فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تاریخ روی تردمیل

کتاب تاریخ روی تردمیل

نسخه الکترونیک کتاب تاریخ روی تردمیل به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب تاریخ روی تردمیل

این کتاب، کنسرو تاریخ است؛ یک‌جور «حافظه تاریخی همراه» برای آن‌ها که از کوتاهی مدت حافظه تاریخی‌شان رنج می‌برند. تقویم دویست رویداد تاریخی است از زادروزها، مرگ‌های طبیعی (مثل چیزخور و کاردی شدن) و مرگ‌های غیر طبیعی (مثل سکته)، جنگ‌ها، محاکمه‌ها، سرنگونی‌ها، اختراع‌ها، عشق‌ها، دروغ‌ها و البته، رازها، برای بی‌حوصله‌ها، تاریخ‌گریزها و فراموشکارها. تاریخ تسمه تقلای بشری که سده‌ها و هزاره‌هاست مثل همستر در گردونه می‌دود. می‌دود. و همچنان می‌دود.

ادامه...
  • ناشر انتشارات روزنه
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.35 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۶۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب تاریخ روی تردمیل

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فروردین

هر سال می گیم

اول فروردین

روز اول فروردین که در آن میتوکندری هم کرکره ی تنفس سلولی را می کشد پایین و تعطیلی شدیدی بر همه چیز حاکم است، روزی ا ست که کوروش آن را در مارس سال ۵۳۸ قبل از میلاد جشن گرفت. گفته می شود در اولین جشن نوروز وقتی برای کوروش شعر «هر سال می گیم دریغ از پارسال» خوانده شد، گوینده را به جرم تشویش اذهان عمومی، به پاشیده شدن آب پوست نارنج در چشم محکوم کرد زیرا «پارسال» کجا بود آخر؟!
ریشه ی اساطیری نوروز را اما به دوران جم، پادشاه دوران افسانه ای(۴) ایران، می رسانند. شنیده شده در یکی از مراسم نوروز در بارگاه جمشید، یکی از صله بگیران و برق اندازان با پرشی بلند در تاریخ ادبیات بیتی از حافظ خوانده بدین مضمون:

«سرود مجلس جمشید گفته اند این بود
که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند»

که جمشید سریع پاسخ داده: «اینجا از این خبرها نیست. با همین چای و شیرینی نخودچی دهانتان را باتلاقی کنید و بدرود.»
اما جلوتر که بیاییم یکی دیگر از مناسبت های دیگر اول فروردین، تاج گذاری آغامحمدخان قاجار در سال ۱۱۷۴ خورشیدی است. موسس سلسله ی قاجار که علی رغم بی بهره بودن از زیرساخت های لازم، دودمان مصمم و نَرویی را بر ایران حاکم کرد که نشان دادند چیزی که برای دیگران پت و مت است، برای ما سلسله ی پادشاهی است. آغامحمدخان به معماری و مبحث ساخت مصالح ساختمانی از مواد طبیعی علاقه ی وافری داشت و توانست گنبدهای زیبایی با چشم و چار و سر و کله ی مردم بسازد. او تهران را پایتخت خود قرار داد که در پی آن گاری چی ها و قاطرداران این شهر ضمن غر زدن، به هم می گفتند: «همین جوری پیش بره و اسب و قاطر اضافه کنن، تا پنج سال دیگه تهران قفل می شه. فقط به فکر خوردنن!»

اختر چرخ ادب

پانزدهم فروردین

روزی گذشت پورشه ی زردی ز معبری
فریاد اوووووف از دهن خاص و عام خاست

پرسید زان میانه یکی بینوا فقیر:
«این آخرین پراید دگر ساخت کجاست؟»

بنیاد پورش کرد شکایت ز بینوا
«ما و پراید؟ حرف تو چون فحش و ناسزاست!»

پیری رسید و پاسخ مسکین چنین بداد:
«این پورشه است؛ پورشه متاعی گرانبهاست»

نالید بینوا که: «ندانم که پورشه چیست
فرغون برای همچو منی مثل زانتیاست»

پیرش بگفت: «این که بدیدی که رد بشد
پول یکی ش قدر چهل تای زانتیاست»

مسکین که هنگ کرده و فک اش فتاده بود
پرسید: «پس به من تو بگو پولش از کجاست؟»

شعری به یاد پیر بیامد وَ این بخواند:
«این اشک دیده ی من و خون دل شماست»

ترمز بکرد صاحب ماشین و داد زد:
«قاضی نباش و حکم نده، چون که نابجاست

این توربوشارژ، حق من و سهم بنده است
حقی که از پدر برسد بر پسر رواست

بابای من نخورد، که مردم تپل شوند
جان کند و ساخت بهر شما کارتل و تراست

بابای من برای شما مو سپید کرد
این مرد سالهاست که با خدمت آشناست»

امروز غنچه ای ز درخت فلک فتاد
پروین(۵) که حال جایگهش عرش کبریاست

دردسرهای قلمرو پهناور

هفدهم فروردین

۵۱۴ سال قبل از میلاد در حالی که ۱۷ طلوع از نوروز گذشته بود، سپاهیان ایران عبور از دریای مرمره را آغاز کردند تا اقوام غیرمتمدن را از جنوب شرقی اروپا برانند. داریوش که در آن زمان به تازگی ترانه ی شقایق، گُلِ همیشه... –ببخشید– داریوش که در آن زمان در شمال شرقی ایران (جایی نزدیک به قطب شمال فعلی) بود، اخبار جنگ را لحظه به لحظه دریافت می کرد. ولی چون اسب باستان از محدودیت های جسمانی رنج می برد و نمی توانست در روز بیش از ۲۴ ساعت بتازد، هر خبری که قاصدان به داریوش می دادند، مال ۲ ماه پیش بود(۶). یعنی چاپار به داریوش می گفت: «پادشاها، دلاورانت در کرانه ی دریاچه ی آرال با سکاها می جنگند؛ اما شمشیرهایشان بر اثر رطوبت آن سرزمین زنگ زده. از آن سیخ کباب های سریال مردان آنجلوس بفرستید. می گویند زنگ نمی زند»، بعد، مامورانی محموله ی شمشیرهای سیخی را می بردند و وقتی به آرال می رسیدند، اثری از سکا-مکا نمی دیدند. آنها شکست خورده و گریخته بودند و فقط یک مجتمع تجاری بردیامال آنجا بود که دوستانْ آن را پس از خشک کردن دریاچه و در جای آن ساخته بودند. برگردیم به بحث اصلی؛ سپاه ایران در طی ۲ سال توانست اقوام نیمه وحشی را به آن سوی دانوب براند و تا مقدونیه ی امروزی پیشروی کرده و آنجا را تصرف کند. یکی از سربازان سپاه ایران، بعد از اتمام این ماموریت به هم رزمش گفت: «حالا با این ساز و برگ، کی حال داره پیاده برگرده پرسسپولییییس؟» و سرباز جواب داد: «سرور استقلاله!»(۷)

