فیدیبو نماینده قانونی انتشارات ادریس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب رابطه‌ها

کتاب رابطه‌ها

نسخه الکترونیک کتاب رابطه‌ها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب رابطه‌ها

مادر؟ مادرکجایی؟ «چیه جهان بیا آشپزخونه، بیا چایی و صبحونت حاضره.... اومدی؟ چایی رو واست شیرین کردم، بشین یه چیزی بخور ضعف نکنی.» مگه من نگفتم هرموقع مهسا زنگ زد درست باهاش صحبت کن؟ هان؟ «آخه مادر هر روز یه دختر بهت زنگ می زنه، این که نشد کار! حالا دیگه باید بری دنبال زندگیت؛ اینا که واسه توآب و نون نمیشه.» تو به این کارا کار نداشته باش.... «چه خبرته! خونه رو گذاشتی رو سرت؟ این چه طرز حرف زدن با مادرته؟ تو احترام بزرگتر حالیت نمی شه؟ تو خونۀ من جای این کارا نیست.» «چیزی نیست جمشید. بشینید صبحونه بخورید.» «زری یه بار دیگه بی خودی ازش دفاع کردی هرچی دیدی از چشم خودت دیدی.» سرم را انداختم پایین و از آشپز خانه رفتم بیرون. آنقدر کله خر و یک دنده بودم که اشتباهم را قبول نداشتم و سریع وسیله هامو جمع کردم. مادر که انگارهیچ اتفاقی نیفتاده آمد دنبالم. «کجا می خوای بری مادر؟» ولم کن بذار برم. «زری برگرد.» زدم بیرون و مستقیم رفتم باربری یکی از دوستانم که از موقع سربازی با هم رفیق بودیم.

ادامه...
  • ناشر انتشارات ادریس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.3 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۴۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب رابطه‌ها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل اول : «جهان»

عشق

«جهان بلند شو پسرم لنگه ظهرِه، آقای ارجمند چند دفعه زنگ زده بری شرکت.»
من اگه این منشی بابا رو ببینم حسابشو می ذارم کف دستش.
«چیزی نگفت مادر، فقط گفت: بهت بگم زود بری شرکت.»
غلط کرد، دیروز بهش گفتم من دیر میام؛ حالا هم برو می خوام بخوابم.
«باشه.»
قبل از بیرون رفتن جواب این تلفن رو بده.
«الو؟ الو؟... بله بفرمایید؟.... گوشی؛ جهان با تو کار داره.»
کیه؟
«همون خانم همیشگی.»
الو؟ َ بَه بَه مهسا خانم! چه عجب یادی از ما کردی؟...گوشی. کاری داری مادر اینجا ایستادی!
«چی بگم واالله؟»
می گفتی عزیزم؟
«حرف نزن جهان که قرار بود دیگه بهت زنگ نزنم.»
چرا اینقدر عصبانی هستی!؟
«آخه مگه اعصاب واسم گذاشتن؟ همین چند روز پیش زنگ زدم نمی دونم مادرت بود؟ کی بود؟ تند باهام صحبت کرد بعد هم گوشی رو گذاشت.... حداقل تو باید زنگ می زدی ببینی چیکار دارم.»
چی؟ گوشی رو قطع کرد! کسی به من نگفت تو زنگ زدی! ببین من بعداً بهت زنگ می زنم.
یک روز نمی ذارند اعصابم سرجاش باشه.... کجاست این بلوز بی صاحاب مونده؟
***
مادر؟ مادرکجایی؟
«چیه جهان بیا آشپزخونه، بیا چایی و صبحونت حاضره.... اومدی؟ چایی رو واست شیرین کردم، بشین یه چیزی بخور ضعف نکنی.»
مگه من نگفتم هرموقع مهسا زنگ زد درست باهاش صحبت کن؟ هان؟
«آخه مادر هر روز یه دختر بهت زنگ می زنه، این که نشد کار! حالا دیگه باید بری دنبال زندگیت؛ اینا که واسه توآب و نون نمیشه.»
