فیدیبو نماینده قانونی پرنیان اندیش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تاثیر امواج مثبت بر فلافل و ۱۶  داستان دیگر

کتاب تاثیر امواج مثبت بر فلافل و ۱۶ داستان دیگر

نسخه الکترونیک کتاب تاثیر امواج مثبت بر فلافل و ۱۶ داستان دیگر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب تاثیر امواج مثبت بر فلافل و ۱۶ داستان دیگر

ذهنم باز بود. مثل تلویزیونی که کانال به کانالش کنند و هر چه بخواهند، پخش کند. همه چیز یادم بود. می دانستم نباید حرف نقره کار روی زمین بماند. وگرنه ممکن بود توی مناقصه پروژه جدید شرکت کمکم نکند برنده شوم. این حاجی هر روز دارد دم کلفت تر می‌شود. چطور همه اینها در خاطرم هست؟ یعنی من همزمان حاج محمد فرش فروش و محمودرضا خان هستم که شرکت مهندسی مشاور دارد؟ به معین زاده که تازه یادم آمد معاونم است گفتم به هر دو آشنای حاجی نقره کار بگوید شنبه سری به شرکت بزنند و رزومه کاری هم یادشان نرود. سرگیجه ملایمی گرفته بودم. از جایم بلند شدم. معین زاده خواست کمک کند، گفتم احتیاجی نیست و کنارش زدم. به گوشه دیگر سالن رفتم. جایی که پنج نفر در حال بحث سیاسی بودند. از آن میان، رسولیان را به جا آوردم. صدایش زدم و سلام گفتم. به سمتم آمد و مودبانه دست داد و گفت: «مهندس نباتی! ما روی قول شما حساب باز کردیم‌ها! الان ذکر و خیر شما بود اتفاقا. راستش بعضی دوستان زیاد به حمایت شما از این طرح مطمئن نیستن!» مهندس نباتی؟ بله! یادم بود! مهندس نباتی! با همه شان دست دادم و گفتم: «قولی که دادم سر جایش هست. منوط به این که بودجه اون پروژه عمرانی شهر ما رو هم تصویب کنن». یکی شان گفت: «مهندس عزیز! اون با من. شما و آقای رسولیان فقط از این طرح اجتماعی ما حمایت کنید با تمام قوا. ما در خدمتیم». گوش‌هایم سوت می کشید. یک جای کار می‌لنگید. من واقعاً کی بودم؟

ادامه...

بخشی از کتاب تاثیر امواج مثبت بر فلافل و ۱۶ داستان دیگر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



کدام

برگزیده نخستین دوره جشنواره بیهقی

در جمع دوستان و آشنایان دور و نزدیک بودم که یکباره درباره خودم به شک افتادم. یعنی احساس کردم نمی دانم کیستم! همه را می شناختم جز خودم. مهمانی ولیمه بزرگی بود که به مناسبت بازگشت حاجی نقره کار از سفر حج برگزار شده بود. ترسیدم. با خودم گفتم شاید علائم آلزایمر یا بیماری دیگری است. صداها را محو می شنیدم. رضا تکانم داد و گفت: «کجایی حاج ممد؟ نیستی!» حاج ممد؟! دنبالش بی اختیار راه افتادم و به جمع چهار نفره ای پیوستم که گوشه سالن در حال گفتگو بودند. رضا مرا به آن ها معرفی کرد:
- اینم حاج ممدِ ما که از فضائلشون خدمتتون عرض می کردم.
- آقا رضا دستت درد نکنه! من سه ساله مشتری ایشونم.
غیر از امین که خوب در خاطرم بود، بقیه را نمی شناختم.
- سهیل تقوی هستم. کارشناس فرش. تعریف شما و فرش های دستبافتون رو از خیلیا شنیدیم حاج آقا! خوشحالم از آشنائیتون.
- رضایی هستم. کارمند آقا رضا توی فرش فروشی.
- کامبیز نراقی هستم حاج آقا. از دیدارتون خوشوقت شدم.
با همه تند تند دست دادم. حاج محمد فرش فروش! یادم آمد. حالا بهتر شد. می خواستم کمی با رضا درباره ۲۰ تخته فرشی که از خارج سفارش داشتیم حرف بزنم، اما حالا حوصله اش را نداشتم. از طرفی هنوز کمی شک داشتم. رضا صدایم زد اما من بی اعتنا جمع را ترک کردم تا سراغ گروه دیگری بروم. باید چیزهای بیشتری درباره خودم بفهمم. معین زاده یکهو جلو آمد زیربغلم را گرفت و گفت: «محمودرضا خان! چرا بدون ویلچر اومدی قربونت؟ اذیت می شه پاهات! ناسلامتی تازه عمل کردی ها مرد!» یک دفعه حس کردم دردی توی پایم پیچید! محمودرضا؟ ویلچر؟ عمل؟ خودم را سپردم به معین زاده. مرا روی یک صندلی گذاشت و رفت با دو نفر دیگر پیدایش شد.
- محمودخان! این دو تا جوون از آشناهای حاجی نقره کار هستن. حاجی توی همین دو سه روزی که از حج اومده تا حالا چند بار به من سپرده که با شما برای اشتغالشون توی شرکت صحبت کنم. حالا خودشونم حتما بهتون میگن. هر دوشون تحصیلات مرتبط دارن. مهندس حسین زاده تازه از دانشگاه فارغ التحصیل شده تو رشته برق گرایش قدرت. مهندس حامدی که سربازیش رو هم رفته و آماده به کاره. رشته تحصیلیش هم مهندسی نفته.
این هم درست به نظر می آمد! ذهنم باز بود. مثل تلویزیونی که کانال به کانالش کنند و هر چه بخواهند، پخش کند. همه چیز یادم بود. می دانستم نباید حرف نقره کار روی زمین بماند. وگرنه ممکن بود توی مناقصه پروژه جدید شرکت کمکم نکند برنده شوم. این حاجی هر روز دارد دم کلفت تر می شود. چطور همه اینها در خاطرم هست؟ یعنی من همزمان حاج محمد فرش فروش و محمودرضا خان هستم که شرکت مهندسی مشاور دارد؟ به معین زاده که تازه یادم آمد معاونم است گفتم به هر دو آشنای حاجی نقره کار بگوید شنبه سری به شرکت بزنند و رزومه کاری هم یادشان نرود. سرگیجه ملایمی گرفته بودم. از جایم بلند شدم. معین زاده خواست کمک کند، گفتم احتیاجی نیست و کنارش زدم.
