فیدیبو نماینده قانونی راشین و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب فعلاً مارشمالو را نخور!

کتاب فعلاً مارشمالو را نخور!
چشيدن طعم شيرين موفقيت با شناخت زمان مناسبِ برآوردن خواسته‌ها

نسخه الکترونیک کتاب فعلاً مارشمالو را نخور! به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب فعلاً مارشمالو را نخور!

این کتابِ تأثیرگذار با استفاده از داستانی ساده و با کمک مثال‌‌هایی از زندگی واقعی (از جمله ‹لاری بِرد›، بازیکن برجسته بسکتبال و ‹یورگه پوزادا›، توپ‌گیر بزرگ لیگ بیس‌بال آمریکا که پسر عموی یوآکیم است) به شما نشان می‌دهد که عملکرد امروزتان فردای درخشانی را برای شما به همراه می‌آورد، به شرطی که فعلاً مارشمالوی‌تان را نخورید!

ادامه...
  • ناشر راشین
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.72 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۹ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب فعلاً مارشمالو را نخور!

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیشگفتار

‹آرتور› راننده ای است که می تواند در عرض ۳۰ دقیقه جدول نیویورک تایمز را حل کند، در عرض نیم ساعت اقتصاد آمریکای لاتین را تجزیه و تحلیل کند و اعداد را سریع تر از خیلی ها که با ماشین حساب کار می کنند، در ذهنش ضرب و تقسیم کند. ‹جاناتان›، درست مثل آرتور، باهوش و به اندازه او سخت کوش است و در ضمن یک میلیاردر هم هست. به راستی چرا جاناتان روی صندلی عقب لیموزین می نشیند و آرتور پشت فرمان آن؟ چه عاملی باعث می شود که میزان موفقیت آنها اینقدر با هم متفاوت باشد؟ چه چیزی مرز بین موفقیت و شکست را معلوم می کند؟
پاسخ این سوال ها را می توان در تحقیق بسیار مهمی که در ‹دانشگاه استانفورد› انجام شده پیدا کرد. در این تحقیق تعدادی از بچه های بین چهار تا شش سال را در اتاقی تنها گذاشتند، به هر کدام یک عدد مارشمالو دادند و به آنها گفتند که دو انتخاب دارند: می توانند مارشمالوی شان را سریع بخورند و یا پانزده دقیقه صبر کنند و بعد آن را بخورند. در صورتی که صبر کنند، یک مارشمالوی دیگر به عنوان جایزه به آنها داده می شود. تعدادی فوراً مارشمالوی شان را خوردند. بقیه صبر کردند و بعد از پانزده دقیقه آن را خوردند. اهمیت واقعی این تحقیق یک دهه بعد معلوم شد: محققان متوجه شدند بچه هایی که منتظر جایزه ماندند، در بزرگسالی بسیار موفق تر از بچه هایی هستند که مارشمالوهایشان را فوراً خوردند.
نکته نهفته در این تحقیق از چشم ‹یوآکیم دی پوزادا› دور نماند. او یکی از سخنرانان انگیزشی مشهور در دنیاست که برای بسیاری از مدیران اجرایی و ورزشکاران حرفه ای سخنرانی می کند. علاوه بر تحقیق مارشمالو، کتاب ‹هوش احساسی› نوشته ‹دانیل گُلمَن› نیز توجه یوآکیم را به خود جلب کرد. در این کتاب گلمن این باور را که هوش نشان دهنده موفقیت یا عدم موفقیت در آینده است به چالش می کشد و نشان می دهد که داشتن بهره هوشی بالا لزوماً تضمین کننده موفقیت نیست. او توضیح می دهد که برای رسیدن به موفقیت ‹هوش احساسی› مهم تر از هوشی است که با آزمون هوش قابل سنجش است. منظور از هوش احساسی توانایی و مهارت فرد در درک، ارزیابی و کنترل احساسات خود و دیگران است.
‹تئوری مارشمالو› جواب جستجوی سی ساله پوزادا برای یافتن یک توضیح قانع کننده در باره این موضوع است که چرا بعضی از آدم ها موفق می شوند و بعضی ها شکست می خورند.
پوزادا به این نتیجه رسید که فرق اساسی بین موفقیت و شکست تنها سخت کوشی یا تیزهوشی نیست بلکه توانایی در دیرتر برآورده کردن خواسته هاست. ‹افرادی که در برابر مارشمالوهای زندگی شان مقاومت می کنند›، به سطوح بالای موفقیت می رسند، در حالی که بقیه، در هر شغلی که باشیم و هر میزانی که درآمد داشته باشیم، فوراً تمام مارشمالوهایمان را می خوریم. به عبارت دیگر به جای اندوختن مارشمالوهایمان، مدام بدهی مان را بیشتر می کنیم و نارضایتی مان از زندگی بیشتر می شود. ولی نباید چنین زندگی داشته باشیم.
این کتابِ تاثیرگذار با استفاده از داستانی ساده و با کمک مثال هایی از زندگی واقعی (از جمله ‹لاری بِرد›، بازیکن برجسته بسکتبال و ‹یورگه پوزادا›، توپ گیر بزرگ لیگ بیس بال آمریکا که پسر عموی یوآکیم است) به شما نشان می دهد که عملکرد امروزتان فردای درخشانی را برای شما به همراه می آورد، به شرطی که فعلاً مارشمالوی تان را نخورید!

