فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب چرا نمی‌آیی با من زندگی کنی؟ وقتش است

کتاب چرا نمی‌آیی با من زندگی کنی؟ وقتش است

نسخه الکترونیک کتاب چرا نمی‌آیی با من زندگی کنی؟ وقتش است به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۵۴۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب چرا نمی‌آیی با من زندگی کنی؟ وقتش است

داستان‌‌های این مجلّد از مجموعه داستان‌‌های جایزه اُ. هنری به لحاظ قالب و محتوا ویژگی‌‌های مُتباین و اغلب متضادی از ادبیات داستانی امریکا را به نمایش می‌گذارند. در مجموعه‌‌ای چنین ناهمگون، که داستان‌هایش به منظور ارائه‌‌ی موضوعی از پیش تعیین شده یا پرده برداشتن از یک گرایش یا ارتقای یک سبک گزینش نشده‌اند، بیراه نیست اگر بگوییم هر داستان خودش خود را تعریف می‌کند. در داستان جویس کارول اوتس با عنوان «چرا نمی‌آیی با من زندگی کنی؟! وقتش است» راوی با یادآوری خاطرات نوجوانی‌اش می‌نویسد: «... بعضی وقت‌‌ها رادیوی کنار تختم را روشن می‌کردم و صدایش را کم می‌کردم و به شبکه‌‌های پیتزبورگ و تورنتو و کلیولند گوش می‌‌کردم. یک شبکۀ مَهجور در کلیولند بود که موسیقی وسترن پخش می‌کرد. طی روز از آن موسیقی‌‌ها به چنگم نمی‌افتاد. با گرداندن امواج یکی‌یکی با صدای گوینده‌‌ها آشنا می‌شدم. باورم نمی‌شد آن غریبه‌‌ها مرا نمی‌شناسند. گاهی وقت‌‌ها فضای اتاق برایم تنگ می‌شد، جان می‌دادم برای یک ذره هوای تازه. سریع یک چیزی روی لباس راحتی‌ام می‌پوشیدم و حتی در هوای بارانی و سرد می‌زدم بیرون. از در آشپزخانه می‌رفتم و آن‌قدر آرام که هیچ‌کس متوجه نمی‌شد. حتی یک‌بار هم متوجه نشدند چون وقتی می‌رفتم که خوابشان حسابی سفت می‌شد. آن‌وقت بیرون، آن‌وقت شب، آن دیروقتی، آن خالی بودن و سکوت، شگفتی خیابان را تغییر می‌داد. زل‌زنان، گوش‌کنان، در‌حالی‌که قلبم در گلویم می‌زد، تا ته پیاده‌رو می‌دویدم. پس آن‌طوری بود. منظره‌‌های معمولی عجیب می‌شدند، پیاده‌رو‌ها چراغ‌‌های خیابان، خانه‌‌های همسایه. با این حال، این حقایق از خودشان هیچ چیز نمی‌دانستند جُز از طریق من.»

ادامه...

