فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پرسیدن و جنگیدن

کتاب پرسیدن و جنگیدن
گفت‌وگو با دکتر منوچهر آشتیانی دربارۀ تاریخ معاصر و علوم انسانی در ایران

نسخه الکترونیک کتاب پرسیدن و جنگیدن به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۳,۶۸۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب پرسیدن و جنگیدن

منوچهر آشتیانی استاد پیشکسوت علوم اجتماعی و مؤلف آثاری در فلسفه‌ی آلمانی است. او فلسفه و جامعه‌شناسی را نزد استادانی چون آلفرد وبر، هانس گئورگ گادامر، کارل لوویت، دیتر هنریش و ارنست توپیچ گذرانده است. آشتیانی که خواهرزاده‌ی نیما یوشیج و نواده‌ی آیت‌الله میرزای آشتیانی است، علاوه بر پیشینه‌ی تاریخی خانواده‌های پدری و مادری، خاطرات سیاسی فعالیت خود در حزب توده، انشعاب خلیل ملکی، نهضت نفت و کودتای ۲۸ مرداد، کنفدراسیون اروپایی دانشجویان ایرانی و جنبش دانشجویی آلمان را بازگو کرده که با خاطرات علمی تحصیل در دانشسرای عالی تهران، انستیتو جامعه‌شناسی پاریس و دانشگاه هایدلبرگ آلمان، تدریس در دانشگاه‌های ایران و همچنین روایتی از مواجهه با فیلسوفانی چون ژرژ گورویچ، مارتین هایدگر و گئورگ لوکاچ در هم آمیخته است. خاطرات دکتر آشتیانی در طول پنج سال گفت‌وگو با رضا نساجی، پژوهشگر تاریخ و علوم اجتماعی، تدوین شده و مرحله‌ی نخست از پروژه‌ی تدوین «تاریخ شفاهی دانشگاه ایران» خواهد بود که عمدتاً بر روی تاریخ علوم انسانی تمرکز دارد.

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 7.06 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۲۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب پرسیدن و جنگیدن

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیش درآمدی به خاطرات

تنها «خاطره» است که می ماند.
نگاشتن یادداشتی بر تک نگاری خاطره شناسانه دوست محترم آقای نساجی بر خاطرات این جانب، ناچار به استقبال ابهامات آن رفتن است: خاطرات، از طریق تنظیم و گزارشِ یادها، گذشته و فواصل و عمق زمان را به احساس و آگاهی ما می رسانند،(۱) و چون از تقابل بین گذشته و آینده حاصل می شوند، همواره سمتی به سوی آینده دارند. بنابراین چون واقعیات نهفته پشت خاطرات، من حیثِ وجود تاریخی آنها، زمان دارند، پس باید از بار اسارت خاطره ها بگریزیم و از سایه افکنی گذشته بر حال و معاصرتِ خاطرات جلوگیری کنیم، تا از هجوم مرض آلود گذشته ها رهایی یابیم و در امان بمانیم.(۲) اما از سوی دیگر، چون خاطرات دارای هستی مندی (دازاین) مستقل نیستند، بل بیش و پیش از هرچیز چونان تاریخ تجارب اند،(۳) پس ما را از گذشته به سوی آینده می کشانند و درحقیقت اساس این خاطرات از تقابل فضای این تجارب با افق انتظارات و توقعات ما حاصل می گردد.(۴)
حال اگر ضرورت تاریخی استمرار وجود یک فرد و یا یک ملت بر آن حکم کند که این جهت گیریِ کلیِ زمانمندِ تاریخی حفظ شود، در این صورت لازم است:
نخست، خاطرات به روایت درآیند و تاریخی و عینی شوند و لذا با تاریخ ممزوج گردند.(۵)
دوم، برعکس، همچون روایت هایی هستند که بعد از ما گفته می شوند تا بتوانند از طریق شناسندگان آینده به مفهوم هایی ثانوی بدل گردند.(۶)
درواقع، تمادی حیات همین یادها در چارچوب خاطرات یک ملت و انسجام آنها در زندگانی فرهنگی یک جامعه تسری حافظه تاریخی یک جمع را حفظ می کند.(۷)
اکنون بر مبنای این توضیحات است که این خاطرات با آقای نساجی و خوانندگان اثر او در میان گذاشته می شود.
از زمانی که فرهنگ معنوی ملت ایران به من فهماند «که از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم» و از زمانی که حزب توده ــ با تمام نارسایی های آن ــ به من آموخت که می گوییم «ما، میهن و مقصد ما حزب است، و می گوییم ما، حزب و مقصد ما میهن»، و آنگاه که در آلمان (میهن دوم من) استادانم به من فهماندند که چرا در سرود ملی آلمان این نوا طنین انداخته است که «آلمان، آلمان فوق همه چیز»، یعنی برای منِ آلمانی فوقِ تمامِ مصالحِ شخصیِ من، آن گاه متوجه شدم که منِ خاطره گو و آقای نساجیِ خاطره نویس، تنها راوی چیزی هستیم که «می گویم و بعد از من گویند به دوران ها».
پس صحبت بر سر منوچهر آشتیانی نیست، بلکه سخن بر سر یکی از امواج طوفان زده دریای پرآشوبی است که می گوید: «در این دریا: در گذر از خویشتن پیوسته می کاهم، چون که در این بحر طوفان زا، آنچه می یابم نمی خواهم، و آنچه می جویم نمی یابم»(۸).
***
نگارش درآمدی بر مجموعه خاطراتی که به خاطرِ خودِ درآمدنگار راه یافته است، با بیش از دو سه اشکال روبه روست: درآمدنگار به هیچ وجه نمی تواند ادعا کند که از بیرون و یا از دور و بالا به خاطرات خود نگریسته است، مگر آنکه عمداً واقعیت را کتمان کند و یا مانند مورخی باشد که درباره تاریخ معاصر خویش نگارشی انجام می دهد، ولی مدعی آن است که خود او هنگام نگارش در این تاریخ قرار نداشته! برعکس، می دانیم در هر یک از این موقعیت ها خاطره نگار صادق با تمام هستی خود در بیان خاطرات خویش ادغام یافته و آنچه شرح می دهد با تعبیرها و تفسیرهای جانب دارانه و با «خودتفسیری» توام است.
اکنون اگر شرح دهنده خاطراتی در درون وقایع ایستاده و «درون را می نگرد و حال را»، در این صورت شاید متوقع آن است که با قطع پیوند و رابطه با بسیاری از وقایع اجتماعی و تاریخی ایام گذشته و اطراف او به مرجعیتی بی طرفانه دست یافته باشد. اما در همین موضع گیری نیز هنگام شرح خاطراتی بین «خاطره (یاد)، روایت و گزارش» فرق های عمده ای وجود دارد. ساده ترین عنصر تشکیل دهنده خاطرات شرحِ خودِ واقعه (annal) است که اینجا باید از کشیده شدن به بیان وقایع پیش پاافتاده (banal) پرهیز کرد و دانست که «آنالیته، بانالیته نیست!».
برای همین هم هرچند نگارنده مایل بوده است که «خبر و روایتِ» خاطرات خود را تا حد «گزارش» (معمول در تاریخ) شرح دهد؛ یعنی «خاطره» را به مثابه روایتی درونی که بیشتر به گونه ذهنی (سوبژکتیو) در «یاد»ها نمودار می گردد، به شکل عینیت یافته آن، یعنی به گزارش، تبدیل کند، ولی سَیلان عواطف و احساسات نهفته در این خاطرات چه بسا ضمن مصاحبه با آقای نساجی، گزارش را از مجرای تاریخی آن بیرون رانده و به گورستان خاطرات و یادها فرستاده است!
حال هرگاه از تمام شروح بسیار شکسته و ناقصی که درباره اینجا و اکنون (به لاتین: hic et nunc) خاطرات داده شد، بگذریم، به طور حتم مسئله اصلی تمام این گونه خاطرات برابر ما تمام قد ایستاده و آن درک «دوران تاریخی و زمان وقوع» این خاطرات است! این «هستی و زمان» از دیدگاه جامعه شناسانه تاریخی به ما نشان می دهد که چه عناصر و بخش هایی از این خاطرات دیگر به کلی مرده و از یادها رفته اند، کدام یک از آن عناصر وقایع کماکان زنده مانده و گاهی در قد و قیافه این و یا آن واقعه و یا حتی این و آن فرد زنده به حیات خود ادامه می دهند، و سرانجام آنکه کدام یک از آنها به دامان آرمان شناسی (ایدئولوژی)ها گریخته اند و یا به مامن ناامن تر ناکجاآبادگرایی و هزاره گرایی پناه برده و هنوز در انتظار آن اند که «او ـ توپی» ها در آینده «اُی ـ توپی» یعنی «برآورده» شوند؟!
هرچند نگارنده کوشیده است تا علی رغم وجود بریدگی هایی که در حافظه تاریخی ما ایرانیان پدید آمده و درنتیجه اذهان ما فرزندِ لحظات تاریخی گردیده است، خود را از این «فراموشی وجود» برهاند، ولی در هر حال چون این خاطرات طولانی نگارنده گاه با انتظارات و توقعات طولانی تری ممزوج شده اند، و چون بسیاری از این انتظارات تاکنون برآورده نگردیده اند، لذا این خاطرات در مواردی حالت پرتاب شدن به جلو و فرار به سوی آینده ای را دارند شاید آن انتظارات برآورده شوند!
بنابراین خاطرات نگارنده (مانند خاطرات اهل ایمان) همواره با نهفتگی و مجاز توام است. آیا خود این پنهان ماندگی که در تلو خاطرات نهفته و ناگفته مانده است، ویژگی واقعی حافظه تاریخی امثال نگارنده را در برهه تاریخی سخت پرآشوب ایام پنجاه سال قبل از اعلان جمهوریت نشان نمی دهد؟ بنابراین چقدر از این خاطرات دارای پشتوانه درون ماندگاری اند؟ آیا چنین نیست که نه تنها بسیاری از کارگزاران و به اصطلاح قهرمانانِ آن تحولات مهم دیگر در بین ما نیستند، بلکه بسیاری از خود آن وقایع عظیم (مانند ملی شدن صنعت نفت، نهضت ملی ایران و قیام استقلال طلبانه ملت ایران) دیگر آن توانمندی بنیان ساز خود را از دست داده و دانسته یا نادانسته مفقود مانده اند؟ آیا برای کسانی که نه تنها از «ملی بودن» بلکه اساساً از «ایرانی بودن» درک درستی ندارند، و یا برای آن کسان که گرفتار خصومت ارثی (پانزده هزار ساله) سرمایه داری جهانی علیه سوسیالیسم و مارکسیسم اند، شرح خاطراتی راجع به جبهه ملی و «حزب منحله ضاله! توده» چه معنا و مفهومی دارد؟!
حال، هرگاه تمام این بحث ها را کنار بگذاریم و از دیدگاه مناظر و مرایایی (پانورامایی) مرتفع تری به این خاطرات ــ و به تمام خاطرات دیگران که به تازگی مُد شده است ــ بنگریم، آنچه ملاحظه می کنیم می تواند به شکل زیر باشد: در آسمان وسیع فضایی که نگارنده از قطعه کوچک زمین آن نقل خاطره می کند، طی دو هزار و پانصد سال مکتوب و مدون آن ــ هرگاه از پنج یا هفت هزار سال بنیادریزی اکولوژیکی و اکوسیستمی، آنتروپولوژیکی و اتنیکی (قومی) تکوین یافتن قومیت و ملیت ایرانی بگذریم ــ با شهاب هایی روبه رو می شویم که هیچ ایرانی ای نمی تواند ذهن و خاطر خود را از تاثیر آنها دور سازد:
نخست، «وجه تولید محقر آسیایی» (تز مارکس و دیگران) که در پی آمدِ آن، جامعه تاریخی ایران طی این اعصار متمادی نتوانسته است به درستی و از درون خود «نظام مند، عقل مند، قانون مند و علم مند» شوند و این خلا راه را برای سلطه دسپوتیسم و دیکتاتوری باز گذاشته است؛
دوم، وجودِ «دسپوتیسم عرفی و شرعی ایرانی» (تز دسپوتیسم شرقی ویتفوگل) در تمام ادوار تاریخی ایران و درنتیجه ابقا و استمرار دسپوتیسم (حکومت خودسر فعّال مایشاء)، کاریسماتیسم (سرورسالاری، رهبرپرستی) به صورت های مونارشیسم و اشکال مشابه آن با محوریت شاه و روحانی قبل و بعد از اسلام در ایران (به استثنای دوسه دوره کوتاه)؛
سوم، طرح و بیان دو هزار و پانصد ساله سه شعار اصلی «استقلال، آزادی ها و عدالت های اجتماعی» که بعد از حمله اعراب تاکنون تنها اصل اول این شعار آن هم در کوتاه مدت (سامانیان، صفویه و جمهوری کنونی) تحقق یافته و از انجام آن دو اصل دیگر، یعنی آزادی ها و عدالت های اجتماعی طی این دو هزار و پانصد سال خبری نیست! مسئله مهم این است که در ایران (و در هر کشور دیگری مانند ایران) در اثر بروز مصیبت ها، فجایع و نابسامانی های بیرونی و درونی چون احراز استقلال همواره با مشقات گوناگون توام بوده، لذا به ناچار تامین آن متاسفانه به بهای تضعیف خواسته و ناخواسته آزادی ها و عدالت های اجتماعی حاصل آمده است!
چهارم، جدایی زمان دار و مصیبت بار بین ساختارهای معنوی (فکری) و مادی، بین فکر و هستی اجتماعی و تاریخی طی تمام ادوار تاریخی ایران و لذا دور ماندن روشن فکران از توده ها؛
پنجم، عدم استقرار و تمادی پایداری «عقل گرایی، انتقادگرایی و انسان گرایی» (راسیونالیسم، کریتیسیسم و اومانیسم) در تمام ادوار تاریخ ایران، و لذا استیلای پنهان و آشکار عقل ستیزی، ناحق گرایی، دروغ و خدعه، تملق گویی و انواع خرافه های عرفی و دینی؛
ششم، سرکوب اکثر نزدیک به تمام نهضت های آزادی خواهانه ــ از مزدکیه تا نهضت ملی ــ طی تمام ادوار تاریخ ایران (هرگاه از چهار قرن «رنسانس ایرانی اسلامی» بگذریم!)؛
هفتم، حاکمیت مطلق شاه یا مذهب و یا مشارکت و همکاری آشکار و پنهان این دو، هم قبل از اسلام و هم بعد از اسلام! یعنی در هیچ دوره ای از تاریخ ایران، رسماً و قانوناً از حکومت ولایت عقل و علم اثری نبوده است.
با این مقدمات، نگارنده به همراه نشان دادن این صحنه وسیع و غم انگیز مناظر و مرایایی (پانورامایی) از تاریخ ایران، دو تذکر را بدرقه این توضیحات می سازد: نخست اینکه، در وقوع هیچ یک از این وقایع (مگر در مواردی استثنایی و مشخص) صحبت بر سر خطای سهو یا عمد نیست و برعکسِ تصورات نادرست ضدانقلاب و اپوزیسیون و جناح های پوزیسیون، اعم از اصولگرا و اصلاح طلب، سخن درباره کل «سیستم نابسامان و معیوب» که طی دو هزار و پانصد سال بعد از آن تنها توانسته است ــ علی رغم وجود این همه بزرگان اهل علم و ادب در ایران ــ ناقص الخلقه های معیوبی مانند دسپوتیسم و کاریسماتیسم به دامان مادر میهن ما بیندازد؛ دوم اینکه، این نظاره به خوبی نشان می دهد که شرح خاطرات من و صدها مانند من تا چه اندازه خصوصی، فرعی و کم اهمیت است.
حال پیش از آنکه نگارنده این درآمد را با دو توضیح حاشیه ای ولی زیبا مشایعت کند، لازم می بیند از زحمات دوست محترم آقای نساجی برای تنظیم این خاطرات تشکر کند و شعر حافظ عزیز را بدرقه زحمات ایشان سازد که: «ما به آن منصب عالی نتوانیم رسید | هم مگر لطف شما پیش نهد گامی چند».
اما توضیح نخست را نگارنده از پایان یکی از آثار خود (ماکس وبر و جامعه شناسی شناخت) برگرفته که در آنجا گفته است:
وقتی ملتی با بار سنگین تاریخ درهم وبرهم و نامکشوف مانده گذشته خود در سبکی اکنون حیات اجتماعی درون پوک و سطحی شده خویش وارد می شود و می اندیشد، معمولاً در تفسیر وجود تاریخیت یافته خود به اسطوره های غیرعقلانی و گم کرده معنی ای پناه می برد که در اعماق وجدان ناخودآگاه تاریخی او نهفته اند و او به رمز و راز آنها آگاه نیست. وقتی گذشته ای که آگاهانه معاصرت نیافته است و خاطراتی که از آینده ای نامعلوم برگشت داده شده و به درستی در افق درک موقعیت کنونی منعکس نگردیده اند، درون مایه تفسیر تاریخی خودشناسی فرایند اندیشه را نزد ملتی تشکیل دهند، آنچه چونان فرایند پاسخ معرفت شناسانه ای برای آن ملت باقی می ماند، یا تصور ناکجاآبادهای غربت آلود (اتوپی های نوستالژیک) و یا اندیشه آرمان شناسی (ایدئولوژی) های حسرت انگیز و انتظار برانگیز است!
توضیح دوم را به بیان یاکوب بورکهارت(۹) اختصاص داده ام که در بخش نخست مقدمه کتاب تاملاتی درباره تاریخ جهان با عنوان «تکلیف ما»(۱۰)، از ژرفای اومانیسم خود چنین می نویسد:
روان آدمی باید یاد مراحل گذر خویشتن را در طول اعصاری که بر جهان گذشته در خود مستحیل گرداند و ازآنِ خویش کند. آنچه روزگاری غم و شادی بود، باید در حیات فردی، به دانش و آگاهی مبدل شود. به این سبب است که گفته معروف «Historia vitae magistra» (تاریخ راهنمای زندگی است) معنایی بالاتر و در عین حال خاشعانه تر پیدا می کند. آنچه ما می جوییم این است که تجربه (تا ابد) به ما فرزانگی بیش تر بدهد، نه اینکه (برای دفعه بعد) ما را زرنگ تر کند.(۱۱)