تو به این کارا کار نداشته باش....
«چه خبرته! خونه رو گذاشتی رو سرت؟ این چه طرز حرف زدن با مادرته؟ تو احترام بزرگتر حالیت نمی شه؟ تو خونه من جای این کارا نیست.»
«چیزی نیست جمشید. بشینید صبحونه بخورید.»
«زری یه بار دیگه بی خودی ازش دفاع کردی هرچی دیدی از چشم خودت دیدی.»
سرم را انداختم پایین و از آشپز خانه رفتم بیرون.
آنقدر کله خر و یک دنده بودم که اشتباهم را قبول نداشتم و سریع وسیله هامو جمع کردم. مادر که انگارهیچ اتفاقی نیفتاده آمد دنبالم.
«کجا می خوای بری مادر؟»
ولم کن بذار برم.
«زری برگرد.»
زدم بیرون و مستقیم رفتم باربری یکی از دوستانم که از موقع سربازی با هم رفیق بودیم.
***
«بَه بَه آقا جهان! کجایی پسر، از این طرف ها؟ سام علیک مخلصیم.»
سلام امیر.
«سلام آقا جهان نوکریم. علی زبل ببین کی اومده!»
«سام علیک جهان خان چاکریم، کجا به سلامتی؟ ساک ماک دستته؟.... انگار قراره بره مسافرت حسین ریزه.»
فکر کردین من خَرم؟ دیدین اخلاق من سگیه با ادب شدین، برین به کارتون برسین.
«خواهش می کنم به خر توهین نکن.»
برو علی زبل.
«آخی... نه اینکه هیچوقت سگی نبوده تعجب کردیم.»
شیطونه می گه این ساکو بزنم تو کلش! حسین ریزه امروز مزه نده ها.
«خدا به خیر کنه امروز دم پرش نرین که کارتون تمومه، اگه شده ماشینا رو پُشت کنیم باید بزنیم بیرون علی زبل.»
«حتماً تو خونه دعواش شده.»
***
امیر یه چند روزی من اینجا می مونم، مشکلی که نیست؟ مش عباس جا خواب منو امشب همین جا بنداز.
«اینجا متعلق به خودته جهان، ولی بیا بریم خونه.»
نه امیر جون اینجا راحت ترم.
«وای خدا به داد من برسه، حسین ریزه تو امشب اینجا باش.»
«نُچ. امشب شبه مهتابه جهانت اومده مش عباس، اومده نازت کنه، اومده تا صبح دیوونت بکنه.. لالای لالای لالی......»
«حالا حساب می کنیم آقایونا.... نگاه کن از راه نرسیده سیگار روشن کرده! پسرم اینقدر سیگار نکش.»
«تلفن خودش رو کشت مش عباس جواب بده.»
«روچشم امیر آقا...الو بله؟ بفرمایید...... بله گوشی حضورتون. امیر آقا می گه یه اسباب منزل دارن تو شهریه، چی بگم؟»
«آدرسو بگیر. ببین کدوم از بچه ها می رن؟ یا نه نمی خواد خودم میرم.»
«کاش این برج زهر مار هم می بردی.»
«چیزی گفتی مش عباس؟»
«نه خدا به همرات.»
«جهان زود برمی گردم.... راستی تا بیام از خودت پذیرایی کن.»
تمام مدتی که امیر برگردد پشت سر هم سیگار کشیدم و عصبی بودم.
***
علی زبل:
«سلام امیر خان چطور بود؟»
«بد نبود. جهان کجاست؟»
«رفیق خوش اخلاقت دراز کشیده.»
***
تقریباً سه ماه یک سره در باربری ماندم، هروقت عشقم می کشید به دانشگاه می رفتم و به کل شرکت نمی رفتم. مادر چند باری زنگ زد وهر دفعه بیشتر از قبل بغض می کرد. نمی دانم خداوند چه صبرو تحملی به مادرم داده بود که هیچ وقت به خاطر کارهایی که می کردم ازمن ناراحت نمی شد وسریع فراموش می کرد.
