فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب چمدان سفر

کتاب چمدان سفر

نسخه الکترونیک کتاب چمدان سفر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب چمدان سفر

باز روز از نو شده بود. آموزگار قبلی که همه‌چی را می‌‌دانست رفته بود و حالا آموزگار جدید به جای او آمده بود. او هیچ چیز از من نمی‌‌دانست. می‌‌دانستم تا به او بفهمانم، اشکم درمی‌‌آید. همین که آموزگار پایش را گذاشت توی کلاس، من نیم‌خیز شدم و خودم را پشت حلیمه که شانه‌ی پهنی داشت، قایم کردم.عرق گرمی که خود‌به‌خود روی پیشانی‌‌ام نشسته بود را پاک کردم و بعد از بین شانه‌‌های حلیمه و اغول‌بخت خیره‌خیره نگاهش کردم. این آموزگار برخلاف آموزگار قبلی، جوان بود، قدبلند و سفید‌رو و دو‌سه‌روزی می‌‌شد که به جای آموزگار قبلی که با ماشین تصادف کرده بود به کلاس ما می‌‌آمد. با این که از روز اول از اخلاق و لبخند‌‌های همیشگی‌‌اش خوشم آمده بود ولی ترسی کهنه توی دلم لانه کرده بود و نگران بودم. ...

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتاب نیستان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.61 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۴۳ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب چمدان سفر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



سفر در شب

شب ابری و سردی بود. تازه نم نم باران شروع شده بود به باریدن. باد تند و تیزی هم می وزید و ویژ ویژکنان هجوم می آورد. دانه های باران را در هم می پیچید و به سرو صورت ها می کوبید.
آن شب لَت های آهنی و زنگ زده ی درِگاراژ بسته بود و مسافران کنار خیابان، بی صبرانه منتظر اتوبوس های عبوری بودند.
بابام درحالی که خیس عرق بود و به سختی نفس نفس می زد، و انگار از مسابقه ی شکست خورده ی دو و میدانی برگشته بود، رو به من کرد و با تحکّم گفت:
«این بارحواست جمع باشد!»
بند کیف روشانه ام سنگینی می کرد. آن را جابه جا کردم و بعد خیره نگاهش کردم. کمی نگران و عصبی بود. بعد گفت:
«وقتی دیدی حمله کردم و رفتم جلو، تو هم معطل نکن و زود عقبم بدو. این جوری وایستیم تا فردا صبح هم ماشین گیرمان نمی آید!»
بعد با قدرت نفسش را فرو داد و سینه اش بالا و پایین شد. من خودم را تکانی دادم و با لحنی که نشان از آماده باش کاملم بود،گفتم:
«خیلی خوب. چشم!»
اتوبوس قبلی، بابام دوان دوان به رکاب آن آویزان شده بود و سرش را ازلای جمعیّت بیرون آورد و هرچه صدایم زد، نتوانستم خودم را به او برسانم. بابا نیمه راه پیاده شد و به سرم داد زد که چرا جلو نیامدی؟! با بغض گفتم:
«چکار کنم بابا؟! تو لابه لای این همه جمعیت نمی شد یک قدم هم تکان خورد.»
باز نفسی تازه کرد و در حالی که دور و برش را نگاه می کرد،گفت:
«این بار دیگه خیلی تند و تیز باش!»
با این که می دانستم عبور از این همه آدم کار سختی است اما سرم را تکان دادم.
آقام عصری رفته بود گاراژ که بلیت بگیرد، اما دست خالی برگشت. مادرم که داشت بساط شام را آماده می کرد، پرسید:
«بلیت گرفتی؟»
آقام در حالی که با زیپ ساک ور می رفت، گفت:
«نه. بلیت می خواهیم چکار خانم... لازم نیست.»
مادرم که انگار انتظار این پاسخ را نداشت یک وری نگاهش کرد و بعد پوزخند زد.
«پس با چی می خواهی بروی؟ با خط یازده!؟»
آقام گفت:
«با همین تو راهی ها می رویم... راحت تر است.»
