فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کارآفرینان بزرگ و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کارآفرینی به شیوه جعفر امامی

کتاب کارآفرینی به شیوه جعفر امامی
بنيانگذارگروه صنعتی دکاموند

نسخه الکترونیک کتاب کارآفرینی به شیوه جعفر امامی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب کارآفرینی به شیوه جعفر امامی

امروزه صاحبنظران بر نقش کارآفرینی در توسعه اقتصادی و اجتماعی اتفاق نظر دارند. مهمترین این نقشها از این قرارند: ۱. کارآفرینی موجب گردآوری پس اندازهای عمومی بی هدف و سرگردان می شود و تشکیل سرمایه را بهبود می بخشد. ۲. کارآفرینی منجر به ایجاد اشتغال در مقیاس وسیع می شود. بنابراین، کارآفرینی مشکلات بیکاری را که ریشه بسیاری از مشکلات اقتصادی-اجتماعی است، کاهش می دهد. ۳. کارآفرینی به توسعه متوازن منطقه ای منجر می شود. ۴. کارآفرینی باعث کاهش تمرکز اقتصادی در جامعه می شود. ۵. کارآفرینی منجر به توزیع مجدد ثروت، درآمد و حتی قدرت سیاسی به صورت عادلانه در جامعه میشود. ۶. کارآفرینی، منابع، سرمایه ها و مهارتها را که ممکن است بی استفاده و سرگردان باقی مانده باشند به طور موثر به تحرک وا می دارد. ۷. کارآفرینی کیفیت زندگی را بهبود می بخشد. کارآفرینان، پیوسته در حال ابداع و توسعه کالاها و خدمات جدیدند. این گونه تلاشهای بدیع، موجب تولید تکنولوژی و ماشین آلات بهتر و سیستم های تولیدی موثرتر می شود و از این طریق، محصولات و خدمات ارتقاء مییابد و کیفیت زندگی را بهبود میبخشد و زندگی را راحت تر و ساده تر می کند.

ادامه...

بخشی از کتاب کارآفرینی به شیوه جعفر امامی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



زندگی و روزگار جعفر امامی

زندگی من بیشتر شبیه به یک فیلم درام، غم و شادی هایی دارد که شاید اگر داستان زندگی ام به دست یکی از کارگردانان هالیوود می رسید می توانست از روی آن بهترین فیلم و یا سریالها را بسازد. نامم جعفر و نام فامیلم امامی است. در سال ۱۳۳۱ شمسی در روستای دیزج بالا از توابع شهر زنجان بدنیا آمدم. روستای دیزج بالا در کوهپایه ای در منطقه جنوب زنجان واقع شده است که شاید بتوان به آنجا یکی از خوش آب و هواترین مناطق زنجان گفت. دیزج بالا برای من از بهشت زمینی هم بهتر است بطوری که اکنون، پس از سالها زندگی در شهر تهران دوست دارم که به دیزج بالا بروم و در آنجا زندگی کنم.


پدرم کشاورز و مادرم خانه دار بود. در سن سه سالگی پدر و در پنج سالگی مادرم را هم از دست دادم. یک خواهر کوچکتر از خودم دارم که او هرگز روی پدر و مادر را به خود ندید. من خاطراتی گنگ و مبهم از مادرم به یاد دارم اما خواهرم حتی آن خاطرات و تصاویر را هم از مادر تجربه نکرده است. حدود ده روز پس از فوت مادرم توسط عمه ام به تهران آمدم و با آنها زندگی جدیدی را شروع کردم. پسر عمه ام در یک مغازه خیاطی در میدان گمرک کار می کرد و خیلی بچه بودم که من را هم به همراه خودش برای کار به همان مغازه بُرد و کارم را بعنوان پادوی خیاط در آنجا شروع کردم. بعداز مدتی به کارگاه خیاطی که در زیرزمین راه آهن تهران بود رفتیم و مدتی در آنجا مشغول کار بودیم و از آنجا به مغازه خیاطی پسرعمه دیگرم که در بازار بود نقل مکان کردیم. در زندگی مسائلی برایم پیش آمد و اتفاقاتی از سرم گذشت که اگر بخواهم تمامی آنها را تعریف کنم یک کتاب و رمان قطور خواهد شد.



چند سالی در خیاطی کار می کردم که ناگهان پسر عمه ام بیمار شد و او را برای مداوا به بیمارستان هزار تختخوابی تهران بردند. او تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت و خانواده عمه ام پس از این عمل جراحی، دیگر در تهران نماندند و به زنجان بازگشتیم. بعد از مدتی عمه ام از اداره سرپرستی من عذرخواهی کرد که در نتیجه عمویم که کدخدای روستایمان بود من را به خانه ارباب روستا بُرد. نمی دانستم دلیل آن کارش چیست اما پس از صحبتی که با من کرد متوجه شدم که برای خانه شاگردی پیش ارباب روستا برده است و گفت برو و در خانه ارباب بمان و زندگی کن، آقا به تو سر و سامان می دهد و از تو نگهداری و مواظبت می کند، بزرگ هم که شدی تو را به سربازی می فرستد و برایت زن می گیرد و..... عمویم چه می گفت؟ می خواست که من خانه شاگرد شوم! در آن سن و سال بچگی، غروری به اندازه کوه دماوند داشتم، حتی بیشتر. باید بهانه ای می آوردم. گفتم: قبول می کنم اما اجازه بدهید بروم خانه عمه و از آنها خداحافظی کنم سپس به اینجا بر می گردم. آن موقع عمه با خانواده اش به زنجان رفته بودند به همین دلیل یکراست به زنجان رفتم. دو سه روز بعد عمویم باتفاق ارباب با یک ماشین جیپ بدنبالم آمدند. عمویم گفت: پس چرا نیامدی پسر؟ گفتم: من دلم نمی خواهد نوکر باشم. صد تا مثل این اربابها باید بیایند و نوکر من باشند. عمویم با این حرفم عصبانی شد و می خواست دنبالم کند که پا به فرار گذاشتم.

نظرات کاربران درباره کتاب کارآفرینی به شیوه جعفر امامی