فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب طاووس‌ها

کتاب طاووس‌ها
مجموعه داستان

نسخه الکترونیک کتاب طاووس‌ها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۷,۸۶۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب طاووس‌ها

راحت می‌توانست با چشم بسته راه برود. چون می‌دانست کجا دارد می‌رود. تا ابد می‌‌توانست آنجا بدود: پاهایش فرمان درست به مغزش می‌دادند، ولی دردش داشت بدتر می‌شد، کلیه‌هایش می‌سوختند. نفس کشیدن سخت شده بود، ولی همچنان به رفتن ادامه می‌داد. برای اولین بار می‌خواست راه برگشت را هم همان‌طور برود. احتمالاً پدر بزرگ در ایوان نشسته بود و حیواناتش را تماشا می‌کرد. سعی کرد عجله کند، تندتر دوید. احتمالاً از آخرین قسمت هم گذشته بود: کویین رُز. از وقتی زردآب تا حلقش بالا آمد یاد حرف مربی‌ا‌ش، جس افتاد که گفته بود تا وقتی نایستادی زردآب هیچ ضرری ندارد، پس فقط برو. بعد قی کرد و چشمانش را باز کرد تا استفراغش روی کفش‌هایش نریزد. به جلو خَم شد، بازوهای سفتش روی زانو، تُف کرد تا همه چیز بیرون بیاید. نفس‌نفس زد، حس می‌کرد تمام بدنش کوفته شده. وقتی نفسش سر جایش آمد، قد راست کرد و سر گذاشت سمت خانه. هنوز نیم ساعت دیگر وقت داشت. بام ساختمان را می‌توانست ببیند. خانه برای خودشان دو تا خوب بود. هر دو طبقه، اول بودند برای همین پدربزرگ مجبور نبود مثل خانه اصلی از پله‌ها برود بالا. اتاق هر دو یک در به حمام داشت. آسایش کامل برای پدربزرگی که هیچ وقت با لباس خواب بلندی که تابستان و زمستان می‌پوشید به آشپزخانه نمی‌رفت. قبل از آنکه برای قهوه‌ صبحانه‌اش بیاید لباس می‌پوشید. آن خانه آن‌قدر کوچک بود که راحت با یک بخاری و یک پنکه گرم و سردمیشد. او تِلِسکوپش را بیرون پنجره اتاق زیر شیروانی روی یک سکو گذاشته بود. ایوان هم راست کار پدربزرگ بود. دو پله با زمین فاصله داشت. با طاووس‌هایش.

ادامه...

بخشی از کتاب طاووس‌ها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



طاووس ها

ارنست جی. فینی
وقتی می دَوید تا آنجا که می توانست چشمانش را بسته نگه می داشت. ارتباطش با جاده خاکیِ موازی باغ میوه، مانع از تصادفش با درخت ها می شد. خاک آن قدری نرم بود که رد پایش روی آن بماند. آن قدری که اتصال شان را حفظ کند. آن دست جاده، خاکریزی بود که آب باتلاق را از باغ دور نگه می داشت. هر وقت حس می کرد دارد به طرف باتلاق تغییر جهت می دهد به زور چشمانش را می بست تا مطمئن شود دوباره در جاده است، کنار درختان آلویی که پدربزرگش کاشته بود. آنها را بهتر از همه کس می شناخت. از تک تکشان بالا رفته بود. رابطه اش با باغ و پدربزرگش جور جور بود.
راحت می توانست با چشم بسته راه برود. چون می دانست کجا دارد می رود. تا ابد می توانست آنجا بدود: پاهایش فرمان درست به مغزش می دادند، ولی دردش داشت بدتر می شد، کلیه هایش می سوختند. نفس کشیدن سخت شده بود، ولی همچنان به رفتن ادامه می داد. برای اولین بار می خواست راه برگشت را هم همان طور برود. احتمالاً پدر بزرگ در ایوان نشسته بود و حیواناتش را تماشا می کرد. سعی کرد عجله کند، تندتر دوید. احتمالاً از آخرین قسمت هم گذشته بود: کویین رُز. از وقتی زردآب تا حلقش بالا آمد یاد حرف مربی ا ش، جس افتاد که گفته بود تا وقتی نایستادی زردآب هیچ ضرری ندارد، پس فقط برو. بعد قی کرد و چشمانش را باز کرد تا استفراغش روی کفش هایش نریزد. به جلو خَم شد، بازوهای سفتش روی زانو، تُف کرد تا همه چیز بیرون بیاید. نفس نفس زد، حس می کرد تمام بدنش کوفته شده. وقتی نفسش سر جایش آمد، قد راست کرد و سر گذاشت سمت خانه. هنوز نیم ساعت دیگر وقت داشت.
بام ساختمان را می توانست ببیند. خانه برای خودشان دو تا خوب بود. هر دو طبقه، اول بودند برای همین پدربزرگ مجبور نبود مثل خانه اصلی از پله ها برود بالا. اتاق هر دو یک در به حمام داشت. آسایش کامل برای پدربزرگی که هیچ وقت با لباس خواب بلندی که تابستان و زمستان می پوشید به آشپزخانه نمی رفت. قبل از آنکه برای قهوه صبحانه اش بیاید لباس می پوشید. آن خانه آن قدر کوچک بود که راحت با یک بخاری و یک پنکه گرم و سردمیشد. او تِلِسکوپش را بیرون پنجره اتاق زیر شیروانی روی یک سکو گذاشته بود. ایوان هم راست کار پدربزرگ بود. دو پله با زمین فاصله داشت. با طاووس هایش.
پدربزرگ داشت آمدن او را تماشا می کرد. طاووس ها میان گل ها می خرامیدند. طاووس های نَر هنوز کوچک تر از آن بودند که پرهای دُمشان در بیاد. مثل پدربزرگش لگدی به آنها حواله کرد.
سه طاووس نَر اسم داشتد، ولی نُه طاووس ماده نَه. او به یکی از طاووس های نر یاد داده بود روی نرده ایوان بپرد و از او ذرت بخواهد که در جیبش داشت.
اول او لب باز کرد: «خُب، چه حال، چه خبر؟ آب و دانه شان را خوردند؟ می خواهند بروند لالا کنند؟» طناب دور کمرش را باز کرد شروع کرد به پریدن، راحت، فقط پنجه کفشش را از روی طناب می پراند.
پدربزرگ گفت: «چه می دانم. خیلی کُندَند. اگر دست نَجنبانند و دُم درنیاورند ردشان می کنم. من که ضامن نیستم. مثل جوجه مرغ می مانند. حالا که جَخ نصفه نیمه باز نشسته شده ام و برای آلوها دورادور مشورت می دهم، فکر کردم طاووس پرورش بدهم. چند سال بود توی کاتالوگ ها می دیدمشان، ولی هیچ وقت به صرافت خریدنشان نیفتاده بودم.»اِلمو همان طور طناب می زد، صدای پدربزرگش با ضرباهنگ طناب و پاهایش درآمیخت. هر دو می دانستند آن حرف ها تکراری است. «فکر می کردم شگون دارند. وقتی چیزی را بی طمعِ خوردن یا فروختن پرورش می دهی یعنی کارت درست است.»
المو به پدربزرگش نگاه کرد. دوباره تغییر کرده بود. فقط لاغرتر نشده بود، بلکه چروکیده تر هم شده بود. قدش هم از قبل کوتاه تر شده بود. ولی هنوز هم یک سر و گردن از المو بلندتر بود، هر چند زیاد نشان نمی داد.
صدای ماشین را شنید، ولی دیگر برای فرار کردن دیر شده بود. همین طور طناب می زد، سریع تر از قبل، می خواست پیاده شدن او را از ماشین نبیند. شکمش آن قدر بزرگ شده بود که کُل صندلی را پُر می کرد.
خم شد داخل ماشین تا ظرف غذای گرمی را که رویش دستمال آبی انداخته بود بردارد. پدربزرگ با پایی که خشک شده بود ایستاد و به استقبالش رفت. گفت: «گِرِتا، لازم نیست این همه خودت را به دردسر بیندازی. دستت درد نکنه.» گرتا هر روز برایشان چیزی می آورد.
گرتا گفت: «زحمتی نیست.»
المو آرام تر طناب می زد تا چیزی را از دست ندهد.
پدربزرگ ظرف را گرفت و گفت: «بقیه ظرف ها را شُستم. الان می آورم.»
«ممنون. دنبالشان می گشتم. یادم نبود کجا گذاشتمشان.»
«من یک کم دیر کردم.» پدربزرگ این را گفت و در حالی که ظرف غذا را با دو دست چسبیده بود با پایش در توری را باز کرد. گرتا ناشیانه برگشت تا طناب زدن المو را تماشا کند. با آن شکم حفظ تعادل برایش مشکل بود. پرسید: «چطوری، المو؟»
«خوبم.»
«سایه ات سنگین شده.»
المو تقریباً از طناب زدن ایستاد. گفت: «سرم شلوغ بود.» بعد صدای وانت را شنید. برگشت، به طناب زدن ادامه داد. جیمز درست کنارش نگه داشت، طوری که او مجبور شد بازویش را جمع کند تا طناب به آیینه بغل ماشین نخورد.
جیمز گفت، «مثل قدیم ندیم ها.» پدربزرگ با یک جعبه از داخل خانه درآمد. ظرف ها و دیگ و قابلمه های داخل جعبه صدا می کردند.
جیمز گفت: «می خواهم بدانم چرا شما دو نفر نمی آیید با ما غذا بخورید. این جوری این هم مجبور نمی شود هر روز برایتان غذا بیاورد.»
طناب به سر المو خورد و گیر کرد سرِ شانه اش. گفت: «ما از او نخواستیم برایمان غذا بیاورد.»
جیمز گفت: «پس بهتر است دیگر نیاورد.»
گرتا گفت: «برایم سخت نیست. مگر همه اش چقدر راه است؟»
پدربزرگ درحالی که جعبه را در ماشین گرتا می گذاشت از جیمز پرسید: «درخت ها را هَرَس کردید؟»
«آره، نصف کار تمام شده. سه هفته دیگر وقت می برد، مگر آنکه بعضی ها کمک کنند.»
المو چیزی نگفت، نمی خواست دوباره در دام بیفتد. اگر می گفت «من کارم را کرده ام» حرفش شبیه اعتراف به گناه می شد. و تازه جیمز دستش می انداخت و می خندید و او دلش می خواست چشمانش را ببندد.

نظرات کاربران درباره کتاب طاووس‌ها