فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب در راه ویلا

کتاب در راه ویلا

نسخه الکترونیک کتاب در راه ویلا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب در راه ویلا

رویم را برگرداندم و راه افتادم. داشتم پاهایم را می‌کشیدم. عرق از پشت گردنم رفت زیر لباسم. بعد صدایی شنیدم. صدا خفه و ناآشنا بود، مثل صدای حیوانی که توی تله گیر افتاده. از گلوی من می‌آمد. نمی‌توانستم برگردم. فکر می‌کنم همین ناتوانی از مهربان بودن یا چیزی شبیه آن بود که باعث شده بود دچار خفگی بشوم و حتا نتوانم مثل آدم گریه کنم. چندبار دهانم را باز کردم و بستم و آمد و رفت هوا را توی دهان خشکم حس کردم. بعد از آن بود که اشک آمد. پویا به من چسبید. «الان گرگ می‌آید ما را می‌خورد.»

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.56 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب در راه ویلا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

در راه ویلا

جوان بودم و حقش نبود این قدر دلم بگیرد. دلم می خواست می توانستم چند روزی بگردم و تفریح کنم و بی خیال باشم. چند روز از غرولندهای مامان دور باشم و کمی زحمت فرساینده ی مراقبت از بچه ها از دوشم برداشته شود. همین بود که دعوت ساده ی میترا را از خودش جدی تر گرفتم و با صدای بلند اعلام کردم:
«می رویم ویلای خاله میترا.»
پویا بالا پایین پرید و خوشحالی کرد. مامان بخش تدارکاتی اش را که مدت ها از کار افتاده بود فعال کرد.
«باید لباس گرم برداریم. شب های شمال سرد است.»
میترا درباره ی بردن مامان چیزی نگفته بود. فقط از من خواسته بود بچه هایم را بردارم و چند روزی بروم پیشش.
«عباس را می فرستم ترمینال دنبال تان.»
در تلفن های بعدی از جزئیات سفر حرف زدیم ، ولی میترا اشاره ای به مامان نکرد. حتا ته دلم فکر می کردم این هم یک جور باج دادن است در مقابل زندگی با مامان. زندگی با او چیزی نبود که میترا بیشتر از یک هفته بتواند تحمل کند. به بهانه ی خارج رفتن و مشغول بودن می فرستادش پیش من.
«شوهرت نیست و تنها نمی مانید.»
و با آن همه ثروت و امکانات، حالا طبیعی بود گاهی هم عذاب وجدان به سراغش بیاید و از من بخواهد چند روزی در ویلایش استراحت کنم. خبر داشت که افسرده ام و دارو می خورم. مامان به او رسانده بود که بعضی وقت ها جواب سوال هایش را هم نمی دهم. خیلی که هنر می کردم، به جای جنباندن زبان چند گرمی ام، سر سنگینم را تکان می دادم. میترا می دانست من این روزها حوصله ی هیچ کاری ندارم.
گاهی وقت ها ربط بچه ها را با خودم فراموش می کردم. این ها چه وقت و چرا آمده بودند. فقط می دانستم در قبال شان مسئولیت دارم. با دقت به خواب و خوراک شان می رسیدم. حتا می شد باهاشان بازی کنم؛ ولی هیچ کدام این کارها لذتی نداشت. دلم می خواست چند روزی از وظیفه ی مادری مرخصی بگیرم و فراموش کنم که مادرم. فراموش کنم که حتا دختر مادری هستم که به مصاحبت من احتیاج دارد. این روزها مامان که هیچ، خودم را هم به سختی تحمل می کردم.
فکر کردم غیبت من فرصت خوبی هم برای مامان است. خانه از حضور سنگین من خالی می شود و مامان چند روزی قیافه ی عنق مرا نمی بیند. می تواند هر همسایه ای را که دوست دارد به خانه دعوت کند و دور از ونگ ونگ و سر و صدای بچه ها آسوده بخوابد.
«تو که پا نداری.»
مامان مصمم بود.
«پیاده که نمی رویم. تازه میترا عباس را می فرستد دنبال مان.»
ساکت شدم. چه طور می توانستم به مامان بگویم نیاید. بگویم حوصله اش را ندارم و می خواهم تنها باشم. دلم می خواست از آن مادرهایی بود که می توانستم بچه ها را چند روزی پیشش بگذارم و گم و گور شوم. ولی نبود.
«من بچه داری ام را کرده ام. حالا نوبت خودتان است.»
یادش می انداختم که با بچه های میترا این طور نبود.
«آن موقع جوان تر بودم. حوصله داشتم.»
یک بار که پویا را گذاشتم پیشش، اخم کرد.
«زود برگرد. گرسنه اش بشود نمی دانم چه کارش کنم.»
«فقط بهش شیر بده.»
«چند پیمانه بدهم؟ من که این چیزها را بلد نیستم. یک موقع دیدی اشتباهی دادم. زمان ما که شیرخشک نبود.»
میترا تلفن کرد. گفت چه روزی بلیت بگیریم و چه تاریخی و چه ساعتی حرکت کنیم. عاشق تشریفات است. انگار می خواستیم به تگزاس امریکا برویم نه به یکی از دهات آمل. گفت کدام گوشه ی ترمینال بایستیم که عباس گم مان نکند. همه می دانستیم که عباس آقا زحمت گشتن به خودش نمی دهد. چرخی می زند و سریع برمی گردد خانه و خیلی راحت می گوید: «نبودند.»
مامان بلند شد و آمد نزدیک تلفن.
«بگو جلو رستوران ترمینال می ایستیم. این جوری گم مان نمی کند.»
سیم تلفن را پیچاندم دور انگشتم.
«حالا معلوم نیست بیاییم یا نه.»