به گوشه دیگر سالن رفتم. جایی که پنج نفر در حال بحث سیاسی بودند. از آن میان، رسولیان را به جا آوردم. صدایش زدم و سلام گفتم. به سمتم آمد و مودبانه دست داد و گفت: «مهندس نباتی! ما روی قول شما حساب باز کردیم ها! الان ذکر و خیر شما بود اتفاقا. راستش بعضی دوستان زیاد به حمایت شما از این طرح مطمئن نیستن!» مهندس نباتی؟ بله! یادم بود! مهندس نباتی! با همه شان دست دادم و گفتم: «قولی که دادم سر جایش هست. منوط به این که بودجه اون پروژه عمرانی شهر ما رو هم تصویب کنن». یکی شان گفت: «مهندس عزیز! اون با من. شما و آقای رسولیان فقط از این طرح اجتماعی ما حمایت کنید با تمام قوا. ما در خدمتیم». گوش هایم سوت می کشید. یک جای کار می لنگید. من واقعاً کی بودم؟ از جمع سیاسیون جدا شدم. خدمتکاری صدایم زد و گفت: «زود باش این ظرفا رو جمع کن! کجایی اسی؟ توی هپروتی! بدو بابا! این یارو حاجیه دهنمون رو سرویس کرد این قدر غر زد. بجنب دیگه!» اسی؟ بله! یادم بود! اسماعیل نبی زاده. کارگر سالن کار! زود پیش دستی ها را با کمک امیرحسین جمع کردم و بردم توی آشپزخانه. پنج شش نفر در حال تکاپو برای تدارک میز شام بودند. رضوانیِ کچل در حالی که بیرون می رفت گفت: «امروز همش تو پیچی ها اسی! فکر نکنی خرم! بدو بدو! اون دیس باقالی پلو رو بردار بیار!» حسن آشپز داشت یه گوشه گریه می کرد. امیرحسین شانه اش را ماساژ داد و گفت: «پاشو! حالا الان که نمیتونی ول کنی بری بیمارستان! دو ساعت دیگه کار تموم شد بذار برو. پدرشی خب، حق داری! ولی شرایط ما رو هم بفهم! الان بذاری بری، این رضوانی سر همه غر می زنه، بعدشم دستمزد امروزتو میگیره میذاره جیب خودش. پاشو حسن! پاشو مشغول شو!» حسن آشپز بلند شد و سراغ دیگ رفت. رضوانی کله اش را توی آشپزخانه کرد و گفت: «همه ظرفای غذا رو بردارید بیارید! هوی! اسی مگه با تو نبودم؟! اون دیس باقالی پلو رو بردار بیار! عاشق شده!» دیس را برداشتم و بیرون زدم. وقتی دیس را روی میز گذاشتم، خانمی صدایم زد: «آقای دکتر طیبی! چه سعادتی! شما هم از آشناهای حاج آقا نقره کار هستید؟ می خواستم فردا خدمتتون برسم وقت ویزیت دندون بگیرم برای خودم و شوهرم و پسرم». اوه! بله! دکتر طیبی! یادم بود! دندانپزشک معتبری هستم! خانواده خانم فریدی هم از مشتریان ثابتم هستند. نمی فهمم این ها با دندان هایشان چه کار می کنند که هر سه ماه یک بار وقت دندانپزشکی می گیرند. گفتم: «سلام خانم فریدی! از دیدنتون خوشحالم. متاسفانه تا اول هفته بعد وقت خالی ندارم. البته شاید بین ویزیت ها وقت خالی پیدا بشه. اگه عجله دارید فردا ساعت ۷ عصر یه سری بزنید. شاید ده بیست دقیقه ای وقت خالی داشتم». فریدی با لبخند گفت: «ممنونم جناب دکتر». گفتم: «اختیار دارید! بالاخره شما جزءِ مشتریان قدیمی ما هستید». قدیمی؟ چند وقت است دکترم؟ انگار ۱۵ سال است مطب دارم. همه جزئیاتش یادم هست. از دوران دانشجویی تا روزی که مطب زدم، تا... نه! من واقعاً کی هستم؟
شامم را در یک گوشه خلوت باغ صرف کردم. جایی که هیچ کس مرا نبیند. نمی دانم صورتم کی از اشک خیس شد. به خطوط دست هایم خیره مانده بودم و آرام با قاشق توی بشقاب خالی ضرب گرفته بودم و زیر لب آوازی قدیمی می خواندم که یکباره سر و کله کسی پیدا شد که چهره اش معلوم نبود. چون پشت به نور ایستاده بود. نوشابه اش را تا ته سر کشید و خنده کنان گفت: «استاد حمایل زاده! ساز بشقاب رو مثل سنتور دلنواز می نوازید! ضمناً معلوم است یک سالی می شود که نخوانده اید، صدایتان آماده نیست. راستش من هنوز نفهمیدم چرا شما از خوانندگی کنار کشیدید. سنتورنوازی تان حرف ندارد، اما چرا مشتاقانتان را از صدای گرمتان محروم کرده اید؟» بلند شدم و صورتش را توی نور لامپ های رنگی نگاهی کردم. خودش بود، مهدوی! در کنسرت هایم سه تار می زد. احساس کردم سرم دارد می ترکد. شقیقه هایم را فشار دادم. دستم را به تنه درختی گرفتم و سعی کردم تعادلم را حفظ کنم. صورت مهدوی چسبیده بود به صورتم و داشت فریاد می زد، اما من چیزی نمی شنیدم. بعد چشم هایش چرخید به سمتی دیگر و دست هایش را در هوا تکان داد. همه چیز سفید شد. سفیدِ سفید و بعد، سیاه.
به هوش که آمدم، همه کف زدند. روی میز بزرگ شام درازم کرده و دور تا دور من ایستاده بودند. امیرحسین لیوانی آب قند روی لبم گذاشت و نوشیدم. سرفه ای کردم و گفتم: «ببخشید که مهمونی رو خراب کردم. ولی من... نمی دونم چه جوری باید بگم». از همه سو صدا برخاست:
- بگو بابا! راحت باش!
- چیزی نشده که. بگو.
- شاید برای هر کدوم از ما هم این اتفاق بیفته. طبیعیه.
- بگو! نترس!
چند سرفه دیگر کردم. بعد در حالی که اشک هایم بی اختیار دوباره روی گونه هایم جاری شده بود سرم را بلند کردم و گفتم: «من نمی دونم کی هستم. دارم دیوونه می شم. کمکم کنید».
شلیک خنده به هوا رفت. بعضی ها تذکر می دادند که نخندید، این مسئله ای است که برای هر کسی ممکن است اتفاق بیفتد. اما بعضاً خود همین نصیحت کنندگان هم خنده شان می گرفت و زیرزیرکی خنده ای می زدند.
رسولیان در حالی که روزنامه ای را ورق می زد، گفت: «شما مهندس نباتی هستید! نماینده مجلس!»
معین زاده پُکی به سیگارش زد و گفت: «شما مدیر شرکت مهندسی
مشاور خرناس هستید. محمودرضا خان بیگی، که البته به محمودرضاخان شهرت دارید!»
رضا همانطور که پسربچه کوچکش را ناز می کرد گفت: «محمد ریاضی. معروف به حاج ممد فرش فروش. از صادرکنندگان نمونه فرش هستید».
پرسیدم: «ولی چطور؟ چطور همچین چیزی ممکن است؟ آقایان شما تعجب نمی کنید؟ هر کدامتان چیزی می گوئید، انگار گوش نمی دهید دیگری درباره من چه می گوید و چطور مرا معرفی می کند».
مهدوی سبیلش را تابی داد و گفت: «استاد حمایل زاده! این چه فرمایشی است شما می کنید؟ مگه قراره شما همه جا یک شخصیت و هویت داشته باشید؟ کدوم یکی از ما این طوری هستیم که شما باشید؟».
خانم فریدی دلسوزانه گفت: «گاهی به آدم فشار میاد. همزمان چند نفر بودن، سخته. ولی چاره دیگه ای هم نیست. اگه به درد نخوریم، آدما میندازنمون دور. شما برای من دکتر دندانپزشکید. اگه نباشید، به درد من نمی خورید. من برای شما مریضم. چون اگه نباشم، اگه من و خونواده ام مریض شما نباشیم، به دردتون نمی خوریم. این نقش ما جلوی همدیگه است».
رضوانی کچل سرش را خاراند و گفت: «اسی جان یعنی تو چیز به این سادگی رو نمی فهمی؟حقا که باید دیگ بسابی!»
معین زاده صدایش را بلند کرد: «درست صحبت کن آقا! همه ما گاهی دچار این مشکل میشیم. یادتون رفته خود حاجی نقره کار قبل از سفر حج، به هم ریخته بودن یه مدت؟ اصلا برای همین رفت حج. گفت آرامش ندارم. مگه نه حاجی؟»
این را که گفت همه برگشتند و به من زل زدند!! معین زاده رو به من پرسید: «مگه نه حاجی نقره کار؟ مگه واسه همین نرفته بودین حج؟»
حدقه چشمانم سوزش گرفت. حس کردم همین الان کاسه هر دو چشمم در ظرف سوپ می افتد. با لکنت زبان گفتم: «مگه من نقره کارم؟!»
