فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب به نمایندگی از یک احمق

کتاب به نمایندگی از یک احمق
مجموعه داستان

نسخه الکترونیک کتاب به نمایندگی از یک احمق به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب به نمایندگی از یک احمق

همه می‌دانیم که در زندگی امروزه وسایل ارتباطی بسیاری وجود دارند تا ما را از وقایع روز لحظه به لحظه با خبر کنند؛ مثل تلویزیون، رادیو، اینترنت، روزنامه و مجلات. اما آیا آنها این قدرت را دارند که ما را در جزئیات اتفاق‌هایی که می‌افتند سهیم کنند؟ یا فقط به مرور اجمالی خبر‌ها می‌پردازند صرفا برای اینکه ما تنها بدانیم که آن بیرون چه خبر است؟ مطمئنا منابع خبری از این دست، قدرت القای یک تجربه جدید را ندارند. اما برعکس، بهترین داستان‌های کوتاه جنبه‌هایی حیاتی از زندگی انسان را بازگو می‌کنند که حتی با توسعه تکنولوژی نیز قابل تغییر نیستند. آنها سعی می‌کنند در دنیایی که به سرعت رو به گسترش است، از ارزش‌های انسانی پاسداری کنند. می‌توان به جرئت گفت که داستان‌هایی که در این مجموعه چاپ شده از بهترین اینها هستند. مهارت، پیچیدگی و غنای آثاری که در اینجا جمع آوری شده اند، خود دلیل روشنی است بر اینکه همچنان داستان کوتاه در ادبیات از اهمیت خاصی برخوردار است. این جلد تنها نمونه کوچکی از داستان‌هایی است که در سال ۱۹۹۹ به رشته تحریر درآمده‌اند و خود از میان پنجاه داستان برجسته انتخاب شده‌اند.

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتاب نیستان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.04 مگابایت
  • تعداد صفحات ۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب به نمایندگی از یک احمق

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه

اثر پیش رو، هشتادمین نمونه از مجموعه داستان هایی است که برنده جایزه اُ.هنری شده اند. این اثر به واسطه دو ویژگی خاص متمایز از دیگر مجموعه هاست. اول اینکه سال ۱۹۹۹، دوره بی نظیری برای داستان کوتاه بود و تمام داستان های گردآوری شده در این مجموعه از دل این دوره درخشان به وجود آمده اند و همچنین از داستان نویس های صاحب نامی همچون راسل بنکس(۱)، مری گوردن(۲) و جان ادگار(۳) در کنار داستان ریموندکارور(۴) که بعد از مرگش چاپ شد و همین امر خود بر شاخص بودن این مجموعه دلالت دارد. علاوه بر این، در اثر حاضر نام نویسنده هایی به چشممان می خورد که شاید تا این زمان شناخته شده نباشند، اما بدون شک آینده درخشانی پیش رویشان است، چرا که با همین تجربه کم ، آثارشان توانست در خور جایزه اُ. هنری باشد و در مجموعه ای که قرار است در سرتاسر دنیا چاپ و به بسیاری از زبان ها ترجمه شود قرار بگیرد. اگر چه در سال های گذشته مجموعه هایی که با این نام منتشر می شد به مانند اثر پیش رو، از انسجام مفهومی برخوردار نبوده و هر کدام به موضوع متفاوتی اشاره داشتند، اما در این مجموعه که در سال ۲۰۰۰ چاپ شد تقریبا تمامی داستان ها از محوریت واحدی برخوردارند که یک به یکشان را به هم پیوند می دهد؛ پیوندی مفهومی و قابل لمس. در کنار نویسندگان و موضوع داستان ها، مشخصه دیگری نیز وجود دارد که خود حجت را بر کم نظیر بودن این مجموعه تمام می کند و آن حضور داوران برجسته ای همچون مایکل کانینگهام(۵)، پم هوستون(۶) و جورج ساندرز(۷) است که در انتخاب تک تک داستان ها نهایت دقت و ریزبینی را به عمل آورده و تلاش کرده اند تا حد امکان منصفانه به قضاوت بنشینند.