این را از لجم گفتم. در واقع داشتم به مامان می گفتم. کنایه ی مرا می فهمید. از احساسات من خبر داشت، ولی حاضر نبود از سفر صرف نظر بکند. هیچ وقت نکرده بود. هر جا پای خوشی و تفریح در میان بود یکباره جوان و قبراق می شد و جلوتر از همه راه می افتاد. طبع خوش گذرانی داشت که ذره ای از آن را به من واگذار نکرده بود. گاهی وقت ها حتا شک می کردم دختر زنی مثل او هستم.
«عباس آقا برای چی می آید دیگر؟ خودم می آیم. تنها که نیستم. مامان هم هست.»
مامان دستش را دراز کرده بود و می خواست گوشی را بگیرد. میترا کمی مکث کرد.
«با این حال عباس را می فرستم دنبال تان.»
گوشی را دادم دست مامان. مثل همیشه خیلی سریع به تفاهم می رسیدند. میترا به روی خودش نیاورد که مامان را دعوت نکرده و مامان هم جوری وانمود کرد که انگار میترا اول از همه او را دعوت کرده است.
«خودمان می آییم میتراجان.»
بعد لابد میترا چیز خنده داری گفت که مامان هفتادساله ی من مثل یک دختر جوان خندید. خنده ای بلند، جوان، رها. شاید هم عشق سفر و وعده های شیرینش بود که او را این جور خنداند.
داشتم به سپهر شیر می دادم و عکس خودم را توی شیشه ی میز تلویزیون می دیدم. این من بودم که در بیست و نه سالگی، هفتاد سال داشتم و نمی توانستم مثل او بخندم. سپهر خوابش گرفت. آهسته سینه ام را از او دور کردم و به پشت خوابیدم. بعد کمی صبر کردم تا خوابش عمیق شد.
مامان از روی مبل بلند شد. النگوهایش صدا کرد. بعد بویش آمد. بوی پشم خیس می داد. لنگ لنگان رفت طرف دستشویی. وقتی برگشت، هنوز از جایم بلند نشده بودم.
«بلند شو این بچه را بینداز سر جایش.»
پویا را می گفت که گوشه ی مبل خوابش برده بود. بلند شدم. بغلش کردم و گذاشتمش توی رختخواب.
«یک لیوان آب بده این قرص را بخورم.»
لیوان آب را گرفت و گفت قرصی که می خورد درست است یا اشتباهی دارد می خورد.
«ممکن است بمیرم فردا صبح بلند نشوم.»
همیشه این را می گفت. تعارفی بود که با مرگ می کرد. شاید هم می خواست مرا با خودش مهربان کند. مسواک زدم و چراغ را خاموش کردم.
«پرده ها را کنار بزن.»
پرده ها را کنار زدم. نور زرد و کهنه ای از پنجره تابید و تاریکی اتاق را به هم زد.
«چراغ خواب یادت رفت. مثل قبر است این جا.»
چراغ خواب را به برق زدم. پروانه ای بود که هر دو بالش می سوخت.
مامان بیدار بود. همیشه تا سرش را روی بالش می گذاشت خروپفش بلند می شد، اما این بار نمی توانست بخوابد. می دانستم از شوق سفر بیدار است. به پهلو خوابیده بود و بازویش را زیر سرش گذاشته بود و پاهایش را نرم و آرام به هم می مالید.
حرکت پاهایش نشان می داد که به رویایی لذت بخش فکر می کند. سال ها پیش که این حرکت را برای خودم معنا کردم، از آن بدم آمد. آن روزها حرکت پاها به نظرم رقص شوق یک لذت ممنوع بود و مرا به یاد اتفاق های مبهم و نامفهوم خانه می انداخت، اتفاق هایی که کسی کمکم نکرد درست بفهمم و برای همیشه در ذهنم اغراق آمیز و معیوب مانده بودند. حالا پاها پیر بودند و صدای مالیده شدن شان مثل ساییده شدن سمباده روی تخته ی ناصاف بود. این صدا عصبی ام می کرد. در واقع میل شدید و حریصانه ی او به زندگی بود که عصبانی ام می کرد. همین زندگی هیچ میلی در من بیدار نمی کرد. هیجان رازهایش دلم را گرم نمی کرد و خالی تر از همیشه به نظر می رسید.
«یک شب توی ایوان باصفایش بخوابی حالت جا می آید. هوایش خوب است.»
خودم را به خواب زدم. نخواستم پیام دوستی اش را که در تاریکی برایم می فرستاد بگیرم. باور نمی کردم به فکر من باشد. مطمئن بودم از تصور روزهای آینده حظ می کند. ایوان بزرگ با گلیم و پوست گوسفند فرش شده. آسمان صاف و پرستاره است و هوا شفاف و عطرآگین. عباس آقا دارد قلیانش را چاق می کند. مامان به متکاهای گنده ی میترا لم می دهد و یاد بهشت می افتد. نسیم خنک می وزد و شاخه های درخت های باغ در تاریکی تکان می خورند، صدای باغ با صدای رودخانه می آمیزد و همه چیز رازآلود می شود. لابد از نشئگی خیال آن منظره بود که صدایش این قدر جوان شده بود.
چه قدر او و میترا به هم می آمدند. میترا هم به او رفته بود. میترا هم عاشق زندگی بود، عاشق طبیعت و استفاده از مواهب طبیعت.
کجایش عیب داشت؟ این سوال را آن شب بارها از خودم کردم و هربار به خودم جواب دادم که او هم مثل هر آدم دیگری حق دارد خوش بگذراند. می خواهد از بقیه ی عمرش لذت ببرد. ولی جواب به جای آن که قانعم کند، بیشتر عصبانی ام می کرد.
مامان پیر بود، ولی پیری بر او حکومت نمی کرد. پیری زیردستش بود. مثل مرد مزاحمی بود که مامان بلد بود خرش کند. بعضی وقت ها با دلبری و بعضی وقت ها با دندان تیز کردن. بدبختی کم نداشت، ولی جنگجوی خوبی بود. همیشه جنگیده بود اما این باعث نشده بود خودش را فراموش کند. مظلوم نشده بود. حتا در مقابل مشکلات قیافه گرفته بود و از بس به قیافه گرفتن عادت کرده بود، مراقبت از آن جزئی از طبیعتش شده بود.
