فیدیبو نماینده قانونی انتشارات بصیرت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب جنگ جهانی اول

کتاب جنگ جهانی اول

نسخه الکترونیک کتاب جنگ جهانی اول به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب جنگ جهانی اول

دامنه جنگ بزرگ سال‌های ۱۹۱۴-۱۹۱۸ به تمام اقیانوس‌های جهان کشیده شد و نهایتاً متخاصمینی از تمام قاره‌ها در آن درگیر شدند. به همین دلیل معقول به‌نظر می‌رسد که آن را «جنگی جهانی» بنامیم. اما یقیناً این جنگ در نوع خود اولین نبود. قدرت‌های اروپایی طی ۳۰۰ سال پیش از آن در سرتاسر دنیا مشغول جنگ با یکدیگر بودند. کسانی که خود در این جنگ شرکت داشتند آن را صرفاً «جنگ بزرگ» می‌خواندند. جنگ جهانی اول نیز همانند تمام جنگ‌های پیشین در ابتدا مخاصمه‌ای کاملاً اروپایی، برخاسته از تلاقی بلندپروازی‌ها و نگرانی‌های قدرت‌های اروپایی از یکدیگر، بود. جریان دهشتناک و نتایج فاجعه‌بار جنگ بیش از آنکه حاصل جهان‌شمولی آن باشد نتیجه پیشرفت تکنولوژی نظامی و خاستگاه‌های فرهنگی ملت‌های درگیر بود. کارل فون کلاوزِویتس پس از جنگ‌های ناپلئونی چنین نوشته بود که جنگْ سه‌گانه‌ای متشکل از سیاست دولت، اقدامات نظامیان و «احساسات مردم» است. برای درک علل وقوع جنگ و جریان آن باید هر کدام از این سه مورد مدنظر قرار گیرد.

ادامه...
  • ناشر انتشارات بصیرت
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.21 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۵۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب جنگ جهانی اول

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



اتریش ـ مجارستان

در اروپای غربی ـ بریتانیا، فرانسه، آلمان، ایتالیا و حتی روسیه ـ با وجود تلاش «ملل ادغام شده ای» مانند لهستانی ها و ایرلندی ها برای استقلال، ناسیونالیسم نیرویی متحدکننده محسوب می شد، اما پادشاهی هابسبورگ تماماً متشکل از «ملل ادغام شده» بود. در قرن هجدهم یک طبقه نخبه غالباً آلمانی نژاد وجود داشت، اما اینک آلمان ها نیز برای خود موطنی در امپراتوری آلمان در شمال داشتند. در سال ۱۸۶۷ امپراتوری هابسبورگ با اعطای شبه خودمختاری به قدرتمندترین ملت منقاد شده، مجارها، تبدیل به یک «پادشاهی دوگانه» شد. پادشاهی مجارستان تنها یک حکمران مشترک (امپراتور فرانتس یوزف که از سال ۱۸۴۸ امپراتور بود)، یک ارتش مشترک، یک خزانه و یک وزارت خارجه مشترک با «اتریشی های» غالباً آلمانی نژاد داشت. مجارها همانند آلمان ها (و البته بریتانیایی ها، مردمی که مورد ستایش مجارها بودند و مجارها پارلمان خود در بوداپست را به تقلید از پارلمان آنها ساخته بودند) خود را نژادی برتر می دانستند و بر اقلیت های اسلاو تحت سلطه خود ـ اسلوواک ها، رومانیایی ها و کروات ها ـ سرکوبگرانه حکومت می کردند. در نیمه غربی امپراتوری «اتریشی های» آلمانی نژاد بر اسلاوها در شمال (چک ها)، در شمال شرق (لهستانی ها و روتن ها) و در جنوب (اسلوونیایی ها و صرب ها) و سرزمین های ایتالیایی زبان دامنه های جنوبی آلپ (به همراه آلمانی زبان های تیرول جنوبی)، که مورد طمع پادشاهی تازه تاسیس ایتالیا بودند، حکومت می کردند. برخلاف اشراف خشن مجار در بوداپست مدیران خردگرای وینی سعی در مدارا با ملل تحت انقیاد خود و اعطای حقوق برابر با آلمانی نژادها به آنها داشتند. نتیجه این سیاست فلج شدن تشکیلات حکومتی در وین و مجبور شدن امپراتور به حکومت از طریق صدور فرامین بود. ترکیب غنی فرهنگ های وین به طور قطع زندگی هنری و اجتماعی آن را منحصر به فرد و پویا می ساخت اما نخبگان آن با نگرانی، و گاهی ناامیدی، به آینده می نگریستند.

