فیدیبو نماینده قانونی ناشرمولف و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بازگشت

کتاب بازگشت
پدران، پسران و سرزمین بین آن‌ها

نسخه الکترونیک کتاب بازگشت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب بازگشت

برگزیده جایزه ادبی پولیتزر 2017 برگزیده جایزه فولیو راه‌ یافته به فهرست ده کتاب برتر نیویورک تایمز، واشنگتن پست و گودریدز کتاب تحسین شده منتقدان و خوانندگان ادبی سراسر جهان ترجمه شده به بیش از 31 زبان هشام مطر نویسنده و روزنامه‌نگار اهل لیبی است. او با انتشار نخستین رمانش «کشور مردان» به موفقیتی چشم‌گیر و منحصر بفرد دست یافت. کشور مردان بعد از انتشار در فهرست کاندیداهای جایزه ادبی من بوکر قرار گرفت و فروش بسیار خوبی داشت. «بازگشت: پدران، پسران و سرزمین بین آن‌ها» اثر دیگری از این نویسنده است. انتشار این کتاب نیز موفقیت‌های تازه‌ای برای مطر به ارمغان آورد. کتاب بازگشت روایت جست‌و‌جوهای هشام مطر است که در کورسوی نور شمعی که هر لحظه بیم خاموش شدنش می ‌رود، به دنبال یافتن هرگونه ردپایی از پدرش است. او در این گشتن‌ها پای صحبت افرادی می‌نشیند که هر یک به‌ نوعی از رژیم قذافی زخم خورده‌ و سال‌‌هایی از عمرشان را در بدترین شرایط در زندان‌‌‌های مخوف رژیم قذافی، خصوصاً زندان ابوسلیم، سپری کرده‌اند. هشام در بازگشت به کشورش، پس از ده‌‌ها سال با خانواده‌اش رو به ‌رو می‌شود و روایت زندگی پدرش را از زبان آنها می‌شنود. روایتی که دردمندی چهره وطنش را در قابی تازه نمایان می‌سازد.

ادامه...
  • ناشر ناشرمولف
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.97 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۳۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بازگشت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۲. کت وشلوار مشکی

سال ۱۹۸۰، خانواده ام در مصر زندگی می کردند. من بچه بودم و در هر فرصتی در اتاقم می نشستم و با کره جغرافیا مسافت خانه مان با مرز را حساب می کردم. هر سال قرار بود قذافی بمیرد یا مجبور شود از کشور فرار کند. هر سال، قرار بود ما به خانه برگردیم. در ۱۹۸۵، یکی دو سال بعد از خطری که از بیخ گوش زیاد گذشت، من خواستم که به مدرسه شبانه روزی در اروپا بروم. قصدم انگلستان بود. به خاطر اتفاقی که برای زیاد افتاده بود، مجبور بودم از اسم مستعار استفاده کنم. ما موسیقی باب مارلی و باب دیلن را دوست داشتیم، برای همین زیاد پیشنهاد داد اسم باب را انتخاب کنم. می خواستم وانمود کنم مسیحی هستم، پسر یک مادر مصری و پدری آمریکایی. یک سال بعد، در ۱۹۸۶، من به مدرسه شبانه روزی در انگلیس رفتم و تا دو سال با همین مشخصات در آنجا ماندم. در ابتدا، به نظر بسیار راحت آمد. حتی از اینکه وانمود کنم کس دیگری هستم، لذت می بردم.