موهای پرپشتی داشت و دندان های باقی مانده اش محکم بود. قلبش را سال ها پیش عمل کرده بود. قبل از عمل تنها چیزی که خواست کِرِم صورتش بود و عطری که بهتر بود دم دستش باشد تا بوی بیمارستان نگیرد.
مامان هفتادساله بود. از آن هفتادساله های قشنگ که بدن چاق و جاافتاده ای دارند و در مهمانی ها چادر نازک خوشگلی سرشان می کنند و بلدند چه طور رفتار کنند تا شیک و آراسته به نظر برسند.
همین است که میترا دوست دارد مامان را به مهمان هایش معرفی کند. او را با خودش به مهمانی ها می برد و با کلی عشوه او را مادر من صدا می کند. خودش می شود دختری که عاشق مادرش است و مامان می شود زن بی نظیری که حتا نفس خشک و خالی اش نعمت است. مامان آن قدر از این نقش خوشش می آید که بعد از تمام شدن مهمانی ها هم دوست ندارد از حال دربیاید.
ولی تنها که می شوند، میترا ایراد می گیرد. مامان فراموشکار است. توی خواب دهانش کج می شود. بیشتر وقت ها وارفته است و باید خودش را جمع کند و میترا از هر چیزی که او را به یاد زوال عقل آدم بیندازد نفرت دارد.
روزهای بعد همچنان امیدوار بودم مامان پشیمان بشود. یک روز گفتم بلیت اتوبوس گیر نمی آید و روز دیگر خبر دادم که در شمال یک عالم باران باریده و شاید سیل بیاید. مامان خونسرد تحمل کرد. یک روز به رفتن مان مانده گفت:
«اگر ناراحتی من نمی آیم.»
روز مناسبی را انتخاب کرده بود. می دانست که اگر بعد از آن همه حرف و حدیث در خانه بماند، عملاً سفر را به من کوفت کرده است.
ساکت ماندم. گفت آدم باید خیلی بدبخت باشد که سربار بچه های ناسپاسش باشد. دوتا دختر توی دنیا دارد که هیچ کدام تحملش را ندارند. دختر بزرگش دم به دقیقه می رود خارج و دختر کوچکش هم هر وقت شوهرش از ماموریت می آید آدم باید گورش را گم کند. اگر سالم بود و کمی هم پول داشت، می رفت آلمان پیش پسرش. منتش را هم داشتند.
تسلیم شدم. فکر کردم زیادی سخت گرفته ام. دلم از جای دیگر پر بود و سر مامان خالی می کردم. از بچه داری خسته بودم. از ماموریت های دور و دراز شوهرم خسته بودم. مامان تقصیری نداشت که من آن قدر تلخ بودم.
از لحظه ای که رضایت دادم مامان بیاید، فکر کردم شاید زیاد هم بد نباشد. تنها کسی بود که می توانست دو کلام با عباس آقا حرف بزند. عباس آقا کارش دنبال پول دویدن بود. سرعتش آن قدر زیاد بود که نمی توانست از نتیجه ی دوندگی هایش لذت ببرد. مامان حتا برای میترا همصحبت خوبی بود. میترا گزارشگر تمام عالم بود و یک ریز حرف می زد. چه کارها که موقع حرف زدن نمی کردند. میترا صورت مامان را بند می انداخت و موهایش را رنگ می کرد. در عوض مامان هم نخ و سوزن دستش می گرفت و گوشه ی لحافی یا آستر تشکی را که پاره بود می دوخت. شاید مامان راضی می شد بچه ها را نگه دارد و من می توانستم تا پای آبشار بروم و دوباره با طبیعت و زندگی آشتی کنم.
صدای مامان از توی تاریکی آمد.
«سن تو که بودم، هم بچه داری می کردم، هم خانه داری. صدتا کار در یک چشم به هم زدن می کردم و عین خیالم نبود. آتش پاره بودم. ولی تو انگار مرده ای. همیشه خسته ای. اما عیبی ندارد. می رویم سفر و حسابی کیف می کنیم. ظهرها ماهی تازه و صبح ها پنیر و گردوی تازه می خوریم. از میوه های باغ چند شیشه مربا درست می کنیم. بچه های تو هم یک خرده جان می گیرند. برگشتنی می بینی پوستت چه قدر فرق کرده.»
بعد از هشت ساعت اتوبوس سواری، تهران بودیم و شب به ترمینال آمل رسیدیم. عباس آقا را از دور دیدیم. چشم هایش دو دو می زد و سوییچ ماشین را توی دستش می چرخاند و هول هولکی این طرف و آن طرف می رفت. مثل موشی که برای پیدا کردن سوراخی صدتا راه را یک ثانیه ای آزمایش کند. می رفت و برمی گشت. اشاره کردم. نزدیک شد. مثل همیشه عجله داشت. انگار باید سر امضای قرارداد مهمی می رسید.
«ماشین را جای دوری پارک کرده ام.»
چند ساعت طول کشیده بود به آمل برسیم و حالا نیم ساعت دیگر هم راه بود تا به ویلا برسیم. مامان به زحمت قدم برمی داشت. پویا گریه می کرد. می خواست بغلش کنم.
«نمی توانم پویاجان.»
سپهر روی شانه ام خوابش برده بود. عباس آقا ساکم را سبک سنگین کرد، بعد برداشت و مثل تیر رفت. یک بار برگشت نگاه کرد به ما که پشت سرش لخ لخ کنان می رفتیم.
«عجله کنید. ماشین را جای بدی پارک کرده ام.»
دست پویا را گرفتم و به دنبالم کشیدم. مامان ساکش را خودش برداشت و زیر لب چیزی گفت. فکر کردم باید فحشی باشد به عباس آقا که آدم را هول می کرد.