***
داخل اتاق سیگار می کشیدم که با دیدن سعید جا خوردم. بلند شدم و رفتم جلو:
پسر تو کجا اینجا کجا!؟.
«اومدم به هم دوره ای های خدمتم سر بزنم، بد کاری کردم؟»
نوکرتم پسر، بیا تو بغلم.
***
«از سر بی کسی به امیر زنگ زدم و مزاحمش شدم، وقتی گفت تو هم اینجایی کلی ذوق کردم... ببینم امیر کجاست؟»
الان سروکله اش پیدا می شه. مش عباس دوتا چایی. خب بگو ببینم چه خبر؟ ناکس رفتی دیگه ما رو یادت رفت؟
«چی بگم خیر سرم اومدم خاستگاری همه چیز به هم خورد.»
چرا چی شده؟
«چی بگم از بدبختیام؟ اگه می شد دوساله دیگه هم خدمت می کردم. به خدا اگه تو همه زندگیم یه خاطره خوش داشته باشم، سربازیه.... نمی دونم چرا بعضی ها نمی رن؟؟؟
تا چشم باز کردم مادرم مُرد، بابام تا سالش صبر کرد و بعدشم ازدواج کرد، فکر کردم حالا بازم سایه ی یه مادر بالا سرم هست ولی ای کاش هیچوقت نبود، خدا می دونه چه قدر منو کتک زده وچه بلاهایی سرمن آورد. از دار دنیا یه دلخوشی داشتم اونم عمه ام بود وعشقی که به دخترش داشتم. بعد سربازی رفتم خونه عمه؛ خیلی منو دوست داشت، می دونست خاطر دخترشو می خوام برا همین گفت:"اگه قصد ازدواج داری باید با بابات بیای خاستگاری، نمی دونی با چه شوق و ذوقی رفتم بندر، ولی زن بابام شروع کرد به بد وبیراه گفتن درمورد "اکرم" که با چند نفر دوسته و مردم پشت سرش حرفایی می زنند و از این حرفا.... باورم نشد ولی گفتم بهتره یه کم صبر کنم. وقتی خواستم برم خونه عمه، نامادریم گفت:"وقتی رسیدی اونجا این شعرو بخون همه چیز و بهت می گه. منم از همه جا بی خبر چه می دونستم معنی شعر چیه؟ وقتی رسیدم خونه عمه، عمه گفت: چی شد عمه، مگه قرار نبود با بابات بیاین خاستگاری؟»
والا چی بگم عمه، گلی را که همه بوییدن برای من بویی نداره....
هنوز صدای سیلی عمه تو گوشمه، از خونه انداختنم بیرون وهمه چیز تموم شد و تازه فهمیدم چه خریتی کردم. منم از خونه بابام زدم بیرون وهیچکس و نداشتم غیرامیر و تو.»
خب چرا با عمت صحبت نکردی؟
«فایده نداشت. عمه دیگه نگذاشت از چند متری خونش رد بشم و اکرم رو دادن به یه معلم.»
غصه نخور سعید جون چیزی که فراوونه جا برا تو. خاطرت جم خودم نوکرتم.
«فقط اگه می شه به کسی نگو.»
به رو چشم، زغال اخته ی من. شب ها همین جا کنار خودم می خوابی.
«نمی خوام هنوز لابه لای انگشتای پام می سوزه، مگه یادم می ره اونشب تو اردوگاه مست خواب بودم که یه دفعه از سوزش، سه متر رفتم رو هوا؟ آخه کی غیر تو پنبه می ذاره لای انگشتای پای من بعدشم آتیش می زنه؟..."اوف"هنوز وقتی نگاهم به انگشتای پام میفته می سوزه.... راستی مگه شبا خونه نمیری؟»
نه قهرم؛ بعدم اینو از من یادگاری داشته باش، هروقت انگشتای پات رو دیدی یاد من بیفت.....
«من میگم چرا هوا تاریک شده؟ نگو این زغال اخته اومده.»
«سلام امیر جون. چطوری داداش؟»
«سلام خوبی پسر؟ خوش اومدی، صبح منتظرت بودم؟»
«چند جا کار داشتم رفتم و هیچی دیگه اومدم مسافر خونه.»
«خیلی خوش اومدی.»
سیگارمی کشی؟
«آخ که درمون دردمه.»
راستی جهان می خوام خستگی از تنم بیرون بره، یه بار دیگه به یاد سربازی اون شعر رو بخون..... یادته که؟»
مگه یادم می ره؟ سعید بزن:
آخ، ساعتِ چهار که می شه شیپور برپا می زنند سرگروهبان بهت بگم همه درجا می زنند
به چپ چپ به راست راست از جلو نظام خبرداد
حالا که غذاهامون برنج و ماش و عدسه، اگه خوب نگاش کنید فضله ی موش و مگسه
چه کنیم؟ نکنیم؟ اینجا می مونیم قدر آش ننه رو حالا می دونیم
به چپ چپ به راست راست از جلو نظام خبر داد.
هه هههه.
«آخ که دلم برای قهقه زدنت تنگ شده بود جهان.»
پسر خیلی حال داد. چه حالی بکنیم ما سه تا با هم؟
***
«آقا جهان بیداری؟»
چیکار داری علی زبل؟
«مهمون دارین.»
کیه؟
«می گه مهسا خانم هستم.»
چرا وایسادی بگو بیاد تو.
«فکر می کنه تحفه اومده، مرده شور برده.»
چیزی گفتی؟
«نه.»
***
چیزی می خوری عزیزم؟
«نه مرسی میل ندارم. راستی چرا دیگه بر نمی گردی خونه؟»
به خاطر اینکه اونروز با تو بد حرف زدند دعوام شد و زدم بیرون.
«اگه اینقدر منودوست داری پس چرا کادویی که چند وقته قولش رو به من دادی نمی گیری؟»
از کجا می دونی نخریدم.
«چی خریدی!؟ بگو جون مهسا.»
جون تو؛ پس برای چی گفتم بیای اینجا؟ یه دقیقه وایسا.... آهان بیا، اینم یه گردنبند خوشکل واسه ی مهسا خانم خوشکل.
«ممنون جهان جون....»
ولی شرط داره.
«چه شرطی؟»
با من ازدواج می کنی؟
«تو که می دونی از خدامه، این وسط تو اختیارت دست خودت نیست.»
من خودم واسه زندگیم تصمیم می گیرم و.....
با دیدن بابا کنار در جا خوردم.
«بله دیگه! بعد ازاین همه سال ما چیکاره ایم؟ بلند شو، بلند شو خانم برو تو همون شهرو دیار خودت یکی مثل خودت رو پیدا کن...گوش بگیر دختر فقط می خوام دیگه نبینمت چون اگه دوباره ببینمت هرچی دیدی از چشم خودت دیدی.... گمشو.»
«واقعاً که!»
«بیرون. تو هم بلند شو راه بیفت.»
بدون حرف دنبال بابا راه افتادم.
نمی دانم چرا؟ ولی تا اندازه ای از بابا حساب می بردم،مخصوصاً وقتی سر بزنگاه می رسید و مُچم را می گرفت.
***
تا وارد شدم مادر به استقبالم آمد وصورتم را غرق بوسه کرد.....
«سلام عزیز مادر! کجا بودی این همه وقت؟ چه قدر لاغر شدی؟ بیا تومادر بیا سفره پهنه.»
خسته ام میرم بخوابم.
«اینجوری که نمی شه ضعف می کنی.»
یه کاری نکن دوباره برم دیگه هم نیام، حالا هی می خواد حرف بزنه.
«نه مادر برو بخواب هروقت خواستی برات غذا می یارم...الهی فدات شم مادر، خون دل خوردم تا تو رو این قدوبالا کردم شاخ شمشاد من. اکرم؟ کجایی؟...»
***
مشغول عوض کردن لباسم بودم که یک دفعه اکرم «اکرم از وقتی بچه بودم در خانه ما کار می کرد» در را باز کرد.
هوی! چیه مثل الاغ میای تو؟ این بی صاحاب مونده در نداره"؟؟؟
«به خدا هواسم نبود، اومدم تختتون رو مرتب کنم.»
تا من نبودم باید اینکار، رو می کردی.
«ببخشید آقا.»
سریع کارت رو انجام بده.
«چشم آقا.»
چیه زیر لبی غُرغُر می کنی؟
«آقا غُرغُر چیه؟ دارم ذکر می خونم.»
آره جون خودت؟ ذکرت فحش به منه؟ زود باش دیگه.
«آقا دارم انجام می دم دیگه؟ چرا آدم رو هول می کنید؟»
«چی شده؟ اکرم زود تمومش کن.»
دیگه وقتی من خونه نیستم اتاقم رو مرتب کنید.
«باشه مادر.»
«بفرمائید، کپه.... بخوابید.»
اکرم ببین کی بهت گفتم، آخرش من تو رو از این خونه پرت می کنم بیرون.
«مادر تو بخواب...تو هم برو بیرون. خب عزیز من چرا در نزده میری تو اتاقش؟؟»
«هواسم نبود خانم. خانم خیلی دارید لوسش می کنید ها!»
اکرم خفه.
«خانم شنید.»
«حالا بیا بریم، زیادم سروصدا نکن می خواد بخوابه.»
***
«جهان داری میری مادر؟»
نه دارم میام.
«ما قراره شب بریم خونه ی خانم جون اگه می تونی زود بیا، می دونی که اگه نیای خانم جون ناراحت می شه.»
عمه هم هست؟
«آره، قراره آش رشته درست کنیم. می دونم تو هم خیلی دوست داری..... بیا یه کم مغز پسته بریزم تو جیبت همرات باشه ضعف نکنی.»
نمی خوام...هیش همه ی لباسمو کثیف کردی.
«آخه مغز پسته چی داره که لباست کثیف بشه؟ بهتر از این سیگارکه می کشی.»
مگه نگفتم تو خونه اسمش رو نبر.
«اقا مثل مدرسه موشا اسمش و نبر چیه دیگه؟»
برو مزه نده اکرم. بهش بگو سربه سر من نذاره یه کاری دستش می دما؟ با این سنش مدرسه موشا نگاه می کنه!
«ولش کن مادر. نترس بابات رفته بیرون، ولی تو رو خدا مادر این سیگار رو بذار کنار برا خودت خوب نیست..... خیله خب برو، برو به کارت برس.»
من عاشق مهمونیه خونه ی خانم جون هستم. فعلاً.
***
تا نزدیک های ظهر شرکت بودم، با تماسی که مهسا گرفت از جایم پریدم.
آقای ارجمند من یک چند ساعتی نیستم هواستون باشه و به بابا هم اطلاع بدید.
«چشم. دیگه اطلاع نمی خواد کلاً نیستی شما؟»
چیزی گفتید؟
«آقای زرگرچی قرار بود امروز با آقا برید برای جلسه؟»
کنسلش کنید.
«آقا پدرتون تو تجارت به خاطر خوش قولی زبان زد هستند، نمی شه که به همین راحتی جلسه رو کنسل کنیم؟»
من نمی دونم؟ اصلاً بگو خودش تنها بره.
«ولی آقا خیلی خوشحاله که شما مدیریت بازرگانی می خونید و می تونه کارها رو بسپاره به شما و یه کم استراحت کنه.»
آقای ارجمند حوصله نصیحت ندارم ها، خداحافظ.
***
تقریباً شب بود که رفتم خانه ی خانم جون.
یا الله کسی خونه نیست؟
«الهی فدات بشم مادر، بالاخره اومدی؟ چشمم به در سفید شد، اکرم بجنب چادرت رو سرکن دیگه بچم منتظره؛ بیا تو مادر بیا تو.»
سام علیک.
«سلام شیر عمه. تو که دیگه داری یه مدیر قابل می شی چرا کوچه بازاری سلام می کنی!..... ماشاالله بزنم به تخته دیگه کم کم داره وقت دامادید می رسه.»