دومین جنبه باشکوه این اثر که در سال ۲۰۰۰ جمع آوری شد، این است که در حقیقت پایانی بود بر تمام سبک ها و اسلوب داستان نویسی قرن بیستم و دریچه ای بر دنیای مدرن و البته متفاوت. گرچه تعداد داستان هایی که موفق به دریافت جایزه اُ.هنری و شرکت در مجموعه چاپی سالیانه می شوند بسیار محدود است و این مجموعه نمی تواند طیف وسیعی از داستان ها با محوریت حوادث و اتفاق های اجتماعی را شامل شود، اما همین تعداد اندک خود به نمایندگی از سایر داستان ها، هر چند کم، ولی گویای تغییرات گسترده ای هستند که در سال چاپشان در دنیا صورت گرفته و البته که مجموعه ای که در سال ۲۰۰۰ گردآوری شد خود به تنهایی می تواند نماینده یک قرن باشد. قرنی که گذشت و شامل اتفاق هایی بود همچون جنگ جهانی اول، عصر شکوفایی موسیقی متفاوت جاز، دوره افسردگی و رخوت پس از جنگ، جنگ جهانی دوم، جنگ ویتنام و تغییرات چشمگیر سیاسی و اجتماعی که اواخر قرن گذشته رخ داد و جوامع بسیاری را درگیر خود کرد. البته همیشه این طور نیست که داستان های کوتاه فقط تحت تاثیر اتفاق هایی باشند که در زمان نگارش و چاپ آنها رخ داده. بسیاری از داستان های برجسته قرن بیستم بدون شک هنور نوشته نشده و یا چاپ نشده اند. و محوریت این مجموعه به خصوص هم مطمئنا صرفا محدود به وقایع گذشته نخواهد بود. بیشتر داستان های این مجموعه از نوعی بی زمانی بهره گرفته اند که همین امر باعث می شود در هر زمان و هر دوره قابل خواندن و البته لذت بردن باشند. شاید حضور بعضی پدیده های نوظهور را تنها بتوان در یکی دو داستان حس کرد و الباقی تمایلی برای پرداختن به این موضوع و یا حتی اشاره سطحی به آن نداشته باشند. اینجاست که خواننده با چندین داستان برخاسته از یک عصر، اما محوریت متفاوت روبه رو می شود.
داستان های کوتاه به لحاظ طبیعتشان محدود به زمان و مکان خاصی نیستند. هم می توان رد پای مدرنیته را در آنها پیدا کرد و هم خط و خطوطی از سنت های کهنه و کمتر مرسوم. ویژگی دیگر داستان های کوتاه که شاید جذاب تر به نظر برسد این است که به یک اتفاق بسیار جزئی که شاید در لحظه رخ داده باشد چنان پر و بال می دهند که می توانند پاراگراف ها درباره آن بنویسند و واژه پردازی کنند، طوری که خواننده گمان برد جز این اتفاق هیچ اتفاق دیگری در آن مقطع زمانی درحال رخ دادن نبوده. این گونه داستان ها می توانند در قالب جملاتی کوتاه تجربه ای را برای انسان بازآفرینی کنند که شاید هیچ وقت در طول عمرش قادر به درک آن نباشد.
همه می دانیم که در زندگی امروزه وسایل ارتباطی بسیاری وجود دارند تا ما را از وقایع روز لحظه به لحظه با خبر کنند؛ مثل تلویزیون، رادیو، اینترنت، روزنامه و مجلات. اما آیا آنها این قدرت را دارند که ما را در جزئیات اتفاق هایی که می افتند سهیم کنند؟ یا فقط به مرور اجمالی خبر ها می پردازند صرفا برای اینکه ما تنها بدانیم که آن بیرون چه خبر است؟ مطمئنا منابع خبری از این دست، قدرت القای یک تجربه جدید را ندارند.
اما برعکس، بهترین داستان های کوتاه جنبه هایی حیاتی از زندگی انسان را بازگو می کنند که حتی با توسعه تکنولوژی نیز قابل تغییر نیستند. آنها سعی می کنند در دنیایی که به سرعت رو به گسترش است، از ارزش های انسانی پاسداری کنند. می توان به جرئت گفت که داستان هایی که در این مجموعه چاپ شده از بهترین اینها هستند.