منوچهر آشتیانی
۱۵ دی ۱۳۹۳

درآمد

آن کس که تاریخ را پژوهش می کند، همان کسی است که تاریخ را می سازد.(۱۲)
ــ ویلهلم دیلتای

سرشت و سرنوشت معتقدان و مبارزان آرمان عدالت با آرامش و آسایش گره نخورده است. چنانچه کارل مارکس(۱۳) پس از اخذ مدرک دکترای فلسفه از دانشگاه ینا در آوریل ۱۸۴۱ هیچ گاه فرصت تدریس در دانشگاه های آلمان را نیافت. او که امیدوار بود توسط برونو بائر(۱۴) در دانشکده فلسفه دانشگاه بن مشغول به کار تدریس شود، با مشاهده فشارهایی که از جانب استادان محافظه کار دانشکده الهیات دانشگاه بن به دلیل عقاید ضد مذهبی بائر وارد می شد و سرانجام استعفایش را در بهار ۱۸۴۲ در پی داشت، در همان سال ۱۸۴۱ و کمی زودتر از او، عطای تدریس در دانشگاه را به لقایش بخشید و به روزنامه نگاری مشغول شد. این سرنوشت البته شامل حال دیگر چهره های هگلی چپ(۱۵) به رهبری بائر هم می شد که به جهت محرومیت از فضای رسمی دانشگاه های آلمان در مجموعه ای با عنوان «باشگاه دکترها» جمع می شوند و به بحث و تبادل نظر می پرداختند؛ چنانچه سیاست های ارتجاعی حکومت پروس، لودویگ فویرباخ(۱۶) را هم در سال ۱۸۳۲ از کرسی دانشگاهی خود محروم کرد و در سال ۱۳۸۶ نیز به او اجازه نداد که به دانشگاه برگردد.
این سرنوشت به هگلی های چپ منحصر نشد و به جز کسی چون آرنولد روگه(۱۷) که بعدها از حامیان سیاست حاکمه بیسمارک شد، شامل هریک از استادان و اندیشمندانی هم می شد که معترض به انحای ارتجاعِ مخلّ آرامش دانشگاه ها بودند. برخلاف کسانی چون «سوسیالیست های صاحب کرسی» به رهبری گوستاو شمولر(۱۸) که به صرف تشویق دولت به اصلاحات بسنده می کردند و به تایید ارتجاع دولت پروس تن داده بودند، معترضان، خاصه سوسیالیست های وامدار مارکس مثل ورنر زُمبارت(۱۹)، به دانشگاه های دورافتاده تبعید شدند یا چون روبرت میشلز(۲۰) از هرگونه مقام دانشگاهی محروم گشته، از آلمان مهاجرت کردند. برخلاف تصور متعارف، تصفیه های دانشگاهی آلمان مختص دوران رایش سوم نبود بلکه در دوران امپراتوری خاندان هوهِنزولِرن(۲۱) هم، هم اقلیت انقلابی و هم اقلیت یهودی تنها در حاشیه دانشگاه ها تحمل می شدند و اندیشمندانی چون گئورگ زیمل(۲۲) راهی به فضای رسمی آکادمیک نداشتند. مارکس هم که اصلیتی یهودی داشت اما به لطف گرویدن پدرش به آیین پروتستان قابل تحمل شده بود، آن قدر شورشی بود که همان سطور نخست فهرست اتهاماتش برای اخراج ها و تبعیدهای متمادی کفایت کند و کار محاکمه به استناد به ماده منع یهودیت نکشد.
بدین ترتیب مارکس در ادوار بعدی در مدت اقامت در فرانسه، بلژیک و بریتانیا نیز هیچ گاه شغل رسمی نداشت و کار پاره وقت در راه آهن بریتانیا هم دیری نپایید، تا مارکس به معنای واقعی کلمه یک انقلابی آواره باشد که تمام هستی خود را وقف مبارزه برای توده های محروم کرده است. مردی که دختر و همسرش را به علت تنگ دستی در عرض دو سال از دست داد و در سال سوم خودش در نهایت رنج جان سپرد، در حالی که امیدش را به مبارزه برای دیگران از دست نمی داد و با همین هدف در اواخر عمر حتی به یادگیری زبان های دیگری روی آورده بود تا بتواند با توده های عظیم تری از رنج دیدگان جهان هم نوا شود.
پس از مارکس هم کم نبودند کسانی از اندیشمندان دانشگاهی که به دستاوردهای مادی آنچه آموخته اند پشت پا بزنند و برای اهدافی فراتر از اهداف خود مبارزه کنند، از جمله رزا لوکزامبورگ(۲۳) که پس از اخذ دکترای اقتصاد سیاسی از دانشگاه زوریخ در سال ۱۸۹۸ یکسره به فعالیت های انقلابی روی آورد و نهایتاً در این مسیر جان باخت. یا آنتونیو گرامشی(۲۴) فیلسوف مارکسیستی که به بیست سال زندان محکوم شد و سرانجام بر اثر رنج دوران زندان در چهل وشش سالگی درگذشت و نیز رودولف هیلفردینگ(۲۵) اقتصاددان نئومارکسیست که قربانی نازی ها شد.
در کنار این نخبگان مبارز دانشگاهی، انقلابیون بسیاری از اقشار مختلف دانشجویان، کارگران، دهقانان و... پرچم مبارزه با بی عدالتی را ذیل اندیشه های سوسیالیستی و به خصوص مارکسیستی برافراشته اند که سرنوشت آنها عمدتاً رنج و ناکامی بوده است. مگر آنان که انقلاب خود را به پیروزی رساندند و از قدرت سهم بردند، یا آنان که تکیه به قدرت بیگانه ای دادند که چون مدعی عدالت بود، سیاست های داخلی اش برابرانه تلقی می شد و سیاست های خارجی اش برادرانه. اینان بی آنکه انقلاب کنند یا همچون معدود مبارزان میهن، که برخی متحمل ۲۵ سال حبس رژیم استبدادی وابسته به استعمار شدند، رنج چندانی برند، به امید نفع بردن از نتیجه مبارزات گذشته، پشت دیوارهای آهنین خانه برادری خزیدند و چشم به رنج های برادران هم میهن خود بستند، همچنان که به رنج ملت هایی که مهمان شان بودند. ملت هایی که سرنوشت شان گواه بر این مدعا بود که صرف پیروزی انقلاب به رغم پرداخت هزینه های بسیار کفایت سعادت توده ها را نخواهد کرد، و البته همان هزینه های گزاف پرداخت شده هم دلیلی برای رواداری خشونت و استبداد با هدف تحکیم و تثبیت انقلاب نیست. سعادت توده ها در ذیل حکومت سوسیال امپریالیسم به همان اندازه تهدید می شود که در حکومت کاپیتال امپریالیسم، و به رغم تفسیر ارتدکس از مارکس و مارکسیسم، نسخه واحد و جهانی برای تطبیق جزء به جزء شرایط نیز نمی تواند وجود داشته باشد، بلکه ملت ها باید خود افسار سرنوشت خویش را برای کسب سعادت مادی و معنوی به دست بگیرند، در حالی که دوشادوش سایر ملت ها به پیش می روند.
تاریخ معاصر میهن ما نمونه هایی از تمام این تجربه ها را در خود داشته است؛ اعم از مبارزان راستین و مبارزان راست رو. کسانی که تا پایان عمر برای عدالت و آزادی ملت خود مبارزه کردند و کسانی که پس از مقطعی مبارزه و بنا به دلایل مختلف به مصالحه و فرصت طلبی تن دادند یا آنکه اصطکاک و استهلاک فراز و فرودهای سیاسی آنان را به عزلت و انزوا کشانید. چنانچه زُمبارت باور داشت که افراد چپ گرا نخست تمایل مارکسیستی دارند، ولی به تدریج در اثر کسب تجربه و افزایش سن، به سوسیالیسم، سوسیال دموکراسی و نهایتاً به ناسیونال سوسیالیسم گذار خواهند کرد. شاید مثال بارز این تطور احوال در روشن فکران چپ ایران معاصر شخصیت خلیل ملکی باشد که، به بیانی، شش دوره تغییر و تحول فکری را از سر گذراند و شاید از سر باور به نوعی تلفیق چپ گرایی با ملی گراییِ تعدیل شده بود که به عقبگرد از مواضع پیشین تن داد.
در این میان کمتر چهره دانشگاهی و اندیشمند علوم انسانی در تاریخ معاصر ایران وجود داشته که پیشاپیش مبارزات توده ای قرار گیرد، یا مبارزی انقلابی که بهره چندانی از فلسفه انقلاب و شناخت درستی از جامعه داشته باشد. این نقیصه در حالی در ایران وجود داشته و دارد که مارکس خود با انتحال مفهومی دو استعاره از فویرباخ، استعاره «مغز» را برای فلسفه (به عنوان عنصر نظری) و «قلب» را برای پرولتاریا (به عنوان عنصر عملی) به کار می برد و خواستار وحدت قلب و مغز در قالب وحدت نظر و عمل یا پراکسیس (praxis) می شد. بااین حال کمابیش می توان گفت که مبارزان چپ گرا در ایران ــ اعم از احزاب و تشکل های دانشجویی (همچون سوسیال دموکرات ها، حزب کمونیست ایران، حزب توده ایران و انشقاقات آن، کنفدراسیون دانشجویان ایرانی و انشقاقات آن و...)، گروه های چریکی مسلح مارکسیست ـ لنینیست و مائوئیست (همچون انشعابات مختلف چریک های فدایی خلق، اتحادیه کمونیست ها، سازمان پیکار و...)، گروه های مسلمان با گرایش چپ (همچون سازمان مجاهدین خلق در ادوار مختلف دهه پنجاه) و نیز روشن فکران و معترضین منفرد چپ گرا ــ در فلسفه انقلابی بی مبنا و در شناخت اجتماعی نابینا بودند. در چنین شرایطی یا همچون رهبران حزب توده، بدنه تشکیلاتی و فکری خود را در کشور رها کردند و به سفره ازپیش آماده کشورهای سوسیالیستی پناه بردند، یا مانند گروه های چریکی بدون کسب آگاهی انقلابی و اجتماعی، به اقداماتی تندروانه و پراکنده روی آوردند که اگرچه خواب رژیم شاه را آشفته کرد و جزیره ثبات امریکایی ها را ناامن نمود، اما نتوانست در توده های مردم اثر عمیقی بگذارد و آنان را به همراهی و همفکری وا دارد.
اما این نقصان فکری تنها محدود به ناآگاهی چپ گرایان ایرانی از فلسفه انقلابی و شناخت اجتماعی نمی شد و نمی شود. این دنباله یک ناآگاهی تاریخی و اجتماعی عظیم است که می توانست در اثر پیروزی انقلاب عظیم ملت فرصت بازخوانی و بازاندیشی در آن فراهم آید، که البته چنین نشد و امروز ابعاد مختلف فرهنگی و مردمی انقلاب ۱۳۵۷ هم خود بخشی از این ناآگاهی تاریخی شده است. ناآگاهی که تنها سهم توده های عامی نیست و برخلاف تصور برخی که خود را منورالفکر انی میان توده های تاریک اندیش می پنداشتند و می پندارند، در روشن فکران و اندیشمندان به شکل دیگری متبلور شده است. ناآگاهی که مختص جریان چپ و جریانات چپ گرا هم نیست و ریشه در ضعف نگرش بومی به مبانی و مسائل علوم انسانی دارد.
***
آنچه با عنوان «پرسیدن و جنگیدن» پیش رو دارید، مجموعه گفت وگوهایی است با دکتر منوچهر آشتیانی درباره تاریخ معاصر و سیر تکوین علوم انسانی جدید در ایران به عنوان اولین جلد از مجموعه «تاریخ شفاهی دانشگاه در ایران». این پروژه که به همت جمعی از دانشجویان و دانش آ موختگان سطوح عالی علوم اجتماعی و انسانی دانشگاه های تهران در دست انجام است، در مقطع فعلی بر علوم اجتماعی و سه محورِ چهره ها (مدرّسان، مولفان، مترجمان و کنشگران دانشگاهی)، حوزه های آکادمیک (تاریخچه دانشگاه ها و سیر تطور ادوار و مکاتب تالیف و ترجمه) و گرایش ها و مسئله ها (گرایشات مختلف علوم اجتماعی و نیز نقد نسبت علوم اجتماعی با سایر علوم انسانی)، متمرکز شده و امید می رود که در ادامه در سایر موضوعات و رشته های علوم انسانی و اجتماعی بسط یابد.