هوا تاریک شده بود. محوطه ی بیرون ترمینال پر بود از تیرآهن و خاک و سیمان. یادم آمد که میترا گفته بود ترمینال جدیدی به جای قدیمی می سازند. مردی سوت زنان از کنارم گذشت. رسیدیم به جایی که به زحمت جلوِ پای مان را می دیدیم. با روشنایی های دنیا از هر طرف فاصله داشتیم. باران می بارید و نمی بارید. قطره ی سرگردانی از جایی از آسمان روی بینی ام چکید. پویا دیگر گریه نمی کرد. سفت دستم را گرفته بود و راه می آمد.
مامان به زحمت خودش را می کشید. چادر از سرش لیز خورده بود و گوشه اش را به دندان گرفته بود. ایستادم نفسی تازه کنم. عرق کرده بودم و بازویم زیر سنگینی سپهر بی حس شده بود. مامان خیلی مانده بود به من برسد. بدن چاقش جلو نمی آمد. به چپ و راست کج می شد و راه نمی آمد. لابد پاهایش بعد از آن همه تو اتوبوس نشستن باد کرده بود. نگاهش کردم و توی دلم گفتم: «می ماندی خانه بهتر نبود؟»
دیدم دلم برای مامان نمی سوزد. زن پیر لنگ لنگان می آمد که به ویلا برود، در ایوان باصفایش دراز بکشد، پاهایش را به هم بمالد و رویا ببافد. این ها عصبانی ام می کرد. عصبانیتِ کوری بود که نمی دانستم از کجا می آمد و چه طور می آمد. هر چه بود مثل اسفنجی تمام حس و خونم را به خود می کشید.
راه افتادم و به پویا گفتم کمی جلوتر برود. هیکل عباس آقا داشت در تاریکی گم می شد. ریزه و قبراق بود و عجله داشت ساک کهنه ام را مثل محموله ی باارزشی به ماشین برساند.
«چشم از عمو برندار.»
به پشت سرم نگاه کردم. مامان داشت بلند بلند چیزی می گفت. اعتنا نکردم. این تاوانی بود که باید می داد. حتا پا سست نکردم تا خودش را برساند. یک چشمم به جلوِ پایم بود و یک چشمم به عباس آقا. پویا از تاریکی و سکوت دور و بر ترسیده بود و محکم چسبیده بود به من. عباس آقا از دور مثل نگهبان دوزخ با دست علامت می داد عجله کنیم.
نفس نفس می زدم. خسته شده بودم. ناامید فکر کردم با دو بچه ی کوچک و یک زن پیر و این همه بار راه افتاده بودم کجا؟ ویلای مرده شوربرده ی میترا. میترایی که هیچ کدام از لحظه های سخت زندگی مرا نداشت. داشتم از دستش عصبانی می شدم. هرگز مشکلی از ما حل نمی کرد. حالا هم که دعوتی کرده بود، لطفش چیزی از عذاب و زحمت داشت. من هیچ، ولی می توانست برای مامان بلیت هواپیما بخرد.
فکر کردم میترا به نیاز جواب نمی داد، ولی به درخواست چرا. ما هم چنین درخواستی از او نکرده بودیم. اگر از بیماری ات باخبر می شد، سریع دست به کار می شد. با چند تلفن و توصیه ی بهداشتی و مشاوره و وقت دکتر گرفتن و پول آژانس دادن به کمکت می آمد، ولی هیچ وقت نمی پرسید چه مرگت است، چون ممکن بود بخواهی مفصل به این سوال جواب بدهی و او حوصله اش را نداشت. احساس می کردم تمام کسالت سال های زندگی ام را با خودم بار کرده ام و مثل حمالی آن را به مکان دیگری می برم.
با صدای جیغ کوتاه مامان برگشتم. با صورت نقش زمین شده بود. ساکش روی آرماتورهای کنار راه افتاده بود. چادرش جمع شده بود روی کمرش. نمی دانم خشم بود یا بی رحمی یا ترس که میخکوبم کرد. قدم از قدم برنداشتم. حاضر بودم به جای مامان زمین می خوردم، و این موقعیت قرار نمی گرفتم. چیزی مانع شد به طرفش بروم، چیزی که اسم نداشت، ولی قلبم را سوراخ کرد.
رویم را برگرداندم و راه افتادم. داشتم پاهایم را می کشیدم. عرق از پشت گردنم رفت زیر لباسم. بعد صدایی شنیدم. صدا خفه و ناآشنا بود، مثل صدای حیوانی که توی تله گیر افتاده. از گلوی من می آمد. نمی توانستم برگردم. فکر می کنم همین ناتوانی از مهربان بودن یا چیزی شبیه آن بود که باعث شده بود دچار خفگی بشوم و حتا نتوانم مثل آدم گریه کنم. چندبار دهانم را باز کردم و بستم و آمد و رفت هوا را توی دهان خشکم حس کردم. بعد از آن بود که اشک آمد. پویا به من چسبید.
«الان گرگ می آید ما را می خورد.»
می توانستم برگردم، دست مامان را بگیرم و بلندش کنم؛ ولی مثل آدم بی سر رو به جلو رفتم. چیزی نمی دیدم. راه رفتن تنها کاری بود که می توانستم بکنم. صدای مامان را از پشت سرم شنیدم.
«مرتیکه شاش دارد این جور می دود؟»
دیروقت به ویلا رسیدیم. میترا با سر و صدا به استقبال مان آمد. زیرانداز پشمی را از گوشه ی ایوان آورد و زیر مامان انداخت و متکای گنده ای پشتش گذاشت. ایوان روشن و پرنور بود و صدای سیرسیرک و صدای رودخانه می آمد. بوی باران در هوا بود. پشه ها دور چراغ تور زده بودند.
میترا بچه ها را روی تشک های نرم خواباند و برای ما چای و یک ظرف پر از میوه آورد. عباس آقا با توتون قلیانش ور می رفت. میترا رفت غذایی گرم کند. پاهایم را دراز کردم. چشم هایم را بستم و احساس کردم در این هوای خوب دیگر خسته نیستم. فکر کردم همه چیز را پشت سر گذاشته ام. سرم از هر فکری خالی بود.
