فیدیبو نماینده قانونی انتشارات میراث اهل قلم و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ژاکت آبی

کتاب ژاکت آبی

نسخه الکترونیک کتاب ژاکت آبی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۰,۸۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب ژاکت آبی

«ژاکلین نووگراتز» شغل خود در وال‌استریت را رها کرد تا شاید بتواند دنیا را تغییر داده و زندگی پر ماجرایی را تجربه کند. او که آموزش بانک‌داری بین‌المللی دیده و متخصص توسعه بود، صندوق «آکیومن» را در سال ۲۰۰۱ تأسیس کرد. ژاکلین و صندوق آکیومن، پیشگامان «روش سوم»ی به نام سرمایه‌گذاری صبورانه بودند. این روش چیزی بین سرمایه‌گذاری خطرپذیر و خیریه‌های معمول بود. مدلی که درصدد ایجاد تغییراتی اساسی در کشورهایی‌ست که شهروندان عادی آن با روزی کمتر از ۴ دلار گذران روزگار می‌کنند. این رویکرد تازه، به مردمان کم‌درآمد نه به‌عنوان قربانیانی منفعل، بلکه به‌عنوان مشتریانی بالقوه و فعالان نوپای اقتصادی می‌نگرد. ژاکلین پیش از بنا نهادن صندوق آکیومن، «کارگاه بشردوستی» و «برنامه رهبری نسل بعدی» را در بنیاد «راکفلر» برپا و اجرا کرد. علاوه بر این، شرکت سرمایه‌گذاری خُردی را به نام «دوتریمبر» در رواندا بنا نهاد. او در حال حاضر عضو هیئت مشاورین مجله «دانشکده کسب‌وکار و نوآوری استنفورد» است که توسط انتشارات ام‌آی‌تی چاپ می‌شود. او دوره «هِنری کراون» را در «انستیتو اسپن» گذرانده، عضو ارشد «انستیتو سینرجوس» است و سخنرانی‌های متعددی در گردهمایی‌های بین‌المللی چون مجمع جهانی اقتصاد، بنیاد «کلینتون» و «تد» داشته است. ژاکلین در سال ۲۰۰۹ در لیست «۱۰۰ متفکر برتر دنیا»ی مجله سیاست خارجی و «۲۵ فرد باهوش دهه» خبرگزاری «دیلی بیست» قرار گرفت. او دارای مدرک مدیریت ارشد کسب‌وکار از دانشگاه استنفورد و مدرک کارشناسی اقتصاد و روابط بین‌الملل از دانشگاه ویرجینیا است.

ادامه...

بخشی از کتاب ژاکت آبی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بخش اول: معصومی در سفر

«اگر در زندگی به جایگاهی پایین تر از آنچه توانایی دستیابی به آن را دارید بسنده کنید، شور و شوقی نخواهید یافت.»

نلسون ماندلا

همه چیز با ژاکتی آبی شروع شد که دایی ام «اد» به من داده بود. او به بخشندگی بابانوئل بود. ژاکتی از پشم لطیف آبی رنگ که نوارهایی آستین هایش را آراسته بود. بر جلوی ژاکت منظره ای از خرامیدن دو گورخر در دامنه کوهی برفی نقش بسته بود که با دیدنش رویای سفرهای دور و دراز در ذهنم زنده می شد. در آن دوران نه نام کوه «کلیمانجارو» به گوشم خورده بود و نه می دانستم قرار است محبت آفریقا در قلبم ریشه بدواند. با این وجود آن ژاکت را دوست داشتم و اغلب آن را می پوشیدم. اسمم را بر آن نوشتم تا مطمئن شوم برای همیشه از آن من خواهد بود.
در ویرجینیای دهه ۷۰ در محله ما، رسم خریدن لباس نو، سالی یکی دو بار انجام می شد: در سپتامبر به مناسبت بازگشایی مدارس و در کریسمس برای سال جدید. من که بزرگ ترینِ هفت فرزند خانواده ام بودم، به ندرت لباس دست دوم (از بقیه بچه ها) نصیبم می شد و از این که لباس هایم را خودم انتخاب می کردم خوشحال بودم. بااین وجود علاقه زیادی به آن ژاکت آبی داشتم. بااینکه با رشد اندام زنان هام، آن ژاکت مثل قبل بر تنم نمی نشست، سالیان سال آن را پوشیدم (در سال های راهنمایی و اول دبیرستان) رشدی که با تمام وجود سعی در نادیده گرفتنش داشتم.
ولی شرورترین دانش آموز مدرسه (کسی که اگر می توانست دبیرستان را با پرتاب کوکتل مولوتوف به دفتر مدیر، آتش می زد) همه چیز را خراب کرد. پاتوق بچه های باحال و ورزشکارها در مدرسه ما «سالن جاک»(۱۶) بود که دقیقاً بیرون باشگاه ورزشی قرار داشت. در حین مسابقات فوتبال، پسران چون طاووس در لباس های ورزشی سبز و طلایی شان با غرور می خرامیدند و من که سال اولی بودم از اینکه در بین تشویق کنندگان بودم، ذوق بسیاری داشتم. بعدازظهر چهارشنبه بود که کاپیتان تیم فوتبال وسط آن سالن از من خواست که با او به سر قرار بروم. تمام سالن از من توقع جواب مثبت داشت.
آن پسر شرور در آن لحظات پشت سر من ایستاده بود و با اعضای تیم فوتبال دانشگاه درباره نخستین برنامه اسکی آن زمستان صحبت می کرد. او به ژاکت من خیره شد و من با سردترین حالت ممکن نگاهش کردم. او با صدای بلند گفت: «دیگر نیازی نیست برای اسکی جای دوری برویم»، به ژاکت من اشاره کرد و ادامه داد: «می توانیم روی قله نووگراتز اسکی کنیم».
دیگر پسران به این حرف او خندیدند و من هزار بار از شرم مُردم و زنده شدم.
بعدازظهر آن روز که به خانه رفتم به مادرم گفتم دیگر این ژاکت زشت را نمی خواهم و اینکه او در این مدت چطور به من اجازه داده که با آن ظاهر نامناسب بیرون بروم؟ باوجود واکنش مبالغه آمیزم، مادرم مرا با ماشین استیشن فوردمان به موسسه «گود ویل(۱۷)» برد. باحالتی تشریفاتی ژاکت را اهدا کردیم. از اینکه دیگر چشمم به آن ژاکت نمی خورد خوشحال بودم و سخت تلاش کردم فراموشش کنم.
به اوایل سال ۱۹۸۷ برویم: بیست وپنج ساله بودم و در خیابان های پر فراز و نشیب «کیگالی»(۱۸) در کشور رواندا می دویدم. آمده بودم تا به بنا نهادن سازمان سرمایه گذاری خُردی برای زنان تهیدست کمک کنم. واکمن در گوش، آهنگی از «جو کاکر»(۱۹) را می شنیدم و انگار مشغول ایفای نقش در یک نماهنگ بودم. در خیابان، زنان دسته هایی از موزهای رسیده را بر سرشان حمل می کردند و بدنشان هماهنگ با ریتم موسیقی تکان می خورد. حتی جنبیدن درختان نیز موزون به نظر می رسید. دور از خانه در بعدازظهری آفتابی زیر آسمان پهناور کیگالی غرق رویا بودم.
ناگاه پسرکی دربرابرم ظاهر شد که ژاکتی آبی (ژاکت قدیمی من) بر تن داشت همان ژاکت دوست داشتنی که اهدایش کرده بودم. پسرک شاید ده ساله بود، لاغراندام، با سری تراشیده، چشمانی درشت و قامتی کوتاه. ژاکت چنان بر تنش زار می زد که ران های استخوانی و زانوان نوک تیزش را پوشانده بود. آستین های وارفته ژاکت تا نوک انگشتانش کش آمده بودند. با این وجود شک نداشتم که این لباس متعلق به من بوده است.
با هیجان به سمت پسرک دویدم. او وحشت زده به من چشم دوخته بود. من زبان رواندایی بلد نبودم و او نیز فرانسوی (که ابزار ارتباطی من در رواندا بود) نمی دانست. پسرک ماتش برده بود و من سعی می کردم با حفظ خونسردی به ژاکت اشاره کنم. شانه های او را گرفتم و یقه ژاکت را برگرداندم: نام خود را بر ژاکتی دیدم که هزاران کیلومتر را طی ده سال و اندی طی کرده بود.
ژاکت آبی مسافرت پر فراز و نشیبی را از سر گذرانده بود: از «الکساندریا» در ویرجینیای آمریکا به کیگالی، پایتخت رواندا. شاید نخست نصیب دختربچه ای آمریکایی شده و سپس به گودویل برگشته است. پس از آن با گذر از اقیانوس آرام به بندر «مومباسا»(۲۰) در کنیا رفته است؛ بندری که یکی از پرترددترین بندرهای آفریقاست. از آن جا نیز احتمالاً ضدعفونی شده و به همراه دیگر لباس های کهنه در گونی های پنجاه کیلویی چپانده شده است. از تی شرت های ساحلی نیوجرسی گرفته تا رداهای فارغ التحصیلی. گونی ها نیز به دست توزیع کنندگان پوشاک دست دوم رسیده اند و آن ها از بین جامه ها، لباس هایی را که به گمانشان قابل فروش بوده جدا کرده و خریده اند. به مرور زمان، بسیاری از این تاجران لباس های مندرس، وضعیت مالی خود را بهبود بخشیده اند و پا به طبقه متوسط گذاشته اند.
داستان ژاکت آبی ام همیشه یادآور پیوند و ارتباط ما انسان هاست. عمل ها (و عکس العمل های) ما بر افرادی اثر می گذارد که شاید هرگز ملاقاتشان نکنیم. داستان ژاکت آبی ام حکایت خود من نیز هست: وقتی ژاکتم را بر تن آن کودک دیدم، آرمانم در آفریقا جانی دوباره گرفت. در آن لحظه، دیدگاهم نسبت به جهان شروع به تغییر کرد. حرفه من با بانک داری بین المللی آغاز شده بود که به کشف قدرت سرمایه، بازارها و سیاست گذاری ها منجر شد. همچنین دانستم که تهیدستان اغلب در هیچ یک از سه مورد ذکرشده در نظر گرفته نمی شوند. من به دنبال درک بهتر آنچه بین فقر و مکنت فاصله می انداخت بودم.
رسیدن به رواندا نیز حاصل سفری طولانی و پر پیچ و خم بود. مقصدی که نتیجه غیرقابل پیش بینی تصمیمات اتخاذشده ای بود که گاهی برای رسیدن به هدفم و گاهی با منطق و گاهی با انتخاب مسیری بکرتر انتخاب شده بود. وقتی ۵ سالم بود، ساکن دیترویت بودیم. اواسط دهه ۶۰ بود و شهر مملو از شورش های نژادی و اعتراضات علیه جنگ ویتنام بود. پدر بی پروایم که ستوان ارتش بود، وظیفه نه چندان رشک آورش، مساعدت به مادران سربازان در خاک سپاری فرزندان شان بود. هنوز هم صدای غمگین پدرم در خاطرم مانده است که در مورد ناعادلانه بودن وضعیت مالی بسیاری از سربازان جوان با مادرم سخن می گفت. مادرِ با طراوت و زیبایم نیز، هر وقت با سیل سوال هایم در مورد رفتار تبعیض آمیز مواجه می شد، تنگ در آغوشم می گرفت.
سال بعد پدرم به دومین ماموریت از سه ماموریتش در ویتنام و کره رفته بود و ما به شهر کوچکی در حومه «وست پوینت»(۲۱) نیویورک نقل مکان کرده بودیم. من صبح زود به مدرسه می رفتم تا به معلم کلاس اولم، خواهر «ماری تئوفان»(۲۲) در نظافت اتاق مقدس کلیسا کمک کنم. او زنی سرزنده با صورتی گرد بود که عینک دسته مفتولی به چشم می زد. وقت گذراندن با او برایم لذت بخش بود. هر صبح به سرعت از خیابان های خلوت از کنار مغازه ها می گذشتم درحالی که دامن چین داری به رنگ سبز تیره و بلوز کتان سفید بر تن داشتم. لباس هایم را از شب قبل آماده می کردم تا مبادا دیر کنم.
مدرسه «قلب مقدس»(۲۳) ساختمانی قدیمی چسبیده به کلیسا بود که نیمکت های چوبی کوچک داشت و کف زمین بازی اش بتنی بود. معلم ما یکی از مهربان ترین راهبان کلیسا بود و به محتوای تکالیف و دست خط شاگردانش اهمیت زیادی می داد. کسب نمره کامل برای ما کارتی به ارمغان می آورد که خلاصه ای از زندگی یک فرد مقدس بر آن نوشته شده بود. من همیشه در پی کسب بیشترین کارت ممکن بودم. زندگی این افراد برایم الهام بخش بود؛ هرچند فرجام بعضی از آن ها دیگ های روغن جوشان بود.
پوستری از تصویر دو دست که کاسه ای برنج را نگه داشته بودند؛ به دیوار کلاس نصب شده بود. این تصویر مرا به فکر مناطق دوردست و تصور زندگی کودکان چینی می انداخت زندگی ای که می خواستم با چشمان خودم ببینمش. روزی به خواهر تئوفان گفتم تصمیم گرفته ام راهب شوم. او مرا در ردای سیاه ضخیمش پیچید و گفت فعلاً برای راهب شدن زود است ولی تصمیم فوق العاده ای گرفته ام.
او گفت: «شغلت هرچه که باشد، همیشه بدان از کسی که استعداد زیادی دارد، انتظار زیادی می رود. خدا موهبت های بی شماری به تو بخشیده و بهتر است آن ها را به بهترین وجه ممکن و به نفع دیگران به کار ببری.»
تا ده سالگی ام چندین بار در آمریکا نقل مکان کردیم ولی پدر و مادرم همواره استادانه حسی از امنیت و تعلق می آفریدند که هرکجا که بودیم برای مان مثل خانه بود. وقتی وارد دوره راهنمایی شدم، در خانه ای چهارخوابه در حومه ویرجینیا سکونت داشتیم خانه ای که سکونت در آن آرزوی همه بچه های محلمان بود. رویاهای زمان کودکی ام را به فراموشی سپرده بودم و بیشتر در فکر جشن و مهمانی و دوستانم بودم ولی هنوز هم آرزوی تغییر دنیا را در سر داشتم.
تابستان ها، دایی ام «اد»، همان که آن ژاکت را به من داد؛ مهمانی های بزرگی برای خانواده و اقوام پر جمعیتمان (مادربزرگم و پنج خواهرش، فرزندان آن ها و نوه هایشان) ترتیب می داد. خود جماعتی صدنفره بودیم و دوستانمان نیز به جشنمان می پیوستند. ما مادربزرگ و پنج خواهرش را که از طایفه روستاییان باصفای اتریشی بودند، «شش خروار خوشی» نامیده بودیم.
آن ها سخت کار کرده بودند ولی بلد بودند چطور خوش باشند. لیوانی لبریز از نوشیدنی را بر سر خود گذاشته، می جنبیدند و می خندیدند و لطیفه هایی در گوش هم زمزمه می کردند. در این بین فرزندان و نوادگانشان بازی می کردند و می نوشیدند تا سحر فرا رسد. اصول ناگفته خانوادگی ما، سخت کوشی، شرکت در مراسم مذهبی کلیسا، رفتار مناسب با خانواده و زندگی پر سروصدا بود. ما از بزرگ ترهایمان آموختیم سرسخت باشیم، هرگز شکایت نکنیم و همیشه هوای هم را داشته باشیم. من از خانواده آمریکایی ام بی آن که بدانم درباره طایفه و جامعه بسیار آموخته بودم.
شرایط مالی نه چندان مطلوب خانواده، ما فرزندان را مجبور می کرد سخت کوش، ستیزه جو و به دنبال کسب درآمد باشیم. من در ده سالگی بچه داری می کردم و خانه به خانه می رفتم و تزئینات کریسمس می فروختم. در دوازده سالگی برف پارو می کردم و چمن زنی می کردم. چهارده ساله بودم که شیفت شبانه دکان بستنی فروشی «هاوارد جانسون» را در تابستان می گرداندم ولی چپ شدن سطل آب جوش، مرا با سوختگی های درجه سه راهی بیمارستان کرد. کمی بعد از آن، متصدی بار شدم و گاهی شب ها از انعام مشتریان ۳۰۰ دلار به جیب می زدم.
با انجام چنین کارهایی (و چند وام دانشجویی) توانستم از پس هزینه تحصیل در دانشگاه ویرجینیا برآیم. به خاطر دارم اواخر تحصیلم از اینکه می دانستم صرف نظر از وقوع هر اتفاقی، می توانم برای همیشه از پس زندگی خودم برآیم احساس غرور می کردم. ولی می خواستم کمی زمان بگذرانم و استراحت کنم و به اسکی کردن و مراوده بپردازم و به این فکر کنم که چگونه می توانم دنیا را تغییر دهم. والدینم به شرطی با این تصمیم موافقت کردند که برای تمرین هم که شده در چند مصاحبه کاری شرکت کنم.
از روی وظیفه شناسی رزومه ام را در تمام جعبه های مربوط به روابط و اقتصاد بین الملل انداختم. زمانی که دانشگاه به من خبر داد بانک «منهتن چیس»(۲۴) خواهان مصاحبه با من است تعجب کردم. وقتی با اجبار برای نخستین مصاحبه عمرم روانه شدم؛ کت پشمی مردانه خاکستری به تن کرده بودم. مرد جوانی با موهایی به رنگ شن های ساحل و چشمان آبی نافذ که چندان بزرگ تر از من نبود به ملاقاتم آمد.
پس از معرفی خود به من گفت: «چرا می خواهی بانک دار شوی؟»
لحظه ای به او خیره شدم چون نمی دانستم چه بگویم. از آن جا که دروغ گوی افتضاحی بودم، تصمیم گرفتم صادق باشم.
گفتم: «نمی خواهم بانک دار شوم، می خواهم دنیا را تغییر دهم. امیدوار بودم یک سال وقت گذرانی کنم ولی پدر و مادرم از من خواستند در چند مصاحبه شرکت کنم. خیلی متاسفم.» او سری تکان داد و با اخم گفت: «خب، خیلی حیف شد، آخر در این شغل طی سه سال به ۴۰ کشور مختلف سفر می کنی و نه تنها درباره بانک داری، بلکه در مورد کل دنیا کلی اطلاعات کسب می کنی.»
آب دهانم را قورت دادم و درحالی که صورتم سرخ شده بود پرسیدم: «واقعاً؟ اتفاقاً آرزو داشتم دور دنیا را بگردم و درباره آن بیشتر بدانم.» او نفسی بیرون داد و گفت: «آره همین طور است.» پرسیدم: «خب می توانیم مصاحبه را دوباره از اول شروع کنیم؟»
او شانه ای بالا انداخت و با لبخند گفت: «چرا که نه!»
از اتاق بیرون رفتم و در را بستم. تا ۱۰ شمردم و به اتاق برگشتم، به گرمی دست دادم و خودم را معرفی کردم.
او با لبخند پرسید: «خب خانم نووگراتز، بگویید چرا می خواهید بانک دار شوید؟»
شروع به صحبت کردم: «می دانید، از وقتی ۶ سالم بود آرزو داشتم...»
شروع دوباره مصاحبه ام چنین بود. به طوری باورنکردنی در مصاحبه پذیرفته شدم و بهترین ۳ سال عمرم از آن لحظه آغاز شد. به نیویورک رفتم و بعد از گذراندن دوره آموزشی اعتباری، به گروهی متشکل از ۶۰ بانک دار جوان با نام «حسابرسی اعتباری»(۲۵) پیوستم که بیشترشان تازه فارغ التحصیل شده بودند و دور دنیا را با بلیت های درجه یک پرواز می کردند تا کم و کیف وام های بانکی را در مناطقی با اقتصادهای بحران زده بسنجند. من اول از همه آمریکا را به مقصد سنگاپور ترک کردم و بعد نوبت به آرژانتین رسید. زندگی ام رویایی شده بود.
ساعات کاری مان در شیلی به بررسی وام های پرداختی برای توسعه معادن مس و برطرف کردن مشکلات صنعتی می گذشت. در پرو متوجه خطری شدم که فرار سرمایه می توانست بر اقتصاد ناپایدار تحمیل کند. در هنگ کنگ شرکت های عظیم بازرگانی مانند «جاردین ماتسون»(۲۶) را مطالعه کردیم و تغییرات سریع آسیا را به چشم خود دیدیم. این دوره برایم آموزشی شگرف و متمایز بود. خودم را شهروندی سرگردان و شگفت زده می دیدم که بومیِ تمام دنیا بود. البته هیچ کشوری مثل برزیل زندگی ام را دستخوش تغییر نکرد.
وقتی قدم به شهر ریو گذاشتم، انگار به سرزمینی جادویی رسیده ام که قبلاً در درونم وجود داشته است. وقتی هواپیما را ترک کردیم باران تند تابستانی در باند فرودگاه به استقبال مان آمد، درحالی که هواپیما چند لحظه پیش آسمان صاف آبی را می شکافت. با اینکه آمده بودیم تا قرض های میلیون دلاری را که امیدی به تسویه شان نبود لغو کنیم برزیلی ها با ما گرم و دوستانه بودند و چیزی را جدی نمی گرفتند. روزهای کاری را تا دیروقت کار می کردم و همکاران برزیلی ام با دلسردی می گفتند آمریکایی ها زنده اند که کار کنند ولی ما کار می کنیم تا زندگی کنیم. آخر هفته را به گردش پرداختم.

نظرات کاربران درباره کتاب ژاکت آبی