آلمان

آخرین این قدرت ها امپراتوری آلمان بود که پیچیده ترین و بغرنج ترین همه آنها بود.
اتحاد آلمان در ۱۸۷۱ ملتی را ایجاد کرد که پویاترین اقتصاد اروپا را با نظامی سیاسی که هنوز از بسیاری لحاظ فئودالیسم را پشت سر نگذاشته بود یکجا داشت. سلسله هوهِنتسولِرن به واسطه یک نظام اداری و ارتش برآمده از یک «طبقه نظامی» (یونکر(۱)) ریشه دار در استان های شرقی اش بر پروس حکومت کرده بود. این طبقه از صرف وجود یک رایخستاگ(۲) (پارلمان) که از نیمه قرن نوزدهم همواره برای قدرت تقلا کرده و ناموفق مانده بود نفرت داشت. در آلمان تازه متحد شده رایخستاگ نماینده تمام طیف های جمعیت بود: محافظه کاران مزرعه دار با املاک وسیعشان در شرق، صاحبان صنایع در شمال و غرب، مزرعه داران کاتولیک باواریا در جنوب، و، با نرخ روزافزونی به همراه توسعه اقتصادی، کارگران صنایع و رهبران سوسیالیست آنها در دره راین و رور. رایخستاگ مسئولیت تصویب بودجه را به عهده داشت ولی دولت توسط حکمران، کایزر، تعیین می شد و به او پاسخگو بود. رابط اصلی بین رایخستاگ و کایزر صدراعظم بود. اولین دارنده این پست، اتو فون بیسمارک، از اختیارات کایزر استفاده می کرد تا خواسته های خود را در رایخستاگ به اجرا بگذارد. جانشینان او چیزی بیش از پیغام رسانان کایزر برای مطلع ساختن رایخستاگ از تصمیماتش و اعمال نفوذ بر آنها برای تصویب بودجه نبودند. کایزر به شخصه آنها را به چشم خدمه خود و حائز اهمیتی بسیار کمتر از رییس ستاد ارتش می دید.
در چنین شرایطی شخصیت کایزر از اهمیت بسیار بالایی برخوردار بود و این از بخت بد آلمان و بلکه تمام دنیا بود که در این برهه از زمان خاندان هوهنتسولرن در شخص ویلهلم دوم فردی را به منصه ظهور رسانده بود که در خود سه ویژگی را، که می توان آنها را مشخصه طبقه نخبه حاکم آلمان در این زمان دانست، جمع داشت: نظامی گری سنتی، جاه طلبی فوق العاده و احساس ناامنی بیمارگونه.
نظامی گری ریشه در نقش عمده ارتش در فرهنگ پروس قدیم داشت. ارتش بر فرهنگ پروس مستولی بود و همان قدر در ایجاد آن نقش داشت که پیروزی هایش بر اتریش و فرانسه در ایجاد امپراتوری جدید آلمان نقش داشتند. در آلمان نوین همانند پروس قدیم ارتش در اجتماع غالب بود و این نفوذ را از طریق خدمت نظام وظیفه همگانی سه ساله بر تمام طبقات اعمال می کرد. بورژوازی حق مطبوع پوشیدن یونیفورم را با افسر شدن در واحدهای ذخیره به دست آورد و شروع به تقلید از عادات نخبگان نظامی یونکر کرد. در سطحی پایین تر درجه داران بازنشسته بر اجتماعات محلی خود غالب بودند. خود کایزر همیشه به عنوان عالی مقام ترین ارباب جنگ با یونیفورم و در محاصره همراهان نظامی ظاهر می شد. در خارج از آلمان این میلیتاریسم، به همراه رژه ها، یونیفورم ها و جشن های بزرگداشت پیروزی های سال ۱۸۷۰، بیش از آنکه مخوف جلوه گر باشد مضحک نشان می داد و اگر ویژگی دومی به نام جاه طلبی وجود نداشت می توانست واقعاً چنین باشد.



۱. کایزر ویلهلم دوم: روح مجسم «میلیتاریسم پروسی»