آنچه در این کتاب خواهید خواند، روایت یک چهره دانشگاهیِ چپ در ایران و اروپاست، که سوابق عملی متعددی نیز داشته اما وجه تئوریک او بر وجه پراتیکش غلبه دارد. از این منظر، متفاوت با عمده کتب تاریخی شفاهی خواهد بود که عمدتاً به شرح سوابق عملی خود در مبارزه داخلی و خارجی با رژیم شاه و سپس تعامل و تقابل با نظام موجود پرداخته اند، بی آنکه به جز شرح و نقد الگوهای عملی چپ ــ اعم از لنینیستی، مائوئیستی، کاستروئیستی و... ــ فهم درخوری در زمینه شناخت مناسبات اجتماعی و فلسفه مبارزات انقلابی ارائه دهند یا در بازخوانی انتقادی گذشته، سخن تازه ای بر زبان آورند که متکی به دانش عمیق در علوم انسانی و اجتماعی باشد.
ازاین رو، سخن گفتن با کسی که هم در علوم انسانی صاحب نظر است و هم تجربه های سیاسی و تاریخی را از سر گذرانده، می تواند تجربه تازه ای در تاریخ شفاهی باشد، با این تفاوت که فراتر از تاریخ شفاهی سیاست معاصر به تکوین و تطور علوم انسانی در ایران نیز پرداخته و نسبت آن اندیشه ها با افکار انقلابی را به نقد نشسته است. و نیز در قیاس با وضعیت تاریخ سیاسی و علوم انسانی ایران، پاره ای از تجربیات درازمدت خود در جوامع دانشگاهی و سیاسی و حتی کارگری اروپایی را بازگو کرده است.
بر همین اساس، درباره کتابی که در دست دارید باید گفت که گفت وگو با دکتر منوچهر آشتیانی، نه یک کتاب تاریخ شفاهی است نه یک کتاب خاطرات تاریخی صرف. برخلاف روال مرسوم کتب تاریخ شفاهی، داستان مشخصی هم ندارد؛ بدین معنا که خواننده با زندگی نامه یک چریک یا فعال حزبی مواجه نیست که از لحظه تولد تا مرگ درگیر مبارزه بوده و اینک نیز در اثر نتایج مبارزات گذشته خود از کشور رانده شده باشد. بلکه روایت یک استاد برجسته علوم انسانی را خواهد خواند که خود در پاسخ به پرسش پایانی کتابی، زندگی اش را با فروتنی در چند سطر خلاصه کرده، و همان سطور گویای آن است که با یک ساختار رمان مانند یا فیلم گونه هم روبه رو نیست. خاصه آنکه سرشتی معمایی یا سرنوشتی تراژیک نیز ندارد، بلکه گوینده از خاطرات، تاملات و تالمات هشتاد ساله خویش می گوید، درحالی که در هشتادوچند سالگی در منزل شخصی خود در تهران، همچنان سرزنده و سرگرم اندیشیدن و نوشتن است. به نحوی که عمده آثار علمی او نیز در همین پانزده سال اخیر منتشر شده اند و هنوز امیدوار است چند کار نیمه تمام دیگر را به پایان بَرَد که آثاری مرجع در فلسفه و جامعه شناسی اند.
بدین ترتیب مخاطب این کتاب با ذهنی دائره المعارفی سروکار خواهد داشت که ضمن تحصیل در سه رشته فلسفه، جامعه شناسی و روان شناسی فکر در یکی از بهترین مراکز علمی اروپا، به ایران بازگشته و با رویکردی انتقادی به گذشته، حال و آینده می نگرد. در عین حال حافظه هشتادساله او به خوبی جزئیات تاریخی ادوار گذشته را به یاد می آورد که چگونه او و هم قطارانش در نوجوانی جذب حزب توده شدند، در نهضت ملی مصدق فعالیت کردند ، به دفاع از او در روزهای کودتای ۲۵ و ۲۸ خرداد برآمدند و درنهایت سرخوردگی از شکست ملی در برابر جبهه استبداد ـ استعمار از میهن روی گردان شدند تا آنکه پس از دو سه دهه بارِ دیگر پای به خاک ایران نهند. و در آنجا نیز با تاسیس فدراسیون ها و کنفدراسیون دانشجویی امر مبارزه را در کنار تحصیل علم واننهادند، با این تفاوت که او جزو معدود افرادی بوده که به تحصیل در علوم انسانی اشتغال داشته و فرصتی برای تعمیق مبانی نظری مبارزه یافته است.
البته این مسیر به هیچ وجه سهل و میسر نبوده و او نتوانسته آن چنان که خود می خواسته مبانی فکری را با مبارزه درآمیزد، و حتی آنچه که به عنوان رساله فارغ التحصیلی خود زیر نظر استادان برجسته فلسفه و جامعه شناسی نگاشته هیچ کدام صبغه انتقادی ندارند. البته این به خودی خود نکته منفی در کارنامه او به شمار نمی رود. چنان که می دانیم خود مارکس نیز رساله دکترای فلسفه اش در دانشگاه ینا را درباره موضوع «تفاوت فلسفه طبیعت دموکریتوس و اپیکوروس» (۱۸۴۱) نوشت و در طول تحصیل نیز از آرای استادان محافظه کار متعلق به مکتب تاریخی آلمان(۲۶) و هگلیان راست(۲۷) بهره مند شد. پایان نامه فلسفی آشتیانی درباره مقایسه آرای مولانا، اکهارت و هایدگر هم در قیاس با گرایشات انتقادی او، چیزی شبیه رساله فلسفی مارکس است، همچنان که پایان نامه جامعه شناسی او هم که بنا به خواست استاد راهنما، یک تحقیق تاریخی غیر انتقادی درباره مقایسه قرون وسطی در اروپا و جهان اسلام بوده، که از منظر مطالعه منابع دست اول تاریخی به جای کلیشه های مرسوم در تاریخ تطبیقی، بی شباهت به پژوهش های تاریخی اجتماعی مکتب آنال فرانسه و نیز رساله دکترای ماکس وبر با عنوان «تاریخ جوامع بازرگانی در قرون وسطی» و رساله فوق دکترای وی با عنوان «تاریخ ارضی روم» نیست ــ منابع و روش پژوهش تاریخی برجسته ای که در فضای آکادمیک ایران کمتر مورد توجه قرار گرفته، چه در شناخت تاریخ اجتماعی و اقتصادی ایران، و چه در شناخت سیر تحول اندیشه و توسعه اروپا، و نیز مطالعات تطبیقی ایران با غرب.
اما آشتیانی خود معترف است که حتی در بازگشت به ایران نیز هیچ گاه نتوانسته نگرش چپ مورد نظر خود را تدریس کند، و لذا اگر از او میراثی به جا مانده، از طریق آثار منتشرشده در قالب کتاب است که بی تردید آثاری ممتاز و متمایزند، خاصه مجموعه کتب جامعه شناسی شناخت. چراکه خود معتقد است: «تنها سلاح من در این میدان سخن بود | شمشیر دست اهرمن بود» (مشیری).
***
سخن گفتن با چهره ای علمی درباره جزئیات زندگی شخصی، خانوادگی و جزئیات زندگی علمی و حوادث سیاسی، آن هم در آستانه هشتادسالگی کار آسانی نبوده است. نخستین گفت وگوی من با ایشان درباره موضوع کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در پاییز ۱۳۸۹ صورت گرفت و ابتدا قرار نبود در قالب کتاب با این ساختار تدوین شود. اما از آنجا که حتی پیش از همان مصاحبه نخستین هم در سخنرانی های پراکنده ایشان و ازجمله در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران شرکت کرده و از کلیت اندیشه ایشان در ساخت علوم انسانی مطلع بودم، گفت وگوهای دیگر راجع به حوادث تاریخ ملی شدن نفت و نیز گفت وگوی پراکنده و حاشیه ای درباره تحصیل و فعالیت سیاسی در جریانات آلمانی مرا بر آن داشت که مجموعه ای از گفت وگوها را به صورت منسجم و دنباله دار در پیش گیرم که نه فقط به تاریخ و سیاست، که به فلسفه و علوم اجتماعی نیز بپردازد. پس از نگارش طرح مقدماتی کتاب و تایید دکتر آشتیانی، گفت وگوهای تازه از سر گرفته شد که نهایتاً تا شهریور ۱۳۹۳ به طول انجامید و شامل بیش از بیست ساعت مصاحبه گردید.
اما از آنجا که در این مدت دکتر آشتیانی به نگارش دو کتاب مفصل خود با عنوان جامعه شناسی تاریخی(۲۸) و چکیده آثار فلسفی کانت (۶ جلد) اشتغال داشت و بلافاصله نگارش کتاب دیگری با عنوان زمان های تاریخی و اجتماعی(۲۹) را در پیش گرفت، در میان برخی گفت وگوها فاصله طولانی افتاد. خاصه اینکه برخی نکات کتاب گفت وگوها مستلزم ارجاع علمی به مطالب مفصل کتاب نخست (جامعه شناسی تاریخی) بود. بااین حال در این مدت، پیاده کردن عمده نوارها را خود به عهده گرفتم تا هم در کار دقت بیشتری انجام شود و هم از تکرار مطالب پرهیز شود. چراکه با توجه به وقفه مداوم در کار و نیز گذشت چندین دهه از آن حوادث، طبیعی بود که مصاحبه شونده مطالبی را مجدداً تکرار کند، یا به جهت سربسته نماندن آن مطالب، درخواست شود که دوباره و به شکلی گسترده تر به آن بپردازد. ضمن اینکه رفت و برگشت دائم بین سطوح نظر و عمل، برای بازبینی انتقادی گذشته و حال جریانات چپ گرا، ملی و مذهبی، مستلزم اشاره مجدد به برخی تحلیل ها درباره ضعف نگرش فلسفی و اجتماعی ما بوده است.
از آنجا که اولین مصاحبه از این مجموعه در موضوع کنفدراسیون دانشجویی ایرانی صورت گرفت و پس از آن در موضوعات مرتبط بسط یافت، شاید بتوان گفت که این کتاب حاصل گفت وگوی دو نسل متفاوت از جنبش دانشجویی ایران است، چراکه در آن زمان به عنوان یک فعال انجمن های اسلامی و دفتر تحکیم وحدت با گرایش چپ مذهبی، با یکی از فعالان سابق جنبش دانشجویی چپ مارکسیستی دوره پیش از انقلاب در خارج از کشور به گفت وگو نشسته بودم و مسئله عدالت طلبی در محتوای گفت وگوهای دیگر هم جاری و ساری بود.(۳۰)
بااین حال نمی توان گفت که این گفت وگو دوسویه بوده است، چراکه مسئله اصلی خاطرات تاریخی و علمی، تاملات نظری و تجربیات عینی دکتر آشتیانی از تاریخ و سیاست معاصر و نیز علوم انسانی در ایران بوده است و من مصاحبه گری که در حد توان تلاش کرده است گفت وگو به خاطره گویی صرف تنزل نیابد. بر همین اساس هم تلاش کرده ام که هم در مرور خاطرات وارد تحلیل های نظری آن شوم و هم تحلیل های ذهنی را به مسائل عینی جامعه و تاریخ ایران بازگردانم. اما در عین این تلاش در مواردی می بایست در برابر جریان خاطرات و سیلان تحلیل ها سکوت کنم تا رشته سخنی نغز ــ اگرچه از نظر من چالش برانگیز و قابل مناقشه بوده است ــ پاره نشود. یا آنکه سوال و سخنی در مقام تایید یا چالش با آن مطرح شده که در جریان تدوین آن را از متن به حاشیه برده، در قالب پانوشت نظر متفاوت یا تکمیلی خود را نوشته ام.
