فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روشنگران و مطالعات زنان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خاش و گلبرگهای خشخاش

کتاب خاش و گلبرگهای خشخاش

نسخه الکترونیک کتاب خاش و گلبرگهای خشخاش به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب خاش و گلبرگهای خشخاش

... از این‌ که حالا آن جعبه‌ی بزرگ جادویی را در چند قدمی خود می‌دیدم، احساس غیر قابل‌ باوری داشتم. شاد بودم از این‌ که می‌توانستم به آن دست بزنم، چراغ‌هایش را لمس و گرمای موتورش را حس کنم. نوک انگشتانم را آرام روی بدنه‌ی آن می‌کشیدم و گویی از برآورده شدن یکی از بزرگ‌ترین آرزوهای کودکانه‌ام خوشحال بودم. جیپ استیشن دماغ‌دار قدیمی سبز رنگی که به ندرت گذارش به خاش می‌افتاد و فیلم نمایش می‌داد، حالا در دسترس من بود...

ادامه...
  • ناشر انتشارات روشنگران و مطالعات زنان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.53 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۴۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب خاش و گلبرگهای خشخاش

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



خاش و گلبرگ های خشخاش

۱

هنوز خوب به خاطر دارم صبحی را که همراه پدر از خانه خارج شدیم، هوا خوب، خشک و آرام بود. آسمانی صاف بدون لکه ای ابر، با آفتاب داغ و دلپذیر بلوچستان که وقتی به پوست می خورد آن را قرمز کرده، می سوزاند. درخشش خورشید تابانی که سخاوتمندانه نورش را بر همه جا و همه چیز می پاشید. پرتوش از هر سایبان، پنجره و دیواری می گذشت و گرمایش در هر گوشه ای حس می شد؛ میان حیاط، توی حوض بزرگ آب نما، زیر سایه ی تاک های کوتاه انگور که پناهگاه گربه ها برای لم دادن و فرارشان از گرما بود و حتی داخل فولکس واگن بیتل قدیمی پدر که به آن فولکس قورباغه ای گفته می شد و در آن هوای گرم، مانند تنور نان سنگک داغ شده بود و بوی چرمِ صندلی هایش با رایحه ای غریب ولی خوشایند در فضای داخل آن بیتِلِ فلزی به مشام می رسید.
یکی از روزهای تیرماه سال هزار و سیصد و چهل و نه خورشیدی بود و ما خیابان اصلی شهر خاش را طی می کردیم. خیابانی نسبتاً طولانی که بخشی از آن آسفالته و قسمت های انتهایی سر و ته اش هنوز خاکی بود و آن روز ها برای این که گرد و خاک موجب آزار عابرین و مردم کوچه و بازار نشود، تانکرهای شهرداری چند بار در طول روز بخش های خاکی خیابان را آبپاشی می کردند.
در واقع، خیابان اصلی مسیری بود که از شرق به سوی جاده ی سراوان و از غرب به سمت جاده ی قدیمی خاش- زاهدان می رفت و از میدان مرکزی شهر منشعب شده بود. تیرک های چوبی سیاه رنگ برق با فاصله ی هر بیست، سی متر یک بار در دو سوی بَرِ پیاده روها سر از زمین درآورده بودند و در کنار توت های بلند پر شاخ و برگ، گرچه ظاهر آن جاده را بیشتر به یک خیابان شهری تبدیل می کردند؛ ولی همه چیز کماکان ساده و ابتدایی به نظر می رسید. گزهای بلند بیابانی با برگ های نازک و کم رنگی که به سفیدی می زد، درختان کوتاه و بلند اقاقیا و نهال های گُلِ محمدی کاشته شده در حاشیه ی خیابان که زیبایی باغ ها را یاد آور می شدند، با طراوت خود، آن هوای پاک را معطر می کردند و این گونه بود که بلوار خوش منظری شکل گرفته بود، تا جایی که دیوارهای خشتی خیابان و دکان های کوچک کناره آن کمتر به چشم می آمدند. آن بلوار ساده وقتی مقابل گاراژ مسافربری شهر می رسید، گسترده تر شده، به سوی انتهای غربی خیابان ادامه می یافت. جایی که با اضافه شدن چند تابلوی بلند رنگارنگ نئون، میدان بزرگ چمن کاری و انبوه بوته های گل خرزهره در وسط آن، همه چیز نمای قشنگ تری پیدا می کرد و این گونه، اندکی از یکنواختی، خشکی و رنگ خاکی خاش کاسته می شد.
مسجد جامع که آن روزها مناره ی آجری اش بلندترین سازه ی شهر بود، بازارچه ی قدیمی سر پوشیده با سقف های گنبدی آجری، چند مغازه و دکان از جمله قصابی و همچنین یک قهوه خانه در همین خیابان واقع شده بودند.
در نبش کوچه ی آسیاب آبی قدیمی، مطب پزشک شهر بود، به این مکان کوچه زارع ها و یا کوچه تره بارفروشی شهنوازی نیز گفته می شد، داروخانه، ادارات دولتی، شهرداری، شهربانی، ژاندارمری، بانک های ملی- صادرات- سپه- بجز بانک کشاورزی (که در کوچه حسینیه بود) و تقریباً تمام فروشگاه های شهر در این خیابان اصلی متمرکز شده بودند و در واقع، اینجا قلب خاش به حساب می آمد.
در انتهای همین خیابان به سوی شمالِ غرب، نزدیک میدانی سرسبز، مسجد بزرگ همشهریان بلوچ و همچنین استادیوم ورزشی قرار داشتند. میدانی که آن روزها، دروازه ی اصلی ورود و خروج خاش به سوی زاهدان محسوب می شد، باغچه های قشنگ و سرسبز داشت. میان میدان حوض آب نمای بزرگی بود با یکی دو فواره ی بلند که به هوا برمی خاستند و هر بار به زیبایی باران، داخل آب فرود می آمدند. منبع بلند هوایی آب که از لابه لای درختان کاج و چنار، مانندِ غولی فلزی سر برآورده بود و گویی در سکوت خویش نظاره گر همه ی آن سادگی ها بود.
کمی دورتر و در سمت چپِ آن میدانگاه، بیمارستان شهر با نمایی از سنگ مرمر سفید بنا شده بود که همراه نرده های سفید پیرامونش و مراجعه کننده گانی که اغلب آنجا گرد می آمدند، همچون معبدی شفابخش جلوه گر می شد. دو، سه آمبولانس جیپ آهوی اسیتشن سفید رنگ در محوطه ی ویژه ی اورژانس و کارکنان روپوش سفید، بیش از پیش بر سپیدی اش می افزودند. بجز این مرکز درمان، یک بهداری نیز در نقطه ای دورتر و در انتهای خیابانی بود که به سوی سُهرآباد می رفت. ولی این ساختمان سفید و نو که تخت های بیشتری هم برای ریکاوری و بستری کردن داشت، در واقع، آن روزها تنها بیمارستان شهر به شمار می رفت. همان جایی که دیدنش، خاطره ی سردرد های دایمی بی بی صاحبجان، مادر بزرگ پدری ام، تشویش های روز ختنه شدن و فرار از واکسیناسیون های دوران کودکی را یاد آور می شد و بعدها هم، پیکر سوخته ی دوستی عاشق و دلشکسته به نام "عباس قاسم زایی" را تداعی می کرد. چهره ی تنها پزشک آشنای ایرانی شهر "دکتر نشاط" و قیافه ی سایر دکترهایی که نه فارسی را خوب صحبت می کردند و نه بلوچی می دانستند (آن وقت ها هنوز پزشکان هندی، پاکستانی، بنگلادشی و فیلیپینی در خاش و سایر نقاط ایران به کار مشغول بودند) و شاید به شکل دایم یکی، دو دکتر ایرانی در آنجا مقیم بودند. بیمارستانی که هر بار گذر کردن از مقابل آن، همچون دیدن حکیمی که در شب عقرب زدگی، بی بی صاحبجان را درمان کرده بود؛ بذرهای انگیزه و علاقه به کار پزشکی را در دلم می کاشت، مکانی که بارها در سالن انتظارش هنگام همراهی بی بی، در دل آرزو می کردم که ای کاش جای آن پزشکان، خود توان معاینه ی بی بی جان و درمان وی را داشتم و صدای ضربان قلبش را می شنیدم! ولی آن زمان، پسربچه ای خردسال بودم که هنوز دست کوچکم در دست مادر بزرگ مهربانم بود.
آن روز با پدر به سوی میدان دیگری می رفتیم که درست در نقطه ی مقابل و سمت دیگر شهر واقع شده بود. انتهای شرقی میدانی که نام خود را از ستون مرمر میانی اش می گرفت. خیابان به سمت جاد ه ی سراوان ادامه می یافت. سراوان شهری پس از خاش به سوی مرزهای شرقی که همیشه نامش با یاد دایی جان هوشنگ، خاطرات سال هایی که شهردار آنجا بود و سفر به یاد ماندنی ما و همه ی فامیل و آشنایان برای شرکت در جشن زیبای عروسی اش همراه بود.
به سوی میدان ستون می رفتیم که در نزدیکی آن حمام عمومی میرجلیلی قرار داشت. یکی از دو، سه حمام عمومی شهر که به "حمام امراله" نیز معروف بود. در وسط آن میدان، ستونی سنگی بنا شده بود و دور تا دور آن زنجیر فلزی قطوری با چند سکوی سنگی برای نشستن نصب شده بود. از پدر سوال کردم: «زنجیر برای چیست؟» همان طور که قدم زنان به جلو می رفتیم، نگاهم کرد و به شوخی گفت: «چه سوالای سختی می پرسی... باید برای این باشه که کسی با وسیله ی نقلیه یا گاریش وارد این محوطه نشه.» و سپس به شوخی ادامه داد «شاید هم برای اینه که ستون رو نَبَرن.»
در کنار سکوهای سنگی، مردی با لُنگ حمام به دور خود نشسته بود و به نظر می رسید که ساعت استراحت بین کار روزانه اش را می گذراند. او یکی از پادوهای حمام عمومی بود که اغلب چپق می کشید. در کوچه های پایین تر از باغ آقا بزرگ زندگی می کرد و گاهی اوقات که در خیابان از کنارمان رد می شد، بوی تند توتون و چپق از لباس و اطرافش به مشام می رسید. بوی دود غلیظی بود که از دهان و سوراخ های بینی اش بیرون می داد.
می خواستم سوالی کرده باشم و بیشتر درباره ی آن مرد بدانم که پدر دستم را گرفت و قبل از آن که صحبت دیگری پا بگیرد، از میدان ِ ستون دور شدیم.
در حالی که از کنار دیوار حمام امراله گذر می کردیم، بخار آن گرمابه عمومی همراه با بوی دودِ سیاه سوختن نفت در فضا حس می شد. بالای پشت بام های حمام، لوله های زنگ زده ی کوچک و بزرگ متصل به مخزن های آب به چشم می خوردند. مخزن هایی مانند بشکه های بزرگ نفت که از بیرون چون قیر سیاه بودند و داخلشان آب ذخیره شده بود.
آن وقت ها خاش، چهار حمام عمومی بزرگ داشت که هر کدام دارای چند نمره ی خصوصی دوش دار نیز بودند. از جمله: حمام خالو دهقانی در نزدیکی حسینیه، حمام ها ی حاج طاهر یکی در خیابان اصلی و دیگری پشت گاراژ که در نزدیکی چهار راه اصلی شهر و ابتدای خیابانی واقع شده بود که به سوی ایرانشهر می رفت و همین حمام امراله. بیشتر این حمام ها به همت مهاجرینی که از سال ها پیش همراه ارتش و برخی هم فقط برای زندگی و آباد کردن خاش از جاهای دیگر ایران خصوصاً یزد و کرمان و بیرجند (خراسان) به بلوچستان آمده بودند، راه اندازی شده بودند و بخشی از مشکل بهداشت شهر را حل می کردند. پس از آن و به تدریج بسیاری از اهالی در خانه هایشان حمام ساختند. ولی با این حال، گاه گاهی برای به اصطلاح کیسه کشیدن، مشت و مال توسط دلاکی چالاک و بادکش کردن که با استکان های آغشته به الکل انجام می شد به حمام عمومی می رفتند. آقابزرگ می گفت: «بادکش اگر با تیغ حجامت همراه بشه برا غلظت و گردش خون خیلی خوبه و علاج دردای عضلانیه...»
البته بقایای یک حمام عمومی متروکه هم در سوی دیگر شهر و نزدیکی های دیوار ستاد قرار داشت که از ظاهرش به خوبی پیدا بود از سال ها پیش درش بسته شده بود و کسی از آن استفاده نمی کرد. بعدها از گفته ی بزرگ ترها از جمله آقابزرگ، پدر و دایی جان هوشنگ بر می آمد که خیلی خیلی قدیم تر و هنگامی که خاش قریه ی کوچکی بوده است و در روزگار آغاز رونق آن، وقتی که ارتشی ها با تیپ زرهی به خاش آمده بودند و پادگان بزرگ نظامی، همراه بسیاری از زیرساخت ها و بنای های دیگر راه اندازی شده بودند، بسیاری از مردم و ارتشی ها از آن حمام استفاده می کرده اند. دایی جان هوشنگ تعریف می کرد: «داخل آنجا مثه گود زورخانه از سطح زمین پایین تر بود و نمره های پر تعداد داشت و همچنین خزانه ای پر از بخار و بزرگ مانند استخر های سرپوشیده...» ولی هر چه بود در سال هایی که من به یاد دارم دیگر کسی به بنای متروکه اش که در حال خراب شدن و نابودی بود، نیم نگاهی نیز نمی کرد.
از میدان ستون به سمت جنوب، خیابانی بود که در انتهای آن، پارک شهر یا همان فضای سبز قرار داشت. در کنار وسایل بازی و آمفی تئاتر ناتمام مانده کوچکی که هیچ وقت رنگ نمایش به خود ندیده بود! باغچه های زیبایی داشت مملو از انبوه پیچک ها، گل های محمدی، رز، یاس، درخت کهن سال کاج و بیدهای مجنون که همه با هم آن مکان را قشنگ تر می کردند.
بعد از آن که حصار نرده ای و دیوار کوتاه پارک به انتها می رسیدند، شهر نیز تمام می شد. سپس خیابان به صورت راهی باریک پوشیده از شن و سنگ در بیابانی خاکی به بیرون خاش ادامه می یافت و آن قدر از میان تپه های ماسه بادی و بوته های اسپند پیش می رفت تا به روستای حیدرآباد و قبرستان شهر می رسید. بعد از ظهرهای پنجشنبه از همین مسیر مادر بزرگم، بی بی صاحبجان، برای زیارت اموات سر مزارشان می رفت و گاهی من را نیز همراه خود می برد.
آن راه باریک از کنار کوره های آجرپزی بلند در حاشیه ی گودال های وسیعِ عمیقی می گذشت. حفره های بزرگی که اغلب در انتهای آن کارگران زحمت کش با قالب های چوبی مشغول ساختن خشت خام بودند. شلوارهای گشاد محلی به پا داشتند و پاچه هایشان را تا بالای زانو بالا کشیده، با بیل های کج و ابزار و آلات خشت مالی، با پای برهنه گِل هایی را که از خاک رُس تهیه شده بود، زیر و رو و لگد می کردند.
همان طور که با پدر جلو می رفتیم، جاده نیز به آن محل نزدیک تر می شد. بلندی کوره ها و عمق گودال ها چشمم را به خود خیره کرده بود و بیش از هر زمان دیگری ذهن کودکانه ام مجذوب دیدن آن صحنه ها شده بود. در حالی که گرمای آتش کوره ها حس می شد، در گوشه و کنار، خشت های سوخته ی به هم چسبیده ی سیاه رنگ که شکل آجر نبودند، به چشم می خوردند. توده هایی بسان شهاب سنگ های زغال شده، سنگ سوخته های تیره رنگی که تکه ی بزرگ یکی از آنها را آقا بزرگ در انتهای باغ، سَرِ چاه قدیمی و خشک شده ی آب گذاشته بود. اجسامی سخت و سوراخ سوراخ همچون سنگ پای سیاهی که در حمام به کف پا می مالیدند. به خاطر دارم درباره ی خشت خام و چگونگی آجر شدن آن از پدر پرسیدم. او سرش را به آرامی و به نشانه ی این که سوالم را شنیده است، تکان داد و کمی جلوتر ایستادیم.

غروب یکی از روزهای اردیبهشت سال ها قبل، درست در همین کوچه، بر بالای تیرک چراغ برق روبه روی خانه ی قدیمی پدری، مردی را به یاد می آورم که مانند پرنده ای برق گرفته، بین سیم های مسی و سرخ فام جریان برق، خشک و بی حرکت گرفتار شده و سوخته بود. آن روز برای اولین و شاید آخرین بار تقریباً همه ی اهالی شهر در این خیابان و داخل کوچه ی ما، روبه روی خانه ی قدیمی پدری جمع شده بودند و پیکر بی جان کارگر برق کشِ شهرداری خاش را بر بالای تیرک چوبی سیاه رنگ برق به یکدیگر نشان می دانند. صحنه ای وحشتناک و آن قدر دلخراش که هرگز آن را فراموش نخواهم کرد. او را که کلاه کاسک به سر، با تسمه ای پهن و ضخیم حایل به دور کمر و تیر چراغ برق، با کفش هایی فلزی شبیه به چنگال های شاه میگو در لباس فرسوده ی کارگری بسان محکومی مجازات شده، هنوز بر فراز همان تیرهای چوبی سیاه که بر سر آن لامپی سفید رنگ قرار داشت، بیحرکت آویزان بود؛ چراغی سفید که در دل تاریکی ها همچون صدف می درخشید، چراغ های کم تعدادی که در زیر نورشان بسیاری از دانش آموزان تا پاسی از شب درس می خواندند. همان کسانی که هنوز خانه هایشان از داشتن برق محروم بود.
همسر و دختر آن کارگر جزغاله شده نیز همچون دیگران از حادثه خبردار شده و سراسیمه خود را به آنجا رسانیده بودند. زن که آثار فاجعه ی سهمگین او را گیج و پریشان کرده بود، دیگر آرام و قرار نداشت. توی سر و صورت خود می زد. حرف های نامفهوم و بی ربط بر زبان می راند و در آن حال وخیم هر سخنی حتی ناگفته های زندگی اش را با صدای بلند بر ملا می کرد: «همسر خوبم، مرد زحمتکش مهربانم، که اینچنین سوخته و مانند مرغ های زبان بسته ای که شکار و کباب می شوند، بریان شده ای..!» و غصه و دردش را با صدای بلند داد می زد؛ در حالی که چند نفر از خانم های آشنا و همچنین کارکنان شهرداری و دوستانی که سر رسیده بودند، سعی داشتند تا او را آرام کنند.
دخترک بیچاره که به نظر می رسید شهامت دیدن صحنه ی مرگ دلخراش پدر را نداشته باشد، مات و بهت زده در ابتدای کوچه همچون مجسمه ای سنگی بر جایش خشک شده بود. شاید بزرگی فاجعه، دهانش را قفل کرده بود و از درون می سوخت. دخترک هنوز آنجا ایستاده و چهره ی خود را با دستانش پوشانیده بود و گویی باد خفیفی که می وزید صدای هق هق گریه و ریزش ملایم اشک هایش را با خود به سوی بیابان های حیدرآباد می بُرد...
آفتاب رفته بود. صدای اذان مغرب شنیده می شد و آبی آسمان بسان بخت تیره و تار آن زن پریشان حال، رنگ سیاهی به خود می گرفت. در ازدحام کوچه ی قدیمی و در میان همهمه و تاسف آن جمعیت انگشت به دهان، هر کس حرفی می زد...
بی بی صاحبجان دستم را می کشید تا مرا از آن صحنه ی تلخ دور کند و به داخل خانه ببرد و در همان حال می گفت: «دیدن این جور چیزا برای بزرگ ترها هم تاثیر بد می ذاره چه برسه به بچه ها، بعد شب خوابشو می بینی و از ترس زَهره تَرَک می شی.» ولی من مقاومت می کردم و لای لِنگه ی دَر خانه، دستگیره را سفت چسبیده بودم.
اکبر کبابی رو به شاطر نانوا می گفت: «عجب دنیای بی خودیه آ، بنده خدا، همین دیروز اومد کباب کوبیده خورد. کلی درد دل کرد. تازه می خواست کارشو عوض کنه! بیچاره! حالا این بالا ببین چطور به سیخ کشیده شده! و...و...و...»، در آن بین مرده شور که شخصی به نام گورزایی بود و بیشتر اوقات خود را در حیدرآباد به سر می بُرد، جمعیت را دعوت به خواندن فاتحه کرد...
صدای فریادهای بلند بی بی زیارتی به گوش می رسید که مانندِ همیشه با سخن و آه کشیدن های سوزناکش، گناه هر اتفاق بدی را بر گردن اجنه ها می انداخت! ولی خشم مردم و انگشت اتهام اغلب آنان، متوجه ی یکی از همکاران کارگر سوخته ی بر بالای تیرک برق بود که از روی نادانی و بی توجه به حضور آن بخت برگشته در آن بالا، کلید مرکزی موتورخانه ی اصلی را روشن کرده بود و جان آن بیچاره را هنگام تعمیر اتصال سیم برق گرفته بود.
حادثه همان شبی اتفاق افتاد که خدا، دومین فرزند دختر را به خانم فرساد زایی، همسر یکی از مسئولین شهرداری خاش داد. همان مردی که قبل ازهمه به محل حادثه آمده بود و در بین جمعیت داخل کوچه حضور داشت. شبی که هر دوی آن زن ها درد می کشیدند؛ دو درد بسیار شدید ولی کاملاً متفاوت، یکی دردی اندوهگین را تجربه می کرد و دیگری دردی مسرت بار را به جان می خرید، زن کارگر سوخته شهرداری برای مرگ دلخراش شوهرش و همسر فرساد زایی برای تولد نوزادش و به دنیا آمدن او.
بعد از سال ها، دوباره روبه روی خانه ی قدیمی پدری در کوچه ی قاآنی ایستاده ام و به دیوار دبیرستانی که روزگاری دور، محل آموزش و مدرسه رفتنم بود تکیه زد ه ام، در مقابل ساختمانی که دیگر هیچ شباهتی به آن منزل قدیمی ندارد،گرچه هنوز بخشی از دیوار آجری آن خانه ی مرمت شده پا برجاست؛ همان آجرهای قرمز مرتب و بندکِشی های سیمان سیاه که انگار می شود در ذرات تک تکشان تمام لحظات، روزها، ماه ها، سال ها و مدت زمانی را که پدر برای ساخت و تکمیل این خانه هزینه کرد به خوبی دید. دسترنج عمر او و یادباش زیبایی های گذشته که هنوز چونان نگین های برش خورده ی الماس در این بنا برق می زنند. صحنه ای مملو از دلتنگی که ناخودآگاه حسی همراه با حسرت را بارور کرده است و دوباره آرزوهایی غیرممکن را در من زنده می کند... ای کاش دَرِ این خانه باز می شد و مادر بزرگم، بی بی صاحبجان، با چارقد سفید و تمیزی که همیشه عطر گلاب از آن به مشام می رسید، بیرون می آمد و یک بار دیگر با همان تبسمی که حتی به هنگام گریستن نیز از لبانش محو نمی گشت، دوباره به رویم لبخند می زد.
ازآخرین بار حضورم در اینجا، زمان درازی گذشته است و تقریباً همه چیز دستخوش دگرگونی شده است. ولی انگار هنوز صدای چکش زدن های شاپور غلام سنگ تراش در این کوچه و خیابان به گوش می رسد. مرد مشهدی ای که در طول ساختن دیوارهای سنگ چین و پایه های این بنا، ماه ها به کار سنگ تراشی مشغول بود. از آن حیاط های بزرگ دیگر خبری نیست و از هیاهوی زمین خاکی که هر بعد از ظهر عده ی زیادی از بر و بچه های محله را به بهانه ی توپ بازی دور هم جمع می کرد، اثری بر جای نمانده است. نه مصطفی و سوت های سر ظهرش، نه شریف و سکوت های طولانی اش و نه از سهیل و بوی بنزین...
از ساختمان قدیمی تالار و اداره ی فرهنگ که در جریان تخریب آن، مرحوم چمن پورزایی و یکی از پسرانش زیر آوار جان باختند و حسن کوچک ترین فرزند آن خانواده، خیلی زود از موهبت مهر پدری محروم شد؛ فقط آثاری بر جای مانده است و انگار بر سَردَرِ قدیمی اداره ی فرهنگ خاش هنوز نوشته ی "ز گهواره تا گور دانش بجوی" را می بینم! عبارتی که بر آن تابلوی بزرگ طلایی رنگ، همچون یال های اسب خِرَد می درخشید... ولی برای بردنم به گذشته ها، دوران کودکی و همه ی خاطرات شیرینش فقط دیدن همین کوچه و بوی دلنشین این خاک آشنا کافی است...

پدر دستم را کشید، در حالی که حواسم به کارگران، خاک های رُس انبار شده روی هم و انبوه خشت های تازه ای بود که به شکلی مرتب بر سطح زمین ردیف شده بودند و آفتاب می خوردند، به آجر ها اشاره کرد و گفت که می بینی، اینها به تازگی از لابه لای شعله های آتشِ کوره خارج شده و دمای بالایی را پشت سر گذاشته اند، به همین خاطر استحکام و انسجام و مقاومت بیشتری دارند مثل سنگ، سفت و سخت هستند. حتی اگر باران سیل آسا هم ببارد، آجر آسیب نمی بیند و مانند خشت خام از هم نمی پاشد! داخل کوره رفته، پخته شده و همین طور که می بینی رنگش نیز تغییر کرده، به خاطر تمام این دگرگونی هاست که آجر خوانده می شود. همه ی این کارگران، وسایل و تاسیسات برای این است که خشت خام پخته شود! و در حالی که به چشمانم خیره شده بود باز تکرار کرد که خشت خام پخته شود. گوشم به حرف هایش بود و محو تماشای کوره ها که در همین موقع از داخل موتورخانه ی یکی از آن سازه های دود زده مردی با لباس کار آغشته به روغن سیاه خارج شد. یکی از دوستان پدر به نام آقای رحمانی که او نیز همچون بیشتر اهالی خاش اصالتاً یزدی بود. علاوه بر مهارت های شغلی اش، صدای خوبی هم داشت. در عزاداری های محرم نوحه می خواند. از طبعی روان برخوردار بود و گاهی شعر نیز می سرود. ولی شغل اصلی اش مکانیکی انواع ماشین آلات سنگین، موتور های چاه آب و دستگاه های کشاورزی بود. اغلب او را در تعمیرگاهش با لباس کار آغشته به روغن سیاه، آچار به دست در لابه لای موتور های بزرگ می شد دید که ضمن کار آوازی را زمزمه می کرد و گاهی اوقات که در چاله ی سرویس مشغول کار بود، فقط صدایش به گوش می رسید و تنها دود سیگاری که از لا به لای آن موتورِ در حال تعمیر به هوا بلند بود، خبر از حضورش در آن زیر می داد.
هر وقت پدرم را می دید، قبل از این که حال او و خانواده ی ما را بپرسد، ابتدا از احوال فولکس واگن قورباغه ای پدر جویا می شد و می گفت: «فِولِکس چطوره؟»
البته سوالش آن قدر هم بی دلیل نبود و اگر چه روی ماشین های سنگین کار می کرد، ولی تابستان سال قبل استثناً و صرفاً به خاطر دوستی عمیق با پدر، موتور آن فولکس واگن بیتل را نیز تعمیر اساسی کرده و یاتاقان هایش را عوض کرده بود و به این خاطر تا مدت ها بعد، در خانه ی ما نیز اتفاق می افتاد که وقتی پدر و مادر حرف دیگری برای گفتن نداشتند از یاتاقان های فولکس صحبت می کردند!
خوب به یاد دارم که چگونه مقدمات تعمیر آن موتور آلمانی در حیاط خانه ی ما آغاز شد. یک روز جمعه ی آفتابی در هوای عالی خرداد ماه، آقای رحمانی با وانت آبی رنگی همراه دو شاگرد مکانیک آمده بود و در زیر درخت توت با پدر صحبت می کردند. وسط حیاط بزرگ آن خانه که با آجرهای چهار ضلعی بسیار سخت فرش شده بود، وسایل کار را قرار دادند و بعد به دو درخت تنومندِ دو سوی آن محوطه، طناب های ضخیم و محکمی بستند. درِ ورودی خانه ی ما بزرگ و دو لنگه بود و اغلب در طول روز، یک لنگه ی آن باز می ماند؛ به طوری که داخل خانه دیده می شد و به همین خاطر، آن روز یکی دو نفر از عابرین آشنا و یا کنجکاو از بیرون به داخل خانه سَرَک کشیده و با دیدن طناب های آویخته به درختان، چون از موضوع یاتاقان ها و تعمیر فولکس قورباغه ای خبر نداشتند از مادر خواسته بودند برای تَبَرک، گوشت گوسفند نذری آنها نیز فراموش نشود...
سر طناب های بسیار کلفت را که مانند زنجیر دور ستون یادبود ضخیم بودند، به تنه ی دو درخت محکم گره زدند، در حالی که وسط طناب قرقره های فلزی وصل شده بود. سپس فولکس قورباغه ای را زیر آن داربست پارک کردند و بعد از آن که تمام پیچ های اصلی که موتور را به بدنه ی ماشین وصل می کنند، باز شدند؛ با سلام و صلوات شروع به کشیدن زنجیر هایی کردند که با چنگگ های یکی، دو قرقره ی فلزی بزرگ درگیر شده بودند و سرانجام کار بالا بردن آغاز شد. لحظاتی بعد موتور خاموش آن قورباغه، همچون کارگر سوخته ی بالای تیرک برق، بین زمین و هوا معلق ماند، در حالی که قطرات روغن سیاه از زیر آن چکه چکه به زمین می ریخت. انگار لاشه ی گوسفندی بود که سرش را بریده و برای پوست کندن از پا آویزان کرده باشند... سپس موتور را به آرامی پایین آوردند و روی سطحی چوبی با پایه های کوتاه گذاشتند و کار اوراق موتور ماشین آغاز شد.
من در گوشه ای ایستاده بودم و با اشتیاق فراوان کار آنها را تماشا می کردم. دیدن قطعات فلزی عجیب و غریبی که یکی یکی باز شده، با دقت روی صفحه ی چوبی میز کار به ردیف قرار می گرفتند. وسایلی شبیه گوشت کوب های فلزی که مکانیک و شاگردانش در صحبت ها ی خود آنها را شاتون و پیستون می خواندند. نوارهای سیاه رنگ فلزی شبیه النگو های مادر که به آنها رینگ پیستون می گفتند و میله ای مار مانند در وسط همه ی این قطعات که سرهایش در دو سوی موتور فرو رفته بود و دسته ی گوشت کوب ها به شکلی بالا و پایین به آن متصل بودند. بوی بنزین، نفت و روغن سیاه در فضا پخش شده بود و کار باز کردن قطعات، همچنان ادامه داشت. ساعتی بعد، آقای رحمانی در حالی که دو قطعه، فلز نیم دایره ای شکل را به دست گرفته بود و به پدر نشان می داد، پُکی به سیگارش زد و با نگاهی کارشناسانه به لاشه ی موتور و اشاره به آن دو تکه فلز، رو به پدر گفت: «بیش از حد معمول سر و صدا می کرد، از اول هم گفته بودم اینجاش عیب داره و یاتافان سوزونده، حالا دیگه براتون خوب روشن شد که صدای تق تق های موتور از کجاست... همین امروز باید با لوازم یدکی حسین جنگلی تو زاهدان تماس بگیریم تا یه دست یاتاقان اصل آلمانی برامون سفارش بده...» آخر سر هم ته سیگارش را پرت کرد توی باغچه ی سبزی کاری شده و رو به شاگردش گفت: «سیگارهات هم قلابی ان، اصلاً مزه ی زهر مار می دن. مرد حسابی حالا که می خوای پولاتو دود کنی، لااقل سیگار وینستون خارجی بخر تا دود شدنشو بهتر حس کنی..!»
خیلی خوش شانس بود که مادرم آنجا حضور نداشت تا صحنه را ببیند و برای این که سیگارش را توی باغچه و سبزی کاری ها انداخته بود، حسابی او را سرزنش کند.
امروز هم، ابتدا از پدر احوال ماشین فولکس را جویا شد و قبل از این که سلام و احوال پرسی کند، شروع به شستن دست های آغشته به روغن سیاهش کرد، اول با بنزین و سپس با صابون. بعد همان طور که دست پدر را می فشرد رو به من کرد و گفت: «چه طوری مَرد؟ آقایی شدی ماشالا!» از حرفش خوشحال شده بودم و ضمن لبخند زدن دست پدر را کشیدم.
باد ملایمی می وزید و گرد و غبار را با خود از بیابان های قبرستان حیدرآباد به سوی خاش می آورد. در لابه لای زوزه ی باد گاه و بیگاه آواز مبهمی همراه با صدای کسی که بلند بلند حرف می زد، به گوش می رسید. با خود فکر می کردم او باید یا جعفر آب کش باشد یا مَند حسَن آب کش. یکی از آن دو، هنگام راه رفتن آواز می خواند و دیگری با الاغ هایش حرف می زد. شاید با این کار می خواستند کمی از تنهایی خود بکاهند و یا احساس می کردند که با کسی درد و دل می کنند.
قبرستان شهر در نزدیکی روستای حیدرآباد قرار داشت. همان دِهی که آن وقت ها دیدن قلعه ی بزرگش با آن دیوار خشت و گلی بلند، داستان های تخیّلی و افسانه هایی را تداعی می کرد که گاهی اوقات از بزرگ تر ها شنیده بودم. همان دهی که از نهر زیبا و پُر آبش همگان سیراب می شدند. آب لوله کشی شهر پر از گچ بود و هرکس توانایی اش را داشت حداقل از آن برای آشامیدن استفاده نمی کرد.آن وقت ها، آب های معدنی داخل بطری حتی در تهران به ندرت پیدا می شد چه رسد به نقاط دور افتاده، و به همین خاطر آنها که وسیله ای داشتند آب آشامیدنی خود را از چشمه های متعدد آب معدنی اطراف خاش تامین می کردند؛ ولی بخش مهم توزیع آب آشامیدنی شهر را همان دو نفر انسان سخت کوش آب کش انجام می دادند. همان هایی که در چهره هایشان صمیمیت موج می زد و دل هایشان زلال تر از تمام چشمه ها و نهرهای پرآب بود، جعفر آب کش و مَند حسن آب کش همراه با الاغ هایی زحمت کش، بی آزار و فرمان بُردار که هر نوبت بار کشی شان درسی بود برای برخی انسان های بیعار!

۲

جعفر از اهالی شریف و زحمت کش سیستان بود که در پی بسته شدن رودخانه هیرمند و خشک سالی، سال ها پیش از این کشاورزی را رها کرده و از سیستان به خاش مهاجرت کرده بود. قدی متوسط با صورتی سیه چرده و ریش و سبیلی نامنظم داشت. چند عدد از دندان هایش افتاده، مابقی هم زرد متمایل به قهوه ای بودند. می گفت روزی بیست استکان چای می نوشد. یعنی، به هر خانه ای که آب می رساند و به او چای تعارف می کردند، قبول می کرد و اعتقاد داشت که این باعث زرد شدن دندان هایش شده است. ولی عمو معتقد بود که رنگ زرد تیره و خرابی دندان های جعفر به خاطر سیگارهای اشنو و احتمالاً مواد دیگری ا ست که او می کشد! به ویژه که نسوار هم استفاده می کند که آهک مخلوط با تنباکوی سبز و دیگر مواد داخل آن ترکیب، لثه و دندان هایش را به این وضع بد درآورده است. زخم مزمنی به علت یک عفونت درمان نشده ی قدیمی در گوشه ی چشم چپش بود که دایماً موجب ترشح اشک می شد و گونه اش را خیس می کرد؛ به طوری که در برخورد اول چنین به نظر می رسید که آن مرد در حال گریه کردن است و این موضوع حالت چهره ی او را بیش از پیش به هم ریخته و قابل ترحم نشان می داد. الاغ ها نیز شرایط بهتری نداشتند و بسان خود او بدشانس و بیچاره بودند. بر پشت هر کدام در دو ردیف موازی، مجموعاً بین هشت تا ده گالن فلزی بیست لیتری آب بار شده بود که صبورانه سنگینی آنها را تحمل می کردند. یکی از آن زبان بسته ها دُم نداشت و گوش های دو تای دیگر از وسط بریده و چاک خورده بود. جعفر با غرور و حسی مملو از افتخار تعریف می کرد که یکی دو بار، وقتی به فرمان هایش توجه نکرده بودند و نمی خواستند از داخل نهر حیدرآباد خارج شوند، با کمک چند نفر دیگر و با زور آنها را از داخل آب بیرون رانده بودند. ولی باز هم، آن خرهای چموش به سرپیچی ادامه داده، حتی دستش را گاز گرفته بودند و در آخر هم پس از انداختن گالن های آب، رَم کرده بودند و به جای آمدن به سوی شهر، در آن بیابان پر از خاک و ماسه بادی راه خود را به سوی قبرستان حیدرآباد پیش گرفته بودند. می گفت که همین باعث شد تا آنها را ادب کرده، برای اتمام حجت گوش هایشان را بریده تا درسی باشد برای همیشه و دیگر فکر بازیگوشی به سرشان نزند. از آن به بعد رام و سر به زیر شده اند و دیگر نافرمانی نمی کنند.
بیچاره آن الاغ های جان به لب رسیده که حتی راه قبرستان را بر شهر ترجیح داده بودند، تازه دردشان به اینجا که تمام نمی شد. زبان بسته ها علاوه بر پالان های پاره، دُم و گوش های بریده، بر پشت ران هایشان نیز زخمی کهنه و عمیق پر از خونابه برق می زد که معلوم بود در اثر تماس ممتد و فشار تسمه ی ضخیم پالان ایجاد شده بود. زخم هایی که هیچ کس اندک توجه ای به آنها نداشت، چه رسد به درمان کردنشان.به همین خاطر همیشه، مگس های بی شماری گِرد الاغ ها می چرخیدند و از طعم خون آن زبان بسته ها سرمست می شدند.
برای هدایت و گاهی تنبیه الاغ های آب کش، جعفر اغلب چوب نازکی به دست داشت. درست شبیه ترکه ی اناری که چند سال بعد در دست یکی از آموزگاران مدرسه ی راهنمایی نیز دیده می شد که البته او، پس از مدتی با انتقادات و فشارهای سایر آموزگاران و اولیا روبه رو شد و آن چوب را به دور انداخت...
اما آن چه بیش از سایر خصلت های جعفر مورد توجه قرار می گرفت علاقه ی زیادش به پوشیدن لباس هایی شبیه یونیفورم بود. اغلب یک دست از این جور لباس ها که رنگ و رو رفته نیز بود، به تن می کرد و می گفت: «این یونیفورم امریکاییه که دوستی خاشی از پاکستان برام هدیه آورده... هر چند دست دوم و کهنه به نظر می رسه ولی چه بسا قبلاً تن یه ژنرال یا مارشال بوده و با اون از رژه های بزرگ سان می دیده...» بنده خدا دلش با این خیالات خوش بود. ولی عمو نظر دیگری داشت و معتقد بود که یونیفورم ها را در یکی از بازار های دست دوم فروشی زاهدان، "بوتیک لته"، تهیه کرده و یا از سوی فرد خیّری به او هدیه شده بود.
آن مرد زحمت کش آب فروش، سری کم مو و تقریباً کچل داشت و برای همین بیشتر اوقات کلاهی نیز که با آن نحوه ی پوشش هماهنگی داشته باشد، بر سر می گذاشت. هنگام ورود به نهر آب حیدرآباد از چکمه های پلاستیکی فرسوده ای استفاده می کرد که تا ران هایش می رسیدند و در مجموع تمام این هیبت به معنی واقعی کلمه انسانی مظلوم و زحمت کش را به نمایش می گذاشت. مردی را که آب می فروخت تا آبرو نفروشد.
وقتی با آن پوشش ویژه، زمزمه کنان و چوب به دست پشت سر الاغ های زبان بسته در کوچه های شهر راه می رفت و گاه با خود حرف می زد و گاه تشری به الاغ هایش می زد، ناخودآگاه این اندیشه در ذهن بیننده تداعی می شد که شاید یکی از آرزوهای جعفر این بوده است که در زندگی به جای آب کشی، روزی فرمانده افرادی شود، درجاتی بگیرد و عده ای زیر دستش باشند تا او بتواند به آنها امر و نهی کند. به هر حال هرچه بود، ظاهراً پوشیدن آن لباس ها به او حس خوبی می داد و حداقل بهانه ای بودند برای خوشحالی جعفر آب کش.
باد ملایم، حالا کمی شدید تر می وزید و ماسه ها را در هوا پخش می کرد. پدر از آقای رحمانی خداحافظی کرد و سپس به من گفت: «اگه موافقی برگردیم خونه، ماهی های حوض حیدرآباد را یه بار دیگه می بینی، وقتی که گَرد و غُبار نباشه. اما قبل از برگشتن به خونه، سر راه می ریم شیرینی پزی حاجی پورعندلیب یا قنادی حاجی دُران زایی، شیرینی می خریم و بستنی هم می خوریم... تازه، تو که حداقل هر ماه یکی دو بار بعد از ظهر های پنجشنبه همراه بی بی صاحبجان می آی سر مزار، برای دیدن ماهی ها بازم فرصت خواهی داشت.» خوشحال شدم و در حالی که گام هایش را دنبال می کردم گفتم: «باشه.»
پدر درست می گفت. بیشتر شب جمعه ها (پنج شنبه شب ها) بی بی صاحبجان و گاهی نیز بی بی جان رخساره، مادر بزرگ مادری ام، همراه با گروهی از خانم های دیگر که همگی چادر مشکی به سر داشتند، برای زیارت اهل قبور پای پیاده از خاش راهی آرامستان حیدرآباد می شدند تا سر مزار عزیزانشان فاتحه و دعا بخوانند و سنگ قبر عزیزانشان را غبار روبی کنند یا با آب بشویند و خرما، حلوا و نان روغن جوشی و خیرات دیگر بدهند. روزهایی که هوا خوب بود، بی بی صاحبجان مرا نیز همراه خود می برد. آن خانم ها در طول راه فرصت کافی پیدا می کردند تا از همه ی اهالی شهر صحبت کنند و حرف های ناگفته دلشان را در بیابان ها خالی کنند. دو تا دو تا یا سه نفر سه نفر راه می پیمودند. زمزمه ها، پچ پچ ها و مجموع آن صداها در فضای بیابان می پیچید، صحنه ای که گروهی را در حال مناجات تداعی می کرد. من با مادر بزرگ هایم بودم، بی بی جان رخساره اگر با ما بود، بیشتر وقت ها عقب می ماند. او به دلیل فشار خون، ناراحتی تنفسی و آرتروز زانوهایش و من به خاطر خردسالی ام آرام راه می رفتیم. البته بی بی صاحبجان و بعضی از آن خانم ها برای ما می ایستادند و همیشه دیرتر از بقیه به سَرِ مزار می رسیدیم. گرچه تفاوت چندانی هم نداشت و هیچ یک از آن مرده ها نیز با زود یا دیر رسیدن ما زنده نشده بودند...

مردم بین قبرها می گشتند و هر چند یک بار، سر مزاری نشسته، بر سنگ آن آب می پاشیدند و دسته گلی گذاشته، برای شادی روح آن مرده فاتحه می خواندند. بی بی صاحبجان ابتدا به سوی اتاق گنبدی کوچکی که آرامگاه آقا سلطان بود می رفت.آقا سلطان، شخصی با تقوی و روحانی بود که ظاهراً قبل از آقا مدرس پیش نماز خاش بوده است و من هیچ گاه او را ندیده بودم. در حالی که داخل کفش هایم پر از ماسه بادی می شد، به دنبال بی بی می دویدم. وقتی به دیوار غسالخانه می رسیدیم توقف کوتاهی می کرد و من از لای درز نرده های آن به داخل نگاه می کردم. غسالخانه، ساختمانی آجری با ایوانی بلند و کمانی شکل بود که در وسط آن حیاط خلوت، چاه آبی حفر شده و از دهانه اش لوله ی آب نسبتاً بزرگی بیرون آمده بود. ساختمان، سالن بزرگی داشت با پنجره های بلند که از داخل با پرده های مشکی پوشیده شده بودند. در انتهای آن ساختمان، زیر طاق ایوان چند تابوت سیاه رنگ خالی روی زمین به ردیف چیده شده بودند و همچون گاری و درشکه هایی به نظر می آمدند که در انتظار مسافر باشند. از دیدنشان حس بدی پیدا می کردم و یک جور غمگینی همراه با ترس وجودم را در بر می گرفت و اغلب آن لحظات، دهانم تلخ می شد و خیلی زود به سوی بی بی ها و اتاق گنبدی که قبر آقا سلطان بود باز می گشتم. پشت دیوارهای پیرامون غسالخانه، به سوی پایین، بیابانی بود که در آنجا قبرستان قدیمی و متروکه قرار داشت و هنوز هم در لابه لای ماسه بادی ها و بوته های اسپند، تک و توک قبرهای آجری قرمز رنگ به چشم می خوردند. قبرهایی که یا بلند تر بودند و یا بر بالین خود قابی از سنگ به حالت ایستاده داشتند و به این شکل کاملاً مدفون نشده، از نظرها پنهان نمانده بودند. در انتهای قبرستان متروکه، درختی سر به آسمان کشیده و کهن سال بود که همچون اسیری گرفتار در خاک گورستان به نظر می رسید. سرگردان و آواره ای با شاخه های بلند و پراکنده که گویی برای رها شدن از اوضاع پریشان خود دست به دعا برداشته باشد. بعد از آن درخت بلند بجز دشت خالی هیچ چیز نبود و در دوردست ها، فقط کوه های نیلی رنگ جنوبی شهر دیده می شدند.
بی بی صاحبجان همیشه می گفت که بهتر است تا آفتاب غروب نکرده، قبرستان را ترک کنیم. اعتقاد داشت که ماندن در آنجا به هنگام تاریکی شگون ندارد. گاهی در راه بازگشت، اگر هوا هنوز روشن بود سری به نهر آب حیدرآباد می زدیم و با دیدن ماهیان زیبایی که به سطح آب می آمدند و سریع فرار می کردند، همه ی تلخی صحنه ی غسالخانه، تابوت ها و تصویر مردگان را از یاد می بردم و با ریختن ریزه های نان در آب، از حرکات رقص مانند ماهی ها ذوق زده و شاد می شدم. شادی های گذرا همچون عبور آب نهر حیدرآباد.

در راهی پوشیده از ماسه و تپه هایی پر از بوته های اسپند به سوی خانه بازمی گشتیم، در حالی که اکثر آن خانم های مشکی پوش همچنان به حرف زدن ادامه می دادند و گاه گاهی از دانه های اسپند روی بوته ها جمع کرده، برای سوزاندن با خود می بردند. معتقد بودند که دود کردن اسپند برای دفع بلا، خنثی کردن چشم زخم حسودان و راندن جن و پری اثر بخش است...
مردم دیگری هم با نیت های گوناگون به قبرستان می آمدند. چند نفری برای قرآن خوانی، برخی برای دیدار رد پای عزیزان از دست رفته، بعضی برای بردن ثواب، عده ای هم برای بردن آب از نهر حیدرآباد.
حالا در سرازیری آن راه خاکی، دست در دست پدر از کوره های آجرپزی به سوی شهر می رفتیم. صدای مرد آواز خوان اکنون نزدیک تر شده بود و به خوبی شنیده می شد. سر برگرداندم و در شیب آن راه خاکی به کوره های تیره رنگ و تپه ها نگاه کردم. پشت سرمان سازه های لوله ای شکل دود زده ی سیاه رنگ قد علم کرده بودند و بعد از آن بیابان و تپه های پر از ماسه و گیاه اِسپند، که همه ی این مجموعه از فاصله ی دور، تپه هایی نقطه نقطه را شکل می دادند؛ کمی که به بالا نگاه می کردی فقط آسمانِ آبی بود و بس. منظره ای در نوع خود زیبا و پر از سادگی، درست مثل یک تابلوی بزرگ نقاشی ولی بدون قاب. به تدریج که سرِ الاغ ها با گوش های درازشان به آن تابلو اضافه می شد، همه چیز بیشتر رنگ واقعیت به خود می گرفت. لحظاتی بعد سگ بزرگ زرد رنگی قبل از الاغ ها و در حالی که پارس می کرد از تپه های ماسه بادی پایین آمد و وارد شیب جاده خاکی شد. آن سَگ متعلق به مَندَ سَن بود، همان مرد آب کشی که بر خلاف جعفر، در حال راه رفتن آواز می خواند. من دست در دست پدر و در حالی که تقریباً خود را پشت او قایم کرده بودم، سگ زرد رنگ را زیر نظر داشتم و آرام آرام به سوی شهر می رفتیم. از وقتی که سگ نگهبان باغ خانواده حوری که او را "سگ حوری" می خواندند، مچ پایم را گاز گرفته بود از همه ی سگ ها وحشت داشتم.
مَندَ سَن در فاصله ای دورتر پشت سر الاغ هایش آواز می خواند و همان طور که به راه خود ادامه می داد، با بلند کردن دست و صدایی فریاد مانند با پدرم سلام و احوال پرسی کرد.
برخلاف جعفر، مَندَ سَن آب کش مردی نسبتاً بلند قد و لاغر اندام بود با کله ای کوچک و صورتی استخوانی. او اهل یکی از شهرهای اطراف یزد بود.خودش می گفت که از وقتی به یاد دارد، کار می کرده و هیچ وقت در زندگی آسایش نداشته است. همه جور کاری کرده است از چاه کنی، کار در قنوات، لحاف دوزی، پرده خوانی تا آب کشی و گاهی نیز در تعزیه ی ماه محرم نقش ایفا می کرده است. او پدر بزرگ پدری ام، حاج حسیب گنجی، را که اصالتاً یزدی بود، خوب می شناخت. می گفت که مردی سخاوتمند و بسیار دست به خیر بود. از کمک به دیگران هیچ گاه دریغ نمی کرد. هنرمند بود و شیرینی هایش در مجالس عید، عروسی و ختنه سوران و سایر جشن ها زبانزد بودند... همیشه از او به خوبی یاد می کرد و گاهی اوقات هم برای شوخی می گفت: «اگه بابات نرفته بود بَم، شاید مثه حاج حسیب خوش جنس می شد و حالا بامحبت تر بود.» بعد همراه با خنده ای عمیق که تا ته گلویش را نمایان کرده، آن صورت کوچک و استخوانی را در خود محو می کرد و فقط دو ردیف دندانِ نامنظم و یک دماغ قرمز رنگ کوچک در چهره اش باقی می گذاشت، حرفش را با لهجه ی شیرین یزدی ادامه داده، می گفت: «پِسِرُک دارم شوخی می کنم بابات مرد خَشیه آ.»
پدرم در خانواده ای اصالتاٌ یزدی که به شهر بَم مهاجرت کرده بودند، به دنیا آمده بود. همان جا بزرگ شده بود و در واقع بَمی محسوب می شد. البته همه می دانستند که این شوخی کردن ها از ویژگی های مَندَسَن است و کسی، گفته هایش را به دل نمی گرفت. گرچه از حدود یک سال قبل که مرد آب کش تنها پسرش را به خاطر بیماری کلیوی از دست داده بود، کمتر شوخی می کرد،دلگیر شده از دل و دماغ افتاده بود،. اما سوای غمگینی، دیگر کسی را نیز برای این که کمک دستش باشد همراه نداشت. بسیار تنها شده بود و فقط با یاد پسرش زندگی می کرد. بر سر مزارش یا در حال کار و خصوصاً در راه غبارآلود بیابان حیدرآباد، با صدای بلند برای دل سوخته ی خویش آواز می خواند و به هنگام یادآوری خاطرات پسرک قبل از آن که سخنی از دهانش بیرون آید، قطرات اشک از گوشه ی چشمانش می تراوید و بر چهره اش جاری می شد. حرف های تکراری و رفتارهای تَوَهُم زده ی آن پدر غمگین کمتر نزد بزرگ ترها خریدار پیدا می کردند و برای همین بود که با دیدن دوستان فرزند از دست رفته اش و پسران هم سن و سال او، گلایه سر می داد و گویی به هر جور ممکن، دنبال مقصری برای آن مصیبت می گشت. از ناهمواری های جاده ی خاکی خاش- زاهدان و تکان هایی که در آمبولانس به او وارد شده بود، گرفته تا سهل انگاری های درمانی در بیمارستان، از عملکرد بد پزشکان گرفته تا داروهایی که به نظرش سمی بوده اند و...و...و... از همه ی اینها نزد خدا شکایت داشت... مدتی قبل شخص نادانی به او گفته بود که عامل بیماری و مرگ پسرش نهال های گُل خرزهره بوده است! همان گل هایی که شهرداری برای زیبایی در بلوارهای خاش مخصوصاً خیابان اصلی کاشته بود و به خاطر حرف آن نادان، مَندَ سَن بیچاره نیمه های شب به خیابان می آمد و هر جا نهال گل خرزهره می دید، از ریشه در می آورد و الاغ ها را به جان گیاهان می انداخت، تا جایی که دیگر همان چند بوته گُل و گیاه هم در یکی دو بلوار خاش به چشم نمی خوردند.
آقای فرساد زایی یکی از مسئولین شهرداری به پدر گفته بود: «همه می دونند که مَندَ سَن آب کش این بوته های نهال گل خرزهره ی بلوارها رو به بهونه ای واهی و پوچ از ریشه در می یاره و کارکنان شهرداری در کمینند تا اون رو در حال انجام این کار خلاف غافل گیر و جریمه کنن.»
مَندَ سَن آب کش، پوستی روشن و چهره ای سرخ و سفید داشت. یک دستمال یزدی چهارخانه شبیه لُنگ حمام روی سرش می انداخت. شلوار گشاد سیاه رنگی می پوشید و کُتی سُرمه ای رنگ به تن می کرد که دو سایز برایش گشادتر بود. کفشی بلوچی به نام چَپَت که معمولاً از الیاف و یا از تکه های لاستیک ماشین ساخته می شد، به پا می کرد و به گفته ی خودش هنگام برداشتن آب، ترجیح می داد با پای برهنه وارد نهر حیدرآباد شود.
بر خلاف جعفر که الاغ های سیاه رنگ و لاغری داشت و به ندرت سگ پیرش از دَرِ خانه دورتر می رفت؛ مَندَ سَن از چارپاهای سر حال تر برای کار آب کشی استفاده می کرد و یک سگ بزرگ نیز شب و روز و در همه جا، او و الاغهایش را همراهی می کرد و از این لحاظ کمی وضعش بهتر از جعفر بود.
بجز آب کش ها، افراد دیگری هم در خاش با وضعیت های مشابه و یا بدتر زندگی می کردند. یکی از فقیرترین و ضعیف ترین آنها، شخصی به نام یونس گدا بود که دیدنش بی اختیار اشک به چشم انسان می آورد. گفته می شد قبلاً کشاورزی می کرده و این موضوع را می شد حتی از روی نام فامیلی اش (کشتزارزایی) نیز متوجه شد. ولی گویا به خاطر بسته شدن رودخانه هیرمند، کمبود آب در زابل و پیامد های خشک سالی و قحطی ناشی از آن، او نیز همچون خیلی های دیگر، آواره شده بود تا جایی که شهرش زابل را ترک کرده بود و اکنون به این حال و روز و در به دری افتاده بود. البته هیچ کدام از این حرف ها نمی توانست اعتیادش به مواد مخدر را توجیح کند. یونس آن قدر بی رمق و لاغر بود که بدون استفاده از ابزارهای تصویربرداری پزشکی، تمام استخوان هایش قابل شمارش بودند و از لحاظ بضاعت مالی به حدی فقیر بود که در این خصوص هیچ کس نمی توانست از او جلو بزند. به همه ی بدبختی های یونس باید گرفتاری اعتیادش به شیره را نیز اضافه کرد. شیره، ماده ی مخدری بود که از جوشاندن سوخته ها و پس مانده های تریاک به دست می آمد و معتادانی که از قدرت مالی کافی برای فراهم کردن تریاک برخوردار نبودند، به شیره رو آورده و به اصطلاح عامیانه شیره ای می شدند.
اگر جعفر آب کش را به دلیل خستگی از کار طاقت فرسا و سایر مشکلات زندگی و دردهایش در هیچ مجلس جشن یا عزا یا در هیچ جمع دیگری نمی دیدی، برعکس یونس بیچاره اولین کسی بود که بدون دعوت نامه در محل مجالس گوناگون حاضر می شد. ولی متاسفانه جای او همیشه در خارج از آن مراسم و گردهمایی ها بود.
کم کم به ابتدای خیابان آسفالته رسیدیم. مَندَسَن همان طور که سلام کرده بود، خداحافظی کرد و هر کس به راه خویش ادامه داد. من در تمام مدت چشم از سگ او بر نمی داشتم و پس از کمی پیاده روی به سوی بازار، حالا دیگر از دور ماشین فولکس پدر را که بَرِ خیابان پارک شده بود، می توانستم ببینم...
یک کامیون کمپرسی آبی رنگ شبیه کامیون آقای چمن پورزایی که یک چراغ جلویش از کاسه درآمده بود و چراغ دیگرش در زیر تابش آفتاب برق می زد، ناله کنان از سوی کوره ها به سمت شهر می آمد. ناله ای که گاه تبدیل به نعره های شمرده شمرده می شد. بارَش آجر سرخ بود و تعدادی از کارگران کوره ها بر بالای آن نشسته و خود را محکم به آجرها و بدنه فلزی کامیون چسبانیده بودند. مردانی با سر و روی پر از گرد و خاک و چهره های خسته ی بدون لبخند از بالای آجرها، خیابانِ در گذرِ زیر پایشان را نظاره می کردند. از پدر پرسیدم: «چرا کامیون ناله می کنه؟» در پاسخ گفت: «برای این که دو برابر توانش اونو بار کردن و بیش از حد معمول باید کار کنه. بیچاره اگه ناله نکنه جای تعجبه.»
از پنجره ی پشتی بیضی شکل و بسیار کوچک فولکس بیتل مدل قدیمی پدر که فقط کمی از پهنای صورتم بزرگ تر بود به بیرون نگاه کرده، برای سگی که دَرِ خانه ای ایستاده بود، زبان در می آوردم؛ در حالی که به سمتِ مرکز شهر، همان جا که بیشتر مغازه ها بودند، می رفتیم.

