فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روشنگران و مطالعات زنان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب متولد ۱۶  آگوست

کتاب متولد ۱۶ آگوست

نسخه الکترونیک کتاب متولد ۱۶ آگوست به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب متولد ۱۶ آگوست

دلدار گفته بود:
- «من از خداحافظی‌های طولانی بیزارم. یه خداحافظی طولانی، مثل پریدن از یک ارتفاع بلنده، هر چه قدر دل دل کنی، هر چه قدر این پا اون پا کنی سخت‌تر می‌شه. ترس از پریدن همه‌ی وجودتو می‌گیره و فلج می‌شی. باید چشماتو ببندی و یکدفعه بپری، فقط بپری... قبل از اینکه ترس نگه‌ات داره... برای همین من از خداحافظی‌های طولانی بیزارم.»

ادامه...
  • ناشر انتشارات روشنگران و مطالعات زنان
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.83 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب متولد ۱۶ آگوست

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

با سپاس فراوان از استاد همیشه همراهم سرکارخانم شهلا لاهیجی (مدیریت محترم انتشارات روشنگران و مطالعات زنان) و سرکارخانم غفاری (مدیریت محترم انجمن اتیسم ایرانو مادرم سودابه عسگری که به عنوان روان شناس در نگارش این اثر همراه من بودند.

س.محمدیان

یک چمدان بزرگ مشکی که از زیپش منگوله بافت زرشکی رنگی آویزان بود، روی ریل قرار گرفت. حمید چمدانش را از دور دید. کنارش مسافر دیگری که سگی همراه داشت، ایستاده بود. سگ، خسته از پرواز طولانی، روی زمین خوابیده و چشم های درشت سیاهش را به ریل دوخته بود. چشم حمید به منگوله های زرشکی بود.
نگار دست هایش را دو طرف صورت حمید گذاشته بود:
- «با ته ریش حسابی شبیه پدرها هستی.»
دست هایش بوی توت فرنگی می داد و خیال حمید را پرتاب می کرد به یک جای خیلی دور. از موهایش که بوی خنک و ملایمی داشت، منگوله های بافت زرشکی را باز کرده و به زیپ چمدان حمید بسته بود:
- «این طوری بین همه ی چمدونای سیاه، راحت پیداش می کنی.»
و حمید بیخودی خیال کرده بود که نکند نگار را گم کند. نکند دخترش دلدار را گم کند. مثل مادر، برادرها و یا همه ی آدم های مهم دیگر در زندگی اش که گمشان کرده بود. نه که دقیقاً گم شده باشند. درست و دقیق جایشان را می دانست. در قبرستانی در جنوب، قطعه ای از بهشت زهرا و یا جایی آن سوی دنیا.
این آدم ها جایی در خاطره هایش گم بودند. همان جا در هزار توی خیالش، که به اندازه ی یک حساب پر و پیمان، از خاطره انباشته بود. خاطره های کوچک و بزرگ، رنگی و سیاه و سفید... از این جا بود که می ترسید نگار هم خاطره شود. گاهی آن قدر ترسیده بود که ترجیح می داد اصلاً نگار را نداشته باشد. نداشتن، خیلی قابل تحمل تر بود تا از دست دادن. یا دست کم حمید این طور فکر می کرد.
چمدانش را برداشت و دستی هم به سر سگ کشید. صاحب سگ لبخندی سپاسگزارانه زد و به سرعت به سمت خروجی رفت. اما حمید همان طور ایستاده بود. حالا، درست حالا که می دانست دلدار پشت دیوارهای شیشه ای سالن خروجی منتظرش است، نمی دانست توان مواجه با هر آنچه در این جا می گذرد را دارد یا نه. وقتی در صف چک کردن پاسپورت ها ایستاده بود و به آدم ها و افسرهایی که مثل دستگاه، پاسپورت ها را مهر می زدند نگاه می کرد، فکر کرده بود:
- «حالا باز افسر می پرسه: «قصد شما از سفر چیه؟» قصد من؟ قصد من... چی باید گفت؟ می تونم بگم دختری دارم که این جا زندگی می کنه. بچه سال نیست. سی و دو، سه سالی داره. خیلی خب! می دونم پدر جوونی هستم. خب زندگی همینه. گاهی هم در بیست سالگی برای آدم اتفاق می اُفته. مادرش؟! مادرش خیلی جوون بود وقتی مُرد... نه خب راجع به مادر دلدار نمی شه حرف زد. داستان خیلی طولانی می شه. خب پس برمی گردم از اول. دختری دارم که چند سالی هست تو کشور شما زندگی می کنه. چرا؟ اوووم... خب ببینید، دور و اطراف ما جنگه. از کجا معلوم باز هم تو کشور ما جنگ نشه؟! می خندید؟! خب احتمالاً هیچ روی سرتون بمب نریخته ان و یادتون نیست که زن ها و بچه ها و جوون ها، چه طور تیکه تیکه می شدن. هر چند به نظرم باید تو حافظه ی تاریخی کشورتون، یه چیزهایی از مداخله تو جنگ ما مونده باشه... نه! اینجوری بحث بیخودی سیاسی می شه.»