دختری بود که از او خوشم می آمد. پوستی به رنگ عسل، شفاف و روشن داشت. چشمهای درشتی داشت که مانند چوب جلاخورده برق می زدند. کتاب خوان سیری ناپذیری بود. هر روز او را در کتابخانه با کتاب متفاوتی می دیدم. وقاری داشت که برای من اسرارآمیز بود و گرما و صمیمیتی که اطمینان داشتم از زندگی باثبات نشت می گرفت. تصور می کردم که کلماتی که از گلویش بیرون می لغزید چه صدایی داشت، اما هرگز جرئت نکردم با او هم صحبت شوم و از آنجاکه هیچ کلاسی با هم نداشتیم، هرگز صدایش را نشنیدم تا زمان مهمانی بهار. از سمت دیگر اتاق پیش آمد و در میان غافلگیری محض من، پیشنهاد داد با هم برقصیم. با چندین آهنگ رقصیدیم و بعد کنار هم به دیوار تکیه دادیم. وقتی اتوبوس ما پسرها می خواست به خانه برگردد، او من را تا آخر راهروی طولانی همراهی کرد. جیرجیرک ها لابه لای پرچین صدا می کردند و تنها نوری که می تابید از تیر چراغ برقی در دوردست بود. ایستادیم. او لب هایش را روی گونه من گذاشت و برای زمانی طولانی همان جا نگه داشت. هنوز گرمای خوشایند لب هایش را به یاد می آورم. از خوشحالی خوابم نمی برد اما صبح روز بعد، وقتی به سمت من که در صف ورودی ناهارخوری بودم، آمد، من سرد و ساکت برخورد کردم. نمی توانستم تصور کنم لب هایی را ببوسم که هرگز نام واقعی من را نگفته اند. نگاهی که در صورتش بود –یکه خورده و خیانت دیده- هنوز با من است.
آن سال گذشت و من تابستان را در خانه بودم. غذای مادر را می خوردم و نام خودم را با چند نوع مخففش، در خانه و در هر مکان عمومی دیگری می شنیدم. برای زبان عربی و هر چیز عربی دیگری دلتنگ شده بودم: حرکات و زبان بدن، شماره و کد ملی، موسیقی. زمان بازگشتم که نزدیک تر شد، کم صداتر و تودارتر شدم. والدینم هم متوجه شدند. یک بعدازظهر پدر به اتاقم آمد و به نرمی و مهربانی گفت: «امیدوارم بدانی که هر وقت بخواهی می توانی نظرت را عوض کنی» اما چون رفتن به آن مدرسه سختی و زحمت و هماهنگی بسیاری برده بود، حس کردم باید ایستادگی کنم.
وقتی به مدرسه بازگشتم یکی از دوستانم خبر ورود یک پسر تازه وارد را داد.
گفت: «عرب است. اسمش حمزه است.»
پرسیدم: «میدانی اهل کجاست؟»
«لیبی، فکر کنم، شاید هم لبنان بود؟»
رفتم اسمش را جستجو کردم. به طور قطع لیبیایی بود. پدرش برای دولت کار می کرد. شک نداشتم که اگر نام خانوادگی واقعی من را می فهمید، می شناخت. تا آن وقت دیگر پدر یکی از شناخته شده ترین رهبران مخالفان شده بود. وقتی من و حمزه همدیگر را ملاقات کردیم، دستش را به سمتم دراز کرد و گفت: «مرحبا.» طوری لبخند زد که مشخص بود بیشتر آشنا و صمیمی خواهد شد. خیلی زود دوست شدیم. سلیقه موسیقی مان شبیه بود. هر چهارشنبه که بعدازظهرها تعطیل بودیم و بیشتر پسرها به مشروب فروشی می رفتند، من و او پی یک رستوران خوب می رفتیم. یک بار به من گفت که من را مثل یک برادر دوست دارد. من هم همین را گفتم.
به ندرت راجع به لیبی حرف می زد. هشت سال می شد که کشورم را ندیده بودم. آرزو داشتم می توانستم چیزی بپرسم. یک بار، وقتی به کوهنوردی گروهی رفته بودیم، من بی حواس شروع به زمزمه یک ترانه محلی لیبیایی کردم. او آهنگ را تشخیص داد. گفتم: «دوست صمیمی برادرم لیبیایی است. یک بار ما را به یک عروسی دعوت کرد. خیلی جالب بود. همیشه نوار کاست های موسیقی می آورد. این آهنگ را می شناسی؟ مال کجاست؟ معنی شعرهایش چیست؟»
همان زمان ها بود که صاحب خانه ام شروع به دعوت از من به خانه اش کرد. او تنها کسی به غیر از مدیر مدرسه بود که هویت واقعی من را می شناخت.
او ولشی بود و شبیه به تد هیوز و مانند خود همین شاعر، عاشق ماهیگیری. همیشه بوی سیگار برگ می داد. بعضی شب ها درست بعد از خاموش شدن چراغ ها، به در می کوبید و زمزمه می کرد: «رابرت، تلفن.» من او را تا خانه اش در طبقه پایین، تعقیب می کردم؛ جایی که با زن و چهار فرزند و دو سگش زندگی می کرد. پشت میز آشپزخانه می نشستیم. برای من لیوان کوچکی شراب سرخ می ریخت و همسرش برایم یک تخم مرغ می پخت. او هرگز من را به نام واقعی ام صدا نکرد. به سادگی این شانس را به من می داد که گهگاه خود واقعی ام باشم.