خود بیسمارک پس از ایجاد امپراتوری آلمان به صرف حفظ آن راضی بود اما نسل بعدی به همین سادگی راضی نمی شد. آنها تمام دلایل لازم برای این جاه طلبی را داشتند. ملتی با بیش از شصت میلیون نفر جمعیت و میراثی غنی از موسیقی، شعر و فلسفه که دانشمندانش، مهندسانش و محققانش (و صد البته سربازانش) مایه رشک دنیا بودند. صنایعش بریتانیا را در تولید زغال سنگ و فولاد پشت سر گذاشته، با کمک دانشمندان وارد عرصه «انقلاب صنعتی» جدیدی بر پایه مواد شیمیایی و الکتریسیته می شدند. آلمان ها به فرهنگ برتر و منحصر به فرد خود، که حد میانه ای بین دیکتاتوری وحشیانه همسایگان شرقیشان و دموکراسی منحط غرب بود، می بالیدند. اما در میان این ملت مغرور، مرفه و موفق شکافی عمیق در حال شکل گیری بود که با افزایش رفاهش عمیق تر می شد. رشد صنایع آلمان اندازه و نفوذ طبقه کارگر را افزایش داد. رهبران این طبقه دیگر خواهان انقلاب نبودند اما همچنان بر بسط دموکراسی و لغو امتیازات اجتماعی تاکید بیش از پیش داشتند و حزب آنها، یعنی سوسیال دموکرات ها، تا ۱۹۱۴ اکثریت کرسی های رایخستاگ را از آن خود کرده بود.
طبقات برخوردار نزاع های خود را داشتند، عمدتاً میان زمین داران شرق و صاحبان صنایع غرب، اما در مقابل چیزی که به آن به دیده خطر انقلاب سوسیالیستی می نگریستند متحد بودند. از آغاز قرن بیستم آنها شروع به مبارزه ای «رو به جلو» با سوسیالیسم تحت لوای «عظمت ملی» کردند. رهبران راست سیاسی آلمان، و در راس آنها کایزر، نه تنها مدعی عنوان یک قدرت بزرگ برای آلمان بودند، بلکه می خواستند او را در جایگاه یک «وِلتماخت»،(۳) یک قدرت جهانی، ببینند. تنها رقیب آنها در این راه امپراتوری بریتانیا بود و برای رقابت با بریتانیا آلمان علاوه بر یک ارتش بزرگ احتیاج به ناوگانی عظیم هم داشت. برای فراهم کردن منابع مالی لازم برای ساخت چنین ناوگانی باید تبلیغات فراوان انجام می شد و اگر قرار بر موفقیت این تبلیغات بود بریتانیا باید به عنوان دشمن بزرگ آلمان، که باید از سر راهش برداشته شود تا آلمان به جایگاهی که لایق آن است برسد، تصویر می شد.