اگرچه من اصلا قصد ندارم تا داستان هایی با موضع و خط فکری ثابت را در یک مجموعه گردآوری کنم، اما وقتی این داستان ها را که برای بار دوم یکجا جمع شده بودند خواندم، متوجه شدم که چقدر از لحاظ درون مایه به هم نزدیکند. شاید در این میان چند داستان معدود باشند که ساز خودشان را می نوازند. اما بقیه به طرقی به هم مربوط هستند. البته داستان هایی که در یک سال چاپ می شوند انتظار می رود که از موضوعات و دغدغه های یکسانی صحبت کنند. در میان موضوعات اشاره شده، موضوع مرگ از همه جالب توجه تر است که در بیشتر داستان ها به آن پرداخته می شود. در نیمی از داستان ها کسی می میرد، کسی مثل مادر،همسر سابق، دوست صمیمی دوران دبیرستان، یکی از اقوام، برادر، پدر، فرزند، عموزاده و بعد بازخورد این مرگ به تصویر کشیده می شود. در برخی از داستان ها ما با مرگ غیر مترقبه انسانی روبه رو می شویم که اصلا انتظارش را نداشته ایم. دومین عنصر مشترک در بسیاری از داستان های این مجموعه تلاشی است که افراد برای پیشرفت معنوی و شخصی به کار می گیرند. چه از طریق تغییر سبک زندگی، ایجاد هوشیاری، تغییر دین و یا بازیافتن آنچه قبلا از آن غافل بوده اند.
سوال اینجاست که چرا بسیاری از داستان ها به مفهوم مرگ و ایجاد تغییر در زندگی می پردازند؟ من خودم نمی توانم پاسخی روشن و قطعی برای این سوال ارائه بدهم. شاید نزدیک شدن صده جدید و احتمال وقوع تغییرات نوین باعث شده تا ذهن بیشتر نویسنده ها به طور نا خودآگاه به سمت این موضوع کشیده شود. در کنار اینها، داستان هایی هم وجود دارند که می توان به وضوح شادی، سرخوشی، شوخی و کنایه را در لابه لای کلماتشان یافت. نگارش خوب و قوی می تواند حین سرگرم کردن خواننده، مفاهیم جدیدی را به او القا کند. این همان پاسخی است که اگر از من درباره مهم ترین مزیت داستان هایی که موفق به دریافت جایزه اُ.هنری می شوند پرسیده شود، ارائه خواهم داد.
مهارت، پیچیدگی و غنای آثاری که در اینجا جمع آوری شده اند، خود دلیل روشنی است بر اینکه همچنان داستان کوتاه در ادبیات از اهمیت خاصی برخوردار است. این جلد تنها نمونه کوچکی از داستان هایی است که در سال ۱۹۹۹ به رشته تحریر درآمده اند و خود از میان پنجاه داستان برجسته انتخاب شده اند. من امیدوارم که دریافت جایزه اُ.هنری بتواند سکوی پرتابی برای نویسندگان در جهت ادامه راه و بهبود بخشیدن به هنر داستان نویسی شان باشد و از طرفی برای دیگر نویسندگان انگیزه ای باشد برای تلاش بیشتر و حصول نتیجه ای درخشان تر. مطمئنا در این میان داستان های غنی و ممتاز بسیاری بوده اند که به دلیل محدودیت تعداد داستان های انتخابی از چرخه انتخاب و کسب جایزه باز مانده اند، چرا که باید از میان سه هزار داستان، فقط تعداد محدودی گزینش و چاپ می شدند. اگر داستان هایی به هر دلیلی انتخاب نشده اند اصلا به این معنا نیست که ویژگی منحصر به فردی نداشته یا از اهمیت کمتری برخوردار بوده اند.
در پایان اذعان می دارم که قرن گذشته، دوره ای درخشان در صنعت داستان کوتاه نویسی در امریکا بوده. در همین جا مراتب قدردانی خود را از تمام فعالان عرصه ادبیات که به برپایی چنین مراسم و آدابی کمک کرده و تمام تلاش خود را به کار گرفته اند تا این سبک از داستان نویسی رو به خاموشی و فراموشی نرود و برعکس بتواند جایگاه بالاتری در میان اصحاب هنر پیدا کند، ابراز می نمایم. مطمئنا قرن جدید قرن شکوفایی هرچه بیشتر داستان کوتاه خواهد بود. و در آینده ای نه چندان دور نام فرهیختگان بسیاری در این سبک بر سر زبان ها خواهد افتاد؛ چه با نام نویسنده و یا ویراستار. داستان کوتاه امریکایی مطمئنا یکی از دستاوردهای باشکوه قرن بیستم بوده و من یقین دارم که همچنان به موفقیت های بسیاری دست یافته و زندگی ما را به عنوان اعضای جامعه بشری، بیش از پیش تحت تاثیر قرار خواهد داد.

