فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خورخه لوئيس بورخس

کتاب خورخه لوئيس بورخس
واپسين گفت‌وگو همراه با دو گفت‌وشنود ديگر

نسخه الکترونیک کتاب خورخه لوئيس بورخس به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۷۶۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب خورخه لوئيس بورخس

با خواندن این کتاب فهمیدم که حرف خود را زده‌ام. درواقع اعتراف کرده‌ام، خیلی بهتر از خلوت خود، و با دقت و مراقبت بسیار نوشته‌ام. تبادل افکار شرط لازم هر عشق،‌ هر دوستی و هر گفت‌وگوی واقعی است. دو نفر که با هم سخن بگویند می‌توانند ذهن را بی‌نهایت پربار کنند و به آن وسعت بخشند. آنچه حاصل وجود خودم است مرا به اندازه‌ی آنچه از دیگری می‌آموزم شگفت‌زده نمی‌کند. می‌دانم که در دنیا کسانی از سرِ کنجکاوی مشتاق‌اند مرا بیشتر بشناسند. هفتاد سالی می‌شود، که بدون تلاش زیاد، من نیز برای رسیدن به همین هدف کار کرده‌ام. به گفته‌ی والت ویتمن: «فکر می‌کنم از زندگی واقعی خویش خیلی کم می‌دانم یا هیچ نمی‌دانم». ریچارد برگین کمک کرد تا خود را بشناسم.

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.86 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۹۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب خورخه لوئيس بورخس

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

اساطیر اصیل

گفت وگو با ریچارد برگین

برگرفته از گفت وشنودهایی با خورخه لوئیس بورخس، ۱۹۶۸

سخنی از بورخس

سرنوشت (که به آن اعتقادی ندارم) لذت های بی شماری برای من رقم زده که یکی از آنها لذت گفت وگوهای ادبی و متافیزیکی است. چون ممکن است وقتی می گویم ادبی و متافیزیکی، قدری پرمدعا جلوه کنم، باید روشن سازم که به نظر من گفت وگو نه شکلی از جدل یا تک گویی یا جزم اندیشی از سرِ خودبزرگ بینی، بلکه نوعی کندوکاو مشترک است. نمی توانم از گفت وگو سخن بگویم و به یاد پدرم نیفتم، یا به یاد رافائل کانسینوس ـ آسنس(۱) یا ماسِدونیو فرناندس(۲) یا خیلی های دیگر که نمی توانم نام همه آنان را ببرم ــ چه در هر فهرستی همیشه مهم ترین نام ها از قلم می افتد. با وجودی که به نظر من مصاحبه باید خالی از سوگیری باشد، تصور کسانی که با من به گفت وگو می نشینند این است که دوست دارم تا حدی آوازه گری کنم و پیوسته از برتری های زبان انگلیسی قدیم یا اسکاندیناویایی کهن و فضایل شوپنهاور(۳) و بارکلی(۴) و امرسون(۵) و فراست(۶) سخن بگویم (و تا جایی که به یاد دارم، همین طور هم هست). خوانندگان این کتاب خود شاهد این نکته خواهند بود. همین بس که بگویم اگر از چیزی سرشارم، آن چیز سرگشتگی است نه یقین. یکی از همکاران دانشگاهی می گوید که فلسفه همانا فهمی است روشن و دقیق؛ اما به باور من فلسفه عبارت است از مجموعه سرگشتگی های بنیادی بشر.
از امریکا، خاصه تگزاس و نیوانگلند، خاطرات خیلی خوبی دارم. در کیمبریج ماساچوست ساعت ها سرِ فرصت با ریچارد برگین(۷) به گفت وگو نشستیم. به نظر من برگین سنگ خودش را به سینه نمی زد؛ نه پرسش هایش تحمیلی بود و نه حتا پاسخی طلب می کرد. کارمان جنبه آموزشی هم نداشت. حس می کردیم بیرون زمان ایستاده ایم.
با خواندن این کتاب فهمیدم که حرف خود را زده ام. درواقع اعتراف کرده ام، خیلی بهتر از آنچه در خلوت و با دقت و مراقبت بسیار نوشته ام. تبادل افکار شرط لازم هر عشق، هر دوستی و هر گفت وگوی واقعی است. دو نفر که با هم سخن بگویند می توانند ذهن خود را بی نهایت پربار کنند و به آن وسعت بخشند. آنچه حاصل وجود خودم است مرا به اندازه آنچه از دیگری می آموزم شگفت زده نمی کند.
می دانم که در دنیا کسانی از سرِ کنجکاوی مشتاق اند مرا بیشتر بشناسند. هفتاد سالی می شود، که بدون تلاش زیاد، من نیز برای رسیدن به همین هدف کار کرده ام. به گفته والت ویتمن(۸): «فکر می کنم از زندگی واقعی خویش خیلی کم می دانم یا هیچ نمی دانم.» ریچارد برگین کمک کرد تا خود را بشناسم.