اتحادهای رقیب

آلمان خود را در محاصره دشمنان می دید. وقتی بیسمارک در سال ۱۸۷۱ امپراتوری آلمان را ایجاد کرد به خوبی می دانست که واکنش طبیعی همسایگانش اتحاد علیه او خواهد بود و سعی کرد که از وقوع آن جلوگیری کند. بر او آشکار بود که فرانسه، به خصوص پس از ناچار شدن به تسلیم استان های آلزاس و لورن، آشتی ناپذیر است. نتیجتاً بیسمارک تلاش کرد که با تحریک مطامع استعماری فرانسه در آفریقا او را به درگیری با بریتانیا بکشاند و سپس با وارد کردن قدرت های دیگر اروپایی در زمره متحدین خود اطمینان حاصل کرد که فرانسه متحدی نخواهد یافت. پادشاهی دوگانه بی دردسر مطیع شد. اتحاد دوجانبه سال ۱۸۷۹ بین طرفین به منزله فرصتی برای اتریش درگیر انبوهی از مشکلات داخلی بود. دشمن طبیعی اتریش ـ مجارستان پادشاهی نوبنیاد ایتالیا بود که مترصد تصاحب مناطق ایتالیایی زبان دامنه های جنوبی آلپ و راس دریای آدریاتیک بود که همچنان در دست اتریشی ها بودند. اما بیسمارک با حمایت از ادعاهای مرزی ایتالیا در مقابل فرانسه و مستملکاتش در مدیترانه هر دو را وارد یک اتحاد سه جانبه کرد.
دو قدرت دو سوی اروپا باقی ماندند: روسیه و بریتانیا. روسیه در موقعیت مناسب می توانست متحد خوبی برای فرانسه باشد و بیسمارک مصمم بود که این موقعیت را در اختیار فرانسه قرار ندهد. او به دقت دوستی خویش با روسیه را حفظ کرده و توانسته بود او را هم با پیمان اتحادی در ۱۸۸۱ به «نظام» خود وارد و شش سال بعد با یک «پیمان اطمینان بخشی» این اتحاد را تجدید کند. روسیه و فرانسه دشمنان سنتی بریتانیا بودند و وجود یک قدرت مرکزی قوی برای مهار آنها برای سیاستمداران بریتانیایی مایه تسلی خاطر فراوان بود. تنها چیزی که بیسمارک به درستی از آن می ترسید جنگی بین اتریش و روسیه در بالکان بود که می توانست تعادلی را که او با ظرافت تمام برقرار کرده بود به هم بزند. در کنفرانس ۱۸۷۸ برلین او ترتیب توافقی بین روسیه و پادشاهی دوگانه را داد که بالکان را به دو حوزه نفوذ تقسیم می کرد و در این میان شمالی ترین و آشوبناک ترین بخش امپراتوری عثمانی یعنی بوسنی و هرزگوین را «تحت الحمایه» اتریش قرار داد. این توافق صلحی شکننده را به همراه آورد که تا پایان قرن برقرار ماند، اما «نظام» بیسمارکی مدت ها پیش از آن شروع به از هم پاشیدن کرده بود.
به دلایل متعددی جانشینان بیسمارک نتوانستند معاهده با روس ها را تجدید کنند و روسیه رها شد تا متحدی برای فرانسه باشد. این اشتباهی بزرگ بود. از دید روسیه اگر این آلمان جدید و نیرومند یک دوست نبود می توانست یک تهدید باشد و یگانه راه دفع این خطر اتحاد نظامی با فرانسه بود. در هر صورت فرانسه منبع بی پایانی از سرمایه بود که روسیه برای نوسازی نظام اقتصادی خود به آن نیاز داشت. در نتیجه در ۱۸۹۱ دو کشور پیمانی را در مقابله با اتحاد سه جانبه به امضا رساندند که به پیمان دوجانبه معروف شد. سپس گروه های رقیب شروع به رقابت برای تقویت بنیه نظامی خویش کردند.
بریتانیایی ها در ابتدا با نگرانی شاهد این اتحاد بین دشمنان سنتی خود بودند و جهت روابط بین المللی در حالت عادی اتحادی با آلمان را ایجاب می کرد. وقوع نیافتن این اتحاد بخشی به خاطر عدم تمایل سنتی بریتانیایی ها به وارد شدن در اتحادهای پیچیده قاره ای و بخشی به خاطر آشفتگی بیش از حد دیپلماسی آلمانی ها بود. مهم تر از هر دوی اینها، همان گونه که ذکر آن رفت، تصمیم آلمانی ها بر ساختن ناوگانی بود که قادر به به چالش کشیدن فرمانروایی بریتانیا بر دریاها باشد.
از آنجا که آلمان قدرتمندترین ارتش دنیا را در اختیار داشت در ابتدا ـ حداقل برای بریتانیایی ها ـ مشخص نبود که چرا اصلاً باید به دنبال ناوگانی اقیانوس پیما نیز باشد. تا این زمان با وجود رقابت صنعتی روابط بریتانیا با آلمان دوستانه بود. اما اینک «مسابقه ای دریایی» برای برتری کمی و کیفی کشتی ها آغاز شده بود که مقدر بود افکار عمومی بریتانیا را تغییر دهد. بریتانیا برخلاف آلمان درگیر یک مسابقه تسلیحاتی زمینی نبود و علاوه بر آن حاضر به اختصاص منابع بیشتری به کشتی سازی بود و تا سال ۱۹۱۴ به برتری چشمگیری دست یافت. اما بریتانیایی ها بیش از آنکه نگران ناوگانی که آلمان در اختیار داشت باشند نگران توانایی اش در ساختن ناوگانی بزرگ تر، به خصوص پس از تفوق احتمالی هژمونی نظامی اش بر قاره اروپا، بودند.
بنابراین بریتانیا شروع به بازسازی روابطش با رقبای سنتی خود کرد و در سال ۱۹۰۴ اختلافات خود را با فرانسه در آفریقا کنار گذاشت و رابطه ای را آغاز کرد که به پیمان صمیمی(۴) معروف شد. فقط امپراتوری روسیه باقی می ماند که گسترش رو به جنوبش سبب کابوس های مداوم سیاستگذاران عهد ویکتوریا شده و آنها را وادار کرده بود که در سال ۱۹۰۲ اولین اتحاد رسمی خود، پس از نزدیک به یک قرن، را با قدرت در حال ظهور ژاپن منعقد کنند. سه سال بعد روسیه در جنگ با ژاپن شکست خورد و تا مرز انقلاب پیش رفت. در پی آن در سال ۱۹۰۷ روس ها با رغبت با بریتانیا بر سر مرزهای مورد اختلاف در ایران و افغانستان به توافق رسیدند و بدین ترتیب «اتحادی سه گانه» را ایجاد کردند. فراسوی اروپا بریتانیا تلاش کرد که روابط حسنه خود با ایالات متحده را حفظ کند. تمایل آمریکایی ها برای گسترش نیروی دریایی خود پس از پیروزی بر اسپانیا در ۱۸۹۹ و اشغال مستعمراتش در اقیانوس آرام افزایش پیدا کرده بود، اما سیاستمداران بریتانیایی متوجه بودند که منابع بی پایان آمریکا بدین معنی است که باید از رودررو قرار گرفتن با وی تقریباً به هر قیمتی پرهیز شود. در این راستا تقابل های سنتی، با حذف تقریباً کامل حضور نیروی دریایی بریتانیا در نیمکره غربی و توسعه حساب شده همسویی بین طبقه نخبه آمریکا و بریتانیا بر اساس قرابت «آنگلوساکسونی» و دیدگاه های سیاسی مشترک، کاهش داده شد.
با وجود اینکه بریتانیا هیچ اتحاد رسمی ای جز با ژاپن نداشت آلمان ها اظهار می کردند که بریتانیایی ها در حال تنیدن تاری برای محاصره و به دام انداختن آنها هستند و روابط بین دو کشور به تدریج تیره تر شد. وقتی در سال ۱۹۱۱ آلمان ها با یک مانور دریایی در نزدیکی آغادیر سعی بر تحقیر فرانسوی ها و به چالش کشیدن قدرتشان در مراکش کردند بریتانیایی ها حمایت خود را از فرانسه آشکار ساختند. مردم بسیاری در بریتانیا و آلمان شروع به نگریستن به یکدیگر به دیده دشمنان ذاتی کردند و جنگ بین این دو را غیرقابل اجتناب دانستند.
اما سه سال بعد در سوی دیگر اروپا، در بالکان، بود که جنگ، همان طور که بیسمارک پیش بینی وقوع شومش را کرده بود، درگرفت.