چشم هایم را که باز کردم تازه مامان را دیدم. بدن چاقش را کشانده بود نزدیک نرده های ایوان. رویش را برگردانده بود طرف باغ و چشم دوخته بود به تاریکی. چایش سرد شده بود و به میوه هایی که میترا توی بشقابش گذاشته بود دست نزده بود. یک دستش را دور نرده حلقه کرده بود و دست دیگرش را، همان که انگار پیرتر بود و کمی لرزش داشت، روی دامنش گذاشته بود.
به بهانه ی برداشتن نمکدان نزدیکش رفتم.
«ببینم زانویت را.»
انگار چیزی توی گلویش رفته باشد غبغبش نامحسوس لرزید. دستش را آهسته برد گوشه ی چشمش و آورد پایین. رویش را از تاریکی برنگرداند. دلم می خواست بغلش کنم، ولی به جایش توی کیفم دنبال پماد گشتم. پیدا نمی شد، از بس که خرت و پرت بود. صدای مامان ضعیف و قهرآلود بود.
«نمی خواهم.»
پماد را پیدا کردم. درش را باز کردم. کرم سفید زد بیرون.
«این پماد خوب می کند درد پایت را.»
خوشم نمی آمد صدایم آن جور بلرزد. ساکت شدم و دستم را با پماد بالا گرفتم و همان طور ماندم. پماد بهانه ای بود که مرا ببخشد. هر دو این را می دانستیم. پایش را بفهمی نفهمی جلو آورد. جوراب کلفتش را پایین کشیدم. زیر زانویش بدجور خراشیده بود. نگاهم نکرد.
«فایده دارد آخر؟»
سرم را روی زانویش خم کردم.
«آره، فایده دارد.»

هزارها عروس

عروسِ خجول رفته بود توی دستشویی و بیرون نمی آمد. همیشه این طور بود. دیر بیرون می آمد. قبل از رفتن پرسه ای توی اتاق می زد. پیش خودش حساب می کرد چه کسی به دستشویی رفته و چه کسی قرار است برود و بعد مطمئن از حساب هایی که کرده بود می رفت تو و حالاحالاها درنمی آمد. عادت عروس خیلی وقت ها مایه ی شوخی و مسخره ی اهل خانه می شد. عروس با عصبانیت فکر می کرد شوهرش اجازه و جرئت این کار را به بقیه داده است. خنده ی آن ها از روزی شروع شد که شوهرش با دهان پر از توی اتاق داد زد:
«تخمه نمی خواهی؟»
عروس صدای خنده ی برادرشوهرش و کمی بعد صدای خنده ی آقای نیستانی را شنید. ولی خنده ی هیچ کس به اندازه ی قاه قاه بلند گوهر آزارش نداد. خواهرشوهر درشت هیکلش می توانست به تمام مخمصه های زندگی بخندد، منتها وقتی مال دیگران بود. عروس بدش نمی آمد خود او را در این جور وضعیت های ناجور ببیند.
یک بار به قول خودش آقای نیستانی دستش را توی حنا گذاشت، آن هم بعد از سه پسر؛ ولی او فوری همه چیز را راست و ریست کرد. اگر با پسرها مشکل پیدا می کرد، توفانی به راه می انداخت که غبارش چشم همه را کور می کرد. مشکلش را مثل آش نذری به سرعت بین تمام دور و بری ها قسمت می کرد.
ولی عروس نمی توانست هیچ کدام از دردهایش را با کسی قسمت کند. این طور بار آمده بود. با شرمی که هیچ جور نمی توانست پنهانش کند، زودتر از معمول از دستشویی بیرون آمد. درِ دستشویی را که همیشه صدا می داد آرام بست، و چسبیده به دیوار، انگار که می شد جلو دیده شدنش را بگیرد، به تاریکی هال سرید و پاورچین پاورچین از پله ها بالا رفت. برای شام هم پایین نیامد.
فردای آن روز گوهر طبق عادتِ هر روز به خانه ی مادرش سر زد. نان تازه خریده بود و تکه ی بزرگی از آن را توی راه خورده بود. چشمش که به عروس افتاد، چیزی یادش آمد.
«ناشتا یک لیوان آب بخور، خوب می شوی.»
عروس به سرعت سر تکان داد، به این امید که گوهر هم به همین سرعت حرف را تمام کند. حتا با حالت فراموشی لبخندی زد که یعنی چیزی یادش نیست، ولی گوهر داشت درباره ی مشکل او حرف می زد و با دست هم علامت داد سفره را بیاورد.
«ولرم باشد بهتر است. روده ها را نرم می کند.»
از نظر عروس توصیه ی گوهر دوستانه نبود. از خوش جنسی نبود. اگر بود که نباید این طور بلند بلند می گفت. پدرشوهر حرف دخترش را از آن طرف حیاط تایید کرد و عروس از شرم ناخنش را توی گوشت پایش فرو کرد و خیره شد به نان سنگک که هنوز مثل پارچه روی دست گوهر بود. نان را گرفت و توی سفره گذاشت و برای رفع و رجوعِ سرخی صورتش مصمم و با دقت سنگ چسبیده به نان سنگک را جدا کرد و با فاصله جوری نگاهش کرد که انگار دارد تکه الماسی را معاینه می کند. گوهر به این تمرکز غیرعادی توجهی نکرد و برگشت سر موضوع اصلی.
«اگر دیدی افاقه نکرد گلابی بخور.»
ول کن نبود. انگار عمد داشت چنین چیز بی اهمیتی را جار بزند. آن قدر گفت و گفت که مادرشوهر چند پله از زیرزمین آمد بالا و چشم هایش را از نور آفتاب تنگ کرد.
«هیچ چیز مثل انجیر خیس کرده خوب نیست.»