مادرم سفره را که سه چهار لا تا شده بود به آرامی باز کرد و کف اتاق پهن نمود. بوی پلوی زعفرانی و سبزی قرمه که مورد علاقه من بود تو اتاق پیچید. آقام در حالی که با دقّت گوشه و کنار ساک سفری را نگاه می کرد، گفت:
«ماشین تهران ساعت هفت شب حرکت می کند.»
مادرم دیس برنج و کاسه ی خورشت را روی سفره چید و گفت:
«خوب است دیگر. هفتِ شب خیلی خوب است!»
آقام که انگار به او برخورده بود و با مادر دعوا داشته باشد، نیم خیز شد و با تندی گفت:
«کجایش خوب است خانم؟!ساعت هفت حرکت کنیم سه و نیم نیمه شب می رسیم تهران. آن وقت تو سوز و سرما کجا برویم؟... نصف شبی ماشین هم گیر نمی آید...»
مادرم به آرامی گفت:
«ماشین که گیر می آید. بگو به قیمت خون پدرشان کرایه می گیرند.»
بعد دو کاسه ترشی و یک بطری نوشابه هم جلو آورد و سفره شام را آماده کرد. هنوز شام از گلوی مان پایین نرفته بود که چای آورد.
آقام یک استکان چای خورد و زود بلند شد. و هر چه را که احتیاج داشت جمع و جور کرد و گذاشت توی ساک سفری. قبل از این که چیزی بگوید خودم بلند شدم، لباسی که برای نوروز خریده بودم را پوشیدم و حاضر و آماده ایستادم.
آقام هم کت و شلوار سرمه ای رنگ را که تازه خریده بود، پوشید. مادرم نگاهش کرد و با خنده گفت:
«به به! چقدر بهت می آید! حالا شدی مثل داماد!»
آقام جلوی آینه کمی با موهای یک دست سفیدش ور رفت و گفت:
«از اولش هم داماد بودم خانم! حالا شدم شاه داماد!... یک وقتی چشم نزنی!»
مادرم پشت پنجه اش را گاز گرفت و خنده خنده فوت کرد.
«نه. چشم حسود بترکد!»
بعد با نوک انگشت به تخته کوبید.
«خیالت راحت،کوبیدم به تخته!»
بعد یک بار کامیون سلام حواله کرد که به دایی و خانواده اش برسانیم و...
***
جلوی گاراژ و دور و اطراف آن شلوغ بود. چند نفر جوان کیف به دست، و یکی دو نفر هم با زن و دو تا بچه ایستاده بودند. تک و توکی اتوبوس از شهرهای هم جوار می آمد. همه بلند می شدند. چون جا نداشتند به گاز رد می شدند. بابا از دور صدا می داد.«تهران! تهران!»
گاهی اوقات تا ما بجنبیم چند نفر به رکاب ماشین آویزان می شدند و ما جا می ماندیم.
آقام درحالی که محکم دستم را می کشید، گفت:
«اگر همین جوری بایستیم ماشین گیرمان نمی آید، باید برگردیم خانه!»
بعد نگاهی به گِل هایی که روی لباسش پاشیده بود، کرد و گفت:
«ببین لباس هایم چی شد!»
گفتم:
«خشک که بشود، می توان آن را تکاند و تمیز کرد.»
آقام داشت به پس و پیش لباسش نگاه می کرد که اتوبوسی ناله کنان جلو آمد و کنارمان ترمز کشید. شاگرد سرش را از پنجره بیرون آورد:
«تهران... دوهزار...»
تا ما بجنبیم مسافرهای زرنگ تر از ما حمله کردند. شاگرد صدایش را می کشید.
«تهران نفری دوهزار تومان. فقط هم داخل بوفه. برای دو نفر جا داریم.»
آقام به زور خودش را از میان جمعیت کشاند جلو و به رکاب ماشین رساند و با صدای گرفته گفت:
«آقا ما دو نفریم.»