کیف پاندا شکل بچه ای که بغل مسافر جلویی بود، افتاد. حمید خم شد و کیف را به بچه داد. مادر بچه تشکر کرد. هم سن و سال دلدار بود و به حمید یادآوری شد که نه تنها پدر جوانی بود، بلکه می شد حتی پدربزرگ جوانی هم باشد. لبه ی کلاهش را کمی بالا داد و دوباره فکر کرد:
- «خب برمی گردم سر داستان خودم. دختری دارم که اصلاً به هر دلیلی که به کسی مربوط نیست، هشت سالی هست این جا زندگی می کنه. چه جوری زندگی می کنه؟! خب نمی دونم. در واقع قرار بود وکیل موفقی باشه و حالا تمام عمر و وقت و زندگیش رو صرف کار تو یه مرکز مراقبت از کودکان استثنایی می کنه. می تونست تو شهر دیگه ای، یا اصلاً همین جا، یک وکیل موفق با یه درآمد حسابی و آینده درخشان باشه. چه می دونم، با اون استعداد می تونست هر چیزی باشه غیر از این. از کجا تصمیم گرفت راهش، رشته اش و آرزوهاشو عوض کنه و توی اون مرکز حمایت از کودکان عمرشو بگذرونه، نمی دونم. شاید به رفتن اون پسره ی نامرد مازیار ربط داشته باشه. هر چند از این پسر جدیده هم هیچ خوشم نمیاد. خب آدم هیچ وقت از هیچ مردی تو زندگی دخترش، اونم تک دخترش، خوشش نمیاد. حالا می فهمم چرا پدربزرگ دلدار اون قدر از من بدش می اومد. حتی سرش رو هم بلند نمی کرد نگاهم کنه. جز اون روزی که من و دخترشو گشت بازرسی گرفت و به زور عقد کرد. اون روز، فکر کنم دفعه ی اول و آخری بود که نگاهم کرد. البته نه! یه بارم وقتی دو سال بعد دخترشو دفن می کردیم، به من و دلدار یه نگاهی انداخت. بعد دیگه تا همین اواخر که خودشو خاک کردیم، هیچ خوش نداشت منو ببینه. حالا که فکر می کنم می بینم منم بودم همین جور رفتار می کردم. اصلا چرا باید یه نره خری پیدا بشه، همین طور سرشو بندازه پایین و بیاد وسط زندگی دختر آدم، عزیز آدم؟ کسی که خودت از هر آسیبی دور نگهش داشتی. حالا یکی بیاد و ناراحتش کنه. بیاد و بیخود و بی جهت قلبش رو تیکه تیکه کنه و بره. هزار و یه جور آسیب به جا بذاره که می دونی و نمی دونی. می فهمی یا اصلاً خبردار هم نمی شی. چون بچه ها هیچ وقت همه چیزو به آدم نمی گن.»
بعد ذهنش ناگهان، به طور همزمان به دو راه بی سر و ته رفت. اصلاً چرا فکر می کرد توانسته دخترش را از هر آسیبی دور نگه دارد؟ اصلاً کجا بود در این هشت سال؟ از یک سری آسیب دورش کرده و به جایی آن سوی زمین فرستاده بود و حالا واقعاً از رنج های او در این سوی دنیا خبری نداشت. مگر همین مازیار نبود که سال ها قبل، از درزهای نبودن حمید در کنار دخترش استفاده کرده و آمده و ویرانی به جا گذاشته و رفته بود؟!
راه دیگر در ذهن حمید به جایی می رفت که حتی همین قدر هم روشن نبود تا مصیبت سنگلاخش دیده شود. جایی بود که حمید نمی شناخت و نمی دید و خبر نداشت و به هوای همین ناشناخته بود که حالا، به دنبال دخترش دلدار آمده بود.
از برادرش پرسیده بود:
- «این که می گی حالش خوب نیست، یعنی چی فریدون؟»
- «نمی دونم. خوب نیست دیگه. هشت سال پیش گفتی، داداش من بچه امو به تو می سپارم. گفتم خیالت راحت. تا وقتی این جا نزدیک من بود که اوضاع خوب بود، عادی بود. درسش رو می خوند، با اون پسره مازیار خوش حال بود، زندگی می کرد. ولی بعد از جدایی از مازیار و رفتنش از این شهر، دیگه من مگه چه قدر می تونم مواظبش باشم؟ بچه هم که نیست. خیلی خوشش نمیاد کسی تو کارش سرک بکشه. شهر لعنتیش هم که با این جا خیلی فاصله داره. یه چند باری هم که تعطیلاتی، آخر هفته ای چیزی دیدنش رفتم، حرف زیادی نداشتیم با هم بزنیم. آخه اصلاً چی می خواد به من بگه؟ حرفای روزمره، جریمه شدم هفتاد دلار سر جای پارک، شنیدی می گن قراره دوباره زلزله بیاد؟ یا تو فلان جزیره یه کنسرت از یه خواننده ی ایرانیه... چه می دونم. همین جور حرفا، در همین حد. اصلاً حوصله ی حرف زدن نداره. انگار این جا نیست. می خواد آدمو از سرش باز کنه. یه جوریه. لاغر و نحیف و تکیده است. اصلاً ذره ای از شادابی اون وقتا رو نداره. شبیه یه جوون نیست. یعنی اگه از اول این مدلی بود، خب اشکال نداشت ولی دلدار که این طوری نبود. یادته که؟ نمی دونم، نمی تونم توضیح بدم. نه که نخوام، نمی تونم.»
