سر هنوز کمی ضعیف است، زمان میخواهد تا دوباره راه بیفتد، سر اینگونه است. هیچ علامتی دال بر دیوانگی نیست درهرحال، که موهبتی است. تواناییهای ناچیز، اما متناسب. قلب؟ شکایتی نیست. باز میتپد، آنقدر که از ورای سینه ببینیاش. اما حالا ببین چهطور، مثلاً به راست چرخیده، عوضِ چرخیدن به چپ کمی جلوتر باز به راست میچرخد. و حالا باز ببین چهطور، همچنان کمی جلوتر، عوضِ چرخیدن به چپ دست آخر همچنان به راست میچرخد. و به همین سیاق ادامه دارد تا، عوضِ باز همچنان چرخیدن به راست، همانطور که انتظار داشت، دست آخر به چپ میچرخد. بعدْ مدتی حرکات زیگزاگیاش روال عادیشان را از سر میگیرند، یکیدرمیان منحرفش میکنند به راست و چپ، یعنی میبرند و میآورندش رو به جلو در خطی بفهمینفهمی مستقیم، اما دیگر نه همان خط مستقیمی که رهسپارش شد، یا به بیان دقیقتر وقتی که ناگهان فهمید رهسپارش شده، یا شاید با اینهمه فرقی هم نکند. چون اگر دورههایی طولانی وجود داشته باشد که در آن راست غالب باشد، دورههای دیگری هم هست که در آن چپ غلبه دارد. درهرحال مهم نیست، تا وقتی که همچنان بالا میرود. اما حالا ببین چهطور کمی جلوتر روی زمین میافتد، اینقدر عمودی که مجبور است بهسختی پشتش را راست کند تا نیفتد. کجاست پس آنجا که زندگی انتظارش را میکشد، در نسبت با نقطهی شروعش، یا در نسبت با نقطهای که ناگاه فهمیده که شروع کرده، بالا یا پایین؟ یا ممکن است دست آخر یکدیگر را خنثا کنند، صعودهای طولانی آهسته و سرازیریهای پُرشتاب؟ درهرحال مهم نیست، مادامی که او در مسیر درستی است، و اینکه او هست، چون کس دیگری نیست، مگر اینکه گذاشته باشد پنهانی جیم شوند، یکی پس از دیگری.