فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دوئل روی تپه سرابو

کتاب دوئل روی تپه سرابو

نسخه الکترونیک کتاب دوئل روی تپه سرابو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دوئل روی تپه سرابو

طاهر، بد‌عنقی‌اش شهره‌ی شهر بود. بعد از آن ماجرا با همه‌ی مردم چپ افتاد. راه‌‌به‌راه فحش می‌داد و زنش به سینه می‌کوبید و ما را، یعنی همه مردم شهر را، لعن و نفرین می‌کرد. چه هیزم تری به‌شان فروخته بودیم؟! نمی‌دانستیم. سکینه، زن طاهر، همان روزها از بس که غصه خورد و مردم را نفرین کرد آخرش دق کرد و مرد... طاهر هم شد سگ هار. پاچه‌ی هر کی که به در خانه‌اش نظر می‌کرد می‌گرفت، تا چه بماند که کسی در مورد دخترش حرف نامربوطی می‌زد؛ جوی خون راه می‌انداخت. بقول معروف: تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها... بالاخره گندش در آمد! شکم دختر بالا آمد و موقع‌اش شد و زائید. یعنی بعضی‌ها گفتند که زائید. ولی ما، مردم شهر، هیچ‌کدام‌مان ندیدیم که بزاید. ولی خاله‌زنک‌ها گفتند که طاهر دخترش را مجبور کرده بچه‌ی تو شکم‌ش را بیندازد. یعنی آن‌قدر این‌ور و آن‌ور دوانده بودش و ضربه به شکمش زده بود که بچه را سقط کرده بودند. یکی گفت انداخته بودندش توی زباله‌دانی... ما که ندیدیم، گفتند.! طاهر دست دخترش را گرفته و راه افتاده بود پی مسبب بدبختی‌اش. کجا رفت؟ ندانستیم. یکی گفت رفت سمت جنوب، یکی می‌گفت دیده‌اش می‌رفته طرف‌های غرب، یکی هم گفت طاهر خودش گفته می‌رود سمت شرق. الان خانه‌اش شده پاتوق ارواح و جن و پری؛ متروکه و درب و داغان. یکی می‌گفت روح سرگردان خاور، با آن موهای وز وزی و حنایی‌اش، را آن‌طرف‌ها دیده، و یکی می‌گفت سگ سیاهی را دیده که داخل آنجا شده و یهو تبدیل شده به یک جن. هر کسی چیزیی می‌گفت، اما همه‌مان می‌دانستیم آن دیگری، بلوف می‌زند.

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتاب نیستان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.77 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۳۵ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب دوئل روی تپه سرابو

