فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب رهش

کتاب رهش

نسخه الکترونیک کتاب رهش به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب رهش

رضا امیرخانی در رمان رهش موضوع توسعه ی شهری را دستمایه قرار داده و تاثیرات آن را بر عرصه های زندگی انسان معاصر در قالب داستان زوجی معمار در تهران امروز به تصویر می کشد. «تهران - با این نماهای رومی- شده است برشی از معادن سنگ! معدنِ سنگِ عمودی‌شده‌ی بی‌ریختی است منطقه‌ی یک تهران. حالا هگمتانه چه حرفی برای دانش‌جوی معماری دارد؟ بگذریم؛ اتوبوس که بین راه در لالجین ایستاد، رفتم و زیباترین بشقاب‌ها را انتخاب کردم. برای دوره‌ی دانش‌جویی کمی گران بود و کسی از بچه‌ها طرف‌شان نرفته بود. دو تا برداشتم. یکی از دخترها که همیشه مانتوی جین می‌پوشید، گفت: به‌به! شاه‌زاده‌ی قصه‌ی ما هم وقتی اسب سفیدش را پارک کرد دم در خانه‌ی ویلاییِ لیا، برای کیک عصرانه بشقاب سفالی هم دارد!»

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.99 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۰۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب رهش

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

اسب ها از دو روز قبل ش سم می کوبانند. سگ ها دندان به هم می سایند. شب ش گربه ها خرناس می کشند. کبوترها بی قراری می کنند و نصفِ شب تو لانه در جا بال می زنند. قزل آلاها عوضِ این که بالا بیایند، خودشان را رها می کنند در مسیرِ پایین دستِ رود. ماهی های آکواریوم اما همان جور مثل ابله ها با لب های شان بی صدا می گویند «یو» و از دهان شان حباب بیرون می دهند؛ من اما یقین دارم که مردها فقط ظرف می شکانند... نه از شبِ قبل، نه از دو روزِ قبل؛ از ماه ها قبل ش. شاید حتا از سال ها قبل تر... اصلاً از همان سال که ازدواج کردیم... از چند شبِ بعدش ظرف می شکاند. ماهی آکواریوم نبود که دهان ش را یو کند... باید ظرف می شکاند دیگر. از مردی این قدر بُرده بود...
هیچ کدام درست نمی فهمندش. نه اسب ها، نه سگ ها، نه گربه ها و نه مردها. فقط می دانند قرار است اتفاقی بیافتد. برزخ می شوند و بدقلق. حوصله شان تنگ می شود. تهِ دل شان می دانند که قرار است اتفاقی بیافتد اما نمی دانند چه اتفاقی. ته دل شان می شود ماشین لباس شویی روی دور تند. بعد خشک کن راه می افتد و داغ می شوند... اما نمی فهمند. همین قدر می فهمند که بدشگون است.
***
وقتی علا آخرین سفال لالجین همدان م را سرِ دست بلند کرد، فهمیدم که قرار است خبری شود. زمین که خورد به ش گفتم:
ــ خیلی هم خوب شد. این آخرین یادگار اردوی معماری ما بود تو دوره ی دانش جویی! حالا دیگر هیچ خاطره ای نداریم که ببنددمان به هم.
فریاد می کشد:
ــ بده چینی بندزن بندش بزند... واردی که؟
زیر لب می گویم کار از بندزدن گذشته است. جلو می آید. با دست ش می خواهد چانه ام را بگیرد. سرم را عقب می کشم. نه به خاطر ترس؛ به خاطر تماس.
ــ هان! بلند بگو تو که خیلی مردی!
می خواهم زیر لب بگویم همین مردیِ تو علا برای هفت پشت مان... بخت خوش می زند و در اتاق ایلیا باز می شود. از خواب پریده است. با لباس خواب گشاد پیچازی ش می دود سمت من:
ــ مالیا... مامان لیا...