قاق ها

هجدهم فروردین

وینستون چرچیل –که همین اسم کوچک خالی اش هم برای سلامتی مضر است– نخست وزیر انگلستان بود. او هجدهم فروردین ۱۳۲۰ دستور انتقال یک لشگر از هند بریتانیا به بصره را صادر کرد. آن زمان گفته شده بود که این نیروی ۴۰۰۰ نفری برای محافظت از حوزه های نفتی اعزام می شود، ولی گیرم که آن موقع دروغ گفتید، گیرم که دروغتان هم گرفت (که گرفت)، گیرم که به هدفتان هم رسیدید، با هوش ما که الآن از قصدتان باخبر شدیم چه می کنید؟
قضیه از این قرار بود که انگلیس احساس کرد سران ایران یک طوری شان شده. آنها نشسته بودند عقل های خوشگل شان را ریخته بودند روی هم و حساب کتابشان به اینجا رسیده بود که انگار آلمان قوی تر است و به همین دلیل خرشان برای انگلیس جفتک می انداخت. سران ایرانی در انتخاب بین بی طرفی، عمو آدولف و یا عمه الیزابت، مردد و متفرق بودند که چرچیل پیش خودش گفت «اینها حواسِ جمع شان چه بود که حالا گیج و ویج شان چه کند؟». پس خیلی نرم و لطیف نیروهایش را متمرکز و سرانجام در شهریور ۱۳۲۰ اشغال نظامی ایران را عملی کرد. آن هم پس از مرخص شدن سربازان ایرانی از پادگان ها. اصلاً هم مشکوک نبود. ما هم قاقیم.

مظنون به قتل در شماره ی ۳۷ خیابان شامپونیه

نوزدهم فروردین
سال ۱۳۳۰ خورشیدی، پاریس

متهم: «من فقط در حضور وکیلم حرف می زنم.»
کمیسر کف دستانش را به هم می کوبد. در اتاق باز می شود و مردی با کت و شلوار سفید وارد شده، رو به متهم می گوید: «من، پیِغ آنغی دُ لا آنغوزمان هستم. وکیل تسخیری.» سپس کارتی از جیب کت اش درمی آورد و به متهم می دهد: «این هم کارت موسسه کفن و دفن آنغوزمان. بدید به وراث. (رو به پلیس) با اجازه.»
کمیسر: «خب کِرم وکیلت خوابید؟ حالا بگو. تو کُشتی ش؟»
متهم: «حالا به این زودی نرید سر اصل مطلب. اجازه بدید ما هم از لذت بازجویی شدن توسط پلیس متعهد و رئوف بهره مند بشیم.»
کمیسر: «پس بگو شب گذشته حوالی نیمه شب کجا بودی؟»
متهم: «منزل مرحوم مغفور.»
کمیسر: «خب پس حله. اعتراف کردی که تو کشتی.»
متهم: «آقا چرا حرف تو دهن مردم می ذارید؟ مافوقتون گفته یه بی کس و کاری رو بیارید آویزون کنیم؟! من اونجا بودم ولی دست هم بهش نزدم.»
کمیسر از جا برخاسته و با عصبانیت دستش را روی میز می کوبد: «مردک! خیال کردی با این سر و وضع میان مایه ات می تونی پلیس فرانسه رو گمراه کنی؟ می خوای بگی با این سارافون معلوم الخشتک ات از ایران کوبیدی اومدی اینجا که مقتول دم آخری تنها نباشه؟ خر گیر آوردی ما رو؟»
متهم: «اختیار دارید قربان. من در زمینه ی حیات وحش اطلاعات چندانی ندارم؛ بیشتر مَیعانی حال می کنم. چطور بگم؟ من به اختیار خودم نیستم. هرجا گاز نشتی بده من سر و کله ام همونجا پیدا می شه.»
کمیسر: «نخیر. مثل اینکه اینجوری فایده نداره. ما خواستیم به شیوه ی پلیس ایران با زبون خوش ازت پرسش کنیم که کرامت انسانیت حفظ بشه ولی حالا مجبوریم چند تا از شگردای پلیس فرانسه رو روت پیاده کنیم که به رابطه ی نامشروع با دزیره هم اعتراف کنی!»
متهم: «باباجون! من نکشتمش. صادق خودش خودشو کشت. نامه هاش هست... به خدا من آقای ایمنی ام... منو کجا می برید؟...»

کف و سقف مطالبات

بیستم فروردین

حسن روحانی در دوران اول ریاستش بارها اعلام کرد تلاش می کند ممنوع القلم ها صریح القلم شوند، صریح القلم ها سریع القلم شوند، حصر و زندان بی دلیل سیاسی و غیرسیاسی، تمام و فضای امنیتی برچیده شود و... اما بارها در برگزاری یک کنسرت بی دردسر، –دارای مجوز قانونی از جمیع مراجع فرهنگی و انتظامی، با قول مردانه و زنانه ی کف زدن دوانگشتی، بدون هیچ گونه تکانی در هیچ نقطه از کمر و سرویس ایاب و ذهاب گشت ارشاد– ناکام می ماند که در همین ارتباط نقلِ آزاد این حکایت از عبید زاکانی را داشته باشید که فرمود:
مردی از درد قولنج در بستر افتاده بود و نزدیکان بر گرد او حلقه زده بودند. بیچاره در آغاز شب گرفتار درد شد و هر چه دعا و الحاح کرد که بادی رها کند که دردش کم شود، نشد که نشد. قولنج گرفته ی بینوا دل بر هلاک نهاد و شهادتینی گفت و دست تضرع بلند کرد که: «بارپروردگارا! حال که می خواهی جانم بستانی، بهشت برینت را به من ارزانی دار.»
رندی گفت: «بیچاره! از سر شب، بادی می خواهی و نمی دهد، حالا تو بهشت به آن بزرگی از او می خواهی؟!»

