فیدیبو نماینده قانونی آوای چکامه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آبنبات تلخ

کتاب آبنبات تلخ

نسخه الکترونیک کتاب آبنبات تلخ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب آبنبات تلخ

وقتی رویا از مدرسه بازگشت و با شتاب وارد خانه شد، خودش را به آشپزخانه رساند. مرضیه مشغول پختن غذای ظهر بود. رویا کیفش را به کناری پرتاب کرد و بدون سلام درباره اتفاقات نیوفتاده شروع کرد به حرف زدن و خیالبافی کردن و اینکه تمام نمراتش را بیست گرفته و قرار شده به عنوان شاگرد نمونه به او جایزه‌ای بدهند. مرضیه که می دانست رویا شاگردی ست که همیشه بخاطر نمرات بدش توبیخ و تنبیه می‌شود و اگر وساطت نمی‌کردند حتما از مدرسه اخراج می‌شد از دروغ های ریز و درشت و پشت سر همِ رویا عصبانی شد و محکم کفگیر دستش را روی ماهیتابه داغ کوبید و به طرف رویا خیز برداشت و گفت: ـ بسه دیگه چقدر دروغ و مزخرفات به هم می‌بافی؟ خسته شدم از دستت. آخه چرا؟ چرا انقدر چرت و پرت می‌گی؟ رویا از دست مرضیه که می خواست به باد کتکش بگیرد فرار کرد و به کمد دیواری اتاقش پناه برد و گریست و در میان گریه‌هایش از اسامی که وجود خارجی نداشتند کمک طلبید. مرضیه پشیمان از رفتارش پشت در اتاق رویا نشست و نگران و سردرگم دو دستش را روی صورتش گذاشت و به فکر فرو رفت که چگونه می‌تواند جلوی رفتارها و حرف‌های غیر عادی رویا را که همیشه باعث غافلگیری‌اش می‌شود بگیرد. او به حال و روز خودش و رویا گریست و از خدا کمک خواست تا بتواند شرایط را تاب بیاورد و تحمل کند. مرضیه تا به یاد داشت از زمان تولد رویا تا سه و چهار سالگی همه چیز خوب و بر وفق مراد بود. رویا، رویایی‌ترین دختری بود که هر پدر و مادری آرزویش را داشت.

ادامه...
  • ناشر آوای چکامه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.68 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۱۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب آبنبات تلخ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

"رویا"
رویا نگاهی نافذ و آرام دارد، با لبخندی زیبا و تاثیر گذار که فقط خدا می­داند از کجا آورده، دور و اطراف چشمان سیاهش، روی گونه­های­ رنگ پریده­اش آدمی می­تواند تنهایی، پوچی و فرسودگی شوم ناشی از وحشت را در زندگی ببیند. درست مانند کسی که در سرزمینی ناشناخته همیشه گم و سرگردان است. جایی که اهالی­اش آشنا و فقط گه­گاهی حرف می­زنند و با لبخند سر تکان می­دهند. دستور می­دهند و او مسخ شده فقط نگاه می­کند و گاهی فقط حالت چهره­اش تغییر میکند.
در طی ماه ها او بارها در تاریکی زمان فرو رفت و کم کم در تظاهر کردن و اختفاء حقایقی که خودش هم از آن بی­اطلاع بود و سر درنمی آورد، مهارت بسیاری کسب کرد.
به نظر می رسید هرچه بزرگتر می شود، بر وخامت اوضاع افزوده می شود زیرا او با وحشت تازه ای که مراحل بلوغ به همراه داشت مواجه شده بود. تغییرات جسمانی و ظاهری که رفتار هر کسی را متغیر می کند و حمایت خانواده را می طلبید، اما برای رویا تنهایی و ضعف جسمانی به همراه داشته و او را برای همیشه سرخورده و متوهم بار آورده بود.
***
وقتی رویا از مدرسه بازگشت و با شتاب وارد خانه شد، خودش را به آشپزخانه رساند. مرضیه مشغول پختن غذای ظهر بود.
رویا کیفش را به کناری پرتاب کرد و بدون سلام درباره اتفاقات نیوفتاده شروع کرد به حرف زدن و خیالبافی کردن و اینکه تمام نمراتش را بیست گرفته و قرار شده به عنوان شاگرد نمونه به او جایزه ای بدهند.