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بازگشت آن غریبه

صبح به صبح، کیسه اش را می گیرد روی دوش و می آید خودش را تا نیم تنه فرو می کند توی زباله دانی آن طرف خیابان؛ اما تا به حال ندیده ام چیزیی بردارد با خودش ببرد. آن های دیگر، ایوب بنگی و لیلا قراضه، می آیند مثل گربه آت آشغال ها را بیرون می ریزند و چیز های به حساب به درد بخورش را بر می دارند می روند پی کارشان. اما این یکی، همچون کاری نمی کند.
آن قدر ها سنم قد نمی دهد که چیز زیادیی ازش بدانم. یک وقتی یک نفری، که دقیقاً خاطرم نیست کی بود نقل می کرد:
- همین بابا! از یک جایی (دقیقاً همین را گفت) یکهو مثل جن سر و کله اش پیدا شد. ما، یعنی مردم شهر، نفهمیدیم از کدام جهنم دره ای پیدایش شد. از ظاهر ش معلوم بود که باید از آن آدم های خر پول و متمول باشد. از آن هایی که حرف شان برو دارد. آدم دولت نبود؛ یعنی ما هیچ وقت ندیدیم کار دولتی داشته باشد.اصلاً بیکار بود. اما خرش می رفت، بد جور هم می رفت. توی هر ادراه یا بانکی، یا هر جای دیگری که وارد می شد بی معطلی کارش راه می افتاد، بدون نوبت. انگار که خر مهره داشته باشد. شایدم داشت، کسی چه می دانست.
یک دلیلش شاید زبانش بود. کنار آدم که می نشست و چانه اش که گرم می شد، دلت می خواست همین جور مجسمه وار بنشینی رو به روش و فقط دهان این آدم را نگاه بکنی. یکهو به خودت می آمدی می دیدی مثلاً برای نان آمده بودی و حالا نانوایی تعطیل شده و مانده ای بدون نان.
یک همچون آدمی بود. پر چانه، اما نفس ش گیرا بود. همه چیزیی هم می دانست. چیز هایی می گفت که هیچ کدام مان تا آن موقع توی خواب مان هم ندیده بودیم. خاطرم هست، یک موقعی می گفت برای تعویض کانال تلویزیون دیگر لازم نیست بروی پای تلویزیون و پیچ ش را بچرخانی. خیلی راحت، از همان جایی که نشسته ای، یا دراز کشیده ای و پا روی پا انداخته ای، می توانی کانال عوض کنی. آن موقع ها هم تلویزیون بود، ولی نه همچون تلویزیونی که این آدم می گفت! بله، این آدم همچون حرف های تازه و نویی می زد که ما، یعنی مردم شهر، نه توی خواب دیده بودیم و نه توی بیداری شنیده بودیم.
دلیل دیگر ش شاید ظاهر ش بود. شیک و پیک و مرتب و تر و تمیز بود. موهایش همیشه ی خدا چرب بود و شانه خورده. همچین از این ور سر شانه شان می کرد می آورد به این ور سر و می ریخت شان روی بنا گوش که آدم حظ می برد. فکرش را بکن، آدم موهای جو گندمی صاف و بلندی داشته باشد و بهشان روغن زده و شانه هم کرده باشدشان! دخترها که بماند، حتا زن های شوهر دار هم دل شان غنج می رود. فکرش را بکن، حالا همچون آدمی به خودش عطر و ادکلن مست و گیج کننده ای هم بزند و هر روز رخت نو نوار شاد و روشنی هم بپوشد! یک همچون آدمی بود.
موقعی که آمد، ما، مردم شهر، هیچ کدام مان هیچ وقت ندیدیم کسی باهاش باشد. منظورم زنی، بچه ای، پدر و مادری یا قوم خویشی، همچین چیزها است. تک و تنها بود. پرسان پرسان دنبال خانه آمده و رسیده بود به طاهر بد عنق. بالا خانه ی اش را اجاره کرده بود. می گفتند؛ یعنی همه ی مردم شهر می گفتند، حتی اجاره ی دو سه سال بعدش را هم پیش پیش داده. ملتفت شدیم تصمیم دارد شیرین دو سه سال دیگر هم بماند. حالا برای چه آمده و می خواست چه بکند! الله اعلم. یکی می گفت آدم سیاست است و تبعیدش کرده اند به این شهر. دیگری می گفت مرض تنگی نفس دارد و از دود و دم شهرشان فرار کرده. یکی می گفت آمده ارث و میراث اجدادی اش را بفروشد برود. اما همه ی مان می دانستیم او این جا کسی را ندارد. یا اگر هم داشته و دارد بی اطلاع بودیم.