بخشی از کتاب چرا نمی‌آیی با من زندگی کنی؟ وقتش است

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

چرا نمی آیی با من زندگی کنی؟ وقتش است

مجموعه داستان

موری پامرنس، لوسی هاینگ، دیوید لانگ

مترجم: لیدا طرزی




حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است

دکور

موری پامرنس

(۱)
«گوش کن». ترودی کی داشت تلفنی با اِتی سَوج حرف می زد. اتی کمی سخت نَفَس می کشید. «یادت می آید آن روز در مورد اتاق نشیمن خانه ات صحبت کردیم. می خواستم بگویم یادم نرفته. در موردش فکر کردم. خیلی فکر کردم. باید یک کاریش بکنیم. حتماً باید بکنیم. می دانی الان چه شکلی است؟ آدم را افسرده می کند. من وقتی می روم آنجا افسرده می شوم. تنگ و نامرتب است و سر در نمی آوری چی کجاست. یادت می آید وقتی با اِد درستش می کردیم؟ یادت می آید؟ تمام فکر و ذکرمان این بود که فضا داشته باشیم.» بعد از گفتن کلمه «فضا» مکثی کرد و نفس سختی کشید، انگار می خواست برای چیزی جایی باز کند. بعد وقتی اِتی فقط یک کلمه گفت: «خوب» او ادامه داد: «برای اسباب و اثاثیه هم باید یک کاری بکنیم. آخر هیچ آدم عاقلی جایی برای نشستن پیدا نمی کند. یک چیز دیگر هم هست. زیر سیگاری به اندازه کافی نیست. ولی بالاخره باید یک جایی پیدا کنی که بنشینی. نمی دانم چطور می توانی آنجا زندگی کنی. اصلاً نمی فهمم کجا می نشینی. یادت می آید از اول بنا بود چه جوری باشد؟ یک عالم کار پیش می آید ولی نمی دانم چطور می توانی انجامشان بدهی. همه می ترسند بنشینند. من هم می ترسم. اِد دوست نداشت مردم با آتش سیگارشان مبل را سوراخ سوراخ کنند یا با قیچی آن ها را پاره پاره کنند یا سگ هایشان روی صندلی ها کار خرابی بکنند. می دانی... اما پیانو. منظورم را که می فهمی؟ و گُل ها. و عکس ها. هیچ کدام سر جایشان نیستند. همه پخش و پلایند. منظورم را که می فهمی؟ اتی بفهمی نفهمی خانم مَنشانه سرفه کرد هر چند خوب می دانست چطور خانم منشانه رفتار نکند. «باورم نمی شود آن وضعیت را بپسندی. راستش را بگو. دوست داری همه چیز همه جا پخش و پلا باشد؟ من که تحملش را ندارم. جانم به لبم می رسد. رابرت کنلی دارد می آید. بالاخره می آید. فکر کردم نگهش دارم و با یک بُرس نرم به آنجا برویم. توی دکوراسیون خانه دومی ندارد، خودت هم خوب می دانی. به من اعتماد کن. یک نگاه به خانه ات می اندازد و همه چیز حل است.» اتی گوشی را قطع کرد و دور و بر اتاق نظری انداخت. همه چیز خوب و مرتب بود، مثل همیشه. برای همین به سرش زد با عینک همه جا را برانداز کند، ولی هرچه زیر مجله ها را گشت عینکش را پیدا نکرد.
(۲)
یک روز که هیچ کس خانه نبود و سگ ها بیرون بودند و گلدان ها را آبیاری کرده بودند و ظرف غذای پرنده های پاسیو هم پُر شده بودند، ترودی کی به خانه رسید. با فورد مدل ۱۹۷۱ خودش پیچید جلوی پارکینگ و منتظر ماند. یک هوندای مدل ۱۹۷۹ دودی هم پشت سرش پیچید و رابرت کنلی از آن پیاده شد. یک شلوار مخمل کبریتی قهو ه ای پوشیده بود و یک پیراهن مَخمل قرمز. به جای کفش هم دمپایی پایش بود. مدت زیادی ایستادند و ترودی اشاره کرد و رابرت سر تکان داد و ترودی به درختان بلوطِ پرشاخ و برگ اشاره کرد و رابرت آن طرف را نگاه کرد. طوری وارد خانه شدند که گویی ترودی می خواهد آن را به رابرت بفروشد، «عالی نیست؟ بزرگ نیست؟» و چشمان رابرت روی گل و گیاهانی که مثل جنگل راه نور را بسته بودند چرخید. ترودی همه جا را نشانش داد. قبل از آنکه به اتاق نشیمن بروند اتاق خواب ها، چهار سرویس بهداشتی، اتاق مطالعه، سالن و آشپزخانه، زیرزمین، سونا، و آلاچیق را نشانش داد. و رابرت هم فقط گفت: «بله، بله، بله، بله، بله، بله، بله.»
(۳)
کنار اتاق نشیمن و شش پله بالاتر از آن سالنی بود با پنجره های قَدی که نور یک دست و کبودی را به داخل می تاباندند. رابرت مدت طولانی آنجا ایستاد و از پنجره ها چشم برگرداند تا اتاق کوچک را برانداز کند. از تماشای اتاق سر کیف آمده بود. بعد از پله ها رفت پایین. آنجا یک بوم نقاشی بود و پیانویی که روی درش دو گل صورتی پژمرده نشسته بودند. رابرت دستش را روی پیانو کشید. واکس می خواست. آرام گفت: «فکر می کنم این برود آنجا...» و با چشم و ابروی مشکی ا ش به سالن کوچک اشاره کرد. «کنار پنجره.» کنار کشید، عقب رفت و دوباره کنار کشید. «صفحه کلید روبروی پنجره.» ترودی همه حرکاتش را با دقت از نظر می گذراند. پرسید: «یعنی روبروی دیوار؟ از اینجا ببریم آنجا؟» رابرت صدایش را آورد پایین و جوابش مثل وِردی در سکوت پیچید. «پنجره.» کنار پیانو قدم رو کرد و گفت: «کنار پنجره، زیر نور پنجره.»
(۴)
ترودی روی مبلی نشست که تعمیر لازم داشت و پر بود از جای سوختگی سیگار و زخم های قیچی. به دیوار پشت تلویزیون چند تابلوی نقاشی آویزان بود.
ترودی گفت: «می دانی، نمی دانم چرا، ولی به نظرم آن دیوار زیاد کارایی ندارد. فکر می کنم می توانیم تخته کوبی ها را برداریم.» زیر ردیفی از تابلو های نقاشی، روی دیوار تخته کوبی شده بود. «فکر می کنم تخته کوبی ها را می شود برداشت چون حس خوبی به من نمی دهند. منظورم را متوجه می شوی، رابرت؟» رابرت با خط کشی تاشو در دست آرام راه می رفت. خط کش را تا شش پا دراز کرده بود و افقی و عمودی روی دیوار می گذاشت. خطاب به هیچ کس زمزمه کرد: «قفسه کتاب! عالیه!» ترودی گفت: «قفسه کتاب خیلی خوبست. تخته کوبی ها هم می روند، مگر نه؟ واقعاً محلی از اعراب ندارند.» رابرت خط کش را تکان داد و گفت: «چرا؟» صدایش از همیشه نرم تر بود و خطاب به خودش درحالی که به ترودی نگاه می کرد. «چرا؟ با قفسه کتاب می پوشانیم. پس چرا با تخته کوبی ها کار داشته باشیم؟» ترودی کمی فکر کرد، پلک چروکیده اش را به هم زد و سیگاری گیراند و مشتاقانه پک زد. «می دانی موضوع مَنَم. ذوق غیرعادی من. اگر من می خواستم به آن دیوار ها دست بزنم به جای آن چیز های مُزخرف از چوب اقاقیا استفاده می کردم و دیوار ها خوشگل تر می شدند. به نظرت اقاقیا خوبست؟ راستی به نظرت سقف چطور است؟» رابرت آرام در اتاق قدم رو می کرد، کنار پنجره ها چمباتمه می زد، خط کشش را جلوی صندلی ها می گذاشت و برای خودش زمزمه می کرد. ترودی گفت: «رابرت به نظرت سقف عالی نیست؟ اِد خودش آن را طراحی نکرد. می دانی ایده اش از کی بود؟ از من. این یکی از معدود چیز های این خانه است که به لعنت خدا می ارزد. هرچه بیشتر بهش فکر می کنم بیشتر متقاعد می شوم که دیوار باید برود. چشم را آزار می دهد. پایت را که وارد اتاق می گذاری و چشمت به آن می افتد می خواهی فرار کنی.» رابرت کنار دیوار راه می رفت و با انگشت روی هوا طرح می زد. «اینجا... قفسه کتاب...» ترودی گفت: «رابرت ! قفسه کتاب خوبست ولی اینجوری مشکل کتاب ها حل می شوند ولی در عوض مشکل تابلو ها پیش می آیند. زندگی همین است دیگر!»
(۵)
