نزدیک به آخر فصل زمستون.درست قبل از بهار، یک روز ویژه برای السا و آنا بود..روز تولد مادرشون…اونا پدر و مادرشون رو تو یه حادثه دریایی از دست داده بودند
آنا به خواهرش گفت : السا،بیا به افتخار مادر یه جشن بگیریم.درست مثل گذشته،من هنوز اون روزهای قشنگ یادمه تو چطور؟
روز بعد شاهزاده خانم السا یک اعلانیه درست کرد.توی اعلانیه نوشته بود: در آرندل.سه روز جشن پایان زمستان به افتخار مادرمان برگزار میشود .همهی مردم شهر به این جشن دعوت هستند
الاف با دیدن این اعلانیه به سمت السا رفت و به اون گفت…