فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روشنگران و مطالعات زنان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب باید حرفای دیشبمو جدی می‌گرفتی!

کتاب باید حرفای دیشبمو جدی می‌گرفتی!

نسخه الکترونیک کتاب باید حرفای دیشبمو جدی می‌گرفتی! به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب باید حرفای دیشبمو جدی می‌گرفتی!

باید حرفای دیشبمو جدی می‌گرفتی بهار هشتاد و سه نوشته شد. نوشته سالها در محاق غیر مجاز بودن ماند و ماند تا با تمهیداتی، کمی از آن سمت و کمی از این سمت، توانستیم امسال مجوزش را بگیریم. برای این کتاب به چند جلسه در وزارت ارشاد، در دوره‌های مختلف چند وزیری که در طی این سال‌ها آمدند و رفتند و فراموش شدند، رفته باشم، نه من دیگر به یاد دارم و نه آن‌ها که ناگزیر پای جلسات‌شان نشستم و گفتند و گفتیم و شنیدیم و شنیدند. گاهی هم نه شنیدیم و نه شنیدند. خیلی چیزها که در جغرافیای داستان آمده حالا تغییر کرده. آبادان امروز با آن سال‌ها تفاوت دارد. باشگاه قایقرانی مورد علاقه‌ام دیگر نیست. گو که برخی آدم‌های این داستان هم دیگر نیستند...

ادامه...
  • ناشر انتشارات روشنگران و مطالعات زنان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.93 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۲۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب باید حرفای دیشبمو جدی می‌گرفتی!

