فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب حِلیه

نسخه الکترونیک کتاب حِلیه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب حِلیه

توی دل خیلی از نفرات خالی شده بود. هر کسی را که نگاه می‌کردی فقط تیر می‌انداخت. خمپاره و هر چیز دیگری به جز فشنگ و کلاش، تمام شده بود. حاج صادق، قبلا هشدارش را داده بود. از همان اول هم می‌دانست به دو ساعت نکشیده، مهمات ته می‌کشد. از آسمان مثل نقل و نباتی که روی سر عروس و دامادها می‌پاشند، آتش می‌ریخت. قبل از عملیات، حاج صادق دو دو تا چهارتا کرده و با کمک بچه‌های گردان، خندق‌هایی کنده بود تا جان پناه نیروهایش شود. بچه ها، هر چهار نفر توی یکی از خندق‌ها پناه می‌گرفتند و بعد، نوبتی، یک کدامشان بیرون می‌پرید و فشنگ‌هایش را می‌فرستاد برای دشمن. زنده می‌ماند، برمی‌گشت تا نوبت به نفر بعدی برسد...

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتاب نیستان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.64 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۷ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب حِلیه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

تقدیم به کوه مردانگی­ات محمود عزیزی... که خوب دانستی و خوب ایستادی.
این کتاب، و همه کتاب­های بعدی­ام را که رنگ علی­مردان دارند، مدیونم به بانویی که کرامتش من را می­برد و می­نشاند زیر سایه دختر ماه. بانوی عزیزم، سارا عرفانی.

درست همان لحظه که رسید بالای سرش، پلک هایش خیلی اتفاقی تکان خورد. خیره شد توی چشم هایش. فکرش را هم نمی کرد قصه اش به اینجا برسد. قبلا به ذهنش رسیده بود که ممکن است جنازه اش برنگردد، اما نه اینکه پلک هایش اشتباهی تکان بخورند و به خاطر این تکان بیجا یا حتی بجا تیر خلاص بخورد توی مغزش.
خوبی اش این بود که دل داده بود به برهوتی که افتاده بود در آن؛ به شن ریزه هایش نه. چیز دیگری دلش را برده بود که آن چیز مستقیما وصلش می کرد به این برهوت. لحظه ای بعد به ذهنش رسید که خیلی هم پایان بدی نیست، بلکه خوب هم می شود. بعد از چهارسال رفت و آمد به سنگرهای دشمن طبیعی اش این است که برود پیش رفقایش. زیادی هم دلتنگشان بود. یادش افتاد که اشرف سادات گفته بود چارقل بخواند کارش راه می افتد. زبانش که جان نداشت چیزی بخواند، ولی توی دلش خواند. به قل هو الله احد که رسید تیر خلاص شد و علی مردان، در فاصله همان یک ثانیه، بی هوا یاد دختر بندری افتاد. اصلا همین که تیر شلیک شد، داشت همه چیز را می دید به عینه. وسط آن همه ماجرای کوچک و بزرگ رسید به دختر بندری. صد بار بیشتر خواسته بود برود جلو و پا پیش بگذارد. حِلیِه خودش نمی گذاشت. آن قدر سریع رد می شد از رو به روی بقّالی، که علی مردان حتی از نگاه کردنش هم عقب می افتاد. از آن همه سکوت، اصلا کسی حواسش نبود که دنیا حلیه ای هم دارد. بی صدایی اش همه را غافل کرده بود جزعلی مردان. این بی صدایی ها برای علی مردان بیشتر جلب توجه می کرد. برای همین هم بود که هر روز دزدانه کمین می کرد گوشه ای از بقالی عمویش تا لااقل سایه ای از حلیه را ببیند.
علی مردان از پدر محروم بود. داشت و نداشت. دو سالش بود که پدرش به اروند زد و بعدش هیچ وقت خبری از او نشد. حالا عموها زیر بال و پرش را گرفته بودند. صبح تا ظهر مدرسه می رفت و ظهر ها تا غروب پای دخل می ایستاد.
بساط دختر بندری، چند ماهی می شد توی قلبش پهن شده بود. قبل از آن، تا این حد به زندگی امید نداشت که حالا داشت؛ مثل مردهایی که زنشان را به تازگی عقد کرده باشند؛ تودار و شنگ. چیزی نمی توانست به راحتی غم دارش کند. حتی چین و چروک های صورت اشرف سادات؛ مادرش هم، کمتر از قبل غصه دارش می کرد. مثل وقتی که کارنامه اش را گرفت و نمره های هچلهف را دید؛ خم به ابرو نیاورد؛ وقتی از مدرسه بر گشته بود. اشرف سادات رو انداز روی طاقچه ها را می شست؛ پای تشت، کنار حوض کوچکی که ماهی هم داشت. علی مردان در حیاط را که باز کرد سر اشرف سادات خود به خود بالا آمد. چند لاخ موی سفیدش که توی بافت گیر نکرده بود از پیشانی اش سر خورد روی بینی اش. اشرف سادات با پشت دستِ کف کرده اش، بینی اش را می خاراند که کاغذ را توی دست علی مردان دید.
- سلام!
- سلام...، گرفتی؟!
- ها!
- چند شدی؟... قبول؟!
- نه... قبول بشم که چی بشه... که هی بشینم پشت میز علافی؟!
اشرف سادات، هر دو دستش را از تشت بیرون کشید. هر دو را بالا گرفت. به عرض شانه اش. سرش کج شده بود که صدای شکایتش مثل پتکی به طرف علی مردان فرود آمد.
- قبول نشدی؟... مردان! یک ساله گذاشتی سر کار؟... یک ساله چه غلطی می کردی توی او خراب شده؟ عقب موندی باز؟... خدا مرگ اشرف ساداته برسونه که دیگه نمی دونم به چه دری بزنم... به چه دری بزنم مردان...
اشرف سادات دکلمه اش را که گفت دوباره دست هایش در آب های چرک تشت فرو رفت و سرش پایین افتاد.
- الان وقت درس خواندن نیست مادر... باید کارکنم پول کنار بذارم برای زندگی...
دست های اشرف سادات دوباره از تشت بیرون آمد. سرش کج شد. صدایش اما این بار بلند تر می کوباند بر سر علی مردان.
- کدوم زندگی؟!... زندگی تو کار کردن پای دخل عموهاته؟!... سرشکسته کردن او خدابیامرزه؟!... دست گدایی گرفتن جلو فامیله؟!... مردان... رومه سیاه کردی... سیاه شدم از تو...
علی مردان پایش را کند و داخل حیاط شد. دست هایش چسبیده بود به کنارش. مثل وقتی ده سالش بود و رختخوابش را خیس می کرد و بعد اشرف سادات می کشید لش تشک را تا حیاط و ول می داد زیر آب شط. فرقش این بود که آن وقت ها اشرف سادات گلایه ای نداشت. حرف نمی زد. علی مردان خودش شرمنده می شد. آن قدر که نمی توانست نزدیک شود و گوشه تشک را بگیرد تا سنگینی اش کم شود. کناری کز می کرد و نگاهش را می دزدید از ماجرا.