لاری دارک(۸)
۲۰۰۰

باغستان های کیوتو(۹)

کیت والبرت

یک پسر دایی داشتم به اسم رندال(۱۰) که در یوجیما کشته شد. این را قبلا بهت نگفته بودم؟
طبق گزارش، او آخرین سربازی بود که در جزیره کشته شد. درست بعد از اینکه اعلام آتش بس شده و بقیه سربازان یا به بیمارستان و یا به پناهگاه انتقال داده شده بودند؛ در عملیاتِ پاک سازیِ آثار باقی مانده از دشمن در منطقه. قرار بود منطقه از وجود نیروهای دشمن پاک شود، اما این پسرداییِ من بود که در اصل پاک شده بود؛ نه فقط از صحنه جنگ که از صحنه روزگار.
یادم می آید مادر پشت میز آشپزخانه نشسته بود که خبر را خواند. این خبر در نامه ای از طرف دایی استرلینگ(۱۱)، داییِ اعظم، بزرگ خاندانمان و پدرِ رندال آمده بود. نامه با جوهر پررنگ مشکی نوشته شده بود. انگار خود نامه هم از حمل چنین خبری ناراحت و ماتم زده بود. من هم در آشپزخانه بودم که مادر نامه را باز کرد. از دستش قاپیدم و خودم خواندم. در نامه آمده بود شواهد حاکی از آن است که رندال کشته شده. البته هیچ اثری از پیکرش باقی نمانده بود؛ به تعبیری مفقودالاثر شده بود. برای اعلام نتیجه قطعی اطلاعات بیشتری در دسترس نبود، اما می شد حدس زد که کشته شده. باید بعد از تسلیم شدن قوای ژاپنی خبری از خودش می داد، اما نه خبری رسید و نه اثری. ناپدید شده بود.
خیلی او را نمی شناختم فقط چند باری وقتی یک دختر نوجوان بودم او را دیده بودم. آنها نزدیک بالتیمور(۱۲) زندگی می کردند. کنار خلیج سادلِرویل. اسمش را نمی شد گذاشت شهر. فقط یک چهارراه داشت، یک اداره پست و چندین گندمزار. خانه شان یک ساختمان آجری پشت جاده بود. خانه ای که اصلا شبیه خانه های معمولی نبود. بیشتر انگار از جای دیگر آمده بود به این محل. شاید هم رودخانه ساوانا تغییر مسیر داده و آن را با خود اینجا آورده بود. از ساوانا(۱۳) به لویی ویل(۱۴). این ساختمان در انتهای جاده ای که هر دو طرفش درختان قطور بلوط روییده بودند قرار داشت. اولین دیدارمان را خوب به خاطر دارم. یادم می آید از میان تونل درختان بلوط گذشتیم. باد شدیدی لای درختان می وزید و هوا را مطبوع کرده بود. دایی استرلینگ آن روزها خیلی دل و دماغ نداشت. همسرش را سال ها پیش از دست داده بود. با رفتن همسرش او مانده بود و تنها فرزندشان؛ یک پسربچه. مادرم هرسال به بهانه های مختلف او را به خانه مان دعوت می کرد، اما دایی هربار به بهانه های مختلف دعوتش را رد می کرد. تا اینکه آن سال _قبل از جنگ سال ۴۰ یا ۴۱- خودش یک نامه برای مادر فرستاد و از ما دعوت کرد تا عید پاک برویم پیششان.
مادر همان کت بهاره و کلاه مخصوص عید پاکش را که همیشه داخل یک پارچه در کمد راهرو نگه می داشت پوشید. اما برای هر کدام از ما یک دست لباس نو خرید و به پدر هم اصرار کرد تا پیراهن تمیز بپوشد و حتما کراوات ببندد. انجام این کار برای پدر چیزی کم از مرگ نبود. اصلا عادت نداشت لباس رسمی بپوشد. لباس پدر آن قدر تنگ بود که سینتیا گفت اگر پدر نفس بکشد حتما لباسش می ترکد.