تحلیل پیش از داستان

من در خانواده ثروتمندی به دنیا آمدم ولی در نوجوانی به فقر و تنگدستی افتادم. برای همین در زندگی ام بیشتر خطرات از دست رفتن پول را می شناختم تا رازهای به دست آوردن آن. والدینم در اواسط عمر همه ثروت شان را از دست دادند ولی دوباره توانستند چیزهای از دست رفته شان را به دست آورند اما هرگز روحیه سابق شان را به دست نیاوردند و من بیشتر مزه تلخ ترس شان را چشیدم تا مزه شیرین موفقیت شان. خیلی دوست داشتم از نظر مالی آدم موفقی بشوم و همین ترس ها آتش اشتیاقم را برای رسیدن به این هدف بیشتر کرد. به علاوه تا حدودی کمک کرد تا با آموزش راه های موفقیت به دیگران هزینه های زندگی ام را تامین کنم. کم کم تبدیل به کسی شدم که با سخنرانی هایش به هزاران مدیر و ورزشکار حرفه ای انگیزه می داد تا از اصول باارزش موفقیت استفاده کنند و به هدف هایشان برسند. ولی چیزی که آن روزها متوجه نبودم این بود که یک قسمت بسیار مهم معادله را از قلم انداخته ام.
بعد روزی مطلبی در باره مارشمالو خواندم و همان زندگی من را تغییر داد، همان طور که زندگی شما را هم تغییر خواهد داد.
بعد از اینکه خانواده ام همه چیزشان را از دست دادند، دیگر هیچ وقت اوضاع مثل سابق نشد. پدر و مادرم هیچ وقت آن پدر و مادر سابق نشدند. من هم دیگر آن آدم سابق نشدم. فکر می کنم پدر همیشه می ترسید دوباره همه چیزش را از دست بدهد. برای همین بیش از حد محتاط شده بود. با وجود اینکه دوباره ثروتمند شده بود، هنوز هم همان شِورلت قدیمی اش را سوار می شد تا اینکه در هشتاد و یک سالگی یک کادیلاک خرید و دو سال بعد هم در همان کادیلاک مرد. من هم به صورت نیمه خود آگاه این ترس را داشتم ولی بر خلاف پدرم هر چیزی را که به دست می آوردم خرج می کردم. هیچ قید و بندی در زندگی نداشتم و بی حساب ولخرجی می کردم: پولم را صرف کارهایی از قبیل مسافرت، خرید اتومبیل های آخرین مدل، جواهرات گران قیمت، دادن هدیه و خوشگذرانی های بیش از حد می کردم. هرگز حتی یک پنی هم پس انداز نمی کردم و خیلی بیشتر از چیزی که درمی آوردم خرج می کردم. در واقع همین که دستم به مارشمالوهایم می رسید، فوراً آنها را می خوردم!
ممکن است از خودتان بپرسید چرا پدرم مانع من نمی شد؟ چرا سعی نمی کرد درس های باارزش مالی را که در طول زندگی اش یاد گرفته بود به من هم یاد بدهد؟ پدرم هیچ وقت راز موفقیت را به من یاد نداد چون خودش هیچ وقت آن را کشف نکرد. او اصول موفقیت را به طور عملی در زندگی اش به کار می گرفت اما نه به این دلیل که به صورت خودآگاه آنها را می شناخت بلکه چون می ترسید دوباره همه چیزش را از دست بدهد. وقتی شما خیلی پولدار باشید و یک روز صبح بیدار شوید و ببینید فقیر و بی پول شده اید، درس های بسیار مهمی از زندگی یاد می گیرید ولی همیشه وقت کافی ندارید که درباره آنها فکرکنید، چه برسد به اینکه به دیگران هم یاد بدهید. به همین خاطر رمز ثروتمند شدن به صورت یک راز برای من باقی ماند، رازی که بعدها مصمم شدم آن را کشف کنم. می خواستم بفهمم و بتوانم با دلایل قاطع برای دیگران توضیح بدهم که:

• چرا بعضی از مردم پولدار می شوند و بعضی نمی شوند؟
• چرا بعضی در زندگی موفقند ولی بعضی شکست می خورند؟
چرا ۹۰ درصد از کسانی که به سن شصت و پنج سالگی می رسند از نظر مالی مستقل نیستند و باید به کار کردن ادامه بدهند یا به کمک سازمان های اجتماعی وابسته باشند و یا به این امید باشند که پسر یا دخترشان پزشک یا وکیل شود و بتواند در سال های آخر عمرشان به آنها کمک کند؟
بیشتر از سی سال است که به عنوان سخنران حرفه ای در زمینه روحیه سازی و ایجاد انگیزه برای مردم صحبت می کنم. در طول این مدت به بیش از سی کشور سفر کرده ام و برای تعدادی از بهترین شرکت های دنیا سخنرانی کرده ام و مشتری های بسیار زیادی پیدا کرده ام. در حوزه ورزش هم کار کرده ام و با سخنرانی هایم به ورزشکاران زیادی در لیگ های بسکتبال و تیم های المپیک انگیزه داده ام. تجربه به من نشان داده است که همین سوال در ورزش هم مطرح است: چرا بعضی از ورزشکاران موفق می شوند و بعضی ها نمی شوند؟ مسلماً فقط مسئله استعداد یا توانایی نیست. دنیا پر از ورزشکاران بااستعدادی است که هیچ وقت موفق نشده اند و پر از ورزشکاران کم استعدادتری است که به موفقیت های بسیار بزرگی رسیده اند.
اشتیاق من برای یافتن راز واقعی موفقیت باعث شد تا تحقیقات بیشتری انجام دهم. در حین این کار، به یک تحقیق روانشناختی برخوردم که یک روانشناس بسیار برجسته آمریکایی به نام ‹دکتر والتر میشل› آن را انجام داده بود.
در اینجا نمی خواهم وارد جزئیات این تحقیق بشوم چون در طول کتاب مطالبی درباره آن خواهید خواند ولی اجازه بدهید یک موضوع را به شما بگویم: من راز موفقیت را کشف کردم. فهمیدم که چرا بعضی از مردم موفق می شوند و بعضی شکست می خورند. آنقدر این درس به نظرم مهم آمد که تصمیم گرفتم با کمک همکار بسیار عزیزم، ‹اِلن سینگِر› کتابی در باره آن بنویسم.
به این نکته دقت کنید: این اصل را باید به همه یاد داد. چیزی که قرار است برایتان بگویم فرق بین پولدار بودن و فقیر بودن است. این رازی است که باید به تمام بچه های دنیا آموزش داده شود. من آن را به دخترم یاد دادم و دوست دارم به شما هم یاد بدهم تا شما هم بتوانید آن را به بچه هایتان منتقل کنید.
این کتاب برای کارآفرینان، کارمندان و افرادی است که مشاغل آزاد دارند. این کتاب برای ورزشکاران و به طور کلی برای کسانی است که دوست دارند در زندگی پیشرفت کنند. این کتاب برای معلمانی است که مسئولیت خطیر آموزش به نسل جوان ما را بر عهده دارند. و بله! این کتاب برای نوجوانانی است که دوست دارند عادت های غلط شان را عوض کنند تا در زندگی موفق شوند.
اما قبل از اینکه داستان مارشمالو را شروع کنید، به این سوال جواب بدهید:
سه تا قورباغه در رودخانه روی برگی نشسته اند و به طرف پایین رودخانه می روند . یکی از آنها تصمیم می گیرد که توی آب بپرد. حالا چند تا قورباغه روی برگ باقی مانده اند؟
خیلی ها جواب می دهند: «دو تا».
ولی اشتباه است!
سه تا. چرا؟
چون تصمیم به پریدن و پریدن دو چیز متفاوت است.
شما تا حالا چند بار تصمیم گرفته اید رژیم بگیرید ولی سه ماه بعد که روی ترازو رفته اید دیده اید وزن تان هیچ تغییری نکرده است؟ تا حالا چند بار تصمیم گرفته اید سیگار را ترک کنید ولی روز بعد دوباره یک نخ کشیده اید؟ تا حالا چند بار تصمیم گرفته اید آخر هفته انباری خانه تان را تمیز کنید ولی اول هفته بعد دیده اید وضع انباری نسبت به قبل بدتر شده است؟
اگر جمله های بالا زبان حال شماست، امیدوارم تصمیم بگیرید کتاب حاضر را بخوانید و درسی را که از آن یاد می گیرید در زندگی به کار بگیرید. آن موقع است که به سوی موفقیت گام برمی دارید یا بهتر بگویم جهشی بزرگ می کنید.
سِر فرانسیس بِیکن می گوید: «دانش قدرت است.» حق با اوست. ولی او چیزی را فراموش کرده، عبارتی که این جمله را کامل و بی نقص می کند: «دانشی که از آن استفاده شود قدرت است.» اگر شما چیزی را بدانید اما آن را در زندگی به کار نبندید، مثل این است که آن را اصلاً نمی دانید. به همین سادگی!
این کتاب را بخوانید و از هر چیزی که از آن یاد می گیرید استفاده کنید. مطمئن باشید از آن به بعد زندگی تان هیچ وقت مثل سابق نخواهد بود. قول می دهم!
من سرانجام راز موفقیت را کشف کردم: دیگر هیچوقت تمام مارشمالوهایم را یک جا نخوردم. شما هم وقتی این کتاب را تمام کنید، همین کار را خواهید کرد.