۳

بچه های سالارزای تقریباً همه ی فضای شیرینی پزی را پر کرده بودند و برای گرفتن خروس قندی، پشمک چوبی، شیرینی و یا بستنی همهمه ی عجیبی به راه انداخته بودند. وقتی یکی پس از دیگری مغازه را ترک کردند، آقای پورعندلیب نفس راحتی کشید و با لحنی که معلوم بود خسته اش کرده اند گفت: «دیگه داشتم دیوونه می شدم، بعضی ها فقط بلدن بچه درست کنن! دیدید چه الم شنگه ای راه انداخته بودن، عده ای از مردم فکر نمی کنن بچه داری علاوه بر خورد و خوراک، کُلی کار و دَنگ و فَنگ دیگه هم داره...» با شنیدن حرف های او ناخودآگاه این سوال در ذهنم نقش بست که بچه ها چگونه و در کجا درست می شوند؟ و در حالی که به جایی شبیه کوره ها، خشت های خام و آجرها، فکر می کردم از پدر در این باره پرسیدم. ولی قبل از پدر، آقای پورعندلیب همان طور که خم شده بود و از ته یخچال فریزر تکه های بستنی را بیرون می آورد و در همان حال، باسن چاق و هیکل گُنده اش را می جنباند، با حالتی که رنگ شوخی داشت، پاسخ داد: «در شکم مادر ها» و سپس حرفش را این طور ادامه داد: «بچه درست کردن آسان، اما تربیت کردن آنها سخت است...» نمی دانستم چرا با دیدن آن حرکت و شنیدن حرف او، صورت پدر مثل لبو سرخ شده بود. صدایش را که خش دار شده بود صاف کرد و رو به آقای پورعندلیب گفت: «به این سادگی هم که شما می گید نیست. خیلی ها که تو همین شهر کوچیک نیز نمونه هایش رو می شناسیم، سال هاست برای بچه دار شدن به هر دری می زنند ولی موفق نمی شند! بچه ها نعمت هایی هستن که خداوند به ما عطا فرموده، گُلای باغ زندگی ان که بودنشون باعث بقای حیات جامعه و موجب دلگرمی منو شما می شه و سرمایه های تموم نشدنی و ارزشمندی هستن که وجودشون رنگ امید و شادی و تولدشون روح تازه ای به هستی می بخشه و چه بسا این شوخ طبعی دایمی و دلخوشی خودتون هم به خاطر وجود اوناست. گرچه من با شما موافقم که باید در تربیت صحیح اونا کوشا باشیم و قلباً در مهرورزی و علاقه ی شما به بچه ها تردید ندارم و البته اینو هم بگم که اونا هم شما را دوس دارن که به اینجا می آند.» بعد هم موضوع دیگری را که فقط خودشان از آن سر در می آوردند، یواشکی به یکدیگر گفتند و زدند زیر خنده...
آقای پورعندلیب و مغازه ی قنادی بزرگ و مرتبش را خیلی دوست داشتم و این علاقه پس از آغاز دبستان رفتنم به مراتب بیشتر هم شده بود، نه فقط به خاطر شوخی ها، چهره ی شاد و سرخ و سفیدش و نه برای عطر وانیل، کاکائو، شکلات و بوی خوب شیرینی های گوناگونی که همه به نوبه ی خود گیرا و خوشایند بودند؛ چرا که همه ی اینها در شیرینی پزی حاجی دُرّان زایی مهربان هم یافت می شدند که تازه او علاوه بر تمام اینها، پسری هم سن و سال و هم بازی من نیز داشت. بلکه علاقه ام به این مکان بیشتر به این خاطر بود که آقای پورعندلیب همگام با قنادی، نمایندگی پخش برخی از روزنامه ها از جمله هفته نامه ی ویژه ی کودکان به نام «کیهان بچه ها» را نیز برعهده داشت. همراه مجلات و روزنامه برای بزرگ ترها، کیهان بچه ها را نیز به خاش می آورد و هر وقت آن نشریه به خانه ما می رسید، گویی دیدنش برایم مانندِ ورود به باغی سبز در وسط بیابانی خشک بود...
در آن روزگاران که از بازی ها ی گوناگون امروزی خبری نبود و ابزارهای الکترونیکی که حالا در دسترس بچه ها قرار دارند، حتی به سختی در تصور کودکان می گنجیدند و بچه ها خوابشان را هم نمی دیدند. به ویژه در جایی دورافتاده که سرگرمی های معمولی نیز کمیاب بودند. ورق زدن کتابی پر از نقاشی با عکس های رنگارنگ و غرق شدن در خیال پردازهای شیرین کودکانه یکی از موضوعات شادی آور و خوشحال کننده به شمار می رفت. این بود که پس از دبستانی شدن، هر هفته برای رسیدن عصر پنجشنبه و دیدن نشریه ی بچه ها لحظه شماری کرده، در انتظار ورق زدن صفحات آن و خواندن مطالب کوتاهِ زیر کاریکاتورها، عکس ها و مخصوصاً پیگیری داستان دنباله داری بودم که همیشه مثل یک سریال تلویزیونی در جای جالبش قطع می شد و ادامه اش می ماند تا هفته بعد... گرچه گاه گاه نیز اتفاق می افتاد به خاطر خراب شدن موتور اتوبوسی که از زاهدان می آمد، محموله ی حاوی نشریات آقای پورعندلیب از جمله کیهان بچه ها پس از یک هفته نیز به خاش نمی رسید و عصر پنجشنبه با یکی دو تا از هم کلاسی های دیگر دست خالی از آن شیرینی پزیِ پخش نشریه باز می گشتیم و این در حالی بود که آقای پورعندلیب با یکی از آن شوخی های خنده دار و بامزه اش و تعارف یک شیرینی خوشمزه فضا را تغییر می داد و غمگینی و بغضمان را تبدیل به لبخند می کرد.
خانواده ی سالارزای یک خیابان پایین تر از ما زندگی می کردند. بسیار پر جمعیت بودند و تقریباً هر سال یک نفر به تعداد آنها افزوده می شد. تا آن زمان هفت، هشت بچه داشتند که فقط یکی دختر و بقیه پسر بودند. همیشه خانم سالارزای چه در خانه، چه داخل دُکّانشان و چه بیرون از آنجا در حال شیردادن به خاطرم می آید. بی بی صاحبجان به من می گفت: «تو فقط چهار ماه شیر مادرت رو خوردی، چون بلافاصله بعد از تولد تو، مادرت، برادرت رو حامله شد و بعدش شیرش خشک شد و به این خاطر در کنار شیرهای خشک گیگُز (Gygoz) گاهی هم خانم سالارزای بهت شیر می داد و تو باید مثل مادر بهش احترام بذاری.» البته من این محبت ویژه را نسبت به آن خانم زحمت کش و مهربان در درون خود حس می کردم و چه بسا به همین خاطر بود که ناخودآگاه اوقات بسیاری را با بچه های او می گذراندم. علاوه بر این، روزهای جمعه و هر تعطیلی و مناسبت دیگر حیاط خانه ی ما و یا خانه ی آنها پر می شد از تعداد زیادی بچه که در حال سر و صدا و بازی بودند. دنبال هم دویدن، قایم شدن در لا به لای درختان باغچه ها و گوشه کنار خانه و... گذراندن لحظاتی از زندگی در کنار هم بازی های کودکی برایم از لذت بخش ترین تفریحات آن روزها بود.
خانواده ی سالارزای در یکی ازآبادی های اطراف خاش کشاورزی داشتند و بخشی از محصولات خود را برای فروش به شهر می آوردند. دُکـّانشان در امتداد اتاق های خانه ای بود که یک در به سوی خیابان و در کوچکی هم به داخل حیاط داشت. تقریباً در تمام روزهای سال و اغلب ساعات شبانه روز درش باز بود. علاوه بر سبزیجات، شیر و پنیر تازه و سایر فراورده های کشاورزی، در آنجا هر چیز دیگری که فکرش را هم نمی توانستی بکنی پیدا می شد، از نخ و سوزن گرفته تا زغال برای منقل کباب، از قلم و دوات تا شیلنگ آب، از دمپایی، کفش های پلاستیکی، کمربند تا پالان و افسار الاغ، از قرص آسپرین و اُپتالیدون برای تب و سردرد تا یونجه برای گاو و گوسفندان و به قول معروف از شیر مرغ تا جون آدمیزاد...
کمی دیگر در خیابان قدم زدیم. پدر با دیدن دو نفر از دوستانش در نزدیک بازارچه ی سرپوشیده قدیمی ایستاد. بازارچه ای که در نبش ورودی آن دود منقل های اکبر کبابی و بوی مطبوع کوبیده در هوا پخش شده بود و همیشه چند نفری در حال گفت و گو در آنجا دیده می شدند. فضایی که ناخودآگاه مرا به یاد آقا بزرگ و خوبی هایش می انداخت. روزهایی را که در قهوه خانه ی آن بازارچه که پاتوق خیلی ها بود، با رفقای بازنشسته اش جمع می شدند و چای می نوشیدند و در لابه لای دود سیگار و قل قل قلیان ها از هر دری حرف می زدند. گاه اتفاق می افتاد با دایی جان مجید او را می دیدیم، در همان خیابانی که بارها سوار بر باک جلوی موتورسیکلت دایی جان مجید در آنجا چرخی می زدیم و در خیال پردازی های کودکانه ی خود احساس می کردم که خیلی بزرگ شده ام و حتی توان رقابت با شاپور غلام سنگ تراش و موتور ایژ روسی اش را دارم. آن وقت ها که دایی مجید سپاهی دانش بود، بیشتر هفته را در روستا می گذراند. گاه گاهی که به شهر می آمد، با موتورسیکلت بزرگ پر سر و صدای سیاه رنگش تا سر بازارچه می آمدیم و او از مغازه ی احمد آقا احمدزایی پدر هم بازی و دوست خوبم منصور، قرص های رنگارنگ شوکولاتی اسمارتیز برایم می خرید و کُلی خاطراتِ خوبِ دیگر...
آن سوی خیابان، درست روبه روی بازارچه و چسبیده به مغازه های پورستوده و پارچه فروشی راوی زایی، لبنیاتی اوستا پورعباس زهی قرار داشت و کمی جلوتر داخل کوچه، سبزی فروشی شهنوازی بود با عطر و بوی تره بار و میوه های تازه اش که از سر کوچه به مشام می رسید. مردم بلوچ و فارس و... همه با هم در خیابان بازار به کسب و کار مشغول بودند که خود به خود، منظره ی کوچک و زیبایی از همدلی و همزیستی بین آدم هایی با عقاید و اعتقادات گوناگون را به نمایش می کشید.
صاحب لبنیاتی را اوستا پورعباس زهی می خواندند. گرچه ظاهراً شغل اصلی اش می بایست آهنگری یا نجاری باشد؛ ولی با این که دیگر به آن حرفه مشغول نبود و یا کمتر به آن می پرداخت، کماکان اوستا نامیده می شد. همیشه از مغازه اش بوی شیر جوشیده و لبنیات تازه به مشام می رسید و غالباً او و پسرانش را می دیدی که پشت یخچالی ویترین دار که تمام عرض مغازه را گرفته بود، به مشتریان خدمت می کردند. ظرف بزرگی پر از ماست چکیده که ملاقه ای درون آن بود، بطری های دوغ و نوشابه، کاسه های خامه و سرشیر، قالب های کره، همگی مرتب گذاشته شده بودند و در وسط، تغاری سفالی که از داخل با موادی به رنگ آبی متمایل به سبز تیره لعاب دار شده بود قرار داشت. تغاری پر از پنیرهای محلی خاش که فراورده ی روستاهای اطراف شهر و یا حوالی تفتان بود. پنیرهای خوشمزه ای که در کنار مغز گردو، چای شیرین، مَسکه، ماست، نان های سیاه رنگ سبوس دار محلی و نان سنگک خشخاشی هر روز صبح ما را لذت بخش تر می کردند...
پنیری که راز طعم ویژه و خوشمزگی آن را می باید از مردمان محلی دامنه ی کوهستان تفتان و سایر روستاهای اطراف خاش پرسید. از زنان نجیب و سخت کوش بلوچ که برخی از آنان با دیگی از ماست محلی کیلومترها راه را پای پیاده از روستا تا شهر طی می کردند و دسترنج خویش را مستقیماً به خانه ها می آوردند و در این رفت و آمدها بود که دوستی های صمیمانه شکل می گرفت و آن زنان را همچون مادر و خواهر خویش دانسته، آنان را «ماس» و «گوهار» می خواندیم.
روی دیوار سفید پشت سر استاد پورعباس زهی پوستر بزرگی از تیم ملی فوتبال ایران نصب شده بود که مطمئناً کار پسران بزرگش بود. همان هایی که فوتبالیست بودند و مشابه آن پوستر در خانه ی آقا بزرگ و بر دیوار اتاق دایی جان ها نیز دیده می شد. از بس آنها از فوتبال حرف می زدند که تقریباً همه ی آن بازیکنان را می شناختم. پوستری بود از تیم فوتبال قهرمان آسیا، تیم ملی ایران که آن روزها، بازیکنانی چون علی پروین داشت و دروازه بانش ناصر حجازی بود.
پدر که در جوانی اش ورزش باستانی را دنبال کرده و برای مدتی هم در زورخانه ای به یادگیری فنون و تمرینات کشتی پرداخته بود، بر خلاف خیلی ها، علاقه ی کمتری به فوتبال نشان می داد و با این که به همه ی ورزشکاران احترام می گذاشت، تنها قهرمان واقعی برای او جهان پهلوان تختی بود و می گفت: «اون نه تنها قهرمان کشتی بلکه قهرمان جوانمردی و دلبسته ی مردم بوده. مرد باخدایی که تسلیم خواسته های نا حق نمی شد و به خاطر همچین ویژگی هایی محبوب بود و برای همیشه در دل ها جا گرفت.» البته تختی را همه دوست داشتند. آن وقت ها چند سالی از مرگ مشکوکش می گذشت و به یاد دارم هر وقت می خواستند نامی از جهان پهلوان ببرند و صحبتش را پیش بکشند، حتی داخل خانه نیز صدایشان را پایین می آوردند و خیلی محتاطانه حرف می زدند!
نزدیک بازارچه ایستاده بودیم و من در حال خوردن بستنی به چهره ی دوستان پدر نگاه می کردم. یکی از آنها که مو های مشکی اش را مرتب شانه کرده و ظاهرًا با روغن سر کُهنور معطر هِندی برق انداخته بود، نیم نگاهی به من انداخت و با لبخند دست تکان داد. او عکاس شهر ما بود. همان کسی که در عکاسخانه اش دوربین بزرگی بر روی یک سه پایه ی بلند قرار داشت و هنگام کار بارها، کله ی بچه ها و حتی بزرگسالان را با دو دستش به چپ و راست، بالا و پایین حرکت می داد تا چهره شان در عکس خوب بیفتد و اگر کسی با موهای نامرتب نزد او می رفت باید پیه شانه شدن موی سرش را با یک شانه ی دندانه تیز که به اندازه ی بال گنجشک بود و چه بسیار که به سر دیگران نیز خورده بود، به تنش می مالید؛ چرا که عکاس، اول موها را مرتب و به قول خودش "گیسشان را آب و شانه" می کرد. همان کسی که در جشن عروسی پدر و مادر نیز عکس دست جمعی خانواده های فامیل و میهمانان را با عروس و داماد گرفته بود که در آن عکس ها همه لبخند می زدند! دیدن آقای عکاس، مرا به یاد معدود دفعاتی می انداخت که در مراسم گوناگون مانند یکی دو تا جشن تولد حضور داشتم و تنها عکسی که در آن ماه گل خاتون با لباس های نوی خود کنار من دیده می شد را نیز او گرفته بود. همان پیراهن گلدار زیبا با سوزن کاری های ویژه ی بلوچی که برای جشن نوروز برایش دوخته بودند و همیشه آن را در یکی از کشوهای کمد چوبی که مادر به او داده بود، می گذاشت و مرتب نگهداری می کرد تا در فرصت های مناسب به تن کند.
مردعکاس انگار تازه متوجه ی حضورم در کنار پدر شده باشد، لبخندی زد و به شوخی گفت: «یه گاز از بستنی ات به منم می دی؟» با نگاهی به پدر، بستنی را به سویش تعارف کردم. لبخند پر رنگی بر چهره ی عکاس نشست به طوری که دندان های سفیدش نمایان و صورتش سرخ شد. با دستش لپم را لمس کرد و ضمن تشکر گفت: «قربون معرفت تو پسر خوب!» پدر از دوستانش خداحافظی کرد و ما به آن سوی خیابان رفتیم.
کامیونی غبار گرفته ولی رنگارنگ و پر زرق و برق، قبل از بازارچه پارک شده بود و از داخل آن صدای آهنگ و آواز به گوش می رسید. از این قبیل ماشین های باری- مسافری، گاه و بیگاه در خیابان های خاش پیدا می شدند. پدر می گفت: «اینا از پاکستان به اینجا می یاند.» کامیونی که برای به اصطلاح زیبا کردن آن از هر گوشه اش گُل های پلاستیکی، نوارهای رنگی و انواع تزیین آلات دیگر آویزان شده بود. بر روی بدنه اش پر بود از نقاشی های عجیب و غریب و پشت شیشه ی جلوی آن از داخل اتاقش، رشته های براق گوناگون، پولک های طلایی و نقره ای نصب کرده بودند و یک تکه دوزی سه گوش، پُر از دانه های اسپند پشت سر راننده قرار داشت؛ از همان اسپندهایی که بی بی صاحبجان و مادر برای دور کردن چشم زخم بدخواهان و دفع نظر حسودان دود می کردند. کامیون بسان عروس خانم های دَم بخت زینت شده بود و از دستگاه صوتی آن آوازی با صدای بلند در خیابان پخش می شد. آوازی که نه بلوچی بود، نه فارسی و نه افغانی؛ ولی به هر سه شباهت هایی داشت. در آن کامیون که به گفته ی پدر از پاکستان آمده بود، تعدادی مرد و زن و بچه هایی هم سن و سال من با لباس های زیبای محلی نشسته بودند. چشمان کنجکاوشان خیره به خیابان و عابرین بود و گویی با نگاهشان با همه حرف می زدند...
برای خرید وارد کوچه ی روبروی بازارچه شدیم. همان جایی که بارها شترهایی را دیده بودم که پیدا بود به مانند کامیون باری غبارگرفته از راه دور آمده و تمام شب را در سفر گذرانده اند. بیشتر آنها متعلق به بلوچ هایی بودند که اجناس خود را برای فروش آورده بودند و در بازار با سایر کسبه ی شهر به داد و ستد می پرداختند. معمولاً در آن مواقع، کنار شترها می ایستادم و از دیدن آن حیوان های بزرگ با چشمان درشت، پلک های مخصوص و پاهای پهنی که برای عبور از ریگزارها، بیابان های طوفانی و تپه های پر از ماسه بادی طراحی شده بودند، لذت می بردم. به ویژه چند باری که یک بازرگان بلوچ متوجه ی شوق و علاقه ام شده بود و با مهربانی و برای لحظاتی کوتاه، در حالی که شترها زانو زده و نشسته بودند مرا بر پشت یکی از آن حیوان های بزرگ سوار کرده بود. آن حیوان ها روی زمین نشسته، علوفه می خوردند و در حال استراحت، غذا را از شکم به دهان می آوردند و دوباره آن را نوشخوار می کردند؛ با همان آرامش، متانت و شکیبایی مثال زدنی که از ویژگی های این حیوان سخت کوش است. در نگاهشان برق دوستی، مهربانی و فرما نبری موج می زد و گویی هرگز بدی را نمی شناختند.
این مکان به کوچه ی بازار و یا کوچه ی آسیاب قدیمی هم معروف بود که آن روزها فقط تره بارفروشی شهنوازی، چند مغازه ی دیگر، مطب پزشک شهر، همچنین منزل زارع ها و یکی، دو خانه ی بزرگ دیگر در آن قرار داشت. همیشه از آن تره بارفروشی رایحه ای دلپذیر و با طراوت بیرون می زد و در فضای کوچه پخش می شد. عطر نعناع و پونه هایی که بی اختیار یاد آبادی های حومه ی خاش، جویبارها و باغ های پر از میوه ی مناطق دامنه ی کوهستان تفتان را به خاطر می آورد...
پدر پس از خرید، با چند کیسه از تره بارفروشی خارج شد. معمولاً میوه را از جای دیگری و از یار صمیمی اش، آقای کرَم می خرید. او نیز اصالتاً از اهالی یزدی خاش بود و از بهترین دوستان قبلِ ازدواج پدر به حساب می آمد. از همان زمانی که هر دو هنوز خیلی جوان بودند. پدر از خاطرات رفاقتشان بارها برایمان صحبت کرده بود، آن وقت ها این نکته که فاصله ی خاش تا آبادی کوشه در نزدیک کوه تفتان را در راهی شنی با دوچرخه طی می کرده اند، برایم جالب تر از بقیه ی خاطراتشان بود، همیشه در چهره و لبخند آن مرد مهربان بخشی از گذشته پدر را می دیدم که همه تعریف ها و روایات دیگر از یک دوستی خوب و دیرینه را با خود بهمراه داشت. برای همین، خرید کردن از او بیشتر بهانه ای بود تا پدر سری هم به دوست قدیمی اش بزند. آقای کرَم در خیابان بازار، میوه فروشی بزرگی داشت در نزدیکی فروشگاه آقای کربلایی، پدرِ دوست خوب دیگرم که باز هم نامش منصور بود.
میوه فروشی، نبش کوچه ای بود که داخل آن رستورانی معروف به کافه ی شاطر قرار داشت و یک دندانپزشک تجربی به نام استاد سیّدزایی نیز در آنجا مطبی دایرکرده بود که همیشه از پنجره ی مطبش، صدای درد کشیدن و گاهی جیغ و داد فردی که دندانش را می کشید، شنیده می شد. خانه ی آقای کرَم هم در انتهای کوچه و دیوار به دیوار منزل همشهری عزیز دیگری از اهالی خراسان جنوبی به نام آقای پور سلمانی بود.
آقای کرَم کامیونی داشت که با آن انواع میوه را از میدان بار زاهدان به خاش می آورد و در میوه فروشی عرضه می کرد، هم این که آن را در مراسم روز عاشورا با پارچه های بزرگ سیاه پوش می کرد، پدر می گفت او نذر کرده که برای کمک به برگزاری بهتر عزاداری محرم، به احترام و عشق حضرت سیدالشهدا امام حسین(ع) هر سال این کار را انجام دهد. تمام وسایل مورد لزوم از عَلَم و کُتَل گرفته تا ادوات صوتی، بلندگوها برای نوحه خوانی و سخنرانی و سایر تجهیزات عزاداری در آن جای داده می شد. هنگامی که دسته ی عزاداران امام حسین(ع) از حسینیه به خیابان می آمدند، از بلندگوهای روی کامیون صدای نوحه سرایی و آهنگ سوگواری سرور شهیدان در همه جا پخش می شد. آقای کرَم کامیون را به جلو می راند و در حالی که گروهی از مردم پیرامون آن جمع بودند، آرام آرام و پشت سر دسته ی سینه زنی عزا، از شهر خارج می شد و در راهی باریک و بیابانی پر از ماسه بادی به سوی آرامستان حیدرآباد روانه می گشت.

۴

از تره بارفروشی شهنوازی به سوی فولکس قورباغه ای می رفتیم که صدای بلندی در خیابان بازارچه پیچید:
«اهالی شهر توجه فرمایید. امشب در محل ستاد، نمایش فیلمی است که از شما دعوت...»
یک لحظه، خیابان در سکوت فرو رفت و روی همه به سویی که صدا از آنجا می آمد، چرخید. صدا از بلندگو های ماشین سینمای سیار آقای عطاپور می آمد. پسر یکی از کسبه ی زحمت کش خاش به نام آقا چراغ ساز که چون کارش با انواع چراغ های گِردسوز، گازی، نفتی، حرارتی و روشنایی بود، او را به این نام می خواندند و مغازه اش کنار مسجد بازار بود. همان مسجدی که در مرمت و توسعه ی آن یک روحانی خیّر که مدتی را در خاش زندگی کرد، به نام حاج آقا باخدایی از اهالی تهران نقش بسزایی داشت و حضورش در شهر، افراد بیشتری را به مسجد رفتن ترغیب کرده بود. آقای عزیز و مهربانی که شمرده شمرده و آرام صحبت می کرد و اغلب تبسمی بر لب داشت و همچون نام فامیلی اش، انسانی متقی و باخدا بود.
اما دیدن آقا چراغ ساز کمی تفاوت داشت و معمولاً برایم سکه های براق و گاه اسکناس های نویی را تداعی می کرد که روز عید غدیر به میهمانان مخصوصاً بچه ها هدیه می داد. از آن آقای بی سر و صدا و مهربان، فقط موهای تقریباً بور، چهره ی روشن خندان و دست های آغشته به نفت سیاهش را به خاطر دارم و این که همیشه لابه لای وسایل روشنایی و حرارتی تعمیری مشغول به کار بود. دکان کوچکی داشت که برای ورود به آن بزرگ ترها می بایست تا کمر خم شوند و چند پله از سطح پیاده رو پایین بروند و سیّد عزیر با خوشرویی همیشگی در کارگاه کوچکش که بین درِ ورودی مسجد و دیوارِ داروخانه قرار داشت، به کار شرافتمندانه ی خویش مشغول بود. بیشتر اوقاتی که با پدر برای پیچیدن نسخه ی بی بی صاحبجان به تنها داروخانه شهر می رفتیم، او را نیز می دیدیم و قبل از ورود به داروخانه، پدر ابتدا با آقا سیّد سلام و احوال پرسی می کرد و این کار را از اولویت های خود می دانست. مقابل داروخانه در باغچه ی پیاده رو، درخت خرمای بلند قدیمی و تنومندی بود که بیش از آن که سایه ی شاخ و برگ های سبز نوک تیز و خوشه های طلایی رنگ آن مورد توجه باشد، جایگاهی بود برای کسانی که دوچرخه های خود را برای رفتن به مسجد، داروخانه، نزد آقا چراغ ساز و یا سایر دکان های نزدیک، به تنه ی قطورش تکیه می دادند...
آن وقت ها دکتر خاشی زایی تنها داروخانه ی شهر را اداره می کرد که برخلاف دکان چراغ سازی، در و دیوارها یش سفید و کف آن بسیار تمیز بود و مراجعین برای ورود می بایست از چند پله بالا روند. همه چیز در آنجا شسته رُفته تر به نظر می رسید؛ درست بسان ظاهر خود آن دکتر داروساز و یکی دو نفر از همکارانش. در آن فضا، مخلوطی از بوی داروها و عطر مواد بهداشتی به مشام می رسید که گر چه کمی یادآور محیط بیمارستان بود ولی در مجموع رایحه ای به مراتب خوشبوتر را در فضای داروخانه پخش می کرد که هنوز هم هنگام ورود به داروخانه ها، خاطره ی آنجا برایم تداعی می شود. دکتر، مرد چاقی بود با پوستی سبزه که غالباً عینکی همچون ذره بین شیشه گِرد با قابی طلایی رنگ به چشم می گذاشت. با مشتری ها کم حرف می زد و هنگام خواندن نسخه، با صدایی که شنیده می شد، آنچه را که پزشک با خطی غریب بر روی آن تکه کاغذ نوشته بود، می خواند؛ با زبانی خارجی و کلماتی که فقط خودش از آن سر در می آورد. با این که هیچ کس از میزان سواد دکتر خاشی زایی اطلاع دقیقی نداشت، برخی از آن افرادی که در همه جا پیدا می شوند، زمزمه های نادرستی سر داده بودند که آقای دکتر خاشی زایی در هیچ دانشکده ی داروسازی تحصیل نکرده است و فقط دکتر عَلَفی می باشد. ولی اکثر اهالی، از جمله پدر همه ی آن حرف ها درباره ی دکتر داروساز را بی پایه و اساس می دانستند و همگی بر این اعتقاد بودند که او حرفه اش را خوب می داند و این که داروها را خوب می شناسد و تردید نداشتند که او دکترای داروسازی دارد و می گفتند که این قدرها هم بی حساب و کتاب نیست که هر کس خودسرانه داروخانه باز کند و اینچنین کار پر مسئولیتی را انجام دهد. بنده خدا در این دوردست ها کار مردم را راه می اندازد و نسخه ی بیماران را می پیچد و این هم به جای تشکرکردن بعضی ها است...
پدر معتقد بود که شاید چون دو دندانساز شهر هم تجربی هستند، برخی این موضوعات را با هم قاطی کرده اند و دکتر بودن او را نیز با حرف های بی ربط باور ندارند. گرچه حتی آن دندانپزشکان تجربی نیز به هر شکل ممکن و با تلاش خود مشکل کسانی را که از دندان درد می نالیدند، برطرف می کردند و روی تابلو هایشان نوشته شده بود: "دندانپزشکی"!
از سوی دیگر یک دکتر علفی واقعی نیز کنار حمام حاج طاهر عزیز دایر بود. "عطاری پورمیرزایی" که او نیز داستانی مفصل داشت و شاید همه ی اینها در مجموع، موجب بروز این قبیل ابهامات در مورد تحصیلات دکتر خاشی زایی می شد.
نام بردن از دکان عطاری، ناخودآگاه مرا به یاد بی بی صاحبجان و روزهایی می اندازد که با هم از بهداری شهر بازمی گشتیم و بی بی صاحبجان نجوا می کرد: «یادمون باشه سر راه به عطاری پورمیرزایی هم بریم. خاکشیر، اسطوخودوس، گُل گاو زبون و سه پستون تموم کردم...» جملاتی که بارها از بی بی صاحبجان شنیده بودم؛ از او که هنوز نسخه ی پزشک را نپیچیده، راه طولانی بهداری قدیمی را که در مسیر جاده ی سُهرآباد (سهراب آباد) بود تا خیابان بازار طی می کرد و ابتدا برای خرید داروها ی جوشاندنی به عطاری می رفت.
هر چه دکتر خاشی زایی کمتر با مراجعه کنندگان به داروخانه اش سر صحبت را باز می کرد و بیشتر به خود فشار می آورد تا از چند کلمه ی انگلیسی که با خطی خرچنگ قورباغه ای روی نسخه نوشته شده بود، سر در بیاورد و یا روی جعبه ی حاوی دارو را بخواند، در مقابل این آقای عطار با لهجه ی غلیظ مناطق اطراف بیرجند یکریز با مشتریان دکانش حرف می زد و اگر نزد او نام یک گیاه حتی غیردارویی را بر زبان می آوردی، خواص بی شماری را برایش برمی شمرد و درباره اش کلی توضیح می داد، چه رسد به گیاهان دارویی که خود عرضه کننده ی آن بود. فضای عطاری پورمیرزایی با تمام دکان های دیگر فرق می کرد. تصویر چند گیاه ناشناس به دیوار نصب شده بودند. بطری های شیشه ای و ظرف های سفالی که پر بودند از دانه های ریز و درشت رنگی دارویی، همچون خشخاش و خاکشیر، تخم سفید و عناب و سه پستان و ساقه های خشک گیاهان کوهی، روغن ببر و پلنگ و مار و برگ های سبزی که نگاه کردن به هر کدامشان گویی دفتری بود برای شناخت خالق تمام هستی. از دکانش رایحه ای اسرارآمیز پخش می شد که گرچه عطر نبود، اما از آن هم چیزی کم نداشت. همچنین آن ترازوی بسیار کوچکی که از فلزی زرد رنگ ساخته شده بود و بزرگ ترین سنگ وزن کننده اش به اندازه ی انگشتر عقیق بی بی صاحبجان بود. ترازویی که گویی عطار برای فروش جواهر به کار می برد و هنگام وزن کشی با آن فقط صحبت از مثقال می کرد.
آقای پورمیرزایی، مردی خوشرو بود اغلب ریشش را با حنا رنگ می کرد، موهایش را که ظاهراً کم و کوتاه به نظر می رسیدند اغلب زیر کلاهی پوستی که بر سر می گذاشت می پوشاند. از همان کلاه های پوستی که از هندوستان، پاکستان و افغانستان گرفته تا سیستان و بلوچستان و خراسان بزرگ، کم و بیش بر سر بسیاری از مردان دیده می شد. کلاهی سنتی و تقریباً شیک که آقا بزرگ نیز بعضی اوقات به ویژه در مراسم عید از آن استفاده می کرد. کلاهی که ناخودآگاه برایم کلکسیون تمبرهای پُستی عمو و اسکناس های پاکستانی را یاد آور می شد. همان پول های روپیه ی کاغذی که گاهی اوقات بِرنجُک نیز آنها را با خود داشت. برنجُک برادر بلوچ و رضاعی مادرم بود که در کودکی شیر بی بی جان رخساره را خورده بود. او با ماه گل خاتون نیز نسبت فامیلی داشت. از کودکی تا جوانی را در خانه ی آقا بزرگ سپری کرده و سپس برای تحصیل و کار به پاکستان رفته بود. همان کسی که همیشه مادرم را خواهر خویش می خواند. علاوه بر تمبر های پستی و اسکناس روپیه، آن نوع کلاه را همچنین در بعضی از عکس های علامه محمد اقبال لاهوری نیز دیده بودم.
عطاری در بین فروشگاه بزرگ حاج طاهر عزیز و نزدیک به مغازه ی قند و چای و شکر و دخانیات فروشی آقای تُربتی واقع شده، از سطح خیابان بالاتر بود.
این دو نفر نیز همچون سایر خاشی ها از مردان نیک آن دیار بودند. آقای تربتی، مرد آرامی بود که از او صورتی سرخ و سفید را به یاد دارم و همچنین پیشخوان چوبی مغازه اش که پوشیده از کیسه های بزرگ شکلات، آب نبات های رنگارنگ و کله های قند سفید رنگ بود؛ در حالی که تمام قفسه های پشت سرش از انواع سیگار های ایرانی و خارجی، بسته های توتون قلیان و سایر دخانیات پر بود. آقای تربتی پسرهای زیادی داشت که بزرگ ترین آنها همکلاس و دوست صمیمی دایی جان هوشنگ بود و کوچکترین شان هم بازی و هم سن برادرم.
حاج طاهر عزیز بجز اداره ی فروشگاه و فعالیت در کارهای دیگر شهر، دو تا از حمام های عمومی خاش را نیز دایر کرده بود و جالب تر برای من این که او نیز در بین فرزندانش پسری به سن و سال خودم داشت به نام فضل الله که بعدها همکلاس و دوست یکدیگر شدیم.
"اهالی شهر توجه فرمایید... اهالی شهر..."
خودروی استیشن سینمای سیار در جایی که ما ایستاده بودیم و کمی جلوتر از فولکس واگن پدر توقف کرد. نور آفتاب به داخل آن جیپ سبز رنگ می تابید و از آن سوی شیشه ی دو تکه ی جلویی اش در پشت فرمان، شبحی از آقای عطاپور را می دیدم که با میکروفونی کوچک در حال اعلام نمایش بود. او در زاهدان زندگی می کرد و اغلب با این ماشین دماغ دار که از آن جیپ های قدیمی با جلویی کشیده بود و امروزه دیگر در خیابان ها یافت نمی شود، به خاش می آمد. داخل آن جیپ استیشن، یک سینمای سیّار نصب کرده بودند و هر چند وقت یک بار برای نمایش فیلمی سیاه و سفید از جنگ های اول و دوم جهانی و یا مستندی از اقدامات وزارت کشاورزی، سازمان ریشه کنی مالاریا و... به جاهای مختلف می رفت و گاه گاه نیز اتفاق می افتاد که علاوه بر مستندهای آموزشی، یک فیلم سینمایی از اکران افتاده ی سینماهای زاهدان را نیز همراه داشت. معمولاً قبل از نمایش فیلم، با آن جیپ دماغ دار قدیمی، گشتی در خیابان های خاش می زد و بارها اعلان می کرد که امشب در محل ستاد ارتش، نمایش فیلم است. همان جایی که دیوار سفید بلندی داشت... البته آن وقت ها یک سالن سینما هم در خاش دایر شده بود که کارش با نمایش فیلم "غول یک چشم" آغاز شد. خوب به خاطر دارم جشن پر زرق و برقی را که در افتتاحیه ی آن سینما بر پا شده بود و بسیاری از شهروندان را به آن دعوت کرده بودند. پرده ی بزرگی از غول یک چشم بر سر دَر سینما آویزان بود. پرده ی نقاشی ای که دیدنش حس عجیبی بین باور و ناباوری همراه کمی ترس در من ایجاد می کرد. پسر بچه ی خردسالی که شنیدن نام غول برایش توام می شد با تشویش و هاله ای از ترس کودکانه چه رسد به این که فیلمش را هم بر پرده ی سینما ببیند؛ آن هم با یک چشم عجیب و غریب در وسط پیشانی! ولی کنجکاوی برای دیدن ناشناخته ها از هر چیز دیگر قوی تر بود، تا آنجا که برای دیدن آن غول ترسناک نیز لحظه شماری می کردم...
خوب به خاطر دارم اولین باری را که وارد آن سالن نیمه تاریک شدم. انگار همه ی افراد حاضر در آنجا از کوچک و بزرگ سایه هایی بودند ناآشنا ولی شبیه به هم، حتی پدر و مادر را از لحن صدایشان تشخیص می دادم و در آن سیاهی ها و در حالی که همه، کورمال کورمال در ردیف های صندلی پیش می رفتند و در جای خود می نشستند، من با کنجکاوی همراه با ترس به دنبال غولی یک چشم بودم که در تاریکی سالن همچون کامیون تک چراغی که از سوی کوره ها می آمد، چشمش در وسط پیشانی بدرخشد. اطراف پرده ی سینما با لامپ های کم نور رنگی روشن شده بود. هر چه بیشتر چشمانم با آن فضا خو می گرفت، بر آرامشم افزوده می شد و کم کم حس بهتری پیدا می کردم. مخصوصاً وقتی که چندتایی از آن اشباح که در انتهای سالن بودند، شروع کردند به سوت زدن. دیگر مطمئن شدم که همه ی آن جمعیت از جنس خودم هستند. هنگام تماشای فیلم، تمام مدتی را که در سالن سینما بودیم بین پدر و مادر، پشت به پرده ی نمایش روی زانوهایم نشسته بودم. در انتهای سالن پشت سر همه ی تماشاگران اتاقی بود که بر دیوار آن سوراخی چهار گوش تعبیه شده بود و از داخلش یک دسته نور خارج می شد و هم زمان سایه کسی که گاه و بیگاه در آنجا حرکت می کرد. با هیجان پدر را از آن دریچه کوچک نورانی و سایه ی متحرک آگاه کردم. ولی او با خونسردی و بدون آن که رویش را به سوی انتهای سالن برگرداند، گفت که آنجا دستگاه آپارات سینماست و آن سایه، مردِ آپاراتچی... دایم رقص نوری ای را که از بالای سرم رد می شد، نگاه می کردم. پشت سرمان مردی نشسته بود و در حالی که روی پایش یک پاکت کاغذی پر از آجیل و تخمه ها ی درشت گذاشته بود، در حال خوردن، فیلم را تماشا می کرد. من حرکت صورت، دست و تخمه خوردنش را دنبال می کردم و او هم غرق تماشای غول یک چشم و فیلمش بود. هرگاه از غول کار عجیبی سر می زد او مکثی کرده، تخمه را لای دندان های جلویش نگاه می داشت و پس از لحظه ا ی آن را می شکست. گاهی اوقات نیز گویی همدست غول شده باشد، مشتش را گره کرده، با خشم چیزی می گفت. همان طور که با تعجب به او خیره شده بودم چشمش به من افتاد. اما به خاطر نوری که از پرده ی سینما منعکس می شد و به صورتش می خورد، ظاهراً من را خوب نمی دید. سبیل کلفتی داشت با خط ریشی مثل یک چکمه تا زیر گوش هایش پایین می آمد. قیافه ای شبیه مردی به نام پشت پازاده را پیش رویم مجسم می کرد. همان شخصی که مادر می گفت برای دیدن خانم آموزگار همسایه ما که تنها زندگی می کرد، از دیوار خانه اش بالا رفته و پس از دستگیر شدن، گناه کار خلافش را به گردن دیگران از جمله عموی کفتر باز بیچاره انداخته بود.
هنگام نمایش فیلم گاه گاهی در تاریک و روشن آن سالن نسبتاً بزرگ از جایی که درِ ورودی بود شعاع نوری خفیف روشن می شد که حرکت کرده، در یکی از ردیف های صندلی برای لحظاتی مثل پاندول ساعت دیواری اتاق مهمانخانه عقب و جلو می رفت و سپس یک نفر، که با تاخیر و پس از آغاز فیلم رسیده بود، با راهنمایی نور چراغ قوه در ردیف صندلی خود جای می گرفت و به سایه ها می پیوست.
البته کار آن سینما خیلی دوام نیاورد و چند سال بعد به دلایلی، که من نمی دانم، دَرَش تخته شد و از سالن نمایش آن اداره ی قند و شکر به عنوان انبار استفاده های دیگری می کرد.
از این که حالا آن جعبه ی بزرگ جادویی را در چند قدمی خود می دیدم، احساس غیر قابل باوری داشتم. شاد بودم از این که می توانستم به آن دست بزنم، چراغ هایش را لمس و گرمای موتورش را حس کنم. نوک انگشتانم را آرام روی بدنه ی آن می کشیدم و گویی از برآورده شدن یکی از بزرگ ترین آرزوهای کودکانه ام خوشحال بودم. جیپ استیشن دماغ دار قدیمی سبز رنگی که به ندرت گذارش به خاش می افتاد و فیلم نمایش می داد، حالا در دسترس من بود... از بالا تا پایین، دور تا دور و تمام زوایایش برایم جالب بودند. توجه ام به دو بلندگوی بزرگ خاکستری رنگی جلب شده بود که بر خلاف جهت یکدیگر روی سقفِ آن ماشین نصب شده بود و در ذهنم تلاش می کردم بین بلندگو ها که صدای انسان از آن خارج می شد، میکروفون هایی که در مساجد دیده بودم، تصاویر روی پرده ی بزرگ سینما و افرادی که می شناختم، ارتباطی ایجاد کنم. به نظرم می رسید که جسم لوله ای شکل کوتاه تر، که داخل آن شیپور گشاد (بلندگو) بالای جیپ دیده می شود، به بینی یکی از آشنایان آقا بزرگ شباهت دارد. اُستوار ذوالفقارزایی، نظامی بازنشسته ای که خیلی ها می گفتند پَرّه های دماغش در جنگ با انگلیسی ها و با شلیک گلوله ی سرجوخه ای که در پشت صخره ای بزرگ برای او کمین کرده بوده، از پایین به بالا مورد هدف قرار گرفته بود و پاره شده است... همان استوار مسن با دماغی بزرگ که در اثر اصابت تیر خارجی آسیب دیده و چاک خورده بود، نوک دماغش به یک سو کج و همچون کلوخی بر روی چهره پُر چین و چروکش خودنمایی می کرد؛ در حالی که چشمان آبی رنگ مرموزی در دو سوی آن چهره با نگاهی ویژه، بسان ماهیان حوض حیدرآباد، گویی تمام زوایای پیرامونش را زیر نظر داشته باشد.
استوار ذوالفقارزایی را همیشه با کت و شلوار و پیراهن تمیز به یاد دارم. کراوات می زد. کلاه شاپو به سر می گذاشت و معمولاً تنها و بدون هم قطاران در پیاده رو به قدم زدن می پرداخت...
از بلندگوها صدای خش خش نفس های عطاپور را می شنیدم و در افکار و خیالبافی ها ی کودکانه خود غرق بودم که صدای پدر مرا به خود آورد: «به این ماشین پر از گرد و خاک دست نزن، بعد می خوای با همین دست ها چیزی هم بخوری؟ لباساتو کثیف می کنی. ببین جلوی پیرَنت رو به بدنه ی ماشین مالیدی و کثیف کردی!»
از این که پدر مرا از بهشت رویاهایم خارج کرده بود، دلخور شده بودم و با تعجب به او نگاه می کردم. از انتهای خیابان هنوز صدای بلندگو ها که دور تر شده بودند، شنیده می شد. آن را با چشم دنبال می کردم و از این که ماشین سینمای سیار هنوز در خیابان های خاش چرخ می زد، خوشحال بودم.
گویی نوعی حس خوب همراه با امید در من موج می زد که از آمدن کس جدیدی در شهر خبر می داد، مانند حسی که هنگام آمدن مردِ نقالِ پرده خوان داشتم. همان شخصی که اغلب ایام محرم به خاش می آمد. پرده نقاشی اش را بر دیوار خیابان پشت مسجد و جاهای دیگر نصب می کرد و با اشاره به تصاویر نقاشی روی آن، برای مردمی که دورش جمع شده بودند، ماجرای روز عاشورا و کربلا را شرح می داد. گاهی همراه بی بی صاحبجان، پرده خوانی او را بر دیوار میدانگاه روبه روی خانه ی آقا بزرگ دیده بودم. در گوشه ای از آن پرده، تصویر نقاشی شده ی فردی دیده می شد که چهره ای خشن و بد ترکیب داشت، با چشمانی پر از شرارت و دستی خون آلود. نقال به شکل او که می رسید، مکث می کرد. آهی کشیده، نفسش را تازه می کرد و سپس با صدایی بلند، که گویی می خواست به گوش کوه های دور دست هم برسد، می گفت: «این ناجوونمرد شمر لعینه، قاتل سرور آزادگان، سیدالشهدا، امام حسین (ع)» و همه یک صدا بر شمر لعنت می گفتند... پرده ای بود با نقاشی های گوناگون که صحنه ی جنگی نابرابر را به تصویر کشیده بود و توسط مرد پرده خوان روایت می شد و همیشه در فضایی اشک آلود، با صلوات بر محمد و آل محمد(ص) و درود بر شهدای دشت نینوا پایان می یافت.
... هر چند وقت یک بار، آقای عطاپور تصاویر و یا حلقه فیلمی سیاه و سفید از صحنه های جنگ جهانی را نیز با خود برای نمایش می آورد. اگر چه اغلب برنامه های آن سینمای سیار، هدف آموزشی داشتند و بیشتر فیلم هایش درباره ی مبارزه با مالاریا، معضل بیسوادی، واکسیناسیون، فقر و گرسنگی در جهان به ویژه آفریقا، مقابله با تهاجم ملخ ها و دیگر آفات کشاورزی بودند، ولی انگار موضوع جنگ، شنیدن و دیدن صحنه های آن همیشه در ردیف اول ماجراهای زندگی انسان قرار داشته و نمایش آن نیز به همان اندازه مهم تر به نظر می رسیده است...
در کنار دیوار بلند و سفید ستاد دو، سه ردیف صندلی چیده بودند و در محوطه ی پشت آنها مردم دیگر سر پا ایستاده، فیلم ها را تماشا می کردند و عقب تر از همه، یک دسته نور، تاریکی ها را می شکافت و بر دیوار سفید ستاد می تابید. جیپ استیشن دماغ دار و آقای عطاپور و تمام جمعیت حاضر در سیاهی شب همچون اشباحی بی حرکت به نظر می رسیدند که فقط هرگاه کسی از جای برمی خاست، مبدل به سایه ای بسیار بزرگ می شد و زنده بودن آن جمع را به رخ می کشید!
آقا بزرگ در ردیف اول نشسته بود. مانند همیشه با کلاه لبه دار، کت و شلوار مرتب و پیراهن اتو کرده همراه چند نفر از دوستان دوران بازنشستگی، همان هایی که توی کافه ی داخل بازارچه ی سرپوشیده جمع می شدند و ضمن تماشای فیلم، گاه گاهی هم صحبت می کردند: از آلمان ها، خاطرات زمان جنگ دوم جهانی، تجاربشان و سختی های آن روزگاران...
رضا ایرانیان از خانواده های اعیان و از دوستان نزدیک آقا بزرگ بود و دخترش، مهین، نیز از دوستان دوران کودکی و دبستان مادر محسوب می شد. در بسیاری از عکس های آلبوم مادر، که همگی سیاه و سفید بودند، از دوران کودکی، نوجوانی، پیش از ازدواج و پس از آن، دو نفری و یا در جمع های خانوادگی و با یکی، دو تا از دوستان دیگرشان در کنار هم دیده می شدند و هر وقت صحبتی پیش می آمد، مادر از خاطرات دوران مدرسه رفتنشان برایمان می گفت و از مهین دختر آقای ایرانیان، لعیا دختر سرتیپ نقدی که آن وقت ها فرمانده ی تیپ ارتش مستقر در خاش بوده است و مهری دختر سرهنگ جعفرخانی به عنوان دوستان خوبش نام می برد و از دوران بودن با آنها بسانِ اوراق زرین و لحظات شیرین زندگی اش یاد می کرد. همین طور از سرهنگ جعفرخانی همان آقای مهربانی که گویا در خواستگاری و ازدواج پدر با مادر نقش بسزایی داشته است و من فقط تصویری مبهم از آن چهره ی مهربان و لبخندش را به یاد دارم...
خانه- باغ بسیار بزرگی در نزدیکی میدان شمالی خاش، منتهی به دِه خلیل آباد و جاده ی قدیمی زاهدان، داشتند و هر وقت برای دیدارشان می رفتیم، می بایست از جلوی همان منبع هوایی بلند آب گذر کنیم که در باور خردسالانه ی من مانندِ غولی بزرگ جلوه گر می شد و لحظاتم را مشوش می کرد و مجبور می شدم تا رویم را برگردانده، با بیان ترس خود با زبانی کودکانه به آغوش پدر پناه ببرم.
هر وقت بعدها و خصوصاً به هنگام ورق زدن آلبوم عکس های قدیمی، مادر از سرهنگ جعفرخانی و آن خانواده ی مهربان و کوچک ترین پسرش، معبود سخن می گفت، با حسرت از مرگ سرهنگ حرف می زد که چگونه در یک غروب سرد آذرماه، بعد از پایان نماز مغرب و سر بر سجاده، سکته قلبی کرده و چشم از جهان فرو بسته بود...
آقای ایرانیان را خوب به خاطر دارم چون او را در بیشتر عصرهایی که نزد آقا بزرگ می آمد، می دیدم. در ابتدای باغ، جایی که ایام بهار و تابستان تخت های چوبی گذاشته می شد و رویشان فرش پهن می کردند، با آقا بزرگ چای می نوشیدند. قلیان دود کرده، از هر دری حرف می زدند. گاهی اوقات نیز با خانواده اش به آنجا می آمد. پسرش، آقا حسین خان که مرد جا افتاده ای بود، با پدر و دایی جان هایم گرم صحبت کردن می شدند. همان کسی که بنا بر گفته های بزرگ ترها، بعدها بین چهار راه اصلی شهر و دیوار ستاد، بر روی پل کوچکی که از زیر آن آب قنات رد می شد، توسط فردی که با او دشمنی داشت، مورد هدف گلوله ی کُلت کمری قرار گرفت. ولی از آن حادثه جان سالم به در برده بود.
پدر می گفت که از چهار تیر شلیک شده، یکی به سینه اش اصابت کرده بود و مادر حرف او را کامل کرده، از قول کارکنان بیمارستان می گفت که یک تیر دقیقاً از کنار قلبش رد شده بود و فقط با لطف خداوند و به شکلی معجزه وار زنده مانده است...
ناگهان گلوله ی توپ یک تانک جنگی به سوی جمعیت شلیک شده، صدای مهیبی در فضا پیچید و از قضا در همین هنگام، حلقه ی فیلم مستند نیز پاره شد. نور دستگاه آپارات بر دیوار سفید ستاد افتاد و همه جا را روشن کرد و چهره ها بیشتر نمایان شدند. آقای ایرانیان که گویی فرصتی برای سخنرانی یافته باشد از جا برخاست و با صدای بلند رو به همه گفت:
«فقط نمایش فیلم از شلیک گلوله ی توپ بود که به سویتان می آمد. دیدید تا چه حد ترسناک است. حال خود حساب کنید هنگامی که واقعاً این اتفاق بیفتد چه محشری به پا خواهد شد! این فیلم های جنگ و دربه دری رو خوب تماشا کنید، همگی درس عبرت هستند.»
مستندها ی سینمای سیار عطاپور بیشتر صحنه های غم انگیزی از بیماری، فقر، جنگ و... را نشان می دادند و یا مردم بی سرپناهی را به تصویر می کشیدند که مجبور به ترک زندگی خود شده، با پای پیاده و یا با اسب، قاطر و یا هر وسیله ی دیگر در حال فرار بودند.
از آن فیلم های سینمای سیّار و مستندهای سیاه و سفیدِ سر تا پا آتش، گلوله ی مسلسل ها، توپ، تانک و بمباران های هوایی چیزی سر در نمی آوردم. هنوز خیلی بچه بودم و شاید از جاذبه های آن سینمای سیّار تابستانی که من را در کنار پدر ساعت ها بیدار نگاه می داشت؛ تنها نقش آفرینی آدم هایی برایم جالب بود که ده برابر اندازه های واقعی قد داشتند و صدایشان به اندازه ای بلند بود که تا آخرین نقطه ی خیابان شهر می رسید و همچنین تصاویری از کودکان، صحنه هایی که در آن بچه های هم سن و سال من نمایش داده می شدند که بی خبر از همه ی بازی های پشت پرده، درگیر نفرت بزرگ تر ها شده بودند! همان کودکان خردسالی که با چشمانی مملو از وحشت، گونه هایی خیس از اشک و دهان هایی که از ترس آن جیغ می کشیدند و خود را محکم به سینه ی مادر و یا شانه ی پدر چسپانیده بودند و اگر هنوز کمی توان راه رفتن برایشان باقی بود، محکم دست آنها را گرفته، برای رسیدن به بزرگ تر ها و باز نماندن از آن قافله ی اسارت به دنبالشان می دویدند و یا بچه هایی که در آن بین، به حال خود رها شده، با نگاه های هراسناک به این سو و آن سو گریزان بودند. کامیون های نظامی در حال عبور که کوچک و بزرگ، زن و مرد را با فشار روی یکدیگر جای داده بودند و گویی آن جمع، مسافرانی بودند از مقصد خویش بی خبر!
دیدن آن صحنه ها همراه نوعی حس دلسوزی، خود به خود کامیون های مرغ ماشینی را برایم یادآور می شد که دور تا دورشان دیواره های فلزی سوراخ سوراخ داشتند و مرغ و جوجه ها ی بسیاری را روی هم سوار کرده، هر از گاهی آنها را برای فروش به خاش می آوردند. جوجه های کوچکی که برخی از آنان در طول مسیر جان خود را از دست داده و قبل رسیدن به مقصد مرده بودند.
ماشین هایی تیره رنگ با روزنه های کوچکی به جای پنجره که گویی نفس کشیدن را نیز سخت می کرد. چرخ های تمام فلزی زنجیر دار که در صحنه های خشونت بار آن فیلم های مستند جنگی، جولان می دادند. ابزار و ادواتی زره ای و بدقواره همچون عقرب های زهرآلود بزرگ فلزی که سر تا پا نمایشی بود از خرابی و آتش و دود، پوشیده از غباری غلیظ که در آن تابلوی زشت سیاه و سفید، تیره تر از هر وقت دیگر به چشم می خورد؛ حتی غلیظ تر از دودی که از کوره های آجرپزی خاش به هوا برمی خاست. همان کوره هایی که بین شهر و قبرستان حیدرآباد برپا شده بودند و خشت خام واردشان می شد. کوره هایی که دور تا دورشان را بیابانی از شن، ماسه و گیاه اسپند فرا گرفته بود. بوته هایی که هر کس به نیتی می سوزاند: دفع جن و پری، دور کردن نَظَر بد و خنثی نمودن چشم زخم و پلیدی ها و...

۵

در کنار پدر به خواب رفته بودم و با صدای مادر از خواب بیدار شدم. نیمه های شب بود. مثل تمام نیمه شب ها، موتورخانه ی برقِ شهر خاموش شده و همه جا در تاریکی فرو رفته بود. تنها نوری که به چشم می خورد، از دستگاه آپارات سینمای سیّار آقای عطاپور بود که هنوز کار می کرد و صدای یکنواخت چرخش دستگاهی که فیلمِ پایان یافته را به عقب بر می گرداند، به گوش می رسید...
بی بی صاحبجان هیچ وقت برای دیدن فیلم یا تئاتر و اصلاً این گونه گردهمایی ها از خانه بیرون نمی آمد. آن شب هم وقتی ما برای تماشا رفتیم، او تنها در خانه مانده بود. هر چند من هم از دیدن آن فیلم ها چیز زیادی نمی فهمیدم؛ ولی از بودن در بین مردم و کودکان شهر و شوق دیدن دستگاه آپارات سینمای سیار، درست مانند بازی کردن لذت می بردم.
آن شب، پس از رفتن ما اتفاق بدی برای بی بی جان افتاده بود. هنگامی که به خانه بازگشتیم، پدر کلید را در قفل دَر انداخت. آرام و کم سر و صدا وارد خانه شدیم. همه جا غرق سکوت بود. سپس پدر صدایش کرد: «مادر؟ بی بی؟» اما جوابی نیامد. حدس زده می شد که خوابیده باشد و به این خاطر کسی مزاحمش نشد و ما نیز برای خواب و به بستر رفتن، آماده می شدیم که ناگهان از داخل سرسرای آن سوی حیاط جایی که چندین اتاق خواب ردیف هم ساخته شده بودند، صدایی به گوش رسید و در پی آن بی بی صاحبجان جیغی زد و در حالی که رعشه ی شدید ی بر بدنش افتاده بود از داخل رخت خواب خارج شد. فریاد می زد: «سوختم. سوختم!» برای اولین بار بود که می دیدم بی بی صاحبجان آن گونه فریاد می زند!
همه در حالی که از تعجب ماتشان بُرده بود، به سویش دویدند. لباس هایش را در آوردند. صحنه ی تلخی بود که هیچ گاه فراموش نخواهم کرد. عقرب سیاه بزرگی از داخل پیژامه ی خوابش بیرون افتاد. جانور خطرناک، چند جای بدن بی بی را نیش زده بود و قبل از آن که پیراهن زیر را کاملاً از تنش خارج کنند، کژدم زهرآگین درست در آخرین فرصتی که داشت نوک انگشت شست او را هم گَزید. گویی می خواست در آخرین لحظه، تیر خلاصش را هم زده باشد! بی بی صاحبجان در حالی که هذیان می گفت، کم کم از حال رفته، نقش زمین شد. برای درمان و مداوا مخصوصاً در نیمه های شب می بایست سراغ حکیم ها می رفتند. پدر و عمو سراسیمه از خانه خارج شدند تا کاری بکنند. هر کس آنچه را به نظرش درست می آمد، انجام می داد و در انتظار بازگشت آنها ثانیه شماری می کردیم. کم کم تعدادی از همسایگان، آشنایان و اقوام از آن اتفاق باخبر شدند و به خانه ی ما آمدند.
گوشه ای کز کرده بودم و در حالی که اشک صورتم را خیس کرده بود، در دل برای بهبود حال بی بی صاحبجان دعا می کردم. همان دعاهایی را که از خودش آموخته بودم، زیر لب زمزمه می کردم. در نور چراغ های گردسوز و تاریک و روشن اتاق، همه با چشمانی نگران و منتظر به یکدیگر نگاه می کردند؛ در حالی که سایه هایشان همچون ارواحی که خواب از سرشان پریده باشد و بسان اشباحی بزرگ روی دیوار سفید اتاق افتاده بود. صحنه ای شبیه به آدم های فیلم سیاه و سفیدی که بر پرده ی دیوار ستاد دیده بودم! ولی این بار اجسامی متحرک و زنده که واقعی بودند. در آن فاصله ی زمانی، بی بی به هوش آمده بود و یکی دو بار درخواست آب کرد و چیزی نگذشت که سرانجام پدر همراه حکیمی به نام بوذرجمهر عطار بر بالین بی بی حاضر شدند.
گفته می شد که سال ها در هندوستان و پاکستان به مطالعه مشغول بوده و زندگی را به کسب تجربه روی بیماران و خصوصاً آزمایش سَمّ جانوران گذرانده است. در گوشه ای نشسته و خیره به او زل زده بودم. مردی نسبتاً درشت هیکل بود. ریشی حنایی داشت. بر سرش دستاری از پارچه ی سبز رنگ با خط های طلایی پیچیده بود که تا حدی شباهت به کلاه داشت. کم حرف می زد و فقط با چشمان درشتش، که به رنگ قهوه ای روشن بودند، بی بی را به دقت معاینه و لاشه ی عقرب سیاه را بررسی می کرد. لحظاتی بعد کیفش را، که بیشتر به خورجینی کوچک و بسیار مرتب شباهت داشت، باز نمود. چند شیشه ی کوچک حاوی مایعات و روغن های رنگی از آن بیرون آورده، روی میز چوبی گوشه ی اتاق ردیف کرد. سپس وسیله ای شبیه به چاقویی نازک را از کیفش خارج کرده، بر آتش ِ چراغی فتیله ای، که با چربی پیه می سوخت، داغ کرد و بلافاصله پس از آن تقاضای آب جوش کرد. همه ساکت بودند و هر چه را مرد حکیم می گفت، بی چون و چرا و بی درنگ اطاعت می کردند. حکیم در زیر نور شدید و سفید چراغی که به جای لامپ یک حباب توری سفید شبیه جوراب نوزادان در وسط آن بود، بر تمام هفت جای عقرب گزیدگی بدن بی بی صاحبجان خراش زد. انگار از داخل زخم ها چیزی را خارج می کرد و سپس آن زخم ها را تا حد امکان می مکید و هر بار خون مخلوط با بزاق را بیرون ریخته، دهانش را با یکی از آن مایعاتی که با خود داشت شست وشو می داد و با هر مرتبه تکرار دهان شویه می گفت: «امیدوارم دیر نشده باشد!»... جمله ای تلخ مانند زهر، که انگار سوزش آن را همچون نیش عقرب در تن خود حس می کردم. حکیم تمام زخم های خراش مانند را حجامت نموده، از روغنی به رنگ خردل رویشان مالید و با پارچه ی تمیز همه ی آنها را بست. همه او را خیره تماشا می کردند و من با دلی پر از امید به بهبود بی بی، بسیار شیفته ی کار حکیم، عمل انسان دوستانه و حرکات موزونی شده بودم که حکایت از اعتماد به نفس بالای آن مرد دانا داشتند و برای اولین بار در دلم آرزویی بزرگ جوانه می زد که ای کاش خود جای او بودم...
در کاسه ی آب جوش جسمی نقره ای رنگ به سختی تکه ای نبات را حل کرد و جرعه جرعه به بی بی صاحبجان خوراند و در پاسخ به نگاه های پر سوالی که در انتظار اندک سخنی از سوی او بودند، حکیم محلولی را نشان داد و بدون آن که در چشم کسی نگاه کند، گفت: «این پادزهر عقربه دارویی اعجازآمیز و بسیار کارساز.»
بی بی صاحبجان هنوز حال خوشی نداشت و به سرعت نفس نفس می زد؛ درست همچون کسی که در حال دویدن باشد، ضربان قلبش بسیار افزایش یافته بود! مرد حکیم قبل از رفتن، سفارشات بسیار کرد و مایعی را که می گفت از ریشه ی گیاه خشخاش است و مصرف کم آن برای آرام کردن بیمار خاصیت دارد، نزد پدر گذاشت با حرف های دیگری که آهسته در گوش او گفت و هیچ کس آنها را نشنید. ولی بعدها، یک روز پدر فاش کرد که حکیم چه گفته بود: «هفت جای بدنش رو عقرب سیاه نیش زده، امیدمون به اینه که زهر پخش نشده باشه. اگر بدنش شروع به تورم کنه، علامت خوبی نیست و به احتمال خیلی زیاد تا صبح نمی کشه. ولی هرچی بیشتر ادرار کنه بهتره، خوبه بهش مایعات بدید و براش دعا کنید...» این حرف ها را گفته و رفته بود... اما از آنجا که زندگی و مرگ انسان ها، تقدیر الهی است و به قول خود بی بی که غالباً کلام خدا را گوشزد می کرد، زمان مرگ همه در دست خداوند است و در وقوع آن لحظه ، اندکی تقدم و تاخر نخواهد بود. خوشبختانه اتفاق ناگواری که بیم آن می رفت، به وقوع نپیوست و بی بی صبح روز بعد و صبح های بسیار دیگری را نیز دید و امروز که من این بخش از کتاب و این حکایت را می نویسم، هنوز زنده و در کرج ساکن است. آخرین روزهای زندگی صد و یک سالگی اش را طی می کند. سالم نیست، اما هنوز نفس می کشد. با همه حرف می زند، نزدیکان و بعضی از دوستان را می شناسد و گاهی جمله ای از قدیم برایشان می گوید...
سیاهی شب کم کم جای خود را به سحر می داد و سپیده دم نزدیک شده بود، همان لحظاتی که همیشه بی بی صاحبجان برای خواندن دعا و نماز صبح برمی خاست. حتی در آن حال ناخوش بیشتر از هر چیز دیگر، نگران قضا شدن نمازش بود. تمام آن شب تا سحر، در اثر داروهای حکیم و هم چنین واکنش بدنش نسبت به زهر عقرب، دایماً ادرار می کرد. ولی در آن وضعیت نیز به خاطر غرور توام با شرم و حیا ترجیح می داد در بستر خواب به او کمک نکنند و به هر سختی که بود از جایش برمی خاست.
یکی از دو سرویس بهداشتی آن منزل بزرگ در سوی دیگر حیاط قرار داشت. حدود ساعت چهار صبح، بی بی برای چندمین بار به مستراح رفته بود که ناگهان صدای فریاد بلندی همه را که هنوز در خواب و بیداری بودند، متوجه ی او ساخت!
هر چند وقت یک بار، در خاش سر و کله ی مرد پاکستانی ای پیدا می شد که ظاهراً شغلش معرکه گرفتن و نمایش دادن بود. اندامی لاغر و استخوانی داشت با موهای خاکستری بلند، سبیل های پر پشت بلندی که از دو سوی صورتش مانند گربه ها بیرون رفته، چهره اش را بیش از پیش استخوانی و لاغر نشان می دانند. لباس محلی پاکستانی تقریباً شبیه بلوچی و به رنگ خاکی می پوشید. گلوبندهایی با مهره های درشت رنگی بر گردن می آویخت. حلقه هایی به گوش هایش و النگوهای مسی به دست می کرد و بر سرش بسان بعضی هندی ها دستاری زعفرانی رنگ می پیچید. قبل از نمایش به زبانی که مخلوطی از فارسی، بلوچی، پاکستانی و هندی بود حرف هایی می زد و چیزهای عجیب و غریبی می خواند که فقط خودش از معنای آنها سر در می آورد و سپس کارش را با دود کردن موادی زرد رنگ شروع می کرد. گَردهایی که خود او برای لحظاتی کاملاً در آنها محو می شد و هرکس هم هوس نزدیک شدن به او را می کرد، تمام بدن، صورت و لباسش بسان زردچوبه رنگی می شد! کار آن مرد پاکستانی، نمایش دادن و بازی با حیوانات از جمله مارهای ترسناک و غیره بود. از قضا، آن روزها برای معرکه گرفتن و به اصطلاح اجرای نمایش، در خاش به سر می بُرد...
در خاش گفته می شد که از چند روز قبل، مارهای او از صندوق ها گریخته و در شهر پخش شده بودند و از شانس بد، یکی از آنها نیز از طریق زمین ها و باغات اطراف، از مستراح خانه ی ما سر در آورده بود. بیچاره بی بی صاحبجان! در آن دم صبح و پس از شبی سخت و آنچنان طاقت فرسا، به محض ورود به مستراح خانه، با یکی از آن مارهای سیاه بزرگ مواجه شده بود و با دیدن آن جانور خطرناک و ترسناک جیغ کشیده و نقش زمین شده بود. بزرگ ترها می گفتند که خوشبختانه مرد پاکستانی به خاطر نمایش دادن و ایمنی کار خود، دندان زهر دار آن مارها را از قبل کشیده بوده است.
همه به کمک بی بی شتافته، به هر شکل او را به حال آوردند. بی بی صاحبجان که طی مدت کوتاهی با دو آسیب جدی و خطرناک روبه رو شده بود، حالش وخیم تر به نظر می رسید. ولی در عین حال، همه از مقاومت بدنش در مقابل نیش های هفتگانه ی عقرب سیاه، سم های کشنده و استرس ناشی از وحشت دیدن آن مار سیاه تعجب کرده بودند!
در آن شب های صاف، پر ستاره، خنک و زیبای تابستان خاش در وسط حیاط بزرگ خانه ی پدری در کنار باغچه هایی پر از بوته های گُل محمدی صورتی رنگ، شب بو و یاس، لاله عباسی، اطلسی های معطر، تاک های انگور و طراوت حوض بزرگ آب نما روی تخت خواب های چوبی کنار بی بی صاحبجان آماده ی خوابیدن می شدیم و در حال تماشای آسمان زیبا و در شب های باشکوه بلوچستان، به چشمک زدن ستاره هایی خیره می شدم که بنا به گفته ی مادر، سال های سال از ما دور بودند. در حالی که آسمان کویری بدون لکه ای ابر در تسخیر راه شیری بود و بی بی جان به آرامی، چند آیه از قرآن و دعا هایی را زیر لب و پشت سر هم زمزمه می کرد. معمولاً قبل از خواب، اول آیت الکرسی را می خواند. سپس چند خط از مناجات خواجه عبدالله انصاری را که از بَر بود و سپس دعاهای دیگر، اما آن چه بیشتر برای من جالب بود و هنوز خوب در خاطرم مانده است، جملاتی از دعای توبه نامه بود. او هر شب تمام آن دعا را از حفظ می خواند و هنگامی که به جمله ی "به حق مبتلای دردِ کرمان" می رسید، سه بار آن را تکرار می کرد و بعد ظلم افراد سنگدل چون آقا محمد خان قاجار را با اندوه یادآور می شد و در آخر با فاتحه به روح فتحعلی خان زند دعایش را به پایان می برد. بعضی وقت ها هم که حال و هوای بهتری داشت و سردرد مزمنش کمی بهتر بود، بعد از دعا تسبیح را روی چشمش می گذاشت و خانه ی کعبه را تماشا می کرد از روزنه ی کوچکی که در مهره ی بزرگ بالای تسبیح تعبیه شده بود! داخل آن روزنه، یک عدسی به اندازه ی دانه ی ماش و شاید هم کوچک تر قرار داشت. عدسی تصویری از مسجدالحرام، کعبه، را بزرگ نمایی می کرد و بی بی جان آن را نگاه می کرد و صلوات می فرستاد. گاهی که از او سوال می کردم چرا آقا محمد خان قاجار را به بدی یاد می کند؟ در پاسخ می گفت: «خدا عذابشو زیاد کنه که از چشمای مردم کرمان خروار خروار دَرآورد و اونا رو از نعمت بزرگ بینایی محروم و کور کرد، ولی از اون جا که ظلم هرگز پا برجا نمی مونه، آقا محمد خان هم مثل خیلی از زورگوهای دیگه سرانجام با خواری و ذلت مُرد و به سزای کارای بدش رسید. باید هم اینچنین باشه و این پاسخ روزگار به کار افراد ستمکاره...»
یکی یکی ستاره ها را می شمردم، در حالی که بی بی صاحبجان با لهجه ی شیرین و پر از سادگی بمی- کرمانی قصه ی آقا موشه و خاله سوسکه را برایمان تعریف می کرد: «روزی بود و روزگاری بجز خدا هِشکی نبود. یه خانوم سوسکویی بود و یه آقا موشویی. یه روز سوسکو داشت تو کوچه می رفت که آق موشو جلوش سبز شد و اونو صدا کرده گفت: ای دخترو چادر کتون، پیرَن حریر، خود ای پاها بلوریت وَر کُجه می ری؟...» آن قصه ی شیرین پس از خواستگاری آقا موشه از خاله سوسکه و ازدواج آن دو نفر، ناگهان به تلخی می گرایید و با سرما خوردن آقا موشه و تلاش خاله سوسکه برای مراقبت از او، بار گذاشتن دیگش، شوروا، و پرستاری از شوهر عزیز، نوعی حس دلسوزی ایجاد می کرد و سپس با افتادن خاله سوسکه در دیگش موقع هم زدن شوروا و مرگ آن همسر با وفا به حکایتی بسیار غمگین تبدیل می شد... بی بی صاحبجان که نمی خوا ست حتی برای لحظه ای، غمگینی را در چشمان ما بچه ها ببیند، گاهی قصه را با سرماخوردگی آقا موشه تمام می کرد و از افتادن خاله سوسکه در دیگ جوشان حرفی نمی زد و سپس در ادامه ی صحبتش، با اشاره به وسط آسمان ستاره باران خاش "چار ِبرادرون" را که منظورش چهار برادران بود، نشان می داد و از آنها حرف می زد. ستاره های شکل های فلکی خرس بزرگ و خرس کوچک...
داستان برادرانی را تعریف می کرد که در آن، ستاره های جلویی در قعر آسمان ها، چهار گوشه ی تابوت پدر را تشکیل می دادند و سه ستاره ی پشت سری هم، سه برادری بودند که در واقع جنازه ی پدر را تشییع می کردند. با تعجب می پرسیدم: «اینا که سه تا هستن پس چهارمی کجاست؟» و او پاسخ می داد که برادر چهارم بچه ی کوچکی ست که در آغوش برادر بزرگ تر به خوابی شیرین فرو رفته است! همان طور که بی بی جان در حال گفتن بود، آرام آرام چشمانم گرم خواب می شدند. رویایی کودکانه مرا در بر می گرفت و یکبار اتفاق افتاده بود که خواب می دیدم داخل فروشگاهی با برادرم بر سر یک اسباب بازی بالدار دعوا داشتیم و کمی بعد در حال پرواز با آن تلاش می کردم تا قعر آسمان بالا رفته، خود را به چهار برادران برسانم...

خاطره ی یک کابوس

به یاد دارم شبی در پی یک کابوس از خواب پریدم. در آن رویا، کارگر شهرداری خاش را می دیدم که بال درآورده، بر فراز تیر چراغ برق در حال سوختن است. از نوک بال های سفیدش دود خاکستری به هوا برمی خاست. همسر و دختر آن مرد نیز با او می سوختند. همه ی مردم را به کوچه آورده بودند و اکبر کبابی از کوچک و بزرگشان را به سیخ می کشید. انگار همگی را با سیم مسی برق به هم وصل کرده بود که فرار نکنند!
مردی که گفته می شد همیشه کلید کارخانه برق را می زند، در حال درست کردن آتش بود. در پای تیر چراغ برق، منقلی بزرگ به اندازه ی تخت های چوبی میان حیاط باغ آقا بزرگ گذاشته و رویش تکه زغال هایی به درشتی آجرهای قرمز کوره ها چیده بود. زن و مردی در حال نزاع و سر و صدا کردن، کوچه را به هم ریخته بودند و هر چه صدایشان را بیشتر بالا می آوردند، دود غلیظ تری به هوا می رفت. صدای زن شبیه به مروارید خانم بود. گفت وگویی تلخ در میان آتش و دود که لحظه ای قطع نمی شد.
کف کوچه همچون لبه ی پرتگاهی عمیق که تا نیمه در دود فرو رفته باشد تا دل زمین ادامه می یافت و از همه جا بوی سوختگی، به مشام می رسید.
در ته گودال دره مانند کوچه، راهی باریک و پر پیچ و خم به چشم می خورد که از بالا همچون ماری تیره رنگ به نظر می رسید. از عمق پرتگاه، صداهای مبهم گروهی که انگار در آنجا گرد هم آمده باشند به گوش می رسید و من در خواب می دیدم که زن و مرد جوانی در کنار گرمای یک شومینه نشسته اند. از لحن آشنای صدایشان تعجب کرده بودم. شعله های آتش از داخل شومینه به بیرون زبانه کشیده، گاه تا مرز سوزانیدن به صورتشان نزدیک می شد. در حالی که آ نها لبخند بر لب در دنیای خود غرق بودند؛ غافل از خطر آتشی که تهدیدشان می کرد! هرچه سعی داشتم فریاد بکشم و آنها را متوجه ی خطر کنم، صدایم بالا نمی آمد. در همین حال آقا بزرگ با آفتابه ای مسی در دست از مستراح آن سوی حیاط بیرون آمد و آب را بر آتش شومینه پاشید. ناگهان از خواب پریدم. قلبم به سرعت می تپید. به سختی نفس می کشیدم. با ناباوری صورت و تنم را لمس می کردم و از این که نسوخته بودم، حس خوبی همراه با هیجان وجودم را فرا گرفته بود؛ در حالی که هنوز می لرزیدم، درست مثل شبی که بی بی صاحبجان پس از عقرب زدگی می لرزید و به خود می پیچید.
با قصّه و حرف های زیبای مادر بزرگ، بی بی صاحبجان، به خواب می رفتم و هنگامی که چشم باز می کردم، صبح شده و هر کس پی کار خود رفته بود. صدای بی بی صاحبجان از داخل آشپزخانه می آمد که در حال انجام کارهای روزانه، بار گذاشتن دیگ و آماده کردن غذا بود و برخی روزها هم اتفاق می افتاد که ماه گل خاتون کمی کمکش می کرد و هنگام کار با او حرف می زد. بعضی اصطلاحات فارسی را که به بلوچی نزدیک بودند به او می آموخت. راجع به پخت وپز و تنوع غذاها به او می گفت و آخر هر گفت وگویی مثل همیشه او را به جدی گرفتن مدرسه و تلاش برای دانش آموز شدن تشویق می کرد.

۶

انباری خانه ی ما، در خاش پر از وسایل، کتاب ها، لباس ها، بخشی از جهاز عروسی مادرم و هر چیز متروکه ی دیگری، که می شود فکرش را کرد، بود. پاتیل هایی که فقط در کارگاه های قنادی یافت می شوند. سینی های بزرگ با لعاب نقره، ملاقه هایی با دسته های بلند، انواع ظروف مسی، از گلابدان های چینی گرفته تا قالب های شیرینی پزی و انبرهای بلند آنجا به چشم می خوردند. یک روز از پدر سوال کردم که این وسایل متعلق به کیست؟ او در حالی که از زیر تخت چوبی ای که رویش پر از وسیله بود، فرش کهنه ای را بیرون می کشید؛ با لحنی که انگار از سوال های من زیاد خوشنود نباشد، پاسخ داد: «اینا وسایل کار خدا بیامرز پدرم آقا رحیمه.» بعد آهی کشید و با صدایی بغض گرفته، گفت: «یعنی، همان پدر بزرگی که اصلاً ندیدیش و قبل از تولدت به سفری بدون بازگشت رفت و اینا هم تک و توک چیزهاییه که از پدرش حاج حسیب گنجی به جا مونده...

حاج حسیب در یزد کارگاه قنادی داشت و بعد از مرگش، آقا رحیم کار قنادی رو ادامه داد. بعدِ مهاجرت از یزد به بم هم تا مدتی به این کار پرداخت، ولی چون از معدود افراد با سواد اون وقت ها بود و دست خط بسیار خوبی هم داشت، مشغول کار در دادگستری شد و کار ثبت مکاتبات، نامه ها و سایر مدارک رو در دفتر هایی که از قد تو هم بزر گ تر بودن انجام می داد.»
از او پرسیدم: «مگه سفر پدر بزرگ، آقا رحیم به کجا بود که دیگه برنگشت؟» پس از اندکی مکث و با حالتی اندوهگین پاسخ داد: «به نا کجا آباد بین راه بم و بافق!»
بین آن وسایل قدیمی یک جعبه چوبی در کناری روی زمین قرار داشت که به آن قفلی فلزی زده شده بود و صندوق دیگری پر از پاکت و نامه هایی که برخی هنور در بسته مانده بودند. این بسته ها بیش از بقیه توجه ام را به خود جلب می کردند...
پدر آن خانه را همراه با تمام وسایلش خریده بود. علاوه بر حیاط بزرگ، باغچه های پر از گل و گیاه، حوض آب نما، اتاق های تو در تو و فضاهای دل باز، انباری آن خانه ی قدیمی پُر بود از وسایل گوناگون که بخشی از آنها ظاهراٌ متعلق به کس دیگری بودند.
یکی از آن روزها که پدر داخل آن صندوق دنبال کاغذی می گشت، دوباره سوالی کرده و این بار از او درباره ی پاکت ها پرسیدم. نگاهی کوتاه به من انداخت و بعد با لبخندی گفت: «این وسایل پیش ما امانته یعنی، حقیقتش مال آقای شیوخه تا روزی که دوباره به اینجا برگرده یا کسی رو برای بردن اینا بفرسته. فعلاً کار ما فقط امانتداری و یک جورایی انبارداریه.» پشت سر هم سوال کردم: «آقای شیوخ کیه؟ الان کجاست و خدا می دونه تو پاکت ها چی نوشته شده؟» کفر پدر درامد، حرف را عوض کرد، گوشه ی انباری را نشان داد و گفت: «خیلی وقت ها پیش از این، مرد نجاری توی این انباری، کارگاه کوچکی داشته.» بعد سرش را رو به سقف کرد و اضافه کرد: «همون طور که می بینی این وسایل، اره، چوب ها و کمد هنوز رنگ نخورده و ناتمام، درست مثل پاکت های در بسته ی داخل جعبه به حال خود رها شدن. یا این قفسه ها و صندوق های چوبی خصوصاً این صندوق نیمه شیشه ای بزرگ، چند نسل دست به دست شده و حالا مال ماست و فردا مال کسایی دیگه...» منظور حرف هایش را خوب نمی فهمیدم. فقط به او گوش می کردم و همان طور که صحبت می کرد، دستم را درون پاکت های داخل صندوق برده، مثل پدر آن ها را زیر و رو کرده، یکی را بیرون آوردم. تمبر پستی نسبتاً بزرگی به رنگ بنفش روی آن چسبانده شده بود. هنوز پس از سال ها چسب سریشم خشک شده به رنگ خردلی از کناره های تمبر بیرون زده، بر روی پاکت به چشم می خورد. اما مشخص بود که آن پاکت هرگز باز نشده است. مشغول وارسی پاکت سربسته بودم که پدر گفت: «برای امروز کافیه. حالا همه چیز رو سر جاش بذار...» و پس از قفل کردن صندوق از انباری خارج شدیم.
چند روز بعد، از بی بی صاحبجان پرسیدم که شیوخ کیست؟ داخل آشپزخانه بود و داشت با ملاقه ی بزرگی، دیگ را به هم می زد. انگار ابتدا خوب متوجه سوالم نشده باشد، پاسخ نداد. اما دوباره که سوال کردم، در دیگ را گذاشت و همان طور که ملاقه به دستش بود با تعجب نگاهم کرد و گفت: «شیوخ؟ چی شده یاد شیوخ می کنی؟»
موضوع پاکت های دربسته را به او گفتم. نامه هایی که خیلی سال ها قبل ارسال شده بود و تاکنون خوانده نشده است و پاکت هایی که در بسته باقی مانده اند و خصوصاً آن جعبه ی چوبی...
بی بی صاحبجان مکثی کرد، انگار چیزی به خاطرش آمده باشد و ضمن این که خود را سرگرم نگاه کردن به غذای روی اجاق نشان می داد گفت: «عزیزم، بنده ی خدا شیوخ حالا دیگه استخوون هاش هم پوسیده، این حرف ها رو از کی شنیدی؟ کدوم نامه ها؟»
بعد به طرفم برگشت و مانند همیشه آرام لُپم را لمس کرد و با بوسه ای بر پیشانی ام گفت: «مطمئناً پدر با تو شوخی کرده.» سپس با خنده اضافه کرد: «اگه خیلی دوست داری داستان پاکت نامه ها رو بدونی از رضاقُلی بپُرس. از این جور چیز ا اون خبر داره...»
رضاقُلی، پُستچی خاش، مردی بود لاغر اندام با پوستی تیره رنگ، سوخته از آفتاب و قدی متوسط. همیشه برای بهتر دیدن عینکی به چشم داشت و با دوچرخه ای که بر تَرک آن خورجینی پر از پاکت های در بسته ی پُستی قرار داشت به در خانه ها و سایر نشانی ها می رفت. کلاه شاپویی به سر می گذاشت که با کت و شلوار و کروات تیره رنگش همخوانی داشت. مرد میان سالی که وقتی از کوچه های شهر می گذشت و پاکت های نامه را پخش می کرد، دود سیگارش توام با صدای تک سرفه های مزمنش در هوا پخش می شدند و او همچون راز نگهداری مورد اعتماد، نامه هایی را که حاوی خبر های خوب و بد بودند، به مقصد می رسانید. مردی بود از اهالی خراسان جنوبی و از توابع بیرجند که به استخدام اداره ی پست و تلگراف درآمده و سپس به خاش منتقل شده بود. گاه پیش می آمد که به طور اتفاقی، رضاقلی هم زمان با جعفر آب کش به در خانه می رسید؛ در حالی که جعفر و الاغ ها در حال آب رسانی بودند، او نیز ضمن انجام کار نامه رسانی خود، با جعفر شوخی می کرد و با لهجه ی مخصوصی شبیهِ گویش بیرجندی به او می گفت: «به خوشاره که رفتی خَرِ خر نِگِو چاروا بگو» به این معنی که اگر به خوشاره رفتی خر را خر نگویی و باید چهارپا بگویی. بعد هم برای این که شوخی کردنش خالی از لطف نباشد، چند دانه خرمای خشک و یا یک تکه پُختوک (شلغم و یا چغندر پخته و خشک شده که مانند آب نبات مکیده می شود) از داخل کیف چرمی که بر دوش داشت، خارج کرده، به مرد آب کش می داد...
گاهی اوقات از لا به لای حرف های آن دو نفر شنیده می شد که از آب، باد، نان، گندم، جو و آسیاب حرف می زدند و رضاقلی از آس بادهای سرزمین خود در جنوب خراسان، بیرجند، خاف و نهبندان حرف می زد. از بادهایی که چند ماه در سال می وزند و پره های بزرگ آس بادهایی را به چرخش در می آورند که سنگ های وزین را برای آس کردن حرکت می دهند و وزش باد، صدای غرش پرتعدادشان را تا فرسنگ ها دورتر می برد، تا آنجا که در بیابان های سیستان به گوش مردم می رسند. در مقابل، جعفر آب کش که سیستانی بود، برای نشان دادن حضورش در بحث و شاید برای آن که در آن گفت وگوی دو طرفه عقب نماند، از دریاچه هامون، رودخانه ی هیرمند و تاریخ کهن شهر سوخته سخن می گفت، از بادهای صد و بیست روزه ی سیستان که از نوروز آغاز می شوند و تا چند ماه ادامه می یابند، گندمزارهایی را به رخ او می کشید که همچون طلا بر پهنه دشت سیستان برق می زنند.
گفت وگوی مردان زحمت کشی از دو منطقه ی متفاوت ایران که هر دو حالا از اهالی خاش بودند. شهر عزیزی که همیشه از نفس مجموعه ی گوناگونی از تمام هم میهنان گوشه و کنار ایران زنده بوده است...

یک هفته بعد وقتی سراغ انباری رفتم، متوجه ی قفل بزرگی شدم که به آن در زده شده بود. قفلی که دیدنش فقط کنجکاوی ام را بیشتر و عزم مرا برای پی بردن به آنچه در داخل انباری بود، دو چندان می کرد. حسی تازه در من اوج می گرفت! با آن که می دانستم کندوکاشِ بیش از اندازه در کار پدر خوب نیست، ولی دلم می خواست هر طور شده راز آن نامه، پاکت ها و جعبه ی در بسته را کشف کنم. با خود فکر می کردم، کلید آن قفل می بایست داخل قوطی فلزی طلایی رنگی باشد که روی در آن نقاشی برجسته ای از یک کالسکه ی زرین بود. جعبه ای فلزی که پس از مصرف شدن شکلات هایش، پدر از آن برای گذاشتن کلید ها استفاده می کرد. تازه اگر هم موفق به باز کردن نامه ها می شدم، برای خواندن نوشته های احتمالی داخل آن پاکت ها چه کسی می توانست کمکم کند؟ به عمو فکر کردم. شاید او برایم می خواند؟ ولی از همه ی اینها گذشته، باز کردن قفل درِ انباری اصلاً کار درستی نبود.
برای باز شدن قفل، می باید به انتظار وقتی می ماندم که بی بی صاحبجان برای برداشتن چیزی آنجا می رفت و مطمئناً دوباره به آن قفل نمی زد. دلم می خواست کسی از رفتنم به انباری باخبر نشود. ولی چون خانه هیچ وقت کاملاً خالی نمی شد، می بایست در پی فرصتی مناسب منتظر می ماندم. ناخودآگاه یاد مروارید خانم افتادم. او که نام اصلی اش فاطمه خانم بود و برای آرایش صورت مادرم و بند انداختن صورتش، که اصطلاحاً در آنجا نخه کردن گفته می شد، تقریباً هر ماه، یک بار به خانه ی ما می آمد. در طول یکی، دو ساعتی که نزد مادرم بود آنها از مهمانخانه خارج نمی شدند. هیچ کس خصوصاً مرد ها و پسربچه های بزرگ، که به آنها ممیزی می گفتند، نیز اجازه نداشتند تا وارد آنجا شوند. فقط بی بی صاحبجان، بی بی جان رخساره و گاهی اوقات ماه گل خاتون اگر می خواستند، به آنجا سر می زدند در حالی که آن روزها، بی بی جان رخساره به خاطر بیماری تنفسی اش کمتر از خانه خارج می شد. بعضی اوقات خانم هایی از دوستان و آشنایان نیز به آنها ملحق می شدند. به هر حال آن ساعت ها تنها فرصتی بود که می توانستم به انباری رفته، تمام وسایل را آن طور که دوست داشتم زیر و رو کرده، پاکت های در بسته را ببینم. فکر بدی نبود. فقط در دل خدا خدا می کردم مروارید خانم پسرش را با خود نیاورد. دوست داشتم برای دیدن پاکت ها در آن انباری تنها باشم.

۷

به همراه بی بی جان رخساره آرام آرام راه باغ آقا بزرگ تا خانه ی زن زابلی را می پیمودیم. در مسیر خود کوچه های باریک و طولانی را طی کرده، از مقابل خانه ی جعفر آب کش، عیسی گدا و میرآب شهرداری که بیماری قند داشت و اندام او همچون تنه ی درخت زردآلوی دَرِ منزلش خشک و لاغر شده بود، می گذشتیم. وقتی دیوارهای خشت و گِلی نسبتاً بلند کوچه ها تمام می شدند و کوه های صخره ای نیلی رنگ شمالی خاش نمایان می گشتند، به انتهای خیابان و خانه ی آن زن به اصطلاح درمانگر می رسیدیم. مدتی بود که بی بی جان رخساره از ناراحتی تنفسی، پرفشاری خون و گلودردی مزمن رنج می برد. کمترین تماس با غبار و یا تلمبه ی امشی حال او را به هم می زد و مواد حشره کش، موجب بروز حمله ی آسمی در او می شدند. دوا و درمان های تجویز شده هم تاثیر چندانی نداشتند؛ تا این که سرانجام برای درمان بیماری گلویش او را به تهران انتقال دادند و به قول خودش در آنجا زیر برق رفته بود..!
روزهای بیماری مزمن و گلودردی را که با قرص و دواهای معمولی بهبود نمی یافت به خاطر دارم. مخصوصاً هنگامی که به سفارش برخی خانم های دوست و آشنا، برای درمان خود دست به دامن یک زن زابلی، معروف به زن دعانویس شده بود که در کوچه ای دورافتاده زندگی می کرد و برخلاف بی بی زیارتی که هر روز در شهر دیده می شد، آن زن به اصطلاح درمانگر به ندرت از خانه بیرون می آمد و برخی فقط نامش را شنیده بودند.
خانه اش حیاط کوچکی بود بدون سنگفرش با چند درخت بادام تلخ، دو، سه بوته ی گل خَرزَهره ی بزرگ و باغچه ای که در آن فلفل سیاه کاشته بودند. در وسط آن حیاط، چاه آبی بود که چرخی چوبی در کنارش قرار داشت و دَلوی سیاه متصل به ریسمانی بلند در داخل چاه آویزان بود. در گوشه ی حیاط، سگ سیاه رنگی دراز کشیده بود و انگار همه ی زوایای آنجا را زیر نظر داشت. با نگاهی گذرا به استراحت خود ادامه داده، ظاهراً هیچ نیازی به پارس کردن نمی دید. با این حال، به هنگام ورودِ من و بی بی رخساره جان، زن دعانویس برای آرامش خاطر ما، خبر داد که سگ با زنجیر بسته شده است. کمی آن طرف تر یک بز پاکستانی با گوش های درازی که همچون دو گیس بلند در دو سوی کله اش آویزان بودند، مشغول خوردن تکه های پوست هندوانه، خربزه و علوفه بود و چند مرغ لاغر همراه خروسی سیاه رنگ با تاج قرمز پیرامونش چرخ می زدند.
زن زابلی که سر تا پایش سیاه پوش بود با نان جو، کمی پنیر و چای گرم از ما پذیرایی کرد و چند بار به خاطر خشک بودن نان پوزش خواست. می گفت که بجز آن، چیز دیگری در بساط ندارد. بی بی جان رخساره، گلودرد داشت و تمایلی به خوردن نشان نمی داد. خصوصاً که آن نان خشک گلوی سالم را هم به درد می آورد چه رسد به گلوی بیمار بی بی جان. حتی گاهی اوقات به هنگام نوشیدن چای تلخ هم فوراً سرفه اش می گرفت. سرفه هایی طولانی که امانش را می بریدند و به طرزی نگران کننده خطرناک می شدند و صورتش همچون کودکان مبتلا به سیاه سرفه به رنگ نیلی تیره می گرایید...

هنوز صدای زن زابلی در گوشم طنین دارد و انگار حتی بوی تند شیره و سیگاری را که قبل از ورود ما کشیده بود، حس می کنم. از بی بی جان می خواست دهانش را باز نگه دارد و بعد انگشت میانی دست راستش را که به ماده ای سیاه رنگ آغشته کرده بود، تا ته، داخل گلوی بی بی فرو می برد و با دست دیگر فک او را نگه داشته، با لهجه زابلی می گفت: «ئی دَرد، بادَ. بادَ اُناقَ. بِمارّ خَفَه مِینَه. مِ بادَ اُناق می تِرکونُم. خُب مِیشَه بی بی جوُ، جواب گوی جَدّت اَستُم. بی بی، درمان خَ مِیشی.» یعنی، این درد باد است. باد اُناق است. بیمار را خفه می کند. من باد اُناق را می ترکانم تا خوب شود. بی بی جان، من باید پاسخ گوی جدت باشم. درمان خواهی شد.
و چند لحظه بعد، دوباره انگشت آغشته به ماده ی سیاه رنگش را در گلوی مادر بزرگم، بی بی جان رخساره، می کرد و در ادامه باز می گفت: «از ایی دَردا خُو زیاد اَستَ. ای خُو چِزی نِیَه. مِ زِنِ بیوه شو مِیدُم. نازا رَ گوچَه دار مِینوم و...» با این معنی که درمان این بیماری که چیز مهمی نیست. من زن بیوه را شوهر می دهم. زنی را که بچه دار نمی شود، بچه دار می کنم و کلی کارهای غیر ممکن دیگر.
به حرکات او خیره شده، با علاقه غرق تماشا ی کارش بودم که ناگهان انگار از حضورم در اتاق خوشحال نباشد، رو به من کرد و گفت: «گوچَه جو بورو دَرِی اَیاط بُز رَ سِی کوُ، بورو آفری..!» یعنی، بچه جان برو داخل حیاط برای تماشای بز، آفرین! برو... ولی من از جایم تکان نمی خوردم و فقط نگاهش می کردم. چند لحظه گذشت و این بار در یک فرصت و در حالی که صورت بی بی رو به سقف اتاق بود به طوری که صحنه را نمی دید و انگشت میانی آن زن در حلق بی بی قرار داشت، زن زابلی به من چشم غره ای کرد که سفیدی چشمانش به طور ترسناکی نمایان گشت. شاید در آن اتاق پر از دود و با آن چهره ی سیاه و پوشش سرتا پا تیره سعی در ترساندنم داشت. دوباره درخواست خود مبنی بر بیرون رفتنم از اتاق، دیدن بز و غیره را تکرار کرد. از بی بی جان پرسیدم که می توانم از کنارش بیرون بروم؟ مادر بزرگ مهربان که دهان و گلویش در دست زن درمانگر اسیر بود، با حرکت سرش پاسخ منفی داد و همین که انگشت زن زابلی از حَلقَش خارج شد، نفسی تازه کرد و گفت: «نه همین جا بنشین. بیرون چاه آبه با دهنه ی باز و خطر داره. شاید بیفتی توش.» خودم نیز از سگی که گوشه ی حیاط دراز کشیده بود، می ترسیدم. از سویی نمی خواستم بی بی را تنها بگذارم و همچنین پایان کار به اصطلاح درمانی زنِ دعانویس نیز برایم جالب بود. حرکات و حرف هایی مبهم که مرا به یاد قصه هایی می انداخت که از بزرگ ترها شنیده بودم...
طی آن سه، چهار ماه چند مرتبه ای که بی بی جان نزد او می رفت، نه تنها بهبودی حاصل نمی شد؛ بلکه هر بار پس از بازگشت، می نالید که گلودردش بدتر نیز شده است! و گله مند بود از این که کارهای به اصطلاح درمانی زن دعانویس و داروهایش برای معالجه ی او اثر بخش نبوده است.
پدر اعتقاد داشت که اینها کارهایی اَلَکی است که هرگز نتیجه ندارد و باید برای درمان باز هم به پزشکان دیگری مراجعه کند.
بی بی جان رخساره خیاط زنانه دوز بسیار قابلی بود و بیشتر اوقات در کنار چرخ خیاطی اش وسط قواره های گوناگون پارچه که روی فرش پهن می کرد، قیچی و متر به دست و در حال کار برش زدن دیده می شد.از آنجا که بی بی جان رخساره، سیده هم بود، خیلی ها با این اعتقاد که او از اولاد پیامبر، حضرت محمد (ص) و چهارده معصوم است، دستش خیر و برکت دارد و بیشتر به خاطر جده ی بزرگوارش بی بی فاطمه زهرا (س) نزدش می آمدند و بهتر می دانستند که بی بی جان رخساره، لباس هایشان را برش زده و یا بدوزد تا با خوش یُمنی بر تن کنند.
خصوصاً این که بی بی "نظر هم می گرفت". به این معنی که برخی از کسانی که اعتقاد به چشم زخم داشتند و به اصطلاح مورد شَر چشم حسود قرار گرفته بودند و عقیده به همان "نظر بَد خوردن" داشتند، برای از بین بردن تاثیرات منفی آن چشم ِ شور، اغلب بچه های به اصطلاح "نظر خورده" را نزد او می آوردند تا برایشان دعا کند و یا برای خودشان مراجعه می کردند. اینها کسانی بودند که به گفته ی خودشان در اوج شادی و سلامتی، اتفاق بدی برایشان رخ داده و یا کودک زیبا و تندرستشان ناگهان دچار تب و دردی شده بود!
این افراد می آمدند تا بی بی دستی بر سرشان بکشد و دعایشان کند و با این قبیل کارها، نیروهای منفی چشم شور و شَرّ حسودان از آنها دور شود..! و جالب این که بسیاری از آنها از این دعاها و روش های زدودن ِ انرژی های منفی، نتیجه می گرفتند و به دفعات باز هم مراجعه می کردند!
عطر دلنشین و پر رمز و راز اسپند و کُندُور در فضا پخش می شد، با سلام و صلوات بر محّمد و آل محّمد و در لا به لای رایحه خوشبوی دانه های اسپند، طنین پر از صداقت دعای بی بی جان با گویش شیرین کرمانی اش در اتاق ِ بزرگِ رو به باغِ گسترده و سرسبز آقا بزرگ می پیچید:
«اسپندِ دونه دونه، اسپند سی و سه دونه، اسپند خودش می دونه، و...و...و...»
چندی بعد بی بی جان رخساره با کمک پسرانش، دایی جان هایم، به تهران انتقال یافت و در آنجا با همت شوهر خاله ام، آقای رمضانی که افسر ارتش بود و کمک های بی دریغ خاله عصمت جان، در بیمارستانی بستری شد و آن طور که خودش تعریف می کرد؛ طی چند مرحله زیر برق رفتن، بالاخره گلودردش بهبود یافت و پس از چند ماه به خاش بازگشت. پس از بازگشتش، آشنایان و در و همسایه ها برای احوال پرسی نزد او می آمدند. یک روز زن دعانویس زابلی نیز برای دیدن بی بی جان رخساره آمده بود و گرچه از خوب شدن بی بی خوشحال به نظر می رسید، اما باز هم از اعمال غلطی که روی گلوی دردناک او انجام داده بود، دفاع می کرد و عقیده داشت که اگر بی بی جان در کار او شک نمی کرد و کمی بیشتر صبر و شکیبایی ازخود نشان می داد، حتماً نتیجه ی دوا و درمان او را می دید! این بار، مادر که از کارهای اشتباه آن زن به اصطلاح درمانگر دلی پُر داشت از کوره در رفت و رو به او گفت: «بله، نتیجه ی دوا درمون شما رو بعد از خفه شدن توی اون دنیا می دید. به جای این حرفا شما باید از خدا و بی بی درخواست بخشش کنید. واقعاً خیلی رو دارید که هنوز هم از این حرف ا می زنید...»
خیلی سال ها بعد، یک بار در تهران پای صحبت شوهر خاله ام از او شنیدم که از چگونگی بردن و آوردن روزمره ی بی بی جان رخساره به بیمارستان تعریف می کرد و از سه ماه سرد و یخبندانی سخن می گفت که در زمستان برفی تهران، بی بی را به بیمارستان داریوش و همچنین شوروی سابق در تهران می برده اند. جایی که مراحل درمان تا معالجه ی نهایی را گذرانده بود. از سرفه های آزاردهنده و ممتدی حرف می زد که توجه مردم کوچه، خیابان و افراد داخل بیمارستان را به خود جلب می کرد و گاهی اوقات حتی فرصت نفس کشیدن را از او می گرفت، به طوری که رنگ چهره اش به کبودی می گراییده و با تنی خیس عرق از هوش می رفته است. روزهای سختی که بی بی جان رخساره برای بیماری گلویش پشت سر گذاشته بود و آقای رمضانی از این که در مدت درمان تا بهبودی بی بی جان توانسته بود به او کمک کند و نقش مثبتی در آن ماجرا داشته باشد، از ته دل اظهار خوشحالی می کرد.

۸

در حال خواب و بیداری، آسمان لاجوردی را نگاه می کردم. یک دسته کبوتر به شکلی تکراری، مسیری دایره ای شکل را پرواز می کردند. هر از گاهی پایین تر می آمدند و دوباره اوج می گرفتند، بدون آن که متفرق شوند. هم زمان صدای سوت زدن های کسی به گوش می رسید. از محل پرواز کبوترها، دور زدن هایشان و به ویژه حالت سوت ها برایم شکی باقی نمی ماند که باید کفترهای عمو باشند. عمو، جوان مهربان و خوش قلبی بود که در نزدیکی محله ی ما زندگی می کرد. علاقه ی زیادی به نگهداری حیوانات خصوصاً پرندگان داشت و اغلب تعدادی کبوتر لب دیوار خانه اش نشسته بودند و صدای غرغر آنها شنیده می شد.
گاهی اوقات نیز بالای پشت بام رفته، به آنها می پیوست. از مدتی قبل مردی خراسانی در زمین روبه روی خانه ی ما مشغول به کار بود و برای ساختمانی که خیلی سال ها بعد محل دبیرستان من نیز شده بود، سنگ تراشی می کرد. آن مرد مشهدی نیز از خیلی چیزها از جمله شکار حیوانات، شناخت رفتار پرندگان و به ویژه کبوترها آگاهی داشت. خیلی وقت ها با عمو به گفت وگو می پرداخت و از کلمات و اصطلاحاتی استفاده می کردند که فقط خودشان معنی آن را می فهمیدند. به قول خودشان که می گفتند: «همگی کفترجلد هستن و هرجا برند، برمی گردن.» یا: «در کفتر بازی باید با مرام باشی، اگر کفترت باخت خورد نباید دنبالش بری، مگه این که یه بامعرفت پیدا بشه اون رو برات پس بیاره.» یک بار مرد سنگ تراش به عمو می گفت که برای کبوتری گمشده به نام پَرپا با پاهای پُر از پَر، که گمان می زد "بی زبون شب گیر شده باشد" تا مدت ها ناراحت و غمگین بوده است و به یاد او نقشی بر سنگ مرمر سفید تراشیده و بر ورودی خانه اش گذاشته بود. کارهایی که پدر آن را «دیوونه بازی» می خواند و کاملا با آنها مخالف بود.
سنگ تراش می گفت که به غیر از کبوتر، پرندگان دیگری مانند طوطی، قناری، مرغ عشق، قمری و مرغ شاخ دار نیز نگهداری می کرده است و به یک فرد پاکستانی به نام "چُدری" که هر از گاه به همراه دو، سه میمون برای نمایش دادن به خاش می آمد، سفارش کرده بود تا طاووسی هم از هندوستان برایش بیاورد. هنوز هم صدای ناله و فریاد آن میمون های بیچاره را به یاد دارم که دست و پایشان غالباً به زنجیری بسته شده بود و با دیدن انسان ها به هیجان آمده، جیغ های دلخراش سر می دادند.
صدای آمد و رفت کامیون ها و داد و بی داد کارگرانی که در زمین خالی باغ ِخشک روبه روی خانه ی ما مشغول کار بودند، به هوا بلند بود. از چند ی قبل شنیده می شد که اداره ی فرهنگ خاش در آن محل، آموزشگاهی بزرگ و چند طبقه خواهد ساخت.
در آن دوران همچون اکثر بچه ها دیدن همه کس، هر چیز و هر کاری برایم تازگی داشت و بیشتر جلب توجه می کرد. دیوارهای قدیمی باغ که خراب می شدند، گرد و خاکی که به هوا بلند بود و کامیون های کمپرسی سنگ که به هنگام خالی کردنشان صدای بزرگی به هوا بلند می شد و خروارها صخره ی تکه تکه شده را روی هم می ریختند؛ به گونه ای که گاهی حس می کردم کوه هایی را که همیشه از فاصله ای دور و غیرقابل دسترس می دیدم، حالا به در خانه ما آمده اند.
چند هفته از آغاز کار خراب کردن دیوارهای باغ می گذشت که روزی در آنجا سر و کله ی این مرد که به او شاپور غلام سنگ تراش می گفتند، پیدا شد. روزهای گرم و بلند تابستان بود و او از صبح زود تا غروب آفتاب کار می کرد. بیشتر وسایل کارش فلزی بودند. چکش، قلم، خط کش، وسایل اندازه گیری و مدادی که می گفت درشت نویس است و بیشتر اوقات پشت گوشش می گذاشت و گاهی با آن روی قطعه سنگ ها خط می کشید. برای حفاظت چشمانش هنگام کار عینک پلاستیکی با طلق های بزرگ به چشم می گذاشت که نیمی از چهره اش را نیز می پوشاند. کوزه آبی با خود می آورد و آن را کمی دورتر، زیر سایه ی تنها درخت به جا مانده در آن باغ قدیمی می گذاشت. کوزه ای سفالی پوشیده از گونی کنفی. در داخل دستمالی پارچه ای که بالای شاخه ی درخت کهن سال می گذاشت، مقداری نان سنگک خشخاشی، پنیر و سبزی خوردن بود که ناهارش را تشکیل می داد. پدر می گفت که شاپور غلام سنگ تراش زندگی کردن در بیرون شهر را دوست دارد و خیلی از جمعه ها نیز شکار می رود. انواع حیوانات شکاری حتی گوشت جوجه تیغی را نیز می خورد و در مجموع سنگ تراشی زحمت کش است. ولی عمو عقیده داشت که او فقط برای سنگ تراشی به اینجا نیامده است و همیشه با تردید به کارهای آن مرد نگاه می کرد!
کنار ماه گل خاتون در گوشه ای ایستاده بودم،. جذب قلم زدن های شاپور غلام بر روی سنگ، درست جایی بودم که بی آن که آن روزها حتی در تصورم بگنجد، خیلی سال ها بعد وقتی کار ساختمان دبیرستان پایان یافت،آنجا به کلاس درس سال اول نظری من تبدیل شده بود و روی یکی از نیمکت های چوبی که شاید زمانی دورتر جای یکی از تکه سنگ های شاپور غلام بوده است، می نشستم...
سنگ تراش اصالتاً مشهدی با هیکلی درشت و اندامی ورزیده بود. پدر می گفت که او باستانی کار است. چهره ای استخوانی و پوستی سرخ و سفید داشت با موهایی طلایی رنگ که خیلی کم پشت بودند. معمولاً لباس بلوچی به تن می کرد. روی موتور ایژ روسی اش سوار می شد. دستاری چند متری به دور سرش می پیچید و عینک دودی بزرگی که نیمی از چهره اش را می پوشاند، به چشم می گذاشت و بیشتر وقتش را در بیرون از شهر می گذراند. در حالی که سگ بزرگ سفیدش همه جا با او بود و گاه کیلومترها به دنبال موتورسیکلت همراهی اش می کرد.
او حتی برای سکونت، دامنه ی کوهی را انتخاب کرده بود که یک آبادی کوچک به نام چشمه نیز در آنجا بود و کمی دورتر از پادگان نظامی. پدر می گفت که گاه اتفاق می افتد که شاپور غلام روز های زیادی در کوهستان باقی می ماند و این طور که خودش می گفت کارهای هنری ویژه ای روی سنگ ها انجام می دهد، سخنی که همیشه با پوزخند های معنی دار عمو همراه می شد!
از چندی پیش که کار ساختمان دبیرستان کمی پیشرفت کرده و جدی تر شده بود، او نیز از کوه پایین آمده بود و تمام وقت در کنار زمین خالی باغ خشک روبه روی خانه ی ما در میان تکه سنگ هایی که روی هم انبار شده بودند کار می کرد، اغلب آوازی خراسانی را زمزمه می کرد که از دلتنگی حکایت داشت و آن قدر با قلم فلزی به سطح سنگ ها می زد تا به شکل دلخواه درآیند. کاری دشوار بود به سختی صخره ها که گویی آن مرد را نیز همچون تکه ای از سنگِ تراش خورده، به موجودی مقاوم در مقابل سختی ها و شبیه مجسمه ای سنگی درآورده بود...
مرد سنگ تراش تا خیلی بعد ها پس از اتمام کار ساختمان، به دیار خود بازنگشت و کماکان در بیرون شهر مانده بود و نیز در عصر آخرین سه شنبه ی اسفند ماه که سال رو به پایان می رفت و همه برای جشن چهارشنبه سوری آماده می شدند، او هم با هیمه ای از هیزم و کُنده ی درختچه های خشک از کوه پایین آمده و از روی آتش می پرید.
به بزرگ ترها گفته بود که شوق فراوانش در آن روز به خاطر توام بودن سالگرد تولدش با جشن چهارشنبه سوری بوده است. حرف هایی که عمو هیچ وقت درستی آن را باور نمی کرد!
عمو نیز طوطی سخن گویی داشت که گاه گاهی صدای میمون های چُدری را تقلید کرده، مانند آنها جیغ می کشید. ولی عجیب تر از همه، ویژگی راست و دروغ سنجی آن طوطی بود که او را واقعاً متمایز می کرد! به این شکل که اگر کسی به هنگام گفت وگو با عمو در نزد آن پرنده، سخنی خلاف واقعیت می زد، طوطی با حسی مرموز متوجه شده، داد می زد و با لحن طوطی وار خود می گفت: «دروغِ، دروغِ»... موضوعی که حتی خود عمو از آن نگران و شگفت زده بود!
از سرگرمی ها و ذوق های دیگر عمو، جمع آوری تمبرهای پستی، اسکناس های خارجی و بریده هایی از ستون روزنامه ها و مجلات بود. با وسواس و علاقه ی فراوان، تصاویر چاپ شده بر روی تمبرهای پستی و مناظر سرزمینهای دوردست را توضیح می داد، و از نقاط مهم جهان، کوه های بلند، جنگلها، رودخانه ها و خصوصاً عکس هایی که مربوط به کشورهای خارجی بودند حرف می زد. خاطرم هست یک بار تمبرهای پستی ای را که یکی از دوستان بلوچ برایش از کشورهای کوچک حاشیه ی خلیج فارس آورده بود، نشان می داد؛ می خندید و می گفت: «خوب به این تَمرای پستی نگاه کنین، این آدما رو کجا دیدین؟ اونا رو می شناسین؟!» بعد یکی یکی اسامی طویل آنها را می گفت، اسامی طولانی و بلندی داشتند با شمایل و پوششی بسیار متفاوت. نقش روی تمبرها و آن تصاویر برایم از جمله انگیزه هایی بودند تا چند سال بعد، در ابتدای راه خواندن و نوشتن، کتابی اطلاعات عمومی تهیه کرده و درباره جغرافیا، تاریخ و سایر اینگونه موضوعات جالب توجه بیشتر بیاموزم. آن وقت ها خبری از اینترنت، فیسبوک،... و این جور چیزها نبود. تلویزیون، برنامه های بسیار محدودی داشت و گرچه روابط بین آدم ها خیلی بیشتر و گرم تر از حالا بود، ولی فاصله های مجازی بسیار دورتر از آنچه امروز می بینیم، به نظر می رسیدند...
چند سال بعد، اتفاقاتی افتاد که زندگی عمو را دستخوش تغییرات بسیار عمیق کرد. حوادثی غیر قابل پیش بینی، پیچیده و مرموز که یکی پس از دیگری به وقوع پیوستند. شاید از بَدّترین آن اتفاقات غرق شدن و مرگ دختری بود که عمو برای ازدواج در نظر داشت. انگار با تمام مقاومت های زیادی که برای ازدواج نکردن از خود نشان داده بود، باز هم گل عشق در قلبش جوانه زده و سرانجام به کسی دلبسته شده بود. اما سرنوشت گونه ای دیگر رقم خورد. حادثه در رودخانه ای خروشان در جنوب بلوچستان به وقوع پیوست و آثارش برای عمو آن چنان ناگهانی و دلخراش بود که در پی آن زندگی اش دستخوش بحران و دگرگونی عمیق شده، به تدریج ذوق ها و شادی هایش از بین رفتند. کم کم نشانه های افسردگی و پارانویا در رفتارهایش پدیدار گشت. گویی نوعی بی اعتمادی نسبت به هر آنچه باورهایش را شکل می داد، در او ایجاد شده باشد و تمام این مشکلات دست به دست هم داده، مسیری متفاوت و اندوهگین برایش ترسیم می کردند. کسی که روزهای خود را با پرواز کبوترها و چرخ زدن های هر صبحشان در آسمان آغاز می کرد، حالا امید از زندگی اش پَر زده و گویی از پا افتاده بود. به ندرت از خانه خارج می شد. با کسی سخن نمی گفت و همچون قصه پرتلاطمی رو به پایان و رودخانه ای آرام گرفته شده بود که در حال ریختن به دریا باشد! گاه خود را با غول خاش "بُرزگرو" مقایسه می کرد. همان داستانی که بیشتر به یک افسانه شباهت داشت و به وقت سر حال بودنش بارها در شب های طولانی یلدا، خود برایمان تعریف کرده بود...
حس خوشبختی خیالی و دست نیافته ای با ناآرامی های زندگی اش در جدال بود و هرگز دوست نداشت مورد قضاوت کسی قرار گیرد. گویی دلتنگ چیزی بود که خود نمی دانست و به قول خودش: در انتظار بارانی بود که او را در خود حل کند تا بخار شده، به هوا برخاسته و همچون دود کوره های آجرپزی در آسمان محو و از دید ه ها ناپدید شود.
دیگر مانندِ قبل از برپایی جشنواره ی سوت ها برای پرندگان، اثری در او باقی نمانده بود و شوق یک رهایی دیرینه او را به سفری می برد که می گفت در آنجا آرام خواهد گرفت.
ناهنجاری های ناشی از افسردگی تا آنجا پیش رفتند که مدتی بعد تمام دار و ندارش را حراج کرد و پرندگان عزیزش از جمله طاووس بزرگ زیبایی را که به آنها اضافه شده بود، همه را به یکی از آشنایان فروخت. در ازای آن یاران زبان بسته ی بی آزار، یک دستگاه خودروی شورلت سواری دست سوم، چهارم به او داده بودند که بلای جانش شد با یک جفت قالیچه ی دستبافت قدیمی. اما انگار که دیگر زمانه با او سر سازگاری نداشت و مثل برگ های خشکی شده بود که از شاخه ها می ریزند. متاسفانه از خرید آن ماشین هم خیری ندید و چندی بعد در پی تصادفی خونین در حالی که گفته می شد از خود بی خود بوده است، همراه دو نفر از دوستانش کشته شد. از آن حادثه فقط یک نفر جان سالم به در برد که او نیز تا آخر عمر می لنگید. همان که یکی از کارمندان بانک کشاورزی خاش بود.
کسانی که پس از تصادف به آنجا رفته بودند، می گفتند که تن بی جان عمو را به سختی از لای آهن پاره های اتوموبیل تصادفی در حالی که تکه تکه شده بود، خارج کرده اند. حرف هایی که شنیدنش حتی از غم از دست دادن او نیز سخت تر بودند. چند روز بعد، جنازه اش را در غسالخانه شستند. در ساختمان آجری گوشه ی قبرستان حیدرآباد که ماسه بادی ها دیوار پیرامونش را تا نیمه در خود فرو برده بود و فقط نرده هایش پیدا بودند. در اطاقی با سقف بلند و پنجره هایی پوشیده با پرده های سیاه و در همان محوطه ای که همیشه با ترس و تردید و دور از چشم بی بی صاحبجان به آن نزدیک شده بودم.
او را در پارچه ی سفید بزرگی پیچیده با عطر غریبی آغشته کرده بودند و در قبر گذاشتند. مقبره ای که رویش را با قطعه ی سنگ سیاه رنگی که مرد سنگ تراش به زیبایی تراش داده و نام و نشان عمو را بر آن کنده کاری کرده بود، پوشانیده بودند.
از دور، صحنه را نگاه می کردم. خاک و ماسه بادی های حیدرآباد در هوا پخش شده بودند و در اندوه غبار گرفته آن جمع مشکی پوش، کبوترهای خاکستری رنگ چاهی بی آن که کسی برایشان سوت بزند در آسمان قبرستان پرواز می کردند و آن روز عمو برای همیشه به سفری بدون بازگشت رفت.

همان طور که خود را داخل ملافه پیچیده بودم و در حالی که خیره به آسمان، پرواز کبوتر ها را دنبال می کردم، صدای دَر زدن کسی به گوش میرسید. محکم دَر خانه را می کوبید، آنچنان که ضربه هایش هر خُفته ای را از جا می پراند. ساعت حدود یازده بود. آفتاب بالا آمده و تقریباً به وسط آسمان رسیده بود. گاه و بی گاه نسیمی که می وزید، شاخ و برگ درختان را به هم می سایید و با صدای خِشخِش جارو کردن ماه گل خاتون در هم می آمیخت.
صدای مادرم را می شنیدم که از داخل ایوان خانه فریاد می زد: «یکی این درو باز کنه ببینم کیه، انگار سر آورده؟»
من خودم را به خواب زدم. لحظاتی بعد ماه گل خاتون که در را باز کرده بود با صدای بلند به مادرم گفت: «خانم، مروارید اومده.» ملافه ی سفید را از رویم کنار زدم و قبل از آن که کسی متوجه شود، آرام آرام از تخت خواب چوبی پایین آمدم. مادر با مروارید خانم مشغول صحبت کردن بود.
از آخرین باری که آن خانم به خانه ی ما آمده بود، برخلاف معمول بیش از دو ماه می گذشت و می دانستم دلیل موجه اما ناخوشایندی در پس غیبت او است. بعد از آن که در هشتمین ماه بارداری، مادر یکی از بچه هایش را از دست داد، غمگین و کم حوصله شده بود و دوست نداشت کسی را ببیند. خصوصاً برای آرایش، بند انداختن و این جور کارها اصلاً رغبتی نشان نمی داد. می خواست بیشتر در خلوت خودش باشد. از چند ماه قبل، کُلّی تدارک دیده بودند. دایم صحبت از اضافه شدن یک نفر به جمع ما بود. با خوشحالی وسایلش را تهیه کرده بودند، در هوای خانه بیش از هر وقت دیگر عطر دانه های اسپندی که دود می کردند بمشام می رسید و مقدمات همه چیز توام با انتظار اماده شده بود. انتظاری سخت ولی شیرین که فقط مادرها می توانند بفهمند!
خبر آمدنش ما بچه ها را نیز خوشحال کرده بود. آن وقت ها هنوز سونوگرافی و آزمایش های امروزی همه جا در دسترس نبود، ولی بنا بر پیش بینی های ننه احمد، (مامای زبردست و با تجربه ی خاش،) و از گفته های سایرین حدس زده می شد که برادری باشد به نام محمد! از اسباب بازی هایمان برایش کنار گذاشته بودیم. توسط پدر از او خواسته بودیم برایمان اتوبوس دو طبقه، شبیه همانی که در ویترین اسباب بازی فروشی شهر بود و چراغش روشن می شد، با خود بیاورد و به گفته ی پدر او، همان کودک متولد نشده، آن اسباب بازی را از پیش فرستاده بود! با یکدیگر سر همبازی شدن با او دعوا می کردیم و از بی بی صاحبجان و بی بی جان رخساره (مادر بزرگ هایم) می خواستیم درباره اش برایمان حرف بزنند. ولی گویا سرنوشت جور دیگری نوشته شده بود و توقف او در این جهان لحظاتی بیشتر به طول نینجامید و خیلی زود از اینجا رفت. بعدها از گفته ی بزرگ ترها فهمیدم که نارس بوده است. هشتی، هشت ماهه، و زودتر از موعد به دنیا آمده بود. این جور فهمیده می شد که انگار برای دیدن این دنیا خیلی عجله داشته است بی آن که بداند همه آنهایی را که به اینجا آمده اند، در رنج خلق کرده اند.
از آن روز تا یک مدت بعد بی بی جان رخساره و بی بی صاحبجان سعی می کردند تا بیشتر نزد مادر باشند و تنهایش نگذارند. گاه گاهی ننه احمد دهقانی، قابله ی مهربان شهر هم برای احوال پرسی می آمد. خانم مسن و عزیزی که جثه ی کوچکی داشت ولی کار بزرگ و حساس مامایی را با مهارت انجام می داد و بیشتر بچه های خاش از جمله خود مادرم را نیز او به دنیا آورده بود و همیشه این موضوع برایم خیلی جالب بود که سال ها پیش به هنگام وضع حمل کردن مادربزرگ بی بی جان رخساره، بند ناف مادرم را نیز خود ننه احمد بریده بود و حالا مامای بچه های نسل دوم و آن برادر کوچک هشتی باز هم آن خانم کارکشته و خبره بود. آنها می آمدند و با دلداری دادن و صحبت کردن با مادر به بهتر شدن وضع نامساعد روحی اش کمک می کردند و به او می گفتند: «این خواست خدا بوده، دنیا که به آخر نرسیده، ماشالا چند تا بچه داری مثه دسته گل، دِلِتو بذار پای دلِ عفت بانو، دختر نیره خانم، خانم نهالزایی، که دکتر گفته، سخت است باردار شه، شاید هم اصلاً بچه دار نشه. در حالی که شوهرش، حالا بیشتر اصرار داره و پیله کرده بچه می خواد! فکر کن. بیچاره عفت! باید تا آخر عمر در حسرت بمونه.» و از این گونه صحبت ها و دلداری ها...
گاهی اوقات با شنیدن آن حرف ها، به عفت بانو، دختر نیره خانم فکر می کردم. فامیلش نهالزایی و عاشق بچه ها بود. به همه ی آنها محبت می کرد و با این حال در آرزوی داشتن یکی از آنها بود. دلم می خواست زودتر به سن دبستان برسم و عفت بانو آموزگارم باشد. روزهایی که مراسم دوره ای روضه خوانی در منزل آنها برگزار می شد و همه در ایوان و حیاط بزرگ خانه شان جمع می شدند، همراه بی بی صاحبجان به آنجا می رفتم و او را هم می دیدیم. بیشتر خانم های آشنا با بچه های خردسالشان به آنجا می آمدند. دستم را می گرفت، به رویم بوسه می زد، به موهایم دست می کشید، از کیف یا جیبش آبنبات یا شکلاتی بیرون می آورد و می گفت: «پسر من می شی؟ دوست داری بیایی مدرسه پیش خودم؟ خاله رو بوس می کنی!؟» و من با سکوت به او و مادربزرگم نگاه می کردم و بی بی صاحبجان می گفت که بگیر عزیزم و از خاله تشکر کن. بعد عفت بانو سرش را آن قدر پایین می آورد تا به قد من برسد...
البته وقتی همراه مادر بودم، این مهربانی ها را کمتر بروز می داد. شاید به واکنش غریزی و احتمالاً سردِ مادر که برایش خوشایند نبود، فکر می کرد! وقتی از او جدا می شدیم، بی بی صاحبجان موقع راه رفتن با خود زمزمه می کرد: «قربون مصلحتت بشم ای خدا، ای آفریننده هستی، یکی مثه زن سالارزایی دو تا دو تا شیر می ده، یکی هم مثه این دختره که باید دل به آرزو بمونه و دل خوش کنه به بوسیدن بچه های مردم، جَلِّ جَلاله...» گاهی اوقات هم از مروارید خانم که احتمالاً برای بند انداختن به خانه ی آنها نیز می رفت، می شنیدم که به مادر می گفت: «قسمت و سرنوشت همش حرف بی خودیه. اگه از اول عفت بانو جان، دخترِ به این قشنگی رو به جان محمد، پسر آقای هامان زهی داده بودن و به زور زنِ پسر عمویش نشده بود، ابداً این مشکلات رو نداشت و حالا بعضیا جرات نمی کردن بگن سر سفره ی عقد، حسودها دوا به خوردش کردن، جادو جمبل به کار بردن و بختش رو برای همیشه قفل زدن و از این قبیل حرفای بی سر و ته که به هیچ کجا بند نیستن...»
مروارید خانم هنوز کارش را شروع نکرده بود و آن روز هم طبق معمول از تکه مقواهایی که گرد آوری می کرد، حرف می زد. من خوشحال بودم که پسر بچه اش را همراه خود نیاورده است و با خیال راحت تر می توانم وارد انباری شوم...
نمی دانم چرا به آن خانم که نام دیگری داشت، مروارید می گفتند؟ شاید به خاطر مشکل یکی از چشم هایش که آب مروارید آورده بود و یا گردنبندی با مهره های سفید مرواریدی رنگ، شبیه تسبیحِ آقا بزرگ که همیشه بر گردن داشت؟! اما هرچه بود، خانم مهربان زحمت کش و خوبی به نظر می رسید. بی بی صاحبجان می گفت که او خانمی صاف و ساده و با قلبی پاک بسان مروارید است.
هر وقت برای دیدن مادر، نخه کردن یا کار دیگری به خانه ی ما سر می زد، تکه مقواهای بریده بریده شده ای را که از توی جعبه های پودر رختشویی پیدا می کرد و داخل یک کیسه ی پلاستیکی بودند نیز همراه خود می آورد. این تکه کاغذها در واقع، قطعات تصویر یک خودروی ژیانِ کارخانه سیتروئن (مدل دیانا) را تشکیل می دادند. درست مانند اجزای یک پازل و در حقیقت آن خودرو جایزه ی بزرگی محسوب می شد که شرکت تولید کننده ی پودر رختشویی وعده اش را به مصرف کنندگان داده بود. مروارید خانم نیز همچون خیلی های دیگر، ماه ها انتظار آخرین قطعه ی پازل آن ماشین ژیان را، که دَرِ عقب سمت راننده بود، می کشید و به همه ی دوستان و آشنایانی که به دلایل مختلف علاقه ای به جمع آوری آن تکه مقواها نداشتند، سپرده بود که اگر می شود از آن نوع پودر رخت شویی بخرند. زن بیچاره حتی به بعضی از آنها در کار رخت شویی کمک می کرد تا شاید بتواند آخرین قطعه ی پازل خودرو را پیدا کند. آن روز هم صدایش را از توی راهروی خانه می شنیدم که با ناامیدی از یافتن آخرین قطعه ی ژیان حرف می زد و این که شاید کلکی در کار باشد و با لحن زیبای یزدی اش می گفت: «کِلِکُم نِزَنن...؟!»
کارش را با پودر سفیدی به نام "سفیداب نقره" انجام می داد که با سفیداب معمولی که غالباً دلاک ها در حمام عمومی امراله برای کیسه کشیدن مردم استفاده می کردند، خیلی تفاوت داشت و قیمتش هم بمراتب گران تر بود. مروارید خانم از پودر سفیداب نقره روی صورت مادرم می مالید، به طوری که انگار صورتش را توی کیسه آرد فرو برده و خارج کرده باشد، بعد با نخ سفیدی که در عین نازکی محکم نیز بود به جان پوست صورت مادرم می افتاد.
برای انجام این آرایش سنتی، مروارید خانم رودرروی مادرم می نشست. نخ را با مهارت لای دو دندان جلویی اش می گرفت و با عقب و جلو کردن گَردنش گویی کار آرایش و کندن موی صورت را از هر وسیله ی الکتریکی جدیدی بهتر انجام می داد. در پایان کار وقتی که صورت مادر مثل گل های رُز قرمز می شد، دوباره یک دست دیگر سفیداب نقره به آن پوست لطیف می مالید تا به قول خودش خنک شود.
آن زن با تنها فرزندش در کوچه های جنوبی خاش زندگی می کردند. پسرکی خوب و حرف شنو با پوستی سبزه، موهای فرفری مشکی. حیاط منزلشان همچون بسیاری از خانه های آن محله با دیواری بلند ساخته شده از چینه های گِلی محصور شده بود. گاهی اوقات مروارید خانم، پسرش را هم، که یکی دو سال از من بزرگ تر بود، همراه خود می آورد. پسرک پرنده های زیادی داشت. بیشتر آنها جوجه پرندگان، خصوصاً گنجشک هایی بودند که از داخل قنوات و چاه های اطراف شهر می گرفت و یا این که برایش می خریدند. بعضی را با نقش های گوناگون برای سرگرمی رنگ آمیزی می کرد. این کارش را اصلاً دوست نداشتم و همیشه حرف بی بی صاحبجان را برایش بازگو می کردم که می گفت هرکس حیوانات را آزار دهد، توانایی و استعداد اذیت کردن انسان ها نیز در او پدیدار می شود و هم این که آزار دادن حیوانات و پرندگان را خداوند می بیند و بدون پاسخ نخواهد ماند. به همین خاطر، کمتر آن پرندگان رنگی را با خود به خانه ی ما می آورد. گرچه درباره ی به اصطلاح هنرنمایی اش مدام حرف می زد... گاهی اوقات هنگام بازی از پسرک می شنیدم که می گفت بابام مدیر دبستان است. حرفش درست بود و پر از صداقت، اما خود به خود این سوال را پیش می آورد که چرا او و مادرش جدا از آن آقای مدیر و در خانه ای دیگر زندگی می کردند؟ سوالی که نه مادر و نه بی بی صاحبجان هرگز پاسخ درستی به آن نمی دادند و فقط یک بار عموی کفترباز با اصرار زیاد من و گرفتن این قول که جایی بازگو نکنم با حالتی که رنگ تاسف بر چهره داشت به من پاسخ هایی داد و هنگام حرف هایش، از بچه های طلاق صحبت کرد. پاسخی که آن وقت ها از معنی آن چیز زیادی نمی دانستم و متوجه نمی شدم.
بی بی صاحبجان در حالی که مانندِ خیلی وقت ها گربه ی خانگی مان با دُم برافراشته در کنارش راه می رفت، با ظرفی سفالی که خودش به آن "دوره" می گفت و بیشتر اوقات در آن ترشی جات را نگهداری می کردند، از انباری خارج شد و لحظاتی بعد، من از آن راهروی نیمه تاریک پایین رفتم و پس از مدت ها دوباره وارد انباری شدم. احساس کسی را داشتم که به دنیایی اسرار آمیز پا گذاشته و به گنجی کمیاب دست یافته باشد.
از پنجره های کوچک انباری که در قسمت بالا و نزدیک سقف بودند نور خورشید بداخل می تابید و فضای آنجا را روشن می کرد، میز کار چوبی قدیمی تیره رنگی وسط انباری قرار داشت و در هر گوشه، کمدی، صندوقی، تابلو یا جعبه ای خاک خورده جلب نظر می کرد. چند فرش لوله شده ی قدیمی بالای تختی طاقچه مانند قرار داشتند و روی دیوار انتهای انباری، دوچرخه ی بزرگ و تیره رنگی همچون یک تابلوی نقاشی فلزی با میخ های بلند و ضخیم به دیوار نصب شده بود (شاید برای باز شدن جا و استفاده بهتر از فضای انباری). همان دوچرخه ی هامبر انگلیسی متعلق به آقای شیوخ بود که پدر می گفت هر بعد از ظهر، آقای شیوخ با پای پیاده آن دوچرخه را به خیابان اصلی شهر می آورد و بدون آن که سوارش شود در کنار آن و در حالی که دسته ی راندنش را در دست داشت، از ابتدا تا انتهای خیابان را چند بار پیاده می پیمود. تمام آن صحنه خبر از ذوق ها، نوع زندگی و شغل صاحب آن، مرحوم شیوخ، می داد. بین وسایل کار روی میز، یک قاب عکس سیاه و سفید چوبی قدیمی بود. آن را برداشتم و گرد رویش را فوت کردم. دور تا دور آن عکس به صورت زیبا و دندانه داری برش خورده بود. از بین آنها که در عکس بودند، فقط پدرم را خوب شناختم که البته آنجا خیلی جوان تر بود. چند نفر دیگر با سبیل های از بنا گوش در رفته کنار هم ایستاده بودند. خانم جوان زیبایی در انتهای صف بود که کیف کوچکی در دست راستش گرفته و موهای مشکی اش را با تِل سفیدی جمع کرده بود.
داخل کشوهای یک کمد قدیمی به رنگ گردویی تیره که روی یکی از درهایش آینه ی بزرگی نیز نصب شده بود، لوازم گوناگونی دیده می شدند. لباس های رنگارنگی که برخی هنوز استفاده نشده و داخل بسته بندی خود بودند و هدایایی که معلوم بود فقط یک بار برای دیدن باز شده اند و سپس برای بعد و به اصطلاح فرصتی مناسب به دست فراموشی سپرده شده بودند. فرصت مناسبی که دیگر هرگز پیش نیامده بود و ظاهراً آقای شیوخ هیچ وقت موفق به استفاده از آن لوازم نشده و چه بسا مرگ ناگهانی و زود هنگامش مجال این کار را به او نداده بود!
کتاب هایی که بر صفحات آن حاشیه نویسی شده بود. قلم خودنویس و دوات هایی که جوهرشان خشک شده بود، تقویم های فراموش شده ی سال های گذشته، پاکت های خالی سیگارهای اشنو ویژه و هُمای پنجاه تایی، تعدادی پیپ و چُپُق با کیسه های توتونی که داخل یکی از آنها هنوز مقداری توتون خشک شده، به جا مانده بود. مَنقل هایی به رنگ زرد برنجی که پس از سال ها سرد و خاموش روی سینی های خود خاک می خوردند.
در بین آن همه وسیله چند بیل، کلنگ، بیلچه و تیشه ی زنگ زده نیز دیده می شدند که داخل پارچه ای ضخیم و پوسیده قرار داشتند که معلوم بود مانند سایر وسایل انباری از مدت ها قبل مورد استفاده قرار نگرفته اند. چند کلاه قدیمی و عصا نیز در گوشه ای به چشم می خوردند. دَرِ کمد چوبی را باز کرده، یک دست از لباس های تیره رنگ قدیمی را از داخل آن برداشتم. پیژامه را از تن خود درآوردم و به هر شکلی که بود آن لباس قدیمی خیلی گشاد و بزرگ را پوشیدم. سپس کلاه بر سرگذاشته، عصای خدا بیامرز شیوخ را به دست گرفتم و یکی از چپق هایش را به لب گذاشتم. وقتی توی آینه ی گَرد گرفته ی روی کمد قدیمی خود را دیدم، درست مانند مترسک هایی شده بودم که برای ترساندن و فراری دادن پرندگان، سر مزارع می گذارند. داخل صندوق چوبی یک وسیله ی لوله مانند از جنس مقوای ضخیم بود که ابتدا به نظر می رسید جلد یک دوربین تک چشمی باشد؛ ولی داخل آن لوله ی مقوایی، کاغذ چند لا تا خورده ای بود و لای آن پاکتی به رنگ کاه که داخل آن کاغذ بزرگ چند تا خورده ای بود. کاغذ را روی کف انباری گذاشته، باز کردم. به نظر می رسید نقشه ی شهر باشد. این را از طرح مناره ی مسجد و برخی نقش و نگارهای آشنای دیگر متوجه شدم. واضح بود که یک نقشه ی قدیمی است. انگار پرده ی مرد نقال را کوچک تر کرده و نقاشی هایش را تغییر داده باشند. در گوشه ی بالایی میدان، منبع هوایی و در شرق نقشه، میدان کوچک و جاده ای که به سوی سراوان و کوه پنج انگشت می رفت و کمی دورتر نقشی از چاه های آب کَل کَلی دیده می شدند. چاه هایی که به گفته ی پدر، شرکت های خارجی اروپایی برای جستجوی آب حفر کرده و هیچ وقت به آب نرسیده بودند...
اما بخش بزرگی از آن نقشه به قبرستان قدیمی که در بیابان جنوبی شهر و پایین تر از قبرستان حیدرآباد نقاشی شده بود، اختصاص داشت. آنجا با خط های پر تعداد که به روشنی قبرها را مشخص می کردند، علامت گذاری شده بودند و همچنین نقشی از یک گنبد کوچک که ظاهراً نمادی از آرامگاه آقا سلطان بود، دیده می شد. در انتهای نقشه، درخت بلندی کشیده شده بود که در سایه اش علامت یک سنگ قبر با حاشیه آجری قرمزرنگ به چشم می خورد.
صدای پای کسی از حیاط به سوی پله های انباری نزدیک می شد. با خود گفتم چه کسی می تواند باشد؟ بی بی جان است یا مادرم و یا بابا؟
شاید هم ماه گل خاتون که مادرم از او خواسته بود تا از بچه ها خبری به او بدهد. خوب حدس زده بودم. صدای نازک خودش بود با همان لهجه ی فارسی مخلوط با بلوچی که حرف می زد: «کجایی زَهگُک (بچه جان)؟ تی ماسا (مادرت) پِی توست.»
کلاه را از سر برداشتم و آن لباس ها را با یک حرکت از تنم در آوردم و سریع بلوز، شلوارم را پوشیدم و خود را به ور رفتن با یک ساعت دیواری مشغول کردم؛ اما ماه گل خاتون از پله ی سوم پایین تر نیامد و از همان جا گفت که زود بیا. با تو کار دارند و برگشت بالا.
در گوشه ای از انباری وسایل جدید تری بود که انگار بخشی از جهاز عروسی مادرم را تشکیل می داد. این را از قاب عکس آقا بزرگ، پدر بزرگ مادری ام، که بین آن همه وسایل بود، حدس می زدم. عکسی که کُپی کوچک ترش را مادر به طرز زیبایی تزیین کرده و در اتاق مهمانخانه گذاشته بود. آن قاب عکس، مرد جوانی را نشان می داد که یونیفورم نظامی به تن داشت. ریشش را با تیغ تراشیده بود با سبیلی مستطیلی شکل زیر سوراخ های بینی اش. همه ی اینها به اضافه ی طرز اصلاح مو های سرش او را تا حد زیادی به نظامیان ارتش آدلف هیتلر شبیه می کرد. همان کسانی که بارها تصویرشان را به هنگام پخش فیلم توسط سینمای سیار عطاپور بر دیوار بلند ستاد دیده بودم.
داخل صندوق آلبومی غبار گرفته بود. هنگام ورق زدن برگ های آلبوم، قطعه عکسی توجه ام را جلب کرد. یک عکس گروهی و قدیمی که در آخر سمت راست آن آقا و خانم جوانی دست در دست هم بودند. قسمت انتهای عکس پاره شده بود به طوری که بخش مهمی از عکس خانم جوان دیده نمی شد. فقط کمی از صورتش باقی بود و دست در دست مرد با حلقه ای انگشتری... و چند نفر چهره های آشنا در کنار هم قرار گرفته بودند. غرق دیدن عکس ها شده بودم که دوباره صدای ماه گل خاتون بلند شد. آلبوم و نقشه را در جای خود گذاشتم و از انباری خارج شدم در حالی که هنوز نیم نگاهی به جعبه ی چوبی و صندوقِ پاکت های باز نشده، داشتم.
ماه گل خاتون هنوز پای حوض آب ایستاده بود. دختربچه ای که عضوی از خانواده ی ما به حساب می آمد. چهره ای به سادگی بیابان های بلوچستان داشت و نجابت ویژه ی دختران بلوچ. پوستی سبزه، اندام لاغر و کاملاً پوشیده در لباس محلی خاش که جلوی آن با نخ های رنگارنگ و با گلدوزی های بلوچی به طرز زیبایی تزیین شده بود. در آن چهره ی صمیمی علاوه بر چشمان مشکی، چوب نازک میخکی به اندازه ی یک خار در روزنه ی کنار بینی اش نیز جلب توجه می کرد. یک خار میخک در دیواره ی بینی!؟ دخترکی خوشخوی بود با روحی به روانی دریا، دریایی که به گفته ی خودش هرگز ندیده بود و بجز آبادی های اطراف کوهستان تفتان، سنگان زیبا که از آنجا می آمد و شهر خاش هیچ جای دیگر را نمی شناخت. گاهی که از او سوال می کردم: «این خار رو چرا از بینی ات در نمی یاری؟ «آزارت نمی ده؟» پاسخ می داد: «وقتی بزرگ شم و عروسی کنم، مَردَم(شوهرم) به من گُل طلایی می ده که اون جواهر رو به جای این ذره چوب توی روزنه ی کنار بینی ام می ذارم.» آن خار میخک چیزی بود مانند پیرسینگ های امروزی.

۹

هنوز ذهنم درگیر نقشه، آلبوم و عکس هایی بود که داخل انباری دیده بودم، تصویر جوانی آقابزرگ با یونیفورم ارتشی، چهره ی مردی جدی و مصمم با سیبیلی چارگوش بر پشت لبش...
می گفتند که پرده ی گوشش هنگام معاینه و شست وشو توسط پزشک آسیب دیده، در پی این اختلال، یکی از گوش ها ضعیف و به تدریج کر شده بود. ولی ظاهراً گوش دیگرش هم خوب نمی شنید و این موضوع باعث می شد تا نه تنها کم شنوا باشد، بلکه کمتر نیز صحبت کند آن هم فقط وقتی نیاز بود. و دیگران برای حرف زدن با او مجبور بودند که فریاد بزنند.
برای صدا کردن و جلب توجه ی آقا بزرگ باید خیلی به او نزدیک شده، داد می زدیم و ضمناً مواظب هم می بودیم که یک وقت ناراحت نشود! البته به نظر می رسید که خیلی هم از این وضعیت ناراحت نیست. به خاطر وجود این مشکل کم سخن می گفت، پاسخ های کوتاه می داد و بدون آن که کسی مزاحمش شود، وقت بسیار زیادی برای خواندن، نوشتن و غرق شدن در دنیای خود پیدا می کرد.
آقا بزرگ، بازنشسته ی بانک ملی و از معدود افراد باسواد آن روزگاران بود. جنگ های اول و دوم جهانی را به خوبی درک کرده بود و از شخصیت های پروتاگونیست آن نبردها بسیار آگاهی داشت. حال، دوران به اصطلاح استراحت را می گذراند. کار خاصی نداشت و بیشتر اوقات خود را به خواندن کتاب های گوناگون می گذراند. از شاهنامه ی فردوسی، دیوان حافظ، بوستان سعدی و امیر ارسلان نامدار تا داستان های کارآگاه پلیسی آلفرد هیچکاک، مجله های قدیمی و حتـی کتاب های درسی بچه هایش یعنی، خاله جان، دایی جان ها و مادرم، کتاب هایی که در انباری خانه ی قدیمی او رها شده بودند و خاک می خوردند. هر وقت هم آقابزرگ از کار خواندن فارغ می شد، در انتهای باغ بزرگ و قشنگ، ساعات زیادی را به اصلاح گل و گیاه می گذراند و خود را با درختان مشغول می کرد.
اکثر کتاب هایی که می خواند، متعلق به دایی جان هوشنگ بودند که می گفت با پول های پس اندازش می خریده است و بی دلیل نبود که دایی صفحه ی آخر آن کتاب ها را با مُهری به نام خویش مشخص کرده بود. آن روزها دیگر او در خاش زندگی نمی کرد و برای تحصیلات دانشگاهی در کرمان به سر می برد.
همه ی کتاب ها در قفسه های اتاقی که محل گذاشتن اشیا و لوازم التحریر های استفاده نشده، تابلو های نقاشی و کارهای خطاطی نیمه کاره ی دایی ها بود، نگهداری می شدند.
گرچه آقا بزرگ به هیچ کتاب و نشریه و هرچه قابل خواندن بود، دست رد نمی زد؛ اما در بین تمام اینها توجه و علاقه ی ویژه ای به کتاب امیرارسلان نامدار نشان می داد. دَه، پانزده بار آن را خوانده بود و تمام اتفاقات اسرار آمیز و جذاب آن را کلمه به کلمه می دانست. هر وقت سر حال بود و یا از او خواسته می شد، بخشی از آن داستان طولانی را برای اطرافیان تعریف می کرد، به طوری که ما نیز کم و بیش از حوادث آن کتاب آگاهی داشتیم و با شخصیت هایی چون شمس وزیر، قمر وزیر، مادر فولادزره و سایرین آشنا شده بودیم.
پدر بزرگ به ندرت جویای احوال کسی می شد و هرگز از دیگران صحبت نمی کرد. گاهی اوقات به چشم های روشن و قشنگش خیره می شدم. گویی دیدن آن چهره به تمام کنجکاوی هایم پیرامون دوران قدیم و گذشته ها پاسخ می گفت و این حس را در من القا می کرد که او هر آنچه را آرزو داشته باشد، می تواند به راحتی و در یک چشم به هم زدن به دست آورد.
به خوبی معلوم بود که او از همه ی آنچه زندگی برایش رقم زده است، راضی به نظر می رسد. علاقه فراوانش به آن باغ سرسبز بیش از هر چیز دیگر جلب توجه می کرد، درختان، گل بوته ها، جوی آب روان و همه اجزای آن را همچون فرزندان خود می دانست، رفتارهایی ویژه و در نوع خود منحصر به فرد داشت، به طوری که نه شادی اش به روشنی معلوم بود و نه اندوهش را متوجه می شدی. حتی روزی که دوست صمیمی اش رضا ایرانیان از دنیا رفت و خبر فوتش به او داده شد، بدون هیچ واکنش خاصی در پاسخ فقط گفت: «خدا بیامرزدش، هر وقت کسی از اون دنیا برگشت خبرش رو برام بیارید.»

آقابزرگ که دوران جوانی اش را در شهر مقدس کربلا سپری کرده بود، برای بچه ها و نوه ها از خاطرات زیبای خود و اتفاقاتی صحبت می کرد که اغلب آنها برای او به منزله ی معجزه بودند و شنیدن آن گفته ها ما را نیز به نوعی محو در اعجاز خود می کردند. می گفت که از کرمان تا کربلا را بهمراه کاروان با پای پیاده رفته است، سفری که چند ماه طول کشیده بود و در طی آن با خطرهای بسیاری برخورد کرده بود. از افتخاراتش این بود که هر روز را با طواف حرم امام حسین(ع) و زیارت شهدای دشت نینوا آغاز می کرده و به همین شکل نیز به پایان می برده است که بی تردید این موضوع جای بالیدن هم دارد.
با شروع ماه محرم، نذر داشت مراسم تعزیه بر پا کند و خود نیز با عشق فراوان در انجام هر چه بهتر آن حضوری فعال داشت.
خردسال که بودم برای عزاداری امام حسین(ع) همراه بی بی صاحبجان یا مادر به حسینیه می رفتیم. حسینیه ای که نزدیک مسجد جامع خاش واقع شده و ساختمان آن هنوز نیمه تمام بود، در فضای بزرگ آنجا، بخش زنان و مردان با یک پارچه مشکی از هم جدا می شدند. ولی بچه ها آزادانه بین بخش خانم ها و قسمت مردانه در رفت و آمد بودند. بعضی اوقات بارانی از گلاب و گاهی هم خرمای خشک به داخل قسمت زنانه ریخته می شد و از اینجا متوجه می شدیم که آقا بزرگ هم در حسینیه است. او برای احترام به حفظ حریم خانم ها ترجیح می داد تا حد امکان وارد آنجا نشود و از سویی تاکید داشت که آن نذر به دست خودش ادا گردد.
می گفت که پس از بازگشت از کربلا چند سالی را در بندر عباس و خصوصاً جزیره ی هنگام واقع در خلیج فارس به سر برده است و از آن دوره، تعریف های شگفت انگیزی داشت. حرف هایی که گرچه باورش حتی برای ما بچه ها آسان نبود ولی همه را شیفته ی شنیدنش می کرد. گاه تعریف می کرد از: شناگرانی با اندام های لاغر که برای یافتن مروارید ساعتی را بدون نفس کشیدن در زیر آب سپری می کردند و سپس با صیدی از صدف بالا می آمدند. بعضی اوقات برای سرگرم کردن بچه ها مطالب بسیار عحیبی می گفت مثلا از الاغ هایی که خوراکشان شیشه، فلزات و آهن پاره بوده است و هیکلی دو برابر الاغ های جعفر و مَندَسَن آب کش داشته اند! نهنگ هایی که سرشان صبح از آب خارج می شده و دُمشان عصر در آب فرو می رفته است و از فرط بزرگی ساعت ها زمان لازم بود تا کاملاً از روی آب به زیر دریا رفته، از نظر ناپدید شوند..!!! و یا آن خاطره ی جالب و باورنکردنی دیگر از گذراندن یک روز تفریحی بر روی یک لاک پشت دریایی که بارها برایمان گفته بود:
«لاک پشت دریایی در نزدیک ساحل که لاک بزرگش همچون تخته سنگ صاف و بسیار وسیعی بوده، بر پشتش بساط پهن می کنند تا اینکه پس از ساعت ها و بر اثر گرمای ناشی از سوختن هیزم ها و آتشی که روی لاک بزرگش برای پختن غذا آماده می کرده اند، ناگهان بیدار شده بود و همچون یک کشتی که آقا بزرگ "قرآب" می خواندش بر روی آب شروع به حرکت می کند و آرام آرام آنها را با خود از لب ساحل بندر تا جزیره ی هنگام می برد..!»
یا این که روایت شبی زمستانی در بیابانی دور و در هوایی بارانی و سخن گفتن از رعد و برق و ابرهای سیاهی که آسمان را در پشت خود پنهان کرده بود و با هر غرشی دل زمین را می لرزانده اند و ناگهان صاعقه ای که از نورش پهنه ی کوه و دشت روشن می شده است، از آسمان فرود آمده، پرتوی سوزان در کنار پایش با زمین و درختچه ی بَنه برخورد می کند و آن درخت پسته ی کوهی سبز در مقابل چشمانش می سوزد و به تلی از خاکستر تبدیل می شود. ولی او به طرز معجزه آسایی از آن مهلکه نیز جان سالم به در می برد..!
و تعریف هایی تعجب برانگیز درباره ی اسب سفیدش به هنگام خدمت در ارتش قزاق و داستانی دراز و طویل از رام کردن آن حیوان باهوش...
چند سال پس از بازگشت به ایران، وارد ارتش قزاق شده بود و همراه ستون های نظامی و به عنوان ماموریت به بلوچستان کوچ می کند. در زمان خدمت سواد می آموزد و مدتی بعد، در اولین فرصت ارتش قزاق را رها می کند و به استخدام یکی از اولین شعبه های بانک شاهی آن روزها و سپس بانک ملی در می آید که سر آخر نیز از همان جا بازنشسته شده بود. اما با تمام این تغییر و تحول ها به نظر می رسید، ذوق اصلی اش باغبانی و گُلکاری باشد.
پس از بازنشستگی، وقت خالی فراوانی برایش فراهم شده بود و معمولاً در حال مطالعه بود. گاه با دوچرخه اش به بازار می رفت و چرخی می زد. ولی باقی مانده ی ساعات روز را در آن باغ بزرگ می گذراند. به اصلاح درختان، رسیدگی به گُل و گیاهان، کیسه کردن خوشه های غوره مشغول می شد. باغی زیبا، گسترده و معطر از انبوه بوته های گل محمدی، رُزهای رنگارنگ و گونه های متنوع گیاهی و انواع درختان میوه. ساختمان خانه ی آقا بزرگ و بی بی جان رخساره داخل همین باغ بود. بنایی زیبا که بر سر دَر آن کله ی یک بز کوهی با شاخ های کمانی نوک تیز با چشمانی که انگار از بی رحمی انسان ها در حیرت فرو رفته و از غم دوری کوهستان خشک شده اند، نظاره گر آمد و رفت رهگذران بودند. آن طور که بی بی جان رخساره می گفت کله ی بز کوهی را یکی از دوستان ارتشی به نام استوار راینی صیاد نژاد از اهالی راین کرمان به آقا بزرگ هدیه کرده بود. مردی شکارچی که از نام فامیلش این گونه فهمیده می شد که نسل اندر نسل به صید حیوانات بیچاره علاقه مند بوده اند و سرانجام نیز جان خود را در پی مرگی دلخراش بر سر این کار بی رحمانه گذاشته بود. درباره ی چگونگی کشته شدن او حرف های بسیاری می زدند، اما بی بی جان رخساره می گفت که یک بار در کوهستان به آهوی ماده ای برخورد می کند که به گفته ی خود استوار راینی آن حیوان زبان بسته در حال زایمان بوده است؛ ولی او در کمال بی رحمی آن آهو را هدف می گیرد و می کشد. اما از آنجا که دنیا دار مکافات است و هر کس پاسخ کارهای خود را ابتدا در همین دنیا می بیند، برای او نیز این چنین شده بود و دیری نمی پاید که وقتی درست در همان محل، مشغول شکار بوده است و در لابه لای همان صخره های غار سنگی که غالباً شب های شکار را در آنجا به سر می برده است، اتفاق وحشتناکی روی می دهد و به خاطر ریزش غار محل استقرار، سنگ ها بر او آوار شده، بدن او در زیر خروارها سنگ له می شود. بی بی جان در ادامه می گفت که تن آن شکارچی تا گردن زیر صخره گیر افتاده و فقط سرش بیرون مانده بوده است. پس از گذشت روزها بی خبری و جستجو در کوهستان،آنهایی که او را می یابند، با صحنه ای وحشتناک روبرو می شوند. درون حفره ی دهان و سوراخ های بینی استوار راینی صیادنژاد زنبورها لانه کرده و بر اثر فشار خروارها سنگ، چشمانش باز و به همان شکل خشک شده بودند و گویی آن صحنه، سرهای بریده ی آهوان بی دفاع شکار شده ای را تداعی می کرده است که بر بالای سر درِ برخی خانه ها ی شهر با نگاه سرد و پر از ترس خود به نقطه ای نامعلوم خیره شده، هنوز ماتِ آن همه بی رحمی بودند!

خانه آقابزرگ، عمارتی بزرگ با اتاق های بلند و تو در تو بود که در عین سادگی با ظرافت و زیبایی در ابتدای باغی سرسبز ایجاد شده بود و نهر آبی که از قنات ستاد می آمد، از زیر آن می گذشت و سپس در کنار درختان و داخل باغچه های پر از گل و گیاه دوباره از زمین سر بر آورده و به صورت جوی آبی پدیدار می شد. ماسه های نمداری که در زیر نور آفتاب برق می زدند و برای صاف کردنشان، آقا بزرگ با شوق و شکیبایی وقت فراوانی صرف می کرد و گاهی اوقات در عالَم باغبانی اش چنان غرق می شد که حتی تاریک شدن هوا را احساس نمی کرد. در چنین اوقاتی لازم می شد کسی برای صدا کردنش به انتهای باغ برود. عشق او به باغ تا اندازه ای بود که انگار در آنجا گذر زمان برایش حذف می شد و روز و شب و سرما و گرما هیچ تفاوتی با یکدیگر نداشتند!
اختلاف او بر سر نهر آبی که وارد باغ همسایه، آقای عباسی می شد به یکی از دغدغه های اصلی زندگی اش بدل شده و بخشی از ساعات زندگی قبل و بعد از بازنشستگی اش را پر کرده بود. همان آبی که از قناتی در حوالی خاش سرچشمه می گرفت و در مسیر خود چندین باغ را آبیاری می کرد. این دعوای دو همسایه ی قدیمی، بهانه ای شده بود تا به این شکل آقا بزرگ بتواند حداقل هنر نامه نگاری اش را نیز بیازماید. این بود که طومارهای دراز و طویل به همه جا ارسال می کرد. از شهرداری خاش تا وزارت کشور در تهران، از دادن نامه به بازرسان دولت آن زمان، که گاه و بیگاه گشتی در شهرها می زدند و به نقاط دورافتاده نیز می آمدند، تا ارائه ی آن درخواست به دست نخست وزیر وقت، به نماینده ی شهر در مجلس و خیلی اشخاص مهم دیگر... این شکایت را به همه جا برده بود بدون آن که پاسخ دلخواهش را دریافت کند... گر چه این تنها شکایت او به مقامات نبود. حتی برای پنکه ای که از فروشگاه (به قول خودش) جُن شایی، متعلق به آقای جهان شاهی خریده و بر روی آن عیبی پیدا کرده بود، بعد از عدم قبول معاوضه و یا پس گرفتن آن پنکه از سوی فروشنده یعنی، آقای جهان شاهی، شکایت نامه ای به دادسرا می نویسد.

پدر می گفت که این عادت شکایت نویسی آقا بزرگ از اعتماد بیش از حد و بی مورد او به قانون ناشی می شود و نمی خواهد قبول کند این عدالت و برابری ای که او در خیال خود دارد متاعی کمیاب است و به ندرت پیدا می شود! آقای جهان شاهی که آقا بزرگ در لهجه ی کرمانی او را جُن شایی می خواند، فردی ارتشی از همشهری های خود او بود که پس از بازنشستگی، دکانی راه اندازی کرده و به کسب و کار مشغول شده بود و اغلب چند نفری از همقطاران قدیمی اش و خصوصاً بازنشستگان نظامی همچون جهان تیغ، اَرانی، استوار ذوالفقازایی و... آنجا گرد می آمدند و به قول پدر: «دکان جُن شاهی بیشتر از فروشگاه به یه پاتوق شباهت داره.»...
در لابه لای دود غلیظ سیگار که همیشه در فضای اتاق بزرگ نشیمن پخش بود و بوی تند اِمشی، پماد ویکس و روغن های درمانی هندی و چینی، آقا بزرگ روی قالیچه ای که دور تا دور آن پشتی هایی چیده شده بود، بر تشکی نرم می نشست و لیوان چای نبات گرم را جرعه جرعه سر می کشید و با پک های عمیق، یکی از آن سیگارهای همای بدون فیلتر را دود می کرد و سپس دود را از سوراخ های بینی و دهان بیرون می داد و گاهی اوقات که برایش قلیانی چاق می کردند، پکی نیز به آن می زد. فضای آنجا پر بود از دودهای گوناگون با بوی اِمشی و رایحه ی تند پماد زرد رنگی معروف به روغن پلنگ بنگال که آقا بزرگ برای دردهای عضلانی استفاده می کرد. این آمیخته ی دود و بو، نه تنها سرفه های شدید بی بی جان رخساره را با ناراحتی تنفسی موجب می شد، بلکه نفس کشیدن را برای هر کس دیگری نیز آزاردهنده می کرد. ولی آقا بزرگ بدون هیچ مشکلی در همان اتاق، کتابی ناتمام را برداشته، غرق خواندن می شد. آن دود و بو رایحه ای از خود به جا می گذاشت که با همه ی این حرف ها، فضای آن اتاق را استثنایی و آشنا تر از هر مکان دیگر کرده، حسی خودمانی و آرامش بخش ایجاد می کرد.
هر روز بعد از فراغت از باغبانی، وقتی به اتاقش باز می گشت، تازه نوبت به مادر بزرگم، بی بی جان رخساره، می رسید که خار ها را از انگشتان دستش خارج کند. خار و تیغ بوته های گُل که بیشتر در شست هایش فرو رفته بودند و بی بی با سوزن های خیاطی اول چند شیار در پوست ضخیم انگشت دست او ایجاد می کرد و بعد از چند بار فرو کردن سوزن و چرخاندن آن در زیر پوست، سرانجام جسم تیره و ریزی را می یافت و به آرامی خارج می کرد و این موقع بود که آقا بزرگ با گفتن: «آه راحت شدم...» برای شوخی، دود سیگارش را به سوی بی بی جان رخساره فوت می کرد و می گفت که پس از یک روز کاری در ته باغ حالا نفسی تازه می کنم و سپس با لحنی پر از شوخی و کنایه رو به بی بی جان رخساره می گفت: «راستی راستی اگه تو رو نداشتم خدا می دونه چی به سر من می اومد؟» بی بی جان حرفی نمی زد و فقط به چهره ی او نگاه می کرد. چه بسا فکر این که برای پاسخ گفتن باید با صدای بلند فریاد بزند تا به گوش کم شنوای آقا بزرگ برسد او را از بیان هر سخنی منصرف می کرد!
بعد از آن که کار بیرون آوردن خار از انگشت ها پایان می یافت، آقا بزرگ که گوشش خوب نمی شنید، یکی از کتاب هایی را که ناتمام رها کرده بود، برمی داشت و چند سطر آغازین را با صدای بلند می خواند و سپس در سکوت خویش غرق آن داستان شده، به مطالعه ادامه می داد. بیشتر اوقات، کتاب امیر ارسلان نامدار در روی میز کوچک کنار دستش به چشم می خورد. بی بی جان می گفت که این کتاب را برای برکنده شدن از خاش می خواند...
رخت خوابش را در وسط اتاق روی فرش پهن می کردند. معمولاً آقا بزرگ در اتاقی تنها می خوابید. قبل از خواب به ملافه ها، لباس ها و تمام بدنش امشی می زد! امشی محلولی از ترکیبات نفتی بود که برای مبارزه با حشرات به کار می رفت. رایحه ی مطبوع حشره کُش های امروزی را نداشت و بویی شبیه به گازوییل مخلوط با روغن موی پاکستانی از آن برمی خاست. گرچه در فضای اتاق، هیچ پشه ای به چشم نمی آمد، ولی آقا بزرگ می گفت که همه ی تنش را نیش زده اند! و خارش پوستش را به گردن پشه های بیچاره می انداخت. حساسیتش تا جایی رسیده بود که به لباس خواب خود نیز امشی می زد! از سلامتی نسبی برخوردار بود و از هیچ گونه بیماری رنج نمی برد. معمولاً دوست نداشت نامی از دکتر و دوا، بیمارستان و آزمایشگاه بشنود و بیشتر داروهای گیاهی عطاری پورمیرزایی را قبول داشت و خیلی پیگیر خارش پوستش نیز نمی شد. چه بسا نوعی آلرژی او را آزار می داد که خود نیز از آن بی خبر بود!؟
پس از نماز مغرب و عشا، بی بی جان رخساره نیز به اتاق خود می رفت. رادیوی کوچکی را که بیشتر اوقات همراه داشت، روشن می کرد و برنامه های آن را تا پایان داستان دنباله دار شب گوش می داد.
تابستان ها روی حیاط بزرگ و پر از گل و گیاه آن خانه در محوطه ای که به ابتدای باغ بزرگ متصل می شد، تخت خواب های چوبی پنج ، شش نفره را ردیف هم قرار می دادند که روی آنها فرش پهن می شد. جایی که طی ساعات بعد از ظهر، محل صرف عصرانه، نوشیدن چای و کشیدن قلیان بود و شب ها محل پهن کردن رخت خواب ها و برپایی پشه بند و آنجا هم تخت خواب آقا بزرگ جدا و با فاصله از دیگران قرار می گرفت و در کنار پشه بند، تلمبه ی اِمشی نیز جزو وسایل خواب آقابزرگ به شمار می رفت.
بالاخره آثار خواندن و باز خواندن کتاب امیر ارسلان نامدار بروز کرد. اواسط دوره ی تحصیلی راهنمایی بودم که یک روز بعد از ظهر آذر ماه وقتی از مدرسه برگشتم، ماشین دایی جان مجید جلوی درِ خانه ی ما پارک شده بود. مدت ها بود که دایی جان و خانواده اش در زاهدان زندگی می کردند. در کارش بسیار موفق شده و اوضاع اقتصادی خوبی به هم زده بود. از دیدن شورلت بلیزر جدید او در یک روز وسط هفته، ضمن خوشحالی متعجب نیز شده بودم! گر چه دایی جان مجید گاه گاهی در ایام تعطیلی و آخر هفته همراه زن دایی و بچه های پر تعدادشان به خاش می آمد و دور هم لحظات خوشی را سپری می کردیم؛ ولی آن روز، دیدن ماشینش دَر خانه ی ما کمی غیر معمول به نظر می رسید! وقتی وارد خانه شدم، آقا بزرگ و بی بی جان رخساره در حال روبوسی و خداحافظی با دیگران بودند. لبخند شادی دیدن آنها و دایی جان مجید که بدون بچه ها و خود به تنهایی آمده بود، بر لبانم خشکید و مثل سماور جوشانی که پس از دم گذاشتن قوری چای، آب سرد داخلش می ریزند، ناگهان تنم سرد شد و حس کردم بُغضی اندوهگین در گلویم گره خورده است. آن بعد از ظهر پاییزی آقا بزرگ و بی بی جان رخساره برای همیشه از خاش به مشهد مقدس می رفتند. همان شهری که زندگی در آنجا و به قول آقا بزرگ "مجاور شدن در کنار حرم امام رضا(ع)" آرزویشان بود. سفری برای همیشه و پس از آن روز آنها دیگر به خاش بازنگشتند و از آن پس، دیگر از آن همه هیاهوی شب های جمعه و روزهای تعطیلی که باغبان سخت کوش، همه ی فامیل را دور هم گرد می آورد، خبری نبود. بعد از رفتنشان، شکوفه های باغ سرسبزش به بار نشست و شاخه های پر میوه ی انار از لب دیوارها نمایان شدند در حالی که بر دَر چوبی خانه و باغی که آقا بزرگ سال های بسیاری از زندگی اش را وقف آن کرده بود، قفل بزرگی زده شده بود که دیگر هرگز خودش آن را باز نکرد.

۱۰

انگار هنوز صدای افراد زیادی را که به خاطر نداشتن کارت دعوت و یا بلیط در خارج سالن نمایش مانده بودند، می شنیدم. آنهایی که از ساعت ها قبل منتظر باز شدن در کوچک پشتی سالن بودند تا شاید بتوانند در انتهای تالار و در فضای خالی پشت صندلی ها، نمایش را ببینند...
اداره ی فرهنگ شهر، حیاط گسترده ای داشت با خیابانی آجر فرش که از دَرِ بزرگ دروازه ای مانندِ ورودی تا پای پله های ساختمان اصلی ادامه می یافت. دو ردیف درخت کاج سالخورده و بسیار زیبا در دو سوی خیابان ورودی قد برافراشته بودند و باغچه هایی پر از بوته های گل، درختان انار و گیاهان متنوع داشت. عبارت "ز گهواره تا گور دانش بجوی" با خطی هنرمندانه و از فاصله ی دور بر سر در بلند ورودی آن جلوه گر بود و ناخودآگاه حس زیبای آموختن علم و ادب را القا کرده، انگار همگان را به خواندن و نوشتن فرا می خواند. این فضای وسیع بجز اداره ی فرهنگ، دبستان ابتدایی را هم در بر می گرفت. در ضلع غربی آن، سالن بزرگی ساخته شده بود که به مناسبت های گوناگون مورد استفاده قرار می گرفت. مناسبت هایی مانندِ برنامه ی سخنرانی رییس فرهنگ، مسئولین مدارس شهر و غیره تا اجرای نمایش توسط گروه تئاتر که بیشترِ هنرپیشه هایش از دانش آموزان دختر و پسر رده های مختلف آموزشی تشکیل شده بودند. گاه گاهی هم از شهر های دیگر هنرمندانی دعوت می شدند. در پایان سال تحصیلی هم سالن تالار فرهنگ برای امتحانات مهم آماده می شد و به طور موقت صندلی های فلزی دسته دار جای مبل های راحتی سالن نمایش را می گرفتند. در زمین های خالی انتهای آنجا، چندتایی خانه ی ویلایی برای کارمندان فرهنگ و آموزگارانی که از شهرهای دیگر می آمدند، نیز ساخته بودند و در جریان خاک برداری برای این ساختمان سازی ها بود که آقای چمن پورزایی نیز همراه یکی از پسرهایش زیر آوار جان باختند. او با کامیون کمپرسی اش آنجا کار می کرد و شاهدان آن حادثه تعریف می کردند که در یکی از دَه ها رفت و آمد روزانه ی کمپرسی برای بردن خاک، مرحوم چمن پورزایی لحظه ای توقف کرده، از کامیون پایین می آید و برای برداشتن چیزی از روی زمین به زیر طاق می رود و درست در همان لحظه، طاق بزرگ آجری اداره ی فرهنگ خراب می شود و او همراه یکی از پسرهایش در زیر خروارها آوار سنگ و خاکِ طاق قدیمی و بلند سر دَر آنجا، جان می بازند... بی بی صاحبجان می گفت: «بندگان خدا ساعتشون رسیده بود.» اهالی آن شهر کوچک یکدیگر را می شناختند و همه از آن رخداد ناگوار ناراحت شده بودند. چندی بعد، در محل سر دَر و طاق قدیمی، نرده های آهنی و دروازه ای فلزی برپا شدند و کم کم از آن حاثه نیز فقط خاطره ای کم رنگ باقی ماند.
برپایی اینچنین نمایش هایی در تالار فرهنگ معدود بودند. فقط سه، چهاربار در سال و غالباً در مناسبت های ویژه همچون برگزاری جشن ها انجام می گرفتند. در طول آن، برنامه های هنری و تئاتر اجرا می شد و هر چند در اندازه های کوچک بود، ولی برای آن وقت ها با آن امکانات ناچیز غنیمت به شمار می رفت. این کار به همت چندنفر از کسانی که در زمینه های هنری تجاربی داشتند، شکل می گرفت که به دلایل شغلی در خاش زندگی می کردند. بیشتر آنها از دبیران و مربیان دبیرستان پسرانه ی نادرشاه و دخترانه ی پروین اعتصامی بودند. گاهی نمایش را خود تهیه و کارگردانی می کردند و گاهی حتی کار نمایشنامه نویسان بزرگ را با همان امکانات کم و در حد بضاعت خود روی صحنه می آوردند. اجرای خیلی از نقش ها را نیز بر عهده ی دانش آموزان دختر و پسری که استعدادهای هنری داشتند، می گذاشتند. گاهی برای گرم کردن برنامه، یک گروه موزیک بلوچی یا سیستانی و یا هنرمند محلی معروفی را نیز از زاهدان دعوت می کردند...
به یاد دارم شبی را که در یکی از برنامه های تالار فرهنگ، ما هم حضور داشتیم. پدر و مادر ردیف جلویی نشسته بودند. من و برادرم درست پشت سر آنها بودیم و چند نفر از جوان ترها و آشنایان نیز در ردیف صندلی ما بودند؛ از جمله، یکی از دوستان دایی ایرج. او را پسر کامل زایی می خواندند که در واقع نام فامیلی اش هم کامل زایی بود. اواسط برنامه، پس از اجرای نمایشنامه ای که دایی ایرج هم در آن نقشی را ایفا می کرد و بعد از اجرای دکلمه ی زیبای دُردانه که ذهنم را به خود و جملات پراحساسش مشغول کرده بود، نوبت به برنامه ی مرد شعبده باز رسید.
هنرمندی که از زاهدان آمده بود و همه در انتظار اجرای نمایشش بودند. روی سن آن تئاتر کوچک را بخار مصنوعی فرا گرفته بود، طوری که افراد به وضوح دیده نمی شدند و گویی دوباره صحنه ی ایستگاه های قطار در فیلم های مستند جنگ جهانی سینمای سیار عطاپور را برایم یادآور می شد. واگن هایی که از زیرشان بخار بیرون می آمد و پر از خانواده های جنگ زده، اسیر و غمگینی بودند که صورت هایشان در لابه لای بخار به خوبی دیده نمی شدند...
ولی حالا بخاری مصنوعی و متفاوت روی سن پخش بود که به لطف نور لامپ های رنگی هر لحظه آن فضا را به زرد، نارنجی، قرمز و دودی تغییر می داد و اینجا نیز چهره ی بازیگران هیچ وقت به طور کامل معلوم نمی شد...
در نور کم سالن نیمه تاریک اتفاق غیر قابل انتظاری افتاد و ناگهان متوجه شدم که پسر کامل زایی به آرامی دستش را داخل جیب کُت پدر می کند!؟ او از خانواده ای محترم و از دوستان صمیمی دایی ایرج بود و ابداً نمی توانستم اجازه ی فکر بدی درباره اش را به خود بدهم. با این حال خواستم تا دهان باز کنم و به پدر بگویم، اما پسر کامل زایی که با تمام خانواده ی ما آشنا بود، با بردن انگشت نشانه اش به سوی بینی، مرا دعوت به سکوت کرد و اشاره به این که چیز مهمی نشده است و بعد هم مشغول دنباله گیری برنامه شد. لحظاتی گذشت. تلاش می کردم آنچه را که اتفاق افتاده بود، یواشکی به مادر بگویم، برای همین با دست به پشتش می زدم ولی او حواسش به تئاتر بود و متوجه نمی شد... هنرمندی به نام شَهری زایی که گاه گاه از زاهدان دعوت می شد، اندکی بعد برنامه ی خود را با خواندن آواز " ای دختر سیستانی مَنَم بلوچستانی" آغاز کرد. سپس نوبت به شعبده بازی اش رسید که او بیشتر به خاطر آن کار مشهور شده بود.
پدر هیچ وقت شعبده را قبول نداشت و می گفت که هر چیزی را که با عقل جور در نیاید، نمی توان قبول کرد و معتقد بود این کارها در حد تردستی است که بسیاری از هنرمندان با تمرینات فراوان موفق به انجام آن می شوند و این که اگر کسی از ابتدا به همه ی ریزه کاری هایی که طی نمایش اتفاق می افتد، توجه کند؛ خواهد توانست به راز این به اصطلاح شعبده بازی ها نیز دست یابد
آن شب، پس از پیش درآمدی موزیکال، شَهری زایی از تماشاگران خواست تا یک نفر داوطلبانه ساعت مچی اش را به او بدهد. از میان جمعیت، آقایی از اهالی شهر، که چهره اش برای مردم آشنا نیز بود، از جای برخاست و به سِن تئاتر نزدیک شده، ساعت مچی اش را به مرد شعبده باز داد. شَهری زایی آن ساعت مچی را گرفته، به همه نشان داد و سپس با چند حرکت سریع آن را غیب کرد! به طوری که هیچ کس متوجه نشد آن ساعت به آسمان رفت یا به زمین؟! در دهان گذاشته، قورتش داد یا در آستین کتش پنهان کرد؟! سپس در ادامه ی نمایش، او مشغولِ شعبده بازی دیگری شد که در نتیجه ی آن کبوتری سفید را تبدیل به دستمالی پارچه ای کرد! و کارهای جالب توجه دیگر که چشم همه را خیره کرده، هر از گاهی فقط صدای کف زدن و تشویق تماشاگران، سکوت سالن را می شکست. پس از گفتن چند جوک و خنداندن مردم و تقلید صدای لوکوموتیو و...و... در حالی که با گذشت زمان خیلی ها ساعت مچی را از یاد برده بودند، آقای شهری زایی میکروفن را در دست گرفت و گفت: «حالا بذارید ببینیم سر ساعت مچی چی اومد!؟» و پس از کمی مکث، تکه کاغذی را از پشت گوشش بیرون آورد و برخلاف انتظار، ناگهان نام پدر مرا را اعلام کرد و از او خواست ساعت مچی را از جیبش خارج کند. پدر که غافلگیر شده بود، با تعجب پیرامونش را نگاه می کرد. با اکراه از جای خود برخاسته، دست در جیب های کُتش برد و در کمال ناباوری خود و دیگران ساعت مچی را از جیب کتش خارج کرد. همه ی تماشاگران برای مرد شعبده باز کف می زدند، در حالی که پدر ناباورانه پیرامونش را نگاه می کرد و هنوز نمی دانست واقعاً چه اتفاقی افتاده است و آیا باید عقل خویش را باور کند یا این که شعبده ی شهری زایی را؟!...

۱۱

خاش با این که در قلب سیستان و بلوچستان واقع شده است، اما بر خلاف تصور خیلی ها که از آن انتظار هوایی گرم همچون سایر جاهای این منطقه را دارند، از آب و هوایی معتدل و لطیف برخوردار است و به دلیل مجاورت با کوهستان های اطراف و خصوصاً نزدیکی آن با قله ی بلند و آتشفشانی نیمه خفته ی تفتان، در مقایسه با سایر شهرهای سیستان و بلوچستان در زمستان ها نسبتاً سرد می شود. به قول پدر از زبان شاپور غلام سنگ تراش مشهدی که مدتی طولانی را ظاهراً برای کار سنگ تراشی و غیره! در اینجا گذرانده بود و سوز و سرمای سر صبح خاش را با زمستان های کوه سنگی مشهد مقایسه کرده، می گفت: «نیش اون سرما رو به خاطرش می یاره!»
با تمام این حرف ها، هیچ وقت تا آن زمان، در صحبت های بزرگ ترها نشانه ای از این که در شهر بارش برف را دیده باشند به گوش نمی خورد و کسی گمان هم نمی برد، روزی خاش را سفیدپوش همچون شهرهای مناطق سردسیری ببیند...
البته خاشی ها، در بیشتر ماه های سال از فاصله ای دور و بر فراز قله ی سر به فلک کشیده ی آتشفشان نیمه خاموش تفتان، زیبایی برف را تماشا می کردند و در زمستان هم سوز و سرمای آن برف انبوه ولی دور از دسترس را که از کوه به سوی شهر سرازیر می شد تا اندازه ای بر تن خود حس می کردند.
سرمای زمستان خود فرصتی بود تا بسیاری از خانوادها بساط کُرسی پهن کرده، شب های بلند زمستان گِرد آن جمع شوند و از دور هم بودن و گرمای کُرسی لذت ببرند. تا آنجا که یادم هست سنت کرسی گذاشتن در میان خانواده های اصالتاً خراسانی به ویژه بیرجندی های مهاجر به خاش بیشتر از دیگران مرسوم بود و یا حداقل در خانه های آنها بیشتر انجام می شد.
بعضی از زمستان ها که هوا سردتر از معمول بود، در خانه ی ما نیز کرسی برپا می کردند. روی سطحِ میز مانند آن، انواع خوردنی از میوه و تنقلات می گذاشتند و دور آن می نشستند و چای می نوشیدند. در آن لحظاتِ دور هم بودن، کانون گرم خانواده همچون حرارت کرسی تا عمق وجودمان احساس می شد. مخصوصاً شب های جمعه که دوره های خانوادگی برگزار می شدند. بزرگ ترها از اتفاقات و حوادث مهمی که برایشان رخ داده بود، صحبت می کردند و گاه با حرف هایی عجیب، آن ماجراها را از واقعیت بیرون می بردند و مطالبی باورنکردنی به آن می افزودند و بدین شکل جذابیتش برای شنوندگان دو چندان می شد و همه برای شنیدن آن ماجراها، تا پاسی از شب سر تا پا گوش می شدیم. آقا بزرگ از شاهنامه ی فردوسی، حماسه ای را نقل می کرد و یا داستانی می خواند. بی بی جان، بیشتر از پنج بچه ی اولش که همگی در ماه های ابتدای زندگی و در پی بیماری های رایج کودکان مرده بودند، حرف می زد و آه حسرت می کشید و به ما بچه ها می گفت که ای کاش آن زمان های قدیم نیز مایه کوبی (واکسیناسیون) وجود می داشت تا کودکان به آن سادگی تلف نمی شدند... پدر از سفر ها ی دور و نزدیکش و سایرین هم از هر دری سخن می گفتند، به طوری که انگار همه ی آن شبهای پاییزی- زمستانی یکسر یلدا بودند.
به خاطر دارم یک بار عمو از شخصیتی بسیار شگفت انگیز حرف می زد. کسی به نام "بُورزگرو" یا غول خاش که ظاهری شبیه انسان های نخستین داشت و بخش بزرگی از زندگی اش را در تنهایی کوهستان به سر برده و خوراکش را گوشت خام حیوانات تشکیل می داده است. اندام های بدنش بدقواره و دست ها و پاها همچون شاخ درختان کشیده بوده اند. صدای نفس هایش از فاصله ی دور، پرندگان را فراری می داده است و تمام پوشش و لباسش و حتی کفش و کلاهی که بر سر می گذاشته، از پوست خرس درست شده بودند که همین هیبت او را ترسناک تر می کرده است. "بُرزگرو" در انتهای غاری تاریک و بسیار طویل در دل کوهستانی با درختان گوشتخوار که از سوی دیگر به دل زمین راه داشته، به سر می برده است. هر صبح زود از محل زندگی اش خارج می شده و تا پاسی از شب به راه رفتن در بیابان و گاه گاهی پرسه زدن در شهر ادامه می داده است، بدون آن که احساس خستگی کند! صحبت هایی باورنکردنی که فقط خواب بچه ها را آشفته می کرد. عمو که هیچ گاه دوست نداشت بچه ها بترسند، طی روایت آن داستان طولانی بارها این را یادآور می شد که "بُرزگرو" فقط نامش غول ِخاش است؛ ولی هرگز کسی اثری از او در شهر خاش ندیده و صدایش را نشنیده است.
پاییز آن سال، هوا زودتر از موعد معمول سرد شده بود به طوری که همشهری ها از آبان ماه لحاف و کرسی ها را از انباری ها بیرون آورده، خود را برای مواجهه با سرمای سخت زمستان آماده می کردند. همه جا حرف از سرمایی بی سابقه بود...
آقا بزرگ می گفت: «باید در انتظار زمستونی سخت باشیم» و به همین خاطر در انتهای باغ علاوه بر انبوهی از کُنده و هیزم و تنه های خشک درختان، چند بشکه نفت هم انبار کرده بود. کم کم وارد آذرماه شده بودیم و پاییز با تمام زیبایی هایش نیشِ سرد خود را نشان می داد. سوزِ بادهای سرد صبحگاهی که از بلندی های آتشفشان تفتان می وزید و به شهر هجوم می آورد، پوست دست و صورت را سرخ می کرد، مادر صورت ما را با کرمی چرب می کرد و به دست هایمان مایعی روغنی و خوشبو از مشتقات گلیسرین می مالید. دیری نپایید که تمام آن صحبت ها و شایعات درباره ی سرمای بی سابقه به واقعیت گراییدند.
زمستان آن سال نه تنها در خاش بلکه تقریباً در تمام نقاط بلوچستان برف بسیار سنگینی بر زمین نشست. برفی که به گفته ی بزرگ ترها تا آن زمان سابقه نداشت و برای بیشتر مردم بومی، اولین تجربه ی دیدن بارش آن نعمت یخ زده ی آسمانی بود. در این میان، بازار کاسبی زغال فروشان و همه ی کسانی که با شتر و یا الاغ از کوه و بیابان های اطراف کُنده ی هیزم برای سوختن می آوردند، حسابی گرم شده بود و ظاهراً از این که بالاخره پیش بینی ها درست از آب درآمده بود، خوشحال بودند.
گام برداشتن در کوچه های برفی، زندگی در شهری یخ زده و لمس برف برای نخستین بار، برای خیلی ها تجربه ای نو و دلنشین بود. از نزدیک شاهد پشت بام های گنبدی کاه گلی سفیدپوش بودیم و دیدن آن همه برف بر پهنه ی دشتِ پر از ماسه بادی، روی شاخ و برگ درختانِ کویری گَز و در کوچه و خیابان های شهری به ظاهر گرمسیری برایمان تازگی داشت.
کف زمین لغزنده شده بود و برخی به خاطر آشنا نبودن به شرایطی اینچنین یخ زده، سُر خورده، آسیب می دیدند. در آن سوز و سرما، آنچه گرمای خود را بیش از پیش نشان می داد، بازار تفریح و خنده ی بچه های بازیگوش و دانش آموزانی بود که از تعطیلی مدارس شاد بودند. حالا برای اولین بار فرصتی داشتند تا آدم برفی ای را که همیشه در یکی از صفحات کتاب فارسی دبستان دیده بودند، با دست خود بسازند. گلوله های برفی را به سوی یکدیگر پرتاب کنند و روی لاستیک های کهنه ی خودرو، بر سطح لغزانِ زمین برفی و یخِ زده ی کوچه و خیابان همدیگر را هل داده، سُرسُره بازی کنند...
خاش غافلگیر شده و در آن زمستان به یاد ماندنی همه چیز روال همیشگی خود را از دست داده بود و حالا بیش از هر زمان دیگر، آب این مایه ی حیات، ارزش بی جایگزین و اهمیت بزرگ خود را به رخ می کشید! آب در داخل لوله ها یخ زده بود و الاغ های آب کش نیز به خاطر بسته شدن راه ها و یخبندان آبادی های اطراف از کار افتاده بودند. مردم برای آشامیدن از برف های پاکیزه و آب کردن آنها روی آتش استفاده می کردند که این خود نیز برای بچه ها از سرگرمی های آن زمستان به شمار می رفت.
آن روزها در کمتر خانه ی آن شهرِ به اصطلاح گرمسیری، پاروی برف روبی پیدا می شد. بیشتر اهالی از هر وسیله ای برای تمیز کردن پشت بام ها، داخل حیاط و کف کوچه ها استفاده می کردند؛ ولی با این حال در کنار همه ی سختی ها، لحظات زیبا نیز خلق می شدند. از آن جمله، خوردن صبحانه ای با نان سنگک خشخاشی که بر روی سطح بخاری گرم شده بود در کنار پنیر محلی خاش، گردو، مَسکه و خصوصاً چای گرمی که با آب کردن برف های سفید دَم کشیده بود. لحظاتی که انگار بیش از پیش دلچسب بودند... در آن سال های ابتدای دهه ی پنجاه خورشیدی، زمستان برفی خاطره انگیزی را تجربه می کردیم که از آن پس برای خیلی ها به "سال برفی" نیز معروف شد.

۱۲

پشت پنجره ی بزرگ اتاق پذیرایی ایستاده بودم و از آنجا منظره ی زیبای بیرون را تماشا می کردم. حیاط بزرگ خانه، باغچه ها، داربست انگورها که در زمستان همچون چوب های خشک به نظر می رسیدند، حوض آب نما و همه چیز و همه جا، سفید پوش شده بود. انعکاس نور و سفیدی برف در شیشه های در و پنجره های ساختمان و اتاق های آن سوی حیاط همه جا را درخشان تر از همیشه کرده بود و انگار زندگی برق تازگی می زد.
بالای بام های روبه رویم چند کارگر که خود را از سر تا پا در لباس های گرم پیچیده بودند، با سرعت کار می کردند و با بیل های معمولی سرفلزی که بیشتر به کار بنایی می آیند، برف های انباشه شده روی دیوار و پشت بام ها را داخل حیاط و توی باغچه ها می ریختند. پرندگان گرسنه در گوشه و کنار تلاش می کردند تا دانه و یا هرگونه آذوقه ی دیگری را بر سطح زمین در زیر درختچه ها جست وجو کنند. با هر بار حرکت پاروها و فرود برف، آن پرندگان سرمازده به هوا می پریدند و در گوشه ای دیگر دوباره بر زمین می نشستند...
از بین کارگران بالای پشت بام، بعضی ها به نظر آشنا می آمدند. مخصوصاً یکی از آنها را تقریباً خوب می شناختم. او پدر "خدارحم" از بچه های محله ی ما بود. مردی قوی هیکل با چهره ای زمخت، پوستی روشن و قرمز و ریشی کوتاه. از چند باری که آن مرد را در کنار خدارحم دیده بودم، فقط نگاه خسته و اندوهگینش را به خاطر دارم.
نامش قدرت اله معروف به قدرت آروغی بود، زیرا با صدای بلند بادگلو خارج می کرد. او در همه جا و حتی در صف نماز هم آروغ می زد، به طوری که صدایش در مسجد می پیچید و همه را ناراحت می کرد. البته شاید این حرکت او که غالباً نزد همگان بی ادبی به حساب می آمد، به خاطر نوعی ناراحتی دستگاه گوارش بود و یا نوعی بیماری عصبی؟! ولی علتش هر چه بود، مردم فقط از او ایراد گرفته، مورد سرزنشش قرار می دادند. پیش نماز، سیّد روحانی که نماز را برگزار می کرد، بارها به او تذکر داده بود که حداقل هنگام برپایی نماز خود را کنترل کند، البته با این توضیح که خارج کردن چنین صدایی از گلو، علاوه بر این که کار زشتی است، نماز او را نیز باطل می کند. اما گویی که این نصایح برای آن مرد، مصداق "تربیت نا اهل را چون گردکان بر گنبد است" بود و اثری در او نداشت.
اما از همه ی این حرف ها که بگذریم، قدرت اله به دلیل دیگری نامش بر سر زبان ها بود؛ به طوری که دیگر کسی به آروغ زدن او اهمیت چندانی نمی داد!
گفته می شد که یک سال قبل دختر جوان بیست ساله اش را به گناه داشتن ارتباطی پنهانی با یک افسر شهربانی که درستی آن هیچ وقت هم به اثبات نرسیده بود؟! با ضربات تبَری که برای زدن تنه ی درختان به کار می رود، بی رحمانه کشته است!!! و پس از دستگیری و اعتراف به همه چیز، طی مراحل قضایی دادگاه و غیره سرانجام محکوم و زندانی شده بود. ولی بعد از سپری کردن مدتی حبس، به دلیل دفاع از آبرو و نداشتن پیشینه ی بد، از زندان آزاد شد و حالا اینجا بالای پشت بام بود!!
پدر می گفت که قدرت اله از فرط پشیمانی و عذاب وجدان به خاطر عمل وحشتناکِ قتل دخترک بیچاره یک بار نیز اقدام به خودکشی کرده بود؛ بدین شکل که با یک داس تیز که غالباً برای درو ساقه های گندم و جو و غیره به کار می رود، در تلاش بوده است تا سر خویش را از تن جدا کند! عده ای مرد آروغی را لب جوی آبی در وضعیت درازکش روی زمین دیده بودند که همچون صحنه ی کشتن بره ها، ناباورانه در حال بریدن رگ های گردن خویش بوده است...
اگر چه آن روز هر جور شده، مانع خودکشی او می شوند، ولی دیگر انسان سبزش به مردی خشکیده و خسته از همه چیز بدل شده بود که تمام لحظات زندگی اش را سیاهی در بر گرفته باشد و حالا در یک روز برفی انگار در تلاشی برای بازگشت دوباره به زندگی، ضربه هایش را بر یخ سرد فرود می آورد...
بالای پشت بام پسرکی یازده، دوازده ساله نیز در بین کارگران مشغول برف روبی بود. به نظر نمی رسید که از اهالی خاش باشد. اغلبِ هم سن و سال هایی را که در شهر زندگی می کردند، می شناختم. ضمن این که می دانستم آن عده از دانش آموزانی که برای مدرسه از روستاهای اطراف می آمدند نیز به علت برف و مسدود شدن جاده ها به ویژه راه های روستایی این روزها نمی توانستند به راحتی جابه جا شوند. خیلی دلم می خواست بدانم آن چهره ی ناآشنا کیست و چرا در آن سن و سال بین بزرگ ترها به کار سخت برف روبی روی آورده است؟!
صدای ماه گل خاتون با سینی چای در دست از وسط حیاط به گوش می رسید. کنار حوض آب نمای بزرگ که حالا یکدست یخ زده و مثل یک زمین والیبال سیمانی خیس برق می زد، ایستاده بود و آنها را برای نوشیدن استکانی چای گرم فرا می خواند.
لحظاتی بعد همه دور حوض آب نمای منجمد سفید پوش جمع شده بودند و از خرمای مضافتی بمی که داخل دیس چیده شده بود و خرمای سفارشی آقای افروغ، پسرعمه ی اهل شهداد پدرم، که همیشه به عنوان سوغاتی از شهرش با خود می آورد، می خوردند. سپس جرعه ای چای گرم می نوشیدند و در حالی که از استکان های داغ بخار بلند می شد، با هم حرف می زدند... مردان جوانی که دو، سه نفر آنها بلوچ بودند. دو نفر سیستانی و دو نفر دیگر افغانستانی که یکی از آنها پسر یازده - دوازده ساله ی خود را نیز به همراه آورده بود.
پدرم و پسرعمه اش، آقای افروغ، به همدیگر علاقه ی بسیار داشتند و گرچه آن مرد مهربان کرمانی (شهدادی) در سراوان زندگی می کرد و در آنجا به عنوان مسئول اداره ی ثبت و احوال به کار مشغول بود، ولی در اندک فرصت هایی که برای رفتن به دیار خود کرمان و یا به هنگام بازگشت از آنجا به دست می آورد، وقتی که از خاش می گذشت، غالباً به خانه ی ما سری می زد. از سراوان سیب های خوش عطر، سبز رنگ، لطیف و خوبی را می آورد که به اندازه ی گردو بودند و به شوخی می گفت که اینها از میوه های شهرستان سیب در حوالی سراوان است. همچنین در بازگشت از سفر به کرمان و دیار مادرش بی بی زیور در شهداد، نوعی خرمای به قول خودش "سفارشی" برای سوغات همراه داشت که بیشتر اوقات بر سر کیفیت بهتر آن نسبت به خرماهای معروف بم با پدر به گفت وگو و گاهی بحث های دراز و طویل می پرداختند...
به خاطر دارم که گاهی اوقات مرد بسیار کوتاه قدی همراهی اش می کرد و گاهی او نیز وارد بحث آن دو نفر می شد و به شدت از خرمای شهداد تعریف می کرد. به حدی که خود آقای افروغ نیز واکنش نشان داده، با لهجه ی شیرین بمی - کرمانی رو به او و به شوخی می گفت: «ماشو، یِ طری حرف می زنی که گویا از نسل هَمو کوتوله های ناپدِید شِدهِ قلـِّه ی شَدادی برادِر؟»
(ماشاالله یک طوری حرف می زنی که انگار از نسل همان آدم کوچولوهای قلعه ی شهداد هستی برادر؟)
همه می خندیدیم و گرچه دلم می خواست داستان کوتوله ها را بپرسم اما فکر می کردم که شاید سوالم موجب آزردگی خاطر آن آقای بسیار قد کوتاه شود. مخصوصاً که یک بار خودش با آن صدای نازک به بچه ها گفت که من را نیلی پور بخوانید نه ماشو!
نامش آقا ماشاالله نیلی پور بود که در گویش شیرین کرمانی او را "ماشو" صدا می کردند. بی بی صاحبجان با لحنی محترمانه تر به او "آق ماشو" می گفت. ولی از مادر و همچنین از گوشه و کنار شنیده بودم که چنین افرادی را "چِل مرد" می خوانند.
مرد کوچولو از آشنایان آقای افروغ و از اهالی شهداد بود و پسرعمه ی پدرم، افروغ، دستش را در اداره ی ثبت احوال بند کرده و آنجا به کار مشغول شده بود. گفته می شد که هوش و استعداد خوبی دارد و همه از کارش راضی هستند. ضمن این که به گفته ی آقای افروغ مشکل اساسی این است که با این که تمایل بسیار برای ازدواج کردن دارد و سی و پنج سالگی را نیز پشت سر گذاشته، اما هنوز هیچ دختری برای همسری آن مرد کوچولو پیدا نشده است و گاهی به شوخی اضافه می کرد که اگر دختری برای ازدواج با او پیدا شود، شاید بتوانیم نسل کوتوله ها را از انقراض نجات دهیم...
آقای کوچولویی که وضو گرفتن هایش مفصل تر از دیگران بود. در نماز سجده ای طولانی مدت داشت و دعای قنوتش با آن دست های کوچک بسیار طولانی تر از دیگران بود و بی بی صاحبجان می گفت که چه بسا قرب و منزلتش نزد خداوند نیز از آدم های دو متری برتر و بیشتر باشد!
"چهل مرد" یا همان "چِل مردی" که قدش به اندازه ی نصف یک مرد بود و برای خرید پوشاک و کفش و بسیاری چیز های دیگر می بایست به فروشگاه هایی برود که لوازم بچه ها را می فروختند و دیدنش ناخودآگاه یاد هنرپیشه ای را به ذهن می آورد که گاه گاه در فیلم های فارسی آن وقت ها نقشی ایفا می کرد.
صدای مادر بزرگم بی بی صاحبجان را از پشت سر می شنیدم که می گفت:
«بیرون نرو یخ می زنی، سرما می خوری، امشب تب می کنی»
در حالی که پلیور پشمی و کلاهی را که مادر برایم بافته بود، به تن داشتم، از پله ها پایین آمدم و آرام آرام روی برف های یخ زده به سوی حوض آب نما، جایی که دیگران گرد آمده بودند، می رفتم. چند لحظه بعد کنار ماه گل خاتون ایستاده و مانند آنهایی که برای اولین بار کسی یا چیزی را می بینند به هیکل درشت قدرت آروغی زل زده بودم.
مرد آروغی ضمن این که چای را در یک لیوان بزرگ فلزی که معلوم بود لیوان شخصی اش است، می نوشید؛ به نقطه ای روی زمین خیره شده بود و گرچه ظاهراً به حرف های آن جمع گوش می داد، اما گویی غرق افکار خود در دنیای دیگری سیر می کرد... از این که برای اولین بار و شاید آخرین بار کسی را در یک قدمی خود می دیدم که دخترش را با تبَر کشته بود، احساس عجیبی داشتم و تصاویر خیالی ساخته و پرداخته ی ذهنم را در او مجسم و بازسازی می کردم..!
دستاری به رنگ عنابی با خط های سیاه دور کله ی نسبتاً بزرگش پیچیده بود. ریشی دو شاخه و بلند به رنگ قهوه ای داشت و سبیل خود را تراشیده بود، به طوری که لب بالایی اش از میان ریش و پشم روی صورتش بارز تر می نمود. آن هیکل درشت را در لباس های گرم فرسوده پوشانیده و روی آن شال بزرگی به رنگ پشم شتر انداخته بود تا بدین شکل سر تا پای خود را از گزند سرما حفظ کند. قیافه ای که ناخودآگاه "بُرزگرو" غولِ خاش و داستان خیالی اسرارآمیزش را برایم تداعی می کرد. قدرت آروغی برای کار برف روبی در آن هوای سرد جوراب های ضخیمی به پا داشت که قسمت بالای آن از لبه ی چکمه های پلاستیکی اش خارج شده بود. صورت پهن و قرمزش از سرما به رنگ لبو شده بود و با هر نفس، بخار سفیدی از دهانش خارج می شد... لحظاتی چند، خوب او را برانداز کردم. بر خلاف آنچه درباره اش شنیده بودم و یا تصور می کردم، آن قدرها هم خشن و تندخو به نظر نمی رسید. در تمام مدتی که آنجا ایستاده بود، نگاهش را از همه می دزدید و انگار سعی داشت با دیگران وارد گفت وگو نشود. با خود فکر می کردم که شاید این رفتارش به خاطر این است که از گناه کار بسیار بدی که انجام داده، شرمسار شده است و از عذاب وجدان رنج می برد.
دیدنش بی اختیار تصاویر و نقاشی هایی از کتاب های دبستان را به خاطرم می آورد که در آن انسان های نخستین با نیزه هایی تبَر مانند به دنبال شکار حیوانات بودند. ابزارها و آلاتی را تجسم می کردم شبیه آنچه دختر بیچاره به وسیله ی آن کشته شده بود. البته با این تفاوت که انسان های نخستین صرفاً برای به دست آوردن غذا با آن ابزارهای بُرنده، حیوانات وحشی را شکار کرده، از پای در می آوردند. در حالی که قدرت آروغی هزاران سال بعد از آنها در کنار ما می زیست و دختر خود را با ابزار و آلاتی آن گونه به قتل رسانده بود..! گرچه در آن لحظات، فضای ذهنم را افکار گوناگونی درباره ی کار دلهره آور آن مرد پر کرده بود، ولی هیچ کدام از حس ترحمی که در ته دل نسبت به او داشتم، نمی کاست و حتی در خود تمایلی برای قضاوت درباره ی جنایت هولناکی که انجام داده بود، نمی دیدم.
همگی با یکدیگر صحبت می کردند و از دهانشان بخاری سفید شبیه بخار کتری چای بیرون می زد. در آن میان، فقط یکی از آنها ساکت به گوشه ای خیره مانده بود و زبان به سخن باز نمی کرد، با چشمانی تقریباً بی حرکت که بی اختیار ماهیان نهر حیدرآباد را به یادم می آوردند. نگاه ترس زده و سردِ ماهیانی که تا سطح آب بالا می آمدند، ولی بی درنگ به ته نهر باز می گشتند و انگار بیانگر هیچ حسِ گرمی نبودند...
در آن لحظات حرف های پدر به هنگام تعریف ماجرای غم انگیز کشته شدن دخترک بی پناه در گوشم طنین انداخته بود که:
«آن مرد را بهت زده در وسط اتاق یافته بودند، پریشان و شاید پشیمان؟! که در کنار پیکر بی جان و غرق در خون دخترک بیچاره نشسته بوده است، بدون حتی اندک تلاشی برای فرار از صحنه و یا حداقل سعی برای پنهان کردن تبَر خون آلود...، گویی آنجا فقط منتظر بوده تا آخرین نفسی را که از سینه ی دخترش بیرون می آید نیز نظاره کرده، از مرگ او مطمئن شود.
از گفته ها چنین بر می آمد که او را با دستان و لباس هایی آغشته به خون و در حالتی بهت زده یافته بودند که میان اتاق دو زانو کف زمین نشسته بوده، درست به شکل تمام اوقاتی که برای دعا خواندن زانو می زده است...»
از گفته های پدر پیدا بود که پیکر بی جان دخترک وضعیتی بسیار دلخراش داشته است. سه ضربه ی تبر به سر و یکی به پشتش وارد شده بود، به طوری که انگار در ابتدای آن نبرد نابرابر دخترک لحظه ای را برای فرار کردن می یابد، ولی مرد آروغی به دنبالش دویده، با ضربه ای هولناک به گردن و کمر، او را نقش زمین می کند. سپس دخترک بر می گردد تا از خود دفاع کند که ضربات بُرنده ی تبَر چند کیلویی سر او را نشانه می روند و این گونه توانش گرفته شده، دفتر زندگی کوتاهش به طرزی غم انگیز و برای همیشه بسته می شود.
... هنوز خیلی جوان تر از آن بود که حتی فکر مرگ به ذهنش بیاید چه رسد به این که به طرزی چنین وحشتناک، آن هم توسط پدر، با محبت ترین فرد نسبت به دختر، به قتل رسد!
گویی صدای فریاد کمک خواهی اش هنوز از آن قتلگاه خانگی به گوش می رسید که در فضا ی سرد روز برفی همه را مخاطب قرار داده، به چالش می کشید که خوب سخنم را بشنوید و اگر می توانید چهره ام را در میان انسان های پیرامون خود بیابید! مرا که مانند شما زندگی را دوست داشتم، در انتظار آینده ای روشن تر بودم و هر سپیده دَم در آرزوی لحظه ای که رویاهایم را تحقق یافته ببینم، چشم می گشودم. ولی اکنون با تنی زخم خورده از تبر نادانی به زیر خاک رفته و سلاخی شده ام! مرا که شاید تنها گناهم، اتهام تلاش برای تجربه کردن زندگی بوده است..!!!
مرور آن حادثه ی دلخراش در خیال، ناخودآگاه مرا به یاد یکی از گفته های آقا بزرگ می اندازد که هرگاه کوچک ترها برایش کاری انجام می دادند، برای تشکر می گفت: «پیر شی بابا!» بچه بودم و اعتراض می کردم که نمی خواهم پیر شوم... ولی اکنون به خوبی درمی یافتم که در واقع، به پیری رسیدن نیز می تواند شانس بزرگی باشد که بعضی ها از آن برخوردار نمی شوند و آقا بزرگ با گفتن "پیر شی!" برایمان آرزوی زندگی طولانی داشته است.
در میان برف یخ زده ی حیاط خانه نگاهش می کردم. بخار سفیدی از دهانش بیرون می زد. اگرچه حالا از پشت میله های زندان رهایی یافته و ظاهراً آزاد شده بود، ولی از چهره اش به سادگی خوانده می شد که در زیر این سکوت شکننده، طوفانی ویرانگر برپاست و گویی او در آتش دوزخی که با دستان خویش افروخته است برای همیشه گرفتار شده باشد... چشمانش کم سو و خسته بودند، به طوری که انگار از مدت ها آرام و قرار نداشته و رنگ خواب را به خود ندیده اند. نگاهی که از رنج درونی مرد آروغی خبر می داد. با این که او با نهایت بی رحمی حق حیات را از دختر جوانش گرفته و مرگ را به او هدیه کرده بود، ولی در چهره اش اثری از خشونت و خودسری به چشم نمی خورد. گفته می شد که در روز فاجعه، تحت تاثیر مواد مخدر از خود بی خود بوده و به هنگام ارتکاب قتل چیزی نمی فهمیده است! حرفی که باورش درباره ی مردی همچون او، سالم، قوی، سر حال و حتی معتقد به یکسری اصول بسیار سخت بود...

۱۳

پدر هنوز مشغول صحبت کردن با همان کارگر افغانستانی، که پسرش را نیز برای برف روبی همراه داشت، بود و انگار آن مرد از مدت ها قبل منتظر چنین فرصتی برای گفت وگو با کسی بوده است تا از اوضاع و احوالش بپرسد و همه ی حرف های ناگفته ی دلش را با خیال راحت و بدون ترس بیان کند.
مرد افغانی به پدر می گفت که به کار دامپروری مشغول بوده، چندین راس گاو، گله ای گوسفند، تعدادی اسب و همچنین چند هکتار زمین کشاورزی داشته و در مجموع زندگی اش خوب بوده است...
از جنگ خانمان سوز و تهاجم روس ها، شوروی سابق، به کشورش افغانستان حرف می زد. از یک روز صبح می گفت که مردم وقتی از خواب بیدار می شوند، با تعجب و ناباوری سربازان روسی را با تانک، توپ و سایر وسایل و کامیون های نظامی در میادین و خیابان های شهرشان می بینند. از حس بد تحقیر شدن در خانه ی خود و ظلم اشغالگران کمونیست سخن می راند. رویش را به آسمان کرده، با صدایی پر از اندوه و نفرت سوال می کرد: «نمی دونم چرا خدا سکوت کرده و دست ستمگران رو قطع نمی کنه؟» با صدایی بغض آلود روایت تلخ و غم انگیز ترک خانه و کاشانه ی خود و سایر مردم آن دیار را توضیح می داد؛ این که هر کس پای فرار داشته، به کشورهای همسایه خصوصاً ایران و پاکستان پناه برده است و آنان که نتوانسته اند بروند، مجبورند صدایشان را در گلو خفه کرده، توهین و تحقیر و آسیب های وارد آمده از سوی اشغالگران را تحمل کنند یا این که به مبارزه برخیزند که هر دو کار، مشکل و شاید غیرممکن است.
پدر در حالی که سرش را با حالتی تاسف بار توام با همدردی تکان می داد، ضمن اشاره به پسرک از مرد افغانی پرسید که آیا با بچه ها، همسر و کُلاً تمام خانواده به ایران آمده اند؟
در این لحظه او مکثی کرد، آهی از ته دل کشید و در حالی که با گوشه ی چشم نگاه معنی داری به پسرش، که به فاصله ی اندک کنار من ایستاده بود و استکان چایی را در دست داشت، انداخت، آهسته مطلبی را در گوش پدر گفت! از تغییر حالت چهره ی پدر تا حدودی می توانستم خوشایند نبودن آن مطلب را حدس بزنم.
پسرک که گویی منتظر فرصتی بود تا چیزی بگوید، از مکث پدید آمده در صحبت پدرش استفاده کرد و با گفتن این جمله که اشغالگران روس خیلی بد بودند. دست چپش را پیش آورده، به همه نشان داد. دست کوچکی که انگشتان اول و دوم آن قطع شده بودند. صورت سفیدی داشت با چشمانی قهوه ای رنگ و گیرا و گونه هایی استخوانی که از سرما قرمز شده بودند. همان طور که حرف می زد، یک لحظه استکان چای از دستش رها شد و بر زمین افتاد. ابتدا با خجالت زدگی برگشت و پوزش خواست. همین که همه خندیدند، لبان درشت او نیز به خنده باز شدند. به آن چهره ی معصوم و دوست داشتنی که گویی بعد از مدت ها از خنده پر شده بود، نگاه می کردم. همه ی دندان هایش دیده می شدند و انگار به نظر می رسید که آن خنده ی عمیق برای صورت استخوانی اش کمی بزرگ باشد. سکوتی کوتاه برقرار شد و در حالی که چای داغ، برف را سوراخ کرده بود، ماه گل خاتون استکان چای دیگری به دست پسرک افغان داد.
مرد افغانستانی با صدایی که معلوم بود ظاهراً حالتی عادی به آن داده است، سخنش را از جایی که قطع شده بود، دوباره از سر گرفت و گفت: «بله برادرجان، شعار حاکمان کمونیست در کشور ما نان، کار، مسکن و از این جور وعده ها بود؛ ولی آنچه ما دیدیم و باید یادمان باشد، گرسنگی، بدبختی و بیکاری و آوارگی است. مردمی که مظلومانه جان باختند، خانه هایی که ویران شدند و زندگی هایی که برای همیشه از هم پاشیدند.»
یادآوری همسرش و گفتن این که او در فاریاب است و همراه برخی از افراد فامیل به آنها خواهد پیوست، او را احساساتی کرد و گویی سخن را در گلویش خشکاند. پس از مکثی، در حال اشاره به پسرک اضافه کرد که فعلاً شریف و خواهرش با او به ایران آمده اند. بُغضی که در لحن صدایش بود، بیش از این به او اجازه ی صحبت نداد و اشک حدقه ی چشمان درشت و عسلی رنگش را پر کرد.
پدر دستش را بر شانه ی آن مرد گذاشته، او را دلداری داد و گفت که غصه نخور روزگار همیشه یکسان نخواهد ماند. می دانم که مصیبت بزرگی بر تو گذشته است، ولی حالا باید صبر و بردباری داشته باشی. ان شاء الله اوضاع بهتر خواهد شد. ظلم هیچ وقت پایدار نخواهد ماند. بعد در حالی که رویش را به سوی شریف می کرد، ادامه داد:
«راستی باید به فکر وضع تحصیل و مدرسه رفتن این آقا پسر و خواهرش هم باشیم، خوشبختانه زبان فارسیه و از این لحاظ مشکلی وجود نداره، علاوه بر زبانِ یکسان، همگی دارای آداب و رسوم مشابه و اشتراکات فرهنگی فراوون هستیم و بچه ها می تونند در کمترین زمان، تحصیل رو شروع کنند.همون طورکه می بینی شما اینجا غریبه نیستید و مردم افغانستان باید در ایران هم، مثه خونه ی خودشون احساس آرامش کنند.»

۱۴

روز سوم، پس از بارش آن برف سنگین و بی سابقه، ابرها از هم باز شده بودند. آبی آسمان پدیدار گشته، آفتاب می تابید و برف ها در زیر نور آن برق می زدند و دوباره عطر گل های نرگس در فضای حیاط و همه جا پخش شده بود.
جمعه ای نسبتاً سرد ولی دلچسب بود با هوایی لطیف و روح نواز که در نور خورشید تابان، طبیعت خاش را با تمام سادگی اش، درخشان و جذاب تر می کرد. سر و صدای عده ای از بچه های محله در فاصله ای نه چندان دور شنیده می شد. ظاهراً در زمین بازی جمع شده بودند و از آن روز تعطیل و هوای پاک لذت می بردند.
با هیجان و به شوق جبران تمام لحظاتی که طی چند روز بودن در خانه سپری شده بودند، بیرون زدم و به سوی باغ خشک و متروکه ای که زمین بازی ما بود و درست پشت خانه قرار داشت، می رفتم. پسر جوانی که چند سال از من بزرگ تر بود، از روبه رو می آمد. او پسر یکی از آشنایان و نامش سهیل بود. لاغر اندام با موهای مشکی بلند و گفته می شد که از مدتی قبل به بوی بنزین معتاد شده است و این که بیشتر اوقات یک بطری بنزین جلوی بینی اش می گیرد و در همه جا، حتی در حال راه رفتن آن را بو می کشد! در واقع نیز همین طور بود. سهیل درس و مدرسه را رها کرده بود و بیشتر اوقات خود را پیرامون پمپ بنزین شهر می گذارند. گاهی نیز داخل گاراژ مسافربری وقت تلف می کرد. او ظاهری آشفته داشت با نگاهی خمار و بی تفاوت. البته جز به خودش به کس دیگری آزار نمی رساند. همان طور که قدم زنان پیش می آمد و به او نگاه می کردم، ناگهان پایم روی تکه سنگی یخ زده که زیر برف پنهان بود سر خورد و روی زمین افتادم. مچ پایم به سختی پیچید و لحظه ای از درد چشمانم سیاهی رفت. اندکی بعد که به حال آمدم، سهیل بالای سرم ایستاده بود و دستم را گرفته، تلاش می کرد، مرا از زمین بلند کند. با حالتی پر از مهربانی لبخند می زد و می گفت که برای لحظاتی بی هوش شده بودم و او به موقع آنجا رسیده و... قبل از آن، کمتر پیش آمده بود که فرصت برخوردی این چنین نزدیک با او دست دهد. بوی تند بنزین از بطری کوچکی که همراه داشت، در فضا پخش شده بود و به مشام می رسید! سهیل چند سال از من بزرگ تر بود. در محله ی دیگری زندگی می کرد و به خاطر عادت های غیرعادی ای که داشت حتی با هم سن و سال های خودش نیز دوستی نمی کرد و شاید هم، آنها از او فاصله می گرفتند.
بابای سهیل به پدر گفته بود که سهیل علاوه بر کشیدن سیگار و چیزهای دیگر از مدتی قبل به استشمام بوی بنزین معتاد شده، درست مثل دیوانه هاست! در کوچه و خیابان و هر جا ماشین و حتی موتور سیکلتی ببیند، برای بو کشیدن و لذت بردن بینی اش را به دَرِ باک بنزین آن می چسباند. درست مانند زنبورهایی که نیششان را در لای گلبرگ و پرچم گل ها فرو می برند تا از عطر و مواد گردی آن بهره مند شوند..! گفته بود که حالا وضع اعتیاد عجیبش بدتر نیز شده است، به طوری که بنزین می خرد و در یک بطری کوچک، آن را همیشه همراه خود دارد! درست مانند کسانی که چُپُق می کشند و کیسه ی توتون با خود دارند. بابایش گفته بود که او دیگر مانند یک بیمار است و اگر این کار را نکند، حالت های روحی همراه با خشونت در او پدیدار می گردد و از این جور حرف ها... ولی حالا و در آن لحظه، او برای کمکم آنجا ایستاده بود. هیچ واهمه یا تردیدی نداشتم و خود به خود به او اعتماد کردم. سهیل و یکی، دو نفر دیگر تا داخل حیاط خانه همراهی ام کردند. در خانه ی ما پافشاری و دعوت برای نوشیدن یک فنجان چای را با گفتن این جمله که وقت ندارد و باید زود برود، رد کرد. از پشت سر نگاهش می کردم. وقتی که به سوی در اصلی حیاط می رفت، همان جا که خودروی پدر پارک شده بود، قبل از خارج شدن نیم نگاهی هم به باک بنزین ماشین انداخت و سپس بدون آن که رویش را برگرداند با بلند کردن دست از در خارج شد...
پس از آن روز، زمان زیادی گذشت و دیگر سهیل را ندیدم تا این که چند سال بعد، یک روز که دوستی را برای درد شدید کلیه به اورژانس بیمارستانی در زاهدان برده بودیم، در سالن انتظار آنجا برای یک لحظه پدرش را دیدم که سراسیمه و با شتاب به دنبال برانکاری می دوید که روی آن، بیمار جوانی در حالت بی هوشی توسط دو پرستار به داخل راهرویی که بالای سر دَر بلند و شیشه ای آن نوشته شده بود بخش آی. سی. یو. برده می شد. درست از جلوی من رد شدند. جوانِ روی برانکار سهیل بود با اندامی لاغرتر از گذشته و موهای بلند...
بعد از ظهر، درد پایم بیشتر شده بود. بنابراین، با مادر نزد خانمی رفتیم که بین مردم "خانم پوربابکیان" خوانده می شد و به طور سنتی کار جا انداختن در رفتگی مفاصل و شکسته بندی را انجام می داد. در آن سوی شهر زندگی می کرد و برای رسیدن به آنجا لازم بود تا خیابان اصلی را پشت سر گذاشته، از داخل بازارچه ی سرپوشیده عبور کنیم و سپس وارد کوچه ای به عرض کمتر از دو متر شده، از پله هایی پایین رویم. در انتهای آن سراشیبی دری چوبی بود. بر سر در آن کله ی بزی با شاخ های بلند نصب شده بود که دو چشم خشک شده اش مانند دوربین های مداربسته ی امروزی، گویی هر جنبنده ای را زیر نظر داشتند و در زیر آن کله ی بز، روی کاشی هایی به رنگ خاک رُس، نقش انسانی حک شده بود که همچون فرشتگان دو بال داشت. این همان طرحی بود که قبلاً بر روی اتوبوس های شرکت مسافربری میهن تور دیده بودم و بی بی صاحبجان می گفت: «علامت گَبرها است.» روی آن در چوبی، یک حلقه ی فلزی سنگین نصب شده بود که وقتی آن را به صفحه ی پهن فلزی زیرش می کوبیدی، صدایش از یک سو تا انتهای آن خانه نسبتاً بزرگ سرپوشیده شنیده می شد و از بیرون، پرده ی گوش را می لرزاند. پدر تا داخل خیابان اصلی که ماشین رو بود، ما را همراهی کرد. سپس با پای دردناک و لنگ لنگان تمام طول بازارچه ی سرپوشیده و کوچه های تنگ اطراف آن را تا دَر آن خانه همراه مادر رفته بودم.
آن زن شکسته بند، خانمی حدود شصت ساله و نسبتاً چاق بود با صورتی سرخ و سفید و موهایی بور که تارهای سفید نقره فام بسیاری در آن به چشم می خورد. چهره ای خندان و مهربان داشت و مانند بسیاری از اهالی خاش او نیز اصالتاً یزدی بود. ضمناً از اقلیت های مذهبی هم به شمار می رفت. خانواده ی آنها همچون اکثر جمعیت شهر، برای کار از شهر و دیارشان به خاش کوچ کرده بودند. برای آباد کردن خاش، جایی که به گفته ی آقا بزرگ "قبل از آن بیابانی خشک بوده است"...
بیشتر اهالی آن روزهای شهر از نقاط دیگر کشور به خاش آمده بودند. از مدت ها قبل در اینجا مستقر شده، مثل خیلی ها به کشاورزی و سازندگی مشغول بودند. بخشی از اهالی شهر هم با نقل و انتقالات ادارات دولتی از سایر شهرهای ایران مهاجرت کرده و همگی کم کم خاشی شده بودند...
از بین بچه های خانم پوربابکیان، دو پسر بزرگش در دانشگاه تهران تحصیل می کردند که گاه گاهی پدرم برای تشویق برخی افراد فامیل و آشنا، از پشتکار فوق العاده ی آنها یاد می کرد.
آن زن مهربان درمانگر، پای دردناکم را در ظرفی با آب گرم شست وشو داده، سپس با حوله ای خشک کرد. پس از معاینه ای که با حرکت دادن آرام پا در جهات مختلف همراه بود و مطمئن شدن از این که شکستگی در کار نیست، پنبه ای آغشته به الکل روی آن مالید و به آرامی شروع به ماساژ دادن کرد. انگشت شستش را در نقطه ای که بیشتر احساس درد داشتم گذاشته، با فشاری کم، ثابت نگاه داشت و با دست دیگر انگشتان پا را یکی یکی به سوی خود می کشید. همان طور که با تمرکز کارش را انجام می داد، از اوضاع و احوال همسایه ها و آشنایانی که دور و بر ما زندگی می کردند نیز از مادر سوال می کرد. از ننه احمد قابله، خانم فرساد زایی، از عفت بانو، از زن صیادنژاد و سایر آشنایان...
ضمن کار، یک ریز حرف می زد. حتی منتظر پاسخ سوالاتش هم نمی شد. از بین وسایل و مواد درمانی اش، محلولی غلیظ که شبیه پمادهای امروزی بود و ظاهراً خمیر مایه ی اصلی اش را زرده ی تخم مرغ تشکیل می داد، خارج کرد و از آن خوب به همه ی پایم مالید و با ملایمت ماساژ داد و آن را با چند لایه باند که سر راه از داروخانه ی دکتر خاشی زایی خریده بودیم، با دقت بست و در پایان، ضمن این که وسایل کارش را جمع می کرد رو به من و با لبخند و لهجه ی شیرین یزدی گفت:
«شُما بِچوکا تا دِلِ پدِر و مادِرِتونا خون نَکنِد وِل کُن خو نیستِد! بِرا بازیگوشی نَمِتونستی صَب کنی تا برفوکا آب شِ»
(شما بچه ها تا دل پدر و مادرتان را خون نکنید ول کن نیستید! برای بازیگوشی نمی توانستی صبر کنی تا برف ها آب شوند.)
سپس تا دَم دَر ما را بدرقه کرد و هنگام خداحافظی دوباره بر توصیه هایش تاکید کرد و با گفتن این جمله: «مادر مراقب باش. کسانی که پا ندارن قدر پا رو بهتر می دانن.» داخل رفت و در را پشت سرمان بست.
در حالی که به خانه بر می گشتیم، چهره ی صمیمی، لهجه ی دلنشین یزدی و حرف های خانم پوربابکیان را در ذهنم مرور کرده، خصوصاً به جمله ی ظاهراً ساده ولی پُرمفهوم پایانی اش فکر می کردم...
چند روز گذشته بود. برف ها تقریباً آب شده بودند و فقط در گوشه و کنار، زیر سایه ی دیوارها و بیشتر جاهایی که گرمای خورشید به آنجا نمی رسید، اندک ذرات سفید برف به ندرت به چشم می خوردند. گرچه هنوز برای من از آثار آن سال برفی، پای دردناکم باقی مانده بود و همچنین سفارش های خانم پوربابکیان که مواظب باشم. زیاد راه نروم و اگر خواهان بهبودی کامل آن هستم، فعلاً بازی هایی را که به پایم فشار وارد می کنند، کنار بگذارم و از این قبیل حرف ها...
هر بعد از ظهر با برادر و دوستان هم محله ای به زمین بازی می رفتم، ولی فقط برای تماشا کردن بر و بچه های آشنا که همه برای بازی جمع شده بودند. وقتی بازی آنها شروع می شد، با شریف، پسرک افغانی، که حالا بیشتر از قبل با همه آشنا شده بود و از دوستی با هم سن و سال های خود خوشحال تر به نظر می رسید، آرام آرام قدم می زدیم. گاه دستم را روی شانه اش می گذاشتم و او با لهجه ی شیرین فارسی- افغانی از شهر و دیارش حرف می زد. از او خیلی سوال نمی کردم و نمی خواستم با یادآوری گذشته ی غم انگیز زندگی اش بیش از پیش ناراحت شود. ولی گاه و بی گاه خود او در بین صحبت هایش، از چگونگی آسیب دیدگی دست چپش می گفت. از خاطره ی تلخ آن روزی حرف می زد که در جاده ای روستایی و در پشت سر گله ای گوسفند، مشغول راه رفتن بوده است که روی زمین چشمش به جسمی فلزی می افتد و همین که آن را بر می دارد، ناگهان مواد آتش زای جنگی در دستش منفجر و دو انگشتش قطع می شود. انفجار مین، پوست بدن و بازویش را نیز می سوزاند. می گفت که خدا او را خیلی دوست داشته که به سر و صورت و چشمانش آسیبی وارد نشده و به شکلی معجزه آسا از آن حادثه زنده بیرون آمده است. از این لحاظ خود را نسبت به خیلی از کودکان دیگر خوش شانس می دانست. آنهایی که اعضای مهمی همچون پای خود را از دست داده بودند و در کوچه های افغانستان مجبور به کشیدن تن خود بر کف زمین هستند و یا باید به کمک یک چوبدستی تا پایان عمر رنج ببرند. این جمله ی مادرش که به او گفته بود: "بخت یاری اش کرده که پا روی آن مین نگذاشته است" را با اندوه به یاد می آورد. به صحبت های دوست افغانستانی ام گوش می دادم در حالی که حالا اهمیت توصیه های خانم پوربابکیان و جمله ی آخری را که موقع خداحافظی گفته بود، بیش از پیش حس می کردم که "کسانی که پا ندارند قدر پا را بهتر می دانند."
با شریف تا آخر کوچه ی قاآنی، محل منزل مسکونی مان، را پیمودیم و در تمام این مدت گرمای شانه اش را زیر دستم حس می کردم. حرارتی که همراه با یک آشنایی دیرینه در من زنده بود. دوستی عمیقی که بزرگی آن از مرزهای ایران و افغانستان بسیار فراتر می رفت و قدمت آن به دوران کهن و نیاکان ما می رسید...

۱۵

بیش از سه هفته از بارش برف و زمین خوردنم می گذشت. خانم پوربابکیان پایم را جا انداخته و باند پیچی کرده بود. ولی درد آن کم و بیش ادامه داشت. یکی از آن بعد از ظهرهای سرد، که همگی برای دیدار آقابزرگ و بی بی جان نزدشان رفته بودیم، پس از این که آنها متوجه ی موضوع سُر خوردگی روی برف و آسیب دیدگی پایم شدند، به مادر توصیه کردند تا پایم را به آقای فرساد زایی نیز نشان دهد. گرچه به درستی کار و تجربه ی خانم پوربابکیان و این که در کارش وارد است، کاملاً ایمان داشتند ولی معتقد بودند که نظر دو نفر شکسته بند بهتر از یک نفر است و معاینه ی دوباره ضرری ندارد. توصیه ی خیرخواهانه ی آقا بزرگ و بی بی همچون بسیاری از حرف ها و سفارشات دیگرشان پذیرفته شد و فردای آن روز با مادر راهی خانه ی آقای فرسا دزایی شدیم؛ در حالی که نظر پدر بر این بود که اگر چند روز دیگر صبر کنیم، همین اندک درد هم از بین می رود و پایم خوب می شود و می گفت:
«خیلی ضرورت نداره که مزاحم آقای فرساد زایی بشید. بنده خدا به حد کافی گرفتار کارهای اداری، شهرداری و رسیدگی به کار بچه ها و خانه داریه و از طرفی بیماری روحی و دردسرهای همسرش هم قوز بالا قوز شده و فقط کم مونده که شما هم براش کار درست کنید..!»
آن مرد مهربان علاوه بر مسئولیت اداری اش در شهرداری خاش، درباره ی درمان زخم ها، شکسته بندی و همچنین استفاده از داروهای گیاهی نیز آگاهی داشت و از هر کدام چیزهایی می دانست و حتی بی بی صاحبجان نیز برای بعضی از دردهایش نظر او را می پرسید و به درستی کار او اعتقاد داشت. گرچه غالباً فرسادزایی به بی بی می گفت: «نَنِه، دردهای شما همه اش باده. وجودت رو باد صفرا و باد سرد گرفته!» سپس یک مشت داروی گیاهی و جوشاندنی به او توصیه می کرد.
البته او در زمینه های دیگر نیز خصوصاً هنگامیکه به موضوعی برخورد می کرد نظر می داد. مثلاً از بوته ها و گُل و گیاهی که با شرایط آب و هوایی آنجا وفق داشتند و به درد کاشتن در بلوارهای شهر می خوردند، که تا حدی به کارخودش نیز مرتبط می شد، گرفته تا ایراد گرفتن از آجر چینی های ساختمان در حال ساخت حسینیه ی شهر که به طرز ماهرانه و زیبایی توسط معمار خوب و یزدی شهر، استاد اکبر نعیم آبادی انجام گرفته بود. از اظهار نظر درباره ی اشتباهات تکنسین موتورخانه ی برق، تا چگونه قرار دادن میّت درون لحد و...و...و... اما همه می دانستند که تمام اظهار نظرها و ایرادگرفتن هایش صرفاً برای بهتر شدن کارها و از سر دلسوزی بود. مردی قد بلند و خوش سیما با قلبی رئوف و دستی سخاوتمند، که اغلب سیگاری در لای انگشتانش دیده می شد...
آقای فرسادزایی بیش از پدر، دوستی قدیمی ای با آقا بزرگ داشت و این موضوع موجب می شد که نسبت به مادر نیز حسی پدرانه داشته باشد و از معدود آشنایانی بود که مادر را به نام کوچک صدا می زد و او را دخترم خطاب می کرد.
در امتداد نرده های پسته ای رنگ محوطه ی بزرگ دبیرستان که در آن زمین سیمانی والیبال و در کنارش زمین بسکتبال با خط کشی های زرد نیز به چشم می خوردند، با مادر وارد کوچه ی تنگی شدیم که در میانه ی آن طاقی آجری قرار داشت و درست زیر آن طاق، خانه ی آقا سید چراغ ساز یعنی، پدر آقای عطاپور سینمای سیّار واقع شده بود که دری چوبی داشت و مانندِ ورودی مغازه اش با چند پله از سطح کوچه پایین رفته، وارد حیاطی پر از درختان انار می شد. از بالای دیوارها بر سر شاخ و برگ درختان، تعدادی انار با پوست ها ی تَرَک خورده از سرمای آن زمستان برفی و دانه های قرمز یاقوتی به داخل کوچه آویزان بودند. کمی جلوتر به منزل بی بی نهال می رسیدیم. همسر آقای نهالزایی و مادر عفت بانو خانم آموزگار مهربان سال های دبستان که هم نام مادرم بود.
در انتهای کوچه ی بن بست، حیاط بزرگی با دری دو لنگه و باز به چشم می خورد، به طوری که ناخودآگاه دَر ورودی حمام عمومی امراله در میدان ستون را به خاطرم می آورد! از دَم ِدَر تا پای پله های آجری قرمز رنگ ایوان خانه، سگ سفید بزرگی، که دُم زرد رنگش را تکان می داد، ما را همراهی می کرد. سگی آشنا که گاه گاهی سر و کله اش در کوچه و اطراف خانه ی ما نیز پیدا می شد و ما به او غذا نیز می دادیم؛ ولی همیشه تشویش گاز دندان سگ حوری کماکان با من بود و هنوز هم با دیدن هر سگی، حتی آشنا، دوباره آن خاطره ی بد در ذهنم زنده می شود. در جلوی ایوان و در بین اطاق های پر تعداد آن خانه، در داخل اطاق بزرگی که دَری چند لنگه با شیشه های بلند داشت، درخت خرمای کهن سالی با شاخ و برگ های سوزنی نامنظم در آن اتاق بدون سقف سر به آسمان برداشته بود، درست بسان پرنده ای در قفس یا محکومی به زندان ابد که سال های طولانی را با اندیشه ی فرار زندگی کرده و فقط موفق به خارج کردن سر و گردنش از آنجا شده باشد. درختی کم و بیش مشابه آن نخل تنومندی که در خیابان اصلی شهر مقابل مسجد بازار و بلندتر از تیر چراغ برق خودنمایی می کرد. همان درخت خرمایی که برخی از مردم از تنه ی بسیار کلفت و صبورش برای تکیه دادن دوچرخه ها استفاده می کردند...
خانه ی بزرگ فرسا دزایی از کمتر جاهایی بود که در حیاطش طاووس و مرغ شاخ دار دیده می شد و گربه های زیادی در کنار سگ، غاز، اردک، خروس و مرغ با جوجه هایشان و... همه با هم زندگی می کردند و تمام اینها در کنار رفتار های ناشی از مشکلات روحی خانم فرساد زایی، آن خانه را برایم مرموز و جالب تر می کرد.
در لابه لای صدای شرشر آب یک فواره ی قدیمی که از گذشته ی زیبای آن خانه خبر می داد و سر به زیر، در حوضی نیمه پر و مملو از لجن فرود می آمد و حرف های مبهم خانم آن خانه، صدای آقای فرساد زایی از ایوان بلند شد که با لحن محبت آمیز و پدرانه ی همیشگی مادرم را به اسم کوچکش می خواند و می گفت: «خوش اومدید. بفرمایید از این سمت...»
اتاق پذیرایی بزرگی بود با فرش دستباف بسیار زیبایی که در وسط آن پهن شده بود و دور تا دور آن را پشتی های خوش رنگی چیده بودند. بر دیوار روبه رو، تابلو فرشی از صحنه ی شکارگاه، جلب توجه می کرد. صیادی با تیر و کمان و آهوانی در حال فرار که پای یکی از آنان با تیر شکارچی زخمی شده بود. از اتاقی دیگر صدای آن خانم به گوش می رسید که بر سر کسی فریاد می کشید و او را با بهانه ای واهی و با تندی سرزنش می کرد. احساس می کردم که شاید حضور ما در آن خانه، موجب رفتار خشن تر آن خانم شده است! مچ پای دردناکم در دستان بزرگ آقای فرساد زایی بود و آن مرد مهربان بدون توجه به داد و فریادهای همسری که گفته می شد مشکلات روحی دارد، پایم را داخل آب گرم می مالید و همچون یک پزشک واقعی با دقت به معاینه آن مشغول بود. وقتی که برخی نقاط ملتهب را لمس می کرد، درد می گرفت و بی اختیار تلاش می کردم تا دستش را بگیرم و مانع کارش شوم، ولی او آرامم کرده، می گفت: «این که چیزی نیست انشالا هیچ وقت دردای بزرگ زندگی سراغت نیاند...» در همین حین، همسرش با یکی از دخترها، که سینی چای در دست داشت، وارد اتاق شدند. هنگام نوشیدن چای انگار دیدن دخترک موضوع مهمی را به یاد آقای فرساد زایی آورده باشد. سیگاری روشن کرد و پک عمیقی به آن زده، برای چند لحظه دودش را در سینه نگاه داشت. سپس رو به سقف اتاق دود آن را در هوا پخش کرد و رو به من گفت:
«خیلی سالا پیش از این، درست جلوی در همین خونه مچ پای خودم به شدت پیچ خورد. اون روز خبر بسیار بدی از شهرداری به من رسیده بود که می بایست به سرعت از خونه خارج می شدم. اون قدر عجله داشتم که نفهمیدم چطوری کفشامو پام کردم. در حالی که از درد مچ پا به خودم می پیچیدم و در حال از هوش رفتن بودم، به هر شکل خودم رو اداره کردم و کم کم از زمین بلند شدم و لنگ لنگان خودم رو به کوچه ی شما و مقابل منزلتون رسوندم. از سر کوچه تا ته اون پر شده بود از اهالی شهر، مادرت حتماً اون روز ا رو به خاطر می یاره! با صحنه ای آن چنان دردناک روبه رو شده بودم که دیگه درد شدید مچ پام رو احساس نمی کردم. در اون غروب هولناک، یکی از کارکنان شهرداری بر بالای تیر چراغ برق روبه روی منزل شما در اثر برق گرفتگی مثه تنه ی درختی سوخته و به زغال تبدیل شده بود. از قضا، حادثه همون روزی اتفاق افتاد که خدا این دختر قشنگ رو به ما عطا کرد و همسرم هم در اون غروب اردیبهشت ماه در حال درد کشیدن بود... بله عزیزم دردهای بزرگِ زندگی خیلی متفاوتند و همه چیز به تحمل ما بستگی داره.»
خودرا آماده کرده بودم برای گفتن این که گرچه آن روز، کودکی خردسال بودم ولی آن صحنه ی دلخراش را هنوز به خاطر می آورم که با فشار انگشت شست آقای فرساد زایی بر محل دردناک مچ پام، زبانم بسته شد.
در تمام مدتی که آنجا بودیم، همسر او تبسمی معنی دار بر لب داشت که گاه و بیگاه آن لبخند به پوزخندی کوتاه تبدیل می شد. به نظر می رسید که با خود چیزی را زمزمه می کند و یک بار هم که مادر احوالش را جویا شد در جواب با شعری چنین پاسخ گفت:
«اجزای پیاله ای که در هم پیوست بشکستن آن روا نمی دارد مست»
آقای فرسادزایی با باندی سفید دوباره مچ پایم را بست و ضمن تایید کار خانم پوربابکیان، رو به مادر کرده، گفت: «هر وقت از این اتفاقات می افته اول به خودم بگو. تعارف که نداریم. اینجا منزل خودتونه و از همه لحاظ به شما نزدیک تر.»
و ادامه داد که خوشبختانه فقط مفصل مچ پا کشیدگی سختی را متحمل شده و یک کوفتگی شدید است. باید یکی دو هفته دیگر هم به خوبی مراقبت شود تا بهبود کامل پیدا کند.

۱۶

زمان می گذشت و دوره ی دبستان و ابتدایی نیز به پایان رسیده بود. شب های کوتاه تابستان به سرعتِ چشم بر هم گذاشتن، تمام می شدند. هنوز سیر خواب نشده بودیم که صدای اذان صبح با نغمه سرایی پرندگان خنیاگر در لابه لای شاخ برگ درختان باغ ها و مزارع توامان در فضا پخش می شد. انگار صدای آغاز دوباره ی زندگی بود که سراسر حیات را به شکرگزاری از خالق هستی فرا می خواند... سحر از فراز قله ها رخت بر می بست و چادر نازکش را از روی آنچه شب در امتداد خود پنهان کرده بود، برمی گرفت و اولین پرتوهای نور به آهستگی از روی کوه های خاوری به زیر آمده، رنگ ساقه های خواب آلوده کشتزارها را نمایان می کردند. در نسیم بامدادان، نفس هوا تازه تر می شد و روشنایی از آسمان فرود آمده، شهر را دگر بار بیدار می کرد و آرام آرام در من این حس جوانه می زد که فصل زندگی ام نیز در حال نو شدن است...
حال و هوای کودکانه جای خود را به یک دگرگونی بنیادین و ژرف می داد که با همه ی زیبایی هایش، همراه بود با تغییراتی مرموز و ناآشنا. لحظاتی که لبریز می شدم از التهابی خوشایند که برای اولین بار شاهد آن بودم و گوشه های پنهان دیگری از وجود و درون را به من می شناسانید.
طی مدت کوتاهی پوست نازک، تن ظریف، استخوان های باریک و آن چهره ی کودکانه دستخوش تغیییراتی بسیار شده بود و حالا غول بلوغ در خواب نیز به سراغم می آمد و گاهی مرا تکان داده، بیدار می کرد. مقطعی از بهار زندگی را تجربه می کردم که با قبل تفاوت های فراوانی داشت. همان دگرگونی هایی که به طور طبیعی و به اشکال گوناگون برای تمام موجودات و همه ی طبیعت رخ می دهد و تقریباً همگان به شکلی از کش و قوسش عبور می کنند. گذرگاهی که دوست داری به تنهایی و خواستی مستقل از آن رد شوی، در حالی که وجب به وجبش نیاز به همراهی پدر و مادر، بزرگ ترها، راهنمایی آموزگاران و حضور دوستان خوب دارد و در آن راه پر پیچ و خم نقش همه ی کسانی که آگاهی درست و بیشتری دارند، می تواند بسیار مهم باشد و گاه حتی یک اشاره ی کوچک از سوی آنان در بهتر نشان دادن مسیر درست و انجام انتخاب های خوب تاثیرگذار و ارزشمند است.
انگار دریچه ی کوچکی که تاکنون از درون آن به جهان پیرامونم نگاه می کردم، تبدیل به پنجره ای بزرگ شده بود و گوشه های ناشناخته ی دیگری از هستی، مقابل دیدگانم نمایان گشته بودند. حسی تازه با من زندگی می کرد که در پرتویش می توانستم معیارهای دیگری را در نظر گرفته، با بلوغ و پختگی بیشتر اظهارنظر و انتخاب کنم...
در اولین روز ورود به مدرسه راهنمایی (دبیرستان) حسی وصف نشدنی داشتم. شب قبلش درست نخوابیده بودم و به فردا فکر می کردم. روزی که همه چیز رنگ و بوی تازگی داشت. مرحله ی تحصیلی جدید، محیطی ناآشنا، آموزگارانی با چهره های غریب و چندتایی از همکلاسی های تازه وارد، فضایی نو بود که در آن خود را بالغ تر و مستقل تر می دیدم و انگار پر از انرژی و اشتیاقی بودم برای خواندن کتاب های گوناگون، لذت پی بردن و آشنایی با مطالب متنوع و آموختن هرچه بیشتر...
شاید بتوان گفت که قدیمی ترین دوست من از دوران بچگی مصطفی بود. گرچه دوستان خاشی بسیار داشته ام که همگی خوب و به یاد ماندنی بودند و هستند.
آشنایی من با او هیچ رابطه ی مستقیمی با مدرسه رفتن نداشت و حتی پیش از آن و در سال های کودکی قبل از دبستان نیز همدیگر را به شکلی گذرا می دیدیم. اوقاتی که بی بی صاحبجان برای نماز و یا مناسبت های دیگر به مسجد می رفت و مرا نیز همراه خود می برد، در حیاط بسیار بزرگ فرش شده از آجرهای چهار گوش قرمز رنگ مسجد خاش با سایر کودکان بازی می کردم و گاهی اوقات او نیز به آنجا می آمد. پدربزرگش پیش نماز شهر بود و خانه ی آن روحانی عزیز دیوار به دیوار مسجد جامع قرار داشت که با دری به داخل باغ مسجد باز می شد. گاه او را در کمال آباد (کَهن کمال) دیده بودم. آن وقت هایی که دایی جان مجید، آنجا سپاهی دانش بود و خانواده ی مصطفی نیز به خاطر کار کشاورزی پدرش، آقا حسن دشتی، گاهی اوقات را در آنجا می گذراندند... همان روزهای بچگی که به شوق موتور سواری همراه دایی جان مجید تا کَهن کمال می رفتم. سوار بر موتور سیکلت بزرگ سیاه رنگش، روی باکِ موتور، جلوی او می نشستم. خود را به فرمان فلزی و براق آن موتور سیکلت که دایی جان می گفت از جنس استیل است، می چسباندم و از آن بالا، با کنجکاوی حرکت عقربه های کیلومتر شمار، دور موتور و سرعت سنج موتور سیکلت را دنبال کرده، شیفته علامت های ناآشنای داخل آن و تمام وسایل پر زرق و برقی می شدم که کاسه ی چراغ اصلی جلوی موتور را به زیبایی در بر گرفته بودند. عقربه هایی که آن وقت برای من همگی به منزله ی ساعت هایی بزرگ به شمار می آمدند. در حالی که راه خاکی زیر پای ما فرار می کرد، از خاش دور شده، در جاده ی سراوان رو به کمال آباد پیش می رفتیم. داخل آینه هایی که در دو سوی دسته ی فرمان نصب شده بودند، از دیدن انبوه گرد و خاکی که پشت سر ما به هوا بلند می شد، لذت می بردم و انگار هنوز بوی بنزینی را که از باکِ آن موتور سیکلت سیاه رنگ دیویسن به هوا برمی خاست، احساس می کنم، در حالی که صدای آن موتور بزرگ در گوشم طنین انداز است...
بعد از مهاجرت کوتاه مدت خانواده ی ما به زاهدان هم که فقط دو سال طول کشید، دوباره یکدیگر را به صورتی تصادفی دیده بودیم. در مدرسه ای که مرا نام نویسی کرده بودند و درست در همان کلاس درسی که من می رفتم، مصطفی نیز حضور داشت. مهاجرت کوتاه مدت به زاهدان به خاطر کار خانواده ی ما، شرایطی را مهیا کرد تا فرصت بودن در شهری بزرگ تر از خاش و با امکانات بیشتر را تجربه کنم...
زندگی در شهری با خیابان های متعدد دراز و طویل که صبح هایش را با صدای موتور سیکلت ها و خودروهای فراوان و مخصوصاً بوق متالیک تاکسی ها از خواب بیدار می شدیم. تاکسی های نارنجی رنگ که به گفته ی پدر اغلب پیکان بودند و در بینشان تک و توک بنز های ۱۸۰ و فیات های کوچک ۱۱۰۰ نیز دیده می شد و تا دَرِ دبستان، بارها پشت چراغ قرمز توقف می کردیم. ساکن شهری شده بودم که علاوه بر دبستان و دبیرستان های بیشتر، کتابخانه و کانون های فرهنگی برای کودکان و بزرگسالان، پارک های سرسبز و سایر امکانات تفریحی، ورزشی داشت و همچنین نشریات و روزنامه های گوناگون که به موقع از تهران می رسیدند. هر روز هواپیمای مسافربری بویینگی در آسمان شهر پدیدار شده، با صدای غرش خود، در و پنجره ها را می لرزاند و در فرودگاه مدرن آن روزگار شهر به زمین می نشست. همان فرودگاهی که اولین و خاطره انگیزترین سفر هوایی ام در آن دوران، از آنجا رقم خورد و از شوق آن سفر به یاد ماندنی، شبی را تا صبح در بیداری، خیال پردازی و تشویش به سر برده بودم.
بعضی اوقات یک هواپیمای بزرگ سبز رنگ نیز به زاهدان می آمد. یکی از دوستان دایی ایرج به نام میر مرادزی با آن سفر کرده و به پدر گفته بود که متعلق به هواپیمایی پاکستان است. میرمرادزی مردی سیاه چرده و کوتاه قد بود و فارسی را با لهجه ی سیستانی صحبت می کرد؛ ولی زبان بلوچی و اردو (پاکستانی) را هم خوب می دانست و کمی هم با انگلیسی آشنا بود. پدر می گفت که او دو رگه است. به این معنی که مادرش زابلی و پدرش پاکستانی بوده اند. معمولاً لباس بلوچی به تن می کرد و روی لباس محلی اش، کُت شیکی می پوشید. موهای کم پشت و تمیزش را به عقب شانه کرده، با پارافین معطر هندی برق می انداخت. از او و دیدارهایش با پدر یا با دایی ایرج فقط داستان فیلم های هندی را به خاطر دارم که از اول تا آخر آن را تعریف می کرد. یکی از سه سینمای آن روزگاران زاهدان، متعلق به فردی اصالتاً هندی به نام "ملک" بود و سینما نیز به نام خودش "سینما ملک" نام گذاری شده بود. در سینما ملک، فیلم ها را به زبان اصلی نمایش می دادند که بیشتر هندی بودند و گاهی اوقات هم انگلیسی. پدر می گفت که بیشتر مشتری های سینما ملک خانواده های هندی سیک و هندو و پاکستانی مقیم زاهدان هستند. همان هایی که از سال های دور و خصوصاً طی جنگ جهانی به زاهدان آمده و بعد هم آنجا ماندگار شده بودند و حالا برخی از نسل های بعدی آنها از جمله سردار سینگ گورمگ، آقای راج، دکتر ایوب خان و خیلی های دیگر از آن خانواده ها در همسایگی ما خانه داشتند. این افراد، در بازار زاهدان و سایر کارهای شهر به فعالیت می پرداختند و با بچه هایشان هم بازی شده بودیم.
اولین سال های دهه پنجاه را می گذراندیم. تعداد استان های ایران کمتر از امروز بودند و فقط چند شهر مهم از جمله زاهدان فرودگاه بین المللی داشتند... در فاصله ی حدوداً ده کیلومتری شهر تا فرودگاه، بلوار سرسبز و درختکاری شده ای ایجاد شده بود که در مسیر خود از کنار ایستگاه راه آهن می گذشت. خط آهنی که قطار آن از پاکستان می آمد و زاهدان آخرین ایستگاهش بود و قطار دوباره به آنجا بازمی گشت. واگن های آن قطار قدیمی، بیشتر از چوب ساخته شده بود و بسان اتوبوس های پاکستانی که قبلاً در خاش دیده بودم، بر دَر و پیکر این واگن های سبز رنگ نیز همچون دیوار برخی پارک ها پُر از انواع نقاشی، خطاطی واشکال عجیب و غریب بود...
آغاز اقامت ما در زاهدان با خاطره ی بدی همراه شد. صبح اولین جمعه ی ورودمان پس از صبحانه، همگی اعضای خانواده مسموم شدیم. گفته می شد که کسان دیگری هم در شهر به آن مسمومیت غذایی دچار شده اند و علت آن، یک نوع پنیر بوده است. آن روز هم مثل اغلب صبح های جمعه، بی بی صاحبجان برای دعای ندبه به مسجد رفته بود و خوشبختانه او دچار مسمومیت نشد. پس از صبحانه، همه ی افراد خانواده یکی یکی با علایم سردرد، حالت تهوع و سرگیجه بیحال می شدند. روز بسیار بدی بود که از آن لحظات پر از تشویش، تلاش های دایی جان مجید برای بردن بد حال ترها به بیمارستان همیشه در یادم باقی مانده است و در این کار همسایه ای به نام آقای راد از همشهریان پدر و آقای شریف زاده نیز به کمک آمده بودند.
در نزدیکی محل زندگی ما، یک آموزشگاه رانندگی بود که آقایی به نام شریف زاده از اهالی کرمان مدیریت آن را بر عهده داشت. تمام ماشین های آموزشگاه را، که حدود ده دستگاهی بودند، یکسری فولکس های به اصطلاح قورباغه ای تشکیل می دادند. فولکس هایی که بالای سقفشان تابلوی کوچک زرد رنگی نصب شده و بر روی آن نام "آموزشگاه رانندگی اتفاق" نوشته شده بود. همه ی آن ماشین ها مجهز به دو پدال ترمز و دوپدال کلاچ برای آموزش رانندگی بودند، به خاطر دارم که یک روز به مناسبت جشنی ظاهراً مهم، آقای شریف زاده تمام فولکس های بیتل شهر از جمله ماشین پدر را گرد آورده و رژه ای از خودرو ها بر پا کرده بود. صفی طولانی از ماشین ها و از تمام آن برنامه با دوربین بزرگی فیلمبرداری می کردند. فیلمی چند دقیقه ای و رنگی که لحظاتی از رژه ی آن ماشین ها را در خیابان اصلی، میدان بزرگ شهر که فواره های آب افشان داشت و در بلوار سرسبز فرودگاه به نمایش می گذاشت. ولی این موضوع وقتی برایم تبدیل به یک اتفاق جالب شد که بعدها آقای شریف زاده از آن حلقه فیلم کوتاه برای تبلیغ آموزشگاه رانندگی اش، "آموزشگاه اتفاق"، در سینماهای زاهدان و قبل از آغاز نمایش فیلم اصلی سینما استفاده کرد.
برای اولین بار بر پرده ی سفید سینما که هنوز هم برایم به منزله ی مرزی غیرقابل نفوذ بود که فقط شخصیت هایی چون غول یک چشم، فضانوردان سفینه آپولو، کینگ کُنگ و آکتورهای بنام و... در آن وارد می شوند، پدر و مادر را می دیدم که سوار بر فولکس بیتل قدیمی مان، داخل فیلم تبلیغاتی آموزشگاه رانندگی اتفاق و همراه با رژه ی فولکس ها ی قورباغه ای دیده می شدند...
دو سال اقامت ما در زاهدان بسرعت پایان یافت و گرچه از لحاظ روحی و عاطفی این گونه جابه جایی ها به ویژه برای بچه ها در بیشتر موارد زیانبار است؛ ولی گاهی خانواده به دلیل مسایل کار و زندگی، تصمیم به ترک شهر و دیار خود می گیرند و باید با آنها همراه شد و امروز هم مصطفی همراه خانواده اش به خاش بازگشته بود. دیدن دوباره اش در روزهای آغازین ورودم به مدرسه ی راهنمایی، یکی دیگر از جلوه های خوشایند آن محیط نو به شمار می رفت...
مدرسه ی راهنمایی، بر خلاف ساختمان دبستان که همه ی کلاس هایش از معماری قدیمی بهره می برد و سقف هایی گنبدی شکل داشت، ساختمانی نو ساز بود که در بنای آن، بیشتر از تیر آهن استفاده شده بود و سقف کلاس ها کاملاً صاف بودند، با دو محوطه ی وسیع و یک زمین فوتبال بزرگ که خارج از آن ایجاد شده بود. این موجب می شد که نسبت به ساختمان های اطراف و همچنین مدرسه ی قبلی، دبستان دوره ی ابتدایی، کمی مدرن تر جلوه کند.
نام آموزشگاه "مدرسه راهنمایی معماران دادگر" بود، به نامِ شخص خَیّری که بانی ساختش شده بود و از اولین مراحل طراحی تا پایان، کار ساخت آموزشگاه را به انجام رسانیده بود و گویی بسان نام فامیلی اش هم "معمار" بوده است و هم "دادگر"! زنده یاد حاج علی اصغر معماران دادگر که بجز مدرسه، بناهای بزرگ دیگری از جمله گاراژ خاش را نیز بنا کرده بود.
آن زمانِ، مدرسه ی راهنمایی در بیرون شهر در نزدیکی روستای کوچکی به نام کلاته ی حاجی قرار داشت. برای رسیدن به کلاس های درس می بایست از شمال شرقی شهر به آخرین نقطه ی جنوب غربی رفته، ضمن عبور از تمام خیابان های اصلی، که البته پنج، شش تا بیشتر نبودند، فاصله ی قابل توجهی را بپیماییم.
دور تا دور آن مدرسه تا چشم کار می کرد زمین کشاورزی بود. هکتارها گندمزار، زمین خالی بی شمار و بیابانی خشک که بیشتر به سمت جنوب گسترش می یافت و تا دامنه ی کوهها پیش رفته، به ابتدای جاده زاهدان- ایرانشهر، پادگان نظامی چشمه و محلی که کارهای ساختمانی فرودگاه جدیدِ آن روزها تازه در آنجا آغاز شده بود وصل می شد.
علاوه بر مزارع معمول سنتی، بخش مهمی از آن زمین ها زیر کشت گیاهی بود که تا آن زمان ندیده بودم و درباره اش خیلی کم می دانستم. گیاهی که با گندم و جو، شبدر و یونجه، بوته های گوجه فرنگی و بادمجان، هندوانه، آفتاب گردان و یا کشت هایی که تا آن موقع در جالیزها می شناختم، بسیار فرق می کرد.
آموزشگاه تحصیلی نو برای هر پایه ی دوره ی راهنمایی، چهار کلاس داشت. دوازده کلاس درس که با حروف الفبا دسته بندی شده بودند. هر صبحِ آموزشگاه با نیایش و سپاس خدا آغاز می شد و پس از آن هر از چند گاهی بنا به مناسبت های گوناگون، مدیر یا ناظم و یا یکی از آموزگاران سر صف برای دانش آموزان صحبت می کردند. صحبت هایی درباره ی تاکید رعایت موضوعات تربیتی، تشویق به مشارکت در همه ی امور مدرسه و یادآوری جدی گرفتن مسایل آموزشی و از این قبیل سفارش ها...
آقای مدیر و ناظم مدرسه ی راهنمایی غالباً در صحبت هایشان اشاره ای نیز به آن مزارع داشتند. مثلاً می گفتند: «بچه ها، عزیزان من توجه کنید. مکرراً می گویم، آموزشگاه تحصیلی ما در کنار زمین های کشاورزی است. دهقانان شب و روز در این زمین ها کار می کنند. زحمت فراوان متحمل می شوند. همه ی ما می دانیم که اصولاٌ کسی نباید بدون اجازه وارد کشتزارهای مردم شود، ولی به مدرسه نامه نوشته و هشدار داده اند که ورود به این مزارع کشت خشخاش مطلقاً ممنوع است و می تواند خطرناک نیز باشد! این کشاورزی ویژه با بقیه متفاوت است و مربوط به دولت می شود!»
و سپس با لحنی آمیخته به شوخی که شاید برای کاستن از شوک احتمالی ناشی از مطلب قبلی اش بود، حرفش را با گفتن این که بالاخره این یک کشت معمولی مثل یونجه ی گاو و گوسفند و علوفه ی دام نیست که رویش بالا و پایین بپرید، صحبتش را تمام می کرد.
"خشخاش" آن قدرها هم برایم کلمه ی غریبی نبود. آن را به دفعات شنیده بودم و خودبه خود مرا به سال های دور می برد. آن وقت ها که پسر بچه ای خردسال بودم. در آن شب پر هیجانی که هفت جای بدن بی بی صاحبجان را عقرب سیاه زده بود و صدای آن مرد حکیم که هنوز در گوشم طنین دارد. حکیمی که بوذرجمهر خوانده می شد و قبل از ترک خانه ی ما، محلولی سیاه رنگ را در داخل شیشه ی کوچک به دست پدر داد و گفت: «این دارو از ریشه ی خشخاش به دست اومده و برای آروم کردن بیماره. اگر بی قراری کرد، چهارده قطره به اون بخورونید. اثری معجزه آسا داره .» و باز تکرار کرده بود که فقط چهارده قطره... نام خشخاش که از سویی برایم نان های سنگک نانوایی شاطر رضا، دانه های ریز سیاه و سفید و رنگارنگ خشخاش روی آن و کارگر زابلی اش خدانظر را یادآور می شد. همان کسی که او را "نَظَرُک سیاه" صدا می کردند و هنگام کار سیگار اشنوی بدون فیلتر ارزان قیمتی می کشید که معمولاً از لبش جدا نمی شد. اغلب دو دستش به کار مشغول بودند و سیگار لای لبانش را به حدی فراموش می کرد که گاهی آتشِ ته سیگار به لبش می رسید. نَظَرُک سیاه هر چند لحظه یک بار با صدای بلند به افراد توی صف نانوایی می گفت: «خشخاشی یا ساده؟»
آن روز صبح هم توصیه های آقای ناظم پایان یافته بود و طی حرف هایش برای صدمین بار سفارش می کرد که کسی اصلاً نباید وارد مزارع کشاورزی شود. به ویژه این کشتزارهای دولتی خشخاش و... دانش آموزان به سوی کلاس ها می رفتند. هنوز حرف هایش در گوشم طنین داشت و کشتزار ها، حکیم باشی، نانوایی شاطر رضا، شاگردش نَظَرُک سیاه، و خشخاش، گیاهی که تا آن زمان درباره اش فقط دانه های ریز روی نان سنگک را می شناختم، از ذهنم می گذشتند...
زمان سپری می شد. هر روز کتابی نو ورق می خورد. برگ دفترها با خطوط منظم و نامنظم قلم، خودنویس و خودکار سیاه و به جوهر آغشته می شدند و لحظاتی پر از زیبایی را تجربه می کردیم. روزهای شیرین زندگی که پیش از آن که بشناسیمشان از دستمان می گریختند!
ترسیم یک روز زیبای بهاری در متن یک انشا در ساعت ادبیات، نوشتن خطی خوش با قلم نی در زنگ هنر، آزمایش غشای نیمه تراوا و یا پدیده ی اُسمز با استفاده از ویژگیهای هویج، ذوق و شوق برای نشان دادن تکالیف شب قبل، هیاهوی مدرسه هنگام تعطیل شدن و جاذبه هایی از این قبیل، لذت دیدار هر روزه ی همکلاسی ها و بودن با آنها در تنها جایی که عده ای را در آن سن و سال با هدفی مشترک دور هم گرد آورده بود، همه ی اینها بودند که به انگیزه ها کمک و پیمودن آن راه رو به بالا را آسان تر می کردند.
در امتداد جوی آب کلاته ی حاجی، راه مدرسه را طی می کردیم و از کنار آن مزارع می گذشتیم. برگ های سبز و رنگارنگ درختان که در آب نهر خیس می شدند و پرندگانی که از صدای گام هایمان به هوا برمی خاستند. قورباغه هایی که با ترس خود را به داخل آب می انداختند و کشاورزانی که با زمزمه ی سرودی محلی که خود معنایش را می دانستند، مشغول کار و زراعت خویش بودند. ساقه ها مانند بچه های همکلاسی آرام آرام قد می کشیدند و شاهد گذر زمان و عمری بودیم که بدون لحظه ای مکث، بی سر و صدا سپری می شد...
از پشت نرده های پیرامون حیاط مدرسه، نمای زیبای دشت سرسبز خشخاش کاری را تماشا می کردم و پسرکی را می دیدم که با فلاکس یخدانی شکل، پر از آلاسگاهای رنگی نزدیک می شود. یکی دو سال از من بزرگ تر به نظر می رسید و کم و بیش همه او را می شناختند. می گفت که به تنهایی از پشت کوه ها و روستاهای بلّری به شهر آمده است و در آن سن و سال برای کمک به خانواده مجبور شده بود به جای درس خواندن، برای یک کارگاه بستنی یخی یا اصطلاحاً "آلاسگافروشی" که به تازگی در خاش دایر شده بود، کار کند. بین ساعات استراحت زنگ تفریح برای فروش آلاسگا به اطراف مدرسه می آمد. اسمش جمعه بود و بعضی از بچه ها او را صدا می کردند و می گفتند: «جمعه بیا» و وقتی که برای فروش آلاسکا نزدیکشان می شد با او شوخی کرده، به اصطلاح دستش می انداختند و می گفتند: «بهت گفتیم جمعه بیا. یعنی، روز جمعه بیا نه امروز» و جمعه ها هم که معلوم بود، روز تعطیل است. البته همه ی بچه ها او را دوست داشتند و او نیز معنی شوخی ها را می فهمید و از آن حرف ها ناراحت نمی شد.
همان طور که سر خریدن آلاسگا یخی در حال صحبت با جمعه بودم، صدای غرش مهیبی بسان صدای رعد و برق های پی در پی از آسمان به گوش رسید! صداهایی آن قدر بلند و گوشخراش که حتی از فاصله ی نزدیک، به سختی می توانستم حرف های جمعه را بشنوم. به چشمان پر از سوال دوست افغانستانی و حالا همکلاسی ام شریف نگاه کردم و یاد حرف های پدرش در روز برفی افتادم؛ آنگاه که وسط حیاط خانه ی ما هنگام چای خوردن برای پدر و کارگران از حمله ی هواپیماهای جنگی شوروی به شهرشان در افغانستان روایت می کرد. از یک صبح زود غمگین زمستانی می گفت که خانه و کاشانه اش ویران شده و زندگی اش برای همیشه به هم ریخته بود. روز سیاهی که دست سرنوشت همسر وفادارش را از او گرفته و شریف را بی مادر کرده بود. آن روزی که میان حیاط یخ زده ی سال برفی کنار حوض آب نمای خانه ی ما، همه با تعجب به حرف هایش گوش می دادند و شاید تنها کسی که از شنیدن آن روایت دردناک و آن تجاوز وحشیانه تعجب نمی کرد و در چهره اش بی تفاوتی موج می زد، قدرت آروغی بود!
میان حیاط مدرسه، همه به آسمان زل زده بودیم و نگاه کنجکاو دانش آموزان به سوی آن پرنده ی آهنی نقره فام خیره شده بود. پرنده ای که در عمق سپهر لاجوردی به نهنگی در میان امواج خروشان اقیانوس نیلگون شباهت داشت. بسان آن ماهی های غول پیکری که آقا بزرگ سال ها پیش در خلیج فارس دیده بود و بارها داستانش را از او شنیده بودم. ولی این انتظار پر از تشویش دیری نپایید و خیلی زود معلوم شد که یک هواپیمای غول پیکر از تهران به خاش آمده است که این خود نیز در آن دوران اتفاق نادری بود.
همه به سوی بیابانی که میدان هواپیما نامیده می شد، می رفتند. زمین خالی گسترده و بی در و دیواری که از تاسیسات فرودگاه فقط یک میله فلزی بلند را داشت که بر سر آن پرچمی لوله ای شکل به رنگ سیاه و سفید همچون پوست گورخر نصب شده بود که به هنگام وزش باد از دور، شبیه آستین گشاد پیراهنی بزرگ به نظر می آمد. آستین پیراهنی بسیار بزرگ که فقط در اندازه های پیکر و دست غول یک چشمی بود که سال ها قبل برپرده ی سینما دیده بودم.
گاهی اوقات از آن زمین خاکی برای مراسم دیگر به ویژه نماز عید فطر هم استفاده می شد و در چنین مواقعی، اکثر شهروندان با لباس های نو در آنجا گرد می آمدند...
ماشین های شهربانی، ژاندارمری و همچنین چندین جیپ ارتشی تیپ زرهی نشان از آن داشت که حتماً شخص مهمی مهمان شهر شده است. عده ای هم که در طول زندگی هیچ وقت از نزدیک هواپیما را ندیده بودند، صرفاً برای تماشای پرنده ی آهنی به آنجا می رفتند. این دسته، غالباً از مردم محلی بودند. همان کسانی که از جاهای دور و نزدیک به خاش می آمدند و اغلب با شترهایشان سفر می کردند و همیشه اجناسی برای فروش با خود داشتند. آنها از کوه های اطراف و بیراهه ها می گذشتند، شب را در راه بودند تا به شهر می رسیدند. صبحهای زیادی در راه مدرسه آنها را می دیدیم که در ورودی گاراژ شهر یا داخل کوچه ی آسیاب، نزدیک تره بار فروشی شهنوازی و یا در میدانگاهی کنار بازار با شترهای خود به استراحت مشغولند.
دکان ها بسته شده بود و همه، کار و کاسبی خود را رها کرده، به میدان هواپیما می رفتند. پاسبان حمیدزهی با موتورش در خیابان شهر چرخ می زد و آقا بزرگ نیز با دو، سه تن از همقطاران خود و در حالی که کیف مشکی چرمی اش را با خود داشت، به سوی محل فرود آن هواپیما می رفتند. به او و انگیزه اش از همراه شدن با آن جمع فکر می کردم. به نیرویی که توانسته بود او را از باغ بزرگ و دو، سه کارگر بلوچ مخصوصاً برنجُک که بیشتر ساعات کار را در باغ با آنها می گذراند و آن همه سرگرمی که با گل و گیاه، درختان گوناگون، کیسه کردن قوره های انگور و همچنین خواندن کتاب امیر ارسلان و برای خود درست کرده بود، جدا کند و او را همچون لاستیکی سرگردان در دست موج مردمی که به سوی میدان هواپیما می رفتند، رها سازد! تردید نداشتم که پاسخم در آن کیف چرمی است. کیفی پر از نامه های اعتراض، شکایت و درخواست های بدون جواب درباره ی موضوع بیرون کشیدن جوی آب از باغ مورد مجادله با همسایه اش، محمود عباسی، مجادله ای که از ماه ها و شاید سال ها قبل ادامه داشت و این تنها بهانه ای بود که می توانست او را برای آمدن تا میدان هواپیما تشویق کند!
گرد و خاک به هوا برخاسته از دور، از فرود آن پرنده ی آهنی خبر می داد. یکی از آموزگاران مدرسه راهنمایی از اهالی بیرجند در حالی که از مدرسه خارج می شد، به دانش آموزان سال های بالاتر می گفت: «واقعاً خاش رو قابل دونستن که تا اینجا برای دیدار ما خودشون رو به زحمت انداختن» و در پاسخ به این پرسش آنها که مگر چه کسی آمده است؟ اظهار بی خبری کرد و گفت: «قراره شخص مهمی بیاد. اما این چیز ا رو هیچ کس نباید بدونه...!»
پدر هیچ گاه به شخصیت ها و نتیجه ی آمد و رفت هایشان به خاش اعتمادی نداشت و می گفت: «بجز خودِ آدم هیچ کس دیگه ای کاری برات انجام نمی ده. پس باید متکی به توانایی های خودت باشی و فقط به خدا توکل کنی.»
این بود که معمولاً نه تمایلی به چنین مراسم استقبال نشان می داد و نه در مراسم بدرقه ی کسی شرکت می کرد.
از انتهای خیابان اصلی شهر وانتی، که چند نفر افراد لاغر اندام پشت آن نشسته بودند، پیش می آمد. شخصی چاقالو با شکمی بزرگ که پرچمی سه رنگ را دور خود پیچیده و قیافه اش همچون دلقک ها خنده دار شده بود، بر فراز وانت با صدای بلندی که بیشتر به فریاد شباهت داشت، شعار هایی می داد که افراد داخل وانت مانند طوطی آن را تکرار می کردند. وانت جلوی مدرسه ی راهنمایی لحظه ای ایستاد و خیلی زود و با حرکتی ناگهانی که خاک خیابان همچون دود غلیظ کوره های آجرپزی از زیر لاستیک هایش به سر و روی رهگذران پاشیده شد، دوباره راه خود را به سوی میدان هواپیما از سر گرفت. بعضی از مردم در خیابان اصلی جمع شده بودند و در این میان صدای بی بی زیارتی از جایی دور شنیده می شد که حرف های همیشگی اش را تکرار می کرد و می گفت که "فرنگی ها اومدن، انگار آشوب دَجال بر پا شده..." و سخنانی اینچنین که فقط خودش می توانست متوجه ی مفهومشان بشود.
یکی دو ساعت بعد، خوشحال از تعطیل شدن زود هنگام مدرسه در راه رفتن به خانه بودیم که آموزگار بیرجندی را در حال بازگشت از میدان هواپیما دیدیم که از روبه رو می آمد و داخل پیاده رو از کنارمان رد شد. کمی خشمگین به نظر می رسید و با لحنی پر از گلایه به چند نفر از همکارانش، که آن سوی خیابان بودند، گفت: «انگار مردم رو داخل آدم حساب نمی کنن حتی از هواپیما پایین هم نیومدن! چه برسه به دیدار از شهر و رسیدگی به درخواست ها. سفرایی که فقط به درد جیب خودشون می خوره!»
از دیدن آقا بزرگ که توی حیاط خانه مشغول صحبت کردن با مادر بود، تعجب نکردم چرا که انتظار می رفت سر راهش به خانه ی ما بیاید و از مادر و همه ما خبری بگیرد. مخصوصاً امروز که معلوم بود حرف های بیشتری هم برای گفتن دارد. برخلاف آموزگار اهل بیرجند، آقا بزرگ از رفتنش به فرودگاه و میدان هواپیما، این که هیچ شخصیتی را ملاقات نکرده بود و خصوصاً اتلاف وقتش اصلاً ناراحت و گلایه مند به نظر نمی رسید؛ بلکه با خوشحالی می گفت: «گرچه کسی از اون طیاره پیاده نشد، ولی سفر اون روز هواپیما به خاش، برای دختر بچه ی یکی از اهالی شهر که شب قبل دچار سوختگی شدید شده بود، اسباب خیر و نعمت بزرگی از طرف خدا بوده و موجب نجات اون شده.» آقابزرگ در ادامه ی حرف هایش می گفت: «شخصی که با هواپیما برای بازدید از خاش اومده بود، دخترک آسیب دیده رو همراه خودش برای درمان فوری به بیمارستان ویژه ی سوختگی در تهران برد و نجات اون کودک از مرگ حتمی، بر تمام بازدیدها، درخواست ها، شکایت برای آب باغ و هر کار دیگه ای ارجحیت داشته و مهم تر بوده است.»

۱۷

درس زبان خارجی خود به تنهایی از تازگی های پس از ورود به مدرسه ی راهنمایی محسوب می شد، به ویژه در شرایطی که در شهری همچون خاش که مجموعاً سه دبستان و مدرسه ی راهنمایی و فقط یک دبیرستان رشته ی علوم تجربی در آن دایر بودند و در جاهای دیگر هم کمتر دانش آموزی در مقطع ابتدایی، شانس آشنا شدن با زبان های خارجی را پیدا می کرد و اصلاً از آموزشگاه های زبان خارجی و کلاس های مختلف امروزی خبری نبود و به همین خاطر، با پایان گرفتن دوره ی دبستان و آمدن به مدرسه ی راهنمایی، دیدن درس جدیدی به نام زبان خارجی، باز کردن کتاب انگلیسی از چپ به راست و همین معدود تازگی های ساده، برایمان به منزله ی ورود دنیایی نو به حساب می آمدند که خود به خود جاذبه ای ایجاد کرده بودند و موجب انگیزه ی بیشتر می شدند.
ورق زدن صفحاتی با حروف متفاوت و غریب، تصاویر رنگی، نقاشی ها و موضوعات جدید، به طور طبیعی موجب بروز و تحریک بیش از پیش حس کنجکاوی ما می شدند. مخصوصاً در روزگاری که هنوز خبری از گوشی همراه، اینترنت، کانال های متنوع ماهواره ای در تلویزیون، و از این نوع امکانات نبود و در جایی چون خاش که تلویزیون سراسری به تازگی راه اندازی شده بود و فقط دو کانال فعال داشت که آنها نیز تنها چند ساعت در شبانه روز برنامه پخش می کردند؛ هرچند در مقایسه با خیلی از کشورهای جهان به ویژه همسایگان ایران که فاقد حتی شبکه ی تلویزیونی بودند، داشتن همین دو کانال تلویزیونی نیز موضوع قابل توجه و مهمی به شمار می آمد.
در چنین شرایطی رفتن به مدرسه ی راهنمایی، تماس با تمام اجزا و حتی در و دیوار آن جذابیتی فوق العاده داشت و ایجاد شوق می کرد و همین بود که مشاهده ی حروف عجیب و غریب بر ورق های آن کتاب انگلیسی همراه با شنیدن مطالب و نام های خارجی ناآشنا نیز ما را به دنیایی دور و خیالی می بُرد و شاید بتوان گفت که آنجا برایم علاوه بر آموزشگاه، مکانی بود برای برقراری ارتباط با زوایای دنیایی متفاوت از آنچه تا آن زمان شناخته بودم.

همه ی این موضوعات هنگامی پر رنگ تر شدند که چند هفته پس از آغاز سال تحصیلی، یک روز مدیر مدرسه همراه آقایی خارجی به کلاس ما آمد و با قیافه ای مملو از رضایت خاطر گفت که امسال خوش شانسی به شما روی آورده است. سپس آن آقا را به عنوان آموزگار درس انگلیسی به دانش آموزان معرفی کرد و گفت: «ایشان دبیر زبان شماست مستر مک لوری که انگلیسی زبان هستند. از این فرصت ها همیشه دست نمی ده پس به نحو احسن استفاده کنید...»

گفته می شد که سپاهی صلح است. سپاهی صلح در خاش!؟ اینجا جنگی نبود که نیاز به سپاهی صلح باشد! چهره ی استخوانی روشن، لب های قرمز، دندان های سفید درشت و مرتب، موهای بور که در بغل ها و پشت سر اصلاح شده بود با فُکُلی در جلوی سر که بلندتر بود و همچون یال کوتاه شده اسب های قهوه ای رنگ در زیر نور آفتاب برق می زد. ریش و سبیلش را از ته می تراشید و همه ی اینها به انضمام گفتار انگلیسی با لهجه ی آمریکایی، قد بلندش در بلوز شلوار خاکی رنگ و تفاوت های بسیار دیگری که داشت، تیپ آمریکایی اش را بارزتر می نمود.
از لحاظ قد تنها کسی که در مدرسه ی راهنمایی از او پیشی می گرفت، دبیر ریاضیاتی بود به نام آقای نظام آبادی از اهالی کرمان. آنقدر بلند بود که بعضی دانش آموزان فضول او را پنهانی نردبان صدا می کردند. قدش چند سانتی از مستر مک لوری بلندتر بود. آقای نظام آبادی نیز پوستی روشن متمایل به قرمز داشت، اما صورتش پر از کک مک بود. او هم ریشش را از ته با تیغ می زد. ولی همچون بسیاری از مردهای ایرانی سبیل می گذاشت. سبیلی نسبتاً بلند که تا روی لب های بالایی اش می رسید. موهای حنایی متمایل به قرمز فرفری ریز و کم پشتی بغل های سرش را می پوشاند، به طوری که اگر از بالای پشت بام مدرسه به او نگاه می کردی، وسط سرش کمی متمایل به طاسی بود.
آقای نظام آبادی همیشه لبخندی بر لب داشت تا جایی که دو دندان درشت جلوی دهانش نمایان می شد و در خاطر باقی می ماند. او نیز مانند اکثر کرمانی ها فردی مهربان بود تا حدی که بر خلاف معمول، فضای کلاس های درس ریاضیات او از تمام کلاس ها شیرین تر شده بود و شنیدن نام جبر و مثلثات در ساعت اول صبح شنبه حس بدی برای خیلی از دانش آموزان ایجاد نمی کرد.
نظام آبادی بر خلاف مستر مک لوری، بیشتر اوقات کت و شلوار می پوشید و از بین آنها یکی از کت هایش را، که آجری رنگ بود، بیشتر به تن می کرد. شاید هم این کار او به خاطر هماهنگی بهتر با موهای قرمز حنایی و کک مک های صورتش بود.
آن زمان خیلی ها از حضور این آمریکایی در شهر صحبت می کردند، بخصوص خانواده های دانش آموزان مدرسه ی ما و هرکس در این باره حرفی می زد. خانواده ی ما نیز از این قاعده مستثنی نبود. به یاد دارم یک بار که همه جمع بودیم، پدر می گفت: «دستمزد ماهیانه ی این آموزگار آمریکایی از حقوق رییس فرهنگ خاش بیشتر است و علاوه بر این، مبلغی نیز به عنوان حق توحش می گیرد.» مادر که آن وقت ها کارمند فرمانداری بود، با تایید حرف پدر اضافه کرد: «آره. می گن مجموع حقوق ماهیانه و مزایاش به اندازه ی حقوق فرمانداره. ولی از راست و دروغش خدا خبر داره.»
بی بی صاحبجان در حالی که با دستمالی عکس عمه جمیله را تمیز می کرد و ظاهراً مثل همیشه از دوری دخترش دلتنگ بود، با لهجه ی شیرین بمی- کرمانی اش می گفت: «هر چقدر حقوق بگیره کمه!! چون بیچاره از همه ی کس و کاراش دور افتاده. بنده خدا از اون سَر دنیا این همه راه اومده تا اینجا، خدا می دونه مادِرِش چقدر دلتنگ و ناراحته؟!» و پدر برای این که نظری داده باشد، رو به بی بی می گفت: «می خواست نیاد! کسی دعوتش نکرده بود!» و بی بی صاحبجان با همان سادگی همیشگی پاسخ می داد: «نه مادرجان، اشتباه نکن. اتفاقاً اینا رو دولت دعوت می کنه...»
وقتی درباره ی حق توحش از پدر سوال کردم، او پس از نگاهی معنی دار به مادر و مکثی کوتاه، ابرویش را خاراند و با لحنی تاسف بار و صدایی که انگار دوست نداشت به گوش کسی برسد، پاسخ داد: «یعنی این که میون وحشی ها زندگی می کنه. انگار اینجا رو با جنگل های آمازون و یا ته آفریقا اشتباه گرفتن.» بعد ادامه داد: «البته عده ای هم که اینجا توی خیابون دنبالش راه می افتن مقصرند. شاید بی بی زیارتی حق داره که می گه خر دجال دیدَن!» و این از معدود مواردی بود که پدر به بی بی زیارتی حق می داد!
با خودم فکر کردم که پدر راست می گوید؛ چون وقتی مستر مک لوری در خیابان اصلی شهر راه می رفت، اکثر مردم کوچه، بازار جوری نگاهش می کردند که گویی جانور جدیدی دیده باشند. احتمالاً او نیز از این که تا این حد مورد توجه قرار می گرفت، ناراحت نبود و شاید خوشحال هم می شد. وقتی زنگ آخر مدرسه را می نواختند و همه دسته دسته از در بزرگ خارج می شدند، عده ای از دانش آموزان تا آنجا که می توانستند و به مسیر خانه شان می خورد، دنبال مستر مک لوری راه می رفتند. صحنه ای که یک غاز گردن دراز را در پیش و جوجه هایش را که به دنبال او آرام آرام می رفتند، تداعی می کرد. کم کم هرکس به محل زندگی اش نزدیک می شد، به راه خود می رفت و در نهایت، فقط چندتایی پشت سرش بودند که تا آخر با او می ماندند. مک لوری هنوز خیلی کم فارسی می دانست. بدون آن که پشت سرش را نگاه کند، به راه خود ادامه می داد. گاهی هم دو، سه کلمه انگلیسی می پراند که البته پاسخی نمی شنید جز خنده ی بچه ها و شوخی هایشان. ولی، وای از آن روزی که چشم بی بی زیارتی به این گروه می افتاد. طبق معمول با پرخاشگری شروع می کرد به بد و بیراه گفتن به فرنگی ها و سایر خارجی ها و سپس او نیز دنبال آنها راه می افتاد و به هر کس در راه برخورد می کرد، فریاد می زد: «آخرُ لزمان رسیده و این همون خر دجاله.» و حرف هایی از این قبیل که گرچه خیلی ها مفهوم آن را نمی دانستند، ولی آن قدرها هم تهی از معنی نبودند...!
چندی بعد، مستر مک لوری دوچرخه ای سیاه رنگ خرید که مرا به یاد دوچرخه ی آقای شیوخ و انباری قدیمی می انداخت. از آن موقع به بعد، اغلب با دوچرخه رفت و آمد می کرد و به همین خاطر دیگر کمتر کسی می توانست با پای پیاده دنبالش راه بیفتد و در طول مسیر، معرکه ای برپا شود.
زمان سپری می شد. به تدریج او زبان فارسی را می آموخت. با آداب و فرهنگ مردمی که میزبانش بودند، خو می گرفت. برای صرف چای به قهوه خانه ی داخل بازارچه می رفت. از خوردن کباب کوبیده های داغ و خوشمزه ی اکبر کبابی لای نان سنگک خشخاشی لذت می برد. با خیلی از اهالی شهر آشنا شده بود. سعی داشت با همه فارسی حرف بزند و ضمن معاشرت، به این شکل دوستان بیشتری پیدا کند. خانه ای بزرگ در خیابان اصلی شهر و مجاور حمام خالو دهقانی، که آن زمان برای مرمت تعطیل شده بود، اجاره کرده بود و کم کم زندگی خود را در غربت سر و سامان داده، به آن عادت می گرفت. گرچه گفته می شد که از تنهایی در آن خانه با حیاط بزرگ به قول بی بی جان "دَرَم دَشت" پشت خزانه ی حمام می ترسد. خصوصاً به خاطر شایعاتی که درباره ی آن حمام قدیمی در شهر پخش بود. صداهایی که از خزانه ی تاریکش شنیده می شد و راهروهای تنگ، تو در تو و نمناک آن و... که باعث می شد تا بیشتر احساس نگرانی کند! شاید به همین دلیل، بیشتر اوقات فراغت خود را با آقای فروغی، دبیر زبان انگلیسی اهل زابل، می گذراند.
فروغی، مردی بسیار مهربان و خوشرو بود. قدش کوتاه و اندامی نسبتاً لاغر داشت. عینکی فتوکرومیک که برای ضعف بینایی بود به چشم می گذاشت. موهای تمیز تقریباً بلندی داشت و همه ی اینها به اضافه ی کیف چرمی کوچکی که غالباً هنگام راه رفتن به دست می گرفت و همچنین نوع لباس پوشیدن و طرز حرف زدن، قیافه اش را بیش از بیش به شکل و شمایل دبیر زبان نزدیک می کرد. لیسانس زبان انگلیسی اش را از دانشگاه اصفهان گرفته بود و هنگام درس دادن، در هر فرصتی، این موضوع را یادآور می شد و به رخ سایرین می کشید.
البته باید گفت که در آن روزها، تعداد دانش آموختگان لیسانس خیلی زیاد نبود. مخصوصاً از دانشگاه شهرهای بزرگی چون اصفهان و شاید او حق داشت که تا آن حد به این موضوع ببالد. ضمن این که آقای فروغی دبیر با سوادی هم بود و دانش آموزان کلاس هایش می گفتند که انگلیسی را نه تنها خوب درس می دهد، بلکه خوب هم تلفظ می کند و ما این مطلب را هنگام حرف زدنش با مستر مک لوری به خوبی می دیدیم.
هنگام قرار گرفتن کنار مستر مک، قدش تا کمر او می رسید. شاید بتوان گفت که علاوه بر همکاربودن از دیگر نقاط مشترک برای دوستی آن دو نفر، صحبت کردن به زبان انگلیسی و همچنین غریب بودنشان در خاش بود.
یک سال و شاید کمی بیشتر از آمدن مستر مک لوری سپری شده بود، طی این مدت او بسیاری از اصطلاحات زبان خارجی را که اصولاً به دانش آموزان سال های بالاتر درس می دهند، به ما آموزش داده بود. اکثر دانش آموزان با کتاب فرهنگ لغت زبان انگلیسی آشنا شده و برخی یک جلد آن را خریده بودند که این موضوع برای دانش آموزانی در ابتدای دوره راهنمایی در خاشِ آن روزگاران و با آن همه کم و کاست ها بسیار جالب و پر اهمیت بود. توجه اغلب دانش آموزان به خواندن و یادگیری، مستر مک لوری را تشویق کرده بود تا با انگیزه ی فراوان و به طور رایگان کلاس های فوق برنامه ی زبان بگذارد و حضورش در مدرسه و برای شاگردان سودمند تر باشد.
روزهایی هر چند انگشت شمار که به همت مسئولین مدرسه ی راهنمایی به ویژه آقای نظرزایی، آموزگار ادبیات فارسی که تاریخ را نیز خوب می دانست و گاه گاهی بعضی از کلاس های ریاضیات را نیز اداره می کرد، برای گردش علمی- تفریحی از شهر خارج می شدیم؛ بیشتر اوقات او یک موضوع تاریخی را طرح و سپس درباره ی آن از دانش آموزان سوالاتی می کرد. موضوعاتی در مورد پایتخت های کهن ایران، شهر پرسپولیس، هگمتانه، پاسارگاد و قدمت تاریخ ایران باستان،خدمات ایرانیان به گسترش علم و دانش و... و...
طرح این موضوعات مهم توجه مستر مک لوری را بیش از پیش به فرهنگ و تاریخ ملت ما جلب می کرد و به گفته خودش: بر علاقه او برای آموختن زبان شیرین فارسی می افزود.
در یکی از همین گردش های علمی- تفریحی بود که یک بار آموزگار تاریخ، تصویری از سنگ نبشته ی سخنان کوروش، پادشاه بزرگ هخامنشی، را با خود آورده بود و برای همه خصوصاً مستر مک لوری، که او نیز همراه سایرین در این اردو شرکت کرده بود، مطالب آن سنگ نبشته را توضیح می داد.
در قسمت بالای لوح، به زبان بابلی، خط میخی و در پایین آن ترجمه ی فارسی آن سنگ نبشته حک شده بود. با همان مضمونی که همگان کم و بیش می دانند: «منم کوروش، پسر کمبوجیه، شاه هخامنشی، شاه ایران، پادشاه بابِل، شاه چهار گوشه جهان، شاه توانمند، شاه دادگستر، و... و... و...»
مستر مک لوری نیز طی این مدت بارها سر کلاس هایش از کشورهای دور و جاهای ناشناخته ای که دانش آموزان ندیده و یا اصلاً نامشان را نشنیده بودند، سخن گفته بود و با حوصله ی زیاد به پرسش بچه ها مفصل پاسخ می داد...
مستر مک لوری به آبادی های حومه ی خاش رفت و آمد می کرد تا آن گونه که خودش می گفت از هر فرصتی برای محکم کردن دوستی ها و نزدیک شدن به دیگران استفاده کند و هر مانعی را که سد راه دوستی ها می شود، از میان بردارد و این ضرب المثل فارسی را که "از محبت خارها گُل می شوند" بر زبان می راند و اگر چه خوب آن را تلفظ نمی کرد، ولی ظاهراً به درستی یاد گرفته بود...
گاه گاهی با خود کتاب داستانی به زبان انگلیسی به کلاس می آورد و آن را شمرده شمرده برای دانش آموزان می خواند. شنیدن داستان های نویسندگان و نام هایی چون ژول ورن، مارک تواین، جاناتان سویفت و... برای دانش آموزان و شاید خیلی های دیگر همچون شنیدن نام درختان ناشناخته و یا حیوانات، عجیب و غریب بود و سوای آموزش زبان خارجی، خود این موضوع یعنی، ِآشنایی با دنیاهای دیگر هر چند به اندازه ای چنین اندک، خیلی از دانش آموزان را خوشحال و بیش از پیش به آموختن ترغیب می کرد.
یک روز مستر مک لوری داستان دریانوردی را به انگلیسی خواند و با فارسی کمی که می دانست، دست و پا شکسته آن را ترجمه کرد. بسیاری از دانش آموزان برای اولین بار ماجرای دریانوردی را می شنیدند که در یکی از سفرهای دریایی بر اثر توفان کشتی اش می شکند و بیهوش می شود و آب او را به ساحل می رساند. هنگامی که در خشکی بیدار می شود، خود را در میان مردمی کوتوله می بیند. کوتوله های لی لی پوت که دست و پایش را بسته بوده اند... محو شنیدن داستانش شده بودیم. قصه ای که ناخودآگاه یاد پسرعمه پدر، آقای افروغ و ماشو نیلی پور مرد کوتاه قدی (نانوُ) که همراهش بود، را برایم تداعی می کرد...؛ داستان ادامه داشت و ما می شنیدیم که دریانورد در سفر دریایی دیگری راه خود را گم می کند و هنگامی که دیگر امیدی به رهایی از امواج دریای بیکران نداشته است، ناگهان جزیره ای پرنده را در آسمان می بیند. مردمان جزیره پرنده آن دریانورد را از آب گرفته، بالا می برند! مردمانی که خود را دارای دانش فراوان می دانسته اند. آنها بیشتر وقت خود را بر موضوعاتی ظاهراً خنده دار مانند تولید نور از خیار، ساختن بالش از سنگ و یا تشخیص دشمنان با آزمایش کردن مدفوع، می گذرانده اند... و همین طور داستان سفر آن مرد ماجراجو به سرزمینی که در آن اسب هایی باهوش بر انسان هایی وحشی فرمانروایی می کردند..! همه اینها از کارهای جالب و مفید آن آموزگار بود. خواندن داستان هایی به زبان خارجی، داستان های گوناگون وماجراهایی اینچنین که سفرهای گالیور نام داشت. دریانوردی که خیلی از دانش آموزان آن روز برای اولین بار نامش را می شنیدند.
علاوه بر آموزش زبان به شیوه های گوناگون، چند ماه پیش از رفتنش از خاش، او به کمک دیگران مخصوصاً آموزگار مهربان ورزش، آقای میربلوچ و همچنین آقای فروغی، با تغییراتی اندک در فضای بزرگ بازی دبیرستان برای اولین بار زمین تنیسی درست کردند و از آن پس در فرصت هایی که پیش می آمد، دانش آموزان علاقه مند و دیگران با آن بازی آشنا می شدند...
البته این آموزگار زبان انگلیسی تنها فرد خارجی ای نبود که در شهر دیده می شد. شهروندانِ غربی دیگری هم گاه و بیگاه به چشم می خوردند. سال های دهه ی یک هزار و سیصد و پنجاه خورشیدی سپری می شدند. سر و صدا و برق پول های فروش نفت چیزی نبود که شرکت های خارجی و غیره بی تفاوت از کنار آن بگذرند. این موضوعات کم کم خارجی ها را روانه ی ایران می کرد و خاش هم از این قضیه ی به اصطلاح سازندگی مستثنی نبود. تک و توک مهندسین، تکنسین ها و کارگران اروپایی با ماشین هایی که بر آنها آرم و نام شرکت هایی چون پارادایس، ایتال کنسول، اسکاپانیوس؛ ایران پی و سایر شرکت های خارجی راهسازی، ساختمانی، حفاری، تلفن و غیره نقش بسته بود، در شهر دیده می شدند. موضوعی که هنگام دور همی اعضای فامیل و دوست و آشنایان، خصوصاً شب های جمعه، بهانه ای بود برای گرم کردن محفل بحث و گفت وگو. هر کس از دری حرفی می زد و نظری می داد. صحبت هایی که گاهی تا وقت خوردن شام و بعد از آن نیز ادامه می یافت و این گونه بود که ما بچه ها نیز به طور تصادفی از آن حرف ها و نظرهای متفاوت آگاه شده، جسته و گریخته سخنان پراکنده ای می شنیدم که می گفتند:
«غربیا حسابی هجوم آوردن...»
« ای بابا کاش همه ی هجوما این جوری بود و باعث ساخت و ساز می شد...»
«بندگان خدا ساده نباشید! اینا برای پُرکردن جیب خودشونه نه برای ما...»
و حرف هایی از این قبیل...
آقا بزرگ که گوشش خوب نمی شنید و از قدیم مشکل شنوایی داشت، به آن جمع خانوادگی نگاه می کرد و گاهی با لهجه ی شیرین کرمانی و نگاهی پراز سوال، می پرسید:
«اینا دارن چی می گن؟ خسته نمی شن این قدر حرف می زنن؟»
وقتی پاسخ می دادیم که از خارجی ها صحبت می کنند. او نیز فوراً یاد آلمانی ها می افتاد و می گفت:
«بایستی خود ما ایرانی ها کار کنیم و روی پامون بایستیم. اگه همه مثل آلمانی ها کار کنن، اوضاع خوب می شه»
این درست لحظه ای بود که همسرش، بی بی جان رخساره، حرف او را قطع می کرد و مانند کسی که فرصتی مناسب برای تلافی کردنِ بعضی بدخلقی های آقا بزرگ یافته باشد، رو به او می گفت:
«کری کم بود که حالا گرفتار فراموشی هم شدی! مگه آلمانا نبودن که جنگ راه انداختن. مردم بیگناه رو دسته دسته به اسیری می بردن و می سوزوندن و کارشون فقط خرابی و مرگ و نابودی بود.»
آقا بزرگ اگرچه این جملات را خوب نمی شنید، ولی گویی حدس می زد که مادر بزرگم چه می گوید؛ با این حال واکنشی نشان نمی داد که بی بی رخساره ناراحت نشود. در عوض با مهربانی می گفت:
«گناه اون کارای بد و خرابیا گردن فاشیستا و نازیاست نه همه ی آلمانیا! باید اینا رو از هم جدا کرد.»
بعد هم با یک شوخی که فقط خودشان دو نفر می فهمیدند، بحث را فیصله می داد و همه را به شام خوردن فرا می خواند و اگر مثل اغلب پنجشنبه شب ها کله پاچه روی سفره بود، آقا بزرگ از مادرم می خواست مغز را جلویش بگذارد تا دُشپُت را، که آقا بزرگ به آن "خِرِفتو" می گفت، از درون مغز گوسفند خارج کند. اعتقاد داشت که خوردن آن از یک سو صحیح نیست و از طرفی می تواند باعث خِرِفتی و کم عقلی شود.
گاهی از آن شب ها، تعدادی از افراد فامیل دور یک رادیو گرد آمده، سر ساعت مشخصی، برنامه ی قرعه کشی بلیط های بخت آزمایی را دنبال می کردند. در آن لحظه تقریباٌ همه آرام می گرفتند و حتی تمام شهر در سکوت فرو می رفت. فقط صدای گوینده ی رادیو بود که از حیاط خانه ها در هوا پخش می شد و به گوش می رسید و شماره هایی که یکی یکی خوانده می شدند. صحنه ای که برخی بازی های دسته جمعیِ را تداعی می کرد، با این تفاوت که خواندن شماره های بخت آزمایی خیلی زود پایان می یافت و لحظاتی بعد بلیط های پاره و یا مچاله شده در گوشه و کنار رها می شدند و یا در سطل زباله جای می گرفتند. آقا بزرگ هیچ وقت از آن بلیط ها نمی خرید. ظاهراً اعتقادی به آزمونِ بخت نداشت و می گفت که هرگز کسی را به چشم خود ندیده است که با چنین بلیط هایی برنده شود و بدون زحمت به جایی برسد، مگر با مال حرام و دزدی که آن هم خیر ندارد.
پس از کاوشی که گاه طولانی هم می شد، سرانجام آقا بزرگ دُشپُت، خرفتو، را که به اندازه ی یک دانه عدس بود، جدا می کرد و داخل یک نعلبکی گذاشته، به همه نشان می داد و با اشاره به کله ی گوسفند می گفت:
«مگه می شه از مغز به این خوبی فقط به خاطر وجود این یه ذرهِ خِرفتو چشم پوشی کرد!؟»
انگار پس ازسال ها دوباره آلبوم عکس داخل انباری خانه ی پدری در حال ورق خوردن بود.
تصویر آقا بزرگ با سبیلی چهارگوش بر پشت لب و درست زیر سوراخ های بینی اش که اکنون با حرکات لب و دهان و تکرار نام "آلمان ها" بیشتر خودنمایی کرده، بیش از هر زمان دیگر پاسخی بود برای برخی سوالات مبهم که تا چند سال قبل ذهن کودکی خردسال را درباره ی عکس قدیمی توی قاب و هویت صاحب آن تصویر پُر کرده بود.

۱۸

با آغاز فصل گرما، بسیار اتفاق می افتاد که صبح ها وقتی با تابش نور آفتاب بر روی تخت خواب هایمان داخل حیاط، از خواب بیدار می شدیم، بر سطح زمین و باغچه ها، بر ساقِ بوته ها، بر تن درختان، روی لحاف و رخت خواب ها، بالای دیوار، پشت بام و همه جا پر از ملخ بود! جانورانی که با پاهای کوچک و خاردار خود به همه چیز چسبیده، باغ ها و مزارع را به اشغال درمی آوردند و در تمام گوشه و کنار شهر به چشم می خوردند. پدر می گفت که اینها از سرزمین های دور می آیند. از بیابان های سرد شده و حتی از صحرای آفریقا، چیزی از برگ درخت، ساقه ی گیاه و هر چه سبز است، بر جا نمی گذارند و بلای جان کشاورزی هستند...
فصل امتحانات تازه پایان یافته بود و مدارس تعطیل شده بودند و حالا نوبت استراحت، تفریح و بازیگوشی بچه ها فرا رسیده بود. هلیکوپترهای مبارزه با آفات از هوا و سپوران و ماموران شهرداری در روی زمین مشغول پاک سازی پیاده روها و از بین بردن ملخ ها بودند و دهقانان با نگرانی به مقابله با تهاجم آن میهمانان ناخوانده ی موزی می پرداختند. زمانی که کشتزارهایی مورد هجوم ملخ ها قرار می گرفتند و همان زمان، آغاز روز شاد ملخ بازی ما بود.
هر کس برای خود ملخی می گرفت و سعی می کردیم تا ملخی قوی و درشت باشد. نخی نازک و بسیار بلند به یکی از پاهای ملخ می بستیم و در محیطی باز که آن روزها در اطراف شهر فراوان یافت می شد، ملخ ها را پَر داده، رها می کردیم و خود نخ به دست دنبال او می رفتیم. هر جا فرود می آمد، نزدیکش شده، با صدای پایمان دوباره ملخ را پرواز می دادیم و گاه این راهپیمایی تا بیابان بیرون شهر نیز ادامه می یافت. تازه آنجا در می یافتیم که ملخ به سختی خسته می شود و عجیب تر برایمان این بود که آن همه انرژی را در کجای آن جثه ی کوچکی که تمام طول آن به اندازه ی یک مداد هم نبود، ذخیره می کند!
سرانجام او ما را خسته می کرد. نخ را از پایش باز و در بیابان رهایشان می کردیم. تمام حرکات ریزش خبر از دستگاهی با یک طراحی استادانه و بسیار هوشمند می داد. دو چشم با روکشی شیشه ای مانند که نسبت به سایر اندام های آن جانور اندازه ای بزرگ تر داشت و تقریباً همه ی کله اش را تشکیل می داد، با دو شاخک بلند شبیه آنتن های رادیو بر بالای آن سر کوچک. بال هایی چندلایه و پاهایی نازک با خارهایی اره مانند که مرا متحیر خود می کرد. پس از رها کردن ملخ ها، پَر زدن های سریع و پرواز زیبایش را، که هیچ شباهتی به دیگر پرندگان نداشت، تماشا می کردیم. پرزدن هایی که بالگردهای مبارزه با آفات را تداعی می کرد، ولی در اندازه هایی بسیار کوچک و پیچیده تر! آن قدر با نگاه، تعقیبشان می کردیم تا کاملاً دور و از نظر محو می شدند و چه بسا دوباره راه کشتزارها را پیش گرفته، به سوی ساقه ها می رفتند...
پس از گذشت مدتی، تمام آن مزارع پر می شدند از گل های رنگارنگ و زیبای بدون عطر و بو! که دیدنشان دشت های گسترده ی شقایق را به خاطر می آورد. گلبرگ هایی به رنگ قرمز، بنفش، صورتی خصوصاً سفید که در میان خود کپسولی سبز رنگ را در بر گرفته بودند. کپسولی که هر چه بیشتر رشد می کرد و بزرگ تر می شد، مانند جوجه هایی که سر از تخم درآورده، بیشتر خود را نشان می داد و با گذشت زمان گلبرگ های پیرامونش نیز رنگ باخته، بر زمین می ریختند. گلبرگ های خشخاش از همه ی کشتزارها؛ در دست بادهای گرم و غبارآلود خاش رها شده بودند و گاه همچون غنچه های پَر پَر که هرگز مجال باز شدن نیافته باشند، بر سطح کوچه و خیابان نیز به چشم می خوردند...
همراه شریف از امتحانات مدرسه برمی گشتیم. دیدن مزارع گسترده خشخاش که به گُل نشسته بودند با گل های رنگارنگ چشم را خیره می کرد، ولی برای شریف دیدن آن کشتزارهای زیبا موضوع جدیدی نبود. گیاهی که آن را در گویش محلی خودش "کُکنار" می نامید. لحظه ای ایستادیم و او با لحنی پر احساس پرسید: «چه جالب! اینجا هم خشخاش می کارند؟ درست مانند افغانستان و به همان زیبایی!» به او گفتم: «خُب اینم یه نوع کشاورزیه.» فوراً حرفم را با قَهقه ی خنده اش قطع کرد و گفت: «می دونم کشاورزیه اما سر آخر از اون، موادی به دست می یارن که می تونه کار و کشاورزی و همه چیز رو به باد بده. این گلای خوش رنگ بدون بو، خطر اعتیاد رو هم با خود دارند.» با همان سادگی سال های نوجوانی گفتم: «شریف جان، نگران نباش. خود آقای ناظم بارها توصیه کرده تا هیچ کس به این مزارع نزدیک نشه، چون از طرف دولت اداره می شند.» چهره اش بیشتر در هم رفت و انگار که از حرف من تعجب کرده باشد، گفت: «مزارع دولتی برای خشخاش و تریاک!؟» و سپس با همان آرامش همیشگی که در چشمان درشت سیاهش دیده می شد، آهی کشید و حرفش را این گونه ادامه داد که اتفاقاً این موضوع، نگرانی را بیشتر می کند! همین جور حرف ها، برخی را در خانواده و شهر ما به سوی کارهای خلاف، اعتیاد و هلاکت کشانید. بهانه می کردند که راه دیگری برای درآمدزایی ندارند و این گیاه را به این منظور می کارند. البته در آنجا بسیاری از کشاورزان واقعا از ناچاری به کشت خشخاش و تولید تریاک رو می آورند. آنها می گفتند از فرط فقر و درآمد ناچیزشان به این نوع کشت رو آورده اند! ولی ایران چرا؟ اینجا که نفت و این همه ثروت دارید و خیلی معادن دیگر که هیچ کس از آن خبر ندارد. چرا باید دهقانان به جای گندم و جو و کشت های دیگر، زمین را زیر کشت خشخاش ببرند و این زهر را تولید کنند؟ در پاسخ شریف حرفی نزدم و به گفته های دایی جان مجید فکر می کردم که یکی دو بار از مصارف دارویی آن گیاه نیز صحبت هایی می کرد...
همان طور که در حاشیه ی آن کشتزارهای پوشیده از گلبرگ بدون عطر و بو راه می رفتیم، دوست افغانستانی ام یکی از قوزها، کپسول های خشخاش، را که هنوز سبز بود، از ساقه جدا کرد و ضمن این که مانند بیشتر اوقات به یاد زادگاه، خانه، مادر و گذشته اش بود، برایم از کشتزارهای گسترده ی کُکنار (خشخاش) در افغانستان حرف زد. گفته هایی باورنکردنی و نکاتی که توجه ام را به گوشه ی دیگری از حقایق موجود که تا آن زمان چیزی درباره اشان نمی دانستم، جلب می کرد. شریف از مراحل آماده سازی زمین، بذر خشخاش، کشت، آبیاری تا چگونه تیغ زدن کپسول های سبز رنگ قوزها در سپیده دم و سرانجام جمع آوری محصولی تیره رنگ به نام تریاک حرف می زد، ماده ی سیاه رنگی که می گفت مانند زهر تلخ است.
...گوشم به حرف هایش بود در حالی که حس می کردم حالا دیگر شنیدن نام خشخاش نه تنها دانه های ریز روی نان های سنگک را برایم تداعی نمی کند، بلکه مرا به سال ها پیش می برد. چهره ی نحیف زن زابلی سر تا پا سیاه پوش که در وسط اتاقی پر از دود، انگشتش را که آغشته به ماده ای تیره رنگ بود تا ته در گلوی بی بی جان رخساره فرو برده، سعی می کرد به گفته ی خودش باد حُناق را بترکاند و به اصطلاح او را درمان نماید! قیافه ی آن مرد گاراژداری را به خاطرم می آورد که دایماً از دهان و سوراخ های بینی اش دود بیرون می آمد و لقب شیره ای را یدک می کشید. او را که طی چند سال تمام زندگی اش را دود کرده، زن و خانواده اش را از دست داده بود و حالا در اتاق کوچک پشت گاراژ زندگی می کرد. همان مرد جوان و شادابی را که زمانی در دهانه ی گاراژ مسافربری روی پله ورودی اتوبوس خاش- زاهدان می ایستاد و بدون بلندگو با صدایی رسا، که در همه جا می پیچید، از روی لیستی که در دست داشت، یکی یکی نام مسافرین را می خواند. ولی به فاصله ی چند سال وضعی دلخراش و فلاکت بار پیدا کرده و انسان سبزش به درختی خشک تبدیل شده بود.
کنار کشترارهای سرسبز ایستاده بودیم. ولی حالا بوی تریاکی را حس می کردم که از اطراف باغ آقا بزرگ به هوا برمی خاست. از کوچه های اطراف می گذشت و تا منازل نزدیک و دور می رفت...
در حالی که شریف به حرف هایش ادامه می داد و دست آن دوست افغانستانی در دستم بود، کم کم از کشتزارهای خشخاش دور شده، راهمان را به سوی خانه پیش گرفتیم.
صدای آوازی بلوچی از دستگاه صوتی دکان یکی از کسبه ی شهر در خیابان اصلی به گوش می رسید. دکان داری که برای بهتر شنیده شدن صدای رادیویش، بلندگویی را نیز لای شاخه های درخت داخل پیاده رو، مقابل مغازه اش نصب کرده بود و در بعضی از ساعات روز خصوصاً در ساعات پخش اخبار به اندازه ای آن را بلند می کرد که صدای گوینده رادیو بهتر از حرف های آموزگاران در کلاس درس و حیاط مدرسه به گوش می رسید. آن وقت ها نیز در اخبار روزانه همیشه سخنی پیرامون موضوع فلسطین و جنگ از آن بلندگو پخش می شد...
روزها یکی پس از دیگری سپری می شدند و کم کم رایحه ی غریبی که در هوای آن کشتزارها پخش شده بود، به خوبی حس می شد. بر سر هر ساقه، جسمی بزرگ تر از یک انجیر هِندی اما با سطحی صاف و به رنگ سبز تیره همراه با کلاهک کوچکی بر سرش دیده می شد و درونش پر بود از دانه های ریز خشخاش.
کپسول های سبز رنگ را در هوای سحر تا گرگ و میش دَم صبح تیغ می زدند. تیغ مخصوصی که اثرش بر روی کپسول سبز همچون خراشی چند خط بود که انگار در اثر پنجه گربه ای ایجاد شده باشد. از لای برش تیغ ها، مایعی تراوش می کرد به رنگ شیر که قطره قطره روی کپسول سبز می غلتید و کم کم به آن می چسبید، درست بسان قطره اشکی که بر گونه نشیند. انگار آن کپسول های خشخاش سبز از پیش به حال مصرف کنندگان معتاد خویش زار می گریستند!
کار تیغ زنی مزارعی که حالا پس از گذشت چند ماه گل هایشان ریخته و یکدست به رنگ سبز بودند تا قبل از طلوع آفتاب ادامه می یافت و در طی روز، آن مایع شیری رنگ زیر تابش خورشید کم کم تیره و سفت می شد. شریف دوست افغانی ام می گفت: «اگر تیغ زدن قوز در زیر نور خورشید انجام بشه، مایع شیری رنگ غلظتشو از دست میده روی اون نمی مونه و مواد اون خالص در نمی یاد»!
برای استخراج بهتر آن عصاره ی تیره، نیاز به کار در تاریکی بود. وقتی که نور نباشد و گویی فقط در دل سیاهی، آن ماده ی شیری رنگ می توانست از پوست کپسول تراوش کرده، همچون بختکی تیره بر تن سبز آن گیاه بچسبد.
چه بسا سیاهی سرنوشت افرادی همچون یونس گدا، آن پادوی چُپُقی حمام، زن دعانویس زابلی، قُلی زایی نامه رسان، شَه مرادزای گاراژدار، خُرَّم زهی باطری ساز، آن افرادی که در گوشه ی گاراژ ناصرخسرو زیر چادری تیره رنگ کز کرده بودند و بسیاری از انسان های دیگر در تمام نقاط گیتی نیز از همین تاریکی رقم خورده و روزگارشان از این خُم رنگرزی رو به سیاهی رفته بود!
پایان فصل کشت خشخاش بود و دهقانان کم کم زمین ها را برای استراحت و یا کشت های دیگر آماده می کردند.
مدتی پس از پایان سال تحصیلی با چند نفر از همکلاسی های بلوچ، سیستانی و فارس همراه دوست افغانستانی روی تپه های خاکی بین مدرسه و کلاته حاجی نشسته بودیم و از دور منظره ی شهرمان، خاش، را نگاه می کردیم، قوزهای کپسول مانندِ خشخاش را باز می کردیم و دانه های ریز و رنگارنگ داخل آن را که هنوز تر و تازه بودند، بیرون آورده، در دهان می ریختیم. دانه هایی سفید و سیاه، صورتی، قرمز، قهوه ای، درست به رنگ گلبرگ های خشخاش و در آن واریته ی زیبا بعضی از کپسول ها پُر بودند از دانه های ریز به رنگ خاک، مانند ماسه بادی های راه حیدرآباد و برخی به رنگ دودی کوره ها، کپسول هایی که حالا از سبزی آنها کاسته شده بود و مانند ساقه هایی که رو به خشکی می روند، به زردی گراییده بودند؛ ولی هنوز بر تنشان آثار تیغ و اندک لایه ای از عصاره ی سیاه دیده می شد.
از دانه های ریز خوشمزه ی خشخاش می خوردیم و هوشیارانه حواسمان بود که دست هایمان آلوده به مواد سیاه روی کپسول نشوند.
خیلی از مردم عادی نیز داخل آن مزارع گسترده و لابه لای ساقه ها می گشتند و برخی مشغول پر کردن کیسه گونی های خود از خشخاش بودند. پر کردن کیسه ها از کپسول های زرد رنگی که دیگران شیره اشان را گرفته بودند و حالا فقط دانه های ریز خشخاش را در داخل خود داشتند. سیم های حصار پیرامون زمین برچیده شده بود و ماموران مراقبت از آن کشتزارهای به اصطلاح دولتی نیز رفته بودند.
از بالای تپه های خاکی، نظاره گر دشت گسترده و رنگارنگ ساقه های زرد و قهوه ای زیر پایمان بودیم که تا دیوارهای شهر پیش می رفت.
از آنجا منظره ی خاش را تماشا می کردیم که در آرامش خود به زندگی ادامه می داد. از هر دری حرف می زدیم و مُشت مُشت دانه های ریز خشخاش را توی دهان ریخته، می جویدیم. دانه های ریز خوشمزه ای که من تا آن زمان فقط روی نان های برشته ی سنگک دیده بودم و حالا در قوزهای بدون گلبرگ خشخاش، قوزهایی به سَبکی پَرِ توپ بدمینتون، در حال بازی، آن قوزهای کپسول مانند را به سوی یکدیگر پرتاب کرده، سپس می گریختیم و در سرازیری تپه آن قدر بالا و پایین و دنبال یکدیگر می دویدیم که از فرط خستگی روی انبوه ساقه های زرد طلایی رها می شدیم و فقط صدای خنده هایمان بود که در فضا می پیچید. غش غشِ خنده هایی از ته دل و روزهایی که تماماً به شادی می گذشتند...
یک سال بعد، کارهای ساختمانی و تاسیساتی یک آموزشگاه دیگر که از مدرسه ی راهنمایی ما نیز به مراتب بزرگ تر بود، پایان گرفت و به تدریج مدرسه ی راهنمایی به محل جدید انتقال یافت.
در حومه ی غربی خاش بعد از تنها پمپ بنزین آن روزهای شهر، آموزشگاهی در نزدیکی جاده ی خاکی قدیمی که از خاش به سمت آتشفشان تفتان می رفت، ایجاد شده بود. در بَرِ همان جاده ی زیبای قدیمی که از گردنه دِجِنگ، تخت رستم، ده پابید و کَهنُک می گذشت و بالاخره به سوی زاهدان ادامه می یافت. با تمام این احوال، نام مدرسه راهنمایی تغییر نکرد و همچنان معماران دادگر باقی ماند. مدرسه ای که دیوار های پیرامونش تا نیمه در ماسه بادی فرورفته بود و اگر رسیدگی دایمی انجام نمی گرفت، قطعاً بعد از دو، سه ماه تمام آن در زیر خاک دفن می شد. منظره ای شبیه به بیابان های اطراف قبرستان حیدرآباد، جایی که شب های جمعه تقریباً همه ی کسانی که برای زیارت اهل قبور می آمدند، مجبور بودند قبل از هر کاری، ابتدا با استفاده از بیل و وسایلی این چنینی، سنگ قبر ها را از زیر ماسه هایی که طی یک هفته روی آن انبار شده بود، خارج کنند و اگر بعضی ها به هر دلیل نتوانسته بودند مدتی به قبرستان بیایند، برای پیدا کردن قبر عزیزانشان دچار مشکل می شدند. مخصوصاً اگر نام سنگ قبرهای اطراف را نیز فراموش کرده بودند!
به یاد دارم که بی بی صاحبجان همیشه از مقبره ی آقا سلطان به عنوان یک نشانه استفاده می کرد، چرا که معمولاً ماسه بادی، دیوارهای آن را نمی پوشاند و حتی اگر دور و برش را فقط هر ماه یک بار تمیز می کردند، همان کافی بود تا ماسه زمان نیابد و از نیمه ی آن بالاتر نرود. بی بی صاحبجان برای یافتن قبرهای اموات قدیمی تر و در زیر ماسه پنهان شده، روش خود را داشت. مثلاً می گفت: «خاکِ مرحوم سرهنگ جعفرخانی بیست متری به سمت غرب بالا سر آقا سلطان بین قبر فلان و فلانی قرار داره .» و همین طور برای سایرین...
مرحوم جعفرخانی و خانواده اش از آشنایان اهل کرمان و دوستان خانوادگی بسیار قدیمی و صمیمی خانواده ی ما بودند. از او بیش از خودش، سنگ مزارش را به یاد دارم که بیشتر شب جمعه ها با بی بی و گاه گاهی با همه ی خانواده بر سر آن حاضر می شدیم. خاطرم هست که آنها نیز پسری به نام معبود داشتند و آن گونه که از گفته ها ی مادرم برمی آمد، علاقه ی سرهنگ به این نام تا اندازه ای بود که حتی آن را به همشهریان و دوستان دیگر از جمله یکی از بازاریان اصالتاً یزدی خاش نیز پیشنهاد کرده بود و آنها نیز پسری به نام معبود داشتند...
تپه های ماسه بادی، دیوار های این مدرسه جدید را جوری در بر گرفته بودند که برخی دانش آموزان تُخس به جای دَرِ اصلی،از این ماسه ها بالا رفته، از دیوار پشتی وارد آموزشگاه می شدند و بدین شکل در مراسم صبحگاهی مدرسه شرکت نمی کردند و مستقیم به کلاس می رفتند. مخصوصاً صبح های شنبه که آغاز هفته بود و آقای مدیر با نصایح تکراری، توصیه های خسته کننده و تهدیدات غیر عملی خود حوصله ی خیلی ها را سر می برد و تازه بعضی اوقات پس از مدیر، نوبت به ناظم مدرسه می رسید که بلندی موی سر و ناخن های یک یک دانش آموزان را کنترل می کرد و حتی بعضی از دانش آموزان بیچاره را که از کوه های اطراف شهر و با سختی خود را به مدرسه می رسانیدند و به هر دلیل، فرصتی برای کوتاه کردن موی سر و گرفتن ناخن ها نیافته بودند، نکوهش و گاه تنبیه می کرد.
فقط برای مدت بسیار کوتاهی که آقای شایق ناظم مدرسه ی ما شده بود، همه از آزادی مطلق لذت می بردند. نه مویی و نه ناخنی، هیچ کدام کنترل نمی شد و هیچ چوبی به پشت دست کسی نمی خورد. گرچه باز هم بودند دانش آموزانی که به جای دَرِ ورودی بزرگ، تپه های ماسه را درنوردیده، از دیوار وارد مدرسه می شدند!!!
آقای شایق دبیر ادبیات فارسی، پسر پیش نماز محبوب و یزدی شهر خاش یعنی، آقا مدرس بود. روحانی عزیزی که همگان دوستش داشتند؛ هم او که در منبرهایش همه ی مطالب را شمرده شمرده و با لحنی بسیار ساده و با لهجه ی دلنشین یزدی بیان می کرد که باب طبع همه از زن و مرد و بزرگ و کوچک باشد.
خانه ی مسکونی آقا مدرس چسبیده به مسجد جامع بود و در پشت آن، باغ و زمین زراعی بسیار وسیعی قرار داشت که بیشتر اوقات آقا مدرس، آن آقای روحانی، در آنجا به کار قدیمی اش یعنی، کشاورزی می پرداخت و گاهی کارگرانی از بلوچ و فارس گرفته تا سیستانی، افغانی و غیره داوطلبانه به او در کار آبیاری و کشاورزی زمین بزرگ کمک می کردند. آن وقت ها مسجد جامع شهر بجز ساختمان اصلی و محوطه ی بزرگ آجر فرش جلویی، دارای زمین های خالی وسیعی هم در پیرامون خود بود. زمین هایی که بعدها ساختمان حسینیه ی شهر نیز در یک بخش آن بنا شد.
خیلی ها در تنگی وقت و برای از دست ندادن نماز جماعت، آزادانه از دَرِ کوچک فرعی پشت مسجد که به خیابان محله ی ما باز می شد، وارد مسجد می شدند و برخی نیز بیشتر وقت ها آزادانه از داخل آن محوطه ی وسیع و کنار زمین ها گذر کرده، از دَرِ بزرگ مسجد که روبه روی ژاندارمری شهر بود، وارد خیابان اصلی می شدند. در ابتدای این ورودی اصلی مسجد، خانه ی کوچک خادم مسجد جامع قرار داشت. خانه ای بسیار ساده و با صفا که بیشتر روزهای بهار و تابستان سایه ی درخت شاه توت سرسبز و شاداب بر روی دیوار و پنجره ی چوبی اتاق آن می افتاد. خانواده ای نیک که مسئولیت آن کار شریف را برعهده داشتند و همراه دو پسرشان در آنجا زندگی می کردند. در طی مسجد رفتن ها و هر بار گذر کردن از آن محل، فقط خوبی هایشان و خصوصاً خوشرویی و لبخند آن نَنِه ی مهربان را به خاطر دارم. لبخندی که پس از مرگ ناگهانی پسر بزرگ تر و جوان برومندش در پی بروز آپاندیسیت حاد، دیگر کم رنگ شده بود.
جوان خوبی که گفته می شد با درد شدید شکم به بیمارستان برده شده بود. پس از درمان موقت و در پی کاهش درد، برای انجام عمل جراحی در بخش بیمارستان بستری می شود، ولی هشدارهای پزشک را جدی نمی گیرد و ظاهراً به خاطر ترس از عمل جراحی، بی خبر و شبانه بیمارستان را ترک کرده، به خانه باز می گردد و همان شب فوت می کند!
در زمین بزرگ مسجد، بسیاری اوقات، اتفاق می افتاد که آن پیش نماز و سید بزرگوار را در حال کشاورزی بیل به دست می دیدیم. جایی که معمولاً گندم و جو و صیفی جات می کاشتند و او با همان قدِ خمیده، روی خوش و لبانی که غالباً تبسم بر آنها نقش داشت، به زراعت و آبیاری مشغول بود. آقا مدرس، همان مردِ باخدایی که پیر و جوان از هر طایفه و عقیده ای صمیمانه دوستش داشتند و به او احترام می گذاشتند.
آموزگار ادبیات، آقای شایق، مردی با قد متوسط و اندامی تقریباً چاق، صورتی تپل و سرخ و سفید بود. در مجموع چهره ای دلنشین داشت. ریشش را از ته می تراشید و سبیل خود را باقی می گذاشت. البته بسیار مرتب به طوری که لب هایش را نمی پوشاند. دقیقاً مانند اصلاح ریش و سبیل پدرم و جالب تر این که آن وقت ها تنها کسی بود که مانندِ پدر، در خاش خودروی فولکس واگن بیتل یا همان قورباغه ای سوار می شد. مردی شوخ، خوش خلق، با طبع و لحنی شاعرانه که در فرصت های مناسب از سروده های خویش نیز می خواند و گرچه درس ادبیات فارسی را عهده دار بود، ولی در صورت نیاز کلاس های تعلیمات دینی و حتی زبان انگلیسی را نیز اداره می کرد.
شاید بتوان گفت که او مهربان ترین آموزگاری بود که در طی دوره ی مدرسه ی راهنمایی و حتی پس از آن دیده ام. از خانواده ای اصیل و اهل یزد که الگوی معلمی خوش رفتار بود تا آنجا که اگر گاهی دانش آموزی پیدا می شد و از خوبی هایش سوءاستفاده می کرد، به ندرت از کوره در می رفت و با گفتن شعر یا بیان یک مطلب ادبی حکیمانه آن هم با لهجه ی شیرین یزدی، هیچ گاه نقش تربیتی خویش را از یاد نمی برد.
خانواده ی آنها در همسایگی خانه ی ما زندگی می کردند. حیاط خانه هایمان را فقط دیواری نسبتاً کوتاه از هم جدا می کرد و سوای همسایگی، بین خانواده ها نیز رابطه ی دوستانه خوبی برقرار بود. همه ی اینها به اضافه ی شخصیت دوست داشتنی خودش، موجب علاقه ی بیشترم به آن معلم عزیز شده بود و نکته ی مهم تر این که او یکی از بهترین خاطرات من از مدرسه و کلاس درس را رقم زده است. آن صبحی که دیر به امتحان درس انشای فارسی رسیده بودم...

۱۹

اواخر آبان ماه بود. پاییز با برگ های درختان همه جا را رنگ آمیزی کرده بود و باغ های نیمه عریان آماده ی خوابیدن می شدند. روزها کوتاه تر شده بودند و حتی غروب آفتاب هم تفاوت بسیار داشت. غروب هایی که با تمام زیبایی سایر فصل ها، دیدنشان توام می شد با حس غریبی که فضای سینه را لبریز می کرد از یاد بهار و حسرت روزهای طولانی تابستان، همان روزهای گرم و بلندی که خورشیدش پر رنگ تر بود و گاه پایان نیافتنی به نظر می رسید.
در یکی از روزهای پاییزی، سه نفر آقا که دو نفر خانم آنها را همراهی می کردند با یک ماشین لندرور چادری از کرمان به خاش آمدند و میهمان خانه ی ما شدند. هیچ کس از اهل منزل آنان را به درستی نمی شناخت و یا به خاطر نمی آورد، حتی بی بی صاحبجان که با تردید می گفت:
«بعضی از نشونه هایی که می دن می تونه درست باشه. چشم و ابروی اون خانم مسن تر خیلی به دخترعمه ام بی بی زیور شباهت داره، چونه ی حاج آقایی که بلند قد تره، من رو به یاد خدا بیامرز آقا میرزا جمال شوهر خواهرزاده ام میندازه...»
و از این جور علایم گنگ و گمانه زنی هایی که خود او را هم کاملاً متقاعد نمی کرد. پدر نیز فقط حدس می زد که چهره ی یکی از آنها برایش آشنا به نظر می رسد و احتمال می داد در کودکی او را دیده باشد! تنها کسی که در آن بین مطمئن بود میهمانان را نمی شناسد و می گفت که هرگز آنها را تا پیش از آن روز ندیده است، مادر بود و حرفش قابل قبول به نظر می رسید. به ویژه که آنها ادعا می کردند از فامیل های دور پدر هستند.
پس از مدت ها، دوباره در خانه ی ما سخن از کسانی بود که بیشترشان یا حضور نداشتند و یا این که به قول بی بی جان "استخوان هایشان هم دیگر پوسیده بود". صحبت از افروغ، شیوخ، مرحوم خُجسته و کسانی دیگر و از حرف ها پیدا بود که آن میهمانان ناخوانده نیز رابطه ای هر چند کم رنگ با گذشته ی اینجا دارند و گویی حالا از خاکستر سرد صداهای خاموش دوران قدیم دوباره بخاری گرم برمی خاست...
و این بود که یکی دو روز اول و در فاصله ی غیبت آنها، وقتی برای دیدن شهر و خصوصاً آبادی های اطراف همگی بیرون می رفتند، مادر به کمک مادر بزرگ و مخصوصاً بی بی صاحبجان و دور از چشم میهمانان، صندوقی را از انباری بیرون آورده بود و در لابه لای مدارک قدیمی خود و آلبوم های عکس به دنبال نشانی از آن میهمانان می گشتند، صندوقی که برایم بسیار آشنا بود و خیلی وقت پیش از این آنرا دیده بودم تا این که بی بی صاحبجان توانست درون یک عکس گروهی فرسوده یکی از آن خانم ها را کاملاً شناسایی کند! و دیگر در فامیل بودن آن خانم و طبعاً شوهرش که او نیز جزو میهمانان بود، شکی باقی نماند. خبر آن کشف و تایید شدن رابطه ی فامیلی حداقل با دو نفر از آنها همه از جمله پدر را خوشحال کرده بود و حالا می شد سایرین را نیز از طریق آن دو فامیل، آشنا و خودی به حساب آورد.
خیال همه تا حدودی راحت تر شده بود و پس از گذشت دو، سه روز کم کم رفتارها و صحبت ها رنگ خودمانی تری به خود می گرفتند...
یک شب بعد از شام یکی، دو نفر از مردها با پدر درباره ی مرحوم شیوخ، خُلق و خوهایش، چگونگی خرید خانه توسط پدر از او و همچنین قبرستان قدیمی گفتگو می کردند. نمی دانم چرا دیدن آنها و شنیدن حرف هایشان ناخودآگاه، صندوق چوبی و نقشه ای را که چند سال قبل در انباری دیده بودم، تداعی می کرد. کاغذ بزرگ تا خورده ای که مانند نقشه ای راهنما یکسری جاهای شهر و پیرامون آن را با نشانه هایی مبهم نمایش می داد.
طرحی از شهر که در گوشه ی پایینی آن قبرستان متروکه بیشتر از هر جای دیگر مشخص بود و درخت کهن سال انتهای آن با شاخه های بلند و درهم و برهم به خوبی نقاشی شده بود...
در حین صحبت هایشان خانمی که در عکس شناسایی شده بود و حالا از فامیل های پدر به حساب می آمد، از داخل کیف زیر چادرش کیسه ای پلاستیکی را بیرون آورد. کیسه با وسواس قابل توجه ای چندین گره و تا خورده بود. آن را با حالتی مردد و با دستی لرزان که گویی شیشه ی عمر خود را لمس می کند، باز کرد. همه منتظر بودند تا ببینند چه چیزی را از کیسه خارج می کند. سرانجام آخرین گره هم باز شد و کاغذی قدیمی را از داخل کیسه بیرون آورد و بدون آن که حرفی بزند، آن را روی فرش اتاق مهمانخانه پهن کرد و همه برای دیدنش دور آن گرد آمدند. انگار در آن لحظات، یاد انباری خانه با تمام در و دیوارها، نقشه با جزئیاتش، خط ها، علایم و سایر نشانه های آنجا روی زمین باز شده بود. صحنه ای که برایم بیشتر از هر چیز به مرور کردن یک کابوس شباهت داشت. نسخه ای اصل از همان کاغذ قدیمی که چند سال قبل در انباری دیده بودم، ناباورانه از کیسه ی خانم ناشناس بیرون آمده بود! و حالا یکی از آنها در حالی که نقطه ای را روی کاغذ به پدر نشان می داد، از او می خواست برا ی انجام وصیت مرحوم شیوخ کمکشان کند...
لندرور خاکی رنگ چادری در بیابانی پر از سنگلاخ و خارج از راه اصلی حیدرآباد سیاهی شب را می شکافت و آهسته به پیش می رفت. موتور سیکلتی با فاصله ی کم و در راه اصلی بر خلاف جهت ما از سوی قبرستان به طرف شهر باز می گشت. یکی از میهمانان پرسید: «چه کسی می تونه باشه؟» هیچ کس پاسخی نداد و حواس همه به ماشین لندروری بود که در بیراهه ای ناهموار به مسیرش ادامه می داد. این بار آن مرد با صدای بلندتر پرسش خود را تکرار کرد و چون جوابی نشنید، حرفش را با تاکید ادامه داد و گفت: «باید حواس همه جمع باشه، چون هیچ کس نباید از اومدن ما به این قبرستون متروکه خبردار بشه.» و رو به همه دوباره گفت: «هیچ کس.» البته خانمی که نقشه را در دست داشت نیز قبل از حرکت از خانه این سفارش ها را به همه کرده بود...
بی صبرانه و با هیجان منتظر رسیدن به جایی بودم که فقط سال ها پیش بر تن کاغذی در انباری دیده بودم و قبل از آن که آن را خوب زیر و رو کرده باشم، مجبور شده بودم تا از آنجا خارج شوم و کاغذ نقشه برای همیشه در پاکت خود رها شده بود. در انتظار دیدن مکانی بودم که در ذهنم هیچ تصویری از آن برای پردازش نداشتم.
بالاخره ماشین در جایی از بیابان و قبل از قبرستان متروکه توقف کرد و همگی پیاده شدیم. شب هنگام و نقشه به دست در سکوت قبرستان قدیمی که نور چراغ قوه های کم سوی میهمانان ناخوانده فقط اندکی از تاریکی عمیقش می کاست، جلو می رفتیم و آنها در لابه لای قبرهای متروکه، خاک و شن و ماسه ها به دنبال قبری بنا شده از آجر قرمز می گشتند.
مقبره های که می بایست چیدمان دور تا دور و آجرهای روی آن به شکل و شماره ی تعداد مهره های یک تسبیح نود و نه دانه ای باشد و از حرف ها ی سربسته شان پیدا بود که این رمز را از علایم نقشه دریافته و گشوده اند.
انتخاب تاریکی شب بی تردید برای این بود که در آن گورستان فراموش شده، توجه کسی را به خود جلب نکنند. غافل از این که از مدت ها قبل و خیلی پیش از آنها، فردی با بهانه ای دیگر بیرون آن شهر سکنی گزیده است و در تمام لحظات آن چند روز و شب نیز از نقطه ای کور، جستجو و حرکاتشان را زیر نظر داشته و چه بسا بارها در دل به ساده لوحی آنها خندیده است! گام های پدر را با اشتیاق ناشی از کنجکاوی دنبال می کردم و حالا دیگر اثری از ترس های دوران بچگی، وحشت از شبِ قبرستان، ترک آنجا با بی بی صاحبجان قبل از غروب آفتابِ دلگیر عصرهای پنجشنبه در خود نمی دیدم و در واقع، زمان درازی از آن تشویش ها گذشته بود...
آن گروه در طی آن چند شب کاوشگری، بسیاری از قبرهای قرمز آجری را که هنوز کمی پیدا بودند و یا در زیر ماسه بادی ها ناپدید شده بودند، به کمک وسایلی که به همراه داشتند، از زیر خروارها خاک بیرون آورده، سنگ نوشته یا آجر چینی روی آن را با وسواس به دقت بررسی می کردند. فاصله ی آن قبرها را تا درخت کهن سال اندازه گیری می کردند و همراه آن دو زن، بارها و با حساب و کتاب های مختلف تعداد آجرها را می شمردند؛ اما هیچ یک از ارقام با قبر مورد نظر و چیزی که در پی اش بودند، همخوانی نداشت... شب هفتم، پدر به صورتی تصادفی متوجه چیزی شد که فقط او می توانست آن را بشناسد و این کشف پدر نه تنها خیال مهمانان ناخوانده را از نابود شدن قبر مرموز نود و نه آجری راحت و تکلیف آنها را روشن می کرد، بلکه پرده از رازی باورنکردنی برمی داشت! پاسخی به سوال همیشگی حضور طولانی فردی مرموز در خاش که ظاهراً و با بهانه ای دیگر از چند سال پیش به آنجا آمده بود و در اطراف شهر زندگی می کرد و طی این مدت بارها هنگام صحبت کردن با پدر و به طور ناخواسته از حضورهای شبانه اش در حیدرآباد، بیابان های زیارت چشمه و قبرستان سخن گفته بود و یک بار در لابه لای پول های خرد فلزی، اشتباهاً چند سکه ی بسیار قدیمی نقره و طلا نیز از جیبش بیرون آمده بود که به گفته ی پدر: «با دستپاچگی سکه ها را جمع کرده و زود در جیبش پنهان کرده بود.» موضوعی که آن موقع پدر نسبت به آن توجه و حساسیت ویژه ای نشان نداده بود.
مهم تر این که بی بی زیارتی نیز بارها در کوچه و خیابان از رفت و آمد های شبانه ی آن فرد در بیابان های پیرامون زیارت مرتضی علی حرف زده بود. همان مکانی که خود بی بی زیارتی در آنجا زندگی می کرد. ولی کسی به حرف های آن زن بیچاره بهایی نمی داد و تمام رفتار و گفته هایش را به مشکلات روحی و دیوانگی او ربط داده، آنها را بی اعتبار می دانستند!
پدر در آن شب، کمی دورتر از درخت کهن سال و در کنار گودالی پوشیده شده با چوب های تخته ای، در لای شن ها چشمش به تیغ ها و پرهای جوجه تیغی و یک قلم فلزی سنگ تراشی و مدادی درشت نویس افتاده بود و دیگر برایش تردیدی باقی نمانده بود که چرا در تمام ضربه های قلم فلزی مرد سنگ تراش علاوه بر ذرات خرده سنگ، زمینه ی کم رنگی از زرق و برق گنجی پنهان نیز به نظر می رسیده است! و حالا حتی می توانست فرد موتور سیکلت سواری را که در یکی از شب های کاوشگری در خلاف جهت لندرور چادری به سمت شهر می رفت، برای میهمانان ناخوانده شناسایی کند و به قول خودش: «آب پاکی روی دستشان بریزد.»
چندی پس از رفتن میهمان های ناخوانده با دست خالی و پایان یافتن جستجو برای گنج پنهان شده شیوخ، از لابه لای کاغذ و پاکت های جا مانده در بین وسایل انباری خانه که حالا بیشتر از گذشته مورد توجه قرار گرفته بودند، مادر پاکتی در بسته را پیدا کرده بود که در آن نامه ای بود. دست خطی با جوهر سبز رنگ که در آن مرحوم شیوخ از ارسال نقشه ای برای پدر و محل زیر خاک کردن بخشی از ثروتش نوشته بود و ضمن گله گذاری از این که چرا پدر پاسخ نامه هایش را نداده است، گفته بود: «دوست دارد او اولین نفری باشد که آن ثروت را از خاک بیرون آورده و هر جور به نظرش درست است، به مصرف برساند.»!
پس از خواندن آن نامه توسط مادر که با سر و صدا و اظهار تاسف های او نیز همراه بود، پدر با خونسردی همیشگی اش و لحنی پر از شوخی که ً اغلب لج ِ مادر را در می آورد، گفت: «حالا چه فرقی می کنه که ما به اون به اصطلاح گنج دست می یافتیم یا شاپور غلام سنگ تراش و همدستاش!؟ بالاخره یکی می بایست این زحمت رو قبول می کرد تا بار اون از گردن دیگرون برداشته بشه و بنده خدا شاپور غلام در این کار نیک پا پیش گذاشت! همون بهتر که چنین اموالی وارد زندگی ما نشد و اگر چه دفینه ی شیوخ به ما نرسید، ولی در عوض فامیلایی رو پس از سال ها دوباره پیدا کردیم که اگر قدر خودشون رو بدونند و جزو قوم الظالمین نباشند، از هر گنجی باارزش تر هستند.»
سپس کمی مکث کرده با لحنی بسیار جدی تر گفت: «راستش رو بخواید، فکرم به هر کسی می رفت بجز شاپور غلام سنگ تراش، بیخود نبود همیشه به سر کچلش قسم می خورد؛ چون حرفاش همه از بیخ و بُن دروغ بودن.»
با خود فکر می کردم شاید این موضوع که مرد سنگ تراش می گفت روز تولدش هم زمان با چهارشنبه سوری است نیز می تواند حقیقت نداشته باشد و فقط برای فریب کاری بوده است! آن همه هیزمی که از کوه و بیابان های بیرون شهر برای جشن فراهم می کرد. آن همه سر و صدا و هیاهو و آتش بازی... یعنی، می توانست حتی به بچه ها هم دروغ بگوید؟... از یک ماه مانده به عید نوروز که هوا رنگ و حال بهار به خود می گرفت، همگان خود را برای جشن بزرگ و باستانی اول سال نو آماده می کردند و بی تردید آن که قبل از دیگران دست به کار می شد، طبیعت بود. تنه و ساقه های خشک درختان دوباره از جوانه های سرسبز پوشیده می شدند و از دل خاک، گیاهان گوناگون و بوته های خفته سر بر می آوردند. همه چیز در زیر تابش خورشید، دگرباره رنگ زندگی می گرفت و از دیوارهای خشت و گلی باغ ها، شاخه های پر از شکوفه آویزان می شدند. هوا با رایحه ای دلنشین عطرآگین می شد و همه ی اجزای طبیعتِ نو چون ذرات طلا می درخشید.
در کوچه و خیابان صدای سازهای محلی به گوش می رسید و چاووش خوان ها مژده ی آمدن نوروز را در بوق و کرنا فریاد می کردند. گویی شهر برای تجربه ی تولدی دیگر آماده می شد. تولدی که با خود زدودن گرد و غبار دل ها و کدورت ها را نیز همراه داشت. مردم باغچه ها را شخم زده، کرت بندی می کردند. بذر گل و گیاه می کاشتند و بازارِ فروش درختچه و گلدان های رنگارنگ گرم می شد و رضاقلی با دوچرخه اش از کوچه و خیابان ها می گذشت و کارت پستال های تبریک نوروزی را پخش می کرد.
روزهای آخر اسفند بی صبرانه برای عصر چهارشنبه سوری لحظه شماری می کردیم، خیلی ها جمع می شدند. شاپور غلام سنگ تراش نیز از کوه پایین می آمد و برای آن روز از ته دل تلاش می کرد. بر ترک موتور خود، انبوهی از بوته های خشکِ در پارچه های بزرگ پیچیده را با خود می آورد. آن قدر زیاد بودند که خود او و موتور سیکلتش در لای بوته ها گم می شدند. به خیلی از بچه ها و بزرگ ترها از جمله پدر گفته بود که روز تولدش هم زمان است با عصر چهارشنبه سوری و به همین خاطر است که از هیچ کاری برای بهتر برگزار شدن آن دریغ نمی کند و تا روز بودنش در آنجا تلاش خواهد کرد که هر سال جشن زندگی اش در آن روز به خوبی برگزار شود!
چهارشنبه سوری فرصتی بود در کنار شعله ها که فقط یک بار در سال اتفاق می افتاد. مراسم سنتی و یادگاری از نیاکان ما ایرانیان که دوست و فامیل، آشنا و همسایه ها را از کوچک و بزرگ دور هم جمع می کرد و بعضی ها را که گاه آرزو داشتی تمام لحظات کنارت باشند، در آن غروب دوباره طلوع می کردند و یک بار دیگر در کوچه و محله پیدایشان می شد. از نزدیک فرصت دیدارشان را می یافتی. از تلاقی نگاهشان زیر نور آتش و در پیچ و تاب رقص شعله ها دلت می لرزید. برق چشمهایشان را در اعماق وجودت احساس می کردی. به وجد می آمدی و در گرمای هیزم هایی که می سوختند، چه بسا دستشان را در دست گرفته، دور هیمه ها چرخ می زدی. سرخی مملو از زندگی و پرحرارت آتش را از آن خود و زردی هایت را همراه با آنچه نشانی از ناتوانی داشت دور می ریختی. عصر چهارشنبه سوری، هیزم ها، پریدن از روی شعله ها و همه ی سر و صداها بهانه ی دیگری برای از خود خارج شدن، دور هم بودن و نو کردن دیدارها بود. در آن شب، لحظاتی زیبا خلق می شدند و در واقع، نقطه ی آغازین جشنی بود که شادی آن تا نوروز، سیزده بدر و تمام روزهای سال همراهی ات می کرد.
روزی که مرد سنگ تراش نیز در آن از مادر زاده شده و چشم به جهان گشوده بود و به قول خود او در تنها جشن هستی اش با موتور سیکلت ایژ خود پروانه وار به دور شعله ها می گشت...

۲۰

آمدن بهار، خوب شدن هوا و تعطیلات نوروز از یک سو و جاده ی آسفالته ای که به تازگی راه اندازی شده بود و از طریق آن راحت تر از قبل می شد به شهر های جنوبی و دوردست بلوچستان و سایر جاها مسافرت کرد از سوی دیگر، پدر را به انجام سفری برای تعطیلات اول سال نو تشویق کرده بود. آنهم سفری طولانی از بلوچستان تا کرمان که البته مقصد دور آن تا حدودی به دوباره پیدا شدن برخی فامیل های کرمانی پس از سال ها فراموشی و دعوت مصرانه ی آنها برای تازه کردن دیدارها نیز مربوط می شد... و حالا از خاش به سوی ایرانشهر در جنوب استان سیستان و بلوچستان در حرکت بودیم. راهی که از شهرهای ایرندگان، ایرانشهر، دامِن و... رد می شد. در مسیر خود از کنار مزارع پرآب برنج کاری، رودخانه های پرخروشِ منطقه ی دشتیاری، سرباز، طبیعت بسیار زیبای نواحی قصرقند گذر می کردیم و با قولی که پدر داده بود، در صورت امکان شاید از دور با زیستگاه تمساح بلوچستان ایران در منطقه ی باهوکِلات نیز آشنا می شدیم. از این که پس از مدت ها برنامه ریزی و بارها لغو سفر و تغییردادن جای مورد نظر، بالاخره در حال مسافرت بودیم، شادی درچهره ی همه ما موج می زد و حتی خوشحالی خود پدر که ضمن رانندگی برای چندمین بار در حال تعریف کردن داستان حقیقی چگونگی آشنایی اش با مادر بود. صحبتی تکراری که غالباً با پا در میانی مرحوم سرهنگ جعفرخانی که آقا بزرگ حرف روی حرفش نمی زد، آغاز می شد و در طی آن از نقش مهم استوار جانشاهی (جهان شاهی)، رضا ایرانیان، خانم صیادنژاد سخن گفته، تا وساطت ننه احمد قابله (ماما ی خاش) و خیلی های دیگر ادامه می یافت. روایتی که البته خالی از لطف نبود و گاه و بیگاه با غلط گیری های مادر قطع و اصلاح می شد. مخصوصاً وقتی داستان به بخش مهریه و تعداد سکه های طلا ی سر عقدشان می رسید. آن قدر اختلاف نظر پدید می آمد که گاه گاه کار داستان گویی به سر و صدا و دلخوری می انجامید. پدر ناگریز در چنین لحظاتی، موضوع را عوض می کرد و اغلب چند بیت از شعرهای به قول خودش آموزنده ی سعدی را، که از حفظ داشت، می خواند:

چنان خشکسالی شد اندر دمشق
 که یاران فراموش کردند عشق

و یا
سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز 
مُرده آن است که نامش به نکویی نبرند

و هر جا ادامه ی آن یادش نمی آمد، برای خوشحال کردن مادر با شعری از پروین اعتصامی که بیش از سایرین مورد علاقه ی مادر بود، سخنش را به پایان می برد.
بین خاش و ایرانشهر بخش کوچکی است به نام کارواندَر با رودخانه ای که به همین نام خوانده می شود. رودی که آن وقت ها خیلی پر آب بود و صدای جریانش بر بستری از سنگ های صیقلی در دل کوه به گوش می رسید. هنگام ورود به کارواندر و رسیدن به رودخانه، قبل از آدم ها در واقع، این ماشین ها بودند که آبتنی می کردند؛ چرا که برای عبور می بایست دل به آب زده، از نقطه ای کم عمق که رودخانه در صحرا پخش می شد، بگذرند و سپس از آن سوی آب همچون سگ حوری که اغلب در جوی نزدیک باغ آقا بزرگ آبتنی می کرد، خیس و آب کشیده بیرون آیند. البته گذر از آن نقطه ی رودخانه برای کامیون داری چون ماشااله یاوری که ازدوستان و اصالتاً یزدی خاش بود و یا اتوبوس حاجی هاشم زهی و حتی مینی بوس شیرجِنُک مثل آب خوردن بود و سایرین هم هر جور بود، می گذشتند. ولی همه هنگام عبور در دل آرزو می کردند که سطح رود به طور ناگهانی بالا نیاید و هم این که روزی پلی در آنجا ساخته شود تا با خیال راحت از رویش رد شوند...
به محضی که از آب خارج می شدی و بلافاصله کمی جلوتر، جاده وارد سایبانی از درختان بلند می شد که جنگل وار دره ی سر سبزی را در بر گرفته، در امتداد رودخانه به پیش می رفت. جریان آبی زلال و گوارا که پس از گذراندن مسیری صخره ای و پیچ در پیچ وارد دره ای زیبا گشته، به تدریج از سرعتش کاسته می شد. در میان تکه سنگ های بزرگ حوضچه هایی با عمق کم و متوسط شکل می گرفت که مناسب شنا برای هر سنی بودند. درست مانند استخرهای بزرگ و کوچک ولی با آبی پاک و روان. کم کم که آب در دره پخش می شد، دریاچه ای کوچک خلق می کرد که کف آن با سنگریزه های سفید رنگ، فرش شده بود. دریاچه ای که حرکت داشت و همچون یک آکواریوم بزرگ با ماهیان گوناگون در پهنه ی طیبعت بِکر دره ی کارواندَر چونان مروارید می درخشید و رود بزرگ که در زیر نور خورشید به آن دشت گرمازده طراوت می بخشید و تصویر کوه های صخره ای در عمق آب، چشم هر بیننده ای را خیره می کرد.
آن روزها، مردم دارای وسیله اغلب آخر هفته ها، که هوا خوب بود، برای تفریح و تابستان ها نیز برای آبتنی و شنا کردن از خاش به کارواندَر می رفتند و هنگام بازگشت تا آنجا که می توانستند با خود آب آشامیدنی می بردند. طبیعت آنجا به اندازه ای زیبا و آرامش بخش بود که در طول سال برای اردوهای دانش آموزی کوتاه مدت و یکی، دو روزه ی مدارس، انتخاب می شد و هیچ وقت خاطرات زیبای یکی، دو باری را که با همکلاسی ها آن اردوها را تجربه کرده ام از یاد نخواهم برد.
اما آن رودخانه ی زیبا، یک خاطره ی نه چندان خوب نیز برای همیشه در ذهن ما بر جای گذاشت. آن وقت ها که پدر هنوز فولکس واگن بیتِل را داشت و یک بار هنگام عبور از آن، درست در میان آب موتورش خاموش شد و از بدِ روزگار، بارندگی های شدید روزهای قبل، سطح آب را بالاتر آورده و آن روز، پرفشار تر از همیشه بود. یادم هست وسط آب و داخل ماشین زندانی شده بودیم و این موضوع که نمی توانستیم حتی درها را باز کنیم و از ماشین بیرون بیاییم، بیشتر بر نگرانی های بزرگ ترها می افزود. مخصوصاً وقتی که یکی، دو بار نیروی آب، فولکس قورباغه ای را حرکت داد و ما حسابی ترسیدیم. شاید یکی از خوبی های دیگر دوران بچگی، همین کمتر پی بردن به میزان خطرات و نگران نشدن به اندازه ی بزرگ ترها است. در آن لحظات، بی بی صاحبجان آیت الکرسی می خواند و همه زیر لب دعا می کردیم. بالاخره همچون همیشه ی زندگی، درست در لحظات ناامیدی خدا یاری کرد و تلاش های پسرکی در آن سوی رودخانه که از ابتدای خاموش شدن ماشین، ماجرای گیر افتادن ما و دست هایی که برای کمک خواستن از پنجره های آن بیتل فلزی بیرون آمده بودند را دیده، سر و صداها را شنیده و برای خبر کردن کسی رفته بود، نتیجه بخش شدند و ساعتی بعد، چند نفر همشهری بلوچ با یک وانت جیپ سیمرغ سبز رنگ سر رسیدند و به آب زدند و سرانجام به کمک آنها از رودخانه خارج شدیم. آن روز برای اولین بار می دیدم که چگونه آن فولکس بیتل فلزی بیش از هر زمان دیگر قورباغه ای شده بود!
اکنون از آن تجربه ی ناخوشایند و روز قورباغه ای چهار، پنج سال گذشته بود. دیگر نه از فولکس بیتل خبری بود و نه از مشکل گذر کردن میان آب. سر صبح بخش کارواندر را هم پشت سر گذاشته، حالا تقریباً در حوالی ایرانشهر بودیم. برای توقف و گردش نوروزی، مقصد اول ما چابهار بود. آخرین شهر بندری مهم ایران، رو به سواحل نیلگون اقیانوس هند و در کناره ی آب های دریای عمان، درست چسبیده به مرزها ی جنوب شرقی با کشور همسایه، پاکستان. پدر می گفت: «دیدن بزرگی اقیانوس و شبی رو در کنار ساحل خلیج چابهار و کُنارک گذروندن به اون آرامشی وصف نشدنی می ده که ارزش طی کردن فاصله ی حدود سیصد کیلومتری از خاش تا اونجا رو داره.» و تجربه کردن این حس را به ما نیز پیشنهاد می کرد.
پس از گذشتن از میان بیابان های خلوت و کوه هایی بلند که همچون دیوارهای صاف و سر به فلک کشیده بودند و رنگ صخره های سرخ فام شان، آجرهای پخته و خاک رس اطراف کوره های خاش را تداعی می کرد؛ به رودخانه ای کم عمق نزدیک می شدیم که با عبور خود، زمین های کشاورزی پیرامون راه و گسترده در دشت را خیس آب کرده بود. در حوالی شهر دامِن پدر کمی از جاده بیرون رفت و در سایه ی گزهای بلند و درختان آووکادو که برای اولین بار آنها را می دیدم و همچنین گیاهان ناآشنای دیگر و در کنار بوته های بلند موز با برگ های پهنشان، فرشی انداخته، برای صرف ناهار به دور سفره ای گرد آمدیم. در کنار رودخانه ای بودیم که در ادامه ی سفر گاه و بیگاه ما را همراهی می کرد.
بعد از ظهر آن روز، به چابهار رسیدیم. بندری که در اوج سادگی و زیبایی، همچون فانوسی تابان در سواحل ایرانی اقیانوس هند می درخشید. درست بسان دیده بانی بیدار که بیرون از خلیج همیشگی فارس به پاسداری مرزهای آبی ایران عزیز مشغول باشد... یاد حرف های پدر بودم که می گفت: «در چابهار، ایران ما به اقیانوس می رسه. جایی که تا چشم کار می کنه آبه.» دیدن موج های بلند کف آلودِ سفید که با حرکتی چشم نواز بر پیکر نیلگون اقیانوس هر از گاهی با آهنگ مرغ های دریایی که از دور دست ها آمده اند، در هم می آمیزد و خوش نوا ترین آوازهای طبیعت را خلق می کند. پرندگانی با رنگ های گوناگون که می توانند آزادانه تا بی نهایت اوج بگیرند. بر خلاف مرغکان دکان پرنده فروشی پرویز راستگو که به قول پدر "یک رگ راست هم در وجودش پیدا نمی شد" اینجا همگی از قید سیم های قفس رها هستند.
و پدر از ماهیگیرانی صحبت می کرد که در آوازخوانی های دسته جمعی شان، داستان فداکاری های قهرمانی بلوچ را روایت می کنند که سال های بسیار دور برای مبارزه با دشمنان خارجی و استعمارگران پرتغالی که به قصد تجاوز به آب های ایران عزیز و خلیج فارس به آنجا نزدیک شده بودند، به پا خاسته، خانه، خانواده و زندگی اش را گذاشته و با گروهی دیگر از میهن دوستان راه دریا را پیش گرفته بود تا با آنان به مقابله بپردازد. قصه ی قهرمانی اسطوره ای که گویا دیگر هرگز به خانه باز نگشته، اما در ذهن همگان جاویدان شده است و برای همیشه در سرودهای مردمی، نامش به نیکی یاد می شود...
در سفر نوروزی آن سال فرصت برای ماندن کم بودو هنوز خیلی جاها را برای دیدن پیش رو داشتیم. پس از دو روز چابهار را ترک کرده، در امتداد یک رودخانه، راه نیک شهر را پیش گرفتیم. مادر خیلی دوست داشت در طول مسیر از اِسپکه رد شویم. بخش کوچکی که برادرش، دایی جان مجید، چند ماه از دوران سربازی اش را در آنجا سپری کرده و ادامه ی آن را در کمال آباد خاش به پایان برده بود. پدر به خواسته ی او برای گذشتن از اِسپکه عمل کرد.
هوای زیبای بهار و طراوت روزهای اول فروردین بود و سعی می کردیم از لحظه لحظه ی تعطیلات نوروز لذت ببریم. در بین راه هر جا که آبادی، رودخانه ای و یا آبشاری می دیدیم، توقف کوتاهی می کردیم و در دل طبیعت ساده و دست نخورده، اوقات خوشی را می گذراندیم و بدین ترتیب بود که در ادامه ی مسیر، پس از سر زدن به اِسپکه به سوی شهر بَمپور رفتیم و از جنوب بلوچستان راه خود را به سوی استان کرمان پیش بردیم...
بین استان سیستان و بلوچستان و استان کرمان بیابانی بسیار وسیع و خالی است که از میان صحرای ریگان می گذرد که ازحیث وسعت و گستردگی فقط کویر نمک و دشت لوت می توانند با آن رقابت کنند. صحرایی که دیدنش برای اولین بار، ناخودآگاه مرا به یاد تصویری بر پرده ی سینما فروردین زاهدان از سطح کره ی ماه انداخت. شبی که مردم بسیاری صف کشیده بودند تا آن فیلم کوتاه سیاه و سفید را که از لحاظ کیفیت تکنولوژی فیلمبرداری آن روزگار، بی شباهت به سونوگرافی های امروزی نبود، ببینند. مستندی همچون سونوگرافی های امروزی از حرکات جنین در رحم مادر، اما درباره ی تصاویر خیره کننده ی ارسالی از آسمان که برای چند دقیقه، فرود انسان در کره ماه را نشان می دادند. پیاده روی ناباورانه ی مردی با لباس های ویژه ی فضانوردی که در آن بیابان ناشناخته و میلیون ها کیلومتر دور از زمین به سَبُکی پر کاه این سو و آن سو می رفت. آن کانون دور و دست نیافتنی که برایم به شکلی پُر رمز و راز در شب های مهتابی تابستان در گوشه ای از آسمان پر ستاره ی خاش همچون چراغی نقره فام روشن می شد و قبل از به خواب رفتن بارها به آن خیره شده، خیالبافی های خود را بر سطحش رویت کرده بودم. گاه عکسش را در حوض آب نمای وسط حیاط خانه می دیدم و از بی بی صاحبجان درباره ی اندازه ی آن توپ اسرارآمیز و فاصله اش تا تخت خواب چوبی ای که روی آن خوابیده بودیم، می پرسیدم و بی بی جان در پاسخ فقط این جمله را چند بار تکرار می کرد: «بزرگی به خداوند می برازه و بس، جَلّ جَلالُه... جَلّ جَلالُه...»
... و حالا در بیابان ریگان بودیم که اینجا نیز همچون تمام سرزمین های پهناور و دست نخورده ی دنیا، ناشناخته و پنهان به نظر می رسید. کانون های فرسایش بادی باعث شده بود تا تپه های کوتاه و بلندی از شن های روان در پهنه ی آن پدید آیند. در زیر تابش تند آفتاب همه جای آن خشک است و شب هایش ساکت و اسرارآمیز. آنچه به چشم می آید تک و توکی درختان گز، درختچه هایی با برگ های ریز سوزنی، خارهایی که خوراک اشتران است و بوته های کُنده مانند که با سختی های روزگار و زندگی در بیابان برهوت سازگاری دارند، گیاهانی با ساقه های به سفتی سنگ، پراکنده در پهنه ی صحرا که برای زنده ماندن ریشه های خود را در اعماق زمین به جستجوی آب گسیل کرده اند و چوبشان برای هیزم و آتش مورد استفاده قرار می گیرد...
روز دوم سفرمان بود. قبل از ظهر از بَمپور،آخرین شهر مهم بلوچستان به سوی استان کرمان، خارج شدیم و در جاده ای که از ظاهرش پیدا بود تازه به بهره برداری رسیده، به پیش می رفتیم. راهی آسفالته و نسبتاً خوب که با حضورش یکنواختی آن دشت خالی را برهم زده بود و در افق دوردستِ جلوی ما همچون خطی بر پیکر بیابان دیده می شد. هنوز خط کشی وسط آن نوی نو بود و گویی آن خط وسط با سفیدی خود دل سیاهِ قیر را به دو نیم می کرد. درست بسان مار تیره رنگی بود با خطی سفید در پشت خود که آن دورها سر را به زیر خاک فرو برده باشد. جاده ای در میان صحرای خشک و بی آب و علف که تا چشم کار می کرد مملو از ریگ و ماسه بادی بود و در امتداد آن ریگزارها و تپه های ماسه بادی، تک و توک بوته های سبز و درختچه های خار با گلبرگ های ریز سرخ رنگ از یکنواختی آن می کاست. منظره ای که ناخودآگاه راه قبرستان حیدر آباد خاش را برایم تداعی می کرد و بی اختیار مرا به یاد بی بی صاحبجان می انداخت. به یاد او که در این سفر ما را همراهی نمی کرد و مانندِ بیشتر نوروزها به زابل در شمال سیستان و بلوچستان رفته بود تا تعطیلات عید را با بچه های عمه جان جمیله، نوه های دخترش، که پس از جدایی عمه از شوهرش آقای بحرینی تنهاتر شده بودند، بگذراند...
دو ساعتی سپری شده بود. آفتاب از نیمه ی آسمان می گذشت و از تابش آن به داخل ماشین، گرمای دلچسبی حس می شد. پیرامون ما دشت خالی بود و دورنمای افق مقابل، سرابی شبیه امواج دریا که هر چه بسویش می رفتیم دورتر می شد، در این مدت نه از روبه رو و نه از پشت سر حتی یک ماشین یا موتور و یا هیچ وسیله ی نقلیه ی دیگری از کنارمان گذر نکرده بود و بجز کاروانی از شترها کمی دور از جاده که توسط چند خانواده از اهالی بلوچ هدایت می شدند، پرنده ای هم پَر نزده بود. آنها با بلند کردن دست از ما آب خواسته بودند و من به امید این که در اولین آبادی دوباره آب برداریم، تمام آب خنکی را که داخل فلاکس فلزی بود، در ظرفشان خالی کرده بودم. ظرفی سفالی و کوزه مانند داشتند ولی بدون دسته که چند آهوی هراسناک و گریزان از بی رحمی صیاد بر آن نقاشی شده بود.
حرکت شتاب دار ماشین، هوا را می شکافت و از همراهی آن با صدای موتور و برخورد چرخ ها بر سطح جاده، آهنگی یکنواخت پدید می آمد که فقط نوسانات سرعت و عوض شدن دنده ها از چهار به سه و دو و بالعکس می توانست ریتم آن را تغییر دهد. موضوعی که در آن جاده ی کفی کمتر اتفاق می افتاد و برای تغییر آهنگ می بایست هر بار کیلومترها رفته، منتظر یک سربالایی و یا سراشیبی باقی بمانیم!
پدر ضمن رانندگی هنوز به دنبال موج رادیویی بود که به جای پارازیت از آن صدایی قابل فهم شنیده شود و هم زمان در انتطار رسیدن به یک آبادی و یا چند اتاقک با سه، چهار تا درخت و جویی آب بودیم که فقط نام آن کافه باشد تا در آنجا برای استراحتی کوتاه ایست کرده، از غذایی که بهمراه داشتیم، بخوریم.
در زیر گرمای ملایم و دلچسب آفتاب بهاری و با صدای موزون موتور ماشین و یکنواختی جاده کم کم به خواب رفتم. زمانی سپری شده بود که از زوزه ی وزش باد همراه با صدایی سوت مانند که گویی تلاش می کرد به زور از پنجره ی ماشین داخل شود، از خواب پریدم. نمی دانم چه مدت گذشته بود؛ اما گویی در اطراف ماشین دیگر از آن بیابان پهناور خبری نبود و بجز گرد و غبار ناشی از طوفان شن که همه جا را در بر گرفته بود، چیزی به چشم نمی خورد. حتی خط سفید آن جاده ی سیاه آسفالته نیز دیگر به سختی دیده می شد. از سرعت ماشین کاسته شده، سکوتی همراه با دل شوره بر فضا حاکم بود. پدر داستان سربازی اش را که از ایرانشهر شروع کرده بود و تکه تکه و بیشتر هنگام رانندگی برایمان تعریف می کرد، رها کرده بود و حالا تمرکزش روی راندن در جاده ای بود که بیش از چند متر، جلوی آن دیده نمی شد و آرام آرام پیش می رفتیم. هر چند لحظه یک بار، بدون آن که کسی نظری بدهد و یا سخنی بگوید، پدر این مطلب را تکرار می کرد: «هر جور شده باید جلو رفت و دیگه برای برگشتن دیر شده.» البته حق هم با او بود. ظاهراً تنها راه ممکن، پیش رفتن بود حتی با سرعت کم. توقف در آن طوفان شن و ماسه می توانست بسیار خطرناک و به معنی مدفون شدن در زیر خروارها خاک باشد درست به شکل تپه های ماسه بادی و قبرها. جایی بودیم که برایم فقط قبرستان حیدرآباد خاش یادآوری می شد. قبرهایی که اگر یک هفته سپری می شد و کسی سراغشان را نمی گرفت برای دومین بار مدفون می شدند و ماسه بادی ها برای همیشه آنها را می پوشاندند و بدتر این که اگر اینجا به زیر خاک می رفتیم، حتی شب جمعه هم کسی به سراغمان نمی آمد!!....
طوفان گرد و خاک ادامه داشت و روی پلی کم ارتفاع ولی بسیار طولانی، آرام آرام در حرکت بودیم. پل روی دره ای نه چندان عمیق ساخته شده بود که ته آن اثری از آب، گیاه و زندگی به چشم نمی خورد. پدر می گفت که «این دره ها بستر رودخانه های فصلی هستند که هر از گاهی و در پی بارندگی های شدید و جاری شدن سیل، طغیان می کنند و این پل های دراز و طویل برای این است که سیل آب های احتمالی جاده ی آسفالته را با خود نبرد. جاده ای که ظاهراً به تازگی آسفالت شده بود، ولی در آن از ایستگاه های خدمات راهداری و غیره هنوز هیچ خبری نبود و گرچه تا آن لحظه ما پلیس راه و یا مامور ژاندارمری ای را هم ندیده بودیم، ولی با این حال احساس امنیت می کردیم و نگرانی مان فقط از طوفان شن و خاک بود. جاده ای خلوت و ساکت که هر از گاهی حتی دیدن تابلوی علایم رانندگی همه را خوشحال کرده، به وجد می آورد. تابلوهایی که همه ی اعضا خانواده در طی پروژه ی گرفتن گواهینامه ی رانندگی پدر در کتاب آیین نامه ی با آنها آشنا شده بودیم و سپس در مدت آموزش قوانین به مادر، آنها را آموخته و از بر شده بودیم.
البته پدر با راندن ماشین هم از پیش آشنا بود و آن را نزد آقایی به نام عباس شریفی زایی که در زاهدان آموزشگاه رانندگی اتحاد را دایر کرده بود و از آشنایان و همشهریان بَمی پدر نیز محسوب می شد، آموخته بود و به خوبی زیر و بم آن را می دانست. سپس کتاب مقررات را خوانده و حتی بعضی از بخش ها را به صورت شعرهای کوتاه، حفظ کرده بود و در مدت کمی توانست آزمون کتبی آیین نامه ی رانندگی را قبول شود. اما از شانس بد، برای امتحان عملی رانندگی گیر افسری سخت گیر و کمی بد قلق افتاد که به گفته ی پدر، نه تنها او بلکه خیلی های دیگر را نیز با دلایل بسیار مضحک در امتحان رد می کرد. دلایلی مانندِ کنترل نکردن وضعیت صندلی راننده پیش از حرکت و یا خوب تنظیم نکردن آینه و غیره... نکاتی که البته چندان هم بی اهمیت نبوده اند، تازه خیلی ها را نیز که با عملکرد به قول خودش "عالی" قبول شده بودند، در پایان راه و درست هنگام پیاده شدن از ماشین طرح آزمایش و در اوج خوشحالی مردود می کرد؛ چرا که آنها از فرط ذوق زدگی دستپاچه شده، در واپسین لحظه و هنگام پیاده شدن از ماشین پیکانِ ویژه ی آزمایش رانندگی، ترمز دستی را نمی کشیدند! البته آن وقت ها برخی از افرادی که تا حد قابل قبولی رانندگی می دانستند، بدون داشتن گواهینامه نیز ماشینی خریده، آرام آرام در شهر چرخ می زدند.
پدر می گفت: «یک بار شرکت کننده ای رو که حین آزمون رانندگی کمی با اون افسر کَل کل کرده، به داخل کوچه ای بسیار کم پهنا بُرده و از اون خواسته بود تا فقط با دو فرمان (دو مانور) همون جا دور بزنه.» کاری عملاً غیرممکن!
آن فرد حسین جنگلی فروشنده ی لوازم یدکی و مکانیک ویژه ی فولکس واگن قورباغه ای در زاهدان بود. همان کسی که چند سال پیش، آقای رحمانی به هنگام تعمییر موتور فولکس بیتلِ پدر در وسط حیاط خانه ی خاش، پس از پایین آوردن موتور آن ماشین، تهیه کردن یک دست یاتاقان های نو را در زاهدان به او سفارش داده بود. آقای جنگلی برای پدر درد دل کرده و ضمن صحبت هایش به این مطلب نیز اشاره کرده بود که "حواستان باشد این افسر پشتش به جای محکمی گرم است و اعتراض کردن به او هیچ نتیجه ای ندارد. بلکه فقط موجب خواهد شد که فرد شاکی هرگز دیگر رنگ گواهینامه ی رانندگی را نبیند. پس چه بهتر با این روشِ کاری اش کنار آمده، احترام خود را نگه دارید."
آن افسر راهنمایی هر چند ماه یک بار از زاهدان به خاش می آمد. دو، سه ساعت می ماند و از شرکت کنندگان که آن زمان ها همچون خود خودروها بسیار کم تعداد بودند، آزمون عملی رانندگی می گرفت.
امتحان رانندگی در خیابان اصلی خاش حد فاصل شهربانی و ژاندارمری برگزار می شد و خیلی از خانواده ها و افراد بیکار دیگر نیز برای تماشا می آمدند. در روزی که پدر می خواست امتحان رانندگی بدهد، شرکت کننده ی اول پاییز خالق زهی، یکی از همشهریان خاشی بود که از سه، چهار سال قبل با ماشین وانتش بدون گواهینامه بین زاهدان و خاش بارکشی و گه گاهی نیز مسافرکشی می کرد. او برای سومین بار امتحان می داد و با قبول شدنش این مژده را به ارمغان آورد که امروز افسر راهنمایی کمی نرم تر شده باشد. بعد از پاییز نوبت به آقای خرازپورزایی رسید. او فرش فروشی داشت با مجموعه ای از فرش های دستباف بسیار قدیمی. مردی از اهالی خراسان، سفید رو، لاغر اندام و میان سال با قدی متوسط که عبادت های شبانه روزی اش زبانزد همگان بود. گفته می شد که همیشه دو ساعت بعد از نیمه شب از خانه خارج می شود و به مسجد می رود و این موضوع را بی بی صاحبجان نیز که تمام سحرها برای مناجات قبل از اذان بیدار می شد، تایید می کرد. مخصوصاً ایامی که بی بی صاحبجان برای زیارت حضرت خضر(ع) چهل روز نذر داشت و تمام آن صبح های زود، قبل از اذان به نیت دیدار خضر نبی در خانه را باز و بیرون از حیاط را آب پاشی و جارو می کرد. بی بی صاحبجان می گفت که بارها آقای خرازپورزایی را دیده که عبا بر دوش در آن تاریکی برای نماز شب به مسجد می رفته است و حتی یک بار این گمان بر او بروز کرده است که شاید او خود حضرت خضر(ع) باشد! البته این موضوع را که خرازپورزایی فردی باتقوا بود کم و بیش همه می دانستند. ولی پدر از قول خود آن آقای فرش فروش می گفت که او قبلاٌ به کارهای گناه مشغول بوده است و چند سال پیش در پی رخداد یکسری اتفاقات، از درون دگرگون شده، توبه می کند و از آن پس کارهای ناپسند را کنار گذاشته، راه راست و عبادت خدا را برمی گزیند...
با همه ی این حرف و حدیث ها آن روز آقای خرازپورزایی نتوانست از کمند افسر راهنمایی بگذرد و متاسفانه در آزمایش رانندگی مردود شد. بعد از او بالاخره نوبت به پدر رسید که پشت فرمان بنشیند. پس از طی مسافت بسیار کوتاهی، درست روبه روی ژاندارمری و به دستور افسر راهنمایی پدر ترمز کرد؛ در حالی که همه منتظر پیاده شدنش از ماشین آزمون بودیم، بعد از اندکی مکث، دوباره به جلو حرکت کرد و سپس دنده عقب گرفته و بین کامیون بزرگ زیتونی رنگ زیل (Zil) روسی ژاندارمری که بیشتر وقت ها آنجا متوقف بود و یک جیپ امریکایی ارتشی، پارک بسیار خوبی کرد. وقتی در ماشین باز شد و پدر با لبخند مخصوصی که فقط هنگام خبرهای خوش بر لبان و چهره اش می نشست، از ماشین بیرون آمد، دیگر هیچ شکی نداشتیم که این بار کارش موفق آمیز بوده است و این گونه بود که سرانجام با پیروزی از بوته ی آزمایش رانندگی خارج شد و به قول خودش "تصدیق" گرفت. آن روز از جهت دیگری هم برایم جالب بود. آقای شایق، همسایه ی دیوار به دیوار ما و دبیر ادبیات فارسی، نیز همان روز امتحان رانندگی داشت. آن وقت ها او هم مانندِ پدر یک دستگاه ماشین فولکس واگن بیتل قورباغه ای داشت و قبول شدنش در امتحان رانندگی، خوشحالی آن روزم را دو چندان کرده بود...
در این بین ما نیز جسته و گریخته با خیلی از قوانین و جزئیات رانندگی و حتی لوازم موتور ماشین آشنا شده بودیم. از جمله: شمع، چکش برق، دِلکو، یاتاقان هایی که از قبل می شناختیم و همین طور علایم جاده همچون پیچ های پی در پی، جاده باریک می شود، پل، سراشیبی، ایست، خطر سقوط در دره علامت عبور حیوان وحشی و...و... و...
چیزی که اکنون در آن لحظات پراضطراب آرزویش را داشتیم، دیدن یک جانور حتی وحشی بود تا در آن صحرا خبر از زندگی دهد. آن قدر در آن بیابان برهوت تنها بودیم که وحشی یا اهلی بودنش برایمان هیچ تفاوتی نمی کرد... هنوز طوفان شن و گرد و غبار ادامه داشت و کمی جلوتر با شنیدن این جمله از پدر که "ای دلِ غافل نیمی از پل شکسته و راه بسیار باریک شده است." بیش از پیش بر نگرانی هایمان افزوده شد و حالا با ترس و لرز بر روی جاده ای با دید اندک که یک نیمه ی آن نیز خراب شده بود و تکه های آسفالت در زیر پل، ته دره به چشم می خوردند، مورچه وار جلو می رفتیم. کم کم تشویشی خاموش در چهره ها پدیدار می شد و بی تردید همه در دل دعا می کردند و خدا را به کمک می طلبیدند. پدر از این که بدون مطالعه ی کافی پیرامون سفر، راهی چنین خلوت و کم آمد و شد را برگزیده بود، اظهار تاسف می کرد و آثار پشیمانی همراه با نگرانی در صحبت ها و چهره اش پیدا بود. ولی تلاش می کرد روحیه ی خود و سایرین را بالا نگاه دارد.
برای یک لحظه، آرزو کردم کاش بی بی صاحبجان با ما همراه بود. با خود می اندیشیدم که حضورش برایمان موجب قوت قلب می شد و حسی درونی می گفت که او بیش از ما به خدا نزدیک است. همو که زهر هفتگانه ی نیش عقرب سیاه، مقابله با مارهای وحشتناک مرد پاکستانی و بیماری های گوناگون نتوانسته بودند او را از پا درآورند! پس حتماً رازی داشت که می توانست در هر شرایطی جان سالم به در برد... در میان طوفانی از خاک بودیم. صدای زوزه ی باد شنیده می شد و سکوتی معنی دار همراه با انتظاری تلخ بر فضا حاکم شده بود. فضایی که بی اختیار خاطره خوابی را برایم تداعی می کرد که سال ها پیش دیده بودم. آن وقت که دود شده، خود را لابه لای ابرها می یافتم. پیرامونم صداهایی آشنا می شنیدم که آنها نیز دود شده بودند و زیر پایم دره ای تیره رنگ بود که در عمق آن جاده ای پر ییچ و خم به چشم می خورد. راهی که انگار تا بی نهایت ادامه می یافت...
ولی اکنون در بیداری خود شک نداشتم و دیگر حتی امیدی به پریدن از خواب و رهایی از کابوس دود نبود!
نا خودآگاه یاد مناجاتی افتادم که بی بی صاحبجان بعد از نماز و یا قبل از خواب زمزمه می کرد و می گفت: «مومن واقعی همیشه به رحمت خداوند امیدواره.» یک جمله از آن را که می دانستم و همیشه برایم دلنشین تر بود با خود زمزمه کردم. آنجا که می گفت:
"... به آنانی که در کشتی نشستند که کشتیشان شکست دل بر تو بستند..."
جمله ای که تکرارش مرا به شب های پر ستاره ی آرام و خنک تابستان های خاش می بُرد. همان شب ها که با نوای دعا، مناجات و قصه های بی بی صاحبجان روی تخت خواب های چوبی، کنار حوض آب نما ی حیاط بزرگ به خواب خوش می رفتیم...
چرخ ماشین از روی مانعی که احتمالاً تکه ای از آسفالت جاده بود، رد شد و ناگهان تکان شدیدی خورد. یک لحظه صدای جیغ همه به هوا برخاست و حس کردم در حال واژگون شدن هستیم. نگرانی ها کم کم جای خود را به ترس می داد و ما همچون کسانی که در تاریکی دنبال راه می گردند و یا نابینایانی که عصازنان تلاش می کنند تا از راه مستقیم خارج نشوند، حالا در شیب تند دره ی غبارآلود گویی به سوی چاهی که ته آن دیده نمی شد، در حرکت بودیم. لحظاتی پر مخاطره توام با اضطراب که گویی شوق و زیبایی های مسافرت نوروزی را گرفته و نگرانی را جایگزین آن کرده بود. نگرانی ای که حالا در چهره و حرف های پدر نیز به چشم می خورد و گویی او نیز هر آن منتظر وقوع حادثه ای بود. درست در همین لحظات و در اوج ناامیدی، پل باریک طولانی و از نیمه شکسته بر روی دره به پایان رسید. رنگ به چهره ها بازگشت و گرچه هنوز در بیابانی طوفان زده و غبارآلود بودیم، ولی روی صورت ها لبخندی که به تدریج پر رنگ تر می شد، خبر از حس بهتری می داد و گویی همه با خیال راحت تر نفس می کشیدیم. کم کم هوای غبارآلود جای خود را به نسیمی ملایم می داد و ابرهای تیره رنگی که بر فراز قله های دور دست کوه های سر به فلک کشیده را تا نیمه پوشانیده بودند، نمایان می گشتند.
پدر در پشت فرمان، جرعه جرعه از چای گرمی که مادر به دستش داده بود، می نوشید و حالا صدای موج رادیویی که در ابتدای سفر قطع شده و در تلاطم اتفاقات طول راه به فراموشی سپرده شده بود، بهتر دریافت می شد و به خوبی به گوش می رسید. گوینده از معجزات لیمو ترش حرف می زد و صدها ویژگی آن ...
قطرات باران به شیشه ی جلو ماشین می خوردند. عطر بهاری و بیابان نمناک بار دیگر زیبایی های سفر نوروزی را به رخ ما می کشید. از دور آثار تابلویی زرد رنگ به چشم می خورد که با شوق و ذوق به آن نزدیک می شدیم. تابلویی که روی آن نوشته شده بود: "ابتدای راه های استان کرمان" و کمی جلوتر فلشی رو به آسمان خبر از مسیری می داد به سوی یک آبادی، "نرماشیر چهل کیلومتر" و حالا دوباره خط کشی سفید وسط آسفالت به خوبی پدیدار شده بود.
قبل از ظهر از بَمپور در سیستان و بلوچستان خارج شده بودیم و حالا در نزدیکی شهر باستانی بَم در استان کرمان بودیم.
بم، شهر دوران کودکی پدر، قطرات اشک به آرامی بر صورتش می غلتیدند و دیدن آن منظره، دوباره یاد آقا رحیم، پدر مرحومش، را در ذهن او زنده کرده بود. خاطره ی تلخی که گرچه به ندرت از آن صحبت می کرد؛ ولی همیشه با مرورش، چشمانش خیس اشک می شدند. موضوعی که بیشتر ما آن را از گفته های بی بی صاحبجان شنیده و فهمیده بودیم... روزی در سال های خیلی دور هنگام سفری در سرمای زمستان از بم به بافق، وسیله ی نقلیه شان که گفته می شد کامیونی بوده است، در وسط راه خراب می شود. دو، سه نفر سرنشینان آن مجبور به طی مسافتی با پای پیاده می شوند و آقا رحیم در پی گذران آن شب طاقت فرسا در بیابان، به سختی سرما خورده، پس از چند روز تب شدید بر اثر بیماری ذات الریه در سن پنجاه سالگی در جیرفت فوت می شود و در همان جا او را به خاک می سپارند. همان پدر بزرگ یزدی ام که هرگز ندیده بودم و بخشی از وسایل کارش تا مدت ها بعد در انباری خانه ی خاش نگهداری می شدند و پدر می گفت: «به سفری بدون بازگشت رفته است.»
در دور دست لکه ای تیره رنگ، گسترده بر پهنه ی دشت، کم کم بزرگ و بزرگ تر می شد و از شهر، شهروندان، زندگی و پایان یافتن کابوسی می گفت که واقعیت داشت. بالاخره پدر زبان به سخن گشوده، در حال صحبت از دیار و دوران کودکی اش بود. از روزهایی که با دوستان نزدیک و مخصوصاً پسرعمه اش، افروغ، در کنار دیوارهای بلند ارگ کهن سال بازی می کرده اند. یادآوری نام افروغ به من فرصتی می دهد تا سرانجام درباره ی ماشو، مرد کوچولویی که هنگام چند بار آمدنش به خانه ی ما آقای افروغ را همراهی می کرد، از پدر سوال کنم. همان کسی که نامش ماشاالله نیلی پور بود و از بچه ها می خواست او را ماشو صدا نکنند و دوست می داشت که آقای نیلی پور خوانده شود. نانوُ مردی با قدی یک متری... پدر صدایش را صاف کرد و با لبخندی گفت:
«خیال نکنید شوخی هام با آقای نیلی پور (ماشو) و اون رو از نژاد آدم کوچولوهای شهدادی خوندن خیلی هم دور از واقعیته و هَمَش تخیّلی بوده..!»
و آنگاه برای اولین بار برایمان از شهری اسرار آمیز در نزدیکی کرمان گفت. شهری در ابعاد بسیار کوچک که قسمتی از آن از دل خاک بیرون آورده شده است. تمدنی کشف شده در کویر شهداد- کرمان با پنج هزار سال تاریخ. از شهری کامل با کوچه ها، خیابان ها، خانه ها، همه ی وسایل و حتی نانوایی هایی که برای زندگی انسان های کوچولو با قدهای حدود یک متر ساخته شده بوده است و هنگامی که آن را از زیر ماسه ها بیرون می آورند، در کمال تعجب می بینند که در خانه ها ی آن شهر با خشت و گل بسته شده بوده و انگار آن انسان های کوتوله از ترس خطری که تهدیدشان می کرده است و با امید به روزی که دوباره باز گردند، مجبور به ترک شهر خود شده اند. اما هرگز نتوانسته اند دوباره به آنجا برگردند. پدر از شهری سخن می گفت که مانند داستان آدم کوتوله های خیالی گالیور افسانه ای به نظر می رسید؛ اما انگار حقیقت داشت...
نخلستان های گسترده ی بم در پهنه ی دشت حالا نزدیک تر شده، انبوه باغ های بزرگ لیمو و پرتقال در دیدرس ما بودند. همه جا عطر بهار نارنج و شکوفه ی مرکبات پیچیده بود و حالا به کهن سال ترین شهر خشت و گِلی جهان و اَرگی با قدمت چند هزارساله می رسیدیم. شهری از روزگاران بسیار دور...
در حالی که از شرق به سوی غرب می رفتیم، ابرها ازهم باز می شدند. آخرین پرتو های خورشیدی که به زیبایی در حال غروب کردن بود، از لا به لای چند تکه ابر سرخ فام به بیرون می تابیدند. افق همچون پوست هلو و به طرز خیره کننده ای رنگ آمیزی شده بود و چراغ های روشن شهری در دور دست، تکه ای از بیابان را نور باران کرده بودند. وانتی که از روبه رو می آمد، بوقی زده، از کنارمان گذشت. در حالی که سرنشینان آن، عده ای زن و مرد و بچه با تکان دادن دست، احساس خود را برای سلام و احوال پرسی بیان می داشتند و کمی جلوتر و بر روی تابلوی آبی رنگ بزرگی این نوشته به چشم می خورد: «به استان کرمان خوش آمدید!»

۲۱

کامیونی بزرگ آرام آرام به جلو می رفت و همزمان از پشتش آسفالت گرم و سیاه رنگ بر تن خاکی خیابان می ریخت.بوی قیر داغ در فضای خیابان پیچیده بود و از داخل کامیون کمپرسی بخار تیره رنگی به هوا بلند می شد. چند کارگر ایرانی و افغانستانی در کنار هم با پاروهای بزرگ چوبی به سرعت مشغول کار بودند و با راهنمایی سرکارگر قبل از آن که مخلوط شن و ماسه و قیر سرد شود، آن را روی زمین و در پیش چرخ های سنگین استوانه ای و صافِ غلتک نارنجی رنگ پخش می کردند. صحنه ای که به روز برفی سال ها قبل بی شباهت نبود. آن روز سرد هم کارگران با بیل های فلزی مشغول کار بودند. با این تفاوت که به جای قیر سیاه داغ، برف سفید یخ زده را در زمستانی سرد از بام ها رُفته، بر روی زمین می ریختند. آن روز که برای اولین بار پشت بام ها ی خاش و همه جا سفیدپوش شده بودند. روزی برفی که در آن از پاروها خبری نبود و از دهان همه، بخار بیرون می زد و برای اولین بار با شریف آن دوست عزیز افغانستانی آشنا شده بودم. اکنون پس از چند سال، آن خاطره ی زیبا به شکلی دیگر و در بخار ذرات سیاه قیر تداعی می شد.
در طول این مدت، خیلی چیزها عوض شده و شهر دستخوش تغییرات بسیار شده بود. حالا علاوه بر خیابان اصلی و تنها بلوار درختکاری قدیمی، برِ خیابان ها ی آسفالته ی جدید، دکان ها ی نو باز شده بودند. از جمله یکی، دو آتلیه عکاسی دیگر دایر شده بود و تنها عکاس قدیمی خاش نیز برای کارش از آن دوربینی که بیشتر به جعبه ای ساخته شده از چوب گردو شباهت داشت، به ندرت استفاده می کرد و مجبور نبود سر و گردنش را همچون جادوگران در زیر چادر مشکی ای که در پشت آن دستگاه ابتدایی عکاسی بود، مخفی کند. حالا با دوربین های جدید عکس های قشنگ تر می گرفت. در تاریکی شب نیز به لطف فلاش های بزرگ و اتوماتیک عکس هایش زیبا می شدند و کارهای نمونه اش را در اندازه ی بزرگ تر و در قابی قشنگ پشت ویترین مغازه اش به نمایش می گذاشت. دختر بچه های زیبا با لبخندی پر از شادی، پسر بچه ها با ژست آقایانی خیلی جدی، عکس عروس و داماد های آشنا و عکسی از یک مرد بلوچ در لباس محلی با چشمانی نافذ، چهره ای جذاب و سبیل های مشکی بلند که از دو سو تا نزدیک گوش ها می رسیدند.
حالا برنامه های تلویزیون سراسری بیشتر شده بود و تا حدود ساعت بیست و چهار ادامه می یافت. مدت ها بود که دیگر آن جیپ استشن سبز رنگ دماغ دار به خاش نمی آمد و از سینمای سیّار عطاپور و آن فیلم های سیاه و سفید بر دیوار بلند ستاد خبری نبود. رضا ایرانیان بهترین دوست آقا بزرگ به رحمت ایزدی پیوسته بود، بی بی زیارتی در کوچه و خیابان دیده نمی شد، رضاقلی نامه رسان در پی فوت همسرش به روستای خود بازگشته بود و در حالی که شصت سالگی را رد کرده، با خانمی که گفته می شد چهل سال از خودش جوان تر است، ازدواج کرده بود و دیگر از آن نامه رسانی که با دوچرخه ی ایتالیایی بیانکی (Bianchi) قدیمی به در خانه ها می آمد، خبری نبود. حالا پُستچی دیگری به نام "آخرداد" با موتوری گازی در کوچه و خیابان چرخ می زد و توام با دود غلیظ اگزوز و صدای گوشخراش موتور گازی، نامه ها را پخش می کرد. الاغ های جعفر آب کش بر اثر کار طاقت فرسای دایمی مرده بودند و خود او نیز خسته و ناتوان، بازنشسته شده بود. از بین کوچه باغ ها و حیاط های بزرگ، تک و توک ساختمان ها ی بلند سر بر می آوردند و تارهای سفید در لا به لای موهای پدر از یکنواختی آن موهای مشکی یکدست کاسته بود و گذر زمان را ملموس تر از هر چیز دیگر در مقابل چشمانم قرار می دادند. همه چیز در حال دگرگونی دایم بود و حالا کم کم در شهر، چهره ها ی جدیدی دیده می شدند. بعضی ها بومی اطراف خاش بودند و برخی ها از نقاطی بسیار دوردست آمده بودند.
خیابانی که از میدان یادبود و در جهت عکس کوره ها ی آجرپزی به سوی شمال شرقی خاش می رفت، بسیار آباد شده و برای اولین بار در زمینی بزرگ، ساختمان و تاسیسات اداره ی آتش نشانی با چند دستگاه تانکر بنز قرمز رنگ و سایر وسایل مقابله با حوادث، راه اندازی شده بود.
در انتهای همین خیابان، جایی که مقابل آخرین ردیف خانه های ویلایی نوساز، یک درخت قدیمی و بلند سپیدار همچون آشنایی دیرین هنوز پابرجا بود و درست قبل از آن که بیابان شروع شود، خانواده ای تازه وارد از آشنایان دوستی به نام عباس قاسم زایی سکنی گزیده بودند. آنها از مناطق شمالی خراسان، که امروزه استان خراسان شمالی، نامیده می شود به خاش آمده بودند و در آن میان دخترخاله ای بود که گویی ناخودآگاه و بدون آن که بداند با خود مژده ی عاشقی دوست و همشهری ما، عباس را آورده بود.
همان عشق ها ی زودرس، داغ و گاه یک سویه ی دوران بلوغ که در مواردی فقط یک نفر را درگیر می کنند. عشق هایی در خیال که گاه حتی مخاطب درستی نمی یابند و انگار این بار آتش آن گریبان دوست خجالتی و پسر بی سر و صدای شهر ما را گرفته بود و سرانجام هم او را خاکستر کرد...
مادر عباس سرایدار مدرسه ی راهنمایی دخترانه ی پروین اعتصامی بود. خانمی نسبتاً درشت هیکل با صورتی گرد و سبزه، ولی با گونه هایی قرمز مانند پوست انارها ی یاقوتی ساوه که در واقع آن صورت، طرحی از چهره ی فرزندش یعنی، دوست ما، عباس را داشت.
در بیمارستان خاش، خانم های آشنا گرد آمده، ضمن همدردی مواظب بودند که مادر عباس در کوران آن بحران روحی دست به کاری خطرناک و غیر قابل پیش بینی نزند. آن مادر بیچاره که دلش همچون تن عباس کباب بود و حالا از فرط ناراحتی و فشار اتفاقی که افتاده بود، سرخی گونه هایش همچون چادر مشکی ای که به سر داشت، به سیاهی می زد؛ با صدایی بغض آلود، حرف های بیسر و ته ای می زد. درست بسان بیماری بود که در تب می سوزد و هذیان می گوید...
برادرها، خواهران، دختر، پسرهای فامیل و گروهی از دوستان پیرامون بسترش که یک تخت سفید بیمارستانی بود، جمع شده بودند و بدون آن که بتوانند کاری انجام دهند، نگاه بی رمق و ناله ی یکنواخت او را نظاره می کردند و چه بسا برخی نیز در آن لحظات تلخ به روزمرّگی و یکنواختی زندگی خود می اندیشیدند. همان یکنواختی که عباس تلاش کرده بود آن را با حرکتی نادرست و دلخراش بشکند!
عباس، آن پسر کم رو و مودب که به ندرت با کسی سخن می گفت، خود را روبه روی در ورودی بزرگ و دو لنگه ی مدرسه ی راهنمایی/دبیرستان دخترانه ی پروین اعتصامی با بنزین آتش زده بود. گویی با این کار می خواسته برای یک بار هم که شده است صدای عشق پنهانش را به گوش همه برساند و شعله های سرکش آن عشق سوزان را به نمایش بگذارد؛ آن هم به شکلی غافلگیرانه و در لحظه ای که زنگ تعطیلی آموزشگاه نواخته شده بود و دختران دسته دسته در حال خارج شدن از آموزشگاه بودند. درست در برابر دیدگان ناباور کسی که گرچه خواسته و یا ناخواسته، دست رد به سینه اش زده بود؛ ولی عملاٌ گناهی در این ماجرا نداشت. در ورودی همان جایی که مادر زحمت کشش سال ها در آن به کار سرایداری مشغول بود و به عنوان مادر مدرسه بی تردید از تمام زیر و بم های آموزشگاه و زندگی دانش آموزان خبر داشت و مانند همه ی فراش های مهربان مدارس که در کنار انجام مسئولیت خدماتی مهم خویش، اغلب از دور مواظب بچه ها و رفتارهایشان نیز هستند. قطعاً او نیز با شوق و در حد امکان مراقب دانش آموزان بوده است و بسان یاری وفادار مورد اعتماد و علاقه ی پدر و مادرها. ولی گویی در آن بین فقط از یک نفر غافل شده بود، از فرزند خویش عباس!! حرف هایی که داخل بیمارستان می زد، خبر از یک جور عذاب درونی و درگیری پنهان می داد. انگار خود را در آن حادثه ی دلخراش مقصر اصلی می پنداشت؟ پریشان بود. هر جمله ای را چند بار تکرار می کرد: «کباب شد! کباب شد! کباب شد!... داغِ دلم! داغِ دلم! داغِ دلم!...» باز برای لحظاتی آرام می گرفت و همین که مغزش فرصتی برای فکر کردن می یافت بغض آلوده به بزاق و اشک هایش را فرو می داد و با لحنی شمرده شمرده می گفت: «پسر بیچاره، این آخری رفتارش به کُلی فرق کرده بود. بیشتر اوقاتش رو تو سکوت می گذروند. ته دلم احساس می کردم که اتفاقی تو زندگیش رخ داده باشه و گرچه هنوز براش زود بود، ولی حدس می زدم که شاید به کسی دلبستگی پیدا کرده. از این که بزرگ شده و عشق تو قلبش جوونه زده، خوشحال هم بودم. اما هرگز فکر نمی کردم عاشق دخترخاله اش باشه. حرفی نمی زد. شاید مثه خیلی از جوونا فکر می کرد حرف زدن با من و پدرش فایده ای نداره و دیگه ما برای فهمیدنش پیر شدیم؟» و بعد باز گریه امانش نمی داد. زن بیچاره هر چند لحظه یک بار با صدای بلند، فریادی مبهم و جیغ مانند می کشید و صدایش از آن راهروی طولانی سفید رنگ بیرون رفته، به گوش همگان می رسید...
در بخش اورژانس بیمارستان بودیم و عباس نوجوان آخرین لحظات زندگی کوتاهش را سپری می کرد. در نگاه مات و کم سویش گویی صدها سوال بی پاسخ گم شده بود. به چشمان ناامیدش که هنوز باز بودند، نگاه می کردم و برای اولین بار ناباورانه کسی را می دیدم که برای عشق دختری در حال جان دادن بود، با چهره ای قرمز به رنگ شعله ها، بسانِ آتشی که بارها در شب چهارشنبه سوری روشن کرده بودیم...

۲۲

قبل از بازگشت، گشتی در شهر می زنم. کمی از ظهر گذشته و پس از سال ها دوباره گرمای خاش را بر پوست و تا اعماق جانم حس می کنم. در این وقت روز صدای وزش باد ملایم بسان قدیم سکوت کوچه را می شکند و با گرمای دلنشین و رخوت آور ظهر تابستان توام شده، گرد و غبار گوشه و کنار خیابان را به هوا بلند می کند و در لابه لای شاخ و برگ تک و توک درختی که هنوز در بَرِ خیابان سر به آسمان دارند، می چرخاند. آمیخته ای از بوی چوب، رایحه ی برگ های سبز و زردِ سر شاخسارها و گَرد و غبار را در فضا پخش می کند و گذشته بیش از هر وقت دیگر تداعی می شود. آن روزهایی را که انگار تمام حرف ها و واژه ها رنگ دیگری داشتند و گویی همه ی لحظات زندگی زیباتر به نظر می رسیدند.
ساعتی بعد همراه رسو ل بخش یکی از هم بازی های قدیمی بلوچ و از همکلاسی های دوران مدرسه که حالا آموزگار مدرسه شده بود، برای دیدن پسرعمه ام، غلامحسین، به سوی ده ناصری محلی در مسیر جاده ی خاش- سراوان، حرکت می کنیم. او توضیح می دهد که آنجا آموزشگاه جدیدی ساخته شده که هر سه مقطع ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان را پوشش می دهد و پسر عمه غلامحسین نیز در آن مکان به کار آموزگاری مشغول است. جاده ی خاکی قدیمی که از آن وقت ها به خاطر داشتم، حالا آسفالته شده بود و مسافت راه کوتاه تر از گذشته به نظر می رسید. از پخش صوت ماشین تویوتای وانت همکلاسی قدیمی، آوازی افغانی به گوش می رسد. خواننده ی معروف موسیقی افغانستان که با صدای گرم و دلنشین خود هر چند یک بار، این جمله را تکرار می کند:
«خدا بُوَد یارَت / علی نگهدارت»
فکر دیدار پسرعمه غلامحسین و یادآوری خاطرات بی شماری که از قدیم با بچه های عمه داشتم، ناخودآگاه تصادف خودرو و مرگ بسیار ناگهانی عمه جان را در ذهن من زنده می کند و در طول راه تا رسیدن به ده ناصری و آموزشگاه، ذهنم پُر می شود از خاطره ی اندوهناک آن حادثه ی تصادف دلخراش یک سال قبل...
در حالی که رسول بخش از چپ شدن یک تریلی با بار سنگینش طی روزهای پیش از این در راه زاهدان- خاش و کشته شدن دو نفر حرف می زند، یاد صبح زودی می افتم که مادر برای دادن خبر تصادف و مرگ غافلگیرکننده ی عمه جان تماس گرفته بود و حوالی ظهر اغلب فامیل و آشنایان در آرامستان بهشت زهرا گرد آمده بودند.
از پنجره خودروی همکلاسی قدیمی بیابان اطراف را که گویی همچون روزهای عمر ما بسرعت فرار می کند می نگرم، صحنه مراسم تدفین عمه جان جمیله در بهشت زهرا از نظرم می گذرد، همه چیز به سرعت انجام شد. غسالخانه بزرگی بود و هر لحظه ده ها مُرده به آنجا وارد می شدند و پس از غسل و کفن کردن در محلی کمی آن طرف تر و رو به قبله توسط افراد مذهبی که از ظاهرشان به نظر می رسید بیشتر از طلبه های روحانی باشند، بر آنها نماز میت خوانده می شد و سپس تابوت اموات سوار بر ماشین های ویژه و گاه حتی عقب وانت های نیسان معمولی شتابان به سوی بخشی از بیابان های خالی پیرامون بهشت زهرا رهسپار می گشتند. در آنجا و بر پهنه ی زمین های خالی گورستان، قبرهای جدیدی در ردیف های منظم حفر و آماده شده بودند که انگار تصویر بَنایی با اتاق های بی شمار را بر پهنه ی خاک یادآور می شد. بنایی بزرگ که گویی پایانش در بی نهایت خاتمه می یافت... در گورستانی که تا چشم کار می کرد اطرافش را بیابان در بر گرفته بود. ماشین های خاک برداری در حال مسطح کردن زمین و حفر قبرهای دیگر بودند که چاله هایی برای پی ریزی ساختمانی جدید را تداعی می کردند. آن روز پدر اشک می ریخت. عمه جان تنها خواهر او، در یک تصادف رانندگی هنگام بازگشت از مشهد مقدس و زیارت امام رضا(ع) جان باخته بود و حالا او را به سوی خانه ی ابدی اش بدرقه می کردیم. حادثه ی واژگون شدن خودروی سواری آنها در فاصله ی بسیار کم، نرسیده به شهر سمنان اتفاق افتاده بود و گفته می شد که علت تصادف خواب آلودگی شوهر دخترعمه ام بوده است. در بین سرنشینان، فقط عمه جان کشته شده بود و هنوز بعضی آسیب دیدگان حادثه در بیمارستان سمنان بستری بودند، در حالی که ما لحظات غمناک خاک سپاری او را سپری می کردیم... هنگامی که او را در قبر گذاشته، بنا بر آیین مذهبی روی صورتش را باز کردند، برای آخرین بار چهره اش را دیدم. نسبت به چند سالی که موفق به دیدارش نشده بودم، تفاوت چندانی نکرده بود. همان چهره ی مهربان و روی خندانی بود که از سال های دور کودکی از خاش به یاد داشتم. باد ملایمی می وزید و گرد و غباری را که پیرامون آن حفره های از پیش آماده شده روی زمین تلنبار بود، در هوا پخش می کرد. ناباورانه و مبهوت به خاک هایی که بی رحمانه بر صورت عمه جان پاشیده می شد، خیره مانده بودم. چهره ای که یادآور بخشی از زندگی بچگی من نیز بود که انگار حالا همراه او زیر خاک محو می شد. با خود فکر می کردم در آن خاک سرد دیگر هیچ کس نبود که برای عمه جان کاری انجام دهد و یا با صحبت های پوچ اضافی دل او را به بازی گرفته، با آرزوهای کور این دنیا خوش نماید. آخرین بدرود را با تـلاوت آیاتی از قران مجید و نوحه سرایی فردی که شاید فقط برای به دست آوردن کمی پول، تلاش می کرد هر جور شده اشک بازماندگان را از چشمانشان سرازیر کند، سپری می کردیم و خاک ریختن بر روی بدن بی جان عمه جان در حال تمام شدن بود. کاری آسان برای خاک ریزان و شاید دردناک برای بازماندگان. تازه داشتم کمی خود را تسلی می دادم و از این که عمه جان ظاهراً چیزی را حس نمی کرد و سنگینی خروارها خاک آزارش نمی داد و خود صحنه ی زیر خاک رفتنش را نمی دید، تا حدی برایش خوشحال بودم که در همین هنگام، ناگهان صدای مرد مداح به گوشم رسید: «عزیزان الان روح حاضر و آگاه است و بر کیفیت و کمیت این مراسم نظارت دارد. فاتحه بخوانید. برای آمرزش همه ی اسیران خاک دعا کنید و صلوات بر محمد و آل محمد»... گرچه دنیای بی رحم تنها عمه ام را به طرزی دلخراش از من گرفته بود، اما ناخودآگاه در دل برایش خوشحال بودم. از این که عمه جان فرشته از این دنیای مملو از بی عدالتی و پر از پیچیدگی ها رخت بربسته و پس از یک زندگی پر فراز و نشیب حالا به جهان ابدی رفته است و به قول خودش که اغلب هنگام مرگ دیگران می گفت: «از اینجا راحت شده.» هم او که یکی از آرزوهای انگشت شمارش جا خواب نشدن بود، مخصوصاً اوقاتی که دردهای بی شمار مادرش، بی بی صاحبجان، و سن پیشرفته ی او را می دید بیشتر از خدا می خواست تا از پا نیافتاده، عمرش پایان یابد. غرق در یاد او و افکار خویش بودم که شخصی کارت کوچکی را به دستم داد با این توضیح که این برای صرف ناهار است؛ در سالن رستوران... در همین نزدیکی ها، اتوبان تهران- قم البته به سوی تهران و سپس با صدای بلند هم تکرار کرد راه را اشتباه نروید.
در زیر نور خورشید تابستان گرم تهران از آرامستان بهشت زهرا خارج می شدیم، در حالی که هنوز غرق در یاد زمان های دور گذشته بودم و به خاطر می آوردم روزی را که برای دیدن عمه جان مسافرت طولانی خاش تا تهران و از آنجا تا قرچک ورامین را آغاز کرده بودم. همان روزی که برای اولین بار ناصر خان را می دیدم. پسربچه ای با شوق و ذوق و مملو از هیجان و ذهنی که هنوز رنگ دوران کودکی را داشت و همچون دیگر بچه ها مرگ را نمی شناخت، فقط به نکات مثبت می اندیشید و همه ی اتفاقات دنیا را زیبا می دید...
خیلی سال های دور پیش از این، روزی که در کنار بی بی صاحبجان سوار بر اتوبوس آماده ی رفتن به زاهدان بودیم تا از آنجا به تهران برویم. محوطه ی گاراژ خاش، بنز موتور جلویی که ما را تا زاهدان می برد و نمای بیرونی آن مرا به یاد آدم های اخمو می انداخت که گویی در آن سر صبح او را به زور از خواب بیدار کرده باشند و از خشم خط های پیشانی شان در هم گره خورده باشد.
بی بی جان و سردردهای دایمی و گاهی حالت تهوع ناشی از آن که باعث می شد نتواند در سفرهای طولانی مدت داخل ماشین های کوچک بنشیند و قرار شده بود از زاهدان با اتوبوس دیگری که جدیدتر بود تا تهران ادامه ی سفر دهیم چرا که پدر نمی توانست تا تهران ما را ببرد و این بود که بی بی گفت: «از خاش با گاراژ می ریم.»
از این که برای اولین بار بدون حضور پدر و مادر، مسافرتی طولانی تا تهران را تجربه می کردم، حس متفاوتی داشتم. گرچه همراه بی بی صاحبجان بودم ولی برای راضی کردن او و پدر و مادر، دو روز سر سفره ی ناهار حاضر نشده و نزد همگی کلی زاری و خواهش کرده بودم تا سرانجام قبول کرده بودند...
خدامراد گاراژدار لیست مسافران را نگاهی دوباره کرد. تقریباً همه سوار شده بودند بجز یکی، دو نفر بدون بلیط که پایین اتوبوس تلاش می کردند تا به هر شکل ممکن و با کمک شاگرد شوفر جایی برای نشستن پیدا کنند. از پنجره ی اتوبوس محوطه ی گاراژ را نگاه می کردم.... کامیون های لیلاند حاجی چاهکندی معروف به حاجی گو (حاجی گاو) که عاقبت کارش به ورشکستگی کشید، کامیون ماشالله یاوری که برای حاجی امامی کار می کرد و می گفتند گردنه ی دِجِنگ را بهتر از دیگر رانندگان بالا می رود، بنز خاوری شبیه کامیون آقای کرَم از اهالی یزد و بهترین دوست پدر و چند وانت شورلت قدیمی امریکایی به رنگ آبی آسمانی دیده می شدند. کمی دورتر در گوشه ای از گاراژ چند نفر پسر بچه ی بازیگوش از کامیون دماغ دار سیاه رنگی بالا رفته و در حال فضولی بودند. آن ماشین بارکش قدیمی ظاهراً از کار افتاده به حال خود رها شده بود. دَرِ موتورش باز بود. پنجره ی فلزی زنگ زده جلوی موتور از نیمه شکسته بود و همچون پیرمردی در حال خمیازه کشیدن به نظر می آمد که بیشتر دندان ها ی جلوی دهانش ریخته و یا ساییده و زرد شده باشند. دو گلگیر پهن که روی هر کدام کاسه چراغی به اندازه ی کله ی الاغ های جعفر آب کش نصب شده بودند از دو سو موتور دماغ دار و دراز، کامیون را در بر داشتند و آن موتور لُخت همچون بینی بزرگی بود که از چهره ای کوچک بیرون زده باشد. پسربچه ها در داخل کابین و روی گلگیرهای آن در حال بازی بودند. تماشای آنها و کامیون برایم پدر بزرگی را تداعی می کرد که نوه های دختری و پسری از سَر و کولش بالا رفته و مشغول بازی باشند.
صدای صلوات بر محمد و آل محمد(ص) مسافران مرا به خود آورد و چند لحظه بعد، اتوبوس نعره ای زده، از دهانه ی گاراژ بیرون رفت. پس از فلکه منبع هوایی آب که دیگر نه تنها مانندِ روزهای بچگی از آن ترسی نداشتم، بلکه حالا در هر فرصتی با اشتیاق از زیر پایه های فلزی تا آخرین پله نردبان بالای آن را به دقت نگاه می کردم و قبل از آبادی خلیل آباد که آسفالت خیابان پایان می یافت و اتوبوس وارد جاده ی خاکی خاش- زاهدان می شد، پدر و مادر که با فاصله ی کمی جلوی اتوبوس ما را همراهی می کردند در کنار جاده توقف کردند و بعد از کارخانه ی برق اتوبوس ما از کنارشان گذشت.
پس از دو روز توقف در زاهدان که برای دیدن برخی از افراد فامیل و کمی استراحت گذشت، با اتوبوس سوپر دولوکس آبی رنگی از گاراژ تی. بی. تی. که در آن دوران یکی از بهترین بنگاه های مسافربری ایران به شمار می رفت، عازم تهران شدیم. نه از مراد گاراژدار خبری بود و نه از مسافران آشنای خاشی. به جای شیرجِنُک و صدای صحبت کردنش به زبان بلوچی عطر هند ی و روغن موی پاکستانی، موسیقی دلنواز بلوچی که همه برایم آشنا بودند و همچنین آهنگ های هندی فیلم شعله که در تمام راه خاش ما را همراهی کرده بودند، حالا راننده در کنار آقای مرتب و کت و شلواری دیگری که در طول مسیر معلوم شد راننده ی دوم است، با لهجه ی زیبای جنوب تهران به همه خوش آمد می گفت. اتوبوسی بزرگ موتور عقب و شیک که در انتهای آن بوفه ی یخچالی شکلی قرار داشت و شاگرد شوفری با ظاهری متفاوت در حال گذاشتن خوراکی و نوشیدنی در آن بود، موضوعات جدیدی که همگی جالب بودند و تازگی داشتند. از این که در کنار بی بی صاحبجان به سوی تهران می رفتم، خوشحال بودم. مقصدی دور و سفری که به گفته ی بی بی جان تا آنجا بیش از بیست ساعت به طول می انجامید.
گرگ و میش سر صبح بود و روزی دیگر در حال چشم باز کردن. پس از پشت سر گذاشتن دشت های کویری و بیابان های زیبای ایران عزیز و رد شدن از روستاها و شهرهای کوچک و بزرگ و سپری کردن شبی در خواب و بیداری، حالا وارد منطقه ی ناصرخسرو شده بودیم و اتوبوس به سوی جایی که در آن روزگار محل بیشتر گاراژها ی تهران بود، پیش می رفت. دستگاه صوتی صدای خواننده ای را پخش می کرد که این جملات آن در خاطرم باقی مانده است: «ای خدا رانندگی در پشت رُل خوانندگی، گاز می دم می رم جلو تو خیابونا وِلو، گاز می دم می رم جلو تو خیابونا وِلو...» جملاتی که مرد راننده نیز همان طور که از توی آینه، داخل اتوبوس را از ردیف اول تا آخر کنار بوفه می پایید، با خود تکرار می کرد. سرنشینانی که در آن دَم صبح، اکثرشان هنوز گیج خواب بودند و به نظر می رسید که آقای شوفر نیز پخش صدا را برای بیدار کردن همه و مژده ی رسیدن به مقصد روشن کرده است.
صورتم را به پنجره ی اتوبوس چسبانده بودم و به آنچه در بیرون و در خیابان از مقابلم رد می شد، نگاه می کردم. ساختمان های گوناگون قدیمی، نو، کوتاه و بلند، درختان کهن سال و زیبای سپیدار، چنار، تیرهای چوبی و سیمانی برق، تابلوهای نئون رنگارنگ که گویی از تاریک و روشن سر صبح و خلوت خیابان استفاده کرده، بیشتر خودنمایی می کردند و یک کامیونِ نارنجی رنگ که آرام آرام در حاشیه ی خیابان پیش می رفت؛ درحالیکه دو کارگر جارو به دست به صورت ایستاده پشت آن سوار بودند. صدای گرامافون کم شد و همه ی چراغ های صورتی رنگ وسط سقف اتوبوس روشن شدند. کمی جلوتر از کنار عمارتی قدیمی، زیبا و متفاوت با سایرین گذشتیم. بنایی که بارها عکسش را روی کارت تبریک های نوروزی و برخی کتاب ها ی بزرگ ترها دیده بودم و در آن بین آشناتر از بقیه به نظر می رسید. همین که طاق های نقاشی شده و بزرگ آن پدیدار گشت، دیگر مطمئن شدم که در حال عبور از کنار ساختمان شمس العماره هستیم.
هوا هنوز کاملاَ روشن نشده بود که اتوبوس وارد گاراژی در خیابان ناصرخسرو شد.
بوی دود و گازوییل موتورهای روشن با بخار لاستیک های گرم چرخ اتوبوس هایی که از جاهای دور و نزدیک رسیده بودند، مخلوط شده بود. در هوای خنک سپیده دم رایحه ای ناآشنا به مشام می رسید. بوی شهر بزرگ و پر هیاهویی بود که گویی هیچ وقت خواب نداشته است. کارگران مشغول باز کردن باربندها بودند، مسافران در حال پیاده شدن و پیرامون اتوبوس ها دو، سه نفر افراد لاغر اندام مستمند در حالی که دست خود را پیش آورده بودند، از مردم تقاضای کمک می کردند. صحنه ای که بی اختیار مرا به یاد یونس گدا و درماندگی هایش می انداخت.
در گوشه ای از گاراژ چند نفر زیر پارچه ی تیره رنگ بزرگی که به چادر های زنانه شباهت داشت، دور هم نشسته بودند. حرکت سر، گردن و دست هایشان از آن زیر محسوس بود، ولی فقط پاهایشان و دودی که از لای چادر بیرون می آمد، دیده می شد. همراه بی بی صاحبجان و با سرعت به سوی نمازخانه ی کوچک گاراژ می رفتیم. بالاخره پس از حدود سی ساعت و طی کردن نزدیک به دو هزار کیلومتر راه به تهران رسیده بودیم. چند دستگاه تاکسی بنز سیاه رنگ از بنزهای قدیمی مدل۱۷۰ و ۱۸۰ با موتور و چراغ های روشن در محوطه ی گاراژ مشغول مسافرگیری بودند و چند تایی هم در خیابان مقابل آنجا انتظار می کشیدند. بی بی صاحبجان تازه چمدان ما را گرفته بود که آقایی خوشرو در حالی که لبخند بر لب داشت با لهجه ی تهرانی سلام کرد و گفت: «خوش اومدید. خسته نباشید.» آن مرد مهربان، شوهر عمه ام ناصرخان بود. پس از احوال پرسی و روبوسی چمدان را داخل ماشین گذاشت و از گاراژ خارج شدیم. قبل از رفتن به سوی خانه، ابتدا به گفته ی خودش "برای ردیف کردن برنامه های کاری اش" به نازی آباد رفتیم و او سری به محل کارش زد. می گفت که دوست دارد امروز کار را تعطیل کند تا همه ی لحظات را دور هم بگذرانیم. سر صبح بود و هنوز خیابان ها خلوت بودند. روی شاخه های درختان چنار و سپیدارهای بلند قار قار کلاغ ها به گوش می رسید و هر از گاهی، صدای بوق سکوت خیابان را در هم می شکست. از یک لبنیات فروشی که همه چیز می فروخت، ناصر خان یک بطری شیر با چند عدد کیک خرید و به من داد. به بی بی جان هم تعارف کرد و با لبخند گفت: «فعلا ً تا برسیم خونه این شیر رو بخور. ولی خودتو سیر نکنی، چون صبحانه رو با عمه جان می خوریم. چند روزه منتظر شماست و برای دیدنتون ثانیه شماری می کنه.» عمه جان فرشته پس از جدا شدن از شوهر قبلی اش با ناصرخان ازدواج کرده بود و شهر محل زندگی اش را تغییر داده، بالطبع از همه ی فامیل دور شده و حالا کمی تنهاتر شده بود. البته با داشتن دو کودک خردسال و بودن در کنار آن شوهر مهربان به نظر می رسید که خوشبخت باشد. در حال گذشتن از خیابان های آسفالته ای بودیم که در آن سر صبح تمیز تر به نظر می آمدند. کم کم در خیابانی عریض و طولانی به ساختمان نسبتاً بلندی نزدیک می شدیم که تابلوهای نئون روشن رنگارنگی بالای سقفش از دور خودنمایی کرده، توجه هر رهگذری را به خود جلب می کردند. بر سر در آن ساختمان نسبتاً مدرن دو پرده ی بزرگ نقاشی نصب شده بود که از برنامه ی نمایش فیلم و معرفی هنرمندان شرکت کننده در آن خبر می داد. سینمایی بود با پخش هم زمان دو فیلم یکی ایرانی با نام "گنج قارون" و دیگری خارجی و به قول شوهرعمه "وسترن" با نام "به خاطر یک مشت دلار" که در زیر آن تابلوها نوشته ی "دو فیلم با یک بلیط" با رنگ زرد به چشم می خورد. از ناصرخان پرسیدم: «قارون کیه؟» گفت: «یه نفر مال پرست که فقط پول جمع می کرده، بدون این که نه خودش استفاده کنه نه به مردم بده...» به ساختمان سینما، لامپ های چشمک زن نئون و تصاویر بزرگ هنرپیشگان بر پرده های نقاشی خیره شده بودم، در حالی که بی بی صاحبجان رویش را به سوی دیگر کرده بود و ضمن تسبیح انداختن، صلوات می فرستاد. گذشتن از آنجا و دیدن آن عکس و نقاشی ها مرا به چند سال قبل می بُرد. کودک خردسالی در کنار جیپ استشن دماغ دار سینمای سیار عطاپور، غول یک چشم و پرده ی نقاشی شده ی آن بر سر درِ سینما خاش، تالار فرهنگ و صحنه ی تئاتر... غرق در افکار کودکانه و به یاد خاش بودم که ناصر خان سکوت را شکست و گفت: «تهرون خیلی سینما داره. یکی از این روزها همگی می ریم واسه دیدن یه فیلم خوب. فرشته جون هم با ما می یاد.» بی بی جان همراه با تشکر گفت: «پام رو این جور جاها نمی ذارم...!» حوالی میدانی نسبتاً بزرگ بودیم که در ابتدای آن تعدادی اتوبوس کِرِمی رنگ و یک شکل پشت سر هم ردیف شده بودند. بی بی صاحبجان در حالی که گرمای دست نازنینش را بر شانه ام حس می کردم با صدایی آرام گفت که اینها اتوبوس های خط هستند و قبل از این که سوالی کنم، ناصرخان با همان لحن زیبای تهرانی ادامه داد: «اینجا میدون شوشه» عبور یک اتوبوس دو طبقه ی قرمز رنگ توجه ام را جلب کرد و باقی جمله اش را متوجه نشدم...
از این که در اولین ساعات ورودم به تهران این همه چیزهای نو می دیدم و مطالب جدید می شنیدم، بسیار خوشحال بودم. اتوبوس دو طبقه آرام آرام از کنار خودروی ما رد شد. یاد شبی افتادم که با برادرم اتوبوس های دو طبقه ی پلاستیکی اسباب بازی را روی حاشیه ی قالی اتاق پذیرایی حرکت می دادیم و بسان همه ی بچه ها سرگرم بازیگوشی خویش بودیم؛ ولی مادر درد های سخت می کشید. همان شبی که برادر کوچکی را به دنیا آورد که فقط چند ساعت در این دنیا باقی بود. آن زمان از دست دادن نوزاد، اندوه مادر و اهمیت این گونه موضوعات را خوب نمی فهمیدیم و از مشکلات خیلی سر در نمی آوردیم. شاید فقط بر این باور بودیم که آن اسباب بازی های پلاستیکی را او برایمان آورده و خود بدون اندکی درنگ در این دنیا، رفته است...!
از خیابان مولوی در راه رفتن به سوی جنوب تهران و در حال گذر از کنار دیوار باغی بزرگ و قدیمی بودیم که بُرجی استوانه ای شکل از میان آن سر بر آورده، بخش بالایی اش پیدا بود. بی بی صاحبجان به آرامی در گوشم گفت: «این برج طغرله.» بنایی که بی شباهت به مناره ی مسجد خاش نبود. ولی استوانه ای تر و قطور تر از آن به نظر می رسید. هنوز به پرده های سر دَرِ سینما و قولی که شوهر عمه داده بود، فکر می کردم که از دور گلدسته ها و گنبد طلایی حرم مطهر حضرت عبدالعظیم(س) نمایان شدند و بی بی صاحبجان که تا آن هنگام در سکوت ذکر می گفت و تسبیح می شمرد با صدایی بلند تر بر محمد و آل محمد(ص) صلوات فرستاد و شروع به خواندن زیارتنامه کرد. صحنه ای نورانی و زیبا که بی اختیار بارگاه و ضریح امام رضا علیه السلام و صدای نقارخانه را تداعی می کرد و در آن صبح زود حس خوبی به ما می داد، به طوری که انگار در آنجا با یک آشنای دیرینه روبه رو شده باشیم! کمی جلوتر راهمان به سوی سه راه ورامین ادامه می یافت. ناصرخان که انگار تمایل ما برای زیارت به ویژه عجله داشتن مادر خانمش، بی بی صاحبجان، را در این خصوص حدس زده بود، معذرت خواهی کرد و با تکرار این که "بنده خدا فرشته جون منتظر است" قول داد در اولین فرصت برای زیارت حضرت عبدالعظیم(س) به شهر ری بیاییم. و حالا به سوی قرچک، شهری بین تهران و ورامین در حرکت بودیم...
عمه جان فرشته نامش در شناسنامه، جمیله بود. اما شوهر دومش دوست داشت او را فرشته صدا کند. پس از جدا شدن از آقای بحرینی و آمدن به تهران، زندگی جدیدی را با کسی که خودش انتخاب کرده بود آغاز کرد و معتقد بود که مهم این است که از نظر سنی به هم می خوریم و ظاهراً هم از این اتفاق خوشحال به نظر می رسید.
پدر می گفت: «اون حق داره برای زندگی ش تصمیم بگیره و نباید به خود اجازه ی دخالت در حریم خصوصی دیگران رو بدیم. از ابتدا بزرگ ترا اشتباه کردن که به عقد مردی درش آوردن که حدود بیست و پنج سال از اون بزرگ تر بود و حالا هم بعضی ا راحتش نمی ذارن...» آقای بحرینی اصالتاً از ایرانیان اهل بحرین بود. جزیره ای در جنوب خلیج فارس که در قدیم بخشی از خاک ایران به شمار می رفت و به قول آقا بزرگ: «انگلیسی ا اون جا رو با دوز و کلک از ایران جدا کردن!»
اما آقای بحرینی از کودکی در شهر بَم بزرگ شده بود و بَمی محسوب می شد و دلیل آشنایی اش با خانواده ی پدر به ویژه عمه جان نیز به همین خاطر بود. او را بارها دیده بودم. اگر چه از خاش به زابل منتقل شده بود و محل کارش، شهربانی آنجا بود؛ ولی چند بار در سال برای دیدار فامیل به خاش می آمد. مردی بسیار مهربان و خوشرو بود با چهره ای استخوانی، پوستی روشن و موهایی حنایی رنگ، اندامی لاغر داشت. خاطرم هست حرف بی بی صاحبجان را که می گفت: «بنده خدا بحرینی، افسر نگهبان شهربانی زابله و از ترس این که بازداشتی ها فرار نکنن، همیشه بدنش مثه بید می لرزه. شغلی پر خطر داره و موقع کار دایم در نگرانی به سر می بره.»...
پس از سه راه ورامین، جاده یکنواخت و تقریباً مستقیم شده بود و در دو سوی آن زمین های کشاورزی همچون فرش های سبزفام بر پهنه ی دشت گسترده شده بودند. سفر طولانی و انتظار بسیار برای رسیدن به خانه ی عمه جان، بر خستگی ام افزوده بود و در حالتی بین خواب و بیداری بودم. از دور مشعل بسیار بلندی در حال سوختن به چشم می خورد. هر از گاهی، صدای ناصرخان را می شنیدم که نام جاهایی را که از آن می گذشتیم با صدای بلند می گفت: «قلعه مرغی، اون ایستگاه بهرامه، ایستگاه قطار بهرام، اون دور دورا کنار راه تهران- قم شعله های پالایشگاه نفت تهران رو می بینید؟ حالا که سر صبحه. باید شبا ببینید. از همه جا شعله هاش دیده می شه. اینجا می ره مامازن...» شنیدن نام مامازن برای لحظه ای توام شد با یادآوری دایی جان مجید که سال ها قبل از خاش به تهران آمده و در دانشسرای کشاورزی مامازن تحصیل کرده بود...
نمی دانم چقدر زمان گذشته بود که از بوی گَندِ فاضلاب، کود های کشاورزی، نیزارها، مرغداری ها ی آن حوالی، مرداب های اطراف جاده و دود کوره ها از خواب بیدار شدم. صورتم را به سینه ی بی بی صاحبجان چسبانده بودم. او با دستی که لای انگشتانش تسبیحی با دانه های خاک کربلا بود، سرم را نوازش می کرد. عطر گل محمدی که از چارقد سفید و همیشه تمیزش به مشام می رسید، گویی مرا از تمام آن بوها، دود و سیاهی کوره ها دور می کرد... آفتاب بالا آمده بود و گرمایش روی پوست، حس می شد. کم کم زمین های کشاورزی جای خود را به سازه های لوله ای شکل سیاه و دودزده می دادند.
بناهایی تیره رنگ و بلند که هر کدام چندین برابر کوره های آجرپزی راه قبرستان حیدرآباد خاش بودند! و حتی خیلی بزرگ تر از ساختمان هایی که در سال های کودکی بر دیوار سفید ستاد و در فیلم های مستند سینمای سیار عطاپور دیده بودم... صدای بی بی جان به آرامی در گوشم از رسیدن به مقصد خبر می داد: «پاشو عزیزم. دیگه نزدیک خونه ی عمه جان هستیم.»
...یکی از روزها با عمه جان مشغول دیدن آلبوم عکسی بودیم که پُر از یادگار های گذشته و حال بود، از همه ی فامیل، آشنایان و تصاویر خود او. هر صفحه را که ورق می زد، موضوعی را به خاطر می آورد و آن را تعریف می کرد. از زندگی اش از آرزوهای بزرگی که هیچ وقت به آنها دست نیافته بود. حرف هایی که حس می کردم، بزرگتر از من هستند و معنی برخی را هنوز به خوبی نمی دانستم. ولی انگار او دوست داشت با کسی صحبت کند و من به آن گفته ها گوش می دادم. از بم، خاش، زابل و ادامه ی راه پیچیده ی یک زندگی پر فراز و نشیب...
در همین هنگام از میان آلبوم، عکسی بیرون افتاد که نیمی از آن پاره شده بود. خانم جوانی که دست در دست مردی ایستاده بود و فقط بخشی از صورتش در عکس دیده می شد و انگار چهره ی خود عمه جان را هنگام جوانی نشان می داد. وقتی به او گفتم که خیلی مدت ها پیش یک بار در بین وسایل انباری خانه ی خاش تکه ی دیگر این عکس پاره شده را دیده ام و از او در باره ی آن پرسیدم، سکوتی عمیق کرد. آهی کشید و سپس رویش را به سقف اتاق کرده، گفت: «بیچاره شیوخ بی گناه بود!» و در ادامه شروع به زمزمه ی این شعر کرده بود که "افسوس که نامه جوانی طی شد..." که صدای ناصرخان از داخل حیاط شنیده شد که به عمه جان و سایرین می گفت: «اگه موافق باشید یکی از این روزا می ریم تماشای نمایش سیاه بازی، از اون سیاه بازی های خوب که نظیرش هیچ جای دنیا نیست.» بعد با مهربانی رو به من گفت: «پسر خوب، نمایش سیاه بازی سعدی افشار دست کمی از فیلمای سینما نداره.» انگار حدس می زد سینما را بیشتر دوست دارم! و ادامه داد: «هنرمند بزرگیه. مطمئـنم از دیدنش خوشحال می شی و هرگز این تئاتر رو از یاد نمی بری.»
نام سعدی افشار و نمایش سیاه بازی را برای اولین بار می شنیدم. بنابراین، پرسیدم: «ناصرخان سیاه بازی چیه؟» با لبخندی کنایه دار پاسخ داد: «نه دیگه، فقط باید ببینی...» گفتم: «حتماً شبیه عمو نوروزِه؟» در پاسخ گفت: «آره اما خیلی سیاه تر از اونه و همیشه سیاه باقی می مونه.»
سال قبل، ناصرخان یکی از کلیه هایش را در پی بیماری و نارسا شدن آن از دست داده بود و حالا آن مرد مهربان جوان فقط با یک کلیه به زندگی اش ادامه می داد. ولی آن قدر سرشار از انرژی و شادی بود که برای لحظه ای لبخند از لبانش جدا نمی شد. احساس می کردم که عمه فرشته پس از یک زندگی پر پیچ و خم، سرانجام در کنار او خوشبختی را لمس کرده و به هر چه می خواسته، رسیده است. ولی همیشه جمله ای از پدر را به یاد داشتم که می گفت: «خوشبختی فقط لحظاتی گذرا هستند. مثلاً هنگام انجام کارهای خوب و اون حس شادی ای که در درون خود احساس می کنیم.» او عقیده داشت که شاید جستجوی خوشبختی به آن صورتی که در خیال می پرورانیم، در این جهان هرگز یافت نشود. ما فقط به دنبال سرابی هستیم که وقتی به آن می رسیم، محو می گردد و آن گونه که بسیاری در پی آنند، اصلاً وجود ندارد.
در راه رفتن به شهر ری در ایستگاه بهرام از دور قطاری را می دیدم که به ایستگاه راه آهن تهران نزدیک می شد. دیدن قطار همیشه برایم با یادآوری درسِ ریزعلی، دهقان فداکار آذری، در کتاب فارسی دبستان توام بود که در تاریکی یک غروب فراموش نشدنی و با حرکتی شجاعانه، جان مسافران قطاری را نجات داده بود و حالا ناصرخان درباره ی مسافرت با این قطار صحبت می کرد: «بین تهران و مشهد آمد و رفت می کنه...» و من از تعداد واگن ها، طول سر و ته و سرعتش گرفته تا تعداد مسافرانی که داخلش جا می شوند، می پرسیدم و ناصرخان تا حدی که می دانست، پاسخ می داد. آن قدر سوال کردم که ناصرخان خسته شد. بعد بی بی صاحبجان و عمه فرشته به یکدیگر نگاه کردند و همگی خندیدیم...
سه، چهار هفته بعد وقتی سفر تابستانی مان رو به پایان بود، یک روز ناصرخان با چند بلیط در دست به خانه آمد و این گونه بود که در بازگشت، من و بی بی جان با قطار به مشهد رفتیم. سفر جالبی بود. از رستوران استفاده کردیم. شب را در کوپه خوابیدیم و من در بیشتر طول راه بیابانها، کوه ها، آبادی ها و هر چه را که در بیابان ها بود، از پنجره ی راهروی قطار نظاره می کردم و پس از زیارت در مشهد مقدس و چند روز گردش و تفریح با کلی سوغاتی به خاش برگشتیم. بار من پُر بود از لوازم التحریر و نوشت افزار مدرسه، روزهای آخر تابستان را می گذراندیم و تعطیلات رو به اتمام بود...
این سفر زیارتی، رهاورد یکی از ویژگی های عمه جان مهربان یعنی، استفاده از کوچک ترین فرصت ها برای سفر، زیارت رفتن و تجدید دیدارها بود که سرانجام زندگی اش نیز در حادثه ای دلخراش و در طی یکی از همین سفرها به پایان رسید...
سر ظهر بود و میان ترافیک سنگین اتوبان تهران- قم و بدون عمه جان از آرامستان بهشت زهرا بازمی گشتیم. از دور کوه های بلند شمال تهران در هاله ای از غبار به چشم می خوردند. هیچ کس حوصله ی حرف زدن نداشت. بی بی صاحبجان همراه ما نبود، به خاطر توجه به سلامتی اش و خودداری از دادن خبری دردناک و نیافزودن به غم و غصه های بی شماری که خود داشت، او را از موضوع فوت عمه جان آگاه نکردند. گرچه در هر صورت، به خاطر ضعف ناشی از کهولت سن نمی توانست از خانه خارج شود و در خاکسپاری تنها دخترش شرکت کند!
و این گونه بود که پیرزن تا آخر عمر نیز هرگز از حادثه ی تصادف و مرگ دلخراش دخترش، عمه جان جمیله، با خبر نشد و گاهی اوقات با لحنی پر از گلایه می پرسید: «چرا جمیله سراغی از من نمی گیره؟ خدا می دونه من مادر بدی نبودم!»
آواز دلنشین خواننده ی افغانستانی پایان یافته بود و هنگام زنگ تفریح به محل آموزشگاه در نزدیک ده ناصری رسیدیم. محوطه ی بزرگی بود که دور تا دور آن را نرده های آبی رنگ در بر گرفته و در پشت نرده ها درختان اقاقیا با شاخ و برگ های بلندشان از لابه لای آن حصارهای فلزی بیرون زده بودند و تا حدی از یکنواختی حیاط بزرگ می کاستند.
از انتهای حیاط آموزشگاه جایی که پله ها بودند، آقایی لاغر اندام در حالی که دستش را بالا برده بود، لبخند زنان به سوی ما می آمد و هر چه نزدیک تر می شد، بیشتر او را می شناختم. مردی با چشمان درشت مشکی و نگاهی آرامش بخش که ناخودآگاه یاد عمه جان جمیله را برایم زنده می کرد و چهره ای همیشه خندان و صمیمی که از یک آشنایی بسیار قدیمی خبر می داد...
فارغ التحصیل رشته ی ریاضی بود و به همین خاطر کار آموزگاری را انتخاب کرده و از زابل به خاش آمده بود و حالا در این آموزشگاه تدریس می کرد. از بین آن همه ویژگی های بسیار خوب و مهربانی هایی که داشت، شوخی های زیبا و خنده ای که از صورتش محو نمی شد، بارزتر بودند و این یاد زیبا همیشه در خاطرم ماندگار شده است.
فقط یک بار چشمان گریانش را دیده بودم؛ آن هم روزی که برادر کوچک ترش، پسر عمه جان مهدی که تازه ازدانشکده ی مهندسی فارغ التحصیل شده بود، در پی تصادفی خونین همراه همسر و نوزادی شیرخواره از دنیا رفته بود و فقط دختر بچه خردسال دیگرش به طرز معجزه آسا جان سالم به در برده بود و همه در مراسم تشیع جنازه اش شرکت داشتیم. آن روز اشک های غلامحسین همچون سیل از چشمان مشکی اش روان بودند و هق هق گریه هایش تابوت برادر را بدرقه می کردند...
با رسول بخش، آن دوست مهربان قدیمی که همراهی ام کرده بود، داخل حیاط تازه راه اندازی شده ی آموزشگاه در نزدیکی ده ناصری ایستاده و برای دیدارش مشتاقانه منتظر بودیم، از در و دیوار آن ساختمان نسبتاً زیبای چند طبقه، هنوز بوی سیمان نمناک، آهک، گچ و رنگ روغن در هوا پخش بود. هر چند لحظه یک بار صدای مته ی برقی ای که ظاهراً سنگ و یا زمین سخت را سوراخ می کرد، همچون شوک الکتریکی پیکر آن ساختمان را به لرزه می انداخت و گوش را آزار می داد. دانش آموزان با جنب وجوش در حال بازی، گفت وگو و یا تقسیم خوراکی هایشان بودند. پس از مدت ها، دیدار دوباره ی غلامحسین خوشحالم کرده بود. یکدیگر را محکم درآغوش گرفته بودیم. برای یک آن عطر و بوی عمه جان جمیله و دیگر بچه هایش را حس می کردم و در لابه لای لحظات زیبای آن زنگ تفریح انگار دنبال پسرکی می گشتم با موهای قهوه ای که روزگار بچگی ام بود...
با هم محله ای، دوست و همکلاسی خاشی ام به شهر باز می گردم و پس از خداحافظی، آرام آرام به سوی خیابان اصلی و بازارچه ی قدیمی می روم؛ به این امید که شاید پس از سال ها چهره ی آشنایی را ببینم. وقتی از جلوی محل قبلی اداره ی راه و ترابری یا همان اداره ی طُرُق روزگار گذشته می گذرم، خاطره ی ماشین آلات راهداری را به یاد می آورم. وانت های جیپ آهو، کامیون های بزرگ نارنجی رنگ و گریدر زرد رنگ بزرگ با بیلی دراز در زیر آن که برای صاف کردن جاده های موج دار و راه های خاکی پر از چاله چوله ساخته شده بود. ناهمواری هایی که حتی به محکم ترین فنرها رحم نمی کردند. گریدری که همچون یک سوسک غول پیکر فلزی به نظر می رسید و گویی در آنجا نگهبان تمام ماشین های کوچک تر از خود و همه ی آن مجموعه بود. آن روزها آقایی کرمانی به نام مهندس میرکلانترمنش، مسئولیت اداره ی راه را بر عهده داشت. مردی لاغراندام و نسبتاً بلند قد که همسرش از اهالی تهران بود. آنها شش، هفت فرزند داشتند که بجز یکی مابقی دختر بودند. نام های همگی با حرف "س" آغاز می شد: از سیمین تا سیروس و... درست مانندِ اجزای سفره ی هفت سین. همانطور که اکثر پدرها برای خوشحال شدن فرزندانشان هر کاری بتوانند انجام می دهند، او نیز برای شاد کردن دل بچه ها و خصوصاً تنها پسرش سیروس هر کاری می کرد و حالا به یاد می آوردم آن روزی را که با گریدر بزرگ وارد زمین فوتبال ناهموار پشت خانه ی ما شد و طی چند ساعت عقب و جلو و بالا و پایین رفتن، آن زمین وسیع ولی ناصاف را همچون سطح استادیوم خاکی شهر هموار کرد. همه ی بر و بچه ها خوشحال شده بودند و از این که آنجا برای فوتبال و بازی مناسب تر شده بود با دویدن به دنبال گریدر و تکان دادن دست از بابای سیروس تشکر می کردند...
کمی جلوتر، از جلوی جایی که زمانی ساختمان شهرداری بود، می گذرم و با دیدن باغ قدیمی بزرگی که آن روزها حیاط مشترک شهرداری و فرمانداری را تشکیل می داد، بیش از پیش یاد مادرم می افتم که روزگاری کارمند آنجا بود. خاطره ی روزهایی در ذهنم زنده می شود که در راه بازگشت از مدرسه نزد او می رفتم و برای لحظاتی در سایه ی درختان زیبای آن باغ سرسبز با هم قدم می زدیم و آن لحظات فرصتی بود برای گفتن برخی ناگفته ها... انگار هنوز هم در ایوان بزرگ ساختمان شهرداری آقای فرساد زایی را می بینم که با سیگار ی در لای انگشتان از نظاره کردن آن باغ بزرگ و آباد لذت می بَرَد، گرچه از آن روز، زمان طولانی ای گذشته بود و خانواده ی فرسادزایی نیز در همان سال اول انقلاب از خاش رفته بودند. آخرین بار که آن مرد مهربان را دیدم، شبی بود که در مشهد همگی یک بار دیگر دور هم جمع شده بودیم. همه ی پسر بچه ها و دختر بچه های روزگاری دور که حالا بزرگ شده بودیم و از آن ایام خاطره انگیز و شیرین کودکی حرف می زدیم...
آقای فرسادزایی در نزدیکی پارک ملت در مشهد، خانه ای خریده بود که در حیاط آن دیگر از آن همه هیاهوی حیوانات گوناگون، حوض و فواره ی آب، پر طاووس و درخت خرمای بلند خبری نبود. مشتاقانه برای دیدار آن مرد مهربان رفته بودیم. چند وقتی از مرگ همسرش می گذشت و خود او نیز دوران بازنشستگی را درگیر با بیماری و به قول خودش "با قلبی سپری می کرد که در پی غصه و مشکلات پسرها و دو بار سکته متوالی حالا فقط یک سومش کار می کرد." مردی مهربان که هنوز هم از قامت بلند، سیمای خوش و صدای رسایش آثاری بر جا مانده بود.
آن شب، آخرین باری بود که او را می دیدم و بعدها از مادر شنیدم که در پی بیماری های مزمن و کهولت سن، چندی پس از آن دیدار، او نیز همچون تمامی فرزندان آدم، دار فانی را وداع گفت و به دیار باقی شتافت. روحش شاد!