بحران های بالکان

روابط بین اتریش ـ مجارستان و روسیه در غیاب دست آرامش بخش بیسمارک به همان سرعت رابطه بین بریتانیا و آلمان رو به تیرگی گذاشت. اتریشی ها، به خصوص به خاطر وجود تعداد زیادی صرب در بوسنی و هرزگوینِ تحت حمایت شان، بیش از همه کشورهای بالکان نگران صربستان بودند. در سال ۱۹۰۳ کودتایی در بلگراد خاندان سلطنتی اوبرِنوویچ را، که رویه ای مصالحه جویانه با پادشاهی دوگانه اتخاذ کرده بود، ساقط کرد و رژیمی متعهد به بسط صربستان از راه آزادسازی صرب های تحت سلطه خارجی، به خصوص صرب های بوسنی، را روی کار آورد. پنج سال بعد اتریش رسماً بوسنی و هرزگوین را به خاک خویش منضم کرد تا راحت تر بتواند این مناطق را تحت کنترل داشته باشد. دولت صربستان با ایجاد یک «جنبش آزادی بخش» علنی برای صرب های بوسنیایی با یک شاخه تروریستی مخفی به نام «دست سیاه» واکنش نشان داد. اعضای دست سیاه توسط برخی عوامل داخل ارتش صربستان آموزش داده و تجهیز می شدند. هم زمان صربستان، با تشویق روسیه، پیشگام تشکیل «اتحادیه بالکان» متشکل از یونان، بلغارستان و مونتنگرو شد تا ترک ها را برای همیشه از شبه جزیره اخراج کند. فرصت لازم در ۱۹۱۲ که ترک ها مشغول دفاع از سرزمین هایشان در لیبی در برابر تجاوز ایتالیا بودند فراهم شد. دولت ایتالیا جاه طلبی های بعیدی برای بازگشت به دوران پر افتخار امپراتوری روم داشت (جاه طلبی هایی که پیش درآمدی بر بلندپروازی های یک نسل بعد موسولینی بودند). همان سال در نخستین جنگ بالکان متحدین بالکانی موفق به بیرون راندن ترک ها از تمام شبه جزیره به غیر از سرپل کوچکی در حوالی آدریانوپل شدند. سال بعد جنگ دومی بین متحدین فاتح برای تقسیم فتوحات درگرفت.
در نتیجه این دو جنگ مساحت و جمعیت صربستان دو برابر و بلندپروازی هایش چند برابر شده بود. اما فضای غالب در وین فضای رعب و سرخوردگی بود: رعب از پیشروی ظاهراً غیرقابل توقف صرب ها و روحیه ای که به جدایی طلبان اسلاو در دو نیمه پادشاهی می داد و سرخوردگی از ناتوانی در جلوگیری از آن. سرانجام در ۲۸ ژوییه ۱۹۱۴ وارث تاج و تخت هابسبورگ، آرشیدوک فرانتس فردیناند، در سارایوو، پایتخت بوسنی و هرزگوین، ترور شد. عامل ترور، گاوریلو پرینتسیپ، تروریست نوجوانی بود که توسط دست سیاه آموزش دیده و مسلح شده بود.