پدر اتومبیل را روشن کرد و همه سوار شدیم. در آن لحظه کافی بود مادر پشیمان شود و بگوید دودل است، مطمئنا همگی از ماشین بیرون می پریدیم و می رفتیم داخل خانه. توی راه مادر هر از چند گاهی لبه دامنش را مرتب می کرد و می گفت: «خوب...» همیشه وقتی می خواست زمان بخرد همین کار را می کرد. او هم حوصله اش سر رفته بود. درست مثل ما. راه کمی نبود از پنسیلوانیا تا اینجا. همگی حسابی خسته شده بودیم، به خصوص ما دخترها.
سینتیا گفت: «وقتی رسیدیم مرا بیدار کن.» همیشه همین طور بود. چرخی زد و سرش را گذاشت روی بازوان درازش تا بین من و بتی به خواب برود. در همین آماده شدن برای خواب بود که پایش محکم خورد به پای بتی و دعوا شروع شد. بتی هم نامردی نکرد و محکم مچ سینتیا را گرفت و تا جایی که زور داشت پیچاند. سینتیا داد زد: «تو را به جانِپیتر ول کن، به خاطر عشقتان.» مادر این حرف را نشنیده گرفت. رژ لبش را از جیب کتش بیرون آورد و آرایش لبش را ترمیم کرد. یادم نیست پدر در آن زمان چه کار کرد. پای سینتیا خورد به بتی. بتی مچ سینتیا را پیچاند و او هم بتی را به عشقش که در آن زمان پیتر بود قسم داد تا ولش کند. مادر رژ لبش را زد و برگشت رو به سینتیا فریاد زد تا سر جایش بنشیند و اندازه سنش رفتار کند. نه، هرچه فکر می کنم پدر یادم نمی آید.

راستی گفتم درخت بلوط؟! درست نمی دانم. شاید هم گردو بود، ولی تونل را خوب یادم هست. همه مان شانه به شانه کنار هم درست مثل یک خانواده از میانش گذشتیم و رسیدیم به در ورودی منزل دایی؛ جایی که رندال جلو در به انتظارمان ایستاده بود.
موهایش بوی خوبی می دادند. فکر کنم کلی اسپری خوشبو کننده پاشیده بود روی موهایش. این اولین چیزی است که از او به خاطر دارم. اولین چیزی که نظر هر کسی را جلب می کرد. بعد موهای قرمز فرفری اش که روی پیشانی تاب می خورد. موهایش همرنگ موهای من بود. کنارِ آستانه در ایستاده و دستانش را برای خوشامدگویی باز نگه داشته بود. انگشتانش بسیار ظریف بودند. تا حالا پسری را با چنین انگشتان ظریفی ندیده بودم. نوجوانی با موهای قرمز مجعد و انگشتان کشیده و ناخن های براق. انگار ناخن هایش را جلا داده بود؛ می درخشیدند. یادت باشد او مادر نداشت و این خودش مسئله بزرگی بود. علاوه بر این با پدری به سرسختی دایی استرلینگ، داییِ اعظم، زندگی می کرد.
به هر حال سینتیا و بتی اصلا به او توجه نکردند و دنبال پدر و مادر رفتند داخل تا داییِ اعظم را ببینند. این شد که من و رندال تنها ماندیم. رندال پیشنهاد کرد یا برویم بازی کنیم و یا اتاقش را ببینیم. راستش برای من فرقی نمی کرد. به هر حال کسی حواسش به ما نبود. او هم منتظر پاسخ من نماند. خودش دیدن اتاقش را انتخاب کرد و راه افتاد، من هم دنبالش. از پله ها پایین رفتیم تا رسیدیم به یک سرسرا که دیوارهایش از لکه های آب زرد شده بود. اسم اینجا را گذاشته بود گالری نقشه ها. نقشه تمام کشورهای دنیا اینجا بود. خودش ایستاد کناری و شروع کرد به نشان دادن کشورها از روی نقشه. یکی پس از دیگری. اسم بعضی مناطق را هم خودش گذاشته بود مناطق دردسرخیز. احتمالا مناطقی بودند که در آنجا جنگ زیاد اتفاق می افتاد.
هنوز هم آن صحنه را یادم هست. انگشتان ظریفش را آرام می کشید روی نقشه. پوست دستش بسیار رنگ پریده بود. انگار ساعت ها داخل حمام نشسته یا کلی ظرف شسته باشد.
به راهمان ادامه دادیم. از کنار چند دستگاه قدیمی مخابره که احتمالا برای صدا زدن خدمه ها استفاده می شد گذشتیم. رندال اهرم کنار دستگاه را چند بار بالا و پایین کرد و بعد دهانش را برد سمت بلندگو و شروع کرد به حرف زدن:«چیزی برای ارائه ندارم جز خون، رنج، اشک و عرق.» احتمالا آن زمان اینها سخنان چرچیل(۱۵) بودند. من خیلی سر در نمی آوردم. همان جا منتظر ایستادم تا رندال گوشی را سرجایش گذاشت و رفت به سمت در دیگری و بازش کرد. در به یک راه پله بسیار باریک باز می شد. آن قدر باریک که مجبور بودیم بدنمان را بچرخانیم و به پهلو بالا برویم.
رندال گفت: «احتمالا آن زمان آنها کوچک تر از ما بودند.» بعد که دید از من صدایی در نیامد برگشت طرفم.
پرسیدم:«کی؟»
گفت: «مردم.»
گفتن: «آهان» راستش خیلی حس خوبی نداشتم. تا آن موقع با یک پسر نوجوان به سن او آن هم در جای تاریک تنها نبودم.
گفت: «راه بیفت»
رسیدیم به یک در و هلش دادیم. این بار وارد یک راه پله بزرگ تر شدیم. انگار آن ساختمان از صدها اتاق با درهای کوچک و راهروهای باریک ساخته شده بود. و یک راه پله به سمت پشت بام. رندال در تمام مسیر از اینکه چطوری برده ها با قطار از لویی ویل به اینجا آورده می شدند حرف زد. و اینکه چطور خانواده ها در همین دالان ها زندگی می کردند به امید اینکه یک روز رها شوند. گفت که اینها را جایی نشنیده، خودش می دانسته. گفت که گاهی روح آنها را می بیند. روح یک خانواده پنج نفره: مادر، پدر و سه فرزند. خودش هم نمی دانست چرا فقط آنها را می بیند. می گفت که محل مخفی شدنشان را می داند؛ آن هم صرفا از روی غریزه.
خودم هم مطمئن نبودم که آیا بیشتر به شنیدن درباره مخفیگاه برده ها علاقه داشتم یا روحشان که رندال می گفت گاهی آنها را می بیند. اینجا بخش شرقی ایالت مریلند(۱۶) بود. در آن زمان اگر با یک کشتی می رفتی به آناپولیس و روی عرشه کشتی به سمت بندرگاه می ایستادی، همین که کشتی آب را می شکافت و جلو می رفت، احساس می کردی قبل از آن هیچ وقت این دریا یکپارچه نبوده. درست مثل همین خانه. آن قدر سوت و کور بود که انگار قبلا کسی اینجا زندگی نکرده. راستی مردم رنگین پوست پنسیلوانیا را یادت هست؟ و بهترین دوست پدربزرگت؟ یک دکتر رنگین پوست به نام تِیت ویلیامز(۱۷) که همه او را تِیت بیلی صدا می زدند. همیشه مرا می خنداند و من هرگز فکر نکردم که تِیت بیلی نام حقیقی او نیست.
بگذریم. بعد ازطی مسافت تقریبا طولانی، رندال در دیگری را باز کرد و سرانجام وارد اتاقش شدیم. اتاقی چهارگوش با قفسه هایی پر از کتاب. صدای فریاد خواهرم را شنیدم و رفتم به سمت پنجره تا ببینم چی شده. اما ارتفاع این اتاق از حیاط خیلی زیاد بود. پنجره ها هم خیلی کثیف بودند. نمی شد جایی را دید. روی غبار پنجره کلماتی نوشته شده بود. هنوز یادم هست. کلماتی مثل:«درجه یک»، «شناخت شناسی» «دروغ»
پرسیدم اینها یعنی چی؟
رندال همان طور که پشت سرم ایستاده بود گفت: «اینها برای یادگیری هستند.»
گفتم: «آهان». راستش این پاسخی نبود که من انتظار شنیدنش را داشتم. حالم درست مثل کسی بود که کوهی را به سختی بالا آمده باشد و در نهایت قله را درون مه و غبار ببیند. رندال به نظر بی خیال می آمد. شروع کرد به گشتن میان کتاب هایش. چند دقیقه ای تماشایش کردم، اما بعد برگشتم و روی شیشه نوشتم: ک-م-ک... از رندال پرسیدم که چه کار می کند، او هم پاسخ داد کمی صبر کن. گفت که دنبال یک متن می گردد. قصد داشت به من «هنرِ ارائه» یاد بدهد.
جالب نیست؟یادم نیست آن متن چه بود. فقط یادم می آید که همه اش می گفت آنها کوچک تر از ما بودند. اگر از من بپرسی خوب تا وقتی برای شام صدایتان کنند وقتی ساعت ها روی صندلی کنار هم نشسته بودید و از میان شیشه های غبار گرفته به درختان بیرون نگاه می کردید دقیقا به چی فکر می کردید، پاسخی ندارم. صدایش در گوشم هست که بلند بلند متنی را برایم می خواند. حتما نکته هایی را هم آموزش می داد، اما اینکه من خودم کجا بودم را نمی دانم. اصلا چرا یکی از آن کلمات در خاطرم نیست؟ فقط می دانم که در این کلاس درس گاهی زانوهایمان به هم می خورد و هر دو خیلی سریع آنها را از هم دور می کردیم. کاش عکسی از آن صحنه داشتم. احتمالا زیر نور کم رنگی که به زور خودش را از میان پنجره کثیف به داخل می کشاند هر دو همان طور که کنار هم نشسته بودیم و آن کتاب لعنتی را در دست داشتیم، زیباتر شده بودیم.
بعد از آن، نامه نوشتن عادتمان شد. رندال اولین یکشنبه هر ماه نامه می فرستاد. در نامه اش از کتاب جدیدی که خوانده بود و بعضی جاهایش را علامت گذاشته بود تا بعدا برای من بخواند حرف می زد. من هم یک روز به خصوص را برایش تعریف می کردم. مثل آن روززمستانی که پدر حیاط پشتی را آب گرفت تا یک استخر کوچک برایمان درست کند. ما هم به دروغ به مادر گفتیم پمپ خراب شده و آب زده بالا. بعد گذاشتیم آب یخ بزند. کلی روی یخ اسکیت بازی کردیم تا اینکه خورشید آن قدر تابید تا یخ ها آب شدند. آن موقع بود که فهمیدیم چه اتفاقی افتاده. آب بذرهایی که مادربزرگت توی باغچه کاشته بود را با خود برده بود. بعدها پدر خودش حقیقت را به مادربزرگت گفت.
مادربزرگت عاشق گل هایش بود که ما آن زمستان با آب بستن به حیاط خرابشان کرده بودیم. با ترس و لرز تا بهار منتظر ماندیم، اما انگار همه بذرها هم از بین نرفته بودند. درست است که گل های مورد علاقه اش بهار آن سال نروییدند، اما گل هایی از نوع دیگر در باغچه غنچه کردند. این یعنی ما خیلی هم خراب کاری نکرده بودیم.
رندال در نامه بعدی اش از کتابی درباره باغستان های کیوتو برایم نوشت. کتاب توضیح داده بود که چطور این باغ ها از شن، سنگ ریزه و صخره درست شده بودند. در این باغ ها خبر از هیچ گلی نبود. فقط هر ازچندگاهی در آنجا خزه رشد می کرده که آن هم رنگش به سبزی خزه هایی که ما دیده بودیم نبوده؛ نه سبزِ چمنی و نه سبزِ یشمی، یک جور سبزطوسی. گفته بود این باغ ها بیشتر شبیه نقاشی هستند. خلاصه تمام نامه اش را پر کرده بود از توصیفات این باغ.
با اینکه آن زمان خیلی گیج بودم، اما محتوای نامه هایش را به خوبی به خاطر دارم، به خصوص این یکی. آن هم شاید چون از آنجایی که ما آن زمان با ژاپن درجنگ بودیم، در تمام کتاب های درسی مان از زبان و فرهنگ ژاپن بد می گفتند. شخصیت های ژاپنی را مسخره می کردند. به ما یاد دادند که زندگی در ژاپن چیزی جز محنت و عذاب نیست. یاد گرفتیم که ژاپنی ها شیطانند، چرا که نه زبانش را کسی می فهمد و نه از کارهای جهنمی شان کسی سر در می آورد. اینها را با تاکید فراوان بارها و بارها در گوشمان خواندند و ما تکرار کردیم. فهمیدیم که قرار نیست و نباید درباره دشمن چیزی بیشتر از این بدانیم و بخوانیم، اما حالا موضوع فرق می کرد. من چیزی راجع به کشور دشمن می دانستم. چیزی راجع به باغستان های زیبایش.
آخرین باری که دیدمش عید پاک سال ۱۹۴۴ بود. هنوز هفده سالش نشده بود. می توانی فکرش را بکنی؟ سنِ رفتن به خدمت سربازی، اما خیلی زود زمانش می رسید و او هم اعزام می شد. خودش هم فهمیده بود که ناگزیر است به جنگ برود. دایی استرلینگ هم همین را می خواست. کارهایی در دنیا وجود دارد که پسرها بدون اما و اگر باید انجام دهند. این هم از همان کارها بود. هیچ وقت راجع به این موضوع با من حرف نزد؛ من بعد از همه فهمیدم. در عوض نامه زمستان آن سالش پر بود از اعتراف به کشفیات بزرگی که انجام داده بود. خبر از سورپرایزی که قرار بود عیدپاک آن سال برای من داشته باشد. می توانی حدس بزنی به چه چیزهایی که فکر نکردم. پدر تازه اتومبیل را نگه داشته بود که من سریع در را باز کردم و بیرون پریدم. دلم می خواست سریع تر بروم و از میان آن همه اتاق و راهروهای طویل عبور کنم تا به پنجره های غبارگرفته اتاقش برسم، اما نگاه مادر مرا سرجایم میخکوب کرد. با نگاهش از من خواست تا بایستم و همراه خانواده به داخل بروم. سفر امسالمان با قبل فرق داشت. این بار بیشتر از قبل از مسیر خسته شدم. شاید به این دلیل که سینتیا به تازگی ازدواج کرده و همراه همسرش به کالیفرنیا رفته بود. بتی هم به طرز عجیبی تمام راه ساکت بود. با همه اینها باز هم ما یک خانواده بودیم. خانواده ای که هرچند هم عقیده نبودند، انسجام داشتند. درست مثل دعوت شدگان به یک مهمانی که هیچ سنخیتی با هم ندارند، اما سعی می کنند کنار هم یک شب خوب را به پایان برسانند.
ایستادم و منتظر شدم تا همه از اتومبیل پیاده شوند. باز هم منتظر ماندم تا مادر در را باز کرد و فریاد زد «سلام، ما آمدیم». دیگر طاقت نیاوردم و دویدم به سمت اتاق رندال. راه را بلد بودم. حتی چشم بسته هم پیدایش می کردم. از راهرو ها گذشتم و موقع رد شدن در تالار نقشه ها دستم را کشیدم روی نقشه کشورها، مناطق دردسرخیز، پایتخت ها. گوشی دستگاه مخابره را برداشتم و پیغام روزولت(۱۸) را زمزمه کردم: «من در جنگم. اِلِنور از جنگ بیزار است. سگمان فِلا هم از جنگ بدش می آید». گفتم که هر کسی بشنود.
وقتی به اتاق رندال رسیدم دیدم در نیمه باز است. بنابراین بدون در زدن وارد شدم. پشت به من رو به پنجره ایستاده بود. در یک لحظه همه چیز به نظرم عجیب آمد. طرز ایستادنش، فضای پیرامونش. به نظر یک آدم بزرگ سال می آمد. یک آن فکر کردم اتاق را اشتباه آمده ام. انگار اتاق کناری برای رندال نوجوان و این اتاق متعلق به رندال بالغ بود.
گفتم: «یوهو». خواستم نشان بدهم دختر بازیگوشی هستم.
برگشت و یکه خورد. دیدم داشته اسم مرا روی شیشه می نوشته.
بهت گفتم که او لاغر بود؟خیلی لاغر. ما به این جور آدم ها می گوییم «نی قلیون»! فقط چهارتا استخوان بود و دو قاشق خون. می خواهم بگویم تا این حدر لاغر بود. شاید اگر عمرش قد می داد و ازدواج می کرد حتما همسرش همیشه نگران سلامتی و تغذیه اش می شد. دائم در این فکر بود که چی بپزد تا او بخورد و جان بگیرد. بگذریم. او طول اتاق را طی کرد و به سمتم آمد.

نظرات کاربران درباره کتاب به نمایندگی از یک احمق