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل ۲

با گام های معلق، بر لبه بلندترین پشت بام شهر گام برمی دارد. مثل همیشه می ترسد و قدم برداشتنش از سر تردید است، و اجباری که هنوز به ذات آن پی نبرده. مثل همیشه محکوم به افتادن است. به لغزیدن بر لبه ی بلندی و سقوط در دل حادثه ای که هرگز به انتهای آن پی نخواهد برد. انگار در چاه ویل رهایش کرده اند.
چشم که باز می کند، خوشایندترین تصویر زندگی اش را می بیند. مهربان ترین و خسته ترین چهره ی دنیا را. با سگرمه های درهم و پوستی پر چین و چروک و لب هایی مثل همیشه بی لبخند.
چادر از سر مادر کنار رفته. مینارش را سفت و محکم بسته طوری که تمام پهنای سبزه گون چهره اش را قاب گرفته.
- آذر! حالت خوبه ننه!؟
پلک چشمش را می بندد: «ها...»
چشم چشم می کند بلکه علی را ببیند ولی پرده های سفید دور و برش نمی گذارند.
- علی رفت خونه. خسته بود. گفتُم بره یه کم بخوابه.
از دست علی شاکی می شود. اول خانواده را در جریان گذاشته و کلی شور به دل شان انداخته، بعد هم خودش ول کرده رفته. مادر انگار فکرش را خوانده باشد می گوید: «خودُم ازش خواستُم بره. ناراحتی نداره...»
سعی می کند صورتش را پنهان کند تا مادر بیشتر از این دستش را نخواند. تا رو بر می گرداند، لب های خشک مادر گونه اش را نوازش می دهد. فقط یک تماس کوچک و آنی. همین. مثل همیشه حواسش هست که محبتش حدّ و اندازه ای داشته باشد. انگار می ترسد اگر پیش تر برود بچه هایش جز او کسی را نه ببینند و نه بخواهند.
- تو کی اومدی؟
- ساعت هفت علی زنگ زد، مُنم زود تاکسی تلفنی سوار شدُم اومدُم.
- نباید می اومدی.
دکتر به همراه پرستاری می آید. مادر برای این که توی دست و پا نباشد به گوشه ای می رود. بعد از معاینه ای جزئی نسخه ای می نویسد و سفارش هایی می کند و در نهایت اجازه ی ترخیص می دهد.
می روند.
تازه به در خروجی بیمارستان رسیده اند که آذر نسخه ی مچاله شده ی دکتر را توی سطل آشغال می اندازد. به مادرش نگاه می کند و لبخند می زند. مادر چیزی نمی گوید.
ساعت از دوازده ظهر گذشته. آسمان آفتابی و صاف است و لکه ی ابری هم در آن دیده نمی شود. باد خنکی که می وزد، هماره گرمای آفتاب جنگ ظهر صورتش را قلقلک می دهد.
تاکسی ای برای شان نگه می دارد.
- پارک معلم.
سوار می شوند. در تمام طول مسیر چشم آذر به دو طرف خیابان است و چادرهایی که تک و توک در گوشه و کنار علم شده.
تازه یادش می افتد سال نو تحویل شده. با نگاهی به ساعتش متوجه می شود دو ساعتی هم از شروع سال جدید گذشته. مادر را بغل می کند و گونه اش را می بوسد.
بی حوصله به نظر می رسد مادر. وقت های عید همین طوری می شود و همه به این طور شدنش عادت کرده اند. از زمانی که برادر بزرگش پرویز تو آتش سوزی سینما رکس مفقود شد دیگر خنده رو لب مادر نیامد. همیشه می گفت: «طوری رفت که انگار هیچ وقت نداشتمش!»
چهار سال بعد، درست تو بحبوحه ی جنگ بود که برادر دیگرش، بهنام، تو آبادان کشته شد. خواستند تحقیقات قانونی بکنند اما گفتند در این آشفته بازار جنگ امکانش نیست. مادر زیر بار نمی رفت. بالاخره خودش به همراه برادر کوچکش رفت بلکه ردی از قاتلین پسرش پیدا کند. اما فقط جسد آش و لاش بهنام را تحویلش دادند. آن هم بعد از چند روز که گوشه نشیمن خانه مانده بود.
بعد از بهنام حتی عیدی هم در خانه جشن گرفته نمی شد.
- زندگی تون خوبه؟
صدای مادر از فکر و خیال بیرون می کشدش: «ای... علی جدیداً ترفیع گرفته، شده رئیس بخش فروش.»
مادر نگاهش می کند. تا عمق چشم هاش را با این نگاه درو می کند.
- منظورُم زندگیه، نه کار و بار شوهرت.
- آها...فهمیدُم.
رو به مادر می کند ولی دیگر چیزی نمی گوید. مادر رو بر می گرداند و به بیرون چشم می دوزد. آذر رد نگاهش را می گیرد: «به همی زودی چه شلوغ شده.»
- بذار بریم پارک معلم اووقت می بینی شلوغی یعنی چه!
میدان طیب را پشت سر می گذارند. نگاه آذر به خانه ها است.
- هنوزم که همه چی مثه روز اولشه!
مادر می گوید: «کاش مثه روز اول بود. هر چی می گذره خونه ها کهنه تر می شن و خرابی ها بیش تر.»