۱. اروپا در ۱۹۱۴

دامنه جنگ بزرگ سال های ۱۹۱۴-۱۹۱۸ به تمام اقیانوس های جهان کشیده شد و نهایتاً متخاصمینی از تمام قاره ها در آن درگیر شدند. به همین دلیل معقول به نظر می رسد که آن را «جنگی جهانی» بنامیم. اما یقیناً این جنگ در نوع خود اولین نبود. قدرت های اروپایی طی ۳۰۰ سال پیش از آن در سرتاسر دنیا مشغول جنگ با یکدیگر بودند. کسانی که خود در این جنگ شرکت داشتند آن را صرفاً «جنگ بزرگ» می خواندند. جنگ جهانی اول نیز همانند تمام جنگ های پیشین در ابتدا مخاصمه ای کاملاً اروپایی، برخاسته از تلاقی بلندپروازی ها و نگرانی های قدرت های اروپایی از یکدیگر، بود. جریان دهشتناک و نتایج فاجعه بار جنگ بیش از آنکه حاصل جهان شمولی آن باشد نتیجه پیشرفت تکنولوژی نظامی و خاستگاه های فرهنگی ملت های درگیر بود. کارل فون کلاوزِویتس پس از جنگ های ناپلئونی چنین نوشته بود که جنگْ سه گانه ای متشکل از سیاست دولت، اقدامات نظامیان و «احساسات مردم» است. برای درک علل وقوع جنگ و جریان آن باید هر کدام از این سه مورد مدنظر قرار گیرد.

قدرت های اروپایی در ۱۹۱۴

با اندک تغییراتی، «قدرت های بزرگ» اروپایی (نامی که هنوز با آن خوانده می شدند) تقریباً در دو قرن گذشته همان ها بودند، اما توازن قوا بین آنها تغییر اساسی کرده بود. قدرتمندترین آنها اکنون امپراتوری آلمان بود که توسط پادشاهی پروس و پس از جنگ های پیروزمندانه اش در سال های ۱۸۶۶ با امپراتوری اتریش و ۱۸۷۰ با فرانسه ایجاد شده بود. فرانسه در نتیجه این شکست به قدرتی درجه دوم تنزل پیدا کرده بود و بسیار از این موضوع عصبانی بود. سرزمین های چندزبانه امپراتوری اتریش از سال ۱۸۶۷ با عنوان پادشاهی دوگانه اتریش ـ مجارستان شناخته می شدند و با موقعیت پایین دست خود به عنوان متحد آلمان کنار آمده بودند. پادشاهی دوگانه با وجود وضعیت شبه خودمختار مجارستان بیشتر با نام «اتریش» و مردم آن با نام «اتریشی» شناخته می شد، همان طور که پادشاهی متحده بریتانیای کبیر و ایرلند عموماً در خارج با نام «انگلستان» و مردم آن به عنوان «انگلیسی» شناخته می شدند. در دو سوی این قدرت های واقع در قطعه خاک اصلی قاره دو امپراتوری قرار داشتند که اروپا فقط بخشی از منافعشان را تشکیل می داد: امپراتوری عظیم و نیمه آسیایی روسیه که بازیگری مهم، ولی نه همیشگی، در اروپای جنوب شرقی بود و بریتانیا که دغدغه اصلی اش حفظ توازن قدرت در قاره بود تا بتواند به گسترش و تحکیم مستملکات ماورای بحار خود بپردازد. اسپانیا که آخرین باقی مانده های امپراتوری ماورای بحارش را (به غیر از نوار باریکی در شمال آفریقا) در آغاز قرن به آمریکا باخته بود به جایگاه قدرتی درجه سوم سقوط کرده بود. نقش او را در صحنه ایتالیایی اشغال کرده بود که طی سال های ۱۸۶۰ و ۱۸۷۱ تحت لوای خاندان ساووآ متحد شده بود. گرچه این اتحاد بیش از آنکه حقیقی باشد ظاهری بود اما مزاحمتش عاملی بود که به تنهایی احترام توام با احتیاط باقی قدرت ها را به همراه می آورد.
تا انتهای قرن هجدهم این قدرت ها از منظر اجتماعی همگن بودند. همه آنها جوامعی عمدتاً کشاورزی و تحت کنترل اشراف زمین دار بودند و توسط سلسله هایی تاریخی که مشروعیت خود را از کلیسایی رسمی به دست می آوردند اداره می شدند. صد سال بعد یا تمام اینها کاملاً متحول شده یا در حال تغییرات سریع و برهم زننده بود؛ اما همان گونه که خواهیم دید سرعت این تغییرات به هیچ عنوان یکنواخت نبود.

