فیدیبو نماینده قانونی نشر اختران و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نامه‌های زندان

کتاب نامه‌های زندان
مروری بر خاطرات

نسخه الکترونیک کتاب نامه‌های زندان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب نامه‌های زندان

نامه‌های زندان شرح دلدادگی زن و شوهری است که در دو سوی دیوارهای زندان برای هم می‌نویسند و سعی می‌کنند از دل کلمه‌ها هم را زنده نگه دارند. نامه‌های زندان :مروری بر خاطرات محترم میرعبدالله یانی و هادی پاکزاد روایت شگفت‌انگیزی است از زندگی یک زوج که نزدیک به یک دهه از زندگی‌شان را جدا از هم زیسته‌اند، اما نامه‌هایی که میان این دو ردوبدل شده همچون یک کلاژ یک دهه از زندگی را ساخته است. دختر جوانی که در انتظار تولد اولین فرزندش است و همسرش به دست ساواک دستگیر شده و مدام از این زندان به زندان دیگری منتقل می‌شود و محترم جوان در نامه‌هایی پرشور سعی دارد هر آنچه بیرون دیوارها می‌گذرد را جزءبه‌جزء برای هادی پاکزاد زندانی جوان بازسازی کند. نامه‌های زندان یکی از تامل‌برانگیزترین ژانرهای ادبی است، انسانی که ارتباطش با زندگی عادی و روزمره قطع شده، دنیای ذهنی غریبی پیدا می‌کند، روی جزئیاتی تمرکز می‌کند که احتمالا بیرون چاردیواری سلول فرصتی برای فکر کردن به آنها نداشت، هر حرکتی و هر جنبش برگی برای او نشانه‌ای است از حیات تا ایستایی زندان را مغلوب کند. و هر خطی و کلامی که از پشت این دیوارها به دست زندانی برسد توشه‌ای است برای روزها و شب‌های بی‌پایان تمام نشدنی. نامه‌های محترم میرعبدالله یانی و هادی پاکزاد نمونه‌ی تمام‌عیاری از این حال‌وهواست. یکی از این نامه‌های تاثیرگذار حکایت از شبی دارد که هادی پاکزاد و همسرش در انتظار تولد اولین فرزندشان هستند، اما هادی نمی‌تواند در این لحظه‌ها محترم را همراهی کند، او در زندان است و هر چیزی برایش یادآور همسر و فرزند در راهش است، او در یکی از این نامه‌ها می‌نویسد: «متی جان... دیشب از تلویزیون زندان فیلمی به‌ نام «قصریخ» می‌دیدم... صحنه‌ای در آن فیلم زنی را به‌هنگام وضع حمل نشان می‌داد و من در فکر تو، تو را به‌جای آن زن می‌دیدم و به‌همان‌گونه که آن زن به‌ خود فشار می‌آورد در خود فشار حس می‌کردم... دلم می‌خواست مثل آن زن فریاد بزنم و به‌ یاد آوردم که به تو بگویم: متی جان تو هم موقع وضع حمل فریاد بزن!! فکر می‌کنم فریاد درد را تسکین دهد!... همسرم، احساس می‌کنم تو را دروضع بدی تنها گذاشته‌ام!... متی زیبایم... من تو را دوست دارم و مجموع احساس تو را درک می‌کنم. درست است که با تو نیستم اما گذشت لحظه‌ها را با تو حس می‌کنم... می‌دانم که امروز ۲۵ دی‌ماه است...و تا ۱۱ بهمن تو برای وضع حمل وقت داری...و ۱۱ مرا به‌ یاد یازدهم اردیبهشت می‌اندازد و آن شب فراموش نشدنی!!... وداع با تو... این‌که اجباراً ما را از هم جدا کردند... این که من نتوانم در چنین شرایط سختی کنارت باشم... و تو از دیگران بخواهی برای کار‌های بیمه و غیره یاریت دهند... و ...دلم برای تمام لحظاتی که با تو بوده‌ام تنگ است... کوه... برف.... ماشین... قدم زدن... قنادی آرارات... دلم برای فریاد زدن بر سر تو و ایراد گرفتن از تو... و نیز همچنان خوب بودن تو... و برای دوست داشتن تو دل‌تنگم!!.... عزیزم ... به‌هنگامی ‌که درد می‌کشی و فریاد می‌زنی تا کوچولویمان را ارمغان آوری، من با تو هستم و فریادت را می‌شنوم و صدایت را که مرا می‌خواهی پاسخ خواهم‌گفت... در حالی که با تو بودم، هرگز فکر نمی‌کردم این‌چنین با تو باشم، در تو باشم و مال هم باشیم!! همسرم می‌دانم که نوشته‌ام گویای هرج و مرج فکری‌ام است و این آشفتگی دلیلی ندارد جز این‌که نگران تو هستم و متأسفانه نمی‌توانم خود را کنترل نمایم... تو مرا خواهی بخشید!!. جانم... من رنج‌های تو را درک می‌کنم و می‌دانم چه‌کشیده‌ای... و دلیل این رنج‌ها را فهمیده‌ام و این فهم را در راه تو بارور‌تر خواهم کرد... تو، چه‌گونه این‌چنین برایم بُت گشته‌ای؟ و جوابش روشن است: تو از قماش منی، نه، عالی‌ترین وجودی هستی که، عمیق‌ترین حالت بشری را در من ایجاد نموده‌ای!! تو همسر خوب من... تو خود من هستی، عشق من... همسرم... راجع به دادگاه: باید بگویم هنوز پرونده ‌خوانی نرفته‌ام و فکر می‌کنم تا آخر بهمن‌ماه داد‌گاه دوم هم پایان پذیرد... و البته انتظار دارم که حکم دادگاه عادی نظامی لغو گردد، چرا که دلیلی ندارد مرا به ده‌ سال زندان محکوم کنند... بگذریم به دادگاه فکر نکنیم، به تو...

