فیدیبو نماینده قانونی انتشارات شهید کاظمی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مطیع

کتاب مطیع
نیم نگاهی به زندگی و اوج بندگی شهید محمدعلی مطیع

نسخه الکترونیک کتاب مطیع به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب مطیع

شب جمعه بود که دومین فرزند حاج اصغرآقا مطیع به دنیا آمد. قنداقه‌اش را که به دست پدر دادند، پدر بوسه‌‌ای بر دست‌های کوچک پسرش زد و قنداقه را به حاج آقا یحیی داد تا در گوشش اذان و اقامه بگوید. نامش را گذاشتند محمدعلی. همنام پدربزرگ پدری‌اش. هنوز خیلی کوچک بود. شاید شش‌ساله که موقع اذان، می‌رفت توی حیاط بزرگ خانۀ قدیمی‌شان و اذان می‌گفت؛ با صدای بلند. آقا سید، همسایۀ دیوار به دیوارشان، توی کوچه که می‌دیدش، می‌گفت: «صدای اذان، صدای همین آقا محمدعلیِ گُل است؟» پدرش خیاط بود، اما بعدتر مشغول کارهای دفتری شد. مادرش هم خانه‌دار. خواهرش سه سال از او بزرگ‌تر بود اما تا برادرش مجتبی به دنیا بیاید و هم‌بازی‌اش شود و بعد هم دوقلوها بخواهند بزرگ شوند، پابه‌پای صدیقه بازی و شیطنت می‌کرد.‌

ادامه...

بخشی از کتاب مطیع

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱. محمدعلی

شب جمعه بود که دومین فرزند حاج اصغرآقا مطیع به دنیا آمد. قنداقه اش را که به دست پدر دادند، پدر بوسه ای بر دست های کوچک پسرش زد و قنداقه را به حاج آقا یحیی داد تا در گوشش اذان و اقامه بگوید. نامش را گذاشتند محمدعلی. همنام پدربزرگ پدری اش.

۲. موذن

هنوز خیلی کوچک بود. شاید شش ساله که موقع اذان، می رفت توی حیاط بزرگ خانه قدیمی شان و اذان می گفت؛ با صدای بلند. آقا سید، همسایه دیوار به دیوارشان، توی کوچه که می دیدش، می گفت: «صدای اذان، صدای همین آقا محمدعلیِ گُل است؟»(۱)

۳. خانواده

پدرش خیاط بود، اما بعدتر مشغول کارهای دفتری شد. مادرش هم خانه دار. خواهرش سه سال از او بزرگ تر بود اما تا برادرش مجتبی به دنیا بیاید و هم بازی اش شود و بعد هم دوقلوها بخواهند بزرگ شوند، پابه پای صدیقه بازی و شیطنت می کرد.

۴. اذان بگو

مریض شده بود؛ خیلی سخت. تبش بالا بود. توان بلند شدن از رختخواب را هم نداشت. ظهر شده بود. مجتبی تازه از مدرسه رسیده بود خانه. صدای اذان مسجد را که شنید، صدا زد: «مجتبی، برو توی حیاط اذان بگو.» می گفت اذان گفتن سلامتی می آورد.(۲)

۵. سوال

هنوز انقلاب نشده بود. رفته بودیم پای سخنرانی یکی از روحانیون مبارز و انقلابی آن زمان. سوره تین را تفسیر می کرد. شب بعد، دوباره رفتیم. بعد از سخنرانی، علی رفت کنار منبر. با حاج آقا حرف زد. حاج آقا هم جوابش را داد و بعد گرفتش توی بغل و بوسیدش. کوچک تر از من بود، اما آن قدر بحث ها را با دقت گوش می داد که سوال به ذهنش می رسید. تازه دوازده سالش شده بود.(۳)

۶. بندهخوب

عمه مامان آمده بود خانه مان. بزرگ ترها نشسته بودند دور هم که عمه آیه ای خواند از عذاب و عقاب الهی. بعد هم یک روایت در تایید آن گفت. علی گوشه اتاق نشسته بود و حرف ها را گوش می داد. صدای گریه که بلند شد، همه برگشتیم طرف صدا. علی زارزار گریه می کرد. مامان رفت جلو و بغلش گرفت. هاج و واج نگاهش کردم. پرسیدم: «علی چی شده؟»
گفت: «من خیلی از کارها را انجام نداده ام. بنده خوبی هم نبودم. پس حتماً شامل حال این آیه می شوم.»
هنوز به سن تکلیف هم نرسیده بود.(۴)

۷. تقاص حرف حق

دو سه روز از شروع سال تحصیلی گذشته بود. علی اما هنوز بلاتکلیف بود.
سال قبل، دبیر زبان، سر کلاس حرفی زده بود و علی ایستاده بود روبه رویش و گفته بود: حرف شما اشتباه است؛ به این دلیل و آن دلیل.
حالا مهرماه شده بود و هم سن و سال های علی رفته بودند پشت نیمکت های سال سوم راهنمایی نشسته بودند، اما علی از درس زبان نمره نیاورده بود و تکلیفش روشن نشده بود. بالاخره مدیر مدرسه مقابل دبیر زبان ایستاد و گفت: «تو حق نداری به خاطر خصومت شخصی، یک سال عمر یک شاگرد را تلف کنی.»
بعد از آن، علی هم رفت کلاس سوم راهنمایی؛ درست مثل هم سن و سال هایش.(۵)

۸. پسر حاج اصغر

از مدرسه که برگشت خانه، رفت سراغ کتابخانه اش. کتاب های حدیثی که داشت، برداشت و تندتند ورق زد. مامان صدا زد: «نهار حاضرِ.» علی اما سرش توی کتاب بود. غذایمان تمام شد، اما علی همچنان کتاب ها را ورق می زد و توی یک برگه یادداشت می نوشت. سفره را که جمع کردم، رفتم سراغش. گفت: «معلم بهداشتمان حجاب درستی ندارد. امروز راجع به حجاب توی کلاس باهاش بحث کردم. می خواهم فردا برایش احادیث و آیات حجاب را ببرم.» کادر مدرسه شان مرد بودند، اما معلم هایشان خانم. بعدها فهمیدیم که مربی بهداشت، خانوده مان را شناخته بود و نَقل پسر حاج اصغر مطیع، دهان به دهان، نُقل فامیل شده بود.(۶)

۹. سهم بچه ها

مهمان ها که وارد شدند، با مردها دست داد و نشست. با خانم ها هم احوال پرسی کرد؛ توی چشم خانم ها زل نمی زد، اما نمی پسندید که پشت به آن ها هم بنشیند. میوه و چایی را آورد. حرف های بزرگ ترها که گُل انداخت، دست بچه ها را گرفت، برد توی حیاط. نشاندشان روی تاب. برایشان شعر می خواند و تابشان می داد. به بقیه هم سفارش بچه ها را می کرد. می گفت: «بزرگ ترها با حرف های ما پذیرایی می شوند. بچه ها هم حق دارند از مهمانی رفتن لذت ببرند.»(۷)

۱۰. خوش آمدید

استاد کتاب را بست. گفت: «امروز یک عضو جدید وارد جمع ما شده است. لطفاً رعایت ادب را بکنید.» کتاب را روی زمین گذاشت و به محمدرضا گفت: «نمی خواهید دوست جدیدمان را معرفی کنید؟»
محمدرضا به علی نگاه کرد و علی خودش را معرفی کرد. استاد کتابی را مقابل محمدرضا گرفت و گفت این جایزه شما که عضو جدید معرفی کردید. به علی هم خوش آمدید گفت. هنوز حرف استاد تمام نشده بود که پارچ آب یک باره روی سر علی خالی شد. صدای خنده بلند بچه ها تا توی حیاط مسجدعلی شنیده می شد. پارچ قرمز پلاستیکی را گذاشتند کنار عضو تازه وارد جلسه دانش آموزی عصرهای پنجشنبه مسجدعلی. بعدها علی تعریف می کرد: «پارچ آب را که ریختند، فهمیدم اینجا جای من هست.» از آن به بعد، شد پای ثابت جلسه های علی اکبر اژه ای.(۸)

۱۱. اعتمادبه نفس

ـ کلاس چندمی؟
ـ دوم دبیرستان.
ـ کلاس مخصوص دیپلم به بالاست.
سرش را گرفت بالا. گفت: «معلوماتم را امتحان کنید. اگر در سطحی که شما می خواستید بودم، اسمم را بنویسید.»
مسئول ثبت نام خودکارش را توی دست چرخاند. به سرتا پای علی نگاه کرد. آن قدر با اعتماد به نفس حرف زده بود که نیازی به امتحان نداشت. پرسید: «اسمت چیه؟»
ـ محمدعلی مطیع
اسمش را نوشت توی کلاس های حزب جمهوری.(۹)

۱۲. هم طراز بزرگ ترها

جلسه گذاشته بودیم توی حزب جمهوری اسلامی. صبح های جمعه، از هر دبیرستان، ده نفری می آمدند جلسه پرسش و پاسخ. روی هم رفته پنجاه شصت نفری می شدند. حاج آقا پرورش را دعوت کرده بودیم. علی آن موقع دانش آموز بود. توی آن سن و سال می نشست کنار حاج آقا. مجری جلسه بود و جلسه را اداره می کرد.(۱۰)

۱۳. اصول فلسفه

دور تا دور اتاق نشسته بودند. طلبه بودند یا دانشجو. علی هم رفت نشست کنارشان. سن و سالش به دبیرستانی ها می خورد. برگشتند نگاهش کردند. بعضی شان اخم هایشان را درهم کشیدند. درس استاد که تمام شد، دیگر تاب نیاوردند. دست گرفتند. با صدای بلند گفتند: «بچه بازی که نیست اصول فلسفه. اگر امثال این ها بیایند، ما دیگر اینجا نمی آییم.» استاد خندید. گفت: «اگر من گفته باشم بیاید، باز هم حرفی باقی می ماند؟ اجازه بدهید چند جلسه بیاید، اگر دیدید با جلسه جلو نمی رود، بگویید نیاید.»(۱۱)

۱۴. معلومات را آب برد

ایستاد پشت تریبون. برگه خلاصه سخنرانی را گذاشت مقابلش. به جمعیت نگاه کرد. پدرها و مادرها چشم دوخته بودند به او. سخنرانی اش را شروع کرد. مثل همیشه با شور صحبت می کرد و دست هایش را تکان می داد. دستش ولی خورد به لیوان آب و آب ها ریخت روی کاغذ کاهی که با مداد، رویش عنوان مطالبش را نوشته بود. سال دوم دبیرستان بود. مدیر مدرسه از او خواسته بود تا در جلسه اولیا و مربیان سخنرانی کند. کاغذ که خیس شد، از حفظ مطالبش را گفت و رفت پایین.

۱۵. صبحگاه

باد سردی به صورتش خورد. کلاه بافتنی اش را تا نزدیک پیشانی کشید پایین. یقه های اورکت را داد بالا. جلوی کتابفروشی که رسید، تیتر روزنامه ها را مرور کرد. پول های داخل جیبش را شمرد و روی پیشخوان گذاشت. روزنامه را برداشت و کیفش را این دست و آن دست کرد. از چهارراه نقاشی تا دبیرستان هراتی، مطالب روزنامه را مرور کرد. وارد دبیرستان که شد، زنگ صبحگاه زده شد.
تلاوت قرآن که تمام شد، رفت پشت تریبون. مطالبی را که از توی روزنامه انتخاب کرده بود، پشت بلندگو خواند. روزهایی که برنامه صبحگاه با علی بود، معاون های دبیرستان هم کارشان کمتر بود. خواندنی های روزنامه را آنقدر با صدای رسا و بلند می خواند که پسرهای شیطان مدرسه هم آن ده دقیقه را چشم بدوزند به او و صبحگاه سیصد نفره دبیرستان آرام برگزار شود.

۱۶. هم محله ای

هیکل بزرگ و گوشتی اش را که از دور دیدم، راهم را کج کردم، رفتم آن طرف خیابان. علی اما از همان مسیر رفت. از دور نگاهش می کردم. زنجیرش را دور انگشت تاب داد و با علی دست داد و سلام و احوالپرسی کرد. جانماز حصیری ام را زیر بغل گذاشتم و رفتم طرفشان. خداحافظی که کردند، علی آمد طرفم. اخم هایم را درهم کشیدم و گفتم: «می شناسیش؟ واسه چی با اینا سلام و علیک داری؟»
گفت: «تو مدرسه مونه.»
گفتم: «ولی اصلاً تو محل، آدم های خوش نامی نیستند. برای چی تحویلش می گیری؟»
ـ یه بار تو مدرسه، سر جلسه امتحان، کتش رو درآورد تا با معلم، دست به یقه بشه. من ولی واسطه شدم و به خیر گذشت. از اون روز با هم رفیق شدیم.(۱۲)

۱۷. انار

ظرف میوه را به خودم چسباندم و با دست دیگرم در اتاق را باز کردم و رفتم داخل. صدای بچه ها بلند شد: «وای ، باز هم انار؟ حاج آقا این انارها تموم نشد؟»
خندیدم و ظرف انار را گذاشتم روی زمین. بشقاب ها را جلوی خودشان کشیدند و هرکدام چند قاچ انار داخل آن گذاشتند. علی قاچ بزرگی را برداشت و دانه هایش را آرام داخل بشقاب ریخت. به بچه ها نگاه کرد. خندید و گفت: «هروقت خواستید مهمان را اذیت کنید، انار جلویش بگذارید.»
خندیدم و گفتم: «تا این انارها تمام نشود، از میوه دیگری خبری نیست.»
جلسه گذاشته بودیم صبح های جمعه. منزل خودمان بود. یک دوره از تاریخ زندگی امامان را می گفتم. نکته های سیاسی، اجتماعی و حکومتی زندگانی آن ها را. تا زندگی امام هفتم هم رسیدیم و هنوز جلسه با همان ده دوازده نفر سرپا بود. برای پذیرایی جلسه هم یک صندوق انار خریده بودم.(۱۳)

۱۸. آقای معاون

ـ آقای معاون که آمد، برو بشین کنارش.
حسین سرش را خاراند و گفت: «برای چی؟»
ـ تو کاری نداشته باش. بشین کنارش و هرچی من بهت گفتم، بگو بله.
حسین سرش را تکان داد و با تعجب گفت: «باشه.»
جلسه که شروع شد، ظرف های میوه را گذاشتند جلوی همه مهمان ها. شورایی بود که گاهی توی آن پنج شش نفری از مسئولین شهر هم شرکت می کردند. هنوز یک ربعی از شروع جلسه نگذشته بود که علی از آن طرف جلسه گفت: «حسین، پرتقال می خوری؟»
حسین گفت: «بله.»
علی پرتقال را پرت کرد طرف حسین، اما خورد توی سر آقای معاون مدیرکل. حسین تازه فهمیده بود نقشه حال گیری از آقای معاون که توی جلسات خودش را خیلی می گرفت، چه بوده است.(۱۴)

نظرات کاربران درباره کتاب مطیع

کتاب خیلی خوبیه ... انشاالله بتونیم سعی کنیم شبیهشون بشیم یعنی میشه؟!!
در 1 ماه پیش توسط saiiane