خوشم می آمد با نگاهم می فهمیدند چه منظوری دارم.
کی به ما زن می ده عمه ماهرخ؟
«خیلی دلشون بخواد! پسر به این خوشکلی و خوشتیپی، الهی قربون قدوبالات بشم.»
اَه، عمه اینقدر ماچ مالی نکن دیگه.
«بیا پاک کردم.»
حال و احوال مادر خودم چطوره؟
«برو کمک کن خانم جون از پله ها بیاد پائین دورت بگردم.»
«بالاخره این پا درد منو می کشه.»
خودم نوکرتم، بیا تو بغلم.
«نه مادر کمری می شی ها! مادر من سنگینم.»
سنگین کجا بودی خانم جون؛ ببینم چه خبر شده امشب اینجائید؟
«بچم از بس سرش شلوغه همه چیز از یادش رفته...بذارم همین جا؟»
کنایه می زنین خانم جون؟
«الهی قربون زور بازوت برم..... چرا هیچی نمی یارین واسه جهان؟ این دخترا هم که فقط بلدن هرهر کنن.»
آهای اکرم یه چیزی بیار بخورم.
«چایی بیارم؟»
مگه صددفعه نگفتم نپرس.
«تو خون خودت رو کثیف نکن، اکرم یه کاسه شربت طالبی تو یخچار بیار واسش.»
من برم لباسم رو عوض کنم.
«برو مادر لباسات تو کمده. ببینم شب همین جا هستی؟»
آره می خوام یه چند روزی اینجا باشم.
«آره دیگه کجا از اینجا بهتر عمه جون.»
«خب بمونه بچم، تا من زنده ام بیاد همین جا باشه.»
خانه ی خانم جون حیاط بزرگ و دلبازی داشت،و تخت چوبی که همیشه کنار حوض بود. تابستان همیشه در حیاط می نشستیم. یک امارت بزرگ که ستونهای بلندی داشت، آشپزخانه زیر یک طاقی بود واز هشتا پله که بالا می رفتیم می رسیدیم به اتاق ها، همه اش به هم راه داشت و از هفت روز هفته من شیش روزش را آنجا بودم و یکی از بهترین اتاق ها مال من بود.
از پله ها که رفتم بالا صدای جیغ و داد دخترها بلند بود. برای خودشان یک سروصدایی راه انداخته بودند که نگو! اول فکر کردم داخل اتاق کناری هستند ولی همین که در اتاقم را باز کردم همه سرجایشان میخ کوب شدند و از ترس زبانشان بند آمده بود. ضبط من را روشن کرده بودند و می رقصیدند!!!
چِشم عمه ماهرخ ما روشن با این دختر بزرگ کردنش. من یک کتکی شما رو برسونم منیرخانم...مهتاب خانم، عمه ی من که اینقدر آرومه شما به کی رفتید؟
«ببخشید جهان.. را، راست...»
هر دو با دختری که نمی شناختمش دستهای همدیگر را گرفته بودند و دور اتاق می رقصیدند و می خندیدند. نگاهی به آن دختر باریک اندام وزیبا انداختم دلم یه حالی شد.
«سلام.»
همه بیرون.
دختر بیچاره رنگ به روش نبود سرش را انداخت پایین. وقتی می رفت بیرون قشنگ نگاهش می کردم، انگار جلویش را نمی دید مستقیم رفت تو در.
درو بپا.
«آخ.»
سریع رفت بیرون. با آن همه سرو صدا تا من را دید ساکت شد، انگار لولو دیده بود؟
***
سرم را روی پاهای خانم جون گذاشتم.
«الهی قربون این صورتت برم، باز بچه شدی؟»
من واسه شما همیشه بچه ام. خیلی بده که داره زمستون می شه و نمی تونم چند ماه، رو این تخت بخوابم...خانم جون برام اون لالایی همیشگی رو بخون.