دردسر بی دلیل

بیست ودوم فروردین

۱۹۴۶ میلادی، ژاپن– وزیر می خواهد امپراتور(۸) را ملاقات کند. درِ کشویی تالار هنگام باز شدن گیر می کند. وزیر به زیردست: «صد دفعه گفتم از این در کُره ای ها بخرید. بازم چینی شو خریدید؟» سپس وزیر با قدم های استوار می رود روبه روی امپراتور می ایستد و تعظیم می کند.
امپراتور: «خوش آمدید جناب ابو فاکایوشی. بنشینید.»
وزیر: «با این کفش چوبیا سختمه.»
امپراتور: «پس ایستاده مطلب خود را بگویید.»
وزیر: «قربان، چرا می خواهید انتخابات برگزار کنید؟ دور هم نشسته ایم داریم برنج و تُربمان را می خوریم. چه دردیست؟! شما را به آیوا، شما را به هیتاچی سوگند، انتخابات را بی خیال شوید.»
امپراتور: «یا ابو فاکایوشی، از چه نگرانی؟ فوق فوق اش انتخاب می شویم دیگر!»
وزیر شمشیرش را از قلاف خارج کرده و نوک آن را به سمت شکم خود می گیرد: «اگر نشدیم چه؟ یا امپراتور! نکنید... چرا شعری بگوییم که در قافیه اش بمانیم؟ این کار شما تخم لق را در دهان مردم می شکند. شما را به خدا الکی برای خودتان و آیندگان دردسر بی دلیل درست نکنید.»
امپراتور: «و اِلا؟»
وزیر: «و الا این رو فرو می کنم تو شکمم.»
امپراتور: «یا وزیر! فرو نکن! نمی شود. دیگر دیر شده. به شینسه بن تاناکورا گفته ایم رای گیری را شروع کند. نگران نباش. انتخابات است دیگر، یا پیروز می شویم، یا رقیب مان شکست می خورد! بیا برویم شکوفه گیلاس بهت نشان بدهم. بیا... بیا...»

کی اوّل؟

بیست وسوم فروردین

۱۹۶۱ میلادی– رقابت فضایی آمریکا و شوروی به ضربات پنالتی کشیده شده بود.
ویسلاو ویسیلوویچ بوگدانوف میخایلویچ آرشیتکتُف فریلنس آرتیست خالیوویچ، دربان اداره ی هوا فضای شوروی به یوری گاگارین: «برنامه افتاده جلو. ما نمی خوایم آمریکا زودتر از ما بره فضا. برو آماده شو باید بپری.»
گاگارین: «آقا مگه می خوام تو مترو جا بگیرم؟ من آمادگی ندارم، اصلاً حرفشم نزن.»
خالیوویچ: «همینه که کشورای پیشرفته به جای آدم، میمون می فرستن فضا دیگه. وسایلتو بردار برو پایگاه بایکونور. زنگ زدی به آژانس بگو حتماً قبض بیاره.»
گاگارین: «این جور باشه من استعفا میدم.»
خالیوویچ: «خندیدیم. از کجا به کی استعفا میدی؟! اینجا آمریکا نیستا. به فامیلیت قسم تا ۵ دقیقه دیگه آماده نشی، جوری فامیلیتو برات با مسما می کنم که نادر نکرد!»
گاگارین: «ای خدو به قبر پدرت مارکس. جامعه ی بی طبقه چی بود به اینا یاد دادی؟ آفتابه دار اداره فضانوردی داره به فضانورد دستور می ده!»
بله؛ و بدین ترتیب گاگارین در ساعت شش و هفت دقیقه روز چهارشنبه ۱۲ آپریل با فضاپیمای وستوک-۱ با رمز پرواز «درخت سرو» هوا رفت؛ نمی دونی تا کجا رفت. البته این را هم اضافه کنیم که گاگارینی که از فضا به زمین برگشت، همان گاگارینی بود که رفته بود.

واحدهای اجباری

بیست وچهارم فروردین

سال ۱۳۴۹ در چنین روزی مدرسه عالی سینما و تلویزیون گشایش یافت. هدف این مدرسه تربیت دانشجو برای ساخت برنامه های تلویزیونی و سینمایی بود. توجه شما را به تعدادی از واحدهای درسی ارائه شده در این مدرسه جلب می نماییم: خرید کت و شلوار با بن کارمندی از تعاونی کارکنان (۲ واحد)؛ استفاده از سشوار و بهره گیری از تافت (۲ واحد)؛ کمک گرفتن از پودر پرپشت کننده ی مو (۲ واحد اختیاری)؛ هر خواننده ی هشل هفی هر پرت و پلایی خواند بگوییم «به به عجب صدای گرمی» (۴ واحد اجباری)؛ دستور زبان فارسی (نیم واحد اختیاری)؛ خرید دی وی دی زیرنویس دار (۲ واحد)؛ ساختن مستندهایی که والدین را علیه فرزندان تیز کند ۱ و ۲ (هر کدام ۲ واحد)؛ تولید خبر (۲۴ واحد) تفسیر، تنقیه دادن و اعمال خبرهای تولیدشده (۲۴ واحد اجباری)؛ کارشناس مسائل خاورمیانه، شمال آفریقا و قفقاز (۶ واحد)؛ ررررررم (۲ واحد) تربیت بدنی (نیم واحد تق ولق)؛ پیش بینی و آماده کردن متن برای ترجمه ی همزمان (۲ واحد)؛ سریال تاریخی کره ای –درس ویژه کهنسالان– (۲ واحد)؛ مصاحبه کنندگی (۲ واحد)؛ مصاحبه شوندگی (۲ واحد)؛ پیام بازرگانی (۱۲ واحد. در صورت پاس کردن این درس نیازی به گذراندن دروس دیگر نیست). ضمناً، بوفه ی مدرسه با کیک و ساندیس آماده پذیرایی از هنرجویان است. سس فقط با غذا.