عروس در ظاهر ممنون از راهنمایی آن ها و در باطن پر از خشم و دلخوری به اتاقش برگشت و برای هزارمین بار آرزو کرد زودتر از آن خانه بروند. از این زندگی دسته جمعی که همه از خصوصی ترین مسئله اش خبردار می شدند، به تنگ آمده بود. از مستراح قدیمی و ناراحت و پر از عنکبوت، که آب شیرش زمستان و تابستان یخ بود، متنفر بود. از هال مشترک و حیاط مشترک و مستراح مشترک و هر چیز مشترک دیگر بیزار بود. با خشم فکر کرد حتا برای روده هایش هم تصمیم می گیرند. وقت رفتن به دستشویی هم زیر نظر بود.
پدرشوهر بی آزار بود. فقط وقتی به او توجه می کرد که درخواستی داشت. از رفتار نرم و گربه وار عروس راضی بود. این دختر مزاحم نبود. فضول و وراج هم نبود و همین بس بود. مادرشوهر هم کاری با او نداشت. تنها شکایتش این بود که عروس بعد از چند سال زندگی در طبقه ی بالای خانه هنوز هم مثل مهمان ها بود. برای برداشتن تخم مرغ از یخچال پایین اجازه می گرفت. اگر می خواستی حبه قندی برایت پرت کند، بلند می شد و قندان را دودستی تقدیمت می کرد. جا و بی جا از هر کاری که می کرد معذرت می خواست. کم مانده بود از در و دیوار و پله ها هم عذرخواهی کند. جوری با احتیاط و بی صدا راه می رفت که انگار زیر فرش را مین گذاری کرده اند. گوهر از پشت سر به راه رفتنش خیره می شد و غر می زد:
«این دختر با زمین خدا هم رودربایستی دارد.»
گوهر با همه چیز او کار داشت. ادب سرد و سمج عروس حوصله اش را سر می برد. از او می خواست راحت باشد، ولی عروس هنوز تکلّف روزهای اول را داشت و با هیچ کلکی خودمانی نمی شد.
خانه ی گوهر نزدیک خانه ی آن ها بود و روزی چندبار به پدر و مادرش سر می زد. بعضی وقت ها تا عصر می ماند و آقای نیستانی و پسرها یکی یکی پیداشان می شد. شام می خوردند و گپ می زدند و می رفتند. عروس آهسته از پله ها پایین می آمد. سلام کوتاهی می کرد و تا می خواست برگردد گوهر آمرانه صدایش می کرد.
«کجا می روی؟ اصلاً چه کار داری می کنی تنهایی؟ حوصله ات سر نمی رود؟ بیا بنشین یک چایی بخوریم باهم.»
خودش چای پشت چای می خورد و حرف می زد و او را به حرف می کشید. عروس حرف دلش را بروز نمی داد. نه پابه پای آن ها غیبت می کرد، نه از خنده ی آن ها می خندید. اکتفا می کرد به لبخند بی خاصیتی که نه تشویقی در آن بود و نه تاییدی. همین حرص گوهر را درمی آورد. یک بار از عروس خواست رک و صریح باشد.
«از موذی بازی خوشم نمی آید.»
عروس سرخ و سفید شد، ولی ساکت ماند. سکوتش از جنس بی خیالی زن های بی عار نبود. حتا صبوری اش شبیه پختگی زن های جاافتاده نبود. گوهر جنب و جوش اعصابش را می دید و دلیل این همه توداری و پنهان کاری را نمی فهمید. ته دلش بدش نمی آمد که عروس کمی خشم نشان بدهد یا هر چه توی دل داشت. اما عروس صدایش درنمی آمد. به خودش می پیچید، ولی تاب می آورد و کلمه ای نمی گفت. اهل دعوا و نیش و کنایه و حتا شوخی هم نبود. ظریف و نحیف بود و همیشه معذّب. مثل جوان های امروزی در بند آرایش و لباس مد روز و ضبط و نوار نبود، ولی دیروزی هم نبود. نه اهل دوخت و دوز بود و نه از درست کردن ترشی و مربا لذت می برد. اگر پیش می آمد لباس نویی را پرو کند، چند در را به روی خودش می بست تا چشم کسی به تنش نیفتد. گوهر با کنجکاوی نگاهش می کرد.
«تو مگر زن نیستی؟»
زن بود، ولی از نظر گوهر صمیمیت زن ها را نداشت. از ماتیک گوهر به لب هایش نمی زد. می گفت درست نیست. گوهر قاه قاه می خندید.
«پس چی درست است؟»
عروس غریبی می کرد. گوهر دلیلش را نمی دانست. ولی عروس می دانست. همان چند ماه اولی که به این خانه آمده بود فهمیده بود که هرگز با این زن دوست نخواهد شد. چیزی مانع بود. مدت ها طول کشید تا مانع را بفهمد. اولین تلنگر را مادرشوهرش زد، وقتی که اسم کوچکش را فراموش کرد و صدا زد:
«عروس، بیا پایین.»
روزهای بعد با معنای عروس بیشتر خو گرفت. هر چه بود عروس بود و یک روز فهمید که عروس یک نفر نیست. صدها و هزارها عروس دیگر است. رفته رفته دانست که عروس یک عالم معنا دارد که بیشترش به او مربوط نمی شود. به صدها عروس پیش از او مربوط می شود. فهمید که هر کاری می کند، سایه ای از خاطره و رفتار و منش عروس های قبل را هم با خودش دارد. طول کشید تا بفهمد که بیرون آمدن از آن قالب حاضر و آماده سخت است، نشان دادن و ثابت کردن این که متفاوت است. مثل تمام عروس ها نیست. آدمی است که از این به بعد باید تعریف بشود، نه این که تعریف قبل از خودش را یدک بکشد. همه ی رفتارهایش به عروس بودنش منسوب می شد، با عروس بودنش داوری می شد، نه خود خودش.
در همان چند ماه اول ناامید شد و دست از تلاش برداشت. فکر کرد همان بهتر که عروس بماند. کدام عروس با خواهرشوهرش یک روح در دو قالب می شد؟ گوهر مگر چه کسی بود غیر از خواهرشوهر؟ چه کسی دوستی پایدار عروس و خواهرشوهر را دیده بود؟ چه تضمینی بود که وقت بحران و داوری بین او و برادرش کنار او باشد؟ حتا وقتی وانمود می کردند حق با او است دروغ می گفتند. همیشه پنهان و آشکار حق با پسر یا برادرشان بود. فهمید که ارتباط خونی بسیار قوی تر از هر ارتباط دیگری است، و او از خون آن ها نبود.