حمید فکر کرده بود، چه قدر مسخره است که آن قدر از فرزندش دور شده بود که از او می پرسیدند:
- «یادته که؟»
- «معتاد شده؟»
- «نه بابا. نه گمونم. خب همه ی جوونا این روزا ممکنه علفی چیزی بکشن ولی دلدار تو گمون نکنم اهل این جور چیزها باشه. این پسره دومان هم که باهاشه آدم حسابیه.»
حمید فکر کرده بود:
«دلدار من. دلدار من؟»
- «ببین حمید مشکل اصلاً این جور چیزا نیست. نمی دونم چه طور باید گفت. بگم اندوه، تنهایی، غم، ناامیدی، نمی دونم. همه اش ولی هیچ کدومش. فکر می کنم دلدار، اون آدم سابق نیست. اصلاً انگار نیست. توضیح دادنش مشکله. چیزیه که اگر ببینیش حس می کنی. همین.»
و حمید به دلدار گفته بود:
- «شاید بهتر باشه برگردی خونه دلدار.»
اما نمی دانست زندگی خودش بیشتر به دلدار و بودنش احتیاج دارد، یا زندگی دلدار به او. دلدار مادر نداشت. حمید هم مادر نداشت. حالا خیلی مطمئن نبود که می خواهد دلدار برگردد تا مادر حمید باشد، یا خودش می خواهد پدر خوبی باشد.
همان طور که گاهی نمی دانست نگار را باید چه طور دوست بدارد. شبیه یک مادر، یک معشوق، یا شبیه دخترش دلدار. حالا با این همه احساسات پیچیده ای که خودش گرفتارشان بود، می گفتند که حال دلدار خوب نیست. نه اینکه قبل از آن هم بی خبر بوده باشد. خودش می دانست که حال دلدار خوب نیست. قبل از همه می دانست. فقط می ترسید باور کند. می ترسید اگر زندگی دلدار، رو به ویرانی باشد، حتی اگر فقط حالش خوش نباشد، نتواند از پس نقش یک پدر خوب بربیاید.
فریدون که پشت تلفن گفت حال دلدار خوش نیست، حمید خوابید و خواب دید که مادرش زنده است. که خودش پنج یا شش سال دارد و لخت در حیاط خانه ی قدیمی شان می چرخد. شلنگ حیاط را برمی دارد. بعد همان طور لخت مادرزاد، در حیاط را باز می کند و با شلنگ آب دنبال دخترهای کوچه می دود. دخترها به دیدنش جیغ می کشند و فرار می کنند. مادرش دنبالش می دود. به صورتش چنگ می زند و صدایش می کند:
- «حمید... حمید!»
حمید برمی گردد. شلنگ را وسط کوچه رها می کند و خنده کنان به طرف مادرش می دود. مادرش به یک حرکت دست بغلش می کند و میان پارچه ای می پوشاند. پس و پشت نگاه مادرش یک خنده ی شاد می چرخد:
- «پسر بد.»
پسر بد. پدر بد... کسی چه می دانست، شاید رفتن خوب باشد. یک چمدان بست و به دفتر کارش اطلاع داد که به سفر می رود. پرسیدند: «چند روز؟» گفت به قدر جمع و جور کردن یک زندگی هشت ساله، دور از خانه.
در آینه به خودش نگاه کرد. پنجاه و سه سال، عدد ترسناکی بود و برای اولین بار دید که اتفاقاً حالا کاملاً شبیه پدرهاست. حالا چه فرقی می کرد پدر یک دختر سیزده ساله باشد که جلوی مدرسه دنبالش برود یا پدر زن سی و چند ساله ای که باید آن طرف دنیا سراغش برود. از خودش پرسید: «چه حسی دارم؟ واقعاً چه حسی دارم؟» و تنها چیزی که یافت، خواهش عجیبی برای رفتن بود و باز ندانست که بیشتر خودش دلش می خواهد برود یا اینکه می خواهد دلدار برگردد.
به نگار گفت:
- «باید برم دنبال دخترم.»
نگار گفته بود:
- «کار خوبی می کنی. در نهایت همه ی ما، ته قلبمون می دونیم که باید چیکار کنیم. می دونیم کار درست کدومه. هرچند که سخت باشه. فقط باید بریم و انجامش بدیم. با این حال گاهی آدما با همه ی اینکه می دونن باید چیکار کنن، اون قدر خسته هستن که احتیاج دارن یه نفر بیاد، دستشونو بگیره و بلندشون کنه.»
برای حمید یک ظرف پر از توت فرنگی آورده بود. حمید گفته بود:
- «باید تَه ریشمو بزنم.»
نگار دستهایش را دو طرف صورت حمید گذاشته بود:
- «با ته ریش حسابی شبیه پدرها هستی.»
و دست هایش بوی توت می داد. حمید گفته بود به نگار:
- «نمی دونم چه قدر طول می کشه یا با چی مواجه می شم. فکر کنم می ترسم. به نظرت همه ی پدرها می ترسن؟!»
- «مادرها حتی بیشتر هم می ترسن. همون قدری هم طول می کشه که باید بکشه. مثل هر چیز دیگه ای در دنیا، زمان خودشو داره. هر چیزی همینه، یه عمری داره، یه اوجی داره، بی پس و پیش.»
- «دلدار ازم پرسید، آدما باید همون کاری رو انجام بدن که دوست دارن، یا کاری که فکر می کنن درسته؟ و من نمی دونستم بایدچه جوابی بدم.»