می زند زیر سرفه. یک بار. دوبار... نفس ش می گیرد. علا می دود دنبال اسپری. من مثل همیشه هول می شوم و فقط در آغوش م فشارش می دهم و می گویم «چه می خواهی بگویی؟» ایلیا پشت سر هم سرفه می کند. شکر خدا رنگ ش برنگشته است. اما نفس ش جا نمی آید. با دست ش یقه ی لباس خواب پیچازی ش را می کشد. خیال می کند لباس گلوش را فشار می دهد؛ خیال های کودکانه... علا ماسک اسپری تنگی نفس را روی صورت ایلیا چفت می کند. ایلیا خودش را پس می کشد. آرام ش می کنم:
ــ چه می خواهی بگویی ایلیای مامان؟ نفس مامان؟
اشک تو چشم های قهوه ای ش جمع شده است. می گوید:
ــ مالیا... شماره ی یک!
می دانم که چیز دیگری می خواست بگوید. می برم ش کنار دست شویی. یاد گرفته است که برای شماره ی یک شلوار را تا نیمه پایین بکشد.
چراغ را روشن می کند و می دانم که تا چند دقیقه ی بعد هم در همان جا که آرام ترین جای خانه است، منتظر می نشیند تا بگویم:
ــ گرداب وحشت ناک ایلیا!
تا سیفونِ توالت فرنگی را بزند... بعد زیر لب چیزی بگوید مثل دریای زرد یا دریای قهوه ای که همان طور که خنده ام را می خورم، اخم ش کنم و... می داند که حال ندارم انگار... خودش سیفون را می زند و بیرون می آید. حمله ی تنفسی ش رفته است از جان بگیرد و دوباره برگردد. بیرون می آید و حالا با چشم هاش زل می زند به خرده های سفال لالجین که آبی شان روی اخرایی آجرهای ختایی کف، بدجور، خرمهره وار چشمک می زنند. می گوید:
ــ مالیا، چه جوری شکست؟
قبل از این که من چیزی بگویم علا جلو می آید و بغل ش می زند و همان طور که سرِ دست بلندش می کند، می گوید:
ــ از آن بالا افتاد!
می خواهد دروغ نگوید مثلاً. شرعاً ایرادی نداشته باشد و خارِ راهِ بهشت ش نشود مثلاً. آن طوری که با هم در دوران خوشی عهد کرده بودیم، دروغ یاد ایلیا ندهیم. ایلیا خودش را از دست علا آزاد می کند و می رود سمت اتاق خواب و زیر لب همان جور که یاد گرفته است، اما با لحنی خسته می گوید:
ــ باباعلا، مامان لیا! شب عالیا!
***
دولا می شوم که سفال های شکسته را جمع کنم. با این که در بازیِ دعوا، علا باید جمع شان کند، اما روی زمین بودن شان بیش تر اعصاب م را خرد می کند تا خفتِ جمع کردن شان. دل م می خواهد تکه های سفال را به هم بچسبانم.
اردوی همدان بود و رفته بودیم هگمتانه را ببینیم. از همان اردوهایی که هیچ وقت نفهمیدیم به چه کارمان می آید؟ تهران ـ با این نماهای رومی ـ شده است برشی از معادن سنگ! معدنِ سنگِ عمودی شده ی بی ریختی است منطقه ی یک تهران. حالا هگمتانه چه حرفی برای دانش جوی معماری دارد؟ بگذریم؛ اتوبوس که بین راه در لالجین ایستاد، رفتم و زیباترین بشقاب ها را انتخاب کردم. برای دوره ی دانش جویی کمی گران بود و کسی از بچه ها طرف شان نرفته بود. دو تا برداشتم.
یکی از دخترها که همیشه مانتوی جین می پوشید، گفت:
ــ به به! شاه زاده ی قصه ی ما وقتی اسب سفیدش را پارک کرد دم در خانه ی ویلایی لیا، برای کیک عصرانه بشقاب سفالی هم دارد!
جواب ش را نمی دهم. لج کردم و یکی دیگر هم برداشتم، شد سه تا بشقاب.
همان دختر که انصافاً روش زیاد بود و حالا فکر کنم تو یکی از شرکت های مشاوره ایِ شهرداری است، گفت:
ــ به فکر بچه هم که هستی!
همه زدند زیر خنده. به ش چشم غره رفتم. همان جا بود که دیدم دانش جوی پسر قدبلند که مذهبی می زد، جلو آمد. او هم چشم غره رفت. فکر می کردم چیزی در مایه های امر به معروف و نهی از منکر باشد. اهل دخالت نبود. نمی دانستم علا هم دل دارد، آن هم دلی با منحنی های صنوبرگون زیر آن صورت ذوزنقه ای! شاید هم نداشت... من اما قطعاً دل داشتم... همان جا دل م هری ریخت پایین... هنوز بوی خاک و رنگ کوره ای کارگاه سفال لالجین را در شامه دارم؛ هم راه با بوی خوشِ عاشقانه گی. و هنوز هم نمی دانم دل دارد یا نه؛ اما صورت ذوزنقه ای را هنوز دارد.
پیش گویی مانتوجینی درست از آب درآمده بود. سومی ش رسیده بود به ایلیا. اولی را که مال من بود همان اوایل شکست. دومی مال خودش بود، یادم نیست که کی شکست. اما این آخری نه مال علا بود و نه مال لیا. سومی مال ایلیا بود... هنوز بوی خاک و رنگ کوره ای کارگاه سفال لالجین را در مشام م می فهمم. شاید مال قطعات شکسته ی بشقاب سفالین باشد که بوی پنهان را بعد از سال ها از دل شان بیرون ریخته اند... مثل گازهای شِل که این روزها می گویند تو امریکا بیرون می زنند از داخل تخلخل سنگ ها... هر چیزی، ته ش قصه ای دارد. ولی وقتی گاز لای سنگ ها را بیرون کشیدی، همه ی قصه را فهمیده ای و تعلیق از بین خواهد رفت؛ دقیقاً همان جور که وقتی آخرین بشقاب سفالین لالجین را می شکند و بوی کارگاه می شود آخرین قصه ی مشترک...
حالا دیگر هیچ قصه ای نمانده است. هر سه بشقاب قصه ی خانه ی شاه زاده شکسته اند. کسی ظرف می شکاند که آخرِ قصه ها برای ش بی اهمیت باشد.
***
شمد را از روی مبل برمی دارم و دور خودم می پیچم و می روم تو حیاط. پیچیدن ش از روی عادت است. وگرنه حیاط مشرف ندارد. هنوز مشرف ندارد. بید مجنونِ ما و برادرش که در خانه ی خالی کناری است، جلو دید هم سایه های آن سوی کوچه را می گیرند. روی پله ی ایوان می نشینم. به این فکر می کنم که اگر پدر بود، چه قدر قصه ها داشت که از بید مجنون بگوید که کی کاشتیم و مرحوم هم سایه کی نارون کاشت... ما کود چه می دادیم و او چه کودی می داد. تو تاریکی نگاه می کنم به بید خودمان و نارونِ هم سایه و کنارش... تاورکرین بالا رفته است. بی ریخت و بدشکل. بازوش برگشته است تو خانه ی ما. کجکی رهاش کرده اند و رفته اند. نگاه م به درازی تاور است که قد بلند علا را می بینم کنارِ تصویرِ تاور. چیزی دست ش نیست. یک لیوان آب اگر می آورد و تعارف می کرد، اوضاع به تر می شد. چیزی دست ش نیست. پس می توانم چیزی دیگر بگویم. سرم را پایین می اندازم. می گویم:
ــ تاورش هم حتماً باید کج شود تو خانه ی ما؟
کم نمی آورد. می گوید:
ــ تماس می گیرم با مرکز کنترل ترافیک مهر آباد... می گویم کاشانک را منطقه ی پرواز ممنوع کنند. تو سندتان زمین هست، آسمان که نیست...
نمی خواهم دعوا را ادامه دهم. اما شوهرت معاون شهردار منطقه باشد، صبح با راننده برود سر کار و آن وقت طرف این جور تاورش را کج و کوله تو آسمان خانه ات پارک کند! آرام می گویم:
ــ باید تو شهرداری شکایت کنی ازشان!
ــ هرگز... قانون است. پروانه دارند باید کار کنند. من اهل این حرف ها نیستم که از موقعیت م بخواهم استفاده ی شخصی کنم.