حامله که شد پنهان تر شد. پایینی ها می شنیدند که چه طور مخفیانه عق می زند. بچه دار هم که شد برای دوری کردن از آن ها بهانه داشت. می گفت باید برود بالا به بچه برسد، ولی گوهر می گفت بچه را بیاورد پایین. گاهی عروس موفق می شد در اتاق بالا بماند ولی چه فایده.
گوشش را به در می چسباند و می شنید که گوهر دارد بالا می آید تا زندگی او را سوراخ کند. تا تنهایی او را خراب کند. لابد باز حوصله اش سر رفته بود یا دلش برای بچه تنگ شده بود. عروس برمی گشت توی اتاق و آب جوش از این استکان به آن یکی می ریخت و وانمود می کرد برای بچه قندداغ درست می کند. گوهر بلند بلند حرف می زد و بدون در زدن می آمد تو. دورتادور اتاق قدم می زد و قبل از نشستن هم سر می زد به آشپزخانه ی نقلی عروس. به روکش های گلدوزی وسایل برقی سرسری دست می زد. درِ قابلمه ی روی گاز را برمی داشت و غذای توی قابلمه را با قاشقی می چشید و همان قاشق را دوباره توی غذا فرو می کرد. بعضی وقت ها قابلمه ای روی اجاق نبود.
«خیال داری گرسنگی بکشی؟»
عروس برای نپختن غذا دلیل داشت. شوهرش فقط برای شام به خانه می آمد. گوهر پتو را از بچه کنار می زد.
«این قدر بچه را نپوشان.»
بچه را بغل می کرد و قربان صدقه اش می رفت. می گفت کاش خودش هم یک دختر داشت.
«تو باید یکی دیگر بزایی. این مال من است.»
گوهر بود که فکر بچه ی دوم را سر زبان ها انداخت و مادرشوهر هم یواش یواش هوس نوه ی دیگری کرد. همیشه همین طور بود. گوهر فکری را به خانه می آورد و به آسانی نمی شد از آن خلاص شد. مادرشوهر گفت خانواده ی آن ها پسرزا هستند و بچه ی دوم حتماً پسر خواهد بود. مثل قبل نمی گفت بچه کمش خوب است و همین قدر که سالم باشد کافی است. وقتی هم گوهر نبود، دیگران بودند که حرف هایش را مثل طوطی تکرار کنند. عروس با خود عهد بست دست کم تا وقتی در این خانه زندگی می کنند بچه ی دوم را نیاورد. در این خانه بچه را متعلق به خودش نمی دانست. بچه مال او نبود. مال تمام قبیله بود.
بعضی شب ها واقعاً قبیله بودند. اتاق های پایین پر می شد از نوه و خواهرزاده و دایی و عمه. عروس صدای حرف زدن شان را می شنید. مثل داد و فریاد جمعیتی بود که در بند شنونده نبودند. سفره ی بزرگ پهن می شد. همیشه مجبور می شدند سفره ی کوچک تری را به آن بچسبانند. عروس سرپا بود و کار می کرد. این جوری کمتر در معرض توجه بود، ولی گوهر در هر حال متوجه بود.
بعضی وقت ها لجش می گرفت از این که عروس غذا خورده و نخورده قاشق ها و بشقاب ها را از سفره جمع می کند و عجله دارد وظایفش را انجام بدهد و دربرود. اگر کسی چایش را می خورد، بلند می شد استکانش را به آشپزخانه ببرد. در نظم و انضباط و رفتار دقیق و وسواس آمیز عروس چیزی بود که به آدم برمی خورد. انگار شلختگی و لختی و تنبلی را به دیگران یادآوری می کرد. حالت معذبش آرامش را از گوهر می گرفت. همین بود که بیشتر از بقیه سر به سر عروس می گذاشت. با هزار حیله مانع فرارش می شد. عروس از فرمان های همراه خنده و شوخی او اطاعت می کرد و دم برنمی آورد، ولی گوهر راضی نمی شد. بدتر، جری تر می شد و متلک می پراند. پسرها و آقای نیستانی با صدای بلند به مسخرگی هایش می خندیدند.
گاهی وقت ها عروس در همهمه ی خنده ها و فریادها فراموش می شد. این جور وقت ها کسی متوجه غیبتش نمی شد. آرام از پله ها می رفت بالا و در سکوت و تنهایی اتاقش می نشست. چراغ را روشن نمی کرد تا مبادا از حضورش در طبقه ی بالا خبردار بشوند. توی تاریکی زانوهایش را بغل می کرد و زل می زد به دیوارهای بلند حیاط که در تسخیر سایه های پایینی ها بود. نیاز غریبی حس می کرد که به چیزی غیر از آن ها فکر کند، ولی نمی شد. در تنهایی هم با او بودند و گاهی حتا بی اجازه وارد خواب هایش می شدند. اما او حتا برای خارج شدن از دنیای خودش اجازه لازم داشت، چه برسد به این که بخواهد وارد یک دنیای دیگر بشود.
چانه اش را روی زانویش گذاشت و برای هزارمین بار از خودش سوال کرد چرا نمی تواند قاطی دنیای آن ها بشود. چرا نمی تواند با آن ها ورق بازی کند و با خنده و شوخی محکم بزند به ران شان، همان طور که شوهرش وقتی سرگرم بازی بود این کار را می کرد. چرا نمی تواند آزادانه راه برود و مثل خودشان غش غش بخندد، سر به سرشان بگذارد، جواب متلک شان را بدهد، بعد بدون هیچ کینه و عذابی سرش را روی بالش بگذارد و بخوابد، و صبح روز بعد هم مثل یک همسایه ی فراموشکار و سهل انگار بدون هیچ رنجشی به همه لبخند بزند؟
صدای شوهرش را تشخیص داد. فکر کرد او هم یکی از آن هاست. پایین که بود هیچ فرقی با آن ها نداشت. چرا فکر کرده بود فرق دارد. تمام امیدش این بود که او را از آن ها جدا کند. شاید وقتی تنها می شدند جَنم دیگر شوهرش آشکار می شد، همان که زمانی عاشقش شده بود.