آن چیز عجیب و خاص که دوستی را شبیه پناه و تکیه گاه می کند، بین من و حمزه شکل گرفته بود. وقتی سال تمام شد و ما باید به راه هایی جداگانه می رفتیم، در این فکر بودم که رابطه و اتصال ما که در مدرسه آن چنان چفت و محکم شده بود، چطور می توانست پایدار بماند. وقتی در دانشگاه کاردیف پذیرفته شد، در دل خوشحال شدم. من قرار بود به دانشگاه لندن بروم. حمزه و من، برای مراسم خداحافظی، با گروه دیگری از دانش آموزان در مشروب فروشی روستایی در همان حوالی، دیدار کردیم. شب سرزنده و پرباری بود، پر از قول و قرارها برای همیشه در ارتباط ماندنمان. بیشتر از یک بار به صورت همه شان نگاه کردم و کلمه «غیرممکن» در ذهنم طنین انداخت. چطور می توانستم این آدم ها را دوباره ببینم؟ حتی عزیزترینشان را؟ تصمیم گرفتم آنجا را ترک کنم. قبل از اینکه به سمت ایستگاه حرکت کنم، به دستشویی رفتم. حمزه به دنبالم آمد. تصویر موازیمان را در آینه، وقت دست شستن، به یاد دارم. همدیگر را در آغوش کشیدیم. گفت: «هی مرد! دلم برایت تنگ خواهد شد.» شکل گوشش را به یاد می آورم، طوری که چشم هایم رویش متمرکز شده بود. این کلمات را بی اختیار گفتم:
«حمزه، من لیبیایی هستم. اسمم حشام مطر است. من پسر جبلا مطر هستم.»
او آغوشم را رها نکرد. حس کردم بدنش سفت شد.
گفتم: «متاسفم.» اطمینان نداشتم که برای چه دلیل عذرخواهی کرده ام.
وقتی به هم نگاه کردیم اشک تمام صورتمان را پوشانده بود. همدیگر را در آغوش کشیدیم، به داخل بار برگشتیم و به نوشیدن ادامه دادیم. همه تا وقت تعطیل شدن آن مکان همان جا ماندیم. هیچ کدام از ما دو نفر کلمه ای از آنچه گذشت به بقیه نگفتیم. او هرگز مرا حشام صدا نکرد.
او اصرار کرد، به جان پدرش قسم داد که کرایه تاکسی من را تا لندن بپردازد. اواسط راه مجبور شدم از راننده بخواهم ماشین را کنار بزند. کنار راه، بالا آوردم.
سال ها بعد، وقتی با دایانا از کنار جاده ماریلبون پیاده بالا می رفتیم، او را دیدم که از روبرو می آمد. به وضوح اول او مرا دید، چون همان لبخند قدیمی روی صورتش نقش بسته بود. دست دادیم و یکدیگر را در آغوش کشیدیم. او را به دایانا معرفی کردم و او همان شرمساری غرورآمیزی را نشان داد که دوستان صمیمی بار اول با دیدن معشوقه های دوستانشان حس می کنند. توی جیب هایمان دنبال تکه ای کاغذ گشتیم. شماره همدیگر را یادداشت کردیم اما با این وجود، اطمینان داشتم هر دویمان میدانیم که هیچ کدام هرگز تماسی نخواهیم گرفت.
***
هنوز هم به طور کامل اطمینان ندارم که چرا منِ پانزده ساله که در میان خانواده ای دوست داشتنی و بدون محدودیت زندگی می کردم، باید مصر را، اسب ها را، دریای سرخ و مدیترانه را، دوستانش را، طوفان را –سگ ژرمن شپردی که با دست خودم به او غذا می دادم (و هر چیزی بود به جز طوفانی)- و شاید مهم ترینشان، نامش را ترک کند و سه هزار و پانصد کیلومتر به شمال پرواز کند تا در یک خانه سنگی سرد و بزرگ با چهل پسر انگلیسی زندگی کند؛ وسط زمین های خیس و آسمانی که به ندرت آفتابی می شد، جایی که من رابرت و فقط گاهی باب بودم.
پنج سال قبل ترش عاشق آن چشم انداز شده بودم، وقتی ده سالم بود. ما به لندن سفر کرده بودیم و همان وقت شنیدیم که یکی از پسرعموها به یک مدرسه در سامرست –یا دورست و شاید هم دوون بود؟ منتقل شده است. ما تصمیم گرفتیم با قطار غربی پدینگتون برویم. ایستگاه را به یاد می آورم و آن طور که چمدان در آنجا، دور از تراکم پایتخت، سبک تر به نظر می آمد، انگار که جاذبه زمین در پایتخت قوی تر باشد. تماشای مناظر بیرون از پنجره، غیرممکن بود. پرچین های سبز و ضخیم حالا نزدیک تر آمده و بعد محو شده بودند. آب در رودها جاری بود، یا روی برگ درختان می چکید و هوا را تیز و تازه و مرطوب می کرد. وقتی از قطار پیاده شدیم، با ماشین از مسیری رفتیم که هر دو سمتش پرچین هایی پر گل های رز بود. هر چه جلوتر رفتیم، راه باریک تر و عمیق تر شد، انگاری که زمین ما را به درون می کشید. نور هیچ تغییری نمی کرد. دگرگونی فقط در ابرها بود که با ضخامت زیادی در هم تنیده بودند، شکمشان روشن تر بود و لبه هایشان تیره تر. تمامی این چیزها، این حس و گمان را به من داد که حالا می بینم برای یک پسربچه ده ساله بسیار عجیب بوده. اینکه اگر چیزی را اینجا بگذارم که ارزش شخصی برای من دارد و شاید برای دیگران بی ارزش باشد، هر چند آسیب پذیر، از جایش تکان نخواهد خورد. می توانم برگردم و هم آنجایی که گذاشتمش، پیدایش کنم.

تا اکتبر، که من عزم کرده بودم روی تدریس در نیویورک متمرکز باشم، تمام زندان های سیاسی، همه اتاقک های مخفی زیرزمینی، به دست انقلابیون فروریخت و درهم شکست. سلول ها باز شدند، زندانیان داخلشان آزاد و شمارش شدند اما هیچ کدام آن ها پدر نبود. برای اولین بار، واقعیت گریزناپذیر شده بود. واضح بود که یا تیرباران شده یا حلق آویز یا از گرسنگی مرده یا تا حد مرگ شکنجه شده. هیچ کس نمی دانست چه زمان؛ کسانی هم که می دانستند یا مرده بودند یا فرار کرده بودند یا آن قدر ترسیده بودند که حرفی نمی زدند. یعنی در طول همان شش سال حبسش بوده؟ زمانی که نامه هایشان دیگر نیامد؟ یعنی زمان آن قتل عام بوده؟ در همان سال وقتی که ۱۲۷۰ نفر را یکجا تیرباران کردند؟ یا در انفرادی مرده بود؟ شاید مابین ساله های هفتم یا هشتم یا نهم؟ یا در سال بیست و یکم، وقتی که انقلاب شد؟ شاید در طول زمانی که مصاحبه های زیادی که علیه دیکتاتوری می کردم اتفاق افتاد؟ شاید همان طور که زیاد با وجود آزاد شدن همه زندانیان باور داشت، پدر اصلا نمرده بود. شاید، آن طور که زیاد امید داشت، به خاطر یک مشکل یا نقصان – فراموشی، از دست دادن قدرت تکلم یا بینایی یا شنوایی- نمی تواند خانه را پیدا کند؛ مانند گلاسستر در شاه لیر، سرگردان شده است. ادگار به پدر نابینایش که مصمم بود جان خود را بگیرد گفت: «دستت را به من بده: اکنون تو پاهایی داری/که بر نوک تیزترین لبه ایستاده است.» جمله هایی که تمام این بیست وپنج سال در من نفس کشیده اند.