بریتانیا

بریتانیا اولین پیشگام بود. در آغاز قرن بیستم بریتانیا مملکتی تماماً شهری و صنعتی بود. اشراف زمین دار هنوز در عرصه اجتماع صاحب نفوذ بودند، اما مجلس عوام، که در آن دو حزب اصلی برای کسب آرا رقابت می کردند، در حال در آوردن آخرین پایگاه های قدرت سیاسی از چنگ آنان بود. این آرا فقط از ناحیه طبقه متوسط نبود، بلکه با گسترش حق رای طبقه کارگر نیز، با روند فزاینده ای، در حال به دست آوردن این حق بود. یک ائتلاف لیبرال ـ رادیکال در سال ۱۹۰۶ روی کار آمد و شروع به پایه ریزی بنای یک دولت رفاه کرد، اما امکان نادیده گرفتن دوگانگی متناقضی که کشور در آغاز قرن با آن مواجه بود وجود نداشت. بریتانیا همچنان ثروتمندترین قدرت دنیا و صاحب مغرور بزرگ ترین امپراتوری ای بود که جهان تاکنون به خود دیده بود؛ اما در عین حال از هر زمان دیگری در طول تاریخش آسیب پذیرتر بود. در مرکز این امپراتوری جزیره ای متراکم و پرجمعیت قرار داشت که برای حفظ سرمایه اش به تجارت جهانی و مهم تر از آن برای تامین مایحتاج سکنه اش به مواد غذایی وارداتی نیازمند بود. «تسلط نیروی دریایی سلطنتی بر دریاها» ضامن یکپارچگی امپراتوری و تامین مایحتاج مردم بریتانیا بود. از دست دادن برتری دریایی کابوس دولت های متوالی بریتانیا و تعیین کننده روابط آنها با قدرت های دیگر بود. در حالت ایده آل بریتانیایی ها سعی در دور نگه داشتن خود از درگیری های اروپایی داشتند، اما در بیست سال قبل از آن هر نشانه ای دال بر تهدید برتری دریایی آنها توسط همسایگانشان، به صورت انفرادی یا جمعی، باعث نگرانی و اضطراب ملی شده بود.

فرانسه

برای مدت بیش از یک قرن، از ۱۶۸۹ تا ۱۸۱۵، رقیب اصلی بریتانیا برای رسیدن به قدرت جهانی فرانسه بود و تقریباً یک صد سال دیگر طول کشید تا بریتانیا دریابد که دیگر چنین نیست. فرانسه در توسعه اقتصادی به قدری عقب افتاده بود که قدرت ایفای نقش یک رقیب جدی را نداشت. انقلاب سال ۱۷۸۹ سه ستون رژیم قدیم ـ سلطنت، اشراف و کلیسا ـ را از بین برده و زمین های آنها را بین خرده کشاورزان تقسیم کرده بود. این خرده کشاورزان نسبت به هرگونه تغییری، خواه ارتجاعی یا انقلابی، که تهدید به مصادره زمین هایشان می کرد مقاومت شدید نشان می دادند. نوع زندگی این طبقه نیز نه مشوق افزایش جمعیت و نه نویدبخش اجتماع سرمایه، که پیشرفت اقتصادی را امکان پذیر می ساختند، بود. در سال ۱۸۰۱ جمعیت فرانسه بالغ بر بیست وهفت میلیون، و بنابراین بزرگ ترین در اروپا، بود. در ۱۹۱۰ این جمعیت تنها به رقم سی وپنج میلیون افزایش یافته بود، در حالی که جمعیت بریتانیا طی همین بازه زمانی از یازده به چهل میلیون رسیده و جمعیت آلمان تازه اتحاد یافته بیش از شصت وپنج میلیون و همچنان در حال ازدیاد بود. ارتش فرانسه پس از شکست رقت بارش در ۱۸۷۰ به دنبال جبران آن در فتوحات آفریقایی بود و این مسئله به همراه رقابت های سنتی در مدیترانه شرقی باعث اصطکاک با منافع استعماری بریتانیا شده بود، اما از دیدگاه مردم فرانسه این مسائل حائز اهمیت چندان نبودند. شکافی عمیق در جامعه فرانسه بین منتفعان انقلاب، مخالفان آن به رهبری کلیسای کاتولیک و یک جنبش قدرتمند سوسیالیستی که خواهان یک مرحله جلوتر بردن انقلاب بود پدید آمده بود. فرانسه ثروتمند و از نظر فرهنگی پیشتاز مانده بود اما فضای سیاسی داخلی اش شدیداً ناآرام بود. در حوزه مسائل خارجی اشغال آلزاس و لورن توسط آلمان در ۱۸۷۱ نه فراموش و نه بخشیده شده بود و ترس از قدرت روزافزون آلمان فرانسه را هر روز بیش از پیش به تنها متحد عمده اش ـ روسیه ـ متکی می ساخت.