وزیر موسیقی

بیست و پنجم فروردین

بیضوی در رساله ی اسرارالدّوام نقل می کند:
سلطان سوخماز اوغلی پنجم، از ملوک انطاکیه را دل و دماغ از دست شده بود. خنیاگران را احضار نمود و ایشان دامبال و دیمبول پُرلرزشی راه انداختند و محضر سلطان را جوری ترکاندند که ایشان به لفظ مبارک چندین بار فرمودند: «دوباره دوباره.» چون مجلس سر آمد، سلطان که حالی تمام و حظّی مالاکلام برده بود، خواجه سمندر بِی را فرمود: «به راستی که چون کلام سَر آید، موسیقی از در درآید.»
خواجه گفت: «سزد که کبودی زنان (خالکوبان) این حرف سلطان را روی من نویسند که مرا در این جهان پس از صحبت سلطان، خوش تر از موسیقی نباشد.»
روز دیگر، سلطان بی نشاط و فگار بود. بربط و چنگ و رباب بیاوردند. اتفاقاً شیخ سفت الدین صاعب الشریعه – از علمای ربّانی و فضلای عصبانی– مهمان سلطان بود. خلوت خواست. چون خلوت طی شد و سلطان از پرده درآمد، میل داغ مفصلی به چشم خنیاگران کشید و آلات طرب در سرشان شکست و داد در ماتحت شان جوانه ی گندم و ماش بکارند و فرمود: «زمینی که موسیقی در آن نشست، صلاح دین و دنیا از آن برخاست.»
خواجه سمندر بِی گفت: «می دهم این کلام سلطان را با قلم شکسته نستعلیقِ بولد روی من خالکوبی کنند که من را در این جهان پس از کردار دشمنان سلطان، چیزی شنیع تر از موسیقی نباشد.»
یکی از ملازمان گفتش: «ای خواجه، تو نبودی که تا دیروز، می جنباندی و مدح موسیقی می گفتی؟»
گفت: «من وزیر سلطانم نه وزیر موسیقی!»

اگر بصیرت داشتند

بیست وششم فروردین

شنبه ۲۶ فروردین ۹۶، روزنامه ی کیهان در ستون «خبر ویژه»(۹) خود، مطلبی داشت با تیتر: «اگر بصیرت داشتند پیاده نظام آمریکا و انگلیس نمی شدند.» در بخشی از این مطلب آمده: «روزنامه های زنجیره ای فعال در فتنه ی (۱۰)۸۸، ثبت نام(۱۱) احمدی نژاد(۱۲) برای انتخابات را با ذوق زدگی پوشش داده و این را نشانه ی بصیرت طیف متبوع خود و کسانی چون هاشمی دانسته اند.»

روسیاه

سی ام فروردین

دو سال آخر دوره ی دوم ریاست محمود احمدی نژاد عزا به درجه ای رسیده بود که مرده شور هم گریه می کرد. مثلاً غلامعلی حداد عادل در سی فروردین ۱۳۹۲، در همایش «رئیس جمهور آینده ایران» گفت: «در بحث تقدیم دیرهنگام بودجه از سوی دولت به مجلس برای تصویب نهایی دچار مشکلاتی شدیم که متاسفانه این قبیل کارها نظایرشان از سوی دولت کم نیست. برخی از عملکردهای این دولت ما را دیوانه کرده است.» وی نقاط ضعف این دولت را «مدیریت» و «رفتار» عنوان کرد و از دیگر موارد عملکرد دولت، نظیر آشپزی، خانه داری و لباس پوشیدنِ آن ابراز رضایت نمود. خب، از بالا دارند طوری به چشم ما نگاه می کنند که یعنی «بحث را عوض کن وگرنه دستا بالا.» الآن که خوب فکر می کنم یادم می آید که سی ام فروردین ۱۳۹۲ روز درگذشت سعدی افشار، توانمندترین سیاه نمایش های تخته حوضی یا همان «سیاه بازی» است. بیست روز قبل از فوتش او را در منزلش دیدم. می گفت فلانی و فلانی و فلانی در این سال ها که من بیمارم، حتی یکبار، حتی یکبار هم به من سر نزده اند. نگارنده که در تشییع پیکر سعدی در محوطه ی تالار رودکی تهران حاضر بود، دید و شنید همان فلانی و فلانی و فلانی جوری میکروفن را دو دستی چسبیده اند و سعدی سعدی می کنند که آدم دلش می خواهد برگردد همان حرف های آقای حداد عادل را بخواند!

صلاح خویش به جز مملکت

سی و یکم فروردین

در چنین روزی به سال ۵۸۹ میلادی، خسروپرویز، معروف به برونکا، در پی درگیری با بهرام چوبین از سلطنت برکنار شد. وی بعد از این حادثه، از تیسفون به شمال آناتولی رفت تا از امپراتور روم شرقی برای بازگشت به قدرت کمک بگیرد. (مفهوم عدم وابستگی به بیگانگان برایتان جا افتاد یا بیشتر توضیح بدهم؟) خسروپرویز هر چه انوشیروان اعتبار و احترام برای ساسانیان جمع کرده بود را با سیاست های غلط و جنگ های بیخودش به باد داد و با کمک گرفتن از بیگانگان علیه هموطنانش، لکه ی ننگی به این کلفتی در تاریخ ایران باقی گذاشت. سرانجام، نقشه ی او گرفت و به کمک روم شرقی دوباره به قدرت بازگشت و پس از آن یک رشته جنگ کشدار را با دولت روم شرقی آغاز کرد. مشکل اینجا بود که آن زمان، در فرم و مصاحبه استخدام پادشاه، سوالی درباره ی سلامت روانی متقاضی وجود نداشت. این پادشاه بیدادگستر در سراسر مدت سلطنت خود به جنگ های بی مورد و فتوحات بی ثمر پرداخت و به طور مثال اسکندریه را در مصر، آن سر دنیا، فتح کرد که عین قانون تعیین مصادیق جرم سیاسی، فقط به درد خواهر پدرش می خورد.

به متوکاربامول

دیباچه

هر چند ترجیح این است که مقدمه ی کتاب کوتاه باشد و حوصله ی خواننده را سر نبرد، ولی حالا که شما پول داده و کتاب را خریده اید، پس لااقل ته این مقدمه را، که هم تشریح موضوع کتاب و هم توضیح چگونگی شکل گرفتن اش در آن بیان شده، دربیاورید تا از پولی که خرج کرده اید استفاده ی تمام برده باشید. (اگر کتاب را هدیه گرفته اید می توانید هر بلایی خواستید سرش بیاورید. هدیه ی نفیسْ، فقط وجه نقد).