در انتهای خیابان، مغازه های آشنای قدیمی مانند همه چیز تغییرات بسیار کرده و داخل تک و توک دکانی هم که دست نخورده باقی مانده اند، افراد ناشناسی دیده می شوند. داخل سلمانی اوستا حکمت معروف به سلمانی زابلی همان که موی مشتری هایش از جمله دانش آموزان، سربازهای پادگان نظامی و دیگران را اغلب از ته می تراشید، حالا شخصی با لباس محلی ایستاده است و آن دکان پر از کیسه های پشم گوسفند، بز و شتر و ریسمان هایی آویزان از سقف می باشد. گاراژ قدیمی شهر، کافه رستوران...مهمانسرای..شایگان و سالن بزرگی که آن وقت ها به گاراژ چسیبده بود، به کلی تغییر کرده اند و از تنها سالن بازی بیلیارد به قولی "کرامبُل" مدرن آن روزهای شهر که بی بی زیارتی هر کس را به آنجا می رفت، فرنگی و خارجی می خواند و می گفت: «این بازی سوغات فرنگیاست.»... دیگر اثری نیست.
اکنون اتوبوس قدیمی ای که هر روز در دهانه ی آن گاراژ آماده ی رفتن به زاهدان بود، انگار در حال عبور از ذهن من است؛ در حالی که سرنشینان آن فقط پاره ای از خاطرات گذشته هستند.
دور و برم را که نگاه می کنم، همه چیز عوض شده است، ولی در لابه لای این تغییرات هنوز مناره ی آجری مسجد قدیمی محکم ایستاده است و بازارچه ی سرپوشیده قدیمی را با همان سقف های آجری می توان تشخیص داد، گرچه از دیدن چهره مهربان آقابزرگ، دیگر خبری نیست، زمانی طولانی از روز رفتنشان گذشته بود و همه چیز تغییر بنیادین کرده بود. برای مدتی خبری از آنها می رسید؛ یاد آن باری افتادم برای دیدارشان به مشهد رفته بودم، ماه محرم بود. آن زمان، آقا بزرگ دوران کهن سالی را سپری می کرد. هشتاد سالگی را پشت سر گذاشته بود و گرچه در سلامت کامل به سر می برد، ولی نیرویش به تدریج تحلیل رفته بود. کمتر از خانه خارج می شد. یکی از آن شب ها به من گفت: «یادته؟ اون وقتا که بچه بودی، موقع عزاداری امام حسین(ع) کمکم می کردی. روز عاشورا ساعتا همراهیم می کردی و بدون خستگی به مردم شربت می دادیم، گلاب می پاشیدیم و بین اونا خرما پخش می کردیم.» سپس خواست که آن شب یک بار دیگر به مراسم عزای امام حسین(ع) رفته، با هم مقداری خرما بین مردم پخش کنیم.
در حوالی میدان بزرگی که به خیابان سناآباد و خانه ی آن پدر بزرگ مهربان نزدیک بود، وارد مراسم تعزیه ای شدیم. هر دو لباس مشکی به تن داشتیم. بر خلاف سال ها قبل که همه ی مردم در حسینیه ی خاش چهره هایی آشنا بودند، اینجا نه کسی آقا بزرگ را می شناخت و نه ما آنها را دیده بودیم. ولی همچون همیشه، مجلس عزای سرور آزادگان مملو از عشق و محبت بود. صورت آقا بزرگ مثل قدیما، که وارد حسینیه ی خاش می شد، از هیجان گُل انداخته بود و از این که دوباره خود را در چنان جمعی می دید، حال بسیار خوبی داشت.
همراهش بودم در حالی که او نوحه ای را که از بلندگوها پخش می شد آهسته و زمزمه وار زیر لب تکرار می کرد: «ازآب هم مضایقه کردند کوفیان، نکردند حرمت میهمان کربلا...» و آن شب بعد از مدت ها یکی دیگر از خاطرات بی شمارم با آقا بزرگ برای آخرین بار رقم خورد.
پس از فوت بی بی جان رخساره، در اولین سال های بعد از انقلاب، آقا بزرگ نیز تنها و بدون همدم شد و به تدریج بیماری های مزمن نهفته اش پدیدارشدند و سرانجام چندی بعد و در پی حدود یک قرن زندگی شرافتمندانه در سن نود و نه سالگی دار فانی را وداع گفت و به دیار باقی شتافت.
در ورودی بازارچه قدیمی از دوستان بازنشسته آقابزرگ و همه آنهایی که روزگاری بودند اثری نیست، نه از دکان قصابی آنوقتهای خاش و نه از دود منقل های اکبرکبابی...
انگار تمام سال های گذشته، در عرض چند لحظه از خاطرم می گذرند.
دیدن جایی که آن روزها ساختمان شهربانی بود و در خیابان مقابل آن آزمون عملی گواهینامه ی رانندگی انجام می شد. روزهای بسیار دوری از جوانی پدر را به یاد می آورم که برای همراهی و دیدن امتحان رانندگی او به اینجا می آمدیم. افسر راهنمایی سخت گیری از خاطرم می گذرد که هر چندماه یک بار به خاش می آمد و آن گونه که گفته می شد اکثر شرکت کنندگان در آزمایش رانندگی را مردود می کرد. اما سرانجام به فاصله ی یک سال پدر گواهینامه اش را گرفت. گرچه قبل از آن نیز بدون گواهینامه در خاش که تعداد خودروهای شخصی اش آن وقت ها بیش از انگشت های دو دست نبودند، رانندگی می کرد. ولی همه ی اینها برای من، بسان سایر کودکان فقط رنگ بازی داشت و به دور از آن دغدغه ها در دنیای زیبای کودکانه ی خویش غرق بودم و از آن لذت می بردم... روزهای شیرینی که به سرعت گذشتند و تمام شدند...
حالا یک بار دیگر اینجا هستم و بازی زندگی کماکان به شکلی دیگر ادامه دارد...

۲۳

باد غریبی می وزد و گرد و غبار خیابان را در هوا پخش می کند. صدای زوزه اش کماکان بدون تغییر و مثل گذشته است. نزدیک بازارچه ی سرپوشیده ی قدیمی و درست روبه روی همان جا که روزگاری دور به کوچه ی آسیاب یا کوچه ی شهنوازی معروف بود، ایستاده ام. شهر در روزمرّگی خویش غوطه ور است و زندگی همچون رودخانه ای آرام، بدون مکث جریان دارد...
با صدای تق تق برخورد چوبدستی پیرزنی خمیده با سطح خیابان که عصازنان از جلویم رد می شود، ناخودآگاه توجه ام به آن سو جلب شده، برای لحظه ای حس می کنم از میان آنچه در آن خیابان پیرامونم را فرا گرفته است، او ارتباط بیشتری با گذشته ام دارد. عبورش را دنبال می کنم و بی اختیار چند گام پشت سرش برداشته، او را می خوانم: «مادرجان، ننه...، بی بی خانوم،» با شنیدن ندای بی بی خانوم! می ایستد و ضمن گفتن کیستی؟ چقدر صدایت آشناست!؟، رویش را به سویم بر می گرداند.
همه ی آنچه درباره اش گفته می شد، بسانِ خودش کمی عجیب و غریب بودند. این که او در روز خورشید گرفتگی به دنیا آمده بود و هنگام تولد، دندان های جلوی دهانش، از پیش رشد کرده بودند. این که در ابتدا ظاهراً پسر بچه ای بود و به تدریج که بزرگ و بزرگ تر می شده، خصوصیات دختر بچه ها را کسب کرده است و حرف هایی از این قبیل که گاه باور آنها بسیار سخت بود. ولی از این مطلب که با نیرویی تمام نشدنی از صبح تا شب در شهر می گشت، در کوچه ها پَرسه می زد و کیلومترها راه را می پیمود، بدون آن که خستگی را حس کند، همه متعجب بودند و هیچ جایی برای تردید باقی نمی ماند.
گفته می شد که تجربه ی ازدواج را نیز داشته است. با مردی که پس از هفتمین ماه ازدواج، او و شهر و تمام زندگی اش را رها می کند و برای همیشه ناپدید می شود، بدون آن که دیگر از سرنوشتش کوچک ترین خبری باشد!
بی بی زیارتی، اولین بچه اش را در زیر راه پله های حمامی خزانه ای به دنیا آورده بود، بدون آن که کسی کمکش کند. این ماجرا بیش از همه، از زبان مردی به نام مهراب زای نابینا که داخل یکی از حجره های پشت مسجد زندگی می کرد، شنیده می شد. فرد بیچاره و نابینایی که غالباً کنار ورودی اصلی مسجد می نشست و با کمک های مردم و رهگذرانی که از آنجا می گذشتند، زندگی را به سر می برد و یکی از عاداتش بازگو کردن حرف ها و پخش کردن شایعات در آن شهر کوچک بود. جالب این که جزئیات آن شایعات را، از آنانی که چشمشان می دید، نیز بهتر تفسیر می کرد!
ماجرای نوزادی که لحظاتی پس از تولد از دنیا رفته و هیچ کس او را ندیده بود و تنها صحبت های مهراب زای نابینا از شنیدن صدای گریه طفل نوزادی در یک صبح زود و حرف های بی بی زیارتی که بسیاری از این خبرها را گزارش و پخش می کردند، از وجود نوزاد حکایت داشتند...
هفت سال پس از ناپدید شدن نوزاد، شبی آن زن در خواب می بیند که پرنده ای آبی رنگ راه زیارت خارج شهر را به او نشان می دهد. از آن به بعد در محل آن زیارت سکنی گزیده، هر روز راه آنجا تا خاش را پیاده می پیمود و پس از آن که در طول روز کوچه و خیابان های شهر را در می نوردید با غروب آفتاب به محل زندگی اش در آن زیارتگاه کوچک باز می گشت! بی بی زیارتی می گفت که: «در طول زندگی خاطرخواهان بسیاری سر راهش قرار گرفته اند، ولی هیچ گاه عاشق کسی نبوده است. «، حتی از برخی تنفر داشت و چنان انزجاری نسبت به آنها در او ایجاد شده بود که پس از مرگشان نیز، آنان را همچنان دشنام می داد. ادعاهای عجیب و غریبی داشت که از آسیب های شدید و مشکلات پیچیده روحی- روانی درونش خبر می دادند. از آن جمله این که ادعا می کرد، قدرت خارق العاده ای در او پنهان است که توانایی عملی ساختن همه ی خواسته ها را به او می دهد و یا مدعی بود که هر روز جوان و جوان تر می شود آن قدر که به دوران کودکی برسد و نوزاد گمشده را بیابد! با بیان چنین موهوماتی، بسیار طیبعی بود که همگان با تمسخر نگاهش کنند و او را زنی دیوانه بخوانند به طوری که اگر گاه گاهی حرف درستی هم می زد، هیچ کس به آن بها نمی داد و او را باور نداشت.
انسانی پریشان حال و دلشکسته که تمام شب های جمعه بین قبرهای آرامستان حیدرآباد به دنبال نوزاد گمشده اش پرسه می زد. از هر رهگذری سراغش را می گرفت و کمترین تردیدی نداشت که او در آنجا دفن شده است.
و حالا خود را با زنی رو در رو می بینم که در دوران کودکی ام بارها از برخورد با او فرار کرده بودم، کسی که آن وقت ها همیشه دیدنش ذهنم را پر از تخیل و سوال می کرد و هرگاه درباره اش از عمو می پرسیدم او را همچون غول خاش، بُرزگرو، موجودی اسرارآمیز معرفی می کرد. غولی به نام بورز گرو که بنا بر حکایات افسانه ای، از صبح تا شب در کوچه و خیابان ها راه می رفت. با این تفاوت که بر خلاف بی بی زیارتی، آن غول افسانه ای با کسی سخن نمی گفت و بالعکس، این زن رنجدیده و ظاهراً دلشکسته بود که آن روزها هر آنچه را که می فهمید و می دید و یا از آن کمترین خبری داشت، با شهامت در کوچه ها برای همه می گفت و چه بسا کمی غیر منصفانه برخی او را عامل بدی ها می خواندند...
زنی که پس از تحمل سختی ها و ماجراهای گوناگون گفته می شد آب شده و به زیر زمین رفته است. اکنون با تنی فرسوده و قد و قامتی خمیده هنوز در خیابان غبارگرفته به جلو می رفت! گویی همه ی گذشته ی آن خاشی که من به یاد داشتم، در این پیکر فرسوده یکجا گرد آمده بودند. گذر زمان چهره اش را پر چین و چروک کرده بود، ولی با همان گونه های سرخ که حالا چون پوست انارهای آخر فصل، قرمز متمایل به تیره بودند. دیگر چوب دستی اش را برای ترساندن بچه ها بالا نمی آورد تا در هوا بچرخاند و مثل آن وقت ها کسی را فرنگی صدا نمی کرد... حالا از آن نگاه پر فروغی که گاه خواسته یا ناخواسته جمعی را به هراس می انداخت، خبری نبود و آن چشمان عسلی روشن در تاریکی نابینایی فرو رفته بودند...
من را از آهنگ صدایم و شباهت آن به صدای پدر شناخته بود. حافظه اش هنوز خوب کار می کرد. از بی بی صاحبجان جویا شد. از پدرم گفت و از مادر پرسید. دیدنش برای لحظه ای مرا به یاد بیرون شهر، زیارت مرتضی علی و حرف های پدر درباره ی مرد سنگ تراش انداخت. حرف هایی که آن روزها بی بی زیارتی نیز به شکل دیگری در مورد شاپور غلام سنگ تراش گفته و از پرسه زدن شبانه اش در آن بیابان و بیل به دست در قبرستان گشتنش خبر داده بود.
می خواستم ازاو درباره ی ماجرای آن شب ها و رویت کردن مرد سنگ تراش بپرسم، اما با سابقه ای که از گذشته های او در ذهنم به جا مانده بود و همچنین دیدن کهولت سن پیشرفته اش، دیگر جایی برای قبول کردن پاسخ احتمالی او برایم باقی نمی گذاشت. اگرچه هنوز هم به خوبی آقا بزرگ، کربلایی قاسم، و بی بی جان رخساره را به یاد داشت و از همه ی کسانی که به گفته ی او "زیر خروارها خاک بودند" نام برد؛ ولی پیش از آن که برای آن همه سوال که از روزگاری دور در دل داشتم، دهان به سخن باز کنم، بی بی زیارتی با گفتن جمله ای گنگ که با خود تکرار می کرد و فقط خود معنای آن را می فهمید، عصازنان از کنارم دور شد...

۲۵

پنجاه، شصت کیلومتر را پشت سر گذاشته ام. در فاصله ای نه چندان دور در سمت چپ جاده، تعدادی درخت بلند که در آن بیابان خشک خبر از وجود یک آبادی و روح زندگی دارند، توجه ام را به خود جلب می کنند. کمی جلوتر وارد یک مسیر فرعی می شوم. راهی تقریباً متروکه، سنگلاخ و خاکی که فقط سطح شنی و سنگریزه های سفید رنگ کناره های آن و چند تیرک چوبی کهنه تلگراف که به حال خود رها شده اند، از گذشته ی جاده ای فراموش شده خبر می دهند... کنار درخت تنومند سر به فلک کشیده ای، توقف می کنم. جریان نهر آبی که ظاهراً زمانی دور پرتلاطم تر از حالا بر بستر رودی جاری بوده است و اکنون فقط جوی آبی از آن برجای مانده، راه را قطع کرده است. پیاده می شوم و از اینجا تا محل آن کافه ی قدیمی را قدم زنان می روم.
چند باغ با دیوارهای چینه ای کوتاه، تعدادی اتاق های خشتی- کاهگلی بازسازی شده و تک وتوک درختانی بلند، تمام بضاعت این مکان را تشکیل می دهند.
اینجا کَهنُک است و این ساختمان نیمه مخروبه، روزگاری کافه رستورانی زیبا و پر از مشتری در مسیر جاده ی خاکی قدیمی خاش- زاهدان بود. مکانی آباد برای استراحتی کوتاه که آن وقت ها رانندگان اتوبوس ها، کامیون ها و سایر مسافران رهگذر از فاصله ی دور در انتظار رسیدن به آن لحظه شماری می کردند.
انگار بر تن دیوار بزرگ کاهگلی کافه رستوران متروکه ی کَهنُک، هنوز عبارت "شوئپس جدید یادت نره" همراه با نقاشی بزرگ و رنگارنگ بطری نوشابه ای به چشم می خورد که روی آن قطرات آب مثل شبنم، نقش بسته بود و این گونه آن قطرات شبنم، از دمای خنک داخل آن حکایت می کردند، به طوری که در هوای داغ تابستان، دیدن طرح آن نوشابه بر دیوار کافه ی کهنک حتی کسانی را هم که تشنه نبودند، برای سر کشیدن یک نوشیدنی سرد وسوسه می کرد... برای یک لحظه مسافرانی را می بینم که از پله های اتوبوس بنز موتور جلوی قدیمی پایین می آیند و هنوز صدای خدمه ی کافه رستوران را در حال پذیرایی و سرو کردن غذا، به هم خوردن استکان های چای ردیف شده روی سینی فلزی، همهمه ی کسانی که داخل آن سالن تو در تو دور میزها نشسته اند، شنیده می شود، کافه ای که سقفش از کُنده های تنومند درختان نخل ساخته شده بود و پرده هایی حصیری داشت. انگار تک و توک افرادی که در محوطه ی اطراف کافه به دنبال دستشویی و نمازخانه بودند، در آن فضا حضور دارند! دیدن منظره ی اطراف و آبادی کهنُک ناخودآگاه مرا به یاد خاطره ی یکی از روزهای تابستان سال های دوری می اندازد که هنوز دانش آموزی دبستانی بودم و در طی تعطیلات آن تابستان همراه دایی ایرج و یکی از دوستانش به نام آقای جوان که از همسایگان آقا بزرگ بودند و خانه اشان در خیابانی قرارداشت که از پشت باغ پدر بزرگ می گذشت، با اتوبوسی از گاراژ " ام. آ. ام." زاهدان خارج شده بودیم و در جاده ی خاکی از زاهدان به سوی خاش باز می گشتیم. آن وقت ها تقریباً هر روز یک اتوبوس از گاراژ " ام. آ. ام." و یک اتوبوس از گاراژ " ثلاثه" بین زاهدان و خاش مسافرکشی می کردند، البته برخی از آنها مقصدشان شهرهای دیگر همچون سراوان، ایرانشهر، چابهار و... بود، ولی ایندو سرویس اتوبوس پایان راهشان گاراژ خاش بود و روز بعد دوباره مسافرگیری کرده به زاهدان باز می گشتند.
با اتوبوسی که از گاراژ " ام. آ. ام." خارج شده بود، در جاده ی قدیمی و خاکی به جلو می رفتیم. مردی در ردیف جلوی ما بود که همراه خود چند جعبه شیرینی داشت. بسته های شیرینی را بالای سر مسافران در محل مخصوص جا سازیِ این گونه بارهای نسبتاً کوچک گذاشته بود. در صندلی کناری او دختر بچه ای در کنار مادرش نشسته بود که از همان اولین لحظه ی دیدن جعبه های شیرینی، نیم نگاهی به مرد مسافر داشت و یک چشمش به سقف اتوبوس بود و با دستش هم لباس مادر را می کشید، نق می زد و بهانه ی شیرینی ها را می گرفت. آن مرد نیز هیچ اعتنایی نمی کرد. هر بار اتوبوس تکان شدیدی می خورد، او برمی خاست و جعبه ها را که عقب جلو می رفتند، دوباره درست در بالای سرش قرار می داد. در یکی از پیچ های جاده قبل از همین کافه کَهنُک، راننده برای جلوگیری از برخورد اتوبوس با الاغی که بی خیال میان راه ایستاده بود! مجبور به انجام مانوری ناگهانی و ترمزی شدید شد، به طوری که جعبه های شیرینی از بالا به زیر افتاد ند و شیرینی ها روی سر و کله ی مسافرین و کف اتوبوس پخش شدند. چند نفری که از همان ابتدا عطر وانیل و بوی شیرینی بزاقشان را تحریک کرده بود و منتظر فرصتی بودند، وقت را از دست نداده، شروع به خوردن کردند. آن مرد مسافر نیز از روی اجبار از جای برخاسته و ضمن دادن تعدادی شیرینی به دخترک که حالا دیگر تمایلی برای گرفتن از خود نشان نمی داد! همه ی مسافران را تعارف به خوردن شیرینی هایش کرد. به یاد دارم دوست دایی را که می گفت: «به این می گن آش ریخته رو نذر الله کردن.» سخنی که در خاطرم ماند و تجربه ی عملی جالبی از گفته «آش ریخته...» که انگار همین دیروز در داخل اتوبوس اتفاق افتاده بود. ولی حالا سال ها گذشته است و بسیاری از آن آدم ها نیز دیگر در این دنیا نیستند و به قول بی بی صاحبجان که همیشه این جور وقت ها می گفت: «کفنشان هم پوسیده است.»
هر از گاهی، صدای پرنده ای تیره رنگ که در ارتفاعی بسیار بالا در عمق آسمان پرواز می کند، از فاصله ا ی دور شنیده می شود. سکوتی رخوت انگیز حاکم است.
کنار ساختمانِ قدیمی یک باغ نیمه خشک، سه، چهار الاغ در حالی که افسارشان به تنه ی درختی بسته شده است و در حال خوردن علوفه، پوست های خربزه، هندوانه و خیارهای زرد شده هستند. پشت الاغ بزرگ تر که بیشتر به قاطرها شباهت دارد، یک گاری دو چرخ وصل شده است که روی آن چند کیسه خیار سبز تازه، گوجه فرنگی، بادمجان و در بالای آن یک قفس چوبی قرار دارد. قفسی به شکل مکعب مستطیل که چند کبک و تیهوی بخت برگشته از پشت سیم های آن به بیرون نگاه می کنند. دیدن آن پرندگان ناخودآگاه یاد عمو، کبوترها، طاووس، مرغ عشق، صحنه ی تصادف و مرگ دلخراشش را به خاطرم می آورد...
از تخته سنگ بزرگی که آن وقت ها نیز مثل آینه صاف بود و حالا گذشت زمان سطح صیقلی اش را ترَک ترَک کرده است، بالا می روم. گرمای آفتاب، صخره را مانند سقف ماشین پدر در روزهای تابستان سال های دور داغ کرده است. روی آن سطح صاف دراز می کشم و در گرمای لذت بخشی که از پوست تا استخوان نفوذ می کند، تقریباً گیج شده، به خواب می روم. زمان زیادی نمی گذرد که پارس کردن سگی مرا به خود می آورد. دهانم خشک شده است و احساس تشنگی مفرط آزارم می دهد. از جای بر خاسته، از بالای تخته سنگ اطراف و پایین را نگاه می کنم. نهر آبی که از سال های دور در این محل روان بوده، حالا اگرچه کم آب تر شده است، ولی با تغییراتی چند، کماکان جریان دارد. کمی آن طرف تر چند زن بلوچ مشغول شستشوی وسایل و ظاهراً ظروف غذای خود هستند.
برای نوشیدن جرعه ای آب، از صخره پایین می آیم. صدای گام هایم بر روی تکه سنگ ها توجه شان را به حضور کسی در آنجا جلب می کند.
خیلی نزدیک نمی شوم و از همان جا درخواست آب خوردن می کنم. یکی از آنها بدون گفتن کلامی برخاسته، به سوی کوزه ای که در داخل جوی آب به تنه ی درختی تکیه داده شده است، می رود. کوزه ای سفالی پوشیده از گونی که برای خنک نگاه داشتن آب، درون نهر قرار دارد. در حالی که آن زن، با مهربانی، سلیقه و حوصله که از ویژگی های تمام بانوان بلوچ به شمار می رود، مشغول پر کردن لیوان است، من قدمی به جلو بر می دارم. آب را تعارف می کند. لیوانی فلزی و بلند است که در زیر نور خورشید برق می زند و بیشتر به یک جام شباهت دارد. روی آن نقشی حکاکی شده است از صحنه ی شکار در بیابان که آهویی در حال فرار را نشان می دهد. با سپاس، لیوان آب را از او می گیرم. آن را به لب برده، سر می کشم. گویی خنکی آن مایه ی حیات سریعاً به تمام سلول های بدنم می رسد و در آن هوای گرم، عطشم برطرف شده، طراوت را دوباره در تمام وجودم احساس می کنم. برای این که مطمئن شوم نام این قریه ی کوچک و دورافتاده هنوز دست نخورده باقی مانده و مانند خیلی از جاهای دیگر تغییر نکرده است، ضمن بازگرداندن لیوان به آن خانم بلوچ، می پرسم: «اینجا باید کَهُنک باشه!؟»
سرش را که تا آن لحظه پایین نگه داشته است، بلند می کند. روسری تیره رنگی که تقریباً نیمی از صورتش را پوشانده، کمی کنار می زند و در حالی که با حرکت سر به سوالم پاسخ آری می دهد، رویش را می بینم. انگار قلبم برای لحظاتی از حرکت می ایستد و نفس در سینه ام حبس می شود. خدای من، نمی توانم باور کنم که بعد از گذشت زمانی بس طولانی، در آخرین ساعات سفری دوباره به خاش آن هم پس از سال ها، کسی را در مقابل خود دارم که از یک سو غم غیبت ناگهانی اش و از طرفی دیگر شوق دیدار دوباره اش همیشه در من زنده بوده است. کسی که علت گم شدنش به خوبی مشخص نبود و آن روزها به خاطر آن غیبت ناگهانی، انگشت اتهام به سوی خیلی ها نشانه رفته بود و موج تهمت و افترا نثار بی بی زیارتی، قنبر دیوانه و افراد ضعیفی از این قبیل می شد که بر خلاف باور بسیاری ساده اندیش، هیچ نقشی در رفتن بی خبر او نداشتند!! حالا به چهره ای خیره شده بودم که بخشی از کودکی ام در آن دیده می شد و او نیز با حالتی بهت زده به من نگاه می کرد. صورتش با تمام تغییرات ناشی از گذار زمان، هنوز نجابت، زیبایی و صداقت دخترک بلوچ سال ها قبل را در خود حفظ کرده بود. با لبخندی مانندِ همیشه و چشمانی که نوری آشنا در عمق آنها می درخشید. برای لحظاتی سکوت حکم فرما شده بود. اکنون پس از آن همه ابهام و گذشت سال ها، اینجا مقابل من ایستاده بود. همان ماه گل خاتون گم شده ی خانه ی ما که انگار به آرزوی همیشگی اش دست یافته بود و حالا به جای خار نازک میخک، گُلبرگ کوچکی از طلا در کنار بینی اش برق می زد...
از داخل خانه ای در نزدیکی ساختمان متروکه ی کافه ی کهنک دو، سه نفر به خانم سالخورده ای که ظاهراً نمی توانست راه برود، کمک می کنند تا سوار گاری شود. مردی با لباس محلی، گاری و الاغ ها را به سوی نهر آب و جایی که ایستاده ام، هدایت می کند و به ما نزدیک می شود. در صدایش آهنگی آشنا به گوش می رسد و ناخودآگاه لحن گفتار مردی را به یادم می آورد که در یک روز سرد برفی میان حیاط یخ زده ی خانه ی پدری در کنار پسر بچه ای به سن و سال من ایستاده بود و از شهر و دیارش برای پدر حرف می زد. همان روز سردی که همه ی کارگران دور حوض آب نما گرد آمده بودند و چای گرم می نوشیدند... اکنون جلوتر آمده، در این فاصله او را بهتر برانداز می کنم. موی سرش کوتاه است و در چهره اش یک آشنایی قدیمی از روزگاری دور نهان گشته، با صورتی استخوانی که حالا در ریشی بلند محو شده است. مرد با دست راست افسار الاغش را می کشد و دست چپش را برای سلام کردن بالا می برد. دستی که دو انگشتش قطع شده است. با دیدن آن دست، دیگر تردید ندارم که آن عزیز آشنا کیست؟ راستی که از آخرین بار دیدار مدت زمانی بسیار گذشته است. خیلی سال ها پیش از این بوده؟ یا این که من در محاسبه ی زمان اشتباه می کردم!؟... صدای کودکی در کنار گاری رشته ی افکارم را پاره می کند. پسر بچه ای که مرد را "بابا شریف" می خواند و قبل از آن که کلامی بگویم، ماه گل خاتون نیز به سرعت به سوی آنها می رود. شریف، دوست قدیمی من، همان پسرک افغانستانی دیروز و مرد سخت کوش امروز که خار میخک کنار بینی همسرش را با گُلی از طلا عوض کرده بود...
بی حرکت روی تخته سنگ داغ ایستاده ام و آنها را که با گاری دور می شوند، نظاره می کنم. دیدن خانم سالخورده ی بیمار سوار بر گاری مرا به یاد بی بی صاحبجان و دردهایش می اندازد. سردردهای شدیدی که ساعت ها به طول می انجامیدند و دکتر نشاط تشخیص میگرن داده بود. شب هایی که درد حتی به او اجازه ی باز نگاه داشتن چشم هایش را نمی داد، چه رسد به این که حال و حوصله ی قصه گفتن داشته باشد؛ ولی با این حال تلاش خود را می کرد. با صدای نحیفی که از ته گلویش خارج می شد، برای خوشحالی ما آنچه را در توان داشت، انجام می داد. با یادش بی اختیار رویم را به سوی خاش بر می گردانم. تا چشم کار می کند گرد و غبار است و بیابانی از خاک رُس. از این فاصله در لابه لای کوه های دور دست هنوز اندکی از قله ی تفتان همچون غولی سفید که سرش را از میان کوه های سیاه بیرون آورده باشد، خودنمایی می کند. با هر نفس بخار سفیدی از دهانش بیرون می زند و انگار با تک چشمی که بر پیشانی دارد، دشت پهناور زیر پا و هر آنچه که در آن است را نظاره می کند.
زنگ تلفن همراه مرا به خود می آورد. صدای مادرم از آن سوی خط است که قبل از فهمیدن حرفش، ارتباط قطع می شود.

۲۴

عطر مطبوع نان گرم سنگک خشخاشی، فضای داخل ماشین را پر کرده است. لقمه ای از آن را با پنیر محلی خاش در دهان می گذارم و گرچه تا اندازه ای خاطره ی نان های خشخاشی نانوایی شاطر رضا را برایم زنده می کند، ولی با تمام خوبی انگار دیگر مزه ی آن نان و پنیر هایی را که قدیم دور سفره ی صبحانه می خوردیم، ندارد و بسان همه ی چیزهای دیگر، مزه ی این نان نیز تغییر کرده است...
از این نقطه در دامنه تفتان، آسمان و کوه و دشت را با هم نظاره گر هستم و در دل بیابان های اطراف خاش و در فاصله ای نه چندان دور حلقه های چاه های قنات که همچون دانه های تسبیحی گِلی پشت سر هم ردیف شده اند، خبر از گذشته ای آباد و تلاش افرادی می دهند که روزگاری در این حوالی سرسختانه به کار کشاورزی و دامپروری همت گماشته بودند.
افرادی که آن وقت ها برای آبادانی خاش از یزد، کرمان، خراسان و... مهاجرت کرده، در کنار بلوچ های سخت کوش و سیستانی های تلاشگر، این نوادگان رستم، چشم دیو پلید کم آبی را کور کرده بودند و از دل بیابان خشک، چشمه های روان بیرون می آوردند. مردانی چون آقاسیدحسن دشتی و خواهرزاده های پر تعدادش، کدخدا میرزا محمد، سایر یزدی های خونگرم و افراد زحمت کش دیگری که تجارب و آموخته ها ی خویش را بی توقع در کشتزارهای اینجا به کشاورزان بلوچ انتقال دادند و روستاهای بسیار از جمله کمال آباد، خلیل آباد، اسماعیل آباد و... و... و... همه، سرسبزی خود را مدیون همت بلند آنان هستند.
خاش در دامنه ی جنوبی آتشفشان نیمه خاموش تفتان قرار گرفته است و من نیز در همین سو و روی جاده ی جدید آسفالته که از خاش به زاهدان می رود، در حال رانندگی هستم. پیچ و خم های آن راه قدیمی خاکی از نظرم می گذرد. آن زمانی که آخر هفته های گرم تابستان همراه خانواده، فامیل و دوستان برای تفریح به اطراف شهر می آمدیم. از بیابان های ساده، خشک و طبیعت دست نخورده می گذشتیم و به روستاهای کوشه، کوته، ماریشان و آبادی های دامنه ی کوه تفتان می رسیدیم.
هوای خنک کوهستان بود با عطر گل های وحشی، باغ های پر بار شلیل، هلو، گیلاس، آلبالو، گوجه درختی و بسیاری از میوه های دیگر مانند گردو و بادام که بیشتر در مناطق سردسیر یافت می شوند. در دل داغ بلوچستان لختی از گرمای تابستان فاصله می گرفتیم و در هوای کوهستان محو زیبایی های خیره کننده ی آتشفشان تفتان می شدیم. از آب زلالِ چشمه های معدنی بید سوتور، والان و چاه غیبی می نوشیدیم و با خنکی آن قطرات روان، سر و رویمان را تر و تازه می کردیم.
...انگار هنوز صدای آن مرد درشت هیکل بلوچ را می شنوم، در حالی که برای پدر و سایرین از صعودش با پای برهنه به کوه چهل تَن و به قله ی نَرکوه یکی از سه قله ی بلند و مهم تفتان حرف می زد. آن هم با لحنی پر از هیجان که هنوز رنگ ترس بر آن باقی بود! از جدال سختش در دل تاریکی شب با حیوانی درنده و گلاویز شدن با او می گفت. از چنگال های قدرتمند و تیز، دهانی بزرگ و دندان هایی برنده، از جانور مهیبی که چهار، پنج برابر اندازه ی خودش درشت بوده است!
هنگام تعریف آن ماجرا، بارها به سگش که او را ایژوُک می خواند، اشاره می کرد و از دلاوری های آن زبان بسته در طول تهاجم حیوان وحشی می گفت. سگ را که در گوشه ای ایستاده بود، نشان می داد و با حسی مملو از قدرشناسی، از این که آن حیوان بارها جان خود را تا پای مرگ برای نجات او به خطر انداخته است، ابراز دِین می کرد و هم زمان به داشتن دوستی چون او به خود می بالید و رهایی خویش را از کارزار شب سخت کوهستان، به لطف فداکاری آن حیوان می دانست.
سگی با وفا که طی جدالی برای نجات مرد بلوچ، آسیب جدی دیده و برای همیشه بینایی خود را از دست داده بود. چشمانش کور شده بودند و در آن گفت وگو هرگاه نام خود " ایژوُک" را می شنید، گوش هایش را تکان داده، به سوی صدا می چرخید. از حرکاتش پیدا بود که می داند از او حرف می زنند. بدون آن که دیگر قادر به دیدن گوینده ی سخن و صحنه ی پیرامون خود باشد. مبارزه ای سخت که در آخر با پیروزی مرد بلوچ، فرار حیوان مهاجم و نابینایی ایژوک پایان یافته بود...
اکنون آن راه خاکی قدیمی با چند کیلومتر فاصله در دامنه ی کوه ها و در خلوت خویش آرمیده بود و حالا من روی جاده ای ایستاده ام که آن روزها اولین مراحل ساخت و خاک برداری آن تازه آغاز شده بود.
صدای ساز و دُهُل از فاصله ای نزدیک به گوش می رسد و کمی بعد در حال گذر از کنار چادرهای سیاه رنگی هستم که اغلب از پشم و موی دام هایی چون بز یا شتر بافته می شوند و در زبان بلوچی به آن "پلاس" می گویند.
در بیابان های بلوچستان نیز چونان همه ی سرزمین های کویری ایران مردمانی نیک، سخت کوش و امیدوار به باران رحمت خدای بزرگ به سر می برند و شاید بتوان گفت، فقط به لطف بودن آنهاست که در این بیابان برهوت، شوق زندگی و استمرار آن همیشه دیده می شود.
عده ای مرد و زن و کودک با لباس های نوی بلوچی پیرامون پلاسی که بزرگ تر است، گِرد آمده اند. صدای دُهُل، طبل و تنبور و کرنا و آهنگِ زیبای ساز، با صدای برخورد چوب ها درهم آمیخته است و همه با هم نمایشی زیبا و دیدنی از رقصی محلی خلق کرده اند.
هنرمندان محلی، موسیقی بلوچی می نوازند. مردانی که با لباس های ویژه ی رقص، پای کوبان گِرد دایره ای می چرخند و خواننده ای خوش صدا که با آوازش آنها را بیشتر به شور می آورد.
کمی آن طرف تر شتری به زیبایی آراسته شده، در حالی که با صبوری که از ویژگی های این حیوان سختکوش است، روی زمین نشسته است و جهاز بر پشت دارد. از سر و رویش گردنبند ها ی زیبا و مهره ها ی رنگین آویزان است. دو، سه نفر پسر جوان از او مراقبت می کنند و انگار شواهد خبر از برپایی جشنی مهم می دهند. همه چیز آماده است و همه در انتظارند تا از پلاس بزرگ کسی برون آید و ماه رُخی نمایان شود...
ناخودآگاه ذهنم به سال ها پیش و حیاط خانه ی پدری می رود و برای چند لحظه یاد ریزه چوب خار مانند میخک کنار بینی ماه خاتون می افتم. چهره ی معصوم، نگاه صادقانه و آرزوی همیشگی عروس شدنش از خاطرم می گذرد...
پس از سال ها در فضایی روح نواز، ناظر صحنه ای باشکوه و تجربه ی دوباره ی حسی دلنشین هستم که انگار تمام لحظات زیبای گذشته را در خود یکجا گرد آورده است. آن مناظر تکرار نشدنی زندگی من که حالا همچون فیلم های سینمای سیار عطاپور به تصویر کشیده شده اند. در دستم گرمای دست پدر را احساس می کنم. تنم حرارت مادر و بوسه های بی دریغ بی بی صاحبجان را تجربه می کند و همه ی وجودم از محبت های آقا بزرگ، بی بی جان رخساره و هُرم نفس های همشهریان خونگرم این دیار همچون گرمای دلچسب ظهرهای تابستان خاش داغ می شود...
آوازی خوش در گوشم طنین انداز است که انگار در لا به لای نُت های آشنای آن، صدای سرود صبحگاهی مدرسه ی قدیمی که روزگاری دور از کوچه و خیابان های خاش می گذشت و در دستان باد به کالبد شهر روح زندگی می دمید، به گوش می رسد...
ضربه ی طبل نوازنده ی بلوچ مرا به خود می آورد و ندایی درونی دگر بار یادآور می شود که اینجا خاش است. اینجا زابل است. اینجا سیستان و بلوچستان است و اینجا ایران است. مهد تمدن، فرهنگ و هنر، سرزمین شعر و ادب همراه با رقصی تمام عیار در میانه ی میدان که با خود توانایی، شکوه و ظرافت های موجود در همه ی رقص های جهان را یکجا به نمایش می گذارد. یادگاری کهن از نیاکان آریایی این مرز و بوم باستانی، سرزمین جاودانه ی پارسیان...
...به آن بیابان خیره شده ام و تفتان نیمه خفته، این بلندترین قله ی جنوب شرق ایران مانندِ همیشه با هیبت و عظمت خود، استوار ایستاده است. بخار سفید رنگ گوگرد، پرخروش و گرم، همچنان از دهانه اش به آسمان زبانه می کشد و انگار این نکته را یادآور می شود که گذشت زمان، اندکی از شکوه او نکاسته، نفسش گرم است و حرکت زندگی کماکان جریان دارد. شکوهی که هر بیننده را مسخ خویش می کند، به طوری که دوست داری ساعت ها چشم از او برنداشته، نظاره اش کنی...
بی اختیار حس غریبی توام با اندوه وجودم را در بر می گیرد. قطره اشکی گونه ام را خیس می کند و همان طور که به تفتان خیره مانده ام با خود می اندیشم که به راستی این کوهستان، تنها یادگار دست نخورده ی شهر من خاش است!

۲۶

برای مراسم چهلم مادر بزرگ، بی بی صاحبجان، همه در قبرستان بی بی سکینه ی کرج گرد آمده بودیم... در کنار پدر همچون سال های بسیار دوری که در خاش به سوی حیدرآباد می رفتیم، در حال قدم زدن هستم و او شعری را با خود و به آرامی زمزمه می کرد که جسته و گریخته این جملاتش را به طور مبهم می شنیدم:
«من بد کنم و تو بد مکافات کنی! پس فرق من و تو چیست...؟»
سپس آهی کشیده، برایم از گذشته گفت. از خاش، از آقا بزرگ و بی بی جان رخساره، از فوت خواهرش، عمه جانم، از پسرعمه اش، افروغ که پس از بازنشستگی از سراوان به بم رفته، در پی زلزله ی بزرگ بم، همراه خانواده اش برای همیشه و در زیر خاک ها و آوار شهر باستانی خودش، بم، مدفون می شوند و حالا از پایان زندگی مادرش، بی بی صاحبجان، می گوید: «این اواخر روزگار بسیار غمگینی داشت. به ندرت کسی رو می شناخت. عقلش رو به کلی از دست داده بود. حرف های بی سر و ته می زد و درخواست هایی غیرممکن می کرد.»
منظور پدر دمانس یعنی، وخیم تر شدن علایم زوال عقل ناشی از کهولت سن بی بی صاحبجان بود که حادتر شده بود. صحبت از همان مادر بزرگی بود که از اذان صبح تا هنگام خواب به کار و فعالیت مشغول بود و پیاده روی های طولانی تا حیدرآباد خسته اش نمی کرد. با دقت به اخبار رادیو و بعدها تلویزیون گوش می کرد و درباره ی آنها نظر می داد و در حد اطلاعات خود با شور و حال ساعت ها با همه بحث های مذهبی و گاه سیاسی می کرد. هم او که روزگاری دور، دستم را می گرفت و با خود به تمام مجالس و همه جا می برد. حال چنین ضعیف شده و به این روز افتاده بوده است! پدر می گفت: «این اواخر توَهُم زده بود و از ما می خواست، براش برگ های سبز درخت شاه توت باغچه ی گوشه ی حیاط را بچینیم. تمایل داشت از برگ سبز درختان بخوره. خونه ی کرج رو تو دل بیابانی بی آب و علف تصور می کرد، با این خواهش که از آب خنک نهر ی خیالی که پشت دیوار خونه جریان داره، جامی به او بنوشانیم.»
حرف های پدر مانند صدای زنگ در گوشم طنین انداخته، در سرم سوت می کشیدند. دوست نداشتم درباره ی بی بی صاحبجان از این گونه حرف ها بشنوم. گرچه همه ی صحبت ها درست و عین واقعیت بودند.
از این که نتوانسته بودم در آخرین روزهای زندگی اش و خصوصاً لحظات واپسین کنار او باشم، بغض سنگینی گلویم را می فشرد. از این که موفق نشده بودم تا دستش را در دستم بگیرم، به چشمانش نگاه کنم و با او حرف بزنم، احساس خفگی می کردم. از تحقق نیافتن این آرزو که برای آخرین بار رویش را ببوسم و به او بگویم که از مهم ترین کسانی بوده است که در زندگی داشته ام. دست او بود که بی ریا و صمیمانه سرم را نوازش می کرد و این که فقط گرمای بوسه های بی دریغی را که او به رویم می زد، به یاد دارم...
آخرین روز اسفند ماه سپری می شد. در غروبی دلگیر و هوایی نسبتاً سرد به سوی آرامستان بی بی سکینه ی کرج می رفتیم. باد ملایمی می وزید و از کوه های نواحی لوشان در شمال کرج که هنوز سفیدی برف زمستان بر قله شان به چشم می خورد، سوزی خنک می وزید. سوزی که با خود غبار بیابان های اطراف را به تن خفته ی گورستان می پاشید و هم زمان صدای مردی از دور به گوش می رسید که آیاتی از قرآن مجید را تلاوت می کرد. آوازی آشنا و دلنشین که از بدو تولد در گوشم طنین انداز بوده است. درست مانندِ تمام بعد از ظهرهای پنجشنبه ی سال های دور که در گرد و غبار ماسه بادی های خاش، راه باریک حیدرآباد را می پیمودیم و از کنار کوره های دودزده آجرپزی و در میان بوته های اسپند همراه بی بی صاحبجان آرام آرام بر سر مزار اموات می رفتیم... برای لحظه ای منظره ی یک دسته خانم های چادر مشکی و کودکانی که بین بوته های اسپند در پی آنان می دویدند و ماهیان نهر حیدرآباد از ذهنم می گذرند...
ولی حالا به سوی آرامگاه خود او (بی بی جان) می رفتیم. در گوشه ای از قبرستان صدای بلندگویی در فضا پخش است که این کلمات به صورتی شمرده شمرده از آن به گوش می رسند:
«گرگ اجل یکایک از این گله می برد. این گله را ببین که چه آسوده می چَرَد.»
بر سر مزار ساده ی بی بی صاحبجان این پرسش به ذهنم می آید که ارزش زندگی را چگونه می توان اندازه گیری کرد؟! بعضی ها آن را با میزان ایمان افراد می سنجند. برخی بر این باورند که ارزش آن در عشق به زندگی است و عده ای هر چند محدود زندگی را امری جبری، پوچ و بی فایده می دانند. اما هر چه باشد، در این تردید ندارم که بی بی صاحبجان با چشمانی بسته، ولی قلبی باز به دیدار جهان رازها رفت. به همان دنیای باقی که ارزش های زندگی خود در این دار فانی را نیز با آن تنظیم کرده بود.
... به یاد می آورم یک روز گرم تابستانی را در سال های بسیار دور، دست در دست پدر در یکی از خیابان های خاش قدم زنان به سوی میدان ستون، حاشیه ی دیوار طولانی انتهای پارک راه می پیمودیم. از حصار نرده ای رد شده، در راه خاکی بیرون شهر از کنار کوره های بلند دود زده و گودال های عمیق می گذشتیم. قدم زنان دور می شدیم و پدر از بی بی صاحبجان حرف می زد. از پاکی و خلوصی که در کارها و تمام وجودش بود. از شفافیتی که همچون زلال چشمه ها در چهره اش موج می زد و مهر و محبتی پایان ناپذیر که در قلبش خانه داشت...
چشمان معصوم بانویی را به خاطر می آورم که دانه های تسبیح را بر روی پِلکش گذاشته، شهر مکه را تماشا و از همان فاصله ی دور کعبه را زیارت می کرد. زیر لب می گفت که کعبه سنگ نیست، بلکه قبله ی حقیقی و حضور دوست است و از خدا می خواست تا زیارت خانه اش را نصیب همه ی مشتاقان نماید. دعایی که ظاهراً هیچ گاه در مورد خودش به اجابت نرسید، ولی تردید ی نیست که افرادی چون او که تمام زندگی اشان را مشتاقانه وقف دیگران می کنند، راه رسیدن به خانه ی خدا را بارها پیموده و آن سرای عشق را در همه ی لحظات حیات خود طواف کرده اند.
در میان آنها که آمده بودند، دیدن بهار مرا به یاد آخرین ملاقات هایم با بی بی جان می اندازد... آن روز که مادر بزرگ از خوابی شیرین و دیدن رویای عروسی او و دیگر نوه هایش سخن می گفت. از همه ی آنها که حالا سر تا پا سیاه پوش و با صورتی خیس از اشک، آن قبر ساده را در آغوش گرفته بودند. کنار پدر ایستاده بودم. مادر گلاب در دست فاتحه می خواند. دسته گلی را روی سنگ قبر می گذاریم. بی اختیار از اندوهم کاسته می شود و با یادآوری این که بی بی صاحبجان طی زندگی و خصوصاً دوران لرزان کودکی همراهی ام کرده است، شادی و حسی دلنشین وجودم را فرا می گیرد. از این که شانس بودن با مادر بزرگی مهربان را داشته ام و بر خلاف خیلی ها از تجربه ی این موهبت بزرگ زندگی محروم نمانده ام، به خود می بالم. بانوی خوش قلب و مهربانی که در دل هزاران راز داشت. او که با لهجه ی شیرین بمی- کرمانی خویش در شب های پرستاره ی خاش آرام آرام با خدا مناجات می کرد. سردرد های آزاردهنده ی دایمی اش را نعمتی از سوی خداوند می دانست! و با حوصله ای مثال زدنی، شمرده شمرده قصه ی آقا موشه و خاله سوسکه را در گوشم زمزمه می کرد. در آن شب های بسیار دور کودکی در زیر نور نقره فام ماه محو حرف هایش می شدم. به چشم ها و صورت پر صداقتش خیره می ماندم، با این آرزو در دل که آن قصه ی شیرین هرگز پایان نیابد. همان قصه های به ظاهر ساده ولی عمیق و پر مفهوم که در رشد، رفتارها و روند زندگی ام نقش بسزایی داشتند و سرشارم کردند از محبتی که آن را بدون چشمداشت و بی دریغ به دیگران انتقال دهم...
مفاهیمی که حس متفاوتی از زیستن را در من تزریق کردند تا بهتر بیندیشم، خوب انتخاب کنم، در برابر درد دیگران بی تفاوت نمانم و با دیدی باز به دنیای پیرامونم بنگرم. قصه هایی ساده که ذهنم را پر کردند از کنجکاوی های گوناگون، کنجکاوی در قبال آنچه می دیدم، چگونه پیمودن راه زندگی، احترام به همه ی انسانها و تمام جهان هستی.
آفتاب آخرین روز اسفند ماه در حال غروب کردن بود. عطر گل های محمدی و نرگس فضا را پر کرده بودند، رایحه ای آشنا که در همه جا حس می شد و سال خورشیدی به پایان می رسید.

معبود حسیبی

تقدیم به مادر بزرگم
بانو صاحبجان حسیبی (بی بی صاحبجان) که روحش شاد باد!

با سپاس و قدردانی از مادر عزیزم عفت و پدر بزرگوارم کریم
تشکر از همسر مهربانم سپیده و فرزندانم نیکی و نفیسه.

امتنان از همه ی دوستان از جمله مسرور و سایر کسانی که حتی با کلامی کوچک همکاری و یاری کرده اند.

هرچند این کتاب بر اساس واقعیت روایت شده است، اما برخی از نام و نشان ها، زمان و تاریخ ها، تغییر یافته اند و بعضی از اتفاقات ساخته و پرداخته ی ذهن نویسنده می باشد.

درباره ی نویسنده

دکتر معبود حسیبی متولد دهه ی هزار و سیصد و چهل خورشیدی و بزرگ شده ی خاش در استان سیستان و بلوچستان است. او پس از به پایان بردن تحصیلات ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان در رشته ی علوم تجربی در ایران، برای ادامه ی تحصیلات دانشگاهی به اروپا رفت. سپس وارد دانشکده ی علوم پزشکی دانشگاه رُم- ایتالیا(۱) شد و دکترای پزشکی خود را از آن دانشگاه اخذ کرد و برای انجام تحصیلات عالی پزشکی وارد دوره ی تخصصی پزشکی هسته ای شد و در پایان آن با مدرک تخصصی در رشته ی پزشکی هسته ای از دانشکده علوم پزشکی ساپینسزا رُم(۲)، فارغ التحصیل شد. پس از اتمام تحصیلات در بیمارستان دانشگاهی اومبرت یک رُم(۳)، به ورونا(۴) رفت و در بخش پزشکی هسته ای پلی کلینیک دانشکده ی پزشکی ورونا، بیمارستان دانشگاهی بورگو ترنتو(۵) مشغول به کار شد، در حالی که در طول این سال ها، بارها به منظور ارایه مقالات و شرکت در کنفرانس های پزشکی هسته ای به ایران مراجعت کرد. پس از بازگشت، در بیمارستان های امام خمینی و دکتر شریعتی تهران به فعالیت پرداخت و گواهینامه ی ناسیونال تخصصی پزشکی هسته ای دانشگاه علوم پزشکی تهران را نیز اخذ کرد. در حال حاضر، دکتر حسیبی عضو انجمن پزشکی هسته ای ایتالیاAIMN، (اتحادیه اروپایی EANM) و انجمن علمی پزشکی هسته ای ایران ISNM است.
کتاب "خاش و گلبرگ های خشخاش" روایتی داستانی به قلم خودشان در گره خوردگی نویسنده با زندگی و گذشته شهر خاش می باشد.

نظرات کاربران درباره کتاب خاش و گلبرگهای خشخاش

با توجه به نمونه ی کتاب که فقط شامل مقدمه می شد و معرفی نویسنده که پزشک است، این ذهنیت در خواننده به وجو می آمد که کتاب در مورد خاطرات حرفه ای یک پزشک باشد. اما بر خلاف انتظار، کل کتاب خاطره نویسی دوران کودکی و نوجوانی نویسنده است با توصیف دقیق و منسجم اشخاص و مکانها و تاریخ تقریبی دهه ی پنجاه. متن طولانی و کسل کننده بود. اما احتمالا برای خاشی خای هم نسل نویسنده جالب است. متن را می توان به عنوان نمونه ی خاطره نویسی در کتاب های درسی آورد.
در 3 ماه پیش توسط afs...far