مرضیه که می دانست رویا شاگردی ست که همیشه بخاطر نمرات بدش توبیخ و تنبیه می شود و اگر وساطت نمی کردند حتما از مدرسه اخراج می شد از دروغ های ریز و درشت و پشت سر همِ رویا عصبانی شد و محکم کفگیر دستش را روی ماهیتابه داغ کوبید و به طرف رویا خیز برداشت و گفت:
ـ بسه دیگه چقدر دروغ و مزخرفات به هم می بافی؟ خسته شدم از دستت. آخه چرا؟ چرا انقدر چرت و پرت می گی؟
رویا از دست مرضیه که می خواست به باد کتکش بگیرد فرار کرد و به کمد دیواری اتاقش پناه برد و گریست و در میان گریه هایش از اسامی که وجود خارجی نداشتند کمک طلبید.
مرضیه پشیمان از رفتارش پشت در اتاق رویا نشست و نگران و سردرگم دو دستش را روی صورتش گذاشت و به فکر فرو رفت که چگونه می تواند جلوی رفتارها و حرف های غیر عادی رویا را که همیشه باعث غافلگیری اش می شود بگیرد.
او به حال و روز خودش و رویا گریست و از خدا کمک خواست تا بتواند شرایط را تاب بیاورد و تحمل کند. مرضیه تا به یاد داشت از زمان تولد رویا تا سه و چهار سالگی همه چیز خوب و بر وفق مراد بود. رویا، رویایی ترین دختری بود که هر پدر و مادری آرزویش را داشت.
دختری شیرین زبان و باهوش با پوستی سفید و چشمانی سیاه، موهایی خرمایی رنگ و فرفری کوتاه که او را شبیه عروسک های پشت ویترین عروسک فروشی ها می کرد اما.....
***
در یک ظهرداغ تابستان در انتهای کوچه ای باریک و تنگ، دیوارهای کاهگلی و سقف های گنبدی، رویای شش ساله جلوی خانه ای بزرگ، با ذغال لی لی کشیده بود و تنهایی بازی می کرد.
صباحی و مرضیه با دلی پر از دلهره اما امیدوار با کمک دو مرد لاغر اندام، اسباب و اثاثیه داخل کوچه را داخل حیاط می گذاشتند. مرضیه به رویا گفت:
ـ رویا جون بازی دیگه بسه، گرما زده می شی. عروسکتو بغل کن و برو تو حیاط زیر سایه درخت بازی کن.
با صدای مرضیه، دختر همسایه با وحشت سرشو از در حیاط خانه شان بیرون آورد و داد زد:
ـ کمک کمک...
مرضیه و صباحی دست از کار کشیدن و هراسان به داخل خانه همسایه دویدند. رویا روی پله حیاط ایستاد و خیره به پسری که کف زمین پهن شده بود نگاه کرد.
مرضیه از دختر پرسید:
ـ مامانت کجاست؟
دختر اشک هایش را پاک کرد و گفت:
ـ رفته خرید کنه
ـ می دونی داداشت مریضیش چیه؟
دختر شانه بالا انداخت و گفت:
ـ نمی دونم اما دوستاش وقتی مسخرش می کنن، بهش می گن پرویز غشی.
صباحی که سعی می کرد به پرویز کمک کند تا به خودش آسیب نزند، به مرضیه گفت:
ـ برو ماشینو بیار جلوی در تا زودتر برسونیمش درمانگاه
مرضیه از دختر پرسید:
ـ اسمت چیه؟
ـ فرشته
مرضیه دست فرشته و رویا رو به هم داد و اشک های روی صورت دختر را پاک کرد و گفت:
ـ ناراحت نباش. داداشت حالش خوب میشه. الان دوتایی برید خونه ما بازی کنید تا مامانت برگرده. ما هم داداشتو می بریم درمانگاه محل. هر وقت مامانت اومد بهش بگو بیاد اونجا
صباحی ضمن استراحت به کارگران، با کمک آنها پرویز را در ماشین گذاشت و به همراه مرضیه راهی درمانگاه شدند. چند دقیقه ای از رفتن آنها نگذشته بود که مهتاب توی سر زنان از پیچ کوچه وارد شد.
فرشته که تا آن لحظه پیش رویا توی کوچه روی سکوی کنار در حیاط نشسته بود، از جا پرید و به سمت مادرش دوید و بی وقفه شرح ماجرا داد و سپس هر دو به سمت درمانگاه دویدند.
رویا تنها و بی حوصله کارتن کوچکی را که پر از اسباب بازی هایش بود برداشت و به حیاط برد. کارگران از نبود صباحی سود جسته بودند و برای استراحت رفته بودند.
او از انبوه اثاثیه ای که در همه جا به چشم می خورد فقط عروسکش را از داخل جعبه ای که با خود به حیاط برده بود برداشت و رفت زیر سایه درخت توت کنار دیوار نشست و شروع کرد به کندن و خوردن توت های سفید و درشت.
اما وقتی عروسکش را به خود چسباند گفت:
تو اگه روزی مریض بشی دکتر نمی برمت میذارم تا همینجوری یواش یواش تو بغلم بمیری
رویا لباس عروسک را در مشت کوچکش چنگ زد و به یکباره توی باغچه پرتش کرد و گفت:
ازت بدم میاد. از وقتی دوستم شدی خونمون عوض شد و من دوستامو از دست دادم. من هیچ کسو ندارم تنهای تنهام.... اون روزی که پشت ویترین مغازه دیدمت فکر کردم میتونی دوست من باشی به خاطر همین به مامانم اصرار کردم تو رو برام بخره. وقتی اومدی خونمون، ما از اونجا اسباب کشی کردیم. دوستت ندارم شاید اگه تو بمیری دیگه تنها نمونم، و تا بتونم دوستای زیادی پیدا کنم و باهاشون بازی کنم. اصلا چرا خودتو بهم نشون دادی؟ تو هم زشتی هم بی ریخت. اینجا هیچ کس ما رو نمی شناسه.
رویا از حرف زدن با عروسکش به قدری ناراحت شد که از زیر درخت رفت و خودش را لا به لای اثاثیه قایم کرد و کز کرده نشست. او مدام دندان هایش را به هم می مالید و ناخن هایش را می جوید.
با صدای کلیدی که در قفل در چرخید مرضیه و صباحی وارد حیاط شدند. مرضیه گفت:
ـ طفلکی پرویز آدم دلش براش می سوزه. ببین پسر به این خوشگلی چه حال و روزی داشت! مادرش انقدر گریه کرد داشت از حال می رفت.
ـ آره دلم براش سوخت. نفهمیدی باباش کجاست؟
مرضیه در حالی که کارتنی را از روی زمین بلند می کرد گفت:
ـ وقتی به مهتاب خانم گفتم بهتره به همسرتون خبر بدین جواب داد بابای پرویز تهران کار می کنه و ماهی یک بار بیشتر به ما سر نمی زنه
ـ خداروشکر حالا به خیر گذشت. دکتر گفت این بچه صرع داره و باید داروهاشو مرتب بخوره هر وقت مهتاب خانمو دیدی بازم یادآوری کن تا بیشتر مواظب پرویز باشه.
مرضیه آهی کشید و گفت:
ـ باشه حتما وقتی دیدمش یادآوری می کنم
و بعد با صدای بلند رویا را صدا زد:
ـ رویا جان ما اومدیم. کجایی مادر؟
صباحی خندید و گفت:
ـ حتما باز توی کمدی، کابینتی قایم شده. بیخود داد نزن تا پیداش نکنی خودشو نشونت نمی ده
مرضیه بی حوصله و کلافه پله های حیاط را دو تا یکی به طرف اتاق ها رفت و دوباره صدا زد:
ـ رویا جان کجایی؟ هرجا هستی بیا بیرون، خستم اصلا حوصله ندارم هی دنبالت بگردم.
مرضیه که از ناپدید شدن رویا به شدت نگران شده بود و او را پیدا نمی کرد، به حیاط برگشت و به صباحی گفت:
ـ نیست به خدا رویا نیست
صباحی ای بابای بلندی گفت و عرق روی پیشانی اش را پاک کرد و گفت:
ـ تو خونس دیگه بگردی پیداش می کنی
ـ همه جارو گشتم،نیست. مگه این خونه چقدر جای قایم شدن داره؟
صباحی در حالی که به سمت زیر زمین می رفت گفت:
ـ اینجا رو هم دیدی؟
ـ نه اونجا تاریکه من می ترسم. خودت برو نگاه کن
صباحی غرغری زیر لب کرد و از پله ها پایین رفت. اونجا به جز چند اثاثیه کهنه و یک گربه سیاه با چشمانی سبز که در تاریکی زیر زمین برق می زد، چیز دیگری دیده نمی شد.