کم کم برای مان، یکی شد مثل همه ی مردم شهر؛ عادی و معمولی. از بس دیده بودیمش و حرف هایش را شنیده بودیم، دیگر سر گذر ها و توی صف نانوایی و توی دکان سلمانی حرفش نبود. دیگر کسی از موهای جو گندمی بلند و روغن خورده و شانه شده اش و ادکلن خارجی و رخت نو نوار شیک و پیک ش حرفی نمی زد. عادی شده بود، مثل همین حالا ی این تلویزیون ها که با یک دکمه می شود از راه دور کانال عوض کرد. تا این که دوباره سر زبان ها افتاد. چُو افتاد چند شب قبل با نرگس، دختر طاهر بدعنق، روی هم ریخته اند. حالا راست یا دروغش را خدا بهتر می داند. ما آن جا نبودیم که صحت و سقم ماجرا را بدانیم. نرگس آن موقع ها سیزده چهارده سالش بیش تر نبود. می گفتند آن قدر پا پیچ دختره شده که آخر سر دختره وا داده. بعضی هم گفتند دختره ی چشم سفید زیر پاش نشسته و از راه بدرش برده تا او همچون کاری کرده. مردم گفتند و ما هم شنیدیم!
طاهر، بد عنقی اش شهره ی شهر بود. بعد از آن ماجرا با همه ی مردم چپ افتاد. راه به راه فحش می داد و زنش به سینه می کوبید و ما را، یعنی همه مردم شهر را، لعن و نفرین می کرد. چه هیزم تری به شان فروخته بودیم؟! نمی دانستیم.
سکینه، زن طاهر، همان روزها از بس که غصه خورد و مردم را نفرین کرد آخرش دق کرد و مرد... طاهر هم شد سگ هار. پاچه ی هر کی که به در خانه اش نظر می کرد می گرفت، تا چه بماند که کسی در مورد دخترش حرف نامربوطی می زد؛ جوی خون راه می انداخت.
بقول معروف: تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها...
بالاخره گندش در آمد! شکم دختر بالا آمد و موقع اش شد و زائید. یعنی بعضی ها گفتند که زائید. ولی ما، مردم شهر، هیچ کدام مان ندیدیم که بزاید. ولی خاله زنک ها گفتند که طاهر دخترش را مجبور کرده بچه ی تو شکم ش را بیندازد. یعنی آن قدر این ور و آن ور دوانده بودش و ضربه به شکمش زده بود که بچه را سقط کرده بودند. یکی گفت انداخته بودندش توی زباله دانی... ما که ندیدیم، گفتند.!
طاهر دست دخترش را گرفته و راه افتاده بود پی مسبب بدبختی اش. کجا رفت؟ ندانستیم. یکی گفت رفت سمت جنوب، یکی می گفت دیده اش می رفته طرف های غرب، یکی هم گفت طاهر خودش گفته می رود سمت شرق.
الان خانه اش شده پاتوق ارواح و جن و پری؛ متروکه و درب و داغان. یکی می گفت روح سرگردان خاور، با آن موهای وز وزی و حنایی اش، را آن طرف ها دیده، و یکی می گفت سگ سیاهی را دیده که داخل آنجا شده و یهو تبدیل شده به یک جن. هر کسی چیزیی می گفت، اما همه مان می دانستیم آن دیگری، بلوف می زند.
طاهر و دختر سیزده ساله اش رفته بودند و حالا از سر زبان ها افتاده بودند. آن مرد مو جو گندمی هم همان شب اول زده بود به چاک و ژاندارمری شهر هنوز دنبالش بود و نتوانسته یا نخواسته! بود که پیدایش بکند.
ما، مردم شهر، انگار یک چیزیی کم داشتیم. ارواح و از ما بهترانِ خانه ی طاهر بدعنق هم عادی شده بودند، مثل همه ی چیزهای عادی دیگر. احساس کرختی و خواب آلودگی می کردیم. سر گذرها و سر صف نانوایی و توی دکان سلمانی مدام چرت می زدیم. تا این که دوباره چرت مان پرید. او دوباره پیدایش شده بود. اما هیچ شباهتی به آن مردی که موهای جو گندمی اش را از این ور سر به آن ور سر می آورد و روی بنا گوش می ریخت و به شان روغن می مالید و شانه شان می کرد، نداشت. بوی عطر و ادکلن خارجی هم نمی داد. رخت نو نوار و شیک و پیک هم نداشت. دیگر کسی ندید چانه اش بجنبد. حتی برای یک سلام خشک و خالی. یک روز غروب آمده بود و یک راست رفته بود توی خانه ی درب و داغان طاهر. ما، مردم شهر، پیش خودمان گفتیم: حتماً بعد سال ها آمده پی زن و بچه اش. اما کدام زن و بچه؟
واقعاً آدم بسیار عجیبی است. حاضرم با هر کسی، سر هر چیزیی شرط ببندم که تا حالا تمام زباله دانی های شهر را زیر و رو کرده. اما، هیچ وقت ندیده ام خرت و پرت و آت آشغالی از زباله دانی بردارد.

نظرات کاربران درباره کتاب دوئل روی تپه سرابو