لالا، لا، لا، لا، لالا لالا، لا، لا، لا، لالا بخواب مادر لا، لالا، لالا
عزیز من لا، لا، لالا به قربون هردو چشمونت به قربون نور چشمونم به قربون کاکل زیبات به قربون قدواون بالات لا، لا، لا، لا لالا، بخواب مادر ای گل مادرلالالالالالالالا، همه امیدم لا، لا، لالا عصای دستم لالالالالالالالا..........

عشق

وای خانم جون، اول صبحی ظرف شستنت بدجوری می ره رو اعصاب.
«سرت رو از زیر پتو بیار بیرون عزیزم، دیگه داره ظهر می شه.»
خانم جون اسیرتم به مولا، فقط بذار بخوابم.
برای نماز صبح که بلند نشدی حداقل پاشو صبحونه بخور که به کارت برسی.»
خانم جون صبحونه همون تخم مرغ خونگی تو اون ماهیتابه مسی کج و کهنه است؟
«آره مادر جون. دنیا رو ببین! با این همه پول پدرت و اون همه ظرف های رنگارنگی که تو آشپزخونه مادرت هست تو چشمت دنبال این ماهیتابه است! گفتم وقتی مُردم اون ماهیتابه رو بدند تو.»
دشمنات بمیرند، مگه من می ذارم تو بمیری.
«انگار در می زنند. بلند شو درو باز کن باریک الله پسرم.»
من با این قیافه نمی رم دم در.
«مادر در خونه ی منو غیر پیرزن ها کس دیگه ای نمی زنه، بلند شو.»
مطمئن باشم؟
«برو دیگه. جهان الهی دور این هیکلت بگردم، یه چیزی بپوش یه وقت چشمت می زنند مادر.»
اونا که چششون نمی بینه.
«جهان!»
باشه. اینم از بلوز، خوبه؟
«مادر دکمه هات رو ببند.»
خانم جون زیرپوش تنمه دیگه!
کیه؟ اومدم. کیه؟.... نه خیر انگار خانم جون راست می گفت یکی از همون گوش سنگیناس!
در را که باز کردم سرجایم میخکوب شدم.
«سلام. ببخشید دیشب کلیدم رو اینجا جا گذاشتم اومدم بردارم، اجازه هست؟»
از سر به زیری بامزه اش خنده ام گرفت.
سلام، بفرمایین.
سربه زیر ومحجوب در دهلیزه راه می رفت ومن هم پشت سرش...
«کی بود مادر؟»
واالله من اسمشون رو نمی دونم ولی یکی از پیرزن های جوون محله است.
«سلام فاطمه خانم.»
«سلام مهرگان. بیا تو مادر کاری داری؟»
من رفتم گوشه ی تخت نشستم. نگاهم به مهرگان بود، آن دخترک باریک اندام که نمی توانستم چشم از او بگیرم.
«جهان مادر مهرگان می خواد بره تو اتاقت دنبال کلیدش بگرده، اجازه می دی؟»
خواهش می کنم، بفرمایید.
به محض اینکه رفت رو کردم به خانم جون:
خانم جون خیلی وقته می شناسیش؟
«یعنی تو نمی شناسیش!؟ دختر آقای مهرپرور، دوست گرمابه و گلستان پدرته.»
آقای مهرپرور؟ همونی که با پدر!
«آره مادر.... ببینم نکنه چشمت رو گرفته!؟..... جهانم؟ این دست تو مو کشیدن یعنی آره؟»
نمی دونم، شاید.
«الهی من دورت بگردم، خودم برات میرم خاستگاری.»
راستی مگه اینجا زندگی می کنند؟
«نه خونه ی مادربزرگش اینجاست و چون بنده خدا تنهاست بیشتر وقت ها با مادرش میان اینجا.... پسرم دکمه هات رو ببند، زشته.»
خانم جون زشت چیه؟....
مهرگان از اتاق بیرون آمد و بدون اینکه به من نگاه کند تشکر کرد و از خانم جون خداحافظی کرد و رفت.