صباحی چند بار رویا را صدا زد و با چشم همه جا را گشت وقتی به حیاط برگشت، رو به مرضیه سری تکان داد و گفت:
ـ اینجا هم نبود
مرضیه دو دستی محکم توی سرش کوبید و گفت:
ـ نکنه از خونه رفته بیرون؟ خاک بر سرم بچم جایی رو بلد نیست
سپس شتابزده وهراسان از خانه بیرون رفت و زنگ در همسایه رو فشرد. فرشته در را باز کرد و در مقابل سوال مرضیه که با صدایی لرزان پرسید عزیزم رویا خونه شماست؟
شانه اش را بالا انداخت و گفت:
ـ نه خونه خودتونه
مهتاب خودش را به جلوی در حیاط رساند پرسید:
ـ چیزی شده مرضیه خانم؟
مرضیه با لحنی مضطرب گفت:
ـ من و صباحی وقتی از درمانگاه برگشتیم، فهمیدیم رویا خونه نیست، حالا چه خاکی تو سرمون بریزیم؟
مهتاب فرشته را به داخل حیاط برگرداند و خودش چادر به سر انداخت و پرسید:
ـ رویا عادت داره تنهایی از خونه بیرون بره یا نه؟
ـ نه هیچ وقت. همیشه تو خونه تنهایی بازی می کنه تا منو صباحی از مدرسه برگردیم
مهتاب نفس راحتی کشید و گفت:
ـ خب خیالت راحت باشه نگران نباش تو خونس. بچه ها معمولا برای جلب توجه از این کارا زیاد می کنن. بیا دوتایی بگردیم حتما پیداش می کنیم.
صباحی به همراه دو کارگر دست از کار کشیدند و در کوچه پس کوچه های محله شروع کردن به گشتن.
مرضیه نگران و پریشان از یه طرف به طرف دیگر خانه می رفت و با افکاری گیج و درهم رویا را صدا می زد. مهتاب که داشت به این باور می رسید که حق با مرضیه است و رویا از خانه بیرون رفته، با نا امیدی روی پله ی حیاط نشست و گفت:
ـ مرضیه جان کاش با پلیس تماس بگیرین و اطلاع بدین
که پرویز وارد حیاط شد و رو به مادرش کرد و گفت:
ـ مامان چی شد رویا پیدا نشد؟
ناگهان رویا با شنیدن صدای پرویز از لابه لای اثاثیه های تلنبار شده، چون موشی سرش را بیرون آورد و به طرف او دوید و خودش را به او رساند و گفت:
ـ داشتی می مردی، دیگه نمردی؟؟؟
مهتاب با دیدن رویا با خوشحالی فریاد زد:
ـ مرضیه خانم زود بیا ببین! دخترت پیدا شد!
مرضیه سرش را از پنجره یکی از اتاق های طبقه بالا بیرون آورد و با دیدن رویا که کنار پرویز ایستاده بود، با بغض فریاد زد:
ـ ورپریده کجا بودی؟
سپس شتابزده خودش را به رویا رساند، و دست او را کشید و گفت:
ـ پرسیدم کجا بودی؟؟؟ چرا هرچی صدات می زنیم جواب نمی دی؟ نصفه عمرمون کردی! بابات داره تو کوچه ها دنبالت می گرده، اونوقت قایم شدی و خودتو نشون نمی دی؟ بچه مگه کری که صدامونو نشنیدی؟؟؟
و سپس شروع کرد به کتک زدن رویا. مهتاب و پرویز، رویا را از زیر بار کتک های مرضیه نجات دادن و پرویز دست رویا را کشید و با خودش به خانه شان برد و نجاتش داد.
رویا از درد کتک هایی که خورده بود نه گریه کرد نه شکایت و مانند عروسکی بی روح درد را تحمل نمود و زاری نکرد.
پرویز او را لبه حوض نشاند و گفت:
ـ آخه چرا قایم شدی؟ مامان و بابات خیلی نگرانت شدن
رویا بی جواب به ماهی های حوض نگاه کرد و گفت:
ـ کاش من هم مثل ماهی ها هم بازی داشتم
پرویز کنارش نشست و گفت:
ـ تو که با فرشته دوستی!! الان رفته یه عالمه اسباب بازی بیاره تا با هم بازی کنید
ـ من از خاله بازی و عروسک بازی خوشم نمیاد. من از دخترها هم خوشم نمیاد تو با من دوست می شی؟
پرویز که جا خورده بود خندید و گفت:
ـ جدی میگی؟ اخه چرا؟
ـ چون تو هم مثل من تنهایی. اگه تنها نبودی تو حیاط نمی مردی
پرویز بلند خندید و گفت:
ـ اهان.... تازه منظورتو فهمیدم. اما رویا خانم اون یه اتفاق بود. من کلی دوست و رفیق دارم با همه بچه های محل و هم کلاسی های مدرسم دوستم. شما تازه اومدید محل ما، تو هم می تونی کلی دوست پیدا کنی تا باهاشون بازی کنی. گرگم به هوا، لی لی، توپ بازی.... راستی تو دوچرخه سواری بلدی؟
رویا سری تکان داد و گفت:
ـ نه بلد نیستم
پرویز رو به فرشته که داشت عروسک هاشو کنار دیوار می چید گفت:
ـ فرشته جان برو از زیر زمین دوچرختو بیار تا دو تایی به رویا دوچرخه سواری یاد بدیم
فرشته خواست اعتراض کنه که مهتاب خانم از در حیاط وارد شد و گفت:
ـ رویا جون پدرت برگشته خونه بیا زودتر برو خونتون. دیگه هم از این کارها نکن. ببین همه نگرانت شدیم. باریکلا دختر خوبم
مهتاب محکم مچ دست رویا را گرفت و او را به خانه شان رساند. به وقت برگشت هنوز به خانه خودشان نرسیده بود که صدای دعوا و مرافه مرضیه و صباحی بلند شد. مهتاب لحظه ای گوش ایستاد و خواست برگردد و دوباره وساطت کند که پشیمان شد و دوباره با خودش فکر کرد که بعضی اوقات تنبیه برای بچه ها لازمه تا بفهمن کار اشتباهی کردن.
پرویز با دیدن مادرش گفت:
ـ مثل اینکه طفل معصوم و دارن کتک می زنن، کاش بریم کمکش کنیم
مهتاب اخم کرد و گفت:
ـ به ما مربوط نیست. بریم تو
ـ دلم براش می سوزه. طفلکی حتما خیلی از تنهایی ترسیده که خودشو قایم کرده بوده
ـ در هر صورت باید خودشو به پدر و مادرش نشون می داد
ـ شما می دونی شغل آقا صباحی چیه؟
مهتاب فکری کرد و گفت:
ـ نمی دونم اما فکر کنم زن و شوهر معلم باشن
پرویز خندید و گفت:
ـ واویلا. خیلی از درس و مدرسه خوشم میاد آقا معلم شد همسایمون
مهتاب لبخندی زد و گفت:
ـ همینه که میگن مار از پونه بدش میاد در خونش سبز میشه....شاید با وجود خانواده صباحی تو هم سر عقل بیای و درس خون بشی
پرویز کتاب ریاضی رو از سر بی حوصلگی ورق زد و گفت:
ـ اَه این تابستون هم باید درس بخونم
ـ تا تو باشی تجدید نیاری. خوب بخون و مشکلاتت رو یادداشت کن تا از آقا صباحی خواهش کنم کمکت کنه
ـ از کجا معلوم که بلد باشه؟ شاید معلم ابتداییه!
مهتاب درحالیکه زیر باد خنک کولر دراز می کشید، بالشت زیر سرش را مرتب کرد و گفت:
ـ تو خوب بخون، سوال کردنش با من.
***

"صباحی"
در تابستان همان سال صباحی با پول فراوانی که از پدر به ارث برده بود و به پشتوانه سابقه درخشانی که در امر آموزش داشت، توانست مجتمع آموزشی بزرگی را که شامل دبستان، راهنمایی و دبیرستان بود، به نام مجتمع آموزشی صباحی افتتاح و مدیریت نماید.
زیرا او چندین سال پیاپی به عنوان دبیر نمونه شناخته شده و جوایز و لوح های تقدیر فراوانی گرفته بود. او به همراه مرضیه و با تلاش های شبانه روزی توانست در مدت کوتاه سه ماهه، بهترین دبیرها و معلم های شهر را شناسایی و استخدام نماید.
صباحی در بین تمام گروه های آموزشی آزمون برگزار کرد اما فقط کسانی را که نمره قابل قبول کسب کرده بودند، نام نویسی نمود.
او جوان اما سختگیر و در عین حال سخت کوش بود. پسرای کوچک کلاس اولی تا پنجمی با شنیدن نام صباحی مثل بید می لرزیدند و او را به شکل هیولا تصور می کردند و شخصیت های کارتنیه زشت و منفور را به او نسبت می دادند و سوژه بازی هایشان می کردند.
صباحی به مرور زمان به این امر واقف شد اما به روی خودش نمی آورد. روزی که پدر یکی از بچه ها به او گوش زد کرد که جناب صباحی شما با رفتارت شدی گرگه بازیه بچه ها، کمی نرم تر رفتار کنید، صباحی پاسخ داده بود:
گرگ بودن بهتر از خر بودنه. بچه ها باید بدونن که من خر نیستم، مثل عقاب رفتارشونو زیر نظر دارم.
چند سالی به همین منوال گذشت تا اینکه صباحی از طرف آموزش و پرورش به عنوان مدیر نمونه هم انتخاب شد. همین موفقیت باعث شد تا جمعیت مجتمع آموزشی او روز به روز بیشتر شود. همه پدر و مادرها دوست داشتند تا بچه هایشان در مدرسه او ثبت نام کنند.
صباحی ذاتا مرد خوش قلبی بود اما در امر مدیریت از هیچ سختگیری مضایقه نمی کرد. او به مرور زمان به یکی از افراد معتبر و مشهور شهر نیز تبدیل شد و هر ساله بر تعداد کسانیکه از دبیرستان او با معدل بالا دیپلم می گرفتند و در دانشگاه های معتبر قبول می شدند افزوده می شد.
صباحی و مرضیه به همان انداره که در شغل و حرفه خود موفق بودند از وجود دخترشان غفلت می کردند. رویا تا قبل از ورود به مدرسه در خانه تنها می ماند و فقط بعضی اوقات در کنار مادر جون و آقا جون که به عنوان مستخدم مجتمع استخدام شده بودند در اتاق کوچک گوشه حیاط آنها وقت می گذراند و گاهی هم اجازه پیدا می کرد تا در زنگ های تفریح با پسرها بازی کند.
پرویز از جمله کسانی بود که همیشه در اتاق مادر جون را می زد و رویا را صدا می کرد. هر دو کنار دیوار می نشستند و پرویز لقمه نان و پنیرش را نصف می کرد و با هم می خوردند و به دنبال هم می دویدند و بازی می کردند و هرچه دوستانش او را به باد تمسخر می گرفتند که خجالت بکش تو با دختر بچه ها بازی می کنی، اما پرویز اهمیتی نمی داد.
صباحی بارها به مرضیه و مادرجون تذکر داده بود که رویا را در اتاق نگه داری کنید، اما رویا به قدری گریه و زاری می کرد که مادرجون دلش می سوخت و اجازه می داد تا با پرویز بازی کند.
همه شاگردان مجتمع و از جمله کارکنان، پرویز و رویا را دوستان واقعی می دانستند. پرویز سیزده ساله همیشه در دفتر و کتاب هایش شعرهایی می نوشت که در آن ردی از رویا به چشم می خورد و همین موضوع باعث میشد که مورد شماتت معلم هایش قرار بگیرد.
وقتی یکی از معلم ها به گوش صباحی رساند که دخترش شده سوژه اشعار عاشقانه ی پرویز اسکندری، شاگرد کلاس دوم راهنمایی، به قدری عصبانی و خشمگین شد که نه تنها آن معلم را بخاطر توهین و اهانت به دخترش از مجتمع اخراج کرد، بلکه ورود رویا را نیز به مجتمع غدغن نمود. بعد از آن اتفاق مرضیه رویا را در مهد کودک یکی از مدارس دخترانه نزدیک مجتمع ثبت نام کرد تا بتواند در آنجا دوره پیش دبستانی و بعد هم دبستان را راحت بگذراند.
پرویز که با وساطت مادرش واحترام همسایگی با کارنامه قبولی در شهریور در مجتمع ثبت نام شده بود و تا آن روز به عشق دیدن رویا صبح ها چشم باز می کرد و با اشتیاق راهی مدرسه می شد از ترس اینکه مبادا صباحی به بهانه نمرات بدش از مجتمع اخراجش کند، درس خوان شده بود و همه از او به عنوان شاگرد نمونه یاد می کردند. بعد از رفتن رویا به مدرسه ای دیگر پرویز دچار افت تحصیلی شد و حال جسمانی اش رو به وخامت رفت.
او به اندازه ای در عشق رویا غرق شده بود که از ندیدنش زجر می کشید و زندگی کردن برایش شده بود دست و پا زدن در دره ای خروشان که فقط مادرش می دانست که نجات غریقش رویا است.
اما برای رویا اینگونه نبود، بلکه او در ذهن کودکیش پرویز را مانند بقیه بچه های مجتمع و مهد کودک دوست می داشت و علاقه خاص او به پرویز فقط از روی ترحم و دلسوزی بخاطر بیماری اش بود.
اما احساس پرویز به رویا فرقش از زمین تا به آسمان بود.
***
دو سال بعد
رویا وقتی از مدرسه به همراه مادر جون به خانه برگشت کیفش را به طرفی پرت کرد و بی حوصله کنار رادیاتور نشست و خودش را به آن چسباند. بلقیس جون سفره را انداخت و بشقاب غذای رویا را جلویش گذاشت و گفت:
ـ رویاجون غذاتو که خوردی برو تو اتاقت مشقاتو بنویس تا مامانت عصری برگرده خونه. من باید زودتر برگردم مجتمع کلی کار روی سرم ریخته
سپس با عجله چادر به سرش انداخت و بدون توجه به حال و احوال رویا که اورا ملتمسانه نگاه می کرد تا تنهایش نگذارد از در حیاط بیرون رفت.
رویا با بی اشتهایی ناهارش را خورد و به اتاقش رفت و روی موکت خاکستری کف زمین دراز کشید و چند بار چشم هایش را باز و بسته کرد که به یکباره پسر بچه ای هم سن و سال خودش با پیراهنی راه راه با چهره ای نمکی و موهایی زرد رنگ جلوی چشم هایش جان گرفت.
رویا با دیدنش وحشت زده بلند شد و خودش را به دیوار چسباند و -پرسید:
ـ تو کی هستی؟ من خیلی شجاعم....ازت نمی ترسم. چجوری اومدی تو اتاقم؟
پسرک لبخند مرموزی زد و گفت:
ـ من نیومدم تو خواستی، من اومدم!
رویا که از لحن او کمی آرام شده بود پرسید:
ـ اسمت چیه؟
ـ هرچی تو دوست داشته باشی
رویا کمی فکر کرد و گفت:
ـ اسم سهیلو دوست دارم. چون یه دوست خوب داشتم تو مهد کودک که شکل تو بود اسمش هم سهیل بود اما از اونجا رفت و منو تنها گذاشت
پسرک سرش را تکان داد و گفت:
ـ باشه اسم قشنگیه. پس هر وقت صدام کنی سهیل، میام پیشت
ـ اینجا اتاق منه، خوشت میاد؟
سهیل چرخی زد و کنار پنجره نشست و تا کمر به سمت حیاط خم شد و گفت:
ـ آره قشنگه. بیا اینجا ببین عروسک بیچارت زیر درخت جا مونده
رویا که ترسیده بود فریاد زد:
ـ چیکار می کنی؟ الان میوفتی پایین
ـ نترس. می خوای به تو هم یاد بدم که چطوری این کارو می کنم؟
رویا که به نظرش جالب آمده بود برایش کف زد و گفت:
ـ عالیه چجوری این کارو می کنی؟ به منم یاد بده
ـ پس دنبال من بیا
سهیل از پله های راه پله به طرف پشت بام، بالا رفت و رویا هم به دنبالش.
وقتی به پشت بام رسیدند رویا و سهیل دست هایشان را به اطراف باز کردند و با سری رو به آسمان دور خودشان چرخیدند و خندیدند و بازی کردند.
هنگانی که هر دو خسته و با سرگیجه کف زمین پهن شدند رویا گفت:
ـ سهیل خیلی بهم خوش گذشت. همیشه کنارم بمون

نظرات کاربران درباره کتاب آبنبات تلخ