هدف از تدوین پانوشت ها و تفصیل آنها در ذیل کتاب، تاسی از شیوه نگرش و نگارش دائره المعارفی دکتر آشتیانی بوده که عمده آثار او منابع دست اول جهت ارجاع پژوهندگان رشته های مختلف اند، خاصه کتاب جامعه شناسی تاریخی که در مدت کوتاه انتشار خود موفقیت های چشمگیری داشته و نظر پژوهندگان رشته های مختلف علوم انسانی را به خود جلب کرده است. بر همین اساس، مخاطبانِ هدفِ کتاب به طور عمده دانشجویان، پژوهشگران و کنشگران عرصه سیاسی و نیز علوم انسانی در نظر گرفته شده اند که بتوانند بدون تسلط به مبانی و مسائل یک رشته خاص علوم انسانی یا حتی اطلاع از کلیات تاریخ معاصر این کتاب را در دست گیرند و پس از فراغت از مطالعه آن، به نگرش کلی به فراخور علایق و سلایق خود از موضوع کلی و موضوعات جانبی آن دست پیدا کنند. بر این اساس اگرچه دانشجویان و پژوهشگران تاریخ، علوم سیاسی، علوم اجتماعی و فلسفه را مخاطب ردیف اول کتاب تصور می کنم، اما امیدوار بوده ام که به عنوان مثال، یک دانشجوی کارشناسی جامعه شناسی بی نیاز از مطالعه منابع جانبی درباره اشخاص تاریخی یا مسائل فلسفی مطرح شده در کتاب، تنها با استناد به پانوشت ها اطلاعات حداقلی را برای ادامه مطالعه کتاب به دست آورد و در فرصت مقتضی و در صورت علاقه به کسب اطلاعات بیشتر با رجوع به همان مطالب و مراجع مندرج در پانوشت ها دانش گسترده تری را کسب نماید.
از آنجا که در بسیاری از سطور کتاب بر وحدت نظر و عمل به شیوه مورد ادعای مارکس تاکید شده و فهم فلسفی و اجتماعی از مسائل گذشته، حال و آینده را پیش نیاز یا حداقل هم نیاز کنشگری انقلابی دانسته اند، بی شک رها کردن خواننده در انبوهی از اطلاعات خام مشتمل بر اسامی افراد و مکاتب و... کار غلطی می بود. خاصه که تجربه شخصی نگارنده از مطالعه و نقد کتب تاریخ شفاهی جنبش چپ برایم یقین ایجاد کرده که اگر مطالب مورد ادعای گوینده توسط توضیحات مصاحبه شونده (در متن پرسش ها، پانوشت ها یا ضمائم کتاب) تکمیل نشود، کتاب مذکور به مانند یک رمان تاریخی خیلی زود از حافظه خواننده رخت برمی بندد و امکان تعمق بیشتر و ارجاع مکرر به محتویات آن را فراهم نمی آورد. به ویژه اگر فصول به صورت طولانی و داستان وار بیان شده باشند، با این فرض که خواننده خود افراد مورد اشاره را می شناسد، یا جلدهای پیشین و پسین را که مشتمل بر گفت وگو با همانان بوده، مطالعه کرده است. اما چنین مفروضاتی برای من وجود نداشته و مخاطبان آتی خود را به دایره ای خاص با نگرش و دانش مخصوص محدود نکرده ام.
خواننده این کتاب در مقایسه با سایر کتاب های تاریخ شفاهی متوجه خواهد شد که عمده کتب تاریخ شفاهی چپ سیر روایی ساده ای دارند بدون اینکه ارجاعات درون متنی داشته باشند و در مقابل برخی از مشهورترین کتب تاریخ شفاهی جریانات مذهبی، پانوشت های طولانی و گاه انتقادی را در پی دارند که به ذکر زندگی نامه افراد نام برده شده در متن ــ با استناد به منابع شفاهی و آرشیو اسناد نهادهای رسمی ــ می پردازند. اما چنین ارجاعات و اطلاعاتی که بعضاً خالی از داوری های رسمی و یا جناحی نیستند، برای من میسور و البته مورد پسند نبود. بااین حال به هیچ وجه ادعای بی طرفی یا غنای محتوایی درباره پانوشت ها ــ که گاه درباره برخی بزرگان اندیشه جهان تنها به چند کلمه حول نام و تاریخ حیات ایشان محدود شده ــ نمی توان داشت، اما حتی ذکر معادل بیگانه اسامی به یک زبان خاص (در اینجا آلمانی و فرانسوی به جای انگلیسی) خود دربردارنده نگرش متفاوتی است که این مهم در تدوین پانوشت ها مد نظر بوده است.
در مورد اصطلاحات بیگانه در متن کتاب، چنانچه مشاهده می کنید، عمده واژگان اعم از آنچه توسط مصاحبه شونده به کار رفته و آنچه که در پا نوشت برای توضیح مفهوم ذکر شده آلمانی و فرانسوی است. در این باره چند نکته اساسی وجود دارد. نخست آنکه، دکتر آشتیانی نسبت به فرهنگ فلسفه و فیلسوفان آنگلوساکسون گرایش انتقادی رادیکالی دارد، به نحوی که به دفعات در متن از آنها انتقاد شده (به جز تقدیر از اندیشه فرانسیس بیکن) و حتی همین فرهنگ فلسفی نیز مستعد تفکر محافظه کاری و حتی ماسونی قلمداد گردیده است. همچنان که درمورد جریانات سیاسی ایران نیز هرگونه وادادگی سیاسی به دولت های استعمارگر انگلیس و امریکا در کنار دل بستگی جریانات دانشگاهی ایران به فضای آکادمیک و فرهنگی کشورهای آنگلوساکسون نیز مورد انتقاد قرار گرفته است.
دوم آنکه، دکتر آشتیانی متعلق به نسلی از محصلین و دانشجویان ایران است که در دبیرستان و دانشگاه زبان فرانسه آموخته ، همان طور که نسل دوم جامعه شناسی ایران عمدتاً تحصیل کرده فرانسه بوده اند. آشتیانی خود در خانواده ای رشد کرده که پدر و مادر زبان فرانسوی می دانسته و حتی گاه در خانه بدان زبان تکلم می کرده اند، و درنتیجه او نیز این زبان را به عنوان زبان پایه علمی خود آموخته و برای ادامه تحصیل نیز ابتدا راهی فرانسه شده است. لذا اگرچه در ادامه به آلمان رفته و آن زبان را هم آموخته است، اما چنان که خود معترف است زبان انگلیسی نمی داند و نمی خواهد بداند. به همین روی، نه تنها متن گفتارهای مصاحبه شونده در نقد این فرهنگ است، که ارجاعات متن هم برخلاف ارجاعات عمده کتب آکادمیک ایران که به زبان انگلیسی اند به زبان آلمانی و فرانسوی آمده اند.
علاوه بر این دلایل فکری، دلایل فنی نیز برای انتخاب این نوع آرایش واژگان بیگانه در متن کتاب وجود دارد. شاید به مانند برخی کتب دیگر می شد تعابیر بیگانه به کار رفته توسط مصاحبه شونده را به فارسی برگرداند و یا با ذکر معادل فارسی در متن اصلی، تعبیر بیگانه را در پا نوشت ذکر کرد (یا بالعکس)، اما در مورد گفت وگو با دکتر آشتیانی این امر ممکن نبود، چراکه وی تعابیر بیگانه را نه از سر تفنن و نه از سر تفرعن و تجددمآبی، که عنداللزوم به کار برده است. ضمن اینکه این امکان وجود نداشت که معادل بیگانه همه کلمات را به یک زبان بیگانه برگرداند، چنانچه می بینیم در یک جمله مصاحبه شونده درباره لزوم نگرش جزئی ، مشخص و انضمامی در علوم انسانی، هم اصطلاح فرانسوی پارسیِل (partiel) و هم اصطلاح آلمانی کنکرت (konkret) به کار رفته که دومی علاوه بر تنقیح معنا، اشاره به تعبیر مشخصی از هگل دارد (که مصاحبه شونده خود به لزوم تسلط به زبان آلمانی برای درک پیچیدگی زبان فلسفی او اشاره کرده است). همچنان که مفاهیم مورد اشاره از فلسفه هایدگر را تنها با عین تعابیر آلمانی خود او می توان بیان کرد، حتی اگر با تاکیدات مدام او در باب نسبت فهم فلسفه با زبان های آلمانی و یونانی ــ از جمله اینکه تنها در زبان آلمانی واژگان روح (geist) و روحانیت (geistlichkeit) می تواند اندیشیده شود ــ موافق نباشیم.
بر همین اساس مصاحبه شونده در تمام مصاحبه ها، اصطلاحات و تعابیر بیگانه را به زبان فرانسه به کار برده (همچنان که این تعابیر و تلفظ آنها در زبان آکادمیک ما جا افتاده اند)، مگر آنهایی که اساساً آلمانی بوده اند. تلاش من در تبدیل مصاحبه ها به متن و تدوین پانوشت ها هم بر حفظ این روش در کنار حفظ اصالت و مراعات سایر جوانب متن بوده است. بااین حال در پاره ای موارد، کاربرد معادل انگلیسی اجباری یا مناسب تر بوده است. از جمله درمورد گرایش های علمی و رشته های تخصصی دانشگاهی اعم از فلسفه، جامعه شناسی، روان شناسی و... معادل انگلیسی به کار رفته، چراکه هدف مقایسه آشکار میان نوع گرایش علمی حاکم بر فضای آکادمیک ایران با گذشته و حال کشورهای دیگر بوده است. به عنوان مثال، حتی مصاحبه شونده هم برای توضیح علل افول گرایش جامعه شناسی شناخت (sociology of knowledge) در مقایسه با جامعه شناسی علم و فناوری، معادل انگلیسی آن را به کار برده (sociology of science and technology) که همین امر دلالت بر سیطره روزافزون نحله ها و نگرش های آنگلوساکسون در علوم انسانی دارد.
درباره اسامی اشخاص بیگانه که صورت اصلی آنها به آلمانی، فرانسوی و انگلیسی آورده شده، ذکر این نکته لازم است که تلاش شده شکل بیگانه آنها به همان زبان مبدا داخل پرانتز باشد، مگر در مورد زبان هایی همچون روسی و یونانی که الفبای متفاوت دارند. که در این صورت شکل اسامی به زبان انگلیسی (در مورد اسامی روسی)، فرانسه (در مورد اسامی یونانی)، یا آلمانی (در مورد اسامی لهستانی، مجاری و چکی و...) آورده شده است. در این باره لازم است از برادرم علی نساجی برای بازبینیِ واژگان فرانسوی متن سپاس گزاری کنم.
ارائه توضیح مختصر درباره اشخاص، به ویژه مشهورترین چهره های تاریخ معاصر و نیز علوم انسانی ایران و غرب، برخلاف تصور اولیه کار آسانی نیست، خاصه زمانی که قرار باشد اندیشمندی را در یک یا دو سطر به صورت خلاصه معرفی کنند، و او را در قالب یک یا دو نحله فکری جای دهند. این کار زمانی مشکل تر می شود که با نام هایی چون هایدگر(۳۱) یا فوکو مواجه باشیم که بر سر اطلاق این عناوین به ایشان، بحث های مفصلی همچنان در جریان است، و خود ایشان نیز عامدانه از این قالب ها گریخته اند. یا در مورد مارکس که نمی توان به سادگی او را جامعه شناس نامید، یا حتی ماکس وبر که برخی او را فیلسوف اجتماعی می دانند تا جامعه شناس. از سوی دیگر ممکن است این ادعا مطرح شود که معرفی مختصر چهره ای چون نیچه(۳۲) در یک سطر چه سودی دارد، وقتی نام او علاوه بر دانشجویان علوم انسانی به گوش بسیاری از عامه نیز رسیده است. اما برای معرفی مختصر نام آورانی چون نیچه هم علاوه بر اتخاذ رویه واحد در معرفی همه اسامی خارجی با ذکر نام اصلی و تاریخ تولد و مرگ، این ضرورت وجود داشته که لااقل مکان و زمان حیات فکری او ذکر شود تا اشارات نقل شده در سیر تاریخیِ بحث ها قابل درک باشد. این ضرورت ها در مورد اشخاص تاریخی نیز احساس می شده، مگر اسامی خاصی چون دکتر مصدق که عامدانه آن را نادیده گرفته ایم.