دکتر یوآکیم دی پوزادا

داستان

فصل اول: زود مارشمالو خوردن یعنی شکست خوردن

‹جاناتان پِیشنت›، که همیشه مثل کت و شلوارهای گران قیمتی که می پوشید شیک و مرتب به نظر می رسید، خسته و بی حال، درست مثل کت و شلوار ازمُدافتاده، از یک جلسه کاری پر از کشمکش بیرون آمد. وقتی به لیموزینش رسید، راننده اش را دید که آخرین تکه از یک همبرگر پر از سُس را توی دهانش گذاشت.
ـ «آرتور، بازم که داری مارشمالو می خوری!»
ـ «مارشمالو؟!»
آرتور هم از لحن تند کارفرمایش تعجب کرد و هم از کلماتی که آن ناشر بزرگ به زبان آورد. (جاناتان پِیشنت به این معروف بود که حرف هایش را سربسته می زند).
«باور کنید فقط یه همبرگر بزرگ ‹مک دونالد› بود. من حتی یادم نمی یاد آخرین بار کی مارشمالو خوردم. امسال حتی توی سبد عید پاکم هم یه دونه مارشمالو نبود. اصلاً کلی وقته یه دونه باسلق نارگیلی هم...»
ـ «خیلی خب آرتور، خیلی خب. می دونم یه مارشمالوی واقعی نمی خوردی. راستش امروز از صبح دور و برم پر از مارشمالوخور بود. واسه همین وقتی دیدم تو هم داری همین کار رو می کنی، دیگه حسابی حالم گرفته شد.»
ـ «اگه اشتباه نکنم می خواهید یه داستان برام تعریف کنید، آقای پِیشنت، مگه نه؟ دوست دارید توی راه واسه م تعریف کنید؟»
ـ «آره آرتور، حرکت کن. امروز ‹خانم اِسپرانزا› همون خوراک پائیای(۱) مشهورش رو پخته. صبح ازش خواستم سر ساعتِ یک غذا رو بکشه یعنی درست بیست دقیقه دیگه. باید به موقع برسیم خونه. اگه درست یادم مونده باشه، پائیلا غذای محبوب تو هست، درسته؟ اتفاقاً این داستانی رو که می خواهم برات تعریف کنم به پائیلا هم ربط داره. وقتی تعریف کردم، خودت می فهمی.»
ـ «خوب آقای پِیشنت، قضیه مارشمالو چیه؟»
ـ «یه کمی صبر کن آرتور. می فهمی.»
آرتور جدول روزنامه نیویورک تایمزش را که تقریباً آن را حل کرده بود پشت آفتاب گیر صندلی کناری اش گذاشت و لیموزین را آرام آرام به راه انداخت و به سمت خیابان های وسط شهر به راه افتاد. جاناتان پِیشنت هم به صندلی چرمی اتومبیل تکیه داد و شروع کرد به تعریف کردن داستان:
***
«وقتی چهار سالم بود، جزء کسانی بودم که یه تحقیق روشون انجام شد. این تحقیق بعدها خیلی معروف شد. اون موقع پدرم توی ‹اِستانفورد› درس می خوند و داشت روی تِز فوق لیسانسش کار می کرد. یکی از استادهای اون برای این تحقیق دنبال بچه های پیش دبستانی چهار پنج ساله می گشت. اون می خواست تاثیر دیرتر برآورده کردن خواسته ها رو توی بچه ها آزمایش کنه.
