فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روشنگران و مطالعات زنان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بن‌بست خاله رُزا

کتاب بن‌بست خاله رُزا

نسخه الکترونیک کتاب بن‌بست خاله رُزا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب بن‌بست خاله رُزا

هنوز هم باورم نمی‌شود، تو خاله رزای خاموش و گریزپای پنجره‌ی روبه‌رو، همان رزا چریکه‌ی بیست سال پیش باشی که تا پایش می‌افتاد و فرصت پیدا ‌می‌کردی وسط کوچه، خیابان، هر جا که راه داشت پشته پشته اعلامیه هوا بفرستی. روز روشن جلوی چشم هزار جورآدم ناجور، ‌داد و هوار راه بیاندازی و روزنامه‌ی مردم بفروشی: «خطر آمریکا حتمی، جدی، فوری است، خطر حمله‌ی نظامی عراق تایید شد.» بدون این‌که بقیه‌ی خطرها را در نظر بگیری. خطر دست‌درازی به دختری تنها، در پیچ‌و‌خم کوچه‌ها. خطری نزدیک‌تر از هر خطر آشکار و ناپیدا، روزهایی که هنوز حجاب اجباری نشده بود و در محاصره‌ی صدها چشم‌گرسنه سهمیه‌ی روزنامه‌ات را آب می‌کردی، با خبرهای داغ درباره‌ی انواع و اقسام خطرها.

ادامه...
  • ناشر انتشارات روشنگران و مطالعات زنان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.82 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۵۹ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بن‌بست خاله رُزا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بخش اول

بالای شهر... پائین شهر

هیچ چیز خاله رزا را خوشحال نکرد، نه شرکت در میهمانی عصر خانه ی فریبا... نه دوچرخه سواری در پیاده رو خیابان دلگشا:
«به خاطر فریبا اگه نبود صد سال سیاه تو مهمونی پا نمی ذاشتم، وسط یه مشت بچه قرتی بی عار و درد...»
خاله رزا مخصوصن مثل مار به خودش پیچید و چهار دست و پا به زمین چسبید، وقتی دخترها به زور او را وسط مجلس کشاندند تا به قول خودش با ترانه های مبتذل لس آنجلسی قِر بدهد:
«بازار مسگراس یا سه راه ننه حمیده، این همه عور و ادا از خودتون درآوردین. شرم و حیا هم واسه ی آدم خوب چیزیه.»
وقتی پازنان سربالایی دلگشا را رد کردیم و گذرمان به خیابان شیک و پیک کسری افتاد، خاله رزا مخصوصن چند دور اطراف خانه ی بزرگ و دوبلکسی سرهنگ حمیدی طواف داد و با صدای بلند شروع به سوت زدن کرد:
«کاخ باکینگ هام واسه ی خودش درست کرده جناب سرهنگ، قبرستان کولی ها هم از سرش زیاده...»
هر چقدر خواهش تمنا کردم بی اعتنایی نشان دادم منزل سرهنگ را فراموش کند، اجازه بدهد از هوای صاف، منظره ی پاک و درخت های نم زده ی اطراف خیابان لذت ببریم و به جای اعتراض و انقراض دایی سرهنگ به فکر عروسی و سر و سامان دادن به رابطه ی سردرگم خودمان باشیم، یک کلمه از حرف های من از دروازه ی بسته ی گوش هایش عبور نکرد و دو دستی ترمز دوچرخه را کشید:
«بازگذرت افتاد بالای شهر هوس عروسی کردی. صد دفه گفتم من شش سال از تو بزرگترم یه الف بچه، می خوای انگشت نمای مردم بشم...»
زود حرفم را پس گرفتم:
«خدا نکنه... ما بدون رضایت مردم، قد یه دونه سیب زمینی هم ارزش نداریم.»
خاله رزا باز رفت در وضعیت هشدار و مثل چراغ های قرمز بالای آمبولانس به قارو قور افتاد:
«همون که گفتم، بجنب هزار تا کار داریم.»
خودم را به نشنیدن زدم، وانمود کردم به جز خاله رزا هیچ چیز برایم اهمیت نداشت. خاله رزا هم بیشتر حرفی نزد. چون هر وقت اسمی از مردم برده می شد کوتاه می آمد، مخصوصن اگر پای مردم پائین شهر وسط بود. با دست چپ اشاره کرد پشت سرش حرکت کنم، اگر کسی تعقیبش کرد خبر بدهم. خاله رزا کشته مرده ی ریاست بود و با خودش فکر می کرد یک روز مردم پشت سرش صف خواهند کشید و او وظیفه دارد آن ها را به بهشت سوسیالیستی مورد نظرش هدایت کند. در شلوغ بازی های دانشگاه هم همیشه رئیس بود و بقیه دنبال او حرکت می کردند:
«یه ذره هم به فکر مردم سرچشمه باش، تو یه زرع و نیم جا بیست نفر چپیدن تو بغل هم سرما نخورن. اون بدبخت ها عروسی نمی خوان، شوفاژ گرم و نرم نمی خوان، دو چکه بارون بباره زار و زندگیشونو آب برده. مردم وکیل آقا، پشت بدنه. گذر سیلو...»
خاله رزا به خاطر همین حرف ها بود که خاله رزا شده بود، خاله ی سیاسی مردم فقیر و بینوا. بچه های دانشگاه هم خاله رزا یا رزا چریکه صدایش می کردند و جلویش دولا راست می شدند، اول به خاطر این که از همه بزرگ تر بود و نسبت به آن ها حس مادری داشت. دوم این که موقع شیشه شکستن و کلاس به هم ریختن تجربه اش از بقیه بیشتر بود و سه سوت طول و عرض سلف سرویس را به هم می زد. نسخه ی بدل رزا لوکزامبورگ(۱) یکی از رهبران سوسیالیست اروپا که به خاطر رفتار تند و تیزش از طرف منتقدان به رزای جاه طلب و عاشق ریاست، یا رزای خون ریز و همیشه در انجام کار اشتباه ملقب شده بود. خاله رزا همیشه با یک هیس بلند داخل کریدورها شروع می کرد و بقیه انگار صدای شیپور حمله به گوششان خورده باشد آب دستشان بود زمین می گذاشتند، با هیس های بعدی او را همراهی می کردند، تا آشوب هیس به اوج قدرت خودش برسد و مثل توفانی ویرانگر همه چیز را در هم بریزد.
از حرف های آن روز خاله رزا سرگیجه گرفتم. سرهنگ حمیدی دایی فابریک من بود و هیچ وقت از کمک و مساعدت به خانواده ی من و دیگران دریغ نداشت، به خصوص برای خرید یک منزل شیک و آبرومند در شمال خیابان بهار و رتق و فتق تحصیلی من و خواهر کوچکترم از خودش خیلی مایه گذاشته بود و حالا من باید به خاطر خوشایند خاله رزا با او درمی افتادم و بدون هیچ ملاحظه ای ترکش می کردم. چرا؟ چون بالای شهر زندگی می کرد و بعد از بازنشسته شدن اجباری از ارتش، با تاسیس یک شرکت ساختمانی ثروتی به هم زده بود.
فرمان دوچرخه را برگرداندم و دنبال خاله رزا به طرف سرچشمه برگشتم:
«حالا چرا این قدر عصبانی هستی. تقصیر من چیه پایین شهر جا واسه ی دوچرخه سواری نیست. از فردا می ریم چال حسن خان، پله های خوبی داره واسه ی تک چرخ زدن.»
خاله رزا انگار در مجلس ختمی چیزی شرکت کرده باشد ساکت و غم زده بود، مثل خود من که همیشه از شرایط سخت زندگی مردم پائین شهر دمغ بودم و خدا خدا می کردم وضع آن ها بهبود حاصل کند، نفس راحتی بکشم. حداقل فایده اش این بود که من و خاله رزا کمتر سر موضوعات فرعی با هم سرشاخ می شدیم، وقت پیدا می کردیم به خودمان دو نفر بیشتر برسیم:
«آخه ما چکاره ایم واسه ی مردم پائین شهر تصمیم بگیریم. مملکت وکیل داره وزیر داره، دخل و خرج داره، چرا من و تو باید درس و زندگی مون رو تعطیل کنیم، بیفتیم دنبال نون و آب مردم سرچشمه؟ بدون هیچ تخصص و تجربه ای در سیاست و اقتصاد.»
خاله رزا انگار پنبه در گوش هایش باشد چیزی نشنید. یک پشته اعلامیه از زیر تی شرتش بیرون آورد و کف دست من سر داد:
«بسه به اندازه ی کافی خودتو مسخره کردی. حالا وقت این حرف ها نیست. فقط بپا مث دفعه ی قبل اعلامیه ها رو بالای شهر حروم نکنی. پهلوی به بالا جاوید شاه هستن. شهناز به پائین حوزه ی کار ماست.»
باید حواسم را جمع می کردم، فاصله ی دارا و ندار، در بالا و پائین شهر بیشتر از آن بین من و خاله رزا جدایی نیندازد، کمتر حرص و جوش داشتن و نداشتن چیزهایی را بخورد که بود و نبود آن تقصیر ما نبود. بی فایده... کافی بود خاله رزا کینه ی کسی یا چیزی را به دل بگیرد، شتر دوکوهان هم از این بابت به گرد پایش نمی رسید:
«حرف زدن با تو دو ریال ارزش نداره، جون به جونت کنن خرده بورژوایی... فرصت پیدا کنی با دار و دسته ی سرهنگ ساخت و پاخت می کنی، علیه مردم بدبخت خیابان شهناز.»
از حرص زدم زیر خنده:
«منظورت از شهناز کوچه ی ماست بندی به پایینه...»
خاله رزا به خیالش حرف خیلی نامربوطی زده باشم اخم کرد و با دلخوری اعلامیه ها را از دستم گرفت:
«آره... یه خرده هم بگیر به سبیل هات تقویت بشه، هزار بار گفتم سر این موضوع شوخی ندارم.»
خودم هم باورم نشد تا آن حد عصبانی بشود و عکس العمل نشان بدهد، انگار نه انگار مردم وسط شهر هم آدم بودند و به جز مسایل سیاسی چیزهای دیگری هم برای زندگی لازم داشتند که در نظر خاله رزا، اندازه ی یک دانه شلغم خام ارزش نداشت:
«باشه... هر جا تو بگی پخش می کنم، وکیل آقا... سه راه ننه حمیده. حوصله ی قهر و آشتی ندارم.»
خاله رزا چشم هایش را تا جایی که ممکن بود گشود و هراسان به من خیره شد:
«دفه ی آخرت باشه پرت و پلا می گی، هر جا لازم باشه پخش می کنی.»
اعلامیه ها را از دستش قاب زدم، روی رکاب دوچرخه انداختم و به طرف سرازیری شهناز پا زدم:
«تو هیچ علاقه ای به من نداری، فقط منو واسه ی اعلامیه پخش کردن می خوای... کی می دونه بین دو نفر آدم واقعن چی می گذره ؟! من حتم دارم خودشون هم نمی دونن...»
منزل ما وسط خیابان بهار بود، که نه بالای شهر به حساب می آمد نه پائین شهر. پدر بیچاره ی من هم معلم موسیقی بود که نه جزو اشراف شمرده می شد نه پابرهنه ها... تازه پوتین های نظامی ساق بلندش تا زیر زانو می رسید. اصلن سر در نمی آوردم چرا باید وارد دعوایی می شدم که مثل نیش عقرب گزنده بود و نصف از بالای شهر و نصف از پائین شهر آدم را نیش می زد، بدون این که دخلی به من داشته باشد. یک جنگ اعصاب علاج ناپذیر که با پخش اعلامیه و شبنامه فقط دو طرف را به جان هم می انداخت، بدون آن که راه حلی برای مصالحه میان آن ها برقرار کند. تازه مگر خورده بورژوا بودن گناه بود که باید دایم به خاطرش از خاله رزا لغز می شنیدم و برای اثبات بی گناهی خودم مثل فیلم پای معلق لک لک... فاصله ی چند کوچه پائین و بالای خیابان بهار را لنگ در هوا می پریدم، مبادا شک و تردیدی در قضاوت خاله رزا مبنی بر علاقه ی خودم نسبت به مردم پائین شهر ایجاد کنم. آن هم در شرایطی که بین من و خاله رزا از هیچ نظر یک میلی متر فاصله ی عمودی و افقی و پائین و بالایی وجود نداشت. تازه پدر خاله رزا کارمند دادگستری بود اگر هم می خواست طرف کسی را از بالای شهر یا پائین شهر بگیرد، قانون اجازه ی همچو خبطی را به او نمی داد.»
کمرکش شهناز هر چه فحش و ناسزا بلد بودم نثار خودم کردم، چرا عاشق کسی شده بودم که از من بزرگ تر بود و منزلش چند کوچه پائین تر از خیابان بهار بود نه بالاتر... و از بیخ و بن زندگی بالای شهر را دوست نداشت. خانه های بزرگ... خیابان های شیک... آدم های باکلاس. آه سردی کشیدم... از غصه ی زیاد زنجیر دوچرخه زیر پایم در رفت، وقتی با سر به تیر برق وسط خیابان شهناز اصابت کردم و اعلامیه های خاله رزا روانه ی جوی آب شد:
«آخ سرم... این درخت لندهور یه دفه از کجا پیداش شد.»
وقتی دست دراز کردم اعلامیه ها را از آب بگیرم، یکی از لات های قلتشن پشت بدنه کف پایش را روی دستم گذاشت:
«شبنامه ی کمونیستی پخش می کنی بچه قرتی. خیال کردی شهریور بیسته یه دسته شانه دستت بگیری راه بیفتی تو خیابانا، شانه داریم... شاه نداریم. به من می گن آقا فرج تفنگ ساز... بنیان گذار محله ی تیمچه، زبان بی صاحب شماها ره م خیلی خوب بلدم. می خوای مثل اعلامیه بچسبانمت وسط دیوار بی ناموس...»
مثل برق از جا بلند شدم و در حین فرار روی زین دوچرخه پریدم، تا بقیه ی تفنگچی های شهناز سرم نریخته بودند دخلم را بیاورند از مخمصه فرار کنم.
«خدایا چی می شد خونه ی خاله رزا فردوسی به بالا بود...»

نظرات کاربران درباره کتاب بن‌بست خاله رُزا