ترودی پرسید: «بنظرت اینجا بیسکویت پیدا می شود. من که دارم غش می کنم. فقط بیسکویت شور دارد. بیکسویت شور به درد غش و ضعف نمی خورد. به نظرت اینجا پنیر هم پیدا می شود؟ من بیسکوئیت شور را با پنیر می خورم. احتمالاً تازگی ها پنیر نخریده و یخچالش پر است از پنیر فاسد شده. ببین این ها این طور خانواده اند، ما می خواهیم برای همچین آدم هایی کار کنیم. می گیری چه می گویم؟ ببین می توانیم آشپزخانه را هم عوض کنیم. یک یخچال جدید لازم است و کابینت های جدید. فِر را پارسال خریده می دانم. باید پیشخوان ها را از هم جدا کنیم. زیاد کار ندارد. یک تکه پنیر چدار هم بود کارم راه می افتاد.»
(۶)
رابرت خواست روی تکه کاغذی که خط های آبی داشت یک نقشه بکشد. از ترودی مداد خواست. ترودی گفت: «همه جا پُر از مداد است ولی هیچ کدام نوک ندارند. می بینی آن ها این جور آدم هایی بودند.» بعد رفت سراغ ماشینش تا مداد بیاورد.
رابرت همچنان ساکت به طرف پنجر های رفت که به گُلخانه باز می شد. چه تنوعی. درختان گیلاس و گلابی وحشی و کاجی که پایشان بطری پستانک دار بود و پرنده هایی که زیر نور نقر ه ای از این شاخه به آن شاخه می پریدند و آواز می خواندند. نمی دانست چه نامی برای آن صحنه بگذارد ولی چشم هنرمندش با اشتیاق منچ های کچک طلایی و سرخ را از نظر می گذارند و جِی جاغ ها را و سار ها را و کبوتر ها را و دارکوب ها را. زیر لب گفت: «باید برای این چیز ها پول داشت!» و آه بلندی کشید و ترودی با مدادی سر رسید که آن هم نوک نداشت برای همین او ناچار شد به نقشه کشی با خودکاری آبی روی کاغذی که خط های آبی داشت رضایت بدهد.
(۷)
رابرت وقت کشیدن نقشه زمزمه می کرد. ترودی لب پنجره نشست و به پرنده ها خیره شد. گفت: «این جی جاغ ها هم حکایتی هستند. ویران می کنند. آوردند همه جا وِلشان کردند. همه جا را پر کرده اند. می دانی اِد یک آدم طبیعت گر است. همیشه همان طور بود. به آن یکی نگاه کن. جی جاغ های آبی مثل خوکند. فرود می آیند و غذای بقیه را می خورند. می دانی چه فکر می کنم؟ اگر یک پرنده نفهم در دنیا باشد همین جی جاغ است. ببین، ببین، غذای همه را می قاپند!» رابرت کمی عقب کشید که صحنه خیالی اش را ارزیابی کند. چشمانش را تنگ کرد. انگشتانش را مقابلش باز کرد. سیگار باریکی میان لب هایش گذاشت. گفت: «قشنگ می شود.» و جلو رفت، عقب آمد، کنار رفت و دستانش آویزان بود. به نظر می دانست تابلو های نقاشی دوباره کجا جان خواهند گرفت و قفسه کتاب را روی دیوار می دید. ترودی گفت: «می دانی من چه دارم؟ گنجشک دارم.»
(۸)
رابرت و ترودی به جایی که ماشین هایشان را پارک کرده بودند رفتند و برای آخرین بار مشورت کردند. ترودی گفت: «می دانی چه فکر می کنم؟ اغراق نمی کنم، بی دوز و کلک این خانه یک حسی به من می دهد... یادت باشد من از نقشه های اِد وقتی این جا را می ساخت خبر داشتم. منظورم این است که همه چیز را می دانم... اینجا باید یک چیز دیگر بشود... آن ها هر دوتایشان با اِد حسابی چک و چانه زدند. من هم همیشه حاضر بودم. اصلاً فکر می کنی چه کسی اولین بار اِد را آورد اینجا؟» رابرت به چشمان ترودی نگاه کرد: «آره، من بودم. آشنایی من و اِد مربوط به خیلی سال پیش است. من معامله را جوش دادم و از روح هدف اِد باخبرم. می دانی که منظورم از روح هدف چیه؟ آن دیوار و تخته کوبی ها باید بروند. واقعاً باید بروند. کُل آن دیوار لعنتی باید برداشته بشود. بعد به قول تو قفسه کتاب می زنیم. ایده خیلی خوبی است. آره قفسه می زنیم برای کتاب. جای پیانو را هم عوض می کنیم. شاید بگذاریم در اتاق کوچک. ولی باید جلوی پنجره باز باشد. چون سگ ها از آنجا می آیند و می روند. آخر آن ها سگ دارند. گفته بودم برایت. سگ های کوچکی دارند که کُل روز می آیند و می روند. من که از چنین وضعی دیوانه می شوم. کف پوش را می توانیم تعمیر کنیم. راستش را بخواهی روی اعصاب من نیست. سگ ها همیشه آنجا پلاسند. هر چه بیشتر فکر می کنم بیشتر به این نتیجه می رسم که تخته کوبی ها را باید برداریم. کار زیاد است. اتاق را از طرف گُلخانه بزرگ می کنیم. آن طرف که آن پرنده های وحشتناک هستند. آنجا هیچ چیز نیست جز پرنده. شاید بهتر باشد ولشان کنیم بروند. بالاخره برای خودشان آب و دانه پیدا می کنند. یا شاید گلخانه را به گاراژ منتقل کردیم. بامزه می شود. اتاق نشیمن هم بزرگ می شود. چطور است؟ می دانی چند سال است اتی را می شناسم؟ سی و پنج سال است. یک عمر است.» رابرت زیر لب گفت: «آره یک عمر است.» ترودی ادامه داد: «آره. خوب می دانم چه جوری فکر می کند. من معتقدم باید به طرز فکر آدم ها احترام بگذاریم. او از این وضعیت خوشحال نیست. به همه گفته دل خوشی اش به این است که اِد را آزار ندهد. چرا؟ چون خیلی حساس است. باید به تو می گفتم. ولی اِد خیلی حساس است. اتی هیچ وقت از آشپزخانه اش و آن پیانو راضی نبود. از وقتی پیانو رفته آنجا یک بار هم پشتش ننشسته. قبلاً دائم می زد. جی جاغ ها هم دیوانه اش می کنند. او آن قفسه ها را برای کتاب می خواهد. فکر بکری بود. ولی او کلاً آدم شاد و سردماغی نیست. او فضا می خواهد. آزادی می خواهد. فکر می کنم اگر آنجا را کامل عوض کنیم او سرحال تر می شود.» رابرت منظورش را درک کرد. کاغذ خط آبیِ نقشه اش را تا کرد و در جیب شلوارش تپاند. آرام دستگیره ماشینش را گرفت. ترودی در حالی که رویش را از رابرت برگردانده بود و آرام جوری که انگار کسی پشت درخت ها پنهان است گفت: «می خواهی بدانی اصل نظرم در مورد تخته کوبی ها چی است؟ گفتم چند سال است می شناسمشان، سی و پنج سال؟ سی و پنج سال است هر وقت پایم را در آن اتاق می گذاشتم فکر می کردم به مراسم ختم آمده ام.»
(۹)
ماشین هایشان کنار هم پارک شده بود ولی در دو جهت مخالف. از پشت فرمان هایشان هم می توانستند با هم صحبت کنند ترودی گفت: «می گذاری من قضیه را به اتی بگویم؟ لازم نیست تو در آن مرحله دخالت کنی. من سی و پنج سال است او را می شناسم. ماشین هایشان از هم دور شدند و رابرت همان جور که از کنار یکی از زیباترین خانه هایی که به عمرش دیده بود می گذشت زیر لب دَم گرفت. سیگاری به لب گذاشت. به طرح تاز ه ای برای قفسه های کتاب فکر کرد که اجازه می داد آن تخته کوبی های زیبا نمایان تر شوند.
(۱۰)
اتی بی حرکت ایستاده بود و دکتر کنار پنجره. فنچ ها و پری شاهرخ ها و کبوتر ها برای غذا داد و قال می کردند و سگ ها خوشحال از برگشتن به خانه جست و خیز می کردند. همان وقت ترودی خیال می بافت که باغ اتی را از ریشه در بیاورد و همه جا بون سای(۱) بکارد و همان وقت رابرت در سکوت کامل نقشه های دقیقی از پیانوی پای پنجره می کشید ولی در ذهنش صدای نغمه های پیانوی اتی را می شنید که در یک بعدازظهر کسالت بار قطعه ای از شوپن را می نواخت.

نظرات کاربران درباره کتاب چرا نمی‌آیی با من زندگی کنی؟ وقتش است