فشار حرف های اشرف سادات که روی شانه هایش سنگینی کرد، فکرش چرخید توی مسیری که دختر بندری از آن رد می شد. شاید اگر پا پیش می گذاشت و ماجرایش را با حلیه به جایی می رساند، اشرف سادات مردانگی اش را می خرید.
- ها... چیه... قد کشیدی رو به روم که چی بشه... برو نبینمت...
آفتاب، رمق گرفته بود و می آمد تا وسط آسمان را بسوزاند. هوا ایستاده بود. مثل سایه ناامیدی اشرف سادات روی سر علی مردان. چند لاخ موی کوتاه مانده اشرف سادات دوباره روی بینی اش رقصید. علی مردان تکان نمی خورد. اشرف سادات بینی اش را نمی خاراند. صدای نحیف چند گنجشک آرام آرام از لا به لای درخت های خانه بغلی بلند شد. لحظه نگذشت که غوغای گنجشک ها بلند شد. اشرف سادات آب چرک خورده تشت را خالی کرد و بعد سطل آب پاک را آرام آرام روی پارچه ها ریخت.
***
هوای اول زمستان آن قدر ها سرد نبود که نشود در مغازه را باز گذاشت. سرد هم اگر می بود باز هم علی مردان در را نمی بست. ظهر شده بود و ریز ریز وقت رد شدن حلیه از آن طرف کوچه نزدیک می شد. علی مردان روی پا بند نمی شد. هر لحظه این فکر به ذهنش می خزید که اگر جا بماند چقدر روزش خراب می شود. به بعدش فکر می کرد که قرار است تا غروب پشت دخل، منتظر مشتری تخم مرغ و پنیر و روغن نباتی و ماست و لواشک و تمر هندی بماند و بعد، غروب مغازه را تحویل عمویش بدهد و تا خود خانه به خودش سرکوفت بزند. اما اگر حواس به حلیه بدهد و درست جای قدم هایش را لگد کند، آدرس خانه اش را پیدا می کند. همین که آدرس را پیدا کند به خودی خود، ارزشمند است. آدرس خانه دختر بندری را داشتن یعنی در آمدن از سردرگمی. یعنی اگر امروز نتواند پای دخل او را ببیند، لااقل می تواند میانبر بزند و دو خیابان بالاتر او را ببیند. یعنی می تواند در میان یکی از همین روز ها راهش را سد کند و حرف دلش را روی تکه کاغذی بنویسد و تحویلش بدهد. نانوشته هم که بخواهد حرف بزند می تواند. آفتاب که می زد وسط آسمان بعضی کوچه ها خلوت تر هم می شد و در میان آن همه خلوتی حتما می توانست چند کلامی با او حرف هم بزند.
همین فکر ها توی سرش به هم می پیچید که حلیه پایش را گذاشت تو. از رو به روی بقالی رد نشده بود. صاف وارد بقالی شد. نگاهی به اطراف مغازه انداخت.
- ماست چنده؟
علی مردان سرخ نشد.رنگش شده بود مثل همان ماستی که می خواسد بدهد به حلیه. دلش توی سینه اش مثل تلمبه ای که آب را با آن از شط می کشید می زد. عقلش را از دست داده بود.
- ارزونه...
- ارزونه؟... چنده؟
- یک تومن بده...
- از کی ارزون شده؟... یک تومن؟
- ها...
علی مردان سطل ماست را روی پیشخوان گذاشت. حلیه، یک تومان از جیب کیفش درآورد و روی ترازو گذاشت.
- دیگه چی ارزون شده؟...
- همه چی ارزونه... هر چی می خوای بگو...
- چیزی که نمی خوام حالا...
حلیه سطل ماست را برداشت و بی خداحافظی بیرون رفت. علی مردان نگاهی به یک تومانی توی ترازو انداخت. بی آنکه چیز دیگری ذهنش را گرفته باشد از مغازه بیرون زد. آرام و بی صدا پشت سر حلیه. کوچه ها را یکی یکی خَف می کرد تا حلیه آنها را زیر پا بگذارد. هنوز به کوچه پنجم نرسیده بود که دستی ساق پایش را چسبید. مثل دوتا گاو خال پیشانی به هم خیره شدند.
- چطوری علی مردان؟!
نادر، گوشه ای کنار کوچه نشسته بود و تیله هایش را قِل می داد توی چاله ای که ساخته بود. علی مردان تکه سنگی را که روی زمین افتاده بود لگد پراند.
- چی می گی؟... ول کن پامه...
نادر پایین را نگاه می کرد. تیله هایش را.
- دنبال کسی می گردی؟
- به تو چه...
علی مردان پایش را از میان پنجه پر جان نادر بیرون کشید. چند قدمی دور نشده بود که صدای نادر بلند شد.
- دختره؟!
هیچ کس در میان بچه های پشت دیپلمی مدرسه حمزه، به اندازه علی مردان، نادر را نمی شناخت. هم نیمکتی هم بودند. برگشت. می دانست اگر قدمی بردارد شر می شود. فردا توی مدرسه صدای شرش بلند می شود. اینکه مسیر خانه دختر بندری از کوچه نادر می گذشت معنی اش این بود که علی مردان دیگر نمی تواند حلیه را تعقیب کند. نادر، دستش را می خواند اگر حتی یک بار دیگر آن طرف ها پیدایش می شد. حلیه را هم زیر نظر می گرفت. کار به باریکی می کشید اگر ادامه می داد.
- حرفته بزن کار دارم...
- قرار گذاشتیم با چند تا از بچه های کلاس جلویی دخل مدیر رو بیاریم پایین... هستی؟
- چه کارش می خواین بکنین؟
- تو بگو هستی یا نه... بقیه ش به تو ربطی نداره!
- اول بگو چه کارش...
- اِهّی هی... نیستی بگو نیستم دیگه... ترسو...
- ها! من ترسو! فکر کردی بهم بر می خوره؟
- آقا جان! قراره سرّی باشه... تا شبش نباید لو بره...تو بگو هستی من شبش بهت می گم چه کار داریم...
- درد سر نشه...
- اَه... بیا برو بابا جان! بیا برو...
- هستم!... به شرطی که شر نشه...
- خیلی خب...الان داری کجا می ری؟
مغز توی سر علی مردان با شنیدن این سوال داغ شد. بعد از آن علی مردان می دوید و به این فکر می کرد که توی دخل چقدر پول گذاشته است. به بقالی که رسید، درش بسته بود. قفل زده. معنی اش این بود که عمو سلیم از همه چیز خبر دارد؛ از سر به هوایی اش. علی مردان نگاهش را از لا به لای کرکره توی مغازه انداخت. یک تومانی هنوز توی ترازو بود. شنگید.آرام قدم برداشت. چند قدمی بیشتر میان مغازه و خانه فاصله نبود. دم در که رسید، در نیمه باز بود. دهلیز را رد کرد. عمو سلیمش را دید که روی فرش کنار ایوان لمیده. استکان چای هم توی دستش بود. از همان فاصله چشم هایشان به هم گره خورد. برای چند ثانیه تنها، نگاه بینشان رد و بدل شد. اشرف سادات، کنار حوض ایستاده بود و سبد پر از سبزی خوردن را که آب از آن چکه می کرد لبه حوض جا می گذاشت. حالا نوبت مرغ و خروس ها بود که بیایند وسط دست و بال علی مردان و سر در سر هم، زمین را بجوند. بوی آبگوشت لیمو عمانی می آمد.
- سلام عمو... بیا بشین!
- سلام... شما قفل زدی به...
- بیا بشین عمو! بیا!
اشرف سادات که جمع را مردانه دید سبد سبزی را زیر بغل زد و آرام راه آشپزخانه کنار حیاط را گرفت. علی مردان گوشه فرش روی ایوان نشست. اینکه پس گردنی لازم شده بود را خودش می دانست.
- خوبی عمو جان؟!
علی مردان سرش را تکان داد.
- درس می خونی عمو؟!
علی مردان باز سرش را تکان داد.
- کلاس چندی الان؟
- چهارم!
- سال دیپلمه؟
- ها!
- چند ساله پشت دیپلمی؟ فکر کنم دوباری هست کلاس چهارم می خونی ها؟
- ها! خب که چی عمو؟
- هیچی... ان شاءالله امسال تموم کنی دیپلم می گیری...
علی مردان سرش را تکان داد.
- خب ای ئی که خیلی خوبه عمو!...
عمو سلیم قصدش تنبیه نبود. بیشتر می خواست یتیم برادرش را نوازش کند. روش خودش را هم داشت.
- آره عمو جان... شما از بچگی زرنگ بودی... خوب می فهمی...
قبل از نصیحت کردنش تا می شد هندوانه می داد زیر بغل. بعد ضربه نهایی اش را می زد. مثل جا انداختن پایی که از جا در رفته باشد. اولش ماساژمی دهند. بعدش خوب که دست به استخوان چسبید یک هوا و بی هوا جایش می اندازند. شمرده شده.
- دیپلم گرفتی عمو چه کار می کنی؟... خودت برنامه داری برای خودت؟
- می رم تهران!
- تهران!... ها... تهرانم خوبه!... ولی خب تو همی اهوازم کار هست عمو!
- می خوام سینما چی بشم!
- به مادرتم گفتی عمو؟
- نه هنوز!
- می ذاره؟
- چرا نذاره؟ جرم که نمی کنم!... بعدشم اختیار من دست خودمه!
- خیره ان شاءالله!
سینما چی شدن فقط یک حرف نبود برای عمو سلیم. همین یک کلمه عالمی در خودش داشت. از نظر عمو سلیم، علی مردان نباید قرتی می شد. قرتی شدن بودن برای عمو سلیم.
- عمو جان! یه چیز می گم خوب به گوش بگیر... این حرف ها رو یک بار به هر کسی می زنن... تو هم اون قدر بزرگ شدی که بشه باهات حرف زد... علی مردان!... بابات مرد کار بود!... دل می داد به کارش! حواسش جمعِ کار بود خدابیامرز... بابای تو ما رو هم مرد کار کردن کرد... گرفتی عمو؟
و بعدش که سکوت علی مردان را دید بلند شد.
- عصری بیا مغازه...
اشرف سادات وقتش دید بیرون بزند. تعارف کند.
- سلیم آقا ناهار حاضره! خیلی وقته حاضره کجا می ری؟
- دستت درد نکنه اشرف سادات! کار زیاده!... برم.... خداحافظ!
- به سلامت! سلام برسون!
نوبت اشرف سادات از وقتی شروع شد که عمو سلیم در خانه را بست.
- چی گفتی بهش؟ بهم ریخت...
- چی؟... خودش سین جیم می کنه!
- کجا رفته بودی ظهر؟ دخلو ول کرده بودی به هوای کی علی ـ مردان؟
- گشنمه... پیش یکی از بچه ها بودم... حواسمه دزدید...
- ها... ای ئی طور می خوای زندگی کنی ها؟... زندگی کردن که می گفتی همینه...
- حالا هی از مو حرف بکش...
اشرف سادات قابلمه آبگوشت لیمو عمانی اش را زیر بغل زده بود. پله ها را بالا رفت.
- او ترشی ها رِ از سنگ آشپزخانه بیار...
صدای در بلند شد. علی مردان دوباره به طرف در برگشت. در را که باز کرد، صورت درشت نادر را رو به رویش دید.
- سلام! ساعت هفت همه قرار داریم پای نخل کهنه... دیر نکنی... خب؟
***
- شما دو نفر سر کوچه وایمیستین... همین جا...
منظور نادر از دو نفر، بچه های میز آخر کلاس سوم بود. هر دو، سه سال در جا زده بودند.
- تو پشت مایی...یعنی می ری ته این کوچه... از این طرف... کمک خواستیم خودتو می رسونی... مواظب هم هستی فرار نکنه... پس چی شد؟ دوتا کار داری... یکی اینکه آماده کمک باشی، یکی اینکه اگه اومد در بره خودت کارو تموم کنی... درست؟
منظور از پشت نادر جوانی چهارشانه و هیکلی بود که صبح ها برای کمک به فراش مدرسه چند ساعتی را در مدرسه می گذراند. تهمتن، مغزش عقب مانده تر از هم دوره ای هایش بود.
- خب! می مونه من و تو...کار اصلی رو من و تو باید بکنیم!
علی مردان گارد گرفت. تا اینجا فهمیده بود همه چیز بیشتر شبیه شبیخون است تا گوشمالی. آماده بود تا حرف های دلهره آوری از نادر بشنود.
- چاقو دست منه!... تو از پشت می گیری ش، من چاقو رو می زنم پهلوش.
- چاقو؟... قرار بود شر نشه... قرار نبود؟
- شر چیه پسر؟ نگاه به کارنامه ت کردی؟ شر کارنامه ته! بدبخت این همه زحمت کشیدی نصف درسا رو هم نیاوردی...!
- چه ربطی به مدیر داره؟ نمره ها رو که او نمی ده...
- آفرین! سوال خوبی بود! اگه دخل معلما رو بیاریم مدیر دخل خودمونو می آره...، ولی وقتی خود مدیرو بزنیم دیگه کسی کار به کار ما نداره... گرفتی چی شد؟
- من نیستم! نامردیه!
- نشد! حالا دیگه بگی نیستم نامردیه...
- مو از اولش گفتم شر نباشه توش...
- یعنی تو چی فکر کردی؟ فکر کردی می خوایم بریم گوششو بتابونیم برگردیم؟...
- نه! ولی چاقو هم تو کار نبود... اصلا مو نیستم...
علی مردان بلند شد. نادر هم قد به قدش ایستاد. دستش را زیر گلوی علی مردان انداخت. خرخره اش را گرفت توی دستش.
- بفهمم جایی درز کرده با تو ام همون کاری رو می کنم که می خوام با مدیره بکنم... لاشخور...
علی مردان تکانی خورد و گردنش را از دست نادر بیرون کشید. بیرون زد.
به سمت خانه که بر می گشت، عصبانی بود. زیر لب همه فحش هایی را که بلد بود به نادر می داد. فکر تو دهنی زدن به نادر ذهنش را قلقلک می داد. می توانست خوب انتقامش را بگیرد. می توانست از سر راه خانه دختر بندری برش دارد و بیندازدش گوشه زندان. می توانست. مسیرش را عوض کرد. ذهنش چاق شده بود از همه فکر هایی که می آمدند و چرخی می زندند و بعد آرام گوشه ای می نشستند. توی مسیر بی جهت یاد پدرش افتاد. حاج میثم خدابیامرز. یاد آن خاطره ای که اشرف سادات بیش از صد بار برایش گفته بود. از همان بچگی علی مردان تا حالا که پشت لبش کمی کُرکی تر از قبل شده بود. حاج میثم خدابیامرز نیمه شب ماهی فروشی اش را می بسته که چشمش می خورد به زنی که پای کرکره کنار مغازه نشسته بوده است. آن ساعت شب معمولا گدا نمی آمد توی بازارِ خلوت به گدایی. حاج میثم شک می کند. همان طور که قفل را می گذارد پای کرکره، زن را می پاید.
- پول می خوای؟!
پیرزن سرش را بالا می آورد. چشم هایش، شُل، شروع می کند به نگاه کردن حاج میثم. آب دهانش را که از کنار لبش شره کرده بود با زبانش جمع می کند.
- میثم توئی؟!
شکش بیشتر می شود حاج میثم خدابیامرز. بلند می شود. قدم جلو می گذارد. درست بالای سر پیرزن.
- ها! آدرس از کی گرفتی؟
پیرزن سرش را می چرخاند و اطراف را نگاه می کند.
- نوه م فراریه!... به مو گفتن به تو پناه بیارم...ها پناهش می دی؟
- گفتُم از کی آدرس گرفتی؟
- یادم نیست...حافظه ندارم... نوه خودمه یادمه... می شناسم..آدم نکشته... خود نظمیه چی ها کشتنش انداختن گردن پسرُم...
حاج میثم کلید را از این دست به آن دستش می دهد. پا عوض می کند. نگاهی به هیکل لمیده زن روی سکوی پای در می اندازد.
- مو نمی دونم راست می گی یا نه... آدم کشته باشه چی؟... جمع کن!... جمع کن خودته برو...
پیرزن، حرف دیگری نمی زند. دستش را می گیرد به تنه دیوار و بلند می شود. از همان گوشه، آرام آرام قدم برمی دارد. دور می شود. فردای آن روز وقتی حاج میثم برمی گردد تا کرکره را بالا بکشد، آژان ها را می بیند که جوانی را روی زمین می کشند و می برند. درست از جلو دکان حاج میثم. جوان، کتک خورده بوده است. آن قدر که هر کسی نمی توانست او را بشناسد. حاج میثم دقیق می شود توی صورتش. زیادی برایش آشنا بوده. جلوتر می رود. جوان آشناتر می شود.
- هادی؟!
هادی، رمق نداشته است که سر بالا کند. چشم هایش تکانی می خورد و تا می خواهد نگاه کند، ردّش می کنند. حالا هادی که بود، خودش ماجرای مفصلی دارد. چند ماه قبل تر، یک روز که حاج میثم تورش را پهن می کند روی ماهی ها، تور می گیرد به لبه قایق. پاره می شود. ماهی ها هم در می روند. آن روز دست خالی برمی گردد. چند خیابان پایین تر از دکان خودش. تور را می دهد ببافند؛ پایش را که می گذارد توی تور بافی، صاحب دکان را می شناسد. صاحبش کس دیگری بوده در اصل. حالا اما جایش را داده بود به همان کسی که آشنای حاج میثم از آب درآمد؛ آقا رمضان، برادر شهربانو. همان دختری که حاج میثم رفته بوده است خواستگاری ش. حرف هایش را هم زده بوده. با همین آقا رمضان و پدرش حرف زده بوده. مهریه هم معلوم می شود. انگشتری شان را هم می برند برای عروس. تاریخ عقد و عروسی را هم می گذارند. شب عقد اما، حاج میثم به سرش می زند استخاره کند. پدر و مادرش جلوش می ایستند که حالا وقت استخاره نیست. دختر مردم را نشان کرده ای، اسم گذاشته ای رویش، آوازه تان همه جا را گرفته، بدبخت می شود اگر استخاره ات بد بیاید. حاج میثم اما پایش را می کند توی یک کفش. حالا چرا از اول استخاره نمی کند، گفته بودند چون شکل و شمایل دختر را خیلی پسندیده بوده است. نیت می کند برای همان دختر. روز آخر دست و دلش می لرزد که اگر بد کند چه. القصه، قرآن را که باز می کند، آیه عذاب می آید جلو چشمش. هول می کند. می زند زیر همه چیز. همه چیز را می زند به زیر. فردای آن روز وقتی حاضر نمی شود بروند پیش عاقد، همین آقا رمضان می کشد کنار حاج میثم را. مچ دستش را می گیرد توی دستش. فشار می دهد. غیظ می کند. حرف می زند.
- تا دنیا دنیاست... مسئول زندگی خواهرم توئی... هر بدی بیاره توی زندگی ش تو باید جواب بدی یک روز...
آن ماجرا تمام می شود. بیست سال بعد، چند ماه بعد از اینکه تورش را می برد توربافی، وقتی حاج میثم خدابیامرز نزدیک می شود به دکانش، جوانی را می بیند که کنار دکان ایستاده است. در را که باز می کند جوان می رود تو. آرام. حرف نمی زده است. نگاه می کرده به حاج میثم.
- ها... چی می خوای؟... ماهی می بری؟
جوان جلو ترمی رود. سرش را پایین می اندازد. ادب می کند.
- سلام!
- علیک سلام!...
- آمدم اینجا برا کار... شاگرد نمی خوای؟
حاج میثم نگاه می کند به سر تا پای جوان. زیپ شلوارش باز بوده است. پهلوی پیراهنش هم پاره. جوان دست می برد توی موهای چرب و ناشسته اش و پشت سرش را می خاراند. زیاد می خاراند.
- چاقو کشی؟... ای چه وضعیه تو داری؟... همه لباسات پاره پاره ی...
- چاقو کش نیستم... پول ندارم! دایی م فرستاده بیام پی شما... می گه شما شاگرد می خوای...
- دایی ت کیه؟
- رمضانعلی کهن سال... گفته می شناسی ش ها؟
حاج میثم، کُپ می کند. رمق از پاهایش گرفته می شود. می نشیند پشت دخل. نگاه می کند به گوشه ای از زمین. جوان چیزی نمی گوید. حاج میثم دست می کند و از توی دخل یک بسته اسکناس بیرون می کشد. می گذارد روی پیشخان.
- برو لباساته عوض کن با ای پول... برگرد ببینم چه می کنم...
جوان پول را برمی دارد. بو می کشد. لبخند مرموزی می نشیند گوشه لبش. قدم تند برمی دارد. همین که می زند بیرون از دکان، صدای حاج میثم بلند می شود.
- آی! وایستا ببینم!
هادی برمی گردد. حاج میثم اخم هایش توی هم رفته بوده است.
- اسمت چیه؟
هادی اسمش را می گوید و لحظه ای هم صبر نمی کند و با همان قدم های تند دور می شود. عصر برمی گردد به دکان. با لباس های نو. از آن روز به بعد شاگرد حاج میثم خدابیامرز می شود. شاگردی که یک روز می آمد. سه روز گم می شد. حساب هم نمی داد به حاج میثم. حاج میثم خدابیامرز هم کاری به کارش نداشت، اما حقوقش را هر برج، کامل می ریخت روی پیشخان. این آخری ها هم به خاطر ناکس هایی که دور مغازه جمع شده بودند، برای هادی خط و نشان می کشد. خط می کشد که از این به بعد هر ماه بیا و پولت را بگیر و بعدش گم شو. نشان می دهد که اینجا پاتوق نیست.
علی مردان در زد. در بلند و کنگره دار که آن طرفش، صدا به صدا نمی رسید چه برسد به صدای در زدن علی مردان با پاشنه دستش. صدای جیغ و داد دختر بچه ها و فریاد مادرشان که معلوم بود پا برهنه وسط حیاط دنبالشان می کند تا چیزی را از دستشان بگیرد، خنده ریز علی مردان را هم درآورد. صدای خنده دختر بچه ها، همیشه می خنداندش. تکه سنگی برداشت و با گوشه تیزش در را نواخت.
در باز شد. پسر بچه ای هفت ساله، رو به رویش ایستاد.
- بابات هست؟
هوا تاریک شده بود و کوچه ها خلوت. ماه از گوشه ای آرام بیرون می آمد و هلال نازکش را در دل ابرها فرو می برد. باد کم جانی می وزید. هوا سرد بود.
پسرک برگشت و صدایش را اضافه کرد به همه صداهای در هم رفته دیگر. چند دقیقه بعد آقای گنابادی دکمه های پیراهنش را می بست و با دمپایی های جلو بسته موزاییک های حیاط را دوتا یکی می کرد.
- سلام آقا...
***
اتوبوس، خاکی و بی رمق نزدیک می شد. راننده، گاز می داد بلکه چند قدم جلوتر بیفتد. صدای موتور اتوبوس، سرها را پر کرده بود و خیلی از مسافرها گوششان سوت می کشید. آفتاب هم در مسیر آمدن تا مغز سرشان را سوزانده بود. بعضی از مسافرها چرتشان تازه تمام شده و از خواب زیر آفتاب و گرمایش حسابی کلافه بودند. ساعت یک ظهر، اتوبوس وارد تهران شد. علی مردان لباس هایش را ایستاده می تکاند. موهایش را آب و شانه کرده بود. یک روزه آمده بود که برگردد. فقط برای سینما. آمده بود چند تایی بازیگر ببیند و دانشگاه هنر را. فیلم هم ببیند و ته و تویش را دربیاورد. اشرف سادات گفته بود حالا وقت سفر رفتن نیست. گفته بود حالا نه سینما سرجای خودش هست نه دانشگاه. همه چیز تق و لق است. گوش علی مردان اما بدهکار این حرف ها نبود.
از اتوبوس که پیاده می شد دلش ضعف می رفت. گرسنه بود. همین شد که اولین غذاخوری که به چشمش خورد، کشاندش به سمت خودش. وقتی نشست روی صندلی آهنی و بقچه را روی میز چوبی باز کرد، آنقدر گرسنه بود که حتی بوی کباب کوبیده ای که همه رستوران را گرفته بود هم نتوانست ذره ای از اشتهایش به نان و پنیر و گوجه کم کند. بقچه را اشرف سادات برای صبحانه اش گذاشته بود. لقمه دوم را که گذاشت در دهانش، صدایی کنار گوشش بلند شد.
- سفارش ندادی چیزی؟
شاگرد رستوران قد کوتاه و لاغر اندام که سرتا سر لباس قرمز به تن داشت.
- نه!
- پس نمی تونی اینجا غذا بخوری!
- سفارش بدم می تونم غذا بخورم؟
- اینجا برای مشتریای همین جاس...
- نوشابه سیاه!
نوشابه سیاه به نان و پنیر و گوجه اش نمی خورد. سیر که شد قورت قورت به معده اش داد و همان طور که سر می کشید بی هوا فکرش سر خورد و رفت به اهواز و مثل همیشه جلو پای حلیه ایستاد.حلیه و آقای گنابادی. و انگشت دوم دست راستش که حالا جایش خالی بود. شاید اقتضای سنش این بود که بخواهد ماجرا جویی کند و باز راه بیفتد دنبال دختر بندری و کوچه به کوچه کمین بگیرد. تنها فرقی که با قبل داشت، حواسش را بیشتر جمع کرده بود. و خیالش که راحت بود از نبودن نادر. حالا می خواست برود خواستگاری. بزرگ شدن را به همین می دید که سال چهارمی است. می خواست زندگی راه بیندازد. دست حلیه را بگیرد و هر دو بروند زیر یک سقف. کوچه ها را که می گذراند، نگران مغازه هم نبود. حساب شده آمده بود جلو و در مغازه را بسته بود. آن قدر کوچه های آشنای اهواز را رفت تا حلیه را پشت در خانه اش دید. خانه ای که می خواست اشرف سادات را بفرستد آنجا برای خواستگاری. حالا انگار آب سردی ریخته باشند روی سر علی مردان. از سر تا پایش. آن قدر که پاهایش شل شد و نشست کنار دیوار. در، زیادی آشنا بود. آن قدر که حتی می شد جلو برود و محترمانه سلام کند و بعدش هم بگوید من علی مردان هستم. سینه اش هم سپر باشد و ترسی به دل راه ندهد. همان علی مردانی که انگشت دست راستش را داده تا پدر شما یعنی آقای گنابادی زنده بماند. با این همه امّا علی مردان، شل تر از آن شده بود که بتواند. هنوز مو به تنش راست بود.
انگشت دست راستش را نوچه های نادر بریده بودند. نادرگفته بود زهرش را به جانش می ریزد. سپرده بود به یکی از نوچه هایش که اگر عملیاتش لو رفت، نشتش را به علی مردان بزند.
قورت آخری نوشابه را که بالا کشید بلند شد. بقچه اش را ایستاده بست و پول نوشابه را گرفت کف دستش. کنار در پیرمردی نشسته و حسابدار رستوران همین پیرمرد بود. پیر، یک چشمش نمی دید، ولی با همان چشم بازش جای سه جفت چشم دید داشت؛ تیز.
- نوشابه سیاه!
علی مردان پول را روی میز چوبی زهوار در رفته جلو پیرمرد گذاشت و رفت.
چند ماهی که چسبیده بود به درس ها و کتاب هایش، انگیزه اش هم بیشتر شده بود برای سینما چی شدن. بازیگری. این چسبندگی از همان موقع که فهمید عاشق دختر مدیر مدرسه است در او ایجاد شد. خوب می دانست هیچ مدیری دخترش را به دیپلم ردّی نمی دهد. هر کسی که می خواهد باشد. همین شده بود که نمره کارنامه اش هم خودش را کشید بالا.
وقتی رسید به ورودی سینما هنوز مطمئن نبود که اینجا سینماست. به هر چیزی شبیه شده بود جز سینما. سردرش را آورده بودند پایین و شیشه هایش هم شکسته بود. آدرس همین یک سینما را می دانست؛ سینما آزادی. از هر چیزی به واقع آزاد بود. خوب که اطراف را پایید تازه فهمید فیلم هم داخل سینما پخش نمی شود. صدای اشرف سادات پیچید توی گوشش. انگار که کنارش ایستاده و سقلمه ای هم به پهلویش زده باشد.
- حتما باید از نزدیک ببینی همه جا تعطیله؟ خوب شد این همه راه بیخود اومدی غریبستون؟
دوباره اطراف را پایید. از پشت شیشه های شکسته مردی نسبتا سالخورده را دید که جارو به دستش بود و رد می شد. جلو پرید و آرام به قسمت آهنی در کوبید.
- سلام حاج آقا... ائی بازیگرای سینما رو کجا می شه پیدا کرد؟
- کی؟
- بازیگرا... کجا جمع می شن معمولا...
- نمی دونم... از من می پرسی؟
- ها...
- گفتم که نمی دونم... الان توی این وضعیت؟
پیرمرد این جمله را که می گفت اشاره اش به سر در سینما بود.
- چی کارشون داری؟
- می خوام حرف بزنم باهاشون...
- برو بچه جون... برو خدا روزیتو جای دیگه بده...
خورشید با آخرین قدرت خودش وسط آسمان می سوخت و گرمایش، حوصله چانه زدن را از علی مردان می گرفت. ساعت مچی اش را نگاه کرد: سه و نیم بعد از ظهر. نگاه به خیابان کرد. ماشین ها بی رمق گاز می دادند. به سمت خیابان رفت. راننده ای با آب جوی کنار خیابان ماشینش را می شست.
- دانشگاه هنر کجاست؟
مرد بدون اینکه نگاهی بیندازد سطل پر از آب را روی شیشه ریخت و دستمال را از کنار جیبش درآورد.
- دانشگاه می خوای بری چی کار... تعطیله... از شهرستان اومدی؟
- ها!
- از من می پرسی برگرد شهرت... الان دانشگاه جای آدم حسابیا نیست...
- ائی همه راه اومدم که همی یک جمله رو بشنوم برگردم اهواز؟
- من نمی دونم توی چرا تو این بلبشو این همه راه اومدی دنبال دانشگاه هنر می گردی... ولی می دونم الان هر کی هر کیه... یارو داره وسط خیابون دعوا می کنه یهو یه خدا نشناسی می رسه اسلحه می کشه تَرق! تموم!... جای این جور آدما رو اگه بپرسی می گم برو دانشگاه... فعلا اونجا جعمن... نشنیدی مگه؟... از پشت کوه که نیومدی بنده خدا...
علی مردان سرش را تکان داد. نگاهش را چرخاند به اطراف خیابان. همه چیز در سکوتی داغ حرکت داشت. لگد پراند به سنگی که مثل همیشه جلو پایش سبز می شد.
***
یازده ظهر بود. علی مردان رو انداز را کنار زد. زیر بغلش را خاراند. زیر پوش سفید تنش را تا سینه اش بالا داد. دستش را در هوا تکان داد تا باد بخورد، گرمای تنش کم شود. هنوز از جایش برنخاسته بود که صدای عمه سریه را شنید. گرم حرف زدن با اشرف سادات، صدایشان از هال می آمد. اهل گوش ایستادن نبود. اسم سینما چی به گوشش خورده بود میان حرف های اشرف سادات.
- مرغش یک پا داره ئی... می گه می خوام سینما چی بشم... تو باشی چه کارمی کنی با همچی اولادی؟!
- بگه... ما هم بچه بودیم زیاد از ای حرفا می زدیم... مو خودم یادمه می گفتم می خوام لباس بپوشم، عکسمه بندازن تو ژورنال... مادرم خدابیامرز سر پیری عزا گرفته بود... هی می گفت سریه ناخلفه... چیه... چیه...
- خدا از دهنت بشنوه... حالا هیچی نمی گم، درساشه بخونه، درساش خوب شده... فعلا چیزی نمی گُم...به همی بهونه معدلش بکشه بالا...چی بگم...
علی مردان بلند شد. راه آمد و در اتاق را باز کرد. عمه سریه چهارزانو زده روبه روی اشرف سادات، باقالی پاک می کرد. دست های هر دوی شان رنگی شده بود. سرهای هر دوی شان به سمت علی مردان نشانه رفت.
- سلام عمه!
عمه، دستش را از پوست باقالی کند.
- سلام مردان... خوبی عمه؟... چه عجب ما دیدیمت... شما که نمی آی یک سری بزنی...
اخم های علی مردان توی هم نبود، اما از هم باز هم نبود. جدی بودن بعد از خوابش را همه می دانستند.
- خوش آمدی عمه!
حالا که خستگی سفر از تنش بیرون شده بود، آسان تر می توانست فکر کند. دو روز مدرسه نرفته بود. حرفش را به معلم و ناظم و دبیر هم زده بود. برای یک روزش اذن داشت. حالا که خواب مانده بود را هم می توانست درست کند. شاگرد ممتازی اش می گذاشت یک روز خواب بماند.
راه آمد و رفت تا دست و صورتش را آبی بزند. آب را که روی صورتش می ریخت، صدای اشرف سادات بلند شد.
- مردان! صبحانه بخور ئی باقالیا ر ببر برا عمه ت تا خانه ش...
نان تازه، از توی سفره بیرون زده بود. تکه ای نان کند و توی دهانش گذاشت. یکراست به هال آمد و همان طور که نان را می جوید به عمه سریه نگاه کرد. برق نگاهش رو ی عمه افتاد.
عمه سریه عقب تر راه می رفت؛ در راه وقتی علی مردان کیسه باقالی را دست گرفته بود. حرف آمده بود توی دهانش اما نمی توانست بگوید. حتی یک بار هم که برگشت تا حرف بزند، نگاه عمه سریه رویش سنگینی کرد. حرف توی دهانش ماسید. پشت در رسیده بودند.علی مردان، کیسه را گذاشت توی حیاط؛ پشت در.
- عمه کار نداری با مو؟
- بیا تو... بیا عمه یک چای با هم بخوریم... اینا رم تا بالا بیار برام..
علی مردان پا گذاشت داخل حیاط. عمه سریه دست به پشت علی مردان زد. آسیه، دخترش توی باغچه بود. خاک ها را پال پال می کرد. حتی توی موهایش هم خاک رفته بود. عمه، جلوتر راه افتاد. آسیه از باغچه بیرون زد. به سمت مادرش دوید که عمه، چادرش را از سرش در آورد.
- خیله خب... خیله خب... خاکی کردی...
لوله کرد. روی دست گرفت و از پله ها بالا رفت. روی نرده های ایوان گذاشت.
- عمه بذار اینجا...
علی مردان آرام راه آمد. بالا رفت و کیسه را کنار ایوان بلند عمه سریه روی زمین گذاشت. عمه رفت تا استکانی چای از سماور بریزد که میثم پسرش دوید توی ایوان. علی مردان را که می دید، می پرید رویش. انگار که نردبان دیده باشد. صاف از پایش می گرفت و می رفت روی سرش. علی مردان هم یاد گرفته بود میثم را ببیند روی زمین بنشیند. حالا هم که کیسه پر را روی دست آورده بود، کمر نداشت تا هیکل هشت ساله ای را روی شانه بگیرد. صدای داد و فریاد میثم پیچیده بود توی حیاط که عمه سریه سینی چای را آورد. علی مردان استکانش را برداشت. چای پهلو می گرفت از تکان های شدیدی که می خورد. میثم پشت علی مردان بالا و پایین می زد. عمه سریه هم چیزی نمی گفت. فضا که قدری عوض شد، علی مردان لب باز کرد.
- عمه! یک کاری برام می کنی؟...
- ها عمه... چه کار کنم؟
- شما تا حالا رفتی خواستگاری؟
- ها! دختر می خوای؟... خب مادرت که هست..
- نه... نمی خوام بری خواستگاری!...
- پس چی... می خوای رفیق بشی؟
- نه... می خوام با یک دختری حرف بزنی ببینی می خواد شوهر کنه یا نه...
- که تو شوهرش بشی؟
- حالا او بحثش جدایه... می خوام ببینم حاضر هست عروسی کنه...
- چند سالشه؟
- بزرگه... نمی دونم چند سالشه، ولی بزرگه...
- خب عمه اگه بزرگه که حتما می خواد ازدواج کنه... مگه طوری شه؟
- نه! باباش آدم حسابیه... گُفتم شاید از اینایی باشه که می خوان عروس نشن... پولدارن...
- آدم حسابی باشه عمه... مگه آدم حسابیا دل ندارن؟... آدم حسابیا زندگی نمی خوان؟
- نه! منظورم ای بود که شاید...
- نگا کن عمه... آدما همه شان دل دارن!
علی مردان نگاهش را انداخت توی استکان چای. تفاله درازی آن بالا می چرخید برای خودش.
- کی هست حالا؟... مادرت می دونه...؟
- هنوز نه... گفتُم اول مطمئن بشُم بعد...
- باشه... آدرسشه داری؟
- خانه شونه؟
- ها!
- نمی خوام بری خانه شون... می خوام بری مدرسه... ظهرا تعطیل می شن!...
- چرا؟... خانه شون که بهتره!
- نه... نمی خوام باباش بفهمه... تا قبل خواستگاری نمی خوام بفهمن... می خوام غافلگیرشان کنم...
- ها! او اگه دختر سالم باشه می گه بهشان... خیال کردی نمی فهمن؟
- عمه مو می خوام بری جلو نظر خودشه بپرسی...
- عمه؟... نظر خودش چی مهمه؟... مهم نظر باباشه...
- گفتم که... اینا آدم حسابی ان... باباشه می شناسم...
- ها! ما آدم حسابی نیستیم که نظر مردمونه مهم می دونیم... ها؟
- نه! منظورم ای نبود... می ری؟
- حالا ببینم!... الان که تعطیله مدرسه ها!
- فردا!
علی مردان خودش را از زیر دست و پای میثم کند. بلند شد. پله ها را یکی دو تا پایین آمد. جلو در که رسید برگشت. آسیه برگشته بود توی باغچه. کرم بیرون می کشید از خاک.
- مو فردا می آم دوباره... خداحافظ!
عمه را که راهی مدرسه دخترانه کرد برگشت به دکان. نشست پشت دخل. جنس تازه رسیده بود و مغازه پر بود از خواروبار و تنقلات و نان و هر چیزی که بشود روز را با آن گذراند. هنوز اجناس رسیده را در جاهای خودش نچیده بود و همه چیز به هم ریخته به نظر می آمد. علی مردان، روحش آن قدر بالا و پایین می پرید که می خواست بزند زیر آواز. دستش به کار نمی رفت. آواز خواندن آرامش می کرد. پشتش را به در کرد و پاهایش را گره کرده، روی چهارپایه بلند پشت دخل دراز کرد. صدایش را انداخت توی سرش و تا می توانست پرده را بالا گرفت.
یک شب از خیال من نمی روی ای غزال من..
دگر چه پرسی ز حال من...
پرده را که پایین می گرفت، قطره اشکی از چشمش می خزید روی صورتش. دلش می خواست از غصه بترکد که دوباره صدایش را بلند می کرد. یک ساعتی گذشت تا دلش آرام شد. پاهایش را سُرداد پایین. رویش را در حالی که آب دماغش را با کف دست می گرفت برگرداند که تازه فهمید عمو سلیم هم پشت به پشتش روی صندلی نشسته بوده است. هولی که افتاد به دلش نه به خاطر خود عمو سلیم و نه به خاطر بی خیال شدنش از دخل و مغازه، به خاطر هیچ کدام نبود. هول کردنش به این خاطر بود که توقعش را نداشت توی آن وضعیت صورت کشیده و بزرگ عمو سلیم را در فاصله نیم متری اش ببیند.
- سلام عمو... اینجایی؟.. کی اومدی؟
- هستم عمو... یه نیم ساعتی می شه...
قیافه عمو سلیم شبیه آدم هایی که می خواهند نصیحت کنند یا احتمالا سرکوفت بزنند نبود. با همه منفعل بودن چهره اش اما باز هم علی مردان یاد آن جمله اش افتاد که آن روز ظهر کنار ایوان توی حیاط نشسته بودند و گفت که حاج میثم پدر خدا بیامرزش، مرد کاری بوده و بقیه برادر ها را هم او اهل کار کرده است. این جمله برای علی مردان بیشتر از آنکه بار نصیحت با خودش داشته باشد، به فکر می بردش که پس چرا ارثیه ای درست و حسابی از حاج میثم به جا نمانده است. رویش نمی شد این سوال را از عمو سلیم بپرسد. از مادرش هم همین طور. می ترسید دیگران درباره اش فکر کنند که چشمش به دنبال شندرغاز ارث و میراث جا مانده از پدرش است. خودش معتقد بود فکرش را هم نکرده که مال ارثی او را به جایی برساند.
ظهر شده بود. از تعطیلی دبیرستان دخترانه یک ساعتی می گذشت. علی مردان راهی خانه عمه اش شد. قرارش با عمه سریّه همین بود که یکی دو ساعت بعد، علی مردان خبر بگیرد. در زد. با احتیاط حرف هایی که ممکن بود عمه سریه به او بزند به ذهنش آورد.
- منم عمه درو وا کن...
- میثم... برو درو وا کن... بدو...
در که باز شد علی مردان آهسته قدم برداشت. حیاط عمه سریه عرضی نداشت. عمه، روی ایوان نشسته بود. قلیان می کشید. اهل پرتاب کردن لنگ کفش نبود، اما با زبانش، خوب زخم می گذاشت به هر جایی که می خواست. علی مردان آهسته و شمرده حرف زد.
- سلام عمه... خوبی؟
- سلام... ها عمه... خیلی خوبم...
از اینجا به بعدش علی مردان می خواست هر جمله ای را دو بار بشنود.
- چی شد عمه...؟!
- هیچی نشد... عمه سریه می خواست سنگ روی یخ بشه که شد...
- چرا عمه... مگه چی شده؟
- گفتم که هیچی... یک زن گنده عقلشه داده دست یک پسر بچه... برو... برو عمه جان مادرت تنهاست... برو...
سوال پرسیدن بیشتر از این، توی آن وضعیت، آتش عمه سریه را تند تر می کرد. این را علی مردان، بعد از سوال دومش فهمید. خداحافظی کرد و جواب نشنیده بیرون زد.
توی راه، به این فکر می کرد که دختر بندری چطور عمه سریه را داغ کرده است. هر چقدر فکر می کرد نمی توانست بفهمد. حتی اگر هم گفته باشد نمی خواهد عروسی کند، نباید این اندازه عمه اش را عصبانی کرده باشد. به ذهنش رسید که شاید دختر بندری جواب منفی داده است و بعد عمه سریه حرفش شده. از اینکه عمه اش را جلو انداخته بود، پشیمان بود. آرام راه می رفت. پشت دستش را به دندان گرفت. پشیمانی اش هر لحظه زیاد تر می شد وقتی تصورش را می کرد که عمه پریده باشد به جان دختر آقای گنابادی. طاقتش برید. فکر کرد معطل نکند. حتی اگر جواب منفی هم بشنود، بهتر از این است که یکی دیگر پیدایش شود و جلو برود و پاشنه در آقای گنابادی را از جا دربیاورد و جواب بله را بگیرد. فکرش که به اینجا رسید، پشت در بود. کلیدش را توی قفل چرخاند. در را که باز کرد، سایه اشرف سادات از پشت پنجره پیدا بود. نماز می خواند. علی مردان پله های چوبی را بالا رفت. در چوبی قیژ دار اتاق را آهسته باز کرد. بوی خوش سجاده اتاق را برداشته بود. اشرف سادات همیشه بوی خوش می داد، اما شیشه عطر توی سجاده اش با بقیه بوها فرق داشت. خودش می گفت این شیشه سوغاتی است که حاج میثم خدابیامرز اول ازدواجشان از مشهد برایش آورده. همین گفته، انگار این بو را برای علی مردان جذاب تر می کرد. همه اش فکر می کرد بوی پدرش به مشامش می خورد. پای سجاده اشرف سادات همیشه امن ترین جای دنیا برای پسرش بود. هر چیزی را می توانست به راحتی از مادرش بخواهد و نه نشنود. رام. آرام. دو زانو رو به روی سجاده نشست.
- باید برام بری خواستگاری...!
نگاهشان به هم گره خورده بود. اشرف سادات ذکر می گفت. سی و سه مرتبه.
- زن می خوای؟!
- نه!... زن نمی خوام... دختر آقای گنابادی رو می خوام...
- زن می خوای پس...
- هر چی... باید بری خواستگاری ش...
- می رم... خوبشم می رم... از خداشونم باشه...
- کی می ری؟
- همین فردا... خوبه؟
- ها!
- فردا می رم...
ساعت یازده قبل از ظهر روز سه شنبه، یاکریم های کوچه های اهواز، دور برشان داشته بود. خورشید وسط آسمان می رقصید و هیچ خبری از باد و شمال و نسیم هم نبود. کوچه، شلوغ به نظرنمی آمد و تنها چند زنی که بسته ای بزرگ سبزی روی دستشان بود از ته کوچه می آمدند. این بسته های بزرگ سبزی فلسفه اش، گعده ها و جمع های دور همی پنج، شش تا از زن های محل بود. اشرف سادات چادر مشکی اش را روی سرش انداخت. یک طرف آن را تا کنار صورتش جلو آورد. بعد از حاج میثم خدابیامرز،کسی ندیده بود اشرف سادات کفش پاشنه بلند بپوشد. آن روز هم صدای تق تق کفش هایش خیلی به چشم نمی آمد. آن ساعت ظهر، کوچه ها خلوت به نظر می آمد.
در زد. با انگشتر عقیقی که یادگار حاج میثم بود. در را باز همان پسر بچه باز کرد.
- سلام پسرم... مادرت هست؟
- نه!
صدای آقای گنابادی از دور رسید. نزدیک تر شد. باز هم با همان دمپایی های جلو بسته و پیراهن نصفه نیمه اش.
- بله... بفرمایین...
- سلام! با خانم کار دارم!... نیستن!
- سلام... کارتون چیه؟
- خودش کی می آد حاج خانم؟
- غروب برمی گرده...
- غروب که نمی تونم برگردم!... فردا خدا بخواد می آم...
آقای گنابادی اشرف سادات را نمی شناخت. شاید اگر می شناخت، تعارف خشک و خالی می زد.
در راه برگشت، وقتی از کنار بقالی رد می شد نگاهی به داخلش انداخت. علی مردان پشت دخل ایستاده بود. پول می گرفت از پیرزنی که شیر خریده بود. اشرف سادات جلو آمد. توی چارچوب در ایستاد. نگاهش را به علی مردان دوخت.
- سلام!
- سلام... خوبی؟ خوشی... بیا تو...
علی مردان، صندلی اش را از پشت دخل بیرون کشید و گذاشت کمی آن طرف تر از دخل.
- بیا بشین مادر...
پیرزن، بی آنکه نگاهی به اشرف سادات کند، راه افتاد و آرام روی صندلی نشست. علی مردان به اشرف سادات نگاه کرد. اشرف سادات خنده آمده بود روی صورتش. پیرزن نفسی چاق کرد و بعد آهسته زیر لب جمله ای گفت که شنیده نمی شد. علی مردان استکانش را از کشوی دخل بیرون کشید. در فلاکس را برداشت. توی آن را نگاه کرد. بو کشید. چای را توی استکان ریخت. بعد استکان را گرفت طرف پیرزن. پیرزن نگاه بی اعتنایش را سمت علی مردان گرفت.
- خیر ببینی...
اشرف سادات پا گذاشت داخل مغازه. جلوتر رفت و آن طرف در عرض پیرزن روی کارتن تاید نشست.
- یک استکان چای دست منم می دی؟
علی مردان لبخند زد.
- شما مژدگانی هم داری پیش ما! خوش خبر باشی!
اشرف سادات پیرزن را نگاه کرد. لبخندش را روی صورتش جمع کرد.
- ان شاالله خبر خوش هم می دم...
علی مردان استکان چای را داد به اشرف سادات. پیرزن چایش را خورده بود که بلند شد. آرام آرام به طرف در رفت که علی مردان سطل شیر را دستش داد. پیرزن که بیرون رفت، اشرف سادات دست از دهانش برداشت.
- پسر ئی چیه ریختی؟ آب خزینه دادی دست پیر مردم؟
- نداشتم... همی بود تو فلاکس!
- خب نمی دادی دستش!
- خوب نبود... تشنه بود... چقدر زود برگشتی! چه کار کردی؟
- نبود مادرش... شب برمی گرده!
علی مردان صورتش جدی تر از همیشه شکفت. لبخند ریزی در میان همه جدیتش جوانه زد.
- خب شب برو! نمی شه؟
اشرف سادات از روی کارتن بلند شد. چادرش را تکاند. استکان چای را گذاشت روی پیشخان.
- چرا نشه... هیچ کاری نشد نداره... مو نمی رُم...
- بَده ها؟...
- برم شب که آمدی از سهمت زردچوبه بیار خونه...

نظرات کاربران درباره کتاب حِلیه