نگاه ش می کنم. می خواهم علا را ببخشم، اما نمی توانم.
ــ یعنی اگر چیزی از آن بالا افتاد تو حیاط وقتی ایلیا بازی می کند، تازه جزو مسایلِ شما می شود؟ ببرد تو زمین خودش. چرا تو زمین خالی هم سایه علم ش کرده است؟
ــ هزینه ی جابه جایی هر تاور و باز و بست و دمونتاژ و مونتاژش می دانی چه قدر است؟ تهرانِ ام روز را با تعداد تاورهاش می شناسند. تو دنیا بعد از دوبی بیش ترین تاور تو تهران است. این تاور ام روز تو زمین هم سایه است، فردا تو خانه ی ما.
جوش می آورم. باز به فکر ارتقای خانه است. بسازد و بفروشد... یک طبقه را بکند پنج طبقه و روغنِ شصت درصد پیش روی در شش طبقه ی پهنه ی آر ـ صد و سی و یک را بگیرد! و آخر سر هم بگوید خانه ی ما...
ــ خانه ی ما؟! یا خانه ی من؟
ــ حواس م نبود که زنده گی مشترک در نظر شما...
ــ علا! پس خوب حواس ت باشد؛ ما شاید تو زنده گیِ مشترک باشیم، حتا بدون بشقاب های سفال لالجین، اما تو خانه ی مشترک نیستیم... این خانه ی پدرم است.
ــ مرحوم پدرت لیا... مرحوم پدرت... و حالا مال توست!
ــ مالِ پدرم است. حالا دستِ من است. یعنی رسیده است به من. (مکث می کنم.) مالِ من هم باشد، مالِ ما نیست...
بر می گردد و می رود داخل. داد می کشد:
ــ مالِ من، مالِ ما... مردی که به فکر ارث زن ش باشد، از کفتار کم تر است. می دانی اگر تو یک آپارتمان نوساز بودیم، چه قدر خرج ش کم تر بود؟!
عصبانی م. می خواهم از بید مجنون بگویم که در تراس هیچ آپارتمانی جا نمی شود. می خواهم از خرج شارژ آپارتمان بگویم... می خواهم... داد می کشم:
ــ خرج نگه داری ش را خودم می دادم...
باقی را در دل م می گویم:
ــ اگر ایلیا مریض نبود و می توانستم بروم سر کار و طرح بزنم تو شرکت و...
انگار شنیده است. علا برمی گردد. توی پیش دستی یک لیوان عرق بهارنارنج گذاشته است...
تمام ش می کنم... می خواهم دوست ش بدارم... می خواهم زن ش باشم؛ با همه ی زنانه گی م... شمد را می اندازم پایین.
شهر با این تاورِ کج ش افتاده است روی خانه. هر آن منتظرم که فرو بیافتد و در هم بکوبد همه چیز را. علا هم شاید نشانه ای درک کرده باشد. سفال بشکند به تر است از این که مثل ماهی آکواریوم بگوید یو... یا مثل معاون شهرداری که نمی تواند به صاحب زمین دوقواره آن سوتر بگوید تاورش را در زمین خودش علم کند... نه زمین هم سایه ی ما.
***
آرام نشسته ام روی پله های ایوان که دوباره صدای باز شدن در ورودی بلند می شود. چیزی نمی گویم. نمی خواهم حرفی بزنم. نزدیک تر می آید. گرمای نفس ش را پشت سرم حس می کنم. شاید خم شده باشد. ناخودآگاه شمد را می کشم روی پام. برمی گردم. صدا، علا نیست. ایلیا می گوید:
ــ مالیا! خواب م نمی برد. سینه ام نوخ نوخ می شود!
ــ نوخ نوخ یعنی چه؟
ــ نقطه نقطه!!
باز هم نمی فهمم.
ــ نقطه نقطه یعنی چه؟
ــ یعنی خط نمی آید نفس م... نقطه نقطه می آید.
می خندم. بلندش می کنم و می برم کنار بید مجنون. سال ها پیش دیواری نبود بین خانه ی ما و هم سایه. بین دو ساقه ی اصلی دو بید و نارونِ خواهر و برادر، طنابی کنفی انداخته بودند برای تاب بازی. هم سایه بچه نداشت، یا شاید هم بچه هاش بزرگ بودند، چون من تنها مشتری تاب بودم. تاب میان خانه ی ما و هم سایه بود. بین دو درخت. بعدها که دیوار کشیدند، چند رج آجر را دایره وار هم سایه برداشت که طناب کنفی هم چنان بماند و هم چنان مانده بود، اما حالا دیگر نمی شد تاب را زیاد جلو و عقب برد مثل قدیم ها. هم کنف پوسیده بود و هم گیر می کرد به دیوار...
تا قبل از ظهر ما می نشستیم زیر درخت هم سایه و بعد از ظهرها هم سایه ها می نشستند زیر درخت ما. صبح ها سایه می افتاد تو خانه ی آن ها و بعد از ظهرها سایه می افتاد تو خانه ی ما. آقای هم سایه صبح زود می رفت سر کار و بعدازظهرها چای را با خانم ش زیر سایه ی درخت بید خانه ی ما می نوشیدند و ما که دیرتر صبحانه می خوردیم، میز و صندلی ها را کمی می کشیدیم آن سمت و صبحانه را زیر سایه ی درخت بید آن ها می خوردیم. صبحانه زیر سایه ی آن ها بود و عصرانه زیر سایه ی ما. هم سایه بودیم دیگر.
پدر می گفت این دو ملک مثل دو کرت بودند وسط زمین کشاورزی بزرگی در کاشانکِ شمیران؛ مثلِ دو غرفه بودند از بهشت وسطِ شمیران... آقای هم سایه و پدر سال ها دیوار نکشیده بودند و طناب کنفی هم مانع مهمی شده بود برای مرز...
شمد را از دور کمرم باز می کنم و پهن می کنم وسط طناب کنفی. ایلیا را می نشانم روی شمد که نرم کرده است کنف را و هل ش می دهم:
ــ تاب... تاب... ایلیا
بیا... بغلِ... لیا
می خندد. معلوم است نفس ش دیگر نقطه نقطه نیست. سر حال شده است. تاب بالا که می رود ایلیا سرش را بالا می گیرد و چشم ش می افتد به تاورکرین خانه ی هم سایه کنار نارون و بیم ش که کج شده است روی خانه ی ما.
ــ نیافتد روی سر ما این جرثغول!
ــ جرثقیل!
ــ این خیلی گنده است... جرثقیل نیست، جرثغول! است!
به یاد می آورم که تو دانش کده استادی ملانقطی داشتیم که می گفت جراثقال. و می گفت جر بالا کشیدن است و اثقال به معنای بارهای گران اصح است از ثقیل به معنای گران که صفت است و اسم نیست... می خواهم از علا بپرسم درست ش را. اما حال ندارم. اگر جراثقال را ما جرثقیل گفته باشیم، هیچ موردی ندارد که اصلاً ایلیا بی تعارف بگوید جرثغول!
ــ تاب... تاب... ایلیا
بیا... بغلِ... لیا
ایلیا روی همان تابی نشسته است که من تاب می خوردم؛ از همان طناب کنفی آویزان به دو بید مجنون. پدرم و مادرم دو سوی آن می ایستادند و می خواندم برای شان که «تاب تاب عباسی، خدا من را نندازی، اگر خواستی...» و حالا من برای ایلیا می خوانم که «تاب تاب ایلیا، بیا بغل لیا»... نه خدایی در کار است که بیاندازد و نه نفسی که ایلیا برای م بخواند... فقط همان حضرت عباس است که مانده است روی شمایل ها... و به جای این که از تاب بیافتیم هراس ناک یم که مبادا علمِ تاورکرین بیافتد روی سرمان...
ــ نیافتد روی سر ما جرثغول!
ــ باباعلا قول داده که نیافتد.
***
من و مادر دو صندلی تاشوِ ارج داشتیم که باز می کردیم و می نشستیم زیر درخت بید مجنون. می نشستیم و وسط صبحانه زل می زدیم به مسیر کلک چال. پدر صبح زود می رفت برای کوه نوردی. نمی شد پدر را دید. سر صبحانه ی ما، پدر که آینه ی کوچکِ آرایش مادر را برداشته بود از داخلِ جعبه ی منجوق دوزی شده ، می نشست روی سنگی در مسیر و آینه ی بلژیکی را می گرفت سمتِ خورشید صبح. بعد نور شرق را می انداخت سمتِ خانه ی ما. هر روز آن قدر زل می زدیم به مسیر کلک چال تا عاقبت، بین هشت و ربع تا هشت و نیم، انعکاس نور تند آینه ی بابا را پیدا می کردیم.
وقتی مادر مریض شد و بعدتر که رفت، همان آینه تنها یادگار مادر بود برای پدر. یک بار که با هم رفتیم کلک چال در جایی از مسیر یک هو فاصله اش را با من زیاد کرد. دوید. بعد ایستاد. انگار مردد بود. یا پشیمان بود که چرا مرا با خود آورده است. انگار با کسی قرار داشت و من مزاحم ش شده بودم. رفت جلوتر و نشست روی سنگ. نرم شد انگار. سنگ هم نرم شد انگار. سمتِ شرق، جایی تو کاشانک را نشان م داد.
ــ می بینی لیا!
هر چه نگاه کردم چیزی ندیدم جز یک ساخت مان شیشه ای بدقواره که سر کاشانک ساخته بودند و حالا در سال دوم معماری می دانستم که زیرش دو طبقه تجاری است و طبقات بالا هم اداری؛ پهنه ی اس ـ دویست و دوازده... پدر به همان اشاره کرد و گفت:
ــ پشت آن ساخت مان، بید مجنون ماست.
بعد آینه را از جیب پیراهن ش بیرون کشید و خودش را نگاه کرد. روی سنگ نشسته بود و مبهوت مانده بود.
ــ من همین جا هر روز برای مادرت علامت می فرستادم که یعنی سالم م و سر حال... خوب شد که رفت و این روزها را ندید... چون دیگر این ساخت مان، این برجِ بابِل، نمی گذاشت نور به ش برسد...
آینه ی بلژیکی را که حالا کمی سیاه شده بود، گرفت سمتِ ساخت مان شیشه ای مگر که نور رد شود و برسد به حیاطی که بود و مادری که بود... و نبود.
آینه را گرفت سمتِ ساخت مان شیشه ای و مقداری از نور پس از گذر از پنجره ی دوجداره خورد وسط لنز رنگی منشیِ شرکتِ طبقه ی دوم ساخت مانِ اداری و مقداری دیگر از نور را شیشه های سکوریت قزوین پخش کردند روی سنگ های گرانیت چینی که می گفتند مال دورود لرستان است و انعکاسِ نور از سنگِ گرانیت چینی، عدل خورد وسط سیمان سفید روی دیوار کناری و شیشه ی ماشین کره ایِ وسط کاشانک و راننده اش خیال کرد گوشیِ مبایل ش زنگ خورده است و صفحه ی تاچ ش روشن شده است...
قبل ترها نور می خورد وسط قلب مادر من و باقی ش فتوسنتز می شد وسط موهای آویزان بید مجنون... یک قطره از نور حرام نمی شد.
***
آن قدر که روی آن سنگ نشسته بودم و به پدر و مادر فکر کرده بودم، کنار سنگ قبرشان ننشسته بودم. آن سنگ همه ی دنیای گذشته ی من بود. همه ی رابطه ای بود که پدر و مادر را با نور به هم متصل می کرد و من فرزند همان نور بودم. چند ماه پیش در حضور معاونت محترم شهرداری منطقه ی یک، راه کلک چال برای رسیدن به سنگِ مزار شهدای گم نام، با سیمان فرش شد و اولین کاری که معاونت محترم انجام داد این بود که به دو کارگر بیمه شده ی شهرداری کنترات داد که سنگ را با پتک بشکنند که مسیر را بازتر کنند که مردم به شهدا برسند و شهدا از انقلاب بودند و انقلاب انفجارِ نور بود و وسط آن انفجار، نورِ آینه ی پدر سویی نداشت... خودش قسمِ آیه می خورد که تعمدی نداشته است و این سنگ هم مثل سنگ های دیگر...