مسافرها هجوم آوردند. کت بابام از لابه لای جمعیت کنده شده بود و سر دست مسافرها بال بال می زد. بابام داد کشید.
«کت!... کت من!»
با چابکی آن را توی هوا قاپید و بعد صدایم کرد.
«ناصر!... تندتر بیا پسرم!»
جمعیّت راه را بند آورده بود و از هر طرف هجوم می آوردند. آقام به هر سختی بود، رفته بود توی ماشین و هی با دست اشاره می کرد و صدایم می کرد که بروم جلو. فریاد زدم.
«بابا جان با این جمعیت نمی توانم سوار شوم. چکار بکنم؟»
ماشین به آرامی حرکت می کرد که من نفس نفس زنان به طرفش می دویدم و فریاد می زدم.
«آقا وایستا! آقا وایستا!»
مسافرها دوباره حمله کرده بودند. داشتم از هجوم بی امان و هول دادن مردم به زمین می افتادم که شاگرد راننده غرغر زنان در را بست.
«جا نداریم. اصلا جا نداریم!»
ماشین هم چنان حرکت می کرد و من هم به دنبالش می دویدم و فریاد می زدم:
«بابا... بابا!»
دویست، سیصد متر که دنبالش دویدم قفسه سینه ام تیر کشید و درد شدیدی تا شانه هایم به راه افتاد. نفسم داشت بند می آمد که ماشین لحظه ای ایستاد و شاگرد راننده دستم را گرفت و سریع پریدم بالا.
آقام توی راهرو ایستاده بود. هنوز آب باران از سرو صورتمان می چکید. شاگرد راننده هُل مان داد جلو. بعد از ته گلو صدا داد:
«بروید روی بوفه بنشینید.»
مسافرهای صندلی ردیف آخر همه در هم فرو رفته و خوابیده بودند. شاگرد راننده دو نفری را که وسط راهرو مچاله شده خوابیده بودند بیدار کرد.یکی از آن ها که دور تا دور سرش را مانند مندیل با پارچه پیچیده و سرش را روی پاهایش خم کرده بود، سه چهار بار صدا کرد. وقتی دید بیدار نمی شود، سر او را محکم تکان داد. مرد هول زده بیدار شد.
«ها!ها!... چی شده؟!»
شاگرد توپید.
«بیدار شو بابا. چیزی نشده. آب برنج را کشیدند پلو شده!»
بعد قاه قاه خندید و گفت:
«راه بده این ها می خواهند بروند توی بوفه.»
مرد یکه ای خورد و تلو تلو خوران از جایش برخاست.
شاگرد راننده گفت:
«کفش های تان را بِکَنید و آرام بروید بالا.»
آقام با احتیاط رفت بالا. روی بوفه چهار نفر نشسته بودند و چُرت می زدند.
آقام گفت:
«این جا که پُر است. کجا بنشینم؟!»
شاگرد راننده با تحکّم گفت:
«برو بالا! چهار نفر نشسته اند، با شما دو نفر می شوید شش نفر. می گویی زیاد است؟!»
بابام گفت:
«اگر این جوری است، ما پیاده می شویم!»
شاگرد راننده پوزخند زد.
«این جا، تو بیابان؟!»
آقام گفت:
«نه. شهر کردکوی پیاده می شویم. این جوری که نمی شود، خیلی سخت است!»
شاگرد راننده که پاهایش را گشاد بر می داشت و داشت به طرف جلوی ماشین می رفت، گفت:
«این نزدیکی ها دو سه نفر پیاده می شوند. جا خالی می شود.»
آقام چیز دیگری نگفت و رفتیم روی بوفه.مسافرهای روی بوفه به خاطر کمی جا به حالت خمیده نشسته بودند و انگار درد کمر داشتند. و زیر لب غرغر می کردند.
آقام که نشست دیگر جا برای تکان خوردن هم نبود. بعد پنج نفری آن قدر جابه جا شدند تا من به زور تو بغل آقام جا گرفتم.
آقام بی حوصله غر زد.