حتما این داستان زندانی فراموشی گرفته بود که زیاد را به زنده بودن پدر امیدوار نگه داشته بود. چند روز بعد از اینکه به نیویورک رسیدم، زیاد زنگ زد و از من پرسید که آیا کسی را می شناسم که بتواند تصویری از چهره احتمالی حال حاضر پدر بسازد تا ما بتوانیم روی اینترنت و در سراسر کشور پخش کنیم؟ می گفت: «شاید کسی بشناسدش.» من با یک نقاش دادگاه در کانادا صحبت کردم. او از من تمام عکس های موجود پدر، خانواده اش و پدربزرگم را خواست. بعد از اینکه عکس ها به دستش رسید، با من تماس گرفت و سوالاتی راجع به وضعیت پدرم در زندان پرسید: غذایی که می خورده، احتمال شکنجه یا بیماری؟ ده روز بعد، نقاشی به دستم رسید. نقاش بی رحمانه گونه ها را آویزان کشیده بود، چشم ها را گود انداخته بود و یک جای زخم محوِ روی پیشانی را اغراق آمیز نقاشی کرده بود. بدترین چیز نقاشی، باورپذیر بودن آن بود. من را در مورد هر تغییر احتمالی دیگر به فکر واداشت. به عنوان مثال، چه بر سر دندان هایش آمده؟ دندان هایی که با نظارت و معاینه مرتب دکتر مازولنی در رم همیشه تیز و مرتب و سالم بودند. دندانپزشک ایتالیایی همیشه در پاسخ به سکوت مغرورانه ما می گفت: «باید قدردان لیبی و مواد معدنی آن باشید که چنین دندان های شگفت انگیزی دارید» به سر آن زبان که روش مخصوص به خود را برای ادای اسم من داشت، چه آمده؛ آن گلو با صدای رسا و تمام اجزای آن دالان پر پژواک. یا سرش-حفره ها و سوراخ های بینی اش، وزن استخوان هایش و گوشت و مغزش- که آن طور طنین آرام صدایش را دگرگون می کرد؟ این صدای جدید و پیرتر چطور بود؟ هرگز پرتره را برای زیاد نفرستادم و او هم دیگر خبرش را نگرفت. دفعه بعدی که با هم بودیم آن را نشانش دادم. لحظه ای نگاهش کرد و گفت: «دقیق نیست.» حرفش را تصدیق کردم و عکس را به داخل پاکتش برگرداندم. اضافه کرد: «به مادر نشانش نده.»
در آن بعدازظهر سرد اکتبر در نیویورک، شک من، هم به توانایی بازگشت به لیبی و هم به تصمیمم برای نرفتن به آنجا، شروع شد. وارد آپارتمانمان در محله بالای وست ساید شدم و به دایانا راجع به ایده «معصومانه ام» که حین پیاده روی در ذهنم شکل گرفته بود، چیزی نگفتم. شام خوردیم. من بشقاب ها را جمع کردم و به آرامی ظرف ها را شستم. بعد از آن، به موسیقی گوش دادیم و سپس در خیابان های تاریک قدمی زدیم. آن شب به سختی خوابم برد. متوجه شدم که هرگز به لیبی باز نگشتن، به معنی هرگز دوباره به آن فکر نکردن بود که تنها من را به شکل دیگری از مقاومت هدایت می کرد و من از هر مقاومتی بیزار شده بودم.
سپیده دم خانه را ترک کردم. از بی قیدی و بی تفاوتی نیویورک خوشحال بودم. حسم به منهتن همیشه مانند حس یک کودک یتیم به مادری بود که او را روی پله های مسجدی رها کرده باشد: برای من هیچ معنایی نداشت و درعین حال همه چیز بود. در زمان های افسردگی، امکان این که راهی برای خروج از تبعید پیدا خواهم کرد را، یادآور می شد. پاهایم سنگین بودند. فهمیدم که چه مسن شده ام اما پسرانگی ام هنوز ادامه داشت، انگار که بخشی از وجود من از لحظه ای که از لیبی خارج شدم، دیگر رشد نکرده بود؛ مانند تصویری بودم که دیوید مالوف از اوید، شاعر رومی، در تبعیدش، رسم کرده بود. مستقیم به سمت دفترم در دانشگاه رفتم. می خواستم خودم را در کار غرق کنم. سعی کردم به سخنرانی بعدازظهرم درباره محاکمه کافکا فکر کنم؛ درباره مهربانی کا نسبت به دو مردی که برای اعدامش آمده بودند؛ به تسلیم تاریک و قهرمانانه اش؛ به کلماتی که به خودش گفت: «تنها کاری که حالا می توانم بکنم این است که ذهنم را آرام و تحلیل گر نگه دارم» این کشف آموزنده و با تاسف بسیار گفت: «همیشه می خواستم جهان را با بیست دست بقاپم...» به خودم گفتم خوب است که سخنرانی هایم را دارم که به آن ها فکر کنم. در پیاده رو به یک پنجره کوچک بلیت فروشی برخوردم. پشتش اتاقی بود که برای ایستادن یک مرد کوتاه بود و برای نشستنش کم عرض. یک جعبه خاکستری عمیق در زمین. نمی دانستم برای چه چیزی آنجا ساخته شده است. بدون اینکه بفهمم چطور، خودم را روی زانو در حال نگاه کردن به درون جعبه یافتم. هر چه تلاش کردم نتوانستم هیچ دریچه یا لوله ای که به بیرون راه داشته باشد پیدا کنم. ناگهان به سراغم آمد. چنان گریستم که صدای گریه خودم را می شنیدم.

نظرات کاربران درباره کتاب بازگشت

فک کنم یه عده ای هستن که فقط میان توی فیدیبو و نظر های منفی و دیسلایک بزارن. من این کتاب رو نخوندم ولی می‌خوام بخرم. کامنت ها همه میگن خوبه ولی همشون کلی دیسلایک خوردن. اگه کسی فکر می‌کنه که این کتاب بده و یا ترجمه مشکل داره، چرا نمیاد کامنت بزاره که مثلاً فلان جاش مشکل داره؟
در 7 ماه پیش توسط محمد
خوندن تاریخ کشورهای دیکتاتور زده هیچ وقت خالی از لطف نیست.
در 8 ماه پیش توسط مصطفا بلند قامت
کتابی بسیار دلپذیر که متاسفانه به دلیل اشکالاتی که داره خواندنش سخت میشه. یکی دیگه از دوستان هم این مورد رو مطرح کردن. این کتاب به شدت مشکل جا به جا بودن حروف ربط، ساختار جمله و اشتباهات تایپی و حتی اشتباه املایی داره. من به بخش پشتیبانی پیام دادم، اما پاسخ این بود اسکرین شات بفرستید تا رسیدگی بشه. وقتی این قدر موارد زیاده، چنین درخواستی اجرایی نیست. این دومین کتابیه که در این هفته خوندم و این مشکل رو داشته. به نظر میاد در کتاب‌های جدید یک روندی تغییر کرده. در کتاب‌های قدیمی‌تر این میزان اشتباه دیده نمی‌شد.
در 6 ماه پیش توسط صفورا زواران حسینی
فیدیبو جونم دوست دارم 💋❤ مرسی که تو این شرایط اقتصادی افتضاح کتابای رایگان میذاری برامون
در 5 ماه پیش توسط سحر گلفشان
چرا بیشتر کتاباتون نیاز به ویرایش دارند بخصوص این کتاب که هم نیاز به ویرایش املایی و هم دستوری داره و ماشالله هم کلی کلمات جا افتاده داره که خواننده باید جملات را مرتب کنه و سوالم اینه آیا نسخه ی کاغذی هم بدین منواله یا اون ایشالله بدون اشکاله 😔🙏
در 7 ماه پیش توسط lei...l17
مرسی فیدیبوووووو ، منتظر این کتاب بودم همش. نمونه‌اش که خیلی خوب بود
در 8 ماه پیش توسط asa...b79
امروز این کتاب رو رایگان دریافت کردم تو لیست کتاب هایی بود که میخواستم بخرم ممنونم که به رایگان قرار دادید برای امروز هنوز نخوندم اما از نظرات و نمونه کتاب مطمئنم که باید کتاب خوبی باشه
در 5 ماه پیش توسط sadafiii
سلام لطفا باز هم رمان های رایگان ڀرای استفاده قرار بدین، متشکرم
در 5 ماه پیش توسط فرشید فرهمندنیا
از این نویسنده در کشور مردان رو خوندم و تاثیرگذار بود این هم حتما خوبه
در 8 ماه پیش توسط mah parin
کتاب عالی بود، به همه کسانی که علاقه مند به خواندن تاریخ لیبی از ابتدا تا تاریخ معاصر هستند، پیشنهاد می کنم. فقط مقداری ایرادات نگارشی و تایپی داشت که امیدوارم اصلاح شود.
در 6 ماه پیش توسط روجا کیان پور