«آزمایش این جوری بود که من و بقیه بچه ها رو تک تک بردند توی یه اتاقی. هیچکس غیر از من توی اتاق نبود. بعد یه خانمی اومد داخل و یه مارشمالو گذاشت جلوی من و بهم گفت یه کاری براش پیش اومده و مجبوره بره بیرون ولی تا یه ربع دیگه برمی گرده. بعد بهم گفت اگه توی این ربع ساعت اون مارشمالو رو نخورم، وقتی برمی گرده یه مارشمالوی دیگه هم به من جایزه می ده.»
آرتور متفکرانه گفت: «دو تا به جای یکی! صد در صد سود! حتی یه بچه چهار ساله هم وسوسه می شه این معامله رو بکنه.»
ـ «درسته. ولی برای بچه ای به اون سن و سال یه ربع یعنی چند ساعت. مخصوصاً وقتی کسی هم دور و برت نباشه بهت بگه حق نداری به مارشمالو دست بزنی. دیگه خیلی سخته که جلوی خودت رو بگیری و مارشمالو رو نخوری.»
ـ «پس مارشمالو رو خوردید؟»
ـ «نه، ولی ده دوازده بار نزدیک بود بخورمش. حتی یه بار هم بهش زبون زدم. داشتم می مردم. خیلی دلم می خواست بخورم. سعی کردم یه کاری بکنم تا حواسم پرت بشه. شروع کردم به رقصیدن و آواز خوندن. بالاخره بعد از ربع ساعت که قدر یه عمر طول کشید، اون زن مهربون برگشت.»
ـ «و اون یکی مارشمالو رو بهتون داد؟»
ـ «آره. اون دو تا بهترین مارشمالوهایی بودند که توی عمرم خوردم.»
ـ «بهتون گفتند از اون تحقیق چه نتیجه ای گرفتند؟»
ـ «اون موقع نه. سال ها بعد فهمیدم. ده سال بعد همونایی که روی این تحقیق کار کرده بودند تا اونجایی که تونستند بچه هایی رو که توی آزمایش مارشمالو شرکت کرده بودند جمع کردند (فکر می کنم حدود ششصد نفری بودیم). اونها از پدر و مادرامون خواستند در باره یه سری مهارت ها و ویژگی های ما نظر بدهند.»
ـ «پدر و مادرتون راجع به شما چی گفتند؟»
ـ «هیچی، چون اون پرسشنامه هیچ وقت به دست شون نرسید. اون موقع من چهارده سالم بود و ما چند بار خونه مون رو عوض کرده بودیم. در هر صورت اون محقق ها تونستند نزدیک به صد تا از اون بچه ها رو پیدا کنند. وقتی وضعیت اونها رو بررسی کردند، به نتایج فوق العاده جالبی رسیدند.
«بعد از تموم شدن آزمایش اول، اونها بچه ها رو به دو گروه تقسیم کردند: گروه اول اونهایی بودند که مارشمالوهاشون رو نخورده بودند یا مدت زمان بیشتری مقاومت کرده بودند. گروه دوم بچه هایی بودند که بلافاصله بعد از بیرون رفتن اون خانوم مارشمالوشون رو خورده بودند. بعد از گذشتن ده سال، با بررسی این دو گروه معلوم شد بچه های گروه اول توی مدرسه بهتر بودند، با بقیه بهتر ارتباط برقرار می کردند و بهتر از پس استرس و فشارهای روحی شون برمی اومدند. بچه هایی که جلوی خوردن مارشمالو مقاومت کرده بودند، توی زندگی خیلی خیلی بیشتر از بچه هایی که مارشمالوشون رو خورده بودند موفق بودند.»
آرتور گفت: «درسته. یکی خود شما. ولی من نمی فهمم. چطوری نخوردن مارشمالو توی سن چهار سالگی باعث شده شما توی سن چهل سالگی یک ناشر اینترنتی میلیاردر بشید؟»
ـ «البته این ارتباط مستقیم نیست. اینکه وقتی هیچی مانع تو نیست، اراده کنی و خواسته هات رو دیرتر برآورده کنی، یکی از نشونه های مهم موفقیت هست.»
ـ «چرا؟»
ـ «بهتره برگردیم سر حرفی که امروز وقتی از جلسه اومدم بیرون و دیدم داری اون مک دونالد بزرگ رو می خوری بهت زدم. ببینم تو همون کسی نبودی که صبح به من گفتی خانم اِسپرانزا قول داده یه ظرف پُر پائیا واسه ناهارِ امروزت بذاره؟»
ـ «راستش اون بهم قول داد بهترین پرس غذا رو واسه م بذاره، یه پائیلا با کلی خرچنگ. البته قرار نبود این قضیه رو به شما بگم.»
ـ «خب، بعد تو دقیقاً نیم ساعت مونده به اینکه خانم اِسپرانزا بهترین پائیای شهر رو بهت بده، داشتی چه کار می کردی؟»
ـ «یه ‹بیگ مَک› می خوردم، یعنی مارشمالو می خوردم! آهان، حالا منظورتون رو فهمیدم. من نتونستم صبر کنم و واسه همین هم اشتهام رو با خوردن غذایی که همیشه گیرم می یاد کور کردم.»
ـ «درسته. تو به جای اینکه برای چیزی صبر کنی که واقعاً دلت می خواست، فوراً اون کاری رو کردی که توی اون لحظه دوست داشتی انجام بدی.»
ـ «عجب! حق با شماست، آقای پی. ولی راستش من هنوز اصل مطلب رو نگرفته ام. ببینم این قضیه که شما الآن آروم و بی دغدغه روی صندلی عقب ماشین تون نشستید و من این جلو دارم رانندگی می کنم، واقعاً به خوردن یا نخوردن مارشمالو ربط داره؟»
ـ «بله. همه تفاوت ها از همین ناشی می شه. ولی بذار بقیه اش رو فردا صبح ساعت نه که داری من رو می یاری شهر برات تعریف کنم چون دیگه رسیدیم خونه و من می خواهم برم یه ناهار خوشمزه بخورم. برنامه تو چیه آرتور؟»
ـ « اینه که تا وقتی گرسنه ام نشده، جلوی اِسپرانزا ظاهر نشم.»
***
آرتور جاناتان پیشنت را پیاده کرد و در اتومبیل و در خانه را برایش باز کرد. این مرد پنج سال بود به آرتور حقوق می داد. به علاوه هر وقت که آرتور به حرف هایش گوش می کرد، درس های بسیار باارزشی هم به او یاد می داد. آرتور هنوز دلیلش را نمی دانست ولی احساس می کرد درس مارشمالو از همه درس هایی که تا حالا یاد گرفته مهم تر است. بدون اینکه دیگر به این قضیه فکر کند، از ویلا خارج شد و به مغازه خواربارفروشی که همان نزدیکی ها بود رفت و یک بسته مارشمالو خرید.

نظرات کاربران درباره کتاب فعلاً مارشمالو را نخور!

کتاب فوق العاده ای است .
در 4 هفته پیش توسط par...185