راستی سنگ های دیگر قصه ای نداشتند؟ سنگ هایی که نام نداشتند جنگیدند تا سنگ هایی بماند که نام داشتند... سنگ ها قصه دارند هر کدام! مثل سنگ های قبرستان قدیم کاشانک تو آجودانیه که حالا مردم روش خانه ساخته اند. به علا که اعتراض می کنم، می گوید:
ــ تو بهشت زهرا مردم بالا سرِ قبر مرده هاشان چهارساعت با گازِ پیکـ نیک آش رشته درست نمی کنند؟ حالا این جا علاوه بر آش رشته، حمام هم می روند، شب ها هم می خوابند، زنده گی هم می کنند...

نظرات کاربران درباره کتاب رهش

یه چیز جالب برا من اینکه که تو چند ماه اخیر به خاطر دلار کاغذ و به خاطر کاغذ کتاب گرون شده ... فیدیبوی عزیز شما چرا کتابارو گرووووووون کردی
در 7 ماه پیش توسط امیرصالح بیگی
شاید ضعیف ترین کتاب آقای امیرخانی همین کتاب باشه. جدا از رسم الخط کتاب ( که رسم الخط مورد علاقه نویسنده س) داستان کشش لازم رو نداره و خواننده با یک پایان بندی فانتزی و تخیلی روبرو میشه. امیدوارم نویسنده به همان شیوه روایت و داستان کتاب موفقش " من او" برگرده
در 7 ماه پیش توسط سید جواد
نسبت به بقیه آثار امیرخانی ضعیف تربود
در 7 ماه پیش توسط زهرا صادقیان
درسته که این اثر به پای بقیه اثر های آقای امیرخانی نمیرسه و به قول بعضی ها از رمان بودن فاصله دارد اما به عنوان یک مقاله خوب بود ولی به عنوان یک رمان بد بود و پایان خوب و جالبی نداشت کتاب من او را از همین نویسنده به همه پیشنهاد میکنم
در 7 ماه پیش توسط akh...m43
چرا این قدر قیمت ها بالاست
در 7 ماه پیش توسط داود علیزاده
مثل همه نوشته های دیگر نویسنده... جذاب خاص و متفاوت داستان زندگی زوجی معمار که شهر وارونه (ر ه ش) زندگیشون رو تحت تاثیر قرار داده و عشق رو ازشون گرفته روند علاقه نویسنده به معماری و شهرسازی توی سیر آثارشون مشهوده و در این کتاب تبدیل به موضوع اصلی میشه
در 7 ماه پیش توسط س عابدینی
این کتاب حتی کسی که تمام دغدغه های شهری و معماری رو هم داره همراه نمیکنه چه برسه به اونایی که دغدغه ندارن.. بیشتر عصبانیت و پرخاشگری و حتی هنجارشکنی میبینیم از نویسنده که نه قصه تعریف میکنه مثل من او و بیوتن و قیدار و نه کارشناسانه نقد و بررسی میکنه مثل نفحات و نشت نشا.. در کل برای رضا امیرخانی حیف بود
در 7 ماه پیش توسط mow...j75
رضا امیرخانی شاهکاری دیگر خلق کرده است، با قلمی که مانند همیشه به ارزشهای انسانی پایبند است و بیرحمانه اما بجا نقد میکند. شاید باور نکنید اما تا مدتها بعد از خواندن این کتاب گشت و گذار در تهران ، شهر من و شهر نویسنده رهش، برایم ناممکن بود و به دنبال رهش بودم.
در 7 ماه پیش توسط عبدالرضا باقری
چرا اینقدر گرون!!!
در 7 ماه پیش توسط pou...emi
بعد خوندنش میتونم درک کنم چرا جماعت حزب اللهی به رغم استقبال اولیه شون از این کتاب ،شدیدا مقابلش جبهه گرفتن :))
در 7 ماه پیش توسط محدثه خزاعی