شب جمعه بود که دومین فرزند حاج اصغرآقا مطیع به دنیا آمد. قنداقهاش را که به دست پدر دادند، پدر بوسهای بر دستهای کوچک پسرش زد و قنداقه را به حاج آقا یحیی داد تا در گوشش اذان و اقامه بگوید. نامش را گذاشتند محمدعلی. همنام پدربزرگ پدریاش.
هنوز خیلی کوچک بود. شاید ششساله که موقع اذان، میرفت توی حیاط بزرگ خانۀ قدیمیشان و اذان میگفت؛ با صدای بلند. آقا سید، همسایۀ دیوار به دیوارشان، توی کوچه که میدیدش، میگفت: «صدای اذان، صدای همین آقا محمدعلیِ گُل است؟»
پدرش خیاط بود، اما بعدتر مشغول کارهای دفتری شد. مادرش هم خانهدار. خواهرش سه سال از او بزرگتر بود اما تا برادرش مجتبی به دنیا بیاید و همبازیاش شود و بعد هم دوقلوها بخواهند بزرگ شوند، پابهپای صدیقه بازی و شیطنت میکرد.