تاریخ چیست؟

برای پاسخ به این سوال ابتدا باید ریشه ی این واژه را بررسی کنیم؛ بنابر اعتقاد اکثر محققان، اولین بار این هرودوت (فضح ا... اکاذیبه) بود که واژه ی Histories را برای تاریخ و وقایع پیشینیان در نظر گرفت، که گویا مشتق از کلمه ی هیستری (Hysterie) و به معنی چیزی است که آدم وقتی آن را می خواند عصبی می شود. اما ریشه ی کلمه ی تاریخ را «ارخ» و «ورخ» (به ترتیب از کلدانی و عبری) می دانند و بیضوی در «قاموس العبارات و الناموس الاشارات» درباره ی آن می گوید: «تاریخ از ارخ و یرخ و نرخ آید و آن علمِ دانستن نرخ روز است از بهر خوردن نان.» ا... اعلم.
اما تاریخ در دوران ما دو معنی دارد: اولی محتوای تاریخ است و دومی علمِ آن. برای اینکه خواننده این موضوع را به سهولت درک، بلع، جذب و هضم نماید با ذکر مثالی هر دو معنی تاریخ را شرح می دهیم. آخرین جشن عروسی را که رفته اید به یاد بیاورید؛ مکان جشن، تعداد میهمان ها، شام، میزان شوری و بی نمکی و نحوه ی سرو آن، مقدار ضایع بودن هر یک از اقوام عروس و داماد، علی الخصوص تعداد مردانی که کت و شلوار براق بر تن داشته اند و این که در این جشن چه شد و چه نشد؛ محتوای این رویداد و فهم و هستی شناسی آن، علم آن است. حالا مشاهداتی که خود با چشمان خود داشته اید، با توضیحات و توصیفات مادر عروس و خواهر داماد مقایسه کنید؛ این «تاریخ» است.

تاریخ و تاریخ نگاری

مطابق تعریف صحیحِ بالا، تاریخ نگار کسی است که وقایع را مستقیم از طریق ادراک حواس خود ثبت می کند. برای مثال، اگر تاریخ نگار از خوردن غذاهای شیرین حالش بد می شود و در جشن عروسی که ذکرش رفت، شیرین پلو سرو کنند، اخلاقی است اگر بنویسد: «شام عروسی مشمئزکننده بود». این قول معروف هم که «تاریخ را فاتحان می نویسند» به این معنی نیست که لزوماً دروغ و دفنگ می نویسند، چرا که در ازمنه ی قدیم، بازندگان بلافاصله به جرگه ی مرحومین می پیوستند و فرصتی برای نوشتن و اینها گیرشان نمی آمد و البته چه بهتر که تاریخ را فاتحان بنویسند چون اینکه فاتحی در توضیح خاکمال کردن رقیب اغراق کند خیلی بهتر از آن است که بازنده مهلت پیدا کرده و در صفحات تاریخْ خود را برنده جا بزند که هم از لحاظ تاریخی دروغ بزرگ‎تری ا ست و هم خیلی زور دارد.
اما به هر روی، وقایع نگار باید خصوصیات و شرایطی داشته باشد که از مهم ترین آنها می توان به تواناییِ نوشتن (و در صورت ناتوانی از نوشتن، تواناییِ تقریر برای فرد باسواد و تحریر به وسیله ی او) اشاره کرد. در باب شرایط محتوایی آثار مورّخین هم بیضوی در رساله ی «اسرارالدّوام» به نقل از جمال الدین محمد یلخی می نویسد: «تاریخ آن باشد که مورّخ آن را نبشته و سلطان را خوش آمده باشد. والسلام علی عبادا... الصالحین». احمد فَتحَوی هم می گوید: «برای بشر دانستن عین چیزهایی که رخ داده، بی فایده و خالی از لطف است و تاریخ نگار باید وجه سعی خود را بر روایت مهماتِ مقبولات متمرکز دارد، چرا که دانستن تاریخ تابع نعل بالنعل –که فلان تاتار غاصب، چوب را از کجای آستین خواجه ابوشُعاف فرو نموده و از کجایش خارج ساخت– چیز مفیدی به دانش خلایق حالیه و آیندگان نیفزوده و تنها سرافکندگی تاریخی و غمی بی فایده تولید می کند لیکن مورخ با افزودن هوشمندانه ی این نقل قول از دهان بوشُعاف که «دردم نیامد»، حقیقت ظلم و تعدّی غاصب را انکار نمی کند هیچ، دلمان هم خنک می شود!»

روش شناسی تاریخ نگاری کتاب حاضر

نگارنده در نگارش این کتاب به جای نقل مستند، خشک و مکانیکی وقایع و یا نقل روایات بی پایه و اساس و جعلی، شیوه ای شخصی و انحصاری به نام «تاریخ نگاری شهودی» را معرفی و عرضه می کند. این شیوه، نه غیب گویی و حاصل از کرامات عرفانی ا ست و نه نتیجه ی انس با مخدرجات تزریقی و دخانی و تنها بر پایه ی حضور عمیق نگارنده در تاریخ –و صد البته حضور عمیق ترِ تاریخ در او– است. البته بعضی از دوستان، روایات این کتاب را نوعی «داکیودرام» (Docudrama) می دانند که گویا ترجمه ی انگلیسی عبارت «مستندات کیهانی» است و فکر می کنم این عزیزان به جای برخورد علمی با این کتاب، تنها تصورات شخصی خود را نشان داده اند، ولی هیچ اشکالی ندارد که آنها تصوراتشان را نشان بدهند. ما هم تصورات خود را به آنها نشان می دهیم و اصلاً اگر هیچکس تصورات شخصی اش را به هیچکس نشان ندهد تصوراتِ جدید زاده نمی شود.
از مقوله ی تعریف ها که بگذریم، برای قضاوت درباره ی صحت روایات برآمده از این روش، خوانندگان و البته گذر زمان، بهترین قاضیان اند. زیرا کم نیستند اخباری که همگان از وقوع آنها آگاه اند اما سند و مدرک محکمه پسندی برای اثبات آنها در دست نیست. تاریخ نگاری شهودی، زیرمجموعه ای نیز به نام «تاریخ نگاری شنودی» دارد که ریشه در توانایی ذاتی و تاریخی ما در امر استراق سمع داشته که برای اثبات آن (که البته از بدیهیات است و به اثبات نیازی ندارد) نگاهی به قدمت ضرب المثل «دیوار موش داره، موش هم گوش داره»، کافی ا ست.
لازم به توضیح است نگارنده در کنار استعداد خداداد در کشف حقایق تاریخی، از منابع اختصاصی و یگانه ای از ادیبان و دبیران مهم اما گمنام تاریخ ایران، نظیر عنصرالمعالی معلوم الحالی، جمال الدین محمد یلخی و بیضوی (که از همه مهم تر است) و دیگران سود برده که جهت سهولت کار، همه ی این منابع و کشفیات شهودی-شنودی را «اختصاصی» می نامیم. برای تشخیص راحت جملات اختصاصی (نقل قول ها، مکاتبات، عنوان کتاب ها، اشعار و...) از غیراختصاصی (یعنی آنها که دارای منابع قابل دسترس در کتاب ها و اینترنت هستند و مردم آنها را «مستند» می نامند)، دومی را با حروف کج (ایتالیک) حروفچینی نموده ایم.

و چرا تردمیل؟

تردمیلِ تاریخ هم در تاریخ ایران و هم در تاریخ جهان خود را نشان می دهد.
ابتدا به تاریخ خودمان می پردازیم که چه آن را از دور ببینیم چه از نزدیک، وجوه تردمیلی دارد. چطور؟ این طور که شما در هر برهه ای از تاریخ به میدان مرکزی محل زندگی تان بروید و تصنیف «مرغ سحر» را با صدای بلند بخوانید، کار سیاسی کرده اید(۱).
و البته سیاه و سفیدبینی ما. و «همه یا هیچ»خواستن های مکرر و همیشه منجر به ضرر ما. در سطح جهانی هم با اینکه بشر رخت و ریخت عوض کرده، اما همچنان بی تحملی ها، سطحی نگری ها، جنگ ها، خونریزی ها، ارض های موعود و بهشت های زورکی نشان می دهند اکثر نوع بشر در آدمیّت هنوز قدم از قدم برنداشته و درجا می زند. البته، این چرخه ها، بهار و پاییز و روز و شب نیستند که نشود از آن بیرون زد. خدا چشم بینا و دلِ عبرت بین و مغزِ تجربه اندوز را برای همین مواقع به آدم داده و انسان می تواند از این دایره بیرون بزند چنان که زده اند و دیده ایم.

توضیحاتی درباره ی کتاب حاضر

تاریخ روی تردمیل نام ستون روزانه ی من در روزنامه ی طنز بی قانون (ضمیمه ی طنز روزانه ی روزنامه ی قانون) بود. ستون کوتاهی که نوشتن و انتشار آن بدون قبول و اعتماد دوست قدیمی ام مسعود مرعشی، طنزنویس و دبیر طنز وقت روزنامه ی قانون، ممکن نبود و بدین جهت صمیمانه از او سپاسگزارم. این ستون به مدت یک سال، از سیزدهم دی ماه ۱۳۹۳ تا دوازدهم دی ماه ۱۳۹۴ و در مجموع ۲۳۹ ستون، منتشر شد، اما برای تبدیل آن به کتاب، ۵۹ متن از آن حذف کرده و بیست متن به آن افزوده ام. از این ۲۰ متن، ۱۱تای آنها به طنزهایی مربوط می شود که شخصاً و به صورت غیررسمی منتشر کرده بودم و ۹ متن هم مختص این کتاب نوشته شده که از آن جمله می توان به بخش های مربوط به انتخابات ۸۸ (ص ۳۲)، کودتای ۲۰۱۵ ترکیه (ص ۸۸) و تولد رودکی (ص ۲۰۲) اشاره کرد.
نسخه ی کتابی تاریخ روی تردمیل با نسخه ی مطبوعاتی، تفاوت هایی دارد؛ مثلاً با توجه به تفاوت استاندارد خطوط قرمز در مطبوعات و نشر کتاب، سعی شده سه نقطه های نسخه ی مطبوعاتی تا حد امکان پُر شوند و اکثر متن ها مورد مرمت جزئی و کلی قرار گرفته اند. به این خاطر و با اینکه ۱۸۰ متن از ۲۰۰ متن این کتاب، در زمان انتشار در روزنامه، در فرآیند نشر مطبوعاتی مورد بازبینی، ریزبینی و حتی گاهی چیزبینی موشکافانه قرار گرفته، نگارنده مسئولیت تمام مطالب این کتاب را متوجه خود می داند. (نگارنده آب دهان خود را با صدای بلند قورت می دهد).
در اینجا لازم می دانم از دو شخصیت علمی که از آثارشان در نگارش این مجموعه بهره ی فراوان برده ام، یاد کنم. ابتدا از دانشمند ارجمند، آقای همایون کاتوزیان، که با تالیفات و نظریات ارزشمندشان از سویی و پاسخ دادن به سوالات گاه و بی گاه نگارنده از سویی دیگر، از پشتوانه های اصلی علمی و تحلیلی این کتاب بودند، همچنین، از پژوهشگر فرهیخته، آقای نوشیروان کیهانی زاده، که حاصل سال ها تحقیق و تلاش خود را، بی دریغ، روی سایت «تاریخ ایرانیان در این روز»(۲) قرار داده اند، که در این آشفته بازارِ کپی+پِیست، منبع خوبی برای آگاهی از اتفاقات هر روز در گذر تاریخ است.
همچنین، امیدوارم گرامیان بزرگوار، خانم ها: مریم آقایی و نسیم بهاری و آقایان: علیرضا نیکویی، سید علیرضا بهشتی، فاضل ترکمن و سعید تبریزی(۳) سپاسگزاری صمیمانه ی مرا به خاطر کمک و مهربانی شان در راه انتشار این مجموعه بپذیرند.
در پایان، با آرزوی تغییرات مثبت، آن هم به قدری که نوه- نتیجه ی ما، به دردها و مشکلات ما بخندند، نه اینکه مثل ما مشکلاتِ مردم چندین قرن قبل را با پوست و گوشت و جاهای دیگر خود حس کنند، شما را به خواندن این کتاب دعوت می کنم. اینک، تقویم تاریخ به روایت من.

پدرام ابراهیمی
تهران، آبان ۱۳۹۶

اردی بهشت

دوی با مانع

یکم اردی بهشت

آغاز این ماه مصادف با زادروز لیلا ابراهیمی، دونده ی دوهای نیمه استقامت ایرانی است. لیلا اولین زنی است که بعد از انقلاب توانسته در بازی های آسیایی مدال کسب کند. توجه شما را به لحظاتی از تمرینات خیابانی او جلب می نماییم. خانم ابراهیمی هدفون در گوش گذاشته و دارد می دود.
سامان از داخل خودروی عبوری: «خانوم در خدمت باشیم!»
ساسان از پشت وانت: «انقدر بدو تا جونت درآد! هار هار هار...»
نریمان از داخل پژو ۲۰۶ که از زیر چسبیده به زمین: «هی خانوم کجا؟ کجا؟»
یک بانوی محترم: «نگاه نکن سعید. دختره خجالت نمی کشه. پدر مادر ندارن اینا؟»
میثم به حاجی: «برم باهاش برخورد کنم؟»
***
لیلا ابراهیمی به خانه می رود و روی فیسبوکش از این برخوردها گله می کند. توجه شما را به کامنت ها جلب می کنیم:
سامان از داخل خودرو: «واقعاً جای تاسف دارد. پیروز باشید بانو.»
ساسان از پشت وانت: «حالا چی بهت گفتن؟ محل سگشون هم نذار.»
نریمان از داخل پژو ۲۰۶ چسبیده به زمین: «اینها ایرانی واقعی نیستن.»
همان بانوی محترم فوق الذکر: «مردها نمی خوان زن ایرانی رو در حال بالندگی ببینن. تا کی؟»
میثم با آی.دی کیارش: «فیلترشکن سریع و ارزان موجود است!»

ترس ریزون

ششم اردی بهشت

ششم اردی بهشت ۲۰۰۳ (!) امریکن ایرلاینز اعلام کرد به دلیل ترس روزافزون مردم از مسافرت با هواپیما، در سه ماه اول این سال، یک میلیارد و چهل میلیون دلار از دست داده است. در همین رابطه با یکی از شهروندان آمریکایی صحبت کرده و علت ترسیدنش را جویا شدیم.
ت.ر.ت(۱۳): «چرا با هواپیما مسافرت نمی کنید؟»
شهروند: «می ترسم»
ت.ر.ت: «از اینکه پروازتون ۸ ساعت تاخیر داشته باشه و دیر به کارتون برسید؟»
شهروند: «خیر»
ت.ر.ت: «از اینکه وقت بلند شدن از زمین، موتور هواپیما بترکه می ترسید؟»
شهروند: «خیر»
ت.ر.ت: «از اینکه وقت نشستن چرخش باز نشه؟»
شهروند: «اوه! نه»
ت.ر.ت: «از اینکه با هواپیمایی مسافرت کنید که پدربزرگتون با همون از آلاباما اومده نیویورک؟»
شهروند: «نه بابا»
ت.ر.ت: «از اینکه نتونی داخل هواپیما رو از مینی بوس ستارخان-آذری تشخیص بدی می ترسی؟»
شهروند: «خیر آقا، آذری دیگه کجاس؟!»
ت.ر.ت: «می ترسی هواپیما وسط جاده مخصوص فرود بیاد؟!»
شهروند: «وای! نه»
ت.ر.ت: «آهان! اسم توپولوف و یاک میاد شکوفه می زنی؟»
شهروند: «اوه اوه، نه»
ت.ر.ت: «می ترسی با هواپیما بری با تابوت برگردی؟»
شهروند: «وای نگو... نه نه»
ت.ر.ت: «دِ آخه لامصب پس از چی می ترسی؟!»
شهروند: «آقا من برم یه بلیت امریکن ایرلاینز بخرم...»
ت.ر.ت: «کجاااا؟ نگفتی از چی می ترسی؟»
شهروند: «از حملات تروریستی می ترسیدم که اونم حل شد! ثنک یو وری ماچ!»

غیرمتعهدها

هفتم اردی بهشت

جنگ سرد کم کم داشت ولرم می شد که بعضی کشورها تصمیم گرفتند به جای اینکه مثل بچه ی طلاق بین آمریکا و شوروی پاسکاری شوند، بروند معتاد بشوند! ولی در سال ۱۹۶۱ تعدادی از کشورها که با دود و دخانیات حال نمی کردند، نغمه «نه از رومم نه از زنگم» سر دادند و زیر گوش بقیه کشورهای خسته از پاسکاری خواندند که: «شما کمونیستی؟ نه. امپریالیستی؟ نه» و با این پیش درآمد، «همراه شو عزیز» خواندند و هی نهیب زدند که «نبینم که باز نشستید، منتظر چی هستید؟ بابا هر چی الماس و طلا و نفت و دربند و درکه و ریواس تو بلوک شرق و غرب هست داره از کشورهای ما میره اونجا. خب بیاید خودمون جمع بشیم و قدرتی بشیم برای خودمون»؛ و بدین ترتیب مخ کشورهای در حال توسعه را یکی یکی زدند و ایشان را دور هم جمع کردند. اولین کشورهای پای کار هم هند، مصر و اندونزی بودند. درباره ی نقش خطیر و کلیدی جنبش عدم تعهد در جهان امروز به ذکر دو نکته بسنده می کنیم؛ نخست اینکه، یکی از روسای دوره ای این جنبش، محمود احمدی نژاد بود و دیگر اینکه اولین اجلاس کشورهای عضو این جنبش در یوگسلاوی برگزار شد. کشوری که دیگر نیست.

اوستای دلهره

نهم اردی بهشت

آلفرد هیچکاک ۸۰ ساله در بستر افتاده بود و اطرافیانش با نگرانی پیگیر وضعیت او بودند. پیرمرد ناگهان با صدای بلند نفس آخر را کشید و... صدایش میان صدای جیغ زن ها گم شد. صدای شیون که خوابید، آلفرد خندید و گفت: «تعلیق رو کف کردید؟!» دکتر آمد برای معاینه ی روزانه و از همراهان درخواست کرد اتاق را خالی کنند. همراهان بیرون ایستاده بودند که دیدند آلفرد فریاد می زند: «نه... چطور می تونی؟... سرنگ هوا؟... نه...» یکی از رفقا جفت پا رفت توی در و همه پریدند داخل و دیدند آلفرد دارد می خندد. باجناق آلفرد دکتر را کشید کناری و گفت: «دکتر ما کار و زندگی داریما. مثانه مون ترکید از بس این به ما تعلیق داد. گواهی فوتشو صادر کن بریم پی بدبختیمون».
دکتر: «نمی شه که!»
باجناقْ مشت بسته ی خود را فرو کرد در جیب دکتر و باز شده اش را بیرون آورد و چشمکی به دکتر زد.(۱۴) دکتر یواشکی داخل جیبش را نگاه کرد و دوباره رفت داخل و بقیه را بیرون کرد. دوباره صدای آلفرد بلند شد: «نه... چطور می تونی؟... سرنگ هوا؟... نه... کمک... واقعاً کمک... بابا بی شرفا! بیاید... جون مادرتون...»