روسیه

رقیب اروپایی دیگری که بریتانیا در قرن نوزدهم از آن وحشت داشت امپراتوری وسیع روسیه بود که توسعه اش در جهت جنوب و شرق، راه هند از طریق خاورمیانه را به خطر انداخته بود (و بریتانیا را وادار به سر پا نگه داشتن امپراتوری در حال احتضار ترکیه کرده بود) و خود مرزهای هند را نیز تهدید می کرد. به طور قطع توانایی ها و منابع روسیه عظیم بود (چنان که هنوز هم چنین است)، ولی این توانایی ها به خاطر عقب ماندگی جامعه و ناکارآمدی دولتش محدود بود (چنان که اکنون هم هست).
سرمایه داری و صنعتی شدن، دیر و عمدتاً با سرمایه گذاری و نیروی متخصص خارجی به روسیه رسید. در آغاز قرن بیستم تزارها بر جمعیتی ۱۶۴ میلیونی حکومت می کردند که بیشتر متشکل از دهقانانی بود که فقط یک نسل قبل از یوغ نظام سرفی آزاد شده بودند. آنان هنوز تحت حکومت مطلقه ای قرار داشتند که اروپای غربی هرگز نظیر آن را تجربه نکرده بود. این حکومت از تایید یک کلیسای ارتودوکس، که هیچ گونه اصلاحاتی را تجربه نکرده بود، بهره می برد و قدرتش را از طریق یک نظام اداری بزرگ و بی رمق اعمال می کرد. نخبگان تحصیل کرده به دو گروه «غرب گرایانی» که به اروپا به عنوان یک الگو می نگریستند و به دنبال پیشرفت اقتصادی و ایجاد حکومت پاسخگو بودند و «اسلاووفیل هایی» که این افکار را منحط دانسته و خواستار حفظ فرهنگ کهن اسلاو بودند تقسیم می شدند. اما شکست های نظامی پی درپی ـ از فرانسوی ها وبریتانیایی ها در ۱۸۵۵ـ۱۸۵۶ و از ژاپنی ها در ۱۹۰۴ـ۱۹۰۵ ـ یادآور همان تجربیات زمان پتر کبیر بود: قدرت نظامی در خارج وابسته به توسعه سیاسی و اقتصادی در داخل است. نظام سرفی پس از جنگ کریمه منحل شده و برخی نهادهای انتخابی نیز پس از شکست و کشیده شدن کشور به مرز انقلاب در سال ۱۹۰۵ معرفی شده بودند. گسترش راه آهن در دهه ۱۸۹۰ تولیدات صنعتی را ترقی داده و به عقیده برخی اقتصاددانان روسیه را به مرز جهش اقتصادی رسانده بود. اما ترس رژیم تزاری از این بود که توسعه صنایع، با وجود تمام ضرورتش برای توسعه نظامی، باعث افزایش تقاضا برای اصلاحات سیاسی می شود و بنابراین با قصاوتی مخالفان را سرکوب می کرد که فقط منجر به افتادن آنان به دامان تروریسم (لغت و روشی ابداع شده توسط انقلابیون قرن نوزدهمی روس) می شد که به نوبه خود سرکوب بیشتر را توجیه می کرد. این عامل از روسیه، با وجود اهمیتش، متحدی نگران کننده برای غرب لیبرال ساخته بود.
در پایان قرن نوزدهم توجه دولت روسیه به گسترش در آسیا جلب شده بود اما پس از شکست از ژاپن در ۱۹۰۴- ۱۹۰۵ باز متوجه اروپای جنوب شرقی که هنوز تحت تسلط عثمانی بود شد. جنبش های مقاومت ملی این سرزمین ها، که در ابتدا متکی بر اجتماعات مسیحی ارتودوکس در یونان، صربستان و بلغارستان بودند، به طور سنتی به روسیه به عنوان حامی خود ـ در درجه اول به عنوان هم کیشان مسیحی و در درجه دوم به عنوان هم نژادهای اسلاو ـ می نگریستند. هر سه این کشورها موفق به تشکیل دولت های مستقل در طول قرن نوزدهم شده بودند، اما هنوز تعداد زیادی از اسلاوها، به خصوص صرب ها و پسرعموهای کرواتشان، در اتریش ـ مجارستان می زیستند و هر چه ملل جدید اسلاو بیشتر موفق به تحکیم هویت واستقلال خود می شدند هابسبورگ ها بیشتر نگران نارضایتی اقلیتی های قومی تحت سلطه خود و نقش روس ها در تشویق آن می شدند.

نظرات کاربران درباره کتاب جنگ جهانی اول