نجابتش بند دلم را پاره کرد، با نگاهش قلبم فرو ریخت، با صدایش گوشهایم زیباترین کلام دنیا را شنید.... آره انگار مهرش به دلم افتاد. از آن روزبه بعد تمام سعیم را می کردم که جلوی پدرش خوب به نظر برسم و رفت و آمد مهرگان هم به خانه ی خانم جون بیشتر شده بود و من به هر بهانه ای آنجا بودم. ولی نمی دانم چرا هروقت من را می دید می ترسید؟ شایدم خجالت می کشید؟ نمی دانم؟.... هر موقع خانه ی خانم جون می آمد می خواستم یک جوری سر حرف را باز کنم فایده نداشت؛ با این که کم سن و سال بود خیلی فهمش می رسید. یک روز وقتی از خانه خانم جون می خواست برگرده من جلوتر از اتاق رفتم بیرون و درست پایم را گذاشتم روی کفشش و ایستادم. الکی داشتم به حیاط نگاه می کردم که بیرون آمد و دنبال کفشش می گشت. متوجه شد که کفشش زیر پای من است ولی حاضرم قسم بخورم که شاید بیست دقیقه آنجا الکی هی این پا و اون پا کرد که آخر من خسته شدم و پرسیدم:
کفش شماست زیر پای من؟
«بله.»
اگه من تا سال دیگه نمی گفتم چیکار می کردی؟...
انگار لال بود هیچی نگفت.
بفرمائید کفشتون، ممکنه گردنتون بشکنه!
«خیلی ممنون.»
آنقدر دختر دیده بودم چه ساده برای آشنایی سرحرف را باز می کنند که او برایم عجیب ترین دختر بود.
***
مهرگان که برای من یک جورهایی دست نیافتنی بود عزیزترین موجود زندگی ام شده بود. می خواستم همه بفهمند که می خواهم ازدواج کنم برای همین ارتباطم را با مهسا بیشتر کردم وکمتر به شرکت می رفتم و بابا دادِش در آمده بود. مرتب با امیر و سعید می رفتیم بیرون و من که برای خودم گردن کلفت بودم دنبال بهانه ای بودم برای دعوا. محال بود هر جا با بچه ها می رویم دعوا نکنیم. سعید که تقریباً چند ماهی پیش ما بود آخر به اصرار پدرش برگشت؛ من و امیر از هیچ گند کاری کوتاهی نمی کردیم....
مادر امیر که عجیب ساده بود و بدجوری او را قبول داشت کارهای امیر را ماست مالی می کرد و همین که امیر خوشحال بود و کار می کرد برایش کافی بود، تقریباً هر جا کم می آوردیم عصمت خانم پشتیبان ما بود.
***
یک روز که سرزده رفتم خانه ی خانم جون، با شنیدن صدای بابا، در دهلیز ایستادم.....
«می گین چی کار کنم مادر؟ دیگه از کاراش خسته شدم از دعوا کردناش از بیرون رفتناش از دوست دخترهای رنگ و وارنگی که داره.... من همه ی زندگیم رو به پاش ریختم ولی او انگار نه انگار؟ من میان تُجار سرشناس نمی خوام به خاطر رفتارهای او همه جا انگشت نما بشم. هر روز باید از این پاسگاه به اون پاسگاه رضایت بگیرم...آخه چرا اینقدر احمقه؟ همه ی این کار و تجارت، بعد من می رسه به او، ولی با این کاراش داره آینده اش رو خراب می کنه.... تو دفترش هرروز یه دختر زنگ می زنه و با کمال پُر رویی سراغ جهان رو می گیره..... تا میام یه چیزی هم بگم زری می گه جوونه، با این کاراش باعث شده رفتار جهان بدتر بشه.... ناسلامتی داره درس مدیریت می خونه ولی نمی دونم چرا مثل لات ها رفتار می کنه؟»
«جمشید یعنی من دوست دارم پسرم رفتارش اینجوری باشه؟»
«اگه می خواین خوب بشه باید دومادش کنین.»

نظرات کاربران درباره کتاب رابطه‌ها