نگار به چشم های حمید نگاه کرده بود:
- «یادت نگه دار که زن ها همیشه از مردها سوال می کنن، اما بیشتر وقتا همون کاری رو که خودشون فکر می کنن درسته انجام می دن. با کمک همون چیزی که اسمش شهود زنانه است.»
و وقت راه انداختن حمید، منگوله های بافت زرشکی رنگی را که به موهایش بسته بود، باز کرد و به زیپ چمدان حمید گره زد و گفت:
- «این طوری بین همه ی چمدونای سیاه، راحت پیداش می کنی.»
حالا حمید با یک چمدان مشکی که زنگوله های بافت از آن آویزان بود، آنجا پشت ستونی ایستاده و زنی را می دید که اصلاً شبیه دختری نبود که منتظر است پدرش دنبالش برود.
آن جا زن جوان لاغر و کشیده ای با جین سورمه ای، چکمه های لژداری که به خاطر صاف بودن کف پایش می پوشید و یک کاپشن مشکی و نازک، ایستاده بود.
موهای روشنش تا روی شانه، دور صورتش با آن گونه های لاغر و چشم های کمی گود افتاده، رها بود. هیچ چیز در صورتش نبود که حکایت از حال به خصوصی داشته باشد.
دست ها در جیب شلوار، بدون هیچ زیورآلاتی جز همان بند زرشکی رنگی که سال ها بود به مچش می بست، همان طور آرام ایستاده بود و شبیه زنی بود که منتظر هیچ کس نیست. انگار که عجله ای برای هیچ چیز نداشته باشد. جوری که نتوانی بگویی از کجا آمده و یا اصلاً جایی برای رفتن دارد یا نه.
آن چه حمید را می ترساند، این بود که هیچ چیز آشنایی، هیچ حس بد یا خوب تعریف شده ای در دلدار نمی دید. چیزی که در او بود خیلی پیچیده تر از افسردگی و غم، خشم و عصبیّت، ترس یا اضطراب بود. آن جا پشت شیشه، زنی ایستاده بود که خودش با خودش نبود.
دلدار چشمش به سالن ورودی رو به رویش بود. به ساعت سالن فرودگاه نگاهی انداخت. خودش سال ها بود که ساعت نمی بست. معتقد بود ساعت به درد مردمی می خورد که برای رسیدن به نقطه ای عجله دارند و یا در انتظار اتفاق به خصوصی هستند.
فکر کرد لازم نیست با نگاهش بین آدم ها دنبال پدرش بگردد. حمید یک سر و گردن از بقیه بلندتر و درشت اندام تر بود. حتما جین پوشیده بود با یک تی شرت و کلاه لبه دار و خسته از یک روز سفر، مثل همیشه کمی عصبی و بی قرار بود. ولی حتماً به دیدن دلدار، آن خنده ی گل و گشاد آشنا توی صورتش می ریخت.
حمید تلفن زده و گفته بود:
- «دلدار، شاید بهتر باشه برگردی خونه.»
- «نمی دونم حمید.»
- «نگو حمید. بگو بابا.»
دلدار خندیده بود. نه آنکه واقعاً بخندد:
- «به عنوان پدرِ زنی به سن من خیلی جوونی.»
حمید خندیده بود. نه اینکه واقعاً بخندد. فقط سعی کرده بود:
- «من میام دنبالت دلدار.»
- «این طوری که می گی میام دنبالت، یاد دوران مدرسه می افتم. اون وقتا که می اومدی دنبالم، دخترا فکر می کردن برادرمی. گمونم یکی دوتاشون از تو خوششون می اومد.»
- «حیف شد. پس چرا همون وقت نگفتی؟ حالا که اومدم، جمع کردیم و برگشتیم این جا، شاید بتونی یکی دوتا از اون رفقای زمان دبیرستانت رو هم پیدا کنی، چون گمونم هنوزم بدک نباشم.»
- «زندگی خودت چه طور می شه؟»
- «زندگی من؟... نمی دونم. اما کسی که بچه داره، یه جوری همه ی زندگیش به اون ربط پیدا می کنه. خب حالا اگه نگیم همه ی زندگی آدم، ولی کلی جا از زندگیت به اون بچه وصل می شه.»
- «نمی دونم.»
- «ببینم دلدار، محض رضای خدا اینو می دونی که برگشتن برات بهتره؟ تو که چیزی نداری اون جا وابسته ات کنه.»
مکث کرده بود:
- «گمون نکنم به اون پسره هم خیلی وصل باشی... یا نکنه می خوای بازم در مورد اومدنت فکر کنی؟»
اسم دومان را نمی آورد. پسره، زنه، دختره، همیشه شیوه ی بیانی بود که حمید برای کم اهمیت نشان دادن آدم ها استفاده می کرد.
- «نمی دونم. شاید رفتن بهتر باشه. خیلی وقتا بهش فکر کرده ام.»
- «به نظر نمی اومد. چند باری هم که اومدی، خیلی زود کلافه می شدی و برمی گشتی. خیال می کردم دوست داری همون جا بمونی.»
- «آدم باید با دوست داشتنش، با دلش تصمیم بگیره بابا؟»
- «نمی دونم... گاهی آره، گاهی نه. نمی دونم. کی گفته پدرا همه چیو می دونن؟»
خندیده بود و دلدار در ذهنش خنده ی حمید را دیده بود. همان خنده ای که نگاهش را مستاصل تر نشان می داد. دلدار دوستش داشت. برای دوست داشتن کسی نیاز نداریم همه چیز را بداند. عیبی ندارد، می توان کسی را با همان خنده و نگاه مستاصل و خجول، با همه ی ندانستن ها و ضعف هایش دوست داشت. فقط دلدار مطمئن نبود که در این چند هفته ی آخر، وقت جمع و جور کردن زندگی اش، می خواهد تنها باشد یا نه. ولی می دانست که حمید حتماً می آید. می دانست که هر طور شده می خواهد دلدار را برگرداند. می ترسد که اگر خودش نباشد دلدار پشیمان شود. به محل کارش اطلاع داده بود که این دو هفته ی آخر کارش در مرکز حمایت از کودکان استثنایی است. می دانست که چشم های دومان هر روزی که می گذرد، گرفته تر و حال و روزش کلافه تر است. می دانست حالا که دیگر به کوئن صاحب خانه اش اعلام کرده بود که آپارتمان را تا اواسط اگوست خالی می کند، حتماً کوئن پیش تر، شخص دیگری را برای سوئیت او پیدا می کرد. همه ی این چیزها را می دانست. اما هنوز نمی دانست که واقعاَ می رود یا نه. می دانست که چهار چمدان بزرگ آن جا وسط سالن منتظر هستند تا زندگی اش را بغل بزنند. می دانست زندگی اش در این هشت سال را می شد حتی در یک کیف دستی کوچک هم جا داد. می دانست شب قبل وقتی دومان روی مبل سالن نشسته و به چمدان ها زل زده بود، دیگر شبیه وقت هایی نبود که به دلدار می گفت: «نگران نباش، همه چیز درست می شه.» که نگران بود و ابداً مطمئن نبود که همه چیز درست می شود. خیلی چیزها را می دانست، فقط هنوز نمی دانست که به قول دومان می رود یا به تعبیر حمید می آید یا نه.
***
حمید صندلی کنار راننده را تا جای ممکن عقب کشید و راحت نشست:
- «ساعت چنده؟»
- «نمی دونم. باید حدود هفت و چهل عصر باشه.»
حمید ساعتش را تنظیم می کرد:
- «عصرش رو که خودم دارم می بینم. چه مِه غلیظی داره این شهر. انگار هی میاد پایین تر.»
«ما داریم به سمت اقیانوس پایین می ریم. اون جا مِه بیشتر می شه.»
حمید به تصویر شهری که در تاریکی فرو می رفت نگاه کرد. برای لحظه ای حس کرد شهر گودالی است که او را به داخل خودش می کشد. ناگهان خیال کرد دیگر هیچ وقت نمی تواند از این گودی مِه گرفته بازگردد. فشار خونش بالا رفته بود. شیشه را کمی پایین داد تا از تهوع و سرگیجه اش کم شود. ذرات آب ریزتر از باران، به صورتش خورد. همین طور که دلدار به شهر نزدیک تر می شد، حس فرورفتگی، تپش قلبش را زیادتر می کرد. حمید به دلدار نگاه کرد و دلدار را بخشی از این جزیره ی بزرگی که اقیانوس دورش را گرفته بود دید. سرش را به پشتی صندلی تکیه داد. عرق سردی روی تنش نشسته بود. ترس در هزار توی راهروهای سرش زمزمه کرد:
- «دلدار هیچ وقت با تو برنمی گرده.»
دلدار راهنمای ماشین را زد و وارد یک جاده ی سرازیری شد. حمید چشم ها را بست و صدای تپش مداوم قلبش میان حرکت برف پاکن ها، در سرش پر شد.
***
- «بابا. بابا خوبی؟»
حمید چشم باز کرد. از برزخ رد شده بود. فشارش که بالا می رفت، آن تپش ترسناک قلب، سرگیجه و تهوع و آن صدای سوت قطع نشدنی در گوش، برای چیزی حدود ده دقیقه با او می ماند. برزخ اسمی بود که خودش برای این ده دقیقه ها انتخاب کرده بود.
دکتر گفته بود:
- «باید برای قلبت یه فکر کنی حمید. همیشه هم از این ده دقیقه عبور نمی کنی.»
و حمید ترسیده بود. چیزی به کسی نگفته و به دلدار و نگار فکر کرده بود.
دستش را زیر سرش گذاشته و به سقف زل زده و از نگار پرسیده بود:
- «اگه تصمیم بگیریم با هم زندگی کنیم و من زود بمیرم چی؟ تو هنوز خیلی جوونی.»
نگار روی شکم دراز کشیده، دست هایش را زیر چانه زده و پاهایش را مثل دختربچه ها تکان داده بود. انگار که به یک داستان طول و دراز گوش بدهد:
- «من یه برنامه ریزی سی و پنج ساله، برای بودن با تو دارم.»
- «سی و پنج سال؟ من تا سی و پنج سال دیگه زنده ام؟!»
- «هستی.»
اما حمید در صدای نگار اطمینان همیشگی را ندیده بود. آن هم نگاری که حمید خیال می کرد همیشه پشت آن نگاه هشیارش، همه چیز را می داند.
- «خوبم دلدار. به خاطر پرواز طولانی یه کم حالم بهم ریخته.»
دلدار کنار خیابان پارک کرده بود. با شک و دقت به صورت حمید دقیق شد:
- «راستشو به من می گی بابا؟»
حمید یکی دو برگ دستمال کاغذی از داشبورد برداشت و عرق سر و پیشانی اش را خشک کرد. زمانی تصور می کرد حقیقت یک معنای گم شده است، اما حالا واقعیت هم به همان اندازه دور از دسترس به نظر می رسید. هیچ کس واقعیت را نمی گفت. نه او، نه دلدار، و نه حتی نگار.
- «خوبم دلدار.»
***
حمید موهایش را با حوله خشک می کرد.
- «حموم خوب بود؟ سر حال شدی؟»
- «بدک نبود. چه سرده لامصب این جا.»
- «اوهوم. شبا سردتر هم می شه.»
حمید نگاهی به آپارتمان کوچک دلدار که در آشپزخانه مشغول آماده کردن شام بود، انداخت.
یک سالن کوچک که درهای کشویی اش به بالکنی رو به اقیانوس باز می شد و با کاناپه ا ی راحتی جلوی تلویزیون، یک صندلی نزدیک پنجره، میزی که تابلوی سیاه قلمی بالایش نصب شده بود و روی آن یک گلدان ارکیده بنفش، چندتایی کتاب و یک خمره ی قدیمی قرار داشت، مبله شده بود.
- «آپارتمان قبلی بزرگ تر نبود؟ محله ی بهتری هم بود. این جا با این اجاره، تقریبا فقط یه سوئیت زیر شیروونیه.»
- «خب این جا شهر گرونیه. منم که فقط شب ها خونه ام. مهم تر از همه اینه که اینجا به محل کارم نزدیک تره. همیشه نمی شه ماشین برد. پیدا کردن جای پارک توی این شهر، به اندازه ی گرونی مشکل بزرگی محسوب می شه. منکه بیشتر وقتا با مترو می رم.»
عکس هایی از حمید و دلدار، از مراسم کریسمس با بچه های مرکز حمایت از کودکان، از بازی بچه ها، مراسم تولد، عکس های دسته جمعی از مربی ها و بچه های مرکز، عکس دلدار با چند کودک سندرم داون، چندتایی عکس تکی از بچه ها، یک دو تا کاردستی به شکل قایق و پرنده و شخصیت های کارتونی، روی در یخچال چسبانده شده بود. حمید ایستاد و تماشا کرد:
- «چه خوبه که دست کم خوش حالن. این نشون می ده اون جا بهشون خوب رسیدگی می شه.»
دلدار در قابلمه را برداشت و بخار از روی غذا بلند شد. بعد مشغول چیدن میز شد:
- «اوهوم.»
- «این یکی که بغلت کرده چه قدر بامزه است. خنده شو ببین. با این دندونای یکی در میون. هفت سالت بود دندونای خودتم همین ریختی بود.»
دلدار برگشت و نگاهی کرد:
- «اون مرکوریه. از بچه های سندروم داون. اون نقاشی که موهای زرد داره که مثلاً منم، اون کشیده. البته من مربی اونا نیستم.»
حمید با دقت بیشتر به عکس ها نگاه می کرد و می دید که دلدار هیچ دوستی ندارد. ایران که بود زندگی دیگری داشت. دوستانی داشت و با آنها وقت می گذراند. اما اینجا به نظر می رسید که هیچ کس نیست. نه عکسی، نه نشانی از سرگرمی یا تفریحی. به جز مرکز نگهداری از کودکان، چیزی از زندگی دلدار دیده نمی شد.
- «بچه های سندروم داون، تقریباً همه شون سرحال و شاد هستن، ولی اینکه اینجا توی بغلت نشسته، همون که یه عکس تکی هم ازش داری، همه جا سرش پایینه. اون...»
برگشت و نگاهی به دلدار انداخت که بشقاب و قاشق و چنگال ها را روی میز می چید. دلدار بی آنکه سر بلند کند گفت:
- «اوبرون با بقیه فرق داره. ضمن این که همه ی بچه های داون هم همیشه اینطور که می گی نیستن.»
بعد دو لیوان از داخل ماشین ظرفشویی بیرون آورد. حمید حوله را روی دسته ی صندلی انداخت:
- «راستش بین انواع عقب موندگی ذهنی، انگار من فقط سندروم داون رو می شناسم.»
- «اون جا بخش های جدا از هم داره. برای هر گروه از کودکان استثنایی، یک تیم درمان و آموزش و مراقبت حرفه ای فعالیت می کنه. ضمن اینکه من تو بخش اُتیسم کار می کنم، که دست کم صدبار این رو برات گفته ام بابا.»
- «اوهوم راست می گی. گفته بودی. ولی نمی دونم چرا تو ذهنم نمی مونه.»
دوباره وقت رفتن سر میز، نگاهی به عکس اوبرون انداخت:
- «این بچه انگار توی یه دنیای دیگه است.»
بعد نشست:
- «برای من دوتا چنگال گذاشتی. چی درست کردی حالا؟»
- «ماکارونی با سبزیجات.»
- «اینکه غذا حساب نمی شه ولی حالا چاره ای هم نیست.»
دلدار ماکارونی را داخل بشقاب ها ریخت:
- «نگار تو رو بدعادت کرده.»
- «صد سال دیگه هم بگذره، هنوز می شه مردها رو با یه غذای خوب خوش حال کرد. شما به همون پسربچه ای که تو خودشه، یه غذای درست و حسابی بده، ببین بیرون نمیاد از خودش؟»
دلدار یک لحظه مثل فیلمی که نگه داشته باشند، از حرکت باز ماند و بعد دوباره مشغول شد:
- «از اون جایی که فقط به موضوعات مورد علاقه ی خودت توجه نشون می دی، باید بگم درست گفتی، تو هیچ تصوری از اُتیسم نداری.»
- «چی می شه که این طوری می شن؟»
دلدار حوصله ی توضیح دادن نداشت:
- «باهاش به دنیا می آن. دلایل مختلفی می تونه داشته باشه.»
حمید سعی می کرد خودش را علاقه مند نشان دهد:
- «دقیقاً چه حالی هستن؟ منظورم اینه که مثلاً می شه بچه های سندرم داون رو تشخیص داد. ولی در مورد اُتیسم، فقط چیزی که آدم حس می کنه اینه که این بچه ها کمی عجیب رفتار می کنن و این حالی که بهش می گید در خودمانی رو من نمی تونم تصور کنم.»
دلدار از یخچال دسته ای ریحان و یک شیشه سس درآورد:
- «کسی دقیق نمی دونه. انگار توی خودشون زندانی باشن. اُتیسم مثل یک در بسته است که فقط یک نفر اون پشته و بقیه، بقیه ی همه ی دنیا این طرف در هستن...»
حمید گفت:
- «ترسناکه.»
دلدار برگه های ریحان را روی ماکارونی خرد کرد:
- «ترسناکه و ترسناک تر از اون وضع خانواده هاست.»
بعد بشقاب حمید را جلوی دستش گذاشت و نشست. سکوت شد. حمید با غذایش ور می رفت:
- «من تورو فرستادم اینجا، که یه وکیل موفق بشی. نمی فهمم چرا یکدفعه موقعیت به اون خوبی با اون آینده رو ول کردی و رفتی سراغ بچه های استثنایی... حالا هر چی، صدبار بحث کردیم. تموم. اصلاً هرکس حق داره خودش برای زندگیش تصمیم بگیره. البته لابد می تونی حدس بزنی که برای این میزان روشنفکر بودن چه فشاری به خودم آوردم. حالا می گی معنای زندگیت کمک به این بچه هاست؟ قبول. کلی بچه ی اُتیسم و عقب مونده ذهنی تو ایران داریم. نگار می گفت جایی خونده که رشد اُتیسم در ایران خیلی بالاست. تو کلی تجربه و دانش روز اینجا داشتی. می تونی به بچه های خودمون کمک کنی. نمی تونی؟ اینطوری حداقل خونه ی خودتی.»
- «بچه های هیچ کجای دنیا برای من فرقی ندارن. بچه ها برای من ملیت ندارن. ضمن این که مفهوم خونه برای من شبیه قبل نیست.»
بعد حرفش را نیمه رها کرد:
- «اصلاً می دونی چیه؟ حالا شب اولیه که اومدی. کلی وقت من و تو برای دعوا کردن داریم.»
- «آها. آره همینه، وقتی برگشتیم کلی وقت داریم.»
حمید با تردید به دلدار که بی جواب مشغول خوردن شد، نگاه کرد. بعد چشمش به چمدان های بزرگ گوشه ی سالن افتاد و خیالش کمی راحت شد.
***
وقتی حمید سرش را روی بالش دلدار گذاشت، خوابش برد و خواب هم ندید. بیشتر شب ها دو سه بار تا صبح بیدار می شد. اوضاع که خراب تر بود، کلی خواب آشفته می دید که بیشترشان در زمان کودکی اش اتفاق می افتاد. دلدار یا نگار هم اگر در خواب هایش بودند، در حیاط خانه ی قدیمی شان که اوایل جنگ با خاک یکسان شده بود می دیدشان و از خواب می پرید. تپش قلب می گرفت و تنش خیس عرق می شد. به سقف زل می زد، موبایلش را چک می کرد و دوباره می خوابید. بی جهت نگران دلدار یا نگار می شد و باز از خواب می پرید.
صبح بعد وقتی که چشم باز کرد نمی دانست کجاست. همه چیز در ذهنش پراکنده بود. کودکی اش به طرز عجیبی به او نزدیک بود و احساس شکنند گی می کرد.
دلش می خواست دوباره بخوابد. چشم هایش را بست، اما کسی در جای نامشخصی از ذهنش گفت که از کودکی اش خبری نیست، و آنجا پشت چشم های بسته اش، جهانی بود که نیم بیشتر راهش را طی کرده بود.
وحشتی که این اواخر از مرگ داشت، مثل یک موج بلند از دوردست ذهنش بلند شد و با سرعتی غیرقابل تصور به سمتش آمد. حمید به سرعت چشم باز کرد.
میز تحریر دلدار پر از کتاب و خرت و پرت، اولین چیزی بود که دید. یادش آمد که دلدار هم دیگر کودک نبود و نگار گفته بود: «من دلم می خواد تو پدر بچه ی من باشی.» و خندیده بود. آنقدر بی خیال که انگار نه انگار نگران چیزی هم می توانست باشد. انگار نه انگار که بترسد و حمید دوباره ترسیده بود. خیلی ترسیده بود.
همان طور که طاق باز و بی حرکت دراز کشیده بود، یادش آمد که وسط زندگی دلدار است. سرو صدای محوی به گوشش خورد.
بلند شد و در آشپزخانه مرد جوانی را دید که بسته های خرید روی کانتر را جابه جا می کرد. دومان به دیدن حمید که جا خورده و بدخلق جلوی آشپزخانه ایستاده بود، جلو آمدو دست داد:
- «من دومان هستم.»