در نگارش این کتاب نخست باید از شخص دکتر آشتیانی سپاس گزار باشم که در نهایت مشغله فکری و عملی در میانه نگارش دو کتاب مهم و مفصل، فرصت مصاحبه گاه به گاه را برای من فراهم آوردند و سپس به رغم اشتغال به نگارش کتاب های متعدد، فرصتی را برای مطالعه و ویراست متن کتاب اختصاص دادند. همچنین از خانواده محترم ایشان باید سپاس داشته باشم که در طول این پنج سال رنج مراجعه گاه و بی گاه این جانب را مهربانانه تحمل نمودند.
درباره عنوان کتاب، «پرسیدن و جنگیدن»، هم ذکر این نکته لازم است که انتخاب از جانب من بوده و دکتر آشتیانی با فروتنی خود را شایسته تعبیر «جنگیدن» ندانستند، خاصه که برخی هم قطاران گذشته را در این امر ثابت قدم و فداکارتر تلقی می نمودند. و لذا این نام گذاری به واسطه تاکید من در بازگویی تعبیر وحدت نظر و عمل، بوده است.
امید که این اثر مورد توجه دانشجویان، پژوهشگران و علاقه مندان قرار گیرد.

رضا نساجی

لنینِ ایران

به رودررویِ صبح این کاروانِ خسته می خواند
کدامین بار کالا سویِ منزلگه رسد آخر
که هشیار است، کی بیدار، کی بیمار؟
کسی در این شبِ تاریک پیما این نمی داند.

ــ نیمایوشیج، «بخوان ای همسفر با من»

سه سال قبل، نخستین بار که با شما گفت وگوی مطبوعاتی داشتم، به فعالیت های دوران دانشجویی در اروپا و به خصوص کنفدراسیون دانشجویان ایرانی پرداختیم. بعد از آن بارها در موضوعات مختلف تاریخی، سیاسی و جامعه شناسی گفت وگوهای مفصلی داشتیم که گزیده آنها در نشریات مختلف منتشر شده اند. درنهایت به این نتیجه رسیدم که به دلایل متعددی زندگی سیاسی و علمی منوچهر آشتیانی مستعد نگارش است و می باید این تجربیات را به رشته تحریر درآورد تا دیگران هم بخوانند و بدانند. نمی دانم دلایل شخصی شما برای عدم نگارش خاطرات و مسائل شخصی چه بوده، اما به نظر منِ روزنامه نگار، زندگی و آرای گذشته و حال شما چنان هست که نسل جوان ما هم با آن آشنا شوند. چه آنهایی که به مانند نسل من با گرایش های مذهبی در فعالیت های دانشجویی حضور داشتند و چه آنها که همچون نسل شما با گرایش های چپ و ملی، و چه جریانات رایج این روزها که بعضاً تحت تاثیر گرایش های لیبرال و آزادی خواهانه است. لذا اگر اجازه دهید گفت وگو برای مرور دوباره خاطرات شما را آغاز کنیم ــ خاطراتی که شاید به کلی از یاد شما رفته باشند.
واقعیت همان است که گفتید. بسیاری از این خاطرات در گذر روزگار فراموش شده اند، به دو دلیل: یکی اینکه مربوط به دوران خیلی دور است، و دیگر اینکه آن التهاب و هیجان های عاطفی که در آن زمان ما به دلایلی، به حق، گرفتار آن بودیم، الآن فروکش کرده و دیگر آن دید ملتهبی که آن زمان من و هم نسلانم داشتیم و می توانست مسائل را خیلی دقیق درک کند وجود ندارد. آن تب وتاب ها فروکش کرده و بیشتر به صورت گورستان خاطرات است. گویی از پشت سر به آنچه که اتفاق افتاده می نگریم. مخصوصاً که اکثر این تلاش ها ناموفق بود و با شکست مواجه شد. در یکی از مصاحبه های گذشته به شما گفتم که سال ۱۳۳۴ همه ما که در آن زمان از ایران رفتیم ــ که البته اسامی آنها را در خاطر دارم ــ رفتیم که دیگر برنگردیم. یعنی از ملت ایران قهر کردیم. چرا؟ چون نمی توانستیم باور کنیم که من و زیرک زاده ــ پسر دکتر زیرک زاده(۳۳) و برادرزاده مهندس زیرک زاده(۳۴)، رئیس حزب ایران(۳۵) ــ و حیدر رقابی(۳۶) ــ شاعر مشهور به «هاله» که شعر «مرا ببوس» او را به اشتباه به سرهنگ مبشری نسبت می دهند(۳۷) ــ دو سه نفر دیگر از هم دانشگاهی ها، یک میزچه و دو سه تا صندلی گذاشتیم در خیابان و برای مردم در حمایت از مصدق صحبت کردیم، مردم هم آمدند و طوماری را با خون خودشان امضا کردند، اما فردای آن روز که کودتای ۲۸ مرداد رخ داد حتی یک نفر هم به حمایت مصدق نیامد. آن وقت من و زیرک زاده و رقابی با تفنگ های ورندل و پران رفتیم دم منزل دکتر مصدق که به خیال خودمان از او دفاع کنیم! ببینید آدم با یادآوری این خاطرات چقدر عصبانی می شود. مثل امروزی که شما آمدید برای مصاحبه، یک شب رقابی در آلمان آمده بود پیش ما ــ بعد رفت امریکا و مرحوم شد ــ و این خاطرات را یادآوری می کرد. که فلانی یادت هست از مردم امضا گرفتیم؟ پس چه شد؟
اساساً به خاطر همین بدعهدی ها بود که ما واقعاً رفتیم که دیگر برنگردیم.
بنابراین اگر اجازه می دهید گفت وگو برای نگارش خاطرات را از خاستگاه اجتماعی شما آغاز کنیم.
منوچهر آشتیانی در دوران جوانی هرچه که بوده ــ عضو حزب توده، فعال جبهه ملی، عضو کنفدراسیون و... ــ امروز یک جامعه شناس است. اگر قرار باشد از نظر جامعه شناسی به خاستگاه اجتماعی او و تاثیر آن بر کنش های سیاسی آینده بپردازیم، چه می توان گفت؟ از نظر منی که گذشته و حال شما را در مقایسه با هم نسلان و هم فکران تان در حزب توده و کنفدراسیون نگاه می کنم، منوچهر آشتیانی سرنوشت آرام تری داشته و به جای آنکه در جوانی یک چریک چپ بشود و شاید حال، مانند برخی دیگر، یک آزادی خواه توبه کار باشد، یک مولف و مدرّس چپ گرای خارج از محیط رسمی دانشگاه بوده و هست. بارها کرسی تدریسش را از دست داده اما در ایران مانده است. شاید به خاطر آنکه برخلاف هم نسلانش که خاستگاه کارگری و توده ای داشتند، او در یک خاندان ملاک و متمول به دنیا آمده و همان سرمایه خانوادگی او را از مهاجرت و زندگی در تبعید به رغم تمام بی مهر ی های پس از انقلاب بی نیاز کرده است.

حالا که شما به خاستگاه توده ای و کارگری اشاره کردید، بگذارید مقدمتاً خاطره ای را بگویم تا وضعیت آن زمان دست تان بیاید. به خاطر دارم زمانی که در سن چهارده پانزده سالگی به حزب توده رفته بودیم، متوجه شدیم هرکسی با هرگونه ناراحتی که دارد به حزب توده می آید. یک نفر عاشق شده، یکی با خانواده اش درگیر است، یکی دلش می خواهد با یک خانمی صحبت کند، یکی از امتحان رد شده و... همه آمده اند حزب توده! البته آن زمان هیچ حزب دیگری غیر از حزب توده نبود، تنها اپوزیسیون حزب توده بود و همه جوان ها و معترضین به آنجا مراجعه می کردند. من یاد آن مقاله لنین افتادم که وقتی از او پرسیده بودند که آیا یک بیشوف (اسقف) روسی می تواند به حزب کمونیست بیاید، گفت: «بله، می تواند بیاید». و اضافه کرد که: «حزب کمونیست حزبی نیست که افراد کمونیست شده و سپس وارد آن می شوند، بلکه برعکس، با انگیزه های کاملاً مختلف داخل آن می آیند تا کمونیست شوند». با خودم گفتم خب این حرف درست است، اما نه به این شوری شور که در ایران هست، که هرکسی از هرجایی درمی مانَد و قهر می کند به حزب توده می آید! مقصود لنین که این نیست.
درست مثل وضع امروز جامعه شناسی ایران. همین امروز که من با شما قرار گذاشته بودم برای مصاحبه چند نفر از خانم های دانشجو و همکار در انجمن جامعه شناسی ایران تلفن کردند که بیایند برای بحث درباره همایشی که دارند، و کتابِ چکیده آن. یک همایش سه روزه ای در رابطه با بایدها و نبایدهای جامعه شناسی ایران گذاشته اند و از خلاصه مقالاتِ مطرح در همایش کتابی درست کرده اند. همین کتابی که الآن پیشِ روی شماست. درواقع این شیرازه تفکر جامعه شناسان ایران است که منتشر شده. از قدما مثل آقای دکتر [غلامعباس] توسلی و دکتر [باقر] ساروخانی گرفته تا جوان هایی که تازه دارند دکترا می گیرند در آن حضور دارند. اما وقتی این کتاب را نگاه می کنی می بینی عمده مطالب بسیار سطحی، بسیار مغشوش و پراکنده است. من با آقای دکتر [سید محمدامین] قانعی راد و دکتر توسلی که این را منتشر کرده اند صحبت می کردم و همین ماجرای حزب توده را گفتم که جامعه شناسی امروز ایران هم مثل حزب توده آن زمان شده، هرکس از هر جای دیگر ناراحت است می گوید برویم جامعه شناسی! جامعه شناسی که این نیست. آدم نگاه می کند که مثلاً در مجموع پنج الی شش تا از این مقالات به معنای واقعی کلمه جامعه شناسانه است. بقیه آن مثل همان علایق و عقاید خام تازه واردشده در حزب توده است! مثل گله و شکایت راننده های تاکسی از اوضاع و احوال جامعه و مملکت است. یکی هم که دردی را فهمیده، مثل کسی است که می فهمد بیمار شده و باید نزد طبیب برود. اما او که نمی تواند خودش طبابت کند.
البته نمی شود انکار کرد که مجموعه این پنجاه شصت مقاله که خلاصه اش در کتاب آمده خیلی آموزنده است. اگر این فرض درست باشد که جامعه در جامعه شناسی به آگاهی علمی خود نائل می شود، این مجموعه مقالات هم درحقیقت خودآگاهی علمی جامعه شناسان ایران است. یعنی انعکاس اوضاع جامعه ایران در حدود یک صد سال اخیر ــ از زمان رضاشاه تا الآن ــ در ذهن جامعه شناسان ایران به این صورت است.
در هر صورت وجه شباهت زندگی سیاسی گذشته و علمی امروز ما هم همین است.

همین وجوه اشتراک زندگی سیاسی و علمی شما هم نکته مهمی است. ضمن اینکه شما به عنوان جامعه شناس می توانید تحلیل خودتان را از آن وقایع هم ضمنِ بیانِ خاطرات بفرمایید. در ابتدا شرحی از خاندان آشتیانی بدهید که از کجا آمد و این سرمایه اجتماعی و مادی در سرنوشت سیاسی شما چه اثری داشت.

برخلاف تصور شما، خانواده ما در ابتدا خانواده متمولی نبود. جد پدر من که میرزای آشتیانی باشد، یعنی میرزا محمدحسن آشتیانی(۳۸) که با میرزای شیرازی(۳۹) هم عصر بود و در ماجرای تحریم توتون و تنباکو نقش اصلی را داشت، به هیچ وجه آدم ثروتمندی نبود. مدارک خانوادگی ما که دست عموی ناتنی من آقای آشتیانی زاده بود این را نشان می داد. ایشان و خواهر و برادرهایش پنج دختر و پنج پسر بودند که مادرشان خانم امیرسلیمانی بود. درحالی که پدر من حسین(۴۰)، عمویم دکتر جواد آشتیانی(۴۱) که در سازمان شاهنشاهی [خدمات اجتماعی] بود، و عمه ام خانم زینت الشریعه ــ همسر آیت الله میرزا محمود آشتیانی(۴۲) ــ اینها از همسر دیگر او بودند که دختر امام جمعه تبریز بود. در زمان قاجاریه که ولیعهد در تبریز سکونت داشت و مرجع تقلید در تهران، مرجع جد ما بود و پسر او، آیت الله میرزاهاشم(۴۳) که پدربزرگ من بود به همراه ولیعهد به تبریز رفت و در آنجا با دختر امام جمعه ازدواج کرد.

*کدام امام جمعه تبریز؟
دقیقاً نمی دانم. فقط می دانم از دختر این امام جمعه دو پسر یعنی پدر من (محمدحسین) و دکتر جواد آشتیانی به دنیا آمدند و یک خانم که خانم زینت الشریعه بود. خانم زینت الشریعه با آقای میرزا محمود [آشتیانی] ازدواج کرد که تمام آثار [آیت الله] حائری(۴۴) را بیرون داده است. حتی از آقای حائری یک یادداشت هست که گفته اگر ایشان نبود از من هیچ منتشر نمی شد. البته او هم آیت الله بود. تنها آیت اللهی بود که وقتی مرحوم شد آقای خمینی در پیام تسلیت ایشان را آیت الله گفت. ایشان به کسی آیت الله نمی گفت. خیلی از این آقایانی که مرده بودند را حجت الاسلام یا حاج آقا می گفت، اما آشتیانی تنها کسی بود که از او در پیام تسلیت با عنوان آیت الله نام برد.(۴۵)
این ها را در حاشیه اشاره می کنم و بعد برمی گردم به خود میر زاحسن آشتیانی که از کجا آمد و چه کرد. آن خانم در جریان وقایع فرقه دموکرات آذربایجان(۴۶) با کالسکه به طرف تهران آمد، ولی در راه سکته کرد و مرد. درنتیجه پدربزرگ مجدداً ازدواج کرد با خانم امیرسلیمانی و پنج دختر و پنج پسر از این خانم پیدا کرد که همه اینها بعداً خیلی معروف شدند و در نظام شاهنشاهی بودند، ازجمله یکی از عموهای بنده رئیس سازمان شاهنشاهی [خدمات اجتماعی] بود.
من از این ده نفر تنها سه نفر از آنها را در عمر خودم دیدم. اتفاقاً پدر، عمو و عمه تنی من و همچنین مادر من، به شدت از بچه های زن دوم آقامیرزاهاشم نفرت داشتند و مادرم خیلی با غیظ از آنها صحبت می کرد. پدر من تقریباً پانزده سال آخر دیدن پدر خود نرفت تا آن شبی که می خواست وفات کند. آن شب پدرم را خواسته بود و ایشان هم بالای سر او رفت.

*به خاطر اختلاف با برادران؟
خیر، جراحت های دیگری رخ داد که توضیح می دهم. برگردم به موضوع اصلی. میرزاحسن آشتیانی در ایران یک آدم فقیری بود. به طوری که زمانی که برای تحصیل می خواست به نجف برود، یک خورجین نخودچی کشمش در کوله خود انداخت و پیاده همراه کاروان تا نجف راه افتاد. یعنی در فقر بود! در تاریخ هم نوشته شده، اما اینهایی که می گویم نقل قول مستقیم از پدر من و ایشان هم به نقل از پدرشان میرزاهاشم است که پسر میرزاحسن آشتیانی بود. آنجا هم که رفت، وسع لازم برای اینکه بتواند جایی برود و اسکان پیدا کند را نداشت. رفت به مسجدی که اتفاقاً شیخ مرتضی انصاری به آنجا می آمد و تدریس می کرد. از متولی مسجد خواست که اجازه بدهد در آنجا کار کند، به عنوان فراش و نظافتچی مسجد. همه این کارها را بر عهده گرفت به شرط اینکه روزها که انصاری صحبت می کند به زیر کرسی بزرگ او پنهان شود و یادداشت بردارد. شب ها هم در یک گوشه ای از مسجد می خوابید. این کار تقریباً یک سال ادامه یافت. تا اینکه یک روز اتفاقاً انصاری یک سوالی از حاضرین می کند و هیچ کس نمی تواند جواب دهد جز میرزاحسن که از زیر منبر بیرون می آید. شیخ انصاری می گوید کی هستی و اینجا چه می کنی؟ او هم قضیه را تعریف می کند و سپس جواب سوال را می دهد. همین ماجرا سبب می شود که از آن زمان به بعد جد ما شاگرد ممتاز شیخ انصاری شود. اصلاً این «فقه پویا» که امروزه مطرح است، از همان درس های شیخ انصاری شروع شد و در نوشته های جد ما ادامه پیدا کرد. اساس فقه پویا و احکام مطابق زمان و مکان در کتاب القضا(۴۷)، که کتاب معروف جد ماست و الآن هم مورد تمسک آقایان علماست، مطرح شد.
و اما میرزاحسن بعد از اتمام تحصیلات به ایران برگشت، درحالی که حتی زمان بازگشت هم آدم فقیر و مستمندی بود. منتها از اینجا به بعد مقامی پیدا کرد مثل جایگاه آقای خمینی در زمان خودش. به عنوان مرجع فقهی در ایران شناخته شد.

*در نجف مجتهد شد و بعد به ایران بازگشت.
بله. وقتی مجتهد و مرجع شد، به جهت دریافت وجوهات شرعی و مسئولیت موقوفات، سرمایه عظیمی در اختیار ایشان قرار گرفت. به نحوی که در زمان وقوع تحریم تنباکو، وقتی ناصرالدین شاه به جد ما گفت باید از تهران برود و او هم قهر کرد تا از تهران به حرم شاه عبدالعظیم پناهنده شود که مردم ریختند و شاه مجبور به عقب نشینی شد، ناصرالدین شاه او را خواست و گفت حال که مردم این طور می کنند و تو می خواهی قهر کنی، من قرارداد را ملغی می کنم. منتها باید دویست هزار لیره جریمه بدهم و شما که عامل الغای قرارداد هستی باید این پول را از نفقه بیت المال بدهی. جد ما هم همین کار را کرد.

*از محل موقوفات؟
بله، موقوفات. منتها به شاه گفت باید شما در مقابل آن یک ودیعه ای پیش من بگذارید. که شاه هم زمین های بالای تهران را به عنوان ودیعه در اختیار جد ما گذاشت. از خیابان شاهرضای قدیم ــ انقلاب فعلی ــ به بالا که آن زمان کلاً بیابان بود. بدین ترتیب مناقشه تحریم توتون و تنباکو به این صورت به پایان رسید و جد ما هم چند نامه به ناصرالدین شاه نوشت و از این بابت از او تشکر کرد. که البته این بخش ماجرا به مذاق آقایان علما خوش نمی آید، چون انتظار داشتند ایشان مبارزه را ادامه بدهد نه اینکه با ناصرالدین شاه کنار بیاید.

*نامه میرزای آشتیانی را می فرمایید یا میرزای شیرازی؟(۴۸)
میرزای آشتیانی. بعد از اینکه ناصرالدین شاه تنباکو را لغو کرد از او تشکر کرد. از اینکه هم از مرجعیت تبعیت کرده و هم اینکه با بیگانه معامله نکرده است.
لذا چنین اموالی به امانت در اختیار جد ما بود تا اینکه مرحوم شد و تمام این مایملک به پسرش میرزاهاشم رسید که پدربزرگ ما باشد. حالا شما در نظر بگیرید که ایشان بلافاصله شروع به فروختن تمام آن املاک کرد!

*درحالی که این اموال موقوفات بودند و نه ملک شخصی به اسم میرزاحسن.
به هرحال همه را تصاحب کرد. اساساً یکی از دلایل اینکه پدر و مادر من از ایشان بسیار عصبانی شده بودند همین موضوع بود. زمانی که این جریانات رخ داد و زمین ها به دولت فروخته شد، صد متر زمین فرضاً دو ریال بود. اما وقتی که رضاشاه و محمدرضاشاه در آن مناطق خیابان کشیدند، قیمت ها چنان بالا رفت که تصورناپذیر بود. پدربزرگ دید که یک چنین ثروت عظیمی دارد خیلی مفت از دست او می رود، به وزارت دارایی شکایت کرد که شاه و دولت دارند این زمین ها را از من تصاحب می کنند، قیمت آن خیلی بیش از این است، و مثلاً من نمی خواستم از داخلش خیابان بدهد، می خواستم کوچه بشود! داستان خیلی مفصل است. وزارت دارایی پدرم را که مدیرکل وزارت دارایی بود، مامور رسیدگی به این موضوع کرد. پدر در محکمه ای به نفع دولت و علیه پدر خودش رای داد. به قانون ترفیع اراضی استناد کرد که پدر او راست می گوید که اینها را داریم ارزان می دهیم، اما به علت اینکه دولت به اینجا آمده و آب و برق داده، قیمت این اراضی این قدر بالا رفته و لذا زمین های مجاور هم که در تملک پدر بود گران شده است که سودش به جیب زمین داران منطقه می رود. درنتیجه پدر باید بابت ترفیع قیمت املاکش، یک چیزی هم به دولت بپردازد!
طبق حکم، پدربزرگ که آن زمان پنجاه میلیون ــ پنجاه میلیون آن زمان که خیلی می شود ــ بابت زمین های فروخته شده از دولت طلبکار بود، متقابلاً صد و ده میلیون بدهکار شد. اینجا بود که پدربزرگ یک نامه ای به پدرم نوشت، نامه بسیار توهین آمیز. به پدرم توهین کرده بود که اولاً چرا نوشته ای از جناب آقای محمدحسین آشتیانی به حاج میرزاهاشم! حالا دیگر من که پدر تو هستم و آیت الله هستم، حاج میرزاهاشم شده ام و تو جناب محمدحسین آشتیانی؟ میرزاهاشم هم مثل پدرش آیت الله بود و برای خودش اعتباری قائل بود، هرچند که در دستگاه رضاخانی و اداره مالیات پهلوی مرجعیت و فقاهت اعتباری نداشت و او یک آدم معمولی حساب می شد. ایشان از این مسئله ناراحت بود و برای همین از پدرم قهر کرد که ثانیاً، چرا تو که پسر من هستی به جای اینکه طرف من را بگیری طرف دولت را گرفتی و این قدر هم من را بدهکار کردی؟ خب همین ها باعث شد که پدر تا آخر عمر به دیدن او نرفت. درحالی که تا آن وقت همیشه عیدها می رفتیم منزل ایشان. تا اینکه شب آخر عمر ایشان، همسر و پسرانش تلفن کردند که پدر تو را خواسته.