- ولی پارک زیاد ساختن.
- کاش یه کم به کوچه پس کوچه ها هم می رسیدن.
راننده که حواسش را داده به آن ها با شنیدن حرف های مادر می گوید: «کوچه ها و فاضلابا...! پدر ماشین در اومد با چاله چوله!»
از اتوبوسی سبقت می گیرد. ادامه می دهد: «کاش یه فکری برای آب می کردن. کی قراره شیرین بشه بالاخره؟ به قول او خدا بیامرز هر سال می گیم دریغ از پارسال!»
بعد هم قصه ی زندگی اش را می گوید. اهل جزیره مینو است. سالی که آب شط شور شده مجبور شده خانه و نخلستانش را زیر قیمت بفروشد که یک پیکان بخرد و خانه ای توی شهر اجاره کند. حالا دارد با همان پیکان مسافرکشی می کند. ساده و صمیمی حرف می زند. با ته لهجه ی عربی. طوری آذر را خطاب قرار می دهد که انگار او باید جواب گوی همه ی این مشکلات باشد. مهربان و با خنده می گوید: «شما که از تهرون میایین هیچ وقت نمی دونین ما داریم این جا چی می کشیم..!»
آذر می پرسد: «مگه وضع آب خوب نشده هنوز؟»
مادر نگاهش می کند: «خواب دیدی آذر؟»
راننده آهی می کشد: «هی خانوم...چه بهتری! خُ دیگه مثه او سال نی که آب شور شد، نخلستونا همه خشک شدن. اما ئی آب که نمی شه خورد. بچه ها هر روز اسهال...هر روز مصیبت...»
آذر می گوید: «پس خودتون آب می خرین... برای گاو و گوسفندا چه می کنین؟»
- قبلی که بیام شهر، همو سالی که آب شور شد، همه گاوای سر بریدیم که حروم نشن. مجبور بودیم. همه گاو شیری به جان شما! مادرُم انگار بچه هاشه سر بریده باشن یه هفته کارش گریه و زاری بود. ولی چه باید می کردیم؟ بعدم که رفتیم شکایت کردیم او طوری کردن که خودتون فکر کنُم می دونین. ولی بازم خدا را شکر.
نفس عمیقی می کشد. آذر می گوید: «شکر دیگه برای چی؟»
راننده تو آینه نگاهش می کند: «همی که تو شهر خودمون، سر خونه زندگیمون هستیم جای شکر نداره؟ بهتره جنگ زدگی نی؟ ئی وضع هم بالاخره یه روزی درست می شه. قرار نی همیشه ئی طور بمونه که.»
به خیابان خاقانی می رسند. راننده می خواهد بپیچد توی خیابان. آذر می گوید: «سر خیابون پیاده می شیم.» رو می کند به مادر: «از این جا به بعد پیاده بریم. یک کم تو پارک قدم بزنیم.»
پیاده می شوند. پارک حتا در این ساعت روز هم شلوغ است. دلش خوش می شود وقتی می بیند مردم هنوز هم خوش هستند. همان طور که از بچگی دوست داشت دست مادر را می گیرد و در پیاده رو گوشه ی پارک «کودک» شروع به قدم زدن می کند.
چند خانواده سفره پهن کرده اند و دارند ناهار می خورند. مادر خیلی زود از پیاده روی خسته می شود و روی لبه ی یکی از باغچه های پارک می نشیند. آذر هم کنارش جا خوش می کند.
- دختره چند ساله بود؟
آذر متوجه نمی شود«هوم...؟»
- دختری که صبح دیدی.
آذر لحظه ای سکوت می کند. یادآوری دختر دوباره حالش را خراب می کند. می گوید: «نمی دونُم. شایده سیزده، شایدم چهارده سال.»
مادر چیزی زیر لب زمزمه می کند که آذر نمی شنود. اما ویرش گرفته حرف بزند: «صورتش هنوز زنده زنده بود، انگار می خواس باهات حرف بزنه. چشماش گرد شده بود، مثه ئی که از یه چیزی حسابی ترسیده باشه ها. [بغض می کند.] باید خیلی ترسیده باشه وقتی دشنه ی تو دست برادرش دیده. می گُم برادرش، چون مطمئنُم برادرش بود. چون پسره هی می گفت «اُختی». بعدم اشاره می کرد به سری که تو دست داشت. نمی دونُم چی می گفت اما صداش یه جوری بود که انگار داشت گریه می کرد. دروغ نمی گُما. به خدا بغض کرده بود. شایدم از ترس بود. باور کن خودش بیش تر از همه ترسیده بود.»
مادر به نجوا می گوید: «اونم آدمه دیگه. حیوون که نی.»
آذر ادامه می دهد: «صورتشون انگار یه کله خرما که از وسط نصف کرده باشن. خصوصاً چشماشون. سبزْآبی می زد. چه قدرم خوشگل بود دختره.»
- دیگه تموم شد، چه زشت چه خوشگل دیگه تموم شد. فردا پس فردا او همه قشنگی می ره زیر خاک تا خوراک کرما بشه. به جماعتی که دوروبرت می بینی نگاه کن. سرنوشت همه شون همینه.
آذر تو چشم های مادر نگاه می کند. مادر ادامه می دهد: «برادرت پرویز مگه یادت نی؟ دو متر قدش بود. حتا یک تیکه لباسش دستمون نرسید. بعضی وقت ها فکر می کنُم اصلاً ئی بچه ی نداشتُم، می گُم نکنه خواب دیدُم یا خیال کردُم اینم جزو بچه هام بوده.»
صدای مادر بغضی ندارد و در حلقه چشمانش اشکی ننشسته. تنها آذر می داند غم و غصه مادر چه بزرگ است.
- بهتره حرفشه نزنیم.
- بریم خونه.
مادر می گوید و بلند می شود. بلافاصله آذر هم بلند می شود.
به خانه که می رسند پدر نشسته روی سکوی جلوی در هال. معلوم است منتظرشان بوده. به محض دیدن آذر دهانش به خنده باز می شود. آذر فکر می کند امروز از دنده ی راست بلند شده که این طور خوش و خرم است. او را بغل می کند و می بوسد.
- بهروز کجان؟
مادر می پرسد که همیشه دل نگران این ته تغاری است.
- دید شما دیر کردین اومد دنبالتون.
مادر عصبانی می شود: «لابد تو بهش گفتی؟»
پدر چیزی نمی گوید و فقط زیرزیرکی می خندد. مادر ولی ول کن نیست.
- ظهر گرما بچه ی دربه در خیابونا کردی؟
آذر می پرسد: «پس علی کجان؟»
- هنوز خوابه، انگار دیشب خیلی بی خوابی کشیده.
مادر نگران روی سکو می نشیند و چادرش را از لای در می اندازد توی راهرو ورودی هال.
- حالا دلُم همی جور باید جوش بخوره تا ئی بچه پیداش بشه!
آذر دلش به حال بهروز می سوزد که بچه ی آخری شده و باید همیشه بچه ی مادرش بماند. آن ها را به حال خودشان می گذارد. توی یکی از اتاق ها صدای خرناسه علی را می شنود. سری به آشپزخانه می زند. ناهار امروز را پدر آماده کرده. زرشک پلو با مرغ. اما همه چی را با هم قاطی کرده و کلی هم زعفران به آن زده. درست همان طور که خودش دوست دارد. مثل همیشه آشپزی خوش آب و رنگ پدر را با دیده ی تحسین می نگرد. از همان آشپزخانه داد می زند: «آقا! مثه همیشه یه غذای طبع دل خودت دُرُس کردی ها...» صدای خنده ی پدر از توی هال شنیده می شود: «پس فکر کردی طبع دل ننه جونت دُرُس می کنُم؟!»
آذر دوباره به هال برمی گردد و سمت آکواریوم بهروز می رود. چند ماهی آنجلیکای بزرگ به جمع ماهی ها اضافه شده. صدای پدر از پشت سر به گوشش می رسد.
- خُب آذر بیا تعریف کن چی شده امروز؟
خیلی خلاصه جریان را برای پدر شرح می دهد. حرف هایش که به آخر می رسد، صدای بهروز را از توی حیاط می شنود. پدر خوشحال می شود اما به روی خودش نمی آورد. آذر به شوخی می گوید: «از دست ننه قسر در رفتی.»
- از دست ئی ننه جونت آخرش سر می ذارُم به بیابون.
پدر می گوید و می خندد. صدای مادر از حیاط شنیده می شود: «لازم نکرده. همی که از صبح بشینی پای رادیو، کاری به کسی نداشته باشی ما گوش مون خوابه.»
احساسی خوب و خوشایند، همچون وزش نسیمی خنک وقتی که اصلا انتظارش نمی رود، به آذر دست می دهد. به خانه برگشته. صدای خواب آلود علی احساسش را ناکار می کند و بی اختیار ابرو در هم می کشد.
- کی مرخص شدی؟ چرا زنگ نزدین بیام دنبالتون؟
- خودمون اومدیم دیگه.
- نباید می رفتی تو اون...
- بی خیال جون تو.
علی شاکی می شود «به هرحال امروز ما رو که خراب کرد. [خمیازه ای می کشد] این جا همیشه از این خبراس؟»
آذر دندان هایش را طوری که صدا نکند روی هم می فشارد و می کشد. از گوشه ی چشم می بیند که علی هنوز ایستاده نزدیکش. پس کلمه کلمه می گوید: «معلومه که نه! خودمم.. اولین بار بود.. می دیدم. برو صورتتو بشور.»
علی چیزی نمی گوید و سمت دستشویی می رود. از همان جا بلند می گوید: «خیلی گرسنمه، ناهار حاضره؟»
- آذر سفره ی بنداز تا ناهار بخوریم.
مادر می گوید که تازه به هال آمده و خوشحال است و آسوده خاطر از آمدن بهروز.
آذر سفره را می چیند و ناهار نخورده به اتاق خواب می رود که بخوابد. مادر هرچه اصرار می کند لقمه ای غذا به خورد او بدهد زیر بار نمی رود. قبل از خواب از بهروز می خواهد آلبوم عکس های قدیمی را برایش از دریچه ی بالای کمد بیرون بیاورد تا نگاهی به آن ها بیندازد.
بهروز می خندد: «دوباره ما شدیم و عکس بازیای تو.»
آذر لبخند خسته ای می زند.
- خاطره بازا این جوری ان دیگه.

نظرات کاربران درباره کتاب باید حرفای دیشبمو جدی می‌گرفتی!

داستان خیلی خوب و منسجم شروع شد ولی پایان آن نامفهوم و معلق است. متاسفانه یک دفعه ذوق خواننده رو کور می کنه.
در 6 ماه پیش توسط afs...far