ادامه...
  • ناشر نشر اختران
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 9.03 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۵۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب نامه‌های زندان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

آشنایی با کتاب
این کتاب که با عنوان «نامه های زندان» آمده است، نامه های عاشقانه ی دو نفری است که یکی برای مدت ده سال به جرم اقدام علیه امنیت کشور محکوم و زندانی شده و دیگری که به ظاهر آزاد است اما در واقع محکوم است تا پرتوان و بردبار با تمام مشقت ها و چالش های دشوار و سخت پیش رو درگیر شود و در جریان عمل با پشت سر گذاشتن آن ها با تلاش و کوشش و بردباری، مقصود را به سرانجام مطلوب برساند.
در این نامه ها که این دو نفر بی پروا از عشق و علاقه نسبت به یکدیگر بسیار می گویند، نکات قابل توجهی آمده است که برجسته ترینش نمایشی از برخورداری آگاهانه و لذت بری از شرایط موجودشان بود که توانستند رنج ها را با لذت و شادی معاوضه کنند.
خوب است در راستای اثبات چند سطر فوق، خلاصه ای از یک نامه در ذیل آورده شود. نامه ای که پس از گذشت بیش از پنج سال محکومیت در زندان نگاشته شده است:
متی جان... از این بهتر نمی شود... خانه ی ما فوق العاده عالی اداره می شود و به همین دلیل بی اندازه ثروتمند و غنی است... خانه ی کوچک ما پُر از شور عشق و تحرک است، همه برای هم کار می کنیم و به شوق هم خودمان را کامل تر می سازیم... خانه ی پُر نشاط ما رُمان آموزنده و بسیار بسیار شیرین و با ارزش است. در خانه ی پُر شور ما تکرار رنگ می بازد و تغییراتِ مثبت محسوس و دیدنی ست.
متی مهربان من به همه چیز فکر می کند، اثر می گذارد و رشد می دهد. او قادر است زمان را آن طور که باید بگردد بنویسد... هر آن چه هست را محصول لحظه نمی داند... تاریخ را می شناسد و لذا ارزش ها و انسان را در روند و مسیر رشد تاریخی اش ارج می گذارد و ستایش می کند... این جاست که به سهولت درمی یابد زندگی با تمام صافی و ناصافی هایش چه قدر باشکوه و عزیز است.
بله، خانواده ی کوچک ما بسیار ثروتمند و غنی ست زیرا کار می کند و آن را دوست دارد. از ثمره اش که عاطفه، شادابی و جذابیت است لذت می برد... زیرا می داند تنها در این صورت است که می تواند لحظه های زندگی را در مسیر تاریخی اش استمرار و تداوم بخشد. پس چنین خانه ی کوچکی چه خوب لحظه ی ناصاف را با احساسی صاف پذیرا می شود و از آن نیز به عنوان پل برای حصول به لحظات هموار استفاده می کند... این جاست که کلبه ی خودمان را افسانه ای و شیرین درک می کنم و ستاره ی آن را که کسی جز همسرم نیست، تحسین...
از شیراز هادی پاکزاد جمعه ۸/ ۸/ ۱۳۵۵

...و در ادامه از رشد فرزندی حکایت ها دارد که در برف و سرما به دنیا می آید به هنگامی که پدر در آغاز گذراندن زندان است! و از آن پس است که آنان حکایت ها از عشق به فرزند را به نمایش می گذارند.
سخن کوتاه: پیگیری مطالعه ی این نامه های عاشقانه که همگی آن ها مهر مامور سانسور زندان را با خود دارند از این نظر جالب است که نگارندگان آن ها توانستند بسیاری از مطالب را در پوشش های گوناگون برای یکدیگر مفهوم سازند و در هریک از آن نامه ها امید به فردایی روشن را به یکدیگر آموزش دهند.

سی ام فروردین ماه ۱۳۵۰ اصفهان
صبح، حدود ساعت ۷ زنگ در به صدا در آمد. مردی با چهره ای سفید و مویی بور را در پشت در دیدم. سُراغ همسرم را گرفت. کمی مشکوک به نظر می رسید. گفتم: ایشان منزل نیستند می توانم اسمتان را بدانم تا وقتی آمدند به ایشان بگویم؟ همسرم حدود ۶ روز پیش به سفر رفته است.
گفت: بگویید از طرف صبحی آمدم. (صبحی اسم تشکیلاتی حسین مهدی پور یکی از اعضای ساکا ــ سازمان انقلابی کمونیست های ایران ــ بود که در همان موقع در پناه دیوار خانه دیدمش!!) به هر حال این مرد با ناراحتی رفت و من در را بستم.
در میان اندیشه های گوناگون بودم که دوباره زنگ در به صدا درآمد و همان مرد به اضافه ی دو مرد قوی هیکل دیگر داخل خانه شدند و پرسیدند: جناب سرهنگ کجاست؟... گوشی دستم آمد. به اتاق آمدند، کوچک ترین ترس و یا هیجانی در خود احساس نمی کردم. به سوالات مکرر و پی درپی آن ها بدون مکث پاسخ می گفتم. مسئله ی مهم در این جا همسرم بود. آن ها باور نمی کردند که او در خانه نیست و مسافرت است. بالاخره پس از سوالات بسیار، آلبوم عکس خواستند و چند عکس از همسرم برداشتند و خانه را ترک کردند. البته با این که خانه را ترک کرده بودند ولی در واقع خانه و کوچه و خیابان را محاصره کرده بودند. خلاصه وقت مدرسه رسید می بایست به محل کارم می رفتم. آن ها علناً تعقیبم می کردند و این تعقیب از امروز شروع شد.

۳۱ فروردین و اول اردیبهشت ۱۳۵۰ اصفهان
گروه ماشین های پلیس نه تنها خانه را در محاصره گرفته اند بلکه اسکورت مخصوصی برای من ترتیب داده اند. از خانه تا مدرسه و از مدرسه تا خانه.
خلاصه ساواک به همه ی کسانی که مرا می شناسند و از جمله همکارانم و همسایگان محل و... توصیه کرده که مواظب تما س های من در محیط کار و عالم خارج باشند.
بعد از ظهر روز اول اردیبهشت خبر دستگیری برادرم توسط ساواک به طور غیر مستقیم به من رسید. ما تصمیم داشتیم شب جمعه به تهران برویم. برادرم بلیط هم خریده بود... بلیط را یک ساواکی آورد و گفت: برادرتان گفته اند حتماً شما به تهران بروید.
به مدرسه رفتم، یک گروه امنیتی دور مدرسه پاس می دادند تا شاید خبری به دست آورند! ظهر با تعقیب بسیار شدید پلیس به خانه آمدم، خانه را آشفته دیدم، اتاق مملو از دود سیگار بود و جای کفش گلیم های اتاق را سفید کرده بود. همه جا زیر و رو شده بود اما گویا هر چه گشتند چیزی نیافتند یعنی چیزی نبود که پیدایش کنند. دوباره همه چیز را سر جایش گذاشتم و اتاق را تمیز کردم. حالت خاصی داشتم، نمی دانم از اتفاقی که افتاده بود لذت می بردم یا ناشاد بودم چرا که حضور پلیس نشانه ی این بود که هادیِ من هنوز به دام نیفتاده. و این پس از روز ها انتظار به من انرژی می داد که او سالم است و هنوز به چنگال پلیس نیفتاده است!
غروب زنگ در به صدا در آمد... محکم و استوار بودم... در را باز کردم. سه نفر با هیکل های متفاوت وارد خانه شدند و یک راست وارد اتاق شدند. از من خواستند جای کتاب ها را نشان دهم. من گفتم این کتاب ها! گشتند و گشتند و ده پانزده جلد کتاب را برداشتند و از من امضا گرفتند. من هم نوشتم همه ی کتاب ها متعلق به شخص من است، نماینده ی دادستانی هنگام خروج از خانه گفت: دست شوهرت را بگیر بیاور سازمان امنیت. فقط نگاهشان کردم.
کمی بعد از رفتن آقایان! زنگ در به صدا درآمد! در را باز کردم... هادی وارد خانه شد!!! زبانم بند آمده بود و دهانم از تعجب باز مانده بود... داشتم سکته می کردم که صاحب خانه که یار و یاور ما بود هادی را به اتاق خودش برد و به کمک یکدیگر هم گزارش ها را دادیم و هم سیبیلش را تراشیدیم. منظره ای تماشایی بود. بچه های صاحب خانه در حیاط پاس می دادند که کسی وارد نشود. وقتی به سرعت هادی را جریان گذاشتیم و او از دستگیری همه ی رفقایش خبر داد، در حالی که تغییر قیافه داده بود و توسط همسر صاحبخانه اسکورت می شد و بچه ها هم کمک دادند، در میان محاصره ی پلیس هادی را که نابهنگام و بی خبر از همه چیز وارد خانه شده بود فراری دادیم و زن صاحب خانه هم تا مسافتی او را دنبال کرده بود در بازگشت گفت: از چنگ پلیس فرار کرد و فکر نمی کنم با این تغییر قیافه شناخته شود.
بعداً هادی برایمان تعریف کرد که چه گونه از اصفهان خارج شده و توسط اتوبوس های عبوری راهی تهران شده و چه طور خودش را در اتوبوس به خواب زده و با وجودی که پلیس عکس به دست وارد اتوبوس شده و همه را چک کرده او را نشناخته!!!.



این عکس توسط ساواک تکثیر شد

دوم اریبهشت ۱۳۵۰ اصفهان
با بلیط تهیه شده توسط برادرم به تنهایی عازم تهران شدم. صندلی برادرم در کنار من بسیار خالی به نظر می رسید! اول دلم گرفت و حتی نزدیک بود گریه کنم. راستی یادم رفت بگویم در توقفگاه اتوبوس متوجه شدم که سه نفر مامور امنیتی مرا کاملاً کنترل می کنند. وقتی سوار اتوبوس شدم از ارتباط این ها با دو نفر دیگر متوجه شدم که پنج نفر مامور امنیتی مرا در کنترل کامل دارند. مهم نبود، بهترین محافظین من در این تنهایی بودند. حدود ساعت ۹ شب به تهران رسیدیم. این گروه پنج نفری مرا به سه اتومبیل متفاوت که ده نفری سرنشین داشت سپردند و رفتند و من هم به ظاهر بی توجه به موضوع سوار تاکسی شدم تا به منزل مادرم در نارمک بروم. تاکسی را سه اتومبیل تعقیب می کرد. وقتی وارد خیابان فرجام شدیم چون خیابان عریض و خلوت بود ورود چهار اتومبیل با چراغ های روشن و حدود ساعت ده شب بدجوری توجه را جلب می کرد. جلوی خانه از راننده ی تاکسی خواستم توقف کند که هم زمان همه ی اتومبیل ها متوقف شدند. بی توجه از وحشت ایجاد شده، زنگ در را به صدا در آوردم! در باز شد و من بلافاصله به درون رفتم و در را پشت سرم بستم.
در راهرو مادرم و خواهرانم و کمی دور تر... هادی را دیدم. اولین حرفم: فرار کن! همین الآن! پشت در هستند! حیاط خانه بزرگ بود و در انتها به خانه ی خواهرم ختم می شد و از آن جا هم به خیابان پشتی... به محض این که هادی به سمت انتهای حیاط دوید زنگ در به صدا در آمد و آقایان امنیتی با انواع و اقسام سلاح های گرم (سلاح های کمری و مسلسل ها) به خانه ریختند. تعدادی از دیوار رفته بودند روی پشت بام و وحشتی عجیب ایجاد شده بود و مرتباً می گفتند: کجاست؟... و منتظر جواب نبودند و همه جا سرک می کشیدند و ما همه وحشت زده و مشوش هی طول می دادیم که هادی از این اطراف دور شود... بالاخره به خانه ی خواهرم هم رفتند و دست خالی بر گشتند وقتی مطمئن شدند که هادی این جا نیست... خانه را ترک کردند ولی کنترل این خانه هم از امشب شروع شد. من جمعه و شنبه را تعطیل بودم و باید یک شنبه به مدرسه می رفتم. هادی در خانه ی خواهر دیگرم پناه گرفت تا تصمیم گیری کند. همه ی رفقا دستگیر شده بودند و آن طور که هادی می گفت خانه ی همه ی آن ها هم تحت نظر بود. من ظهر شنبه به سمت اصفهان حرکت کردم.

یک شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۵۰ اصفهان
شنبه وارد اصفهان شدم. شب استراحت کردم و صبح یک شنبه مدرسه رفتم. مسئله ی تعقیب همچنان ادامه دارد. تا آخر هفته وضع همین گونه بود من هم عادت کرده بودم و اگر روزی احیاناً مامورین امنیتی را نمی دیدم واقعاً ناراحت می شدم. و ناراحتی من علت خاصی داشت، چون من می دانستم که آن ها تنها در یک صورت دست از سرم بر می دارند و آن هم در صورت دستگیری هادی بود.
مادرم همراهم به ا صفهان آمده. مهدی برادرم را به عنوان گروگان گرفته اند. ساواک اطلاع دارد که مسائل هادی به مهدی مربوط نمی شود ولی معمولاً ساواک از این کار ها می کند.
امروز همراه مادرم به سازمان امنیت اصفهان رفتیم شاید بتوانیم برادرم را ملاقات کنیم به من اجازه ملاقات ندادند و تا توانستند تهدیدم کردند که اگر شوهرت پیدا نشود چنین می کنیم... چنان می کنیم... ولی مادرم موفق شد برادرم را ببیند. مامان گفت: رنگ و رخسارش خوب بود و به نظر تغییری نکرده بود.

پنج شنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۵۰
امروز عصر عازم تهران شدم. همچنان تحت تعقیب هستم. دیگر عادت کرده ام. به خانه ی مامان رفتم. هادی چند خیابان آن طرف تر منزل خواهر دیگرم است. البته کل خانواده منظماً در اضطراب به سر می برند چرا که هر لحظه ممکن است پلیس هجوم بیاورد... یکی دو روزی را پنهانی با هادی گذراندم... این که چه باید بکنیم و چه نباید... و توانایی ها و امکاناتمان را بررسی می کردیم... خانه ی خواهرم دیگر امن نبود... در کوچه و خیابان های نارمک آواره و بی پناه و در خطر بودیم...آخرین شب را تا سپیده دم در کوچه و خیابان بودیم... تا این که هادی گفت: تو برو خانه ی مادرت و فردا هم برو اصفهان سر کارت. اما من الآن به یک حمام عمومی می روم تا هوا روشن شود بعد خارج می شوم و تصمیم می گیرم. همین کار را کردیم و در سحرگاه ۱۱ اردیبهشت... در خیابان های سرسبز نارمک از هم جدا شدیم... چگونگی دستگیری هادی ضمن نامه ها آمده است.
***
آن چه به عنوان مقدمه آورده شد بر گرفته ازدفتر خاطراتی است که در سال ۵۰ نوشته ام.
اما از پایان سال ۵۰ به بعد... مروری بر خاطرات مجموعه ی نامه هایی است که در سال های زندان میان من و همسرم رد و بدل شده است. ارتباط با یکی از دوستانم، خاطرات گذشته را در ذهنم زنده کرد و باعث شد سُراغ کارتن نامه هایمان بروم و وقتی آن ها را به تدریج باز کردم و خواندم، دلم نیامد که متن یا قسمتی از نامه ها را که در واقع شامل خاطراتمان است، با دوستانم تقسیم نکنم! خصوصاً که دوستان به طرق مختلف تشویق و تاییدم نمودند. خوشحالم که حسی مشترک داریم و ممنونم از توجه و مهربانی همه ی شما.
فقط مطالبی که داخل پرانتز آورده شده به نامه ها اضافه شده، همه ی نامه ها و دفتر خاطرات عیناً موجود است.
نامه های هادی همه در پاکت نامه نگه داری شده و کپی نامه های من در چندین دفتر چه نگهداری شده است. مجموع نامه های هادی ۵۷۸ نامه و مجموع نامه های من ۶۱۲ نامه است که با خط ریز و عموماً در دو صفحه ی کامل نوشته شده است. کاغذ ها و نوشته ها تا کنون سالم مانده اند. تعدادی از نامه ها یا قسمت هایی از نامه های انتخاب شده را در این کتاب می خوانید.

مُتی مخفف محترم است.

نظرات کاربران درباره کتاب نامه‌های زندان

این کتاب بسیار خواندنیست و روایتگر یک عاشقانه واقعی در دل رویدادهای نه چندان دور تاریخ معاصر ایران
در 10 ماه پیش توسط shg...ian