رسولیان روزنامه اش را باز کرد و صفحه چهارمش را جلوی چشمم گرفت: «بله! و این عکس شماست و این آگهی های پایین صفحه، آگهی هایی است که ما بازگشت شما رو از سفر معنوی حج تبریک و تهنیت گفتیم و در ضمن، انتصاب اخیر حضرتعالی رو به عنوان مدیر کل شرکت نفت تبریک گفتیم».
رضا جلو آمد، دستم را گرفت و گفت: «حاج ممد! چرا می لرزی؟ بابا سخت نگیر! همه همینطورین. چه ایرادی داره شما برای من و بقیه فرش فروش ها، حاج ممد باشید و برای همه ما حاجی نقره کارِ معروف؟ یا برای این معین زاده، محمودرضا... همین بود دیگه؟»معین زاده گفت: «بله! محمود رضا خان بیگی!»
بلند شدم و نعره ای زدم که همه یک قدم به عقب پریدند. رضوانی گفت: «سُم ننداز اسی! احترام حاجی نقره کار رو نگهدار!» گفتم: «میشه تو خودت رو معرفی کنی رضوانی؟»
رضوانی کچل گفت: «خب بستگی داره که بخوام به کی خودمو معرفی کنم».
گفتم: «نمی فهمم یعنی چی؟»
رسولیان روزنامه اش را روی میز انداخت و گفت: «ای بابا! عاصی شدیم! یه شب اومدیم خوش باشیم ها! ببین برادر من! شما برای من مهندس نباتی هستی! وقتی قراره که توی مجلس برای ما یه حرکتی بزنی. منم برای شما رسولیانم، وقتی قراره بودجه پروژه عمرانیت رو ردیف کنم. در همین حین وقتی شما حاجی نقره کاری، من برات مسعود دلالم که کارای وارداتیت رو توی گمرک ردیف می کنم و شمام در عوض یه حق حسابی روی هر بشکه نفت به من میدی. البته جمیعاً عذر می خوام که این طور لخت و عور صحبت می کنم. بالاخره همه توی این سفره ای که پهن شده دور همیم دیگه. تعارف نداریم که. می خوام اوستامونو روشن کنم... گرفتی؟ یعنی بنا به تقاضای بازار، شخصیت متناسب رو عرضه می کنیم. این کار همه مونه. زندگیمون بر این اساسه. اما خب یه وقتایی...».
خانم فریدی اشکریزان گفت: «... یه وقتایی خیلی بهمون فشار میاد. دچار بحران هویت می شیم. اصلاً یادمون میره کی بودیم. یعنی کدوم یکی بودیم. معمولاً هر چند ماه یک بار یه نفر حالش بد میشه. این طبیعیه. توی جامعه این اتفاق خیلی میفته».
رضا دستش را پشتم گذاشت و گفت: «بلند شو آقا! بلند شو بریم یه آبی به صورتت بزن! گمونم کم کم حالت داره میاد سرجاش. زندگی همینه دیگه. سخت نگیر تو رو خدا».
مهدوی: «استاد! به جای این تلخی ها، برامون سنتور بزنید یه کم. تا بوده همین بوده. اصلاً چه فرقی میکنه کی هستیم و هر کدوممون چند نفریم؟ دم رو غنیمت بدونید استاد. زندگی همینه». رسولیان شانه مهدوی را تکان داد و گفت: «آقای شفانژاد! شما مگه قرار نبود آگهی تبریک ما رو برای حاجی نقره کار توی صفحه دوم کار کنید؟ برداشتی زدیش کنار تبریکات بقیه؟ این به درد نمی خوره!» مهدوی به صورت من خیره شد و گفت: «می بینید استاد؟ همه درگیریم. من برم این دلخوری را از دل این رسولیان دربیارم، بعدا برای روزنامه مون شر میشه. سپردم این بچه- اشاره کرد به امیرحسین - سنتور رو بیاره از تو ماشینتون، یه کم برامون بنوازید. الان خدمت می رسم». وقتی مهدوی رفت، امیرحسین جلو آمد و گفت: «اسی من کلی کار دارم تو آشپزخونه. برو از توی این پراید سبزه که دم ورودی سالن پارک کرده، سنتور این حمایل زاده رو بردار بیار. بدو دیگه!»
ناخودآگاه دستم رفت توی جیب بغلم. سوئیچ پراید سرجایش بود. از روی میز شام بلند شدم و به سمت خروجی سالن به راه افتادم. دیگر هیچ سوالی در ذهنم نبود.



نظرات کاربران درباره کتاب تاثیر امواج مثبت بر فلافل و ۱۶ داستان دیگر

عالی بود. من که لذت بردم
در 8 ماه پیش توسط moh...ani