*چه سالی بود؟
دقیقاً در خاطر ندارم. تقریباً من سال سوم دبستان بودم، حالا به عقب برگردید. دبستان ما هم شاهپور تجریش بود، همین باغ فردوس که الآن موزه سینما شده. خود این ویلای به این قشنگی مدرسه ما بود. بعداً مدرسه آل احمد آن پایین ساخته شد. خود این عجیب است که نیامده بودند آن را به عنوان یک کاخ و اثر تاریخی حفظ کنند. همان جا را مدرسه کرده بودند، همه اتاق های مجلل کلاس درس شده بود.
سال هزاروسیصدوبیست ویک بیست ودو پدربزرگ مرحوم شد. زمان محمدرضا بود. چون در خاطر دارم که بعد از سقوط رضاشاه پدربزرگ کمی خوشحال بود. البته نه به خاطر اینکه آدم جانی و ضدمذهبی بود، بلکه به خاطر اینکه این جرم را در حق خود او کرده بود! می گفت غضب خداوند باعث شد که این برود.
خلاصه بعد از این تاریخ است که خانواده آشتیانی پولدار می شوند. یعنی از زمانی که جد ما مرجع تقلید شد و این ثروت عظیم جمع آوری گردید. البته خود او در امساک و زهد زندگی می کرد، اما زمانی که مرحوم شد، اختیار اموال به میرزاهاشم رسید و او آنها را مایملک شخصی کرد. البته برای شما عجیب است که بگویم زمانی که پدربزرگ مرحوم شد به پدر من و عموی تنی ام دکتر جواد و همچنین عمه تنی ام خانم زینت الشریعه، هرکدام هشتادهزار تومان ارثیه داد. یعنی یک چیزی در حد صفر. به آنهای دیگر ــ یعنی عموها و عمه های ناتنی ــ تقریباً به هرکدام بیست سی میلیون رسید. ازجمله به عمه هایم خانم دولتشاهی و همین طور خانم دولت خواه که تازگی مرحوم شد. خانم دولتشاهی ــ عمه ناتنی من ــ همسر شازده دولتشاهی بود که نوه ناصرالدین شاه بود. از طرف یکی دیگر از خانم ها هم قوم وخویش رضاشاه بود.
خلاصه پول ها به اینها رسید و بین فامیل ناتنی تقسیم شد. و البته کل ثروت ها هم از زمان میرزاهاشم شروع شد.

*بنابراین خاندان شما ربطی به خاندان میرزا محسن آشتیانی در دربار زند و سپس قاجار ندارد که سیاستمدارانی چون قوام السلطنه و وثوق الدوله از آن برخاستند. آن خانواده که اصالت شان به ایل بختیاری برمی گردد، از زمان نادرشاه هم تقریباً یک حکومت مستقل در آشتیان برای خود داشتند و در زمان کریم خان هم چون قبلاً به او پناه داده بودند، قدرت شان بیشتر شد تا دوران قاجار که باز به صدارت و وزارت رسیدند و در دوره پهلوی هم همچنان متنفذ بودند. برخلاف خانواده شما که خاستگاه فقیر و روحانی داشته اند، خاندان میرزا محسن از ابتدا دولتی و ثروتمند بوده است.
این هایی که من می گویم بر اساس اطلاعاتی است که از خانواده دارم نه اسناد مکتوب. در همین حد اطلاع دارم. جد بزرگ مان را می دانم که فقیر بود و درس حوزوی خواند و مرجع شد. پیش از آن و مابقی افراد را نمی دانم. اینها را هم به نقل از عمویم دکتر جواد آشتیانی می گویم که بیست و پنج سال رئیس سازمان شاهنشاهی [خدمات اجتماعی] بود.

*در مورد میرزای آشتیانی و نقش او در مبارزات ماقبل مشروطه، برخی مانند فریدون آدمیت معتقدند که میرزا حسن نمایندگی میرزای شیرازی را بر عهده داشت و برخی معتقدند که او راساً و مستقلاً به عنوان مرجع تقلید، اقدام کرد.(۴۹) شما کدام روایت را تایید می کنید؟
تا زمان ماجرای توتون و تنباکو و حتی پایان آن جریانات، میرزای آشتیانی مستقل بود و زیاد هم مرتبط با میرزای شیرازی نبود. حتی یادم است که دکتر جواد و اینها می گفتند که آن موقعی که ایشان فتوا داد که قلیان‎ها را بشکنید و الخ، اصلاً میرزای شیرازی روحش هم خبر نداشت که چنین اتفاقی دارد می افتد. ولی بعداً وقتی که میرزای آشتیانی ادامه داد و در اثر آن برخوردها، دولت قاجار تحت فشار قرار گرفت و علی رغم اینکه خود میرزا هم دیگر خرده خرده از لحاظ بدنی و جسمی منکسر شده بود، باز هم با آنکه نماینده میرزای شیرازی نبود، ولی این عنوان را همچنان یدک می کشید. یعنی فتاوایی که از طرف ایشان هست، گاهی ذیلش امضای شیرازی هم هست. البته این مربوط به مدت ها پس از جریان توتون و تنباکو است. قبل از آن ما یک چنین چیزی نمی بینیم.

*اصل فتوای تحریم تنباکو که آن جمله معروف «الیوم استعمال توتون و تنباکو بای نحو کان حرام» است، مربوط به میرزای شیرازی است. در مورد این فتوا هم ظاهراً میرزای آشتیانی از طرف میرزای شیرازی فتوا داده و بعداً که میرزای شیرازی در جریان امر قرار می گیرد بر آن صحه می گذارد.
میرزای آشتیانی، به روایت کتاب های تاریخی، اولین روحانی است که در مبارزات علیه ناصرالدین شاه و سلطه انگلیس مشارکت کرده تا برسد به نهضت مشروطیت. اتفاقاً در کتاب تاریخ مشروطه کسروی اسمی از میرزای شیرازی در ماجرای توتون و تنباکو نیامده، فقط اسم جد ماست. فی الواقع در خانواده مدارکی بود که همین مطلب را نشان می داد. البته این مدارک هنوز هم باید باشد. در اختیار آقای آشتیانی زاده بود که کسانی در حوزه علمیه قم به او گفتند همه این مدارک را بیاور و به ما بده تا منتشر کنیم که متاسفانه منتشر نکردند و از دست ما هم رفت. اصلاً معلوم نیست که اینها کجاست. تمام این مدارک مدارک خانوادگی بود که دست آشتیانی زاده عموی ناتنی من بود.
خود عموی من می گفت که اصلاً میرزای شیرازی در جریان نبود. ظاهراً این روایت الآن معتبر است. کما اینکه یک فیلم مستندی هم از تلویزیون دیدم که بعد از صدور فتوا به میرزای شیرازی گفتند این طور چیزی شده و ایشان گفت من موافق هستم.

*برمی گردیم به موضوع خاندان آشتیانی. رابطه خانواده شما با خاندان‎های دیگر مرجعیت و همچنین سیاست به چه صورت است؟
ببینید، طباطبایی ها و بهبهانی ها و آشتیانی ها از پنج شش طرف با هم فامیل هستند. این سه فامیل آخوند پی درپی با همدیگر ازدواج کرده اند. کما اینکه تا همین اواخر که همین حدود چهارپنج سال پیش که یک جلسه خانوادگی داشتیم، منزل آقای دکتر اسدالله آشتیانی پسر آقای آمیرزا محمود و خانم زینت الشریعه ــ درست پهلوی کاخ جوانان که الآن شده است مفتح ــ هنوز بقایای این سه تا خانواده بودند. دو تا از طباطبایی ها، از جمله دکتر طباطبایی که پزشک بیمارستان شهدا بود و هنوز هم زنده است، دو تا بهبهانی و من آشتیانی بودم، به همراه عبدالحسین آشتیانی و خود اسدالله آشتیانی. یعنی هنوز این رابطه کماکان حفظ شده بود. اسدالله آشتیانی پسرعمه ما و دندان‎پزشک بود که این اواخر مرحوم شد. یعنی حدود هفت هشت سال است که مرحوم شده است. الآن در خانواده آشتیانی آن که از همه مسن تر است، آقای عبدالحسین که پسر همین آقای آمیرزا محمود است، یعنی برادر همین اسدالله. ایشان که الآن با ۹۳ سال سن هنوز زنده است، حدود چهل یا پنجاه سال وزیرمختار بود. در کشورهای مختلف، من جمله من که رفتم فرانسه سفیر بود، بعد رفت به آلمان غربی و سرکنسول هامبورگ شد. من که رفتم آلمان، ابتدا پیش ایشان رفتم که من را فرستاد به هایدلبرگ. الآن بازنشسته است، اما تمام چهل پنجاه سال را در کشورهای خارجی بود.
دکتر طباطبایی هم هنوز زنده است و گاهی تلفنی با ایشان صحبت می کنم. پزشک بیمارستان شهدا بود و مطبی هم روبه روی بیمارستان شهدا در طبقه دوم یک عمارت سه چهار طبقه داشت. حالا البته چون خانمش مرحوم شده، خودش را کشیده است کنار.

*که آنها هم از نسل آیت الله طباطبایی مشروطه هستند.
اینها دقیقاً از همین خانواده بهبهانی و طباطبایی مراجع مشروطه هستند که آقای آمیرزاهاشم هم با همین ها وصلت کرد. یعنی این آشتیانی‎هایی که می گویم، پسران آمیرزای بزرگ بودند که با این سه فامیل آخوند مدام با هم ازدواج کردند. یادم است که این نسبت های متقابل آن قدر زیاد بود که در مهمانی هایی که شبانه پدربزرگ مان آمیرزاهاشم می داد، حدود چهل پنجاه نفری که بودند، ده تا طباطبایی بود و بیست تا بهبهانی. به نحوی که آقای بهبهانی که الآن سوئیس است می دانست که ما با او فامیل هستیم. منتها من چون به طورکلی از همه این بحث‎ها کشیده بودم کنار اطلاع دقیقی نداشتم و ندارم. مادرم اگر الآن زنده بود تمام این ارتباطات را دقیقاً می دانست که چه کسی با چه کسی چه نسبتی داشت.
ولی آن نکته مهمی که به دردِ کار شما می خورد آن است که بعد از نقش آفرینی آشتیانی در تنباکو و بهبهانی و طباطبایی بزرگ در جریانات مبارزات مشروطیت، فرزندان اینها در دوران رضاشاهی و بعد در دوران پسرش ــ که البته به این انقلاب اسلامی که نرسید ــ هیچ کدام نقش انقلابی بازی نکردند. حتی برعکس کاملاً نقش ارتجاعی داشتند، غیر از پدر من. فقط پدر من بود که در جوانی با میرزا کوچک خان همکاری کرد. چکمه پوشید و سوار اسب شد، رفت گیلان. در جنگل مدت ها ماند تا اینکه در نهایت دستگیر و محکوم به اعدام شد. اما آن شبی که قرار بود اعدامش کنند، آیت الله بهبهانی ــ پسر بهبهانیِ مشروطه ــ رفت پیش رضاشاه که فامیلش بود، شفاعت کرد و پدرم را بخشیدند.

نظرات کاربران درباره کتاب پرسیدن و جنگیدن

بسیار مشتاق خواندن این کتاب هستم وایکاش pdf ان را نیز باشتراک میگذاشتید..هر چند تورق خود کتاب مقوله ایست دیگر و لذتش دو صد چندان بیشتر ..
در 10 ماه پیش توسط ami...d52