نتوانستن های یک زن

سیزدهم اردی بهشت

قبل از اینکه در سوم مِی ماه (!) ۱۹۷۹ نخست وزیر شود، خیلی ها می گفتند: «حالا یه حزب پیاده مغزی اینو لیدر خودش کرده، ولی نخست وزیر؟ بانو؟!» قبل تر در سال ۷۶ وقتی گفت می خواهد جلوی شوروی بایستد، گفتند: «حالا شانسی شانسی رهبر حزب شده دیگه جو گرفتتش. می خواد تو روی شوروی در بیاد؟! جلوی شوروی؟ سرکار خانم؟!» سال ۷۵ که کاندیدای رهبری حزبش شد، گفتند: «طرف دو سال وزیر برپا-برجا بوده حالا فکر می کنه رهبر حزب شدن هم مثل حضور غیابه! چه حزبی می خواد بشه اون حزب؟! رهبر حزب؟ خانم؟!» پیش تر در سال ۱۹۷۰، وقتی نامش به عنوان کاندیدای وزارت آموزش و پرورش تقدیم پارلمان شد، گفتند: «نه بابا، حالا چارتا عوام الناس اینو فرستادن مجلس... وزیر؟ زن؟!» قبل از این در سال ۵۹ می خواست نماینده ی مجلس عوام شود، گفتند: «با پول بابائه درس خونده خیال می کنه اینجا هم دانشگاه علمی کاربردیه! نماینده ی مجلس الان؟ ضعیفه؟!» وقتی پرستار زایشگاه، با نیشی باز به اندازه ی عرض شانه، نزد پدرش آمد و خبر زاده شدن و جنسیت او را به پدرش داد، او دور و برش را زیرچشمی نگاه کرد و با صدایی خفه از ته گلو پرسید: «دختر؟!»

ترجیح تاریخی

چهاردهم اردی بهشت

۴۵۴ سال پیش از میلاد در چنین روزی فرماندار ایرانی مصر، که یکی از ساتراپی های (ایالات) ایران بود، دستور داد از ورود یونانیان به مصر جلوگیری شود، چون عقیده داشت یونانی ها مصریان را بر علیه ایران تحریک می کنند. سندی که از روی یکی از کتیبه ها پیدا کردیم را داشته باشید.
مامور دیوان: «نام؟»
گئورگیاتوس پاپاسدولوپولوس: «گئورگیاتوس پاپاسدولوپولوس.»
مامور: «منو مسخره کردی؟»
یونانی: «نه قربان، به سر مبارک قسم جدی گفتم.»
مامور: «اون وقت اسم پروفایلت به همین مبسوطیه؟»
یونانی: «نه، اسم اونجا رو گذاشتم Pa_ri_sa_Queen»
مامور: «خب یه بار دیگه بگو یادداشت کنم»
یونانی: «نمی تونم شبیه بار اول بگما!»
مامور: «بگو تا هر جاش بلدی.»
یونانی: «نمی شه به جاش سه بار بگم قوری گل قرمزی؟ آقا مهر کن بره؛ شیرینی شما هم محفوظه!»
مامور: «ای لعنت بر وقت نشناسیت؛ آدم جلوی دیدگان تاریخ چنین پیشنهادی می ده؟»
یونانی: «خب پس مهر کن بریم.»
مامور: «کجا بری؟ راستشو بگو ببینم؛ می خوای مصریا رو علیه ما بشورونی؟»
یونانی: «نه والا. اونا خودشون ترجیح میدن با شما در بیفتن نه با ما.»
مامور: «چرا اون وقت؟»
یونانی: «خب آینده نگرن. دارن فکر نوادگانشون رو می کنن که به جای اینکه تو درس تاریخ مجبور باشن جنگ مصر با آپوسدولاکیس المپیاکو (بی سین) آمیستیداس پاتایاپولیس فلان بهمان رو حفظ کنن، دو کلوم بگن جنگ مصر با داریوش و خلاص!»

آخرین درخواست آقای تبعیدی

پانزدهم اردی بهشت

شش سال از تبعید شدن ناپلئون به جزیره ی سنت هلن می گذشت. در بستر بیماری افتاده بود و تا به حال در «تاریخ روی تردمیل» موردی نداشتیم که زنده از این بستر بیرون بیاید! بنابراین (!) او از نگهبان خواست کمک کند تا به آخرین خواسته هایش برسد. نگهبان از او سوال کرد چه می خواهد؟ گفت: «به این نقاش ها بگو تابلوهایی که از من کشیدن و شلوارمو تا استخون ترقوه کشیدن بالا، یا بسوزونن یا بکشن پایین!» نگهبان پرسید: «همین؟» ناپلئون گفت: «نه، صبر کن. دلم شیرینی می خواد.» چشمان نگهبان برق شیطنت آمیزی زد و رفت و با شیرینی برگشت. روی آن را با خاک قند و مغز پسته تزیین کرده بود. بناپارت تا چنگال را به شیرینی زد، نصف آن خرد شد و ریخت کف ظرف. نگهبان زد زیر خنده. ناپلئون بی خیال چنگال شد و خواست با دست شیرینی را بردارد، ولی نصف دیگرش هم خرد شد و او فقط توانست انگشتان خاک قندی اش را مک بزند. نگهبان داشت می خندید که بناپارت با آخرین رمق هایش پرسید: «این لعنتی چیه که به خورد خلایق می دید؟» نگهبان گفت: «شیرینی ناپلئونی!»

نظرات کاربران درباره کتاب تاریخ روی تردمیل

کتاب خیلی خوبیه جالبه
در 11 ساعت پیش توسط
گرچه با جهت گیری های سیاسی نویسنده مخالفم اما اطلاعات تاریخی دقیق و طنز جذاب کتاب رو نمیشه انکار کرد.
در 3 هفته پیش توسط
از طنز سیاسی خوشم نمیاد، مخصوصاً اگر طرف اصلاح طلب باشه. اما از حق نگذریم بقیه‌ی قسمت‌هاش خنده‌دار بود. مخصوصاً مقدمه‌اش.
در 3 هفته پیش توسط
عالی
در 1 ماه پیش توسط
از نظر تاریخی با یه کتاب خشک تاریخی خیلی فاصله داره و اطلاعات کمتری به آدم اضافه میشه. ولی من نمونشو خوندم و طنزش فوق العاده بود. برای همین خریدم.
در 1 ماه پیش توسط