خورخه لوئیس بورخس

درآمدی به گفت وگو

روزی که فهمیدم خورخه لوئیس بورخس به امریکا و کیمبریج می آید، از میدان هاروارد تا اتاقی که در میدان سنترال داشتم، یعنی مسافتی بیش از یک و نیم کیلومتر، را در پنج دقیقه دویدم. بقیه تابستان سال ۱۹۶۷ را انگار تنها با فکر آمدن او گذراندم. هر جا می رفتم از بورخس حرف می زدم.
وقتی دوباره دانشگاه برندایس باز شد و برگشتم تا آخرین واحدهای درسی دوره کارشناسی را بگذرانم، دختر برزیلی بسیار زیبایی را دیدم به نام فلو بیلدنر که ظاهراً حتا بیش از من به بورخس علاقه مند بود. هر وقت به هم می رسیدیم سه چهار ساعت یک بند درباره بورخس حرف می زدیم. در پایان یکی از آن دیدارها بود که گفتیم باید برویم او را ببینیم.
یادم می آید نقشه های پیچیده و عجیب و غریبی کشیدیم، با جزئیات کامل؛ نقشه هایی پیچیده تر از یک رمان روسی. آخرسر، همه را کنار گذاشتیم. تنها باید یک کار می کردیم؛ فلو شماره تلفن بورخس را داشت، باید به او زنگ می زد و می گفت که می خواهیم به دیدارش برویم. در کمال ناباوری و به شکلی معجزه آسا نقشه مان گرفت.
روز ۲۱ نوامبر بود، دو روز مانده به عید شکرگزاری. هوا ابری بود و باران نم نم می بارید. قرارمان ساعت شش ونیم همان روز بود. بعدازظهر من و فلو جداگانه رفتیم هدیه ای برای بورخس بخریم. البته خریدن هدیه برای او از یک جهت کاری بی فایده است؛ درواقع لازم نیست و او هم میلی ندارد که در ازای هم نشینی با او چیزی به نشانه قدردانی هدیه بگیرد. همیشه در تو این حس را برمی انگیزد که این اوست که سپاسگزار است و تنها هدیه ای که می خواهد مصاحبت با توست. باری، بعد از بالا و پایین رفتن در خیابان های دراز بوستون و گشتن در فروشگاه ها و کتاب فروشی ها و صفحه فروشی ها، سرانجام برای او صفحه چهارم و پنجم از کنسرتوهای براندنبورگ(۹) اثر باخ(۱۰) را خریدم که پدرم در آن ویلون نواخته بود. به کیمبریج که برگشتم فلو را دیدم، چهارشاخه رُز زردِ ساقه بلند دستش بود.
از میدان هاروارد تا آپارتمان بورخس در خیابان کنکورد چیزی حدود چهار یا پنج بلوک بیشتر نبود، ولی به نظر ما کم وبیش به درازی سفر دریایی و پرماجرای اولیس(۱۱) آمد. فکر می کنم تقریباً تمام جزئیات آن روز عصر را به یاد دارم: آرامش بعد از باران، چشم های فلو که فراخ و سبز مثل زیزفون های استوایی بود، آینه های هتل کنتینانتال که برای مرتب کردن سر و وضع مان جلوی شان ایستادیم، هزاران برگ خیس که روی پیاده روها ریخته بود. یادم می آید به اشتباه در درگاه خانه ای ایستادیم، زنگ زدیم، زن جوانی در را باز کرد که هرگز نام بورخس را نشنیده بود، شتاب زده پوزش خواستیم. یادم می آید که برگشتیم و تقریباً تا بلوک بعدی دویدیم و خندیدیم ــ خنده ای رویایی که همراه با مَنگی، بی قراری و نوعی شادی سرمست کننده بود.
بعد، او را از پشت شیشه در دیدیم، عصایی به دستش بود و مردی که چوب زیربغل داشت او را همراهی می کرد تا سوار آسانرو شود. دویدیم داخل ساختمان و بعد از معرفی خودمان کمک کردیم هر دو سوار شوند. مرد که فیزیک دانی از دانشگاه ام.ای.تی. بود و شاید سی و چند سال داشت به بورخس در مطالعه ادبیات فارسی یاری می کرد. بورخس کت و شلوار طوسی رنگ ساده، اما خوش دوختی، به تن داشت و کراوات آبی روشن بسته بود. آپارتمان کوچکی که او و همسرش در آن زندگی می کردند بیش از حد خالی به نظر می رسید. در اتاق نشیمن قفسه ای بود با ده پانزده کتاب در آن، یک تلویزیون دوازده اینچ بود و چند مجله هم روی میز. بورخس نخست ناآرام یا ناراحت به نظر می رسید، به ویژه وقتی هدیه ها را به او دادیم. همسرش همراه دوستان خود بیرون رفته بود و در نتیجه فلو با کمال میل نقش خانم خانه را به عهده گرفت و به آشپزخانه رفت تا گلدانی را پر از آب کند و رُزها را در آن بگذارد.
به من گفت: «نگران نباش کجا بنشینی. من چیزی نمی بینم.» رفتم روی کاناپه ای بنشینم که باز ازنو پرسید: «نوشیدنی می خواهی؟ شراب، اسکاچ یا آب؟» چیزی نخواستم، ولی فلو تصمیم گرفت برای همه نوشیدنی درست کند. بورخس دوباره برگشت و روبه روی من ایستاد و گفت: «آمده اید فقط گپ بزنیم یا پرسش خاصی از من دارید؟» اگر یک روز قبل یا یک هفته پیش می دانستم چنین چیزی خواهد پرسید، پاسخی برای آن نداشتم. اما در آن لحظه با خاطری جمع گفتم: «می خواهم کتابی درباره شما بنویسم و امیدوارم به پرسش هایم پاسخ بدهید.»
و به این ترتیب گفت وگو را آغاز کردیم. پانزده دقیقه درباره فاکنر(۱۲)، ویتمن، ملویل(۱۳)، کافکا(۱۴)، هنری جیمز(۱۵)، داستایفسکی(۱۶) و شوپنهاور حرف زدیم. حدوداً هر پنج دقیقه یک بار سخنش را قطع می کرد و می پرسید: «از حرف هایم کسل می شوی؟ ناامیدت که نکردم؟» آن وقت چیزی گفت که سخت تکانم داد: «با این که هفتاد سالی دارم، اگر بخواهی می توانم ادای جوان ها را دربیاورم، ولی آن وقت دیگر خودم نخواهم بود و معلوم می شود ادا درمی آورم.»
بورخس، شاید بیش از هر چیز دیگر، آدم صادقی است ــ آن قدر صادق که اوّل به او شک می کنی. ولی چنان که بعداً فهمیدم، منظوری جز آنچه می گوید ندارد. شوخی هم که می کند می خواهد یک جوری مطمئن شود که فهمیدی جدّی نمی گوید. به پایان گفت وگو که نزدیک شدیم چیزهایی راجع به زمان گفت. «در داستان محاکمه(۱۷)، بعد از دو یا سه فصل، از سیاق کلام می فهمی که درباره او هیچ حکمی داده نخواهد شد. داستان قصر(۱۸) هم همین طور است، ولی کم وبیش پیچیده است. روزگاری از کافکا تقلید می کردم، ولی امیدوارم بار بعد از نویسنده بهتری تقلید کنم. گاهی نویسنده های بزرگ شناخته شده نیستند. کسی چه می داند، شاید همین حالا جوان یا پیری که داستان می نویسد نویسنده خوبی باشد. بگذار بگویم که نویسنده باید یک بار دیگر زندگی کند تا بفهمد قدرش را شناخته اند یا نه.» بعد به من گفت: «... آرزو کرده ام که اگر دوباره به دنیا بیایم، هیچ خاطره شخصی از آن زندگی دیگرم نداشته باشم. منظورم این است که دیگر نمی خواهم خورخه لوئیس بورخس باشم، می خواهم او را به کلی فراموش کرده باشم.»
اوّلین مکالمه ما با جمله ای به پایان رسید که او با صداقتی کودکانه بیان کرد، «شاید به آرزوی دلت برسی، ولی عاقبت می بینی که مرگ آن را از تو ربوده.» بعد گفت که جایی منتظرش هستند. آن وقت فلو و من و آن استاد دانشگاه را تا دم در بدرقه کرد و افزود که امیدوار است تلفن کنم و باز بروم درباره کتابم با او حرف بزنم. حتا پیشنهاد کرد که خودش تلفن کند و گفت: «دلیلی نمی بینم که دیدار ما فقط به همین یک جلسه ختم شود.»
سه شب بعد به همان آپارتمان بازگشتم و این بار ضبط صوتی همراه داشتم. نخست بورخس با یاد کردن از لوگونس(۱۹)، شاعر آرژانتینی، گفت: «لوگونس هنرمند بسیار خوبی بود، نه؟ مهم ترین سخنور کشورش بود. از این که وفادارترین شوهر در امریکای جنوبی بود به خودش می بالید. زد و عاشق بانویی شد و معشوقه اش هم به دوست او دل باخت.» یادآوری کردم که کتابش، سازنده(۲۰) (برگردان انگلیسی: Dreamtigers)، را به لوگونس هدیه کرده است.
گفت: «فکر می کنم بهترین کاری بود که کردم، این طور نیست؟ منظورم طرح کتاب است که در آن ابتدا با لوگونس حرف می زنم و سپس خواننده ناگهان درمی یابد که لوگونس مرده و کتابخانه از آنِ اوست نه من. آن وقت، بعد از ساختن و ویران کردن این تصور، آن را ازنو می سازم که بگویم سرانجام اجل من هم خواهد رسید و به تعبیری ما دو نفر هم دوره خواهیم شد، نه؟ فکر می کنم خیلی خوب شده، درست است؟ از این گذشته، به نظرم خواننده هم می فهمد که در نوشتن آن احساس به خرج داده ام، دست کم امیدوارم این طور باشد. منظورم این است که فکر نمی کند رفع تکلیف کرده ام، این طور نیست؟»
جوابم این بود که طرح کتابش را می فهمم و می ستایم، اما می خواهم در کتاب خودم تصویر روشنی از بورخس به دست بدهم و نمی خواهم او با هیچ کس دیگری اشتباه گرفته شود. همچنین گفتم، چنان که خودش در داستان «الف»(۲۱) می گوید، حافظه ما فراموش کار است، و تا همینجا هم دریافته ام که کار حافظه ام تحریف تمام چیزهایی بوده که از زبان او شنیده ام. بعد خواستم اجازه ضبط گفت وگوها را بدهد. گفت: «بله، اگر می خواهی می توانی ضبط صوت را روشن کنی، فقط نگذار خیلی حواسم را پرت کند، باشد؟»

نظرات کاربران درباره کتاب خورخه لوئيس بورخس