- «حمید.»
- «ببخشید سر و صدا شد. بیدارتون کردم. دلدار ناچار شد صبح زود بره سرکار. من گفتم یه کم خرید کنم. حالتون خوبه؟»
- «بد نیستم. خوابم به هم خورده فقط. یکی دو روز دیگه خوب می شم. لازم نبود شما زحمت بکشی.»
دومان شیر و نوشیدنی را داخل یخچال می گذاشت:
- «خواهش می کنم. من و دلدار نداریم.»
- «من و شما ولی داریم. خودم می رفتم خرید.»
حمید روی مبل نشست. از اینکه دومان در خانه ی دلدار تا این حد راحت بود، خوشش نیامد. همانطور که روی مبل نشسته بود، زیر چشمی دومان را بررسی می کرد. سی هشت نه ساله بود. قدبلند و موی مشکی داشت و روی هم رفته خوش قیافه بود. دومان پرسید:
- «قهوه یا چای می خورید؟ آب جوش اومده. سرحال می شید.»
حمید با بی میلی گت:
- «بد هم نیست. یه چای اگه هست لطفاَ.»
و فکر کرد:
- «حداقل مثل قبلی قرطی مآب نیست.»
از حضور دومان شاکی بود:
- «شما ولی مثل اینکه سر کار نمیری.»
دومان مشغول چای بود:
- «خب امروز نه. امروز شنبه است.»
فنجان چای را جلوی حمید گذاشت و خودش روی صندلی تک نشست. هر دو معذب بودند. سکوت میانشان کم کم شبیه دوئل می شد که دست آخر حمید پرسید:
- «می دونی من برای چی اومدم؟»
- «اومدید اگه بشه دلدار رو برگردونید.»
- «اگه بشه نه! می برمش در هر حال.»
مکث کرد. یک جوری انگار نه چندان مطمئن گفت:
- «پیش من که بود، حالش خوب بود.»
دومان به فنجانش زل زده بود:
- «شاید چیزایی که تو بیست و دو سه سالگی خوش حالش می کرد، حالا دیگه نتونه حالشو خوب کنه.»
حمید نگاه خیره و سنگینش را به دومان دوخت. حالت تهاجمی همیشگی اش که به سختی کنترل کرده بود، به صورت و لحنش برگشت:
- «اینجام اون طور که می بینم کسی یا چیزی نتونسته خوش حالش کنه.»
دومان لبخند کمرنگی زد:
- «من فقط می خوام حال دلدار خوب باشه.»
حمید فنجانش را روی میز گذاشت. دست به سینه نشست و به بیرون از پنجره نگاه کرد. شروع کرد به تکان دادن پایش و با لحنی که هیچ حال به خصوصی نداشت گفت:
- «لطف می کنی.»
دومان خوددار و جدی بود:
- «خب من بیشتر از این مزاحم نمی شم. ماشین دلدار رو تازه فروختیم و اگر بخواین جایی برید یا گشتی بزنید، ماشین من هست. خودم هم...»
- «ممنون. خودم می رم.»
دومان بلند شد. فنجان چای را روی میز گذاشت. در نگاهش یک جور ناامیدی از بابت حمید بود.
- «به هر حال... شماره ی همراهمو روی یک کاغذ نوشتم و به در یخچال چسبوندم.»
دومان که رفت، حمید درب کشویی بالکن را باز کرد. خم شد و دست هایش را به نرده تکیه داد. چیزی از اقیانوس پیدا نبود. هوا سرد و مرطوب و ابری و خیابان خلوت و بی سر و صدا بود. فقط یکی از همسایه ها، جلوی پارکینگش مشغول جابه جا کردن وسایل انبارش بود.
گشتی در خانه زد. به نظر نمی رسید که دلدار وسایل زیادی برای جمع و جور کردن داشته باشد. شبیه یک زندگی هشت ساله نبود. حتی شبیه اتاق خود دلدار در بیست سالگی هم نبود. شبیه هیچ کجا نبود.
برای لحظه ای، همان طور که وسط سالن ایستاده بود، متوجه شد درباره ی دخترش چیزی جز عکس های انتخاب شده و خبرهای گزیده ای که دلدار از زندگی اش برای او می فرستاد، نمی داند. احساس ضعف و غریبگی می کرد. از تصور اینکه دومان بیشتر از او می دانست، حس موذی زهرآلودی در تنش می دوید. این زندگی دلدار، دختر او بود و تحمل دومان میان این زندگی به هیچ شکل آسان نبود.
جلوی یخچال ایستاد و به مجموعه عکس ها، به تنها پنجره ی کدری که به زندگی دلدار باز می شد، نگاه کرد.

نظرات کاربران درباره کتاب متولد ۱۶ آگوست

کتاب خیلی خیلی خوبی است. پیشنهاد خواندنش را میدهم.
در 2 ماه پیش توسط
با وجود حجم کم کتاب، خیلی کسل کننده و کشدار بود. گره ی نهایی داستان هم گشوده نشد. همه ی شخصیت های داستان هم در نوع خودشون فیلسوف و بسیار فرهیخته و جهان دیده بودن. سطح کیفی کتاب های نشر روشنگران بسیار پایین اومده. انگار به حمایت نویسندگان جوان رو آورده و طبیعتا کیفیت کتاب ها رو در درجه ی دوم اهمیت قرار داده.
در 5 ماه پیش توسط