«لااله الاالله! این جا که نمی شود سر را راست کرد! مثل دخمه است والله! یعنی این همه راه را باید این جوری بنشینیم؟!»
یکی از مسافرها که خواب آلود بود،گفت:
«سقفش خیلی کوتاه است. ما که گردن و کمرمان درد گرفته.»
من که قدم کوتاه بود، برایم این قدر سخت بود، وای به حال بابا و سایر مسافرها.
آقام سرش را به سختی چرخاند و از بغل دستی پرسید.
«شما از کجا سوار شدید؟»
جوان که رنگ و رویش به کارگرهای ساختمانی شباهت داشت گفت:
«از گنبد.گنبد کاووس. ماشین نبود مجبور شدیم با این ابوطیاره بیایم. باید فردا بروم سرکار.»
بابام گفت:
«اشتباه کردم بلیت نگرفتم... بلیت بگیری جا و صندلی ات مشخص است. این جور گرفتاری ندارد.»
از پلیس راه نوکنده که رد شدیم، شاگرد راننده به طرف مان آمد و گفت:
«کرایه تان را بدهید.»
آقام به سختی جنب خورد و پرسید.
«نفری چند؟»
شاگرد راننده که چشمانش به سوی همه ی مسافرها دو دو می زد،گفت:
«از کجا سوار شدید؟»
«از گرگان...»
شاگرد راننده سرش را تکان داد و گفت:
«همان جا گفته بودم که نفری دوهزار تومان. تو گوش هایت پنبه بود یا فراموش کردی؟!»
آقام دست کرد توی جیبش و چند تا اسکناس شمرد و داد دست شاگرد. شاگرد که انگار ناراحت شده بود مهلت نداد و تندی پول را برگرداند.
«این که سه هزار تومان است!... مگر دو نفر نیستید؟!»
آقام تندی مثل طلب کارها گفت:
«دو نفر؟!... این که بچه است!»
شاگرد راننده قاه قاه خندید و مثل رقاصه ها یک دور، گِرد خودش چرخید. بعد گفت:
«همه موقع کرایه دادن بچه می شوند. هزار جور خرج برایش می کنی، کرایه که می خواهی بدهی زورت می آید!»
بعد با پوزخندگفت:
«این دیگه برای خودش مرد شده!... اگر همین الآن بهش زن بدهی می خواهد!»
من خجالت کشیدم و سرم را گرفتم پایین. اما آقام عصبانی شد.
«یعنی این جوری بنشینیم و نفری دوهزار تومان هم کرایه بدهیم؟!»
بعد هزار تومان دیگر از جیبش در آورد و به شاگرد داد و بعد با لحن طلبکارانه گفت:
«پس گفتی بعضی از مسافرها پیاده می شوند چی شد؟!»
شاگرد پول را توی جیب شلوارش جا داد و با لبخند گفت:
«فعلاً همین جا را محکم داشته باش. من یک چیزی گفتم...»
آقام عصبانی از جایش نیم خیز شد و صدایش را بلند کرد.
«خودت گفتی بین راه مسافر پیاده می شود و بهتآن جا می دهیم!... حالا شد این جوری!؟... حرف مرد یکی است آقا!»
شاگرد راننده به حرف های آقام توجه نکرد و رفت جلو.
بیرون یک دست سیاه و قیرگون بود و جایی دیده نمی شد. فقط عکس آدم های خواب آلود داخل ماشین توی شیشه می افتاد و پس و پیش می شد و می لرزید.
یکی از مسافرها که از خواب پریده بود غُر زد.
«بابا، معلوم نیست امشب چه خبر است! نمی گذارند یک چرتی بزنیم!»
راننده چراغ های پرنور داخل ماشین را روشن کرد. بعد برگشت رو به شاگردش کرد و گفت:
«آقا رضا! لطفا لالایی بخوان تا این آقا شازده بخوابد!»
شاگرد قاه قاه خندید. اما مسافر از ترس خفه خون گرفته بود و چیزی نگفت. انگار می دانست که حریف راننده و شاگردش نمی شود.