دلش می خواست از آن خانه بروند و او دیگر گوهر را نبیند. این زن، با آن چشم های ریز و گونه های درشت و جوان، روی همه سلطه داشت، حتا اشیای خانه. حالا دیگر کلمات او را لابه لای حرف های شوهرش تشخیص می داد. گوهر همه جا بود و کوچک ترین حرکت هایش را زیر نظر داشت.
یک بار موضوع را با شوهرش در میان گذاشت. یک ساعت تمام صغری کبری چید تا بلکه به نرم ترین و قابل فهم ترین شکل ناراحتی اش را نشان بدهد. شوهرش با تعجب نگاهش کرد. سر درنمی آورد.
«تو هنوز گوهر را خوب نشناخته ای. گوهر به گردن همه ی ما حق دارد. شیرزن است و خیرخواه.»
با سوءظن به زنش نگاه کرد.
«ببینم گوهر چه هیزم تری به تو فروخته؟ او که همه اش تعریف تو را پیش در و همسایه می کند.»
بعد رویش را کرد به طرف گوهر خیالی روبه رویش.
«ای خواهر ساده دل من! تو چه می کنی و این چه فکر می کند!»
عروس جواب نداد. جوابی هم نداشت. خودش هم شک کرد. این همه کینه از کجا می آمد؟ چرا این زن که به هر کار آقای نیستانی ایراد می گرفت و کله ی فرفری پسر گنده اش را روی زانویش نوازش می کرد، این قدر مایه ی رنج او بود؟
شوهرش حق داشت. گوهر دلسوز بود. با این که به خاطر نخوردن قرص فشار خون سر مادرش داد می زد و به خاطر صابون عطری که به موقع بهش تعارف نشده بود بغض می کرد و با فریادهای شکوه آمیزش اشک پیرزن را درمی آورد، ولی موکت های کهنه ی مادرش را با سر و صدا توی حیاط می شست، چربی دیوارهای آشپزخانه را با سیم می سابید و هیچ خوراکی خوشمزه ای هم بدون قسمت کردن با آن ها از گلویش پایین نمی رفت. از مربای کدویی که می پخت به عروس تعارف می کرد و وادارش می کرد چند قاشق بخورد. از امتناع عروس که به نظرش فقط غرور و افاده بود کینه به دل می گرفت و خیلی زود تلافی می کرد. این زن با مهربانی هایش هم مایه ی ترس و اضطراب بود.
عصرِ خنک یک روز پاییزی عروس برگ های زرد و نارنجی توی حیاط را جارو کرد و بی سر و صدا رفت دستشویی. خوشحال بود که کسی نیست بیاید پشت در و قدم رو برود. امیدوار بود از دردی که از چند دقیقه ی پیش در روده هایش می پیچید خلاص بشود. حیاط از نور غروب درخشش زردی داشت و قسمت بالای در آلومینیومی دستشویی یک تکه از نورش را گرفته بود و آن را مثل آیینه می تاباند. تکه نور محو شد، ولی عروس بیرون نیامد. صدای گوهر توی حیاط پیچید که بلند بلند حرف می زد. داشت از زالزالک های درشتی که در میوه فروشی دیده بود می گفت.
گوهر صدایش زد. عروس جواب نداد. دوباره صدایش کرد. فکر کرد این هم از آن اداهای عروس با ادب شان است که حرف زدن از توی دستشویی را زشت می داند. چادرش را به شاخه ی درخت آویزان کرد و تقی زد به در دستشویی و خندید. لابد با اشاره ی مادرشوهر فهمیده بود که خیلی وقت است عروس توی دستشویی است.
«باز که مستراح را اجاره کرده ای. یک فکری برای ماتحتت بکن بابا!»
کمی بعد صدای برادرشوهرش آمد، بعد هم صدای بچه که از خواب بیدار شده بود و یکی اسباب بازی اش را برایش تکان می داد. همه توی حیاط بودند و به نظر عروس نگاه شان به در دستشویی بود. این را از جهت صدای شان می شد حدس زد. آهسته گفتند لابد باز هم روزنامه لازم دارد، یا شاید تخمه می خواهد. عروس باز جواب نداد. دلش می خواست می توانست آن ها را از آن جا دور کند. نیازی فوری داشت که بیاید بیرون، راه برود، نرمش کند، بدود، تا شاید بتواند خودش را از این گرفتگی خلاص کند. گوهر به در نزدیک شد و صدای گریه اش را شنید. محکم به در زد.
«چرا گریه می کنی؟»
و آن قدر بلند گفت که همه شنیدند و از یکدیگر پرسیدند چرا گریه می کند. بعد صدای آقای نیستانی آمد که داشت می خندید.
«جای بهتری هم برای گریه هست.»
گوهر از در دستشویی دور نمی شد. حالا دیگر صدای گریه را واضح تر می شنید. اصرار کرد عروس در را باز کند. عروس سرپا ایستاده بود. از ترس داد و بیداد گوهر، لای در را باز کرد. به شکم خم شده بود و چشم ها و بینی اش سرخ بود. دستپاچه آفتابه را پر کرد. گوهر با تعجب نگاه کرد. همه ی کارهای این دختر عجیب بود. گوهر با صدای بلند گفت: «چرا صبح ها آب نمی خوری آخر؟»
داشت بلند بلند حرف های دیگری هم می زد. عروس با التماس نگاهش کرد. هیچ برق غروری در چشم هایش نبود. فقط شرم بود و دلخوری و داشت به صورتش چنگ می زد که یعنی گوهر این قدر بلند بلند نