فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روشنگران و مطالعات زنان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سه نقطه در رویا...

کتاب سه نقطه در رویا...

نسخه الکترونیک کتاب سه نقطه در رویا... به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سه نقطه در رویا...

فضای تاریک اتاق را با زدن کلید برق روشن کردم و بعد خودم را دلداری دادم که این خواب هم مثل تمام خوابهای دیگر است و شاید از تفکرات بی‌معنایم سرچشمه گرفته و مفهوم خاصی هم ندارد. مثل اینکه در خواب می‌بینیم از ارتفاعی سقوط می‌کنیم، اما سالم به زمین می‌رسیم و یا زمانی بال در می‌آوریم و در آسمان پرواز می‌کنیم. ما فقط در یک رویاست که می‌توانیم دست‌هایمان را به دورکره‌ی زمین قلاب کنیم ویا پاهایمان کف عمیق‌ترین اقیانوس‌ها را لمس کند. با وجود تمام این تفاسیر و توجیهات، اما باز قانع نشدم و حالم همچنان بد بود. با اینکه به روشنایی هم عادت نداشتم اما زیر نور چراغ و با همان حال، خوابم برد. بیدار که شدم، نمی‌دانم چرا، اما حالم به بدی شب قبل نبود و دلهره‌ام کمتر شده بود. صدف را از روی شیشه‌های شکسته برداشتم و خوب نگاهش کردم. قبل از برگرداندش به روی میز، تردید را کنار گذاشتم و آن را به یکی ازگوش‌هایم چسباندم و باز با شنیدن صدای زوزه، فکری به خاطرم رسید...

ادامه...
  • ناشر انتشارات روشنگران و مطالعات زنان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.99 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۸۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب سه نقطه در رویا...

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



سه نقطه در رویا...

نیمه های شب با وزش سوز سردی به پهلویم از خواب پریدم و با خود گفتم: «آه... هنوز درز این پنجره رو نصیر درست نکرده». خودم بی سروصدا راه ورود این باریکه سرما را روبه راه کردم وآرام به زیرِ روانداز گرمم خزیدم، که دیگر خوابم نبرد. تن پوش کرکی گرم و بلندی را که از سفری به لندن آورده بودم به تن کردم و آهسته به کنار پنجره ی اتاق پذیرایی آمدم. در انعکاس چراغ مهتابی که هر شب حیاط خانه را روش نگه می داشت، بارش برف را دیدم و شیروانی قرمز همسایه نیز یکدست سفید شده بود. با نگرانی از یخبندان فردا به سراغ تقویم رفتم، تا دستِ کم روز تولد بچه ام را محاسبه کنم. البته نصیر با خاطره ای تلخ از گذشته، می دانم که دستِ کم به این زودی ها بچه نمی خواست. اگر حرفی هم پیش می آمد رفع و رجوع می کرد و می گفت: «دو سه سال دیگه بیاد بد نیست تا اون موقع هم کارام سبک تر شده، هم می تونم به زن و بچه ام برسم».
من از این تصمیم شکایتی نداشتم، اما اخیرا ًبه جهت تغییرات جسمی و احساس دل آشوبه، آزمایشی دادم تا خیالم راحت شود. حال این وقت شب، خیالم راحت که نشده، هیچ؛ فکر می کنم دوهفته ای هم از بارداریم می گذرد؛ و با حساب من آذرماه ۶۱ زمان تولد بچه ی بیچاره ام خواهد بود.
ساعت ۴ صبح شده و من درگیر افکاری پریشان که به نصیر چه بگویم؟ با خود گفتم؛ بهتر است که بدون هیچ حرف و مجادله ای بروم و بچه را بیاندازم. اما حتی این توجیه که «این لخته خون هنوز آدمیزاد هم نشده» نتوانست پوششی بر روی احساس شرم و گناهم باشد. به اتاق خواب برگشتم و در این درگیری با افکار درهم و برهمم، لحظه ای چشمم به صدف نقره ای کنار تختم افتاد. آهسته و بدون مزاحمت برای خواب نصیر آن را برداشتم و به گوشم چسباندم؛ که شاید با شنیدن صدای دریا آرامشی بگیرم و به خواب بروم. در حالتی بین خواب و بیداری، احساس کردم پوست شکمم کشیده شده و رگ های سرم تیر می کشند و بعد، رویایی دیدم. خواب زنی که صورتش دیده نمی شد و گیسوانی بلندوسفید داشت. او با پاپوشی از چرم با بندهای کنفی و لباسی از جنس پوسته ی نازک درخت، دانه هایی را روی زمین می ریخت. من نمی فهمیدم او پیر است یا جوان. درآن بیابان آن قدر رفت تا ناپدید شد.
صبح با حالی غریب و کمی دیرتر از معمول بیدار شدم و چای را دم کردم. به عادت همیشگی قهوه ام را با کمی شیر و شکر در فنجان بزرگم آماده کردم. مشغول نوشیدن بودم که نصیر بیدار شد. برای صحبت با او باید منتظر می شدم تا چایی اش را بخورد و سرحال شود. برخلاف همیشه روی میز، صبحانه ی پَروپیمانی چیدم و از بارش برف شب پیش شروع کردم. که «نصیر خان بیا وببین! زمین و زمان چقدر سفید و قشنگ شده. خدا رو شکر امسال رودخونه هام پر آب میشن و مشکل کم آبیم نداریم.» من با خنده به اطراف اتاق می رفتم و از هر دری صحبت می کردم. می خواستم لابه لای شرح این داستان ها، به سراغ خودم بروم و از بارداریم بگویم. نصیر مشغول نوشیدن چای، نگاهی از سر تعجب به میز صبحانه و دست آخر به من انداخت و با لبخندی زورکی گفت: «تو که صبحونه نمی خوردی، منهم که میدونی سرکار با بچه ها یه چیزی میخورم.» «تا دیروزم هم که از برف بدت میومد، حالا ذوق میکنی که چه برفی اومده؟ چی شده از سرصبح اینقدر میخندی و حرف میزنی، چیزی می خوای؟» من با حفظ آرامش، باقی قهوه ام را یک ضرب سر کشیده و چشمانم را گرد کردم. بعد با عصبانیتی ساختگی اما آمرانه و محکم گفتم: «نمیشه من و تو هم مثل همه ی زن و شوهرا با هم صبحونه بخوریم، حرف بزنیم و کمی هم بخندیم. چیزی بخوام که راحت میگم، احتیاجی نیست بازی در بیارم.»
هر دو به یکباره ساکت شدیم. من با نگاه به اطراف، در حالیکه بی دلیل با اشیای خانه ور می رفتم؛ بی مقدمه گفتم: «من باردارم.» نصیر ساکت ماند و درست مثل این بود که یک حالت تدافعی گرفته است. من از عذاب وجدان که شاید او خود را در مقابل عملی انجام شده می بیند، قلبم تندتر از همیشه شروع به زدن کرد. بااین حال، در ادامه، گفتم «دیروز آزمایش دادم، جوابشم مثبت بود» و در تداوم سکوت او، با صدایی پائین و خفه گفتم: «باید دو هفته ایش هم باشه، انشا...» و نصیر در سکوتی که اختیار کرده بود، از پنجره بیرون را خیره می نگریست. من اما رشته ی صحبت را از دست ندادم گفتم: «انشا... آذر سال دیگه دنیا میاد، که اگه خونواده هامون بدونن؛ فقط خدا میدونه چقدر خوشحال میشن.» در عکس العمل به حرف های من، نصیر چایش را نیم خورده رها کرد و با عصبانیت کتش را برداشت تا از خانه خارج شود.
من با بغضی دردناک که گلویم را می فشرد و کنکاش با اشک چشمانم، تا مانع از سرازیر شدنشان شوم؛ به دنبالش رفتم. خواستم چیزی بگوید، که بیشتر عصبانی شد، و همان طور که پشت به من داشت؛ صدایش را بلند کرد و گفت: «مگه قرارمون نبود چند سال دیگه صبر کنیم؟» من که دیگر بی طاقت شده بودم، در جوابش گفتم: «من هم نمی خواستم اما شده، حالا میگی چیکار کنم، برم بندازمش؟» و باز با سکوت نصیر که بر روی روح و روانم تاثیر منفی داشت، سردرگم شدم. به آشپزخانه بازگشتم و برای تسکینم، بی جهت مشغول خوردن صبحانه شدم. او نیز سریع به دنبالم آمد و با حرص نگاهم کرد. من با دهان پر و ظاهری بی اعتنا، به دلایلم ادامه دادم که: «من ۲۴ سالمه تو هم ۳۰ سال را رد کردی، هنوز هم فکر میکنی زمان بچه دار شدن نیست؟» و باز با نگرفتن جواب، جری ترشدم گفتم: «اصلاً این خواست خدا بوده، تو چرا لجبازی میکنی؟» نصیر به یکباره از کوره در رفت و با تمسخر گفت: «نه سارا خانم خواست خدا نبوده، سهل انگاری شما بوده.» در یک لحظه چنان به هم ریختم که قادر بودم چندین ظرف را به راحتی بشکنم یا به طرفش پرتاب کنم. اما خودم را کنترل کردم و داخل دستشویی آن قدر ایستادم، تا صدای مهیب بر هم خوردن در خانه را شنیدم. متاسفانه این عادت را که نمی توانستم گریه کنم، از بچگی همراهم بود.
بعد از رفتن نصیر روی تخت دراز کشیدم و صدف نقره ای را روی گوشم گذاشتم، اما حتی شنیدن صدای دریا هم آرامم نکرد. با احساسی از تحقیر شدن، شروع کردم به محاکمه و قضاوت کردن، و خود را در قالب مظلومی یافتم که به ندرت برای احقاق حقش حرکتی می کند. از این حس اجحاف و یا به نوعی ترسو بودن، هر لحظه اندوهم بیشترشد، و مثل همیشه برای فرار، به دنیای شیرین رویا و خیال کشیده شدم. به یاد حرف خدا بیامرز مادربزرگم افتادم و خنده ام گرفت. چون هر بار با پدربزرگ مشاجره داشت، سرش را به شکم او نزدیک می کرد و می گفت: «اگه من شاخ داشتم؛ اون وقت می دونستم با تو چیکارکنم» و در این گشت زنی در تخیلاتم، فکری احمقانه در ذهنم شکل گرفت؛ «که اگر منهم شاخ داشتم چه کارها که نمی توانستم بکنم.» یا «اصلاً اگر ما زن ها با شاخ به دنیا می آمدیم، روزگار چه شکلی می شد؟» با تمام اندوه، از این تصور خنده ام گرفت. با خودم گفتم: «امروز سر کار نمیرم، میرم تو خیابون، گشتی میزنم شاید خریدی هم بکنم» اما به نظرم جالب نیامد، چون احتیاج داشتم با کسی حرف بزنم و درد دل کنم. با مادرم که جداً نمی شد، چون یا زود گریه اش می گرفت و یا ناله و نفرین می کرد. فکر صحبت با دوستانم را هم از سرم بیرون کردم. تنها یک نفر می ماند و آن خاله ام بود. خاله فخری عزیزم که هم پنج سالی از مادرم کوچک تر بود و هم بسیار خوش فکر و رازنگهدار. بیش از این درنگ نکردم و در آن روز برفی در اواسط اسفند ماه عازم خانه ای شدم که بهترین دوران کودکی ام را آنجا گذرانده بودم.
داخل تاکسی و تا رسیدن به مقصد، افکارم به اولین روزی رفت که نصیر را دیدم. من بعد از گرفتن مدرک زبان انگلیسی، مشغول به کاردریک کتابفروشی معتبر در قسمت فروش کتاب های خارجی شده بودم، و همین آغاز دیدار و آشنایی ما شد. نصیر برای خرید کتابی در رابطه با کارش به کتابفروشی آمده بود، بعدها با رفت و آمدهای مکرر و خریدهایی شاید غیرضروری، متوجه علاقه اش شدم. مدتی بعد هم این احساس متقابل شد.
نصیر با سه خواهر کوچک تر از خود، تنها فرزند پسر خانواده محسوب می شد. او فارغ التحصیل مهندسی کشاورزی، مالک و سرپرست قطعه زمین بزرگی در نزدیکی قزوین بود. پدرش این زمین را به تنها حافظ نام خانوادگی شان واگذار کرده بود تا در آن کشاورزی کند. البته داماد بزرگ خانواده هم با نصیر در اداره ی این زمین همکاری می کرد. اوقات فراغت هم به بازار می رفت و در غیاب پدر، مغازه ی طلافروشی را که از مشاغل آباء و اجدادی آنها بود، اداره می کرد. سال ۱۳۵۰، قبل از پایان تحصیلات عالی و زمانی که بیش از ۲۱ سال نداشت، با دختر خاله اش ازدواج کرده بود. ازدواجی سنتی و برخلاف میلش که ثمره ی آن پسری بود با ناهنجاری اندامی. بعد از فوت زودهنگام فرزندشان، زناشویی آنها هم به جدایی انجامید، و نصیر بعد از سال ها انزوا و دوری گزیدن از اجتماع با من آشنا شد. برخلاف او، من از خانواده ای فرهنگی و با وضعیت مالی متوسط بودم. پدرم دبیر آموزش و پرورش بود که بعد از بازنشستگی، در بخش فرهنگ و ادب یکی از هفته نامه های معتبر کار می کرد. مادرم همیشه خانه دار بود ومهارت او در اداره ی امور منزل البته جایی برای عرض اندام دیگران باقی نمی گذاشت. حکومت مطلقه ی بدرالسادات به مرور چنان تثبیت شده بود که شکایت های گاه و بیگاه ما به خاطر لبخندهای پدرم بی اثر می ماند. چون رعایت حال مادرم از واجبات بود. با تمام این احوال بعد از رضایت خانواده ی نصیر که به قولی مغایر با عقاید و رسوماتشان بود، همگی به انتظار جواب مادرم ماندیم. مادر هم با وجود آگاهی از گذشته ی نصیر، صرفاً به دلیل آشنایی با روحیات و خلق و خوی من، اجباراً رضایت داد. من و نصیر در اردیبهشت سال ۱۳۶۰و در جمع فامیل و دوستان به عقد و ازدواج یکدیگر درآمدیم.
با ترمز ناگهانی راننده، لحظاتی رشته ی افکارم پاره شد، اما خیلی زود دوباره به گذشته بازگشتم. به زندگی مشترکمان که هنوز عمر کوتاهی داشت، فکر می کردم و اختلافات من و نصیر که دلیل عمده اش نزدیکی بیش از حد من و خاله ام بود. داستان بزرگ شدن من با خاله فخری؛ به زمانی دور و به بعد از ازدواج خاله با همسرش جهان برمی گشت. چون جهان بچه دار نمی شد تولد من باعث تغییر زیادی در زندگی آنها شد. مادرم با آگاهی از این راز جهان، پدرم را با بودن تقریباً دایمی من، در کنار آنها متقاعد کرد و شادی وصف ناپذیری را سخاوتمندانه به ایشان داد. البته جای خالی مرا شاید خواهرو برادرم پُر می کردند. رفت و آمد دایمی دو خانواده خلا نبود مرا در خانه کم رنگ تر می کرد.
خاله فخری بعد از گرفتن فوق دیپلم، با سمت معلم ابتدایی و با راهنمایی های پدرم، وارد آموزش و پرورش شد. بعد از فوت همسرش خود را بازخرید کرد، چون با رسیدن ارثیه ای قابل توجه از شوهر مرحومش، اوضاع مالی خوبی داشت. همسر خاله فخری که او را عمو جهان صدا می زدیم، زمین شناس و درعین حال مردی مهربان، اجتماعی و خوش قیافه هم بود. سال ۱۳۴۴ و هنگام فوت ناگهانی او، من هشت ساله بودم و مرگ برایم مفهوم چندانی نداشت. بیشتر از همه خاله ام را به یاد دارم که در ایام سوگواری هر روز بیشتر شبیه یک مجسمه می شد. ساکت تر و کم حرف تر، حتی گریه هم نمی کرد، به طوریکه حتی مادرم هم می ترسید به خواهرش نزدیک شود. بیشترین صدایی که می شنیدم از جانب مادر عمو جهان بود که هرازگاهی جیغی می کشید و از حال می رفت.
در انتهای باغ وسیع این خانه، زیرزمین بزرگی بود که اتاق های آن به وسیله ی راهروهای باریکی به هم راه داشتند و خاله فخری بیشترین اوقاتش را آنجا و در اتاق مختص به خودش می گذرانید. یکی از همان روزها و هنگام ظهر، من از داخل یکی از پنجره های رو به حیاطِ زیرزمین، خاله فخری را به طور اتفاقی دیدم. او روی یک صندلی چوبی قدیمی نشسته بود و هرازگاهی شیئی را به گوشش می چسباند. هرگاه هم چشمانش را می بست، چهره اش غمگین تر می شد. اطرافش پر بود از اشیاء عجیب وغریب و ازجمله چند صندوق چوبی و فلزی. اشیائی قدیمی که شاید داخلشان داستان هایی بود، به قدمت خودشان. داستان هایی که من چه قدر دلم می خواست به سراغشان بروم و اسرار درون آنها را که این چنین زندگی و دنیای خاله ام شده بودند، از نزدیک ببینم.
از پنجره، من غرق تماشای خاله فخری و او غرق دنیای زیرزمین بود، که ناگهان صدای مادرم را شنیدم. به سرعت پشت درخت گردو پنهان شدم، اما چشم از زیرزمین برنداشتم. مادرم ناامید از پیدا کردنم، زیر لب غرولندی کرد که: «معلوم نیست این بچه باز کجا گم وگور شده» و بعد به داخل عمارت رفت. با اینکه شنیدن صدای گریه ی آهسته ی مادربزرگم از اتاق بالا، حواسم را لحظاتی پرت کرد، اما سنگینی نگاه خاله فخری از نظرم دور نماند. در یک لحظه با نگاه او که به چشمانم زل زده بود، به فکر فرار افتادم اما دیگر دیر شده بود. آنگاه با یک اشاره ی او بود که به دنیای اسرارآمیزش وارد شدم. نگاهم اول به انگشتان کشیده و بلندش افتاد که صدف بزرگ و نقره ای رنگی را در دست داشت. خاله فخری گفت که آن را به گوشم نزدیک کنم و بعد پرسید که چه می شنوم؟ من با تردید آن را به یکی از گوش هایم چسباندم، اما حرفی نزدم، او که کنجکاو شده بود، می خواست بداند که چه شنیده ام.
با تردید گفتم: «هو... هو» که او خنده اش گرفت و گفت: «این صدای دریاست». من که تصویر دریا را فقط از تلویزیون دیده بودم، صدف نقر ه ای را این بار به آن یکی گوشم نزدیک کردم. بعد هم برای خوشایند و جلب اطمینانش گفتم: «راست میگی خاله جون صدای دریا میاد» و «چقدر هم صدف قشنگیه» و خاله فخری با رضایت صدف را به من بخشید.
در یکی از همان روزهای عزاداری، من موقعیتی را غنیمت شمردم و صدف را به آن یکی خانه ام بردم و در هر فرصتی، آن را محکم گاهی به گوش راست و گاهی هم به گوش چپم می چسباندم. بعدها هم که به کنار دریا رفتم، دیگر از صدای درون صدف مطمئن شدم.
بی جهت نبود که زیرزمین، این گونه برایم جذابیت داشت. تماشای سنگ ها و صدف های بزرگ و کوچک رنگی، میز و صندلی های لهستانی و تفنگ های قدیمی، و حتی چکمه های چرمی و آن ماسک های عجیب و غریبی که عمو جهان از سرزمین های دور و نزدیک گرد آورده بود. آنها چنان دیدنی بودند که بیشترین شان هنوز در خاطرم باقی مانده اند.
آن روز در زیرزمین، من محو تماشای اطراف بودم که با صدای بچگانه ی افضل؛ به یکباره هردو متوجه پنجره ی رو به حیاط شدیم. پسر بچه ای که از کودکی به همراه زن و شوهری از ده، برای کار، به خانه ی عمو جهان آمده بود. این زن و شوهر با پدر و مادر افضل قوم و خویش بودند. آنها فرزندی نداشتند و همگی در ته باغ، در خانه ی سرایداری زندگی می کردند. مشخصه ی افضل دستانش بود با شش انگشت و برخلاف صورتش که به نظر مردم زشت می آمد، قلبی بزرگ و مهربان و سیرتی زیبا داشت. او مثل یک پرنده به هر طرف می پرید و درست و دقیق کار می کرد. همه دوستش داشتند و به دور از نگاه های مردم، در این باغ، احساس راحتی و امنیت می کرد. انصافاً هم با انجام کارهای مفید و به جا، و با خنده هایی از ته دل، به دیگران روحیه می داد. عموجهان برایش یک دوچرخه خریده بود که به آنی روی زین آن می پرید و برای خرید نان و احتیاجات دم دستی به کوچه و خیابان می زد. گاهی اوقات هم مرا جلوی دوچرخه اش سوار می کرد و دور باغ رکاب می زد، این گونه بود که قسمتی از دوران شیرین کودکی من با افضل گذشت.
منزل خاله فخری نبش یک کوچه ی بن بست واقع در خیابان دزاشیب بود. در ورودی، سمت خیابان، و در ماشین رو، نبش بن بست باز می شد. در طول ورودی سنگفرش شده تا جلوی عمارت اصلی، درختان تبریزی و گردو در دو طرف، سایبانی برای نیمی از سال بودند. باغچه های پر گل و کرت بندی شده که با سنگ های قشنگ و آجرهای قرمز از هم جدا می شدند. آقاعارف که در باغبانی هم مهارت داشت به کل باغ رسیدگی می کرد. به یاد دارم از گل سرخ گرفته تا داودی و ابریشم و از درختان ارغوان و بوته های محبوبه ی شب، همه را در باغچه ها کاشته بود و برای من و افضل از آنها می گفت. دوست داشت گیاهان را بشناسیم و نامشان را بدانیم. گاهی اوقات همسرش، صنوبر هم در باغبانی به او کمک می کرد. آقاعارف اکثر دیوارهای این باغ سه هزارمتری را تا بالا بندکشی کرده، پیچ های امین الدوله را از سرگردانی نجات داده بود. پیچ های سبز و خوش بویی که راه بندها را یافته و با عطر و بوی مست کننده شان، خصوصاً غروب و بعد از آبیاری، ضییافتی به راه می انداختند. نزدیک عمارت اصلی هم پر از درختان میوه بود. توت، گردو، زردآلو و سیب که البته تاج حکومت، با فراوانی تعداد و بیشترین بار، بر سر درختان گردو بود. گردوهای سبز و درشتی که با دیدنشان، چشمان آقاعارف برق می زد و هنگام چیدنشان لب های او چنان از دوطرف کشیده می شد که می توانستی ردیف دندان های او را ببینی. یکی از باغچه های روبه روی عمارت پر از انواع گل های زیبای رُز بود. تا قبل از آمدن من این باغچه، برای خاله فخری جایگزین بچه بود که بیشترین رسیدگی را به آن می کرد.
با صدای راننده و پرسیدن مقصد نهایی به خودم آمدم. افضل به انتظارم ایستاده بود. همیشه دیدن او خوشحالم می کرد. با هم داخل شدیم و من با قدم گذاشتن برروی سنگفرش هایی که از بارش برف شب پیش یخ زده و شاید سُر هم شده بودند، چشمم به باریکه راه آب، در کناره ی سمت چپ افتاد. قناتی طبیعی که تا کنار آشپزخانه ادامه داشت و زمانی مخزن نگهداری آب آشامیدنی بود. آن زمان میرآب محله مرحوم آقای طباطبایی هفته ای یک بار آب خوردن اهالی منزل را تامین می کرد.
کمی دورتر و زیر سقف ایوان عمارت، خاله فخری عزیزم با یک شال بافتنی به دور شانه هایش و موهایی که بیشترشان نقره ای شده بودند، منتظرم بود. با دیدنم به طرفم آمد و در این فاصله آقاعارف و صنوبر هم پیش ما آمدند. در آن هوای سرد، دور هم ایستاده بودیم و از ایام خوش گذشته یاد می کردیم. از همین ایوان بزرگ که تابستان ها و بعد از آب پاشی؛ بساط سماور و عصرانه راه می افتاد. هندوانه و تنقلات دیگر چیده می شد. شب ها هم داستان رختخواب و پشه بندها بود که در خنکای آبنمای بزرگ و گرد جلوی عمارت می توانستی تا صبح راحت بخوابی. در این بین نگاهم به خاله فخری افتاد که بعد از فوت عموجهان، نه دیگر موهایش را رنگ می کرد و نه بقچه ی غم و غصه اش را پیش کسی می گشود.
با احساس سرمای بیشتر که حتی از روی لباس های گرممان هم نفوذ می کرد، صنوبر به یاد حمام و سردابه افتاد. با یک چرخش سر به اطراف درمی یافتی همه چیز با تغییراتی نه چندان، سرجایش باقی مانده و باغ بزرگ همسایه، معروف به باغ مهندس همچنان پابرجاست. بیش از این طاقت سرما را نیاوردیم. همگی داخل، دور هم نشستیم و صحبت ها گل انداخت. بالاخره متوجه شدند که من باردارم. صنوبر چنان ذوق زده شد که زنجیر و شمایل طلایش را از گردن بیرون آورد و کنارم نشست. از این ابراز احساسات لحظه ای آرزو کردم: «کاش نصیر هم همین قدر خوشحال می شد.» آنگاه صنوبر مغرورانه و مثل پیش گویی که به گمانش هرگز اشتباه نمی کند، سر زنجیر را از بالا به سمت قلبم آویزان نگه داشت و آهسته شروع به تاب دادن شمایل کرد. در ظرف کمتر از دو دقیقه شاد و سرخوش، ورود یک کاکل زری را در نُه ماه آینده اعلام کرد.
بعد از این خنده و وقت گذرانی همگی به سراغ کارهایشان رفتند و من و خاله فخری را تنها گذاشتند. برای خاله حدس اینکه افکارم چقدر درگیر و گرفتار است چندان دور از ذهن نبود و من بی مقدمه سر درد دلم باز شد. با اندوه از نصیر گفتم، که از آمدن بچه خوشحال نیست. از پدر نصیر گفتم که چگونه مجبورمان کرد به آپارتمانی نقل مکان کنیم که قبلاً نصیر با همسرش زندگی می کرده. در ادامه ی این گله مندی ها که احساس کردم درهای دنیا به رویم بسته شده، خاله فخری گفت: «خودت هم می دانی که مشکلات شما عمیق تر از این حرف هاست و... که من از ترس روبه رو شدن با واقعیت درونم، چشم هایم را بستم و برای طفره رفتن از شنیدن بیشتر، عمداً به بحث بارداریم بازگشتم.
خاله فخری مانند همیشه صبورانه به من گوش کرد و تا پاسی از شب با هم صحبت کردیم. وقتی حالم بهتر شد، شب را بدون تصمیم قبلی آنجا ماندم و در اتاق خودم خوابیدم. نیمه های شب با همان حالتی که مدتی پیش حس کرده بودم، ناگهان سرم سنگین و پوست شکمم کشیده شد. دوباره خواب همان زن را دیم که نمی فهمیدم پیر است یا جوان، او با همان پاپوش عجییبش در بیابانی راه می رفت و دانه هایی را به روی زمین می ریخت. صبح از این خواب غریب و آزاردهنده برای خاله گفتم و او هم از ضمیر ناخودآگاه و ایجاد تغییرات جسمی و روحی در دوران بارداری گفت. برای اولین بار بود که به خاله فخری و گفته هایش با تردید نگاه کردم و دلایلش را فقط، ظاهراً پذیرفتم. بعد هم در پی پرس و جوهای نصیر که چندان باور نداشتم غیبتم او را نگران کرده باشد، تا قبل از ظهر به خانه بازگشتم.
مدتی بعد با تاکید نصیر بر روی جنسیت دکترم، به مطب خانم دکتر ارسطویی رفتیم. بعد از گذشت چند ماه، اول تیر ماه ۱۳۶۱ برای یکی از معاینات ماهیانه به مطب رفتیم و خانم دکتر بعد از معاینه و شنیدن ضربان قلب جنین، با درصد بالایی از اطمینان گفت: بچه پسر است. دست کم این گمانه زنی خانم دکتر تا اندازه ای باعث خوشحالی نصیر شد و با خشنودی گفت: «بچه ی اول باید هم پسر باشه» و من متعجب با خودم گفتم: «بچه ی اول؟» «اونکه اصلاً بچه نمی خواست؟»
روی صندلی ماشین ساکت تر از همیشه در فکر بودم که نصیر گفت: «من امروز سر کار نمیرم، اگه می خوای، نهار رو بیرون بخوریم، بعد هم بریم چند تا لباس و خرت و پرت دیگه بخریم؟» با پاسخ مثبت من خواست که یک سَری هم به پدر و مادرش بزنیم. بعد از نهار، نصیر چند دست لباسِ بچه فقط به رنگ های آبی و سفید خرید. با این حساب من هم از رفتن به خانه ی پدرومادرش منصرف شدم و خواستم تا مرا به خانه بازگرداند. در طول راه اما طاقت نیاوردم و با طعنه گفتم: «شاید بچمون دختر باشه، چند تا لباس صورتی و گل بهی هم می خریدی؟» و نصیربه شوخی اما رندانه جوابی دندان شکن داد که؛ خانم بهتراست شما در کار من و پسرم دخالت نکنید!
روبه روی آپارتمان اهدایی ما در طبقه ی سوم، فضایی سبز و درختکاری شده بود که با ردیف درختان بلند چنار همچنان بلندی های زیبای البرز دیده می شد. من هم با گذاشتن یک میز کوچک و چند تا صندلی لهستانی از هدایای خاله فخری، فضای قشنگی در تراس درست کرده بودم و بیشترین اوقات بیکاریم را آنجا می گذراندم.
در خانه که تنها شدم، چای خوش عطری را دم کردم تا شاید رایحه اش زهر حرف های نصیر را از بین ببرد. آنگاه با فنجانی از چای تازه دم به تراس رفتم و درحالیکه شکم برآمده ام را نوازش می کردم، مشغول خواندن کتاب شعری، با صدای بلند شدم. نمی دانم چه مدت گذشت که با تاریک شدن هوا و فشار گرسنگی به داخل آمدم. نصیر هم خبرداده بود که برای سرکشی به زمین های قزوین چند روزی خانه نخواهد بود. من تواماً با احساس گناه و آسایش خاطر از اینکه نصیر کنارم نیست، اطراف خانه مشغول چرخ زدن شدم. بعد از شام، به سراغ صدفم رفتم. آن را برداشتم و بی اختیار انگشتانم را داخل پوسته ی محکم و نرم نقره ایش فروبردم. آنگاه به امید داشتن خوابی فرح بخش از شنیدن صدای دریا، آن را به گوشم چسباندم، اما با ترس صدف را به روی تختخواب پرتاب کردم. آنچه که می شنیدم برایم قابل تشخیص نبود، فقط می دانم که آن صدای دریا هم نبود! با کنجکاوی صدف را این بار به روی آن یکی گوشم گذاشتم. حیرتم بیشتر شد. صدایی که شنیدم، سوتی کشدار بود که در انتها تبدیل به زوزه می شد. از ترسم آن را رها کردم و فوری جلوی تلویزیون نشستم. اما نَه چشمانم تصویری می دید و نَه گوش هایم صدایی می شنید. تمام حواسم متوجه همان صدا شده بود که شنیدم و با کنجکاوی بیشتر و با احتیاط، دوباره صدف را به گوشم نزدیک کردم. این بارامّا، چنان محکم آن را روی میز کوبیدم که شیشه ی رویش شکست.

نظرات کاربران درباره کتاب سه نقطه در رویا...

خیلی مزخرف و پرت و پلا بود. ملغمه ای از قصه های شاه و پریون و داستان های عزیزنسین و فیلم های علمی تخیلی . معلوم نیست نشر روشنگران فازش چیه!
در 6 ماه پیش توسط afs...far