کمی جلوتر یکی دو نفر پیاده شده بودند. آقام بلند شده بود روی صندلی های خالی بنشیند که مسافرهای تازه وارد پیش دستی کردند.
آقام با خشم فریاد زد.
«آقای شاگرد راننده! مگر خودت نگفته بودی که مسافر بین راه پیاده می شود و شما بنشینید؟!... ما که این جا مچاله شدیم!»
راننده در حالی که با یک دست لیوان چای را نگه داشته بود، کمی برگشت و پوزخند زد.
مسافرهایی هم که بیدار بودند، نیم خیز شده بودند و آخر ماشین را نگاه می کردند.
شاگرد راننده سلانه سلانه به طرف مان آمد.آقام خیلی آهسته گفت:
«مرد حسابی، مگر خودت نگفته بودی که مسافر بین راه پیاده می شود بعد شماسرجای شان بنشینید. حرف را...»
شاگرد مثل طلب کارها پرید وسط حرف آقام. و تند گفت:
«اگر خیلی سختته، می توانی همین جا پیاده بشوی! کرایه ات را هم پس می دهم. این جا پر از مسافر است. برای داخل بوفه سه هزار تومان کرایه می دهند!»
شاگرد راننده انگار آماده دعوا و مرافعه بود! می دانستم اگر دعوا بشود آقام اهل زد و خورد و این جور چیزها نیست و حسابی کتک می خورد. به همین خاطر گفتم:
«آقاجان ولش کن دیگر...»
آقام تشر زد.
«چی چی را ولش کن؟! همین ولش کن ولش کن ها باعث شده این قدر رو پیدا کنند!»
شاگرد راننده که انگار دلش می خواست با آقام یکی به دو کند با پررویی گفت:
«خیلی خوب. این جا که پیاده شدید سفارش می دهم یک دستگاه سواری نو یا هواپیمای دونفره بیاید شما را ببرد تا راحت بنشینید و لم بدهید!»
آقام که انگار توهین شده بود نفس عمیقی کشید وگفت:
«خیلی خوب، نشانت می دهم!»
شاگرد راننده قاه قاه خندید و تکان تکان خوران رفت جلو.
چند لحظه بعد ماشین یک دفعه لرزید و سرعت آن کاسته شد. شاگرد راننده گفت:
«آن قدر غُرغُر کردی که ماشین پنچر شد!»
آقام در حالی که خیلی خوش حال شده بود آهسته گفت:
«سزای تان همین است!... ان شاءالله موتورش بترکد و تکه تکه بشود!»
اتوبوس آهسته آهسته کنار مهمان خانه ای نگه داشت. بیشتر مسافرها پیاده شدند.
من و آقام هم که پای مان حسابی خواب رفته بود منتظر چنین فرصتی بودیم. یکی دو نفر از صندلی ردیف آخر بلند شدند و رفتند بیرون. آن ها که بلند شدند، جلوی مان باز شد. حالا راحت می توانستیم برویم بیرون. می خواستم پایم را دراز کنم، دیدم نمی شود. پاهایم خواب رفته بود . آقام هم به زور پاهایش را دراز کرد و رفت پایین. آهسته گفت:
«صاحب مرده مثل چوب خشک و بی جان شده!»
پاهای من بدتر بود؛ مثل اینکه یک مشت سوزن به کف و اطراف آن فرو می کردند!
با ترس و لرز و آرام آرام کف پاهایم را گذاشتم روی زمین. حس کردم گزش سوزن ها کمتر شده و پاهایم سبک شده است.
آقام لنگان لنگان رفت جلو و از ماشین پیاده شد. شاگرد راننده زیر نور مهتابی کنار مهمان خانه نگاهی طولانی به آقام انداخت. و به نظر می رسید که از رفتارش پشیمان شده است.
آقام در حالی که به موهایش دست می کشید،گفت:
«این اتوبوس هم مثل خودتان زِر زِروک است!»

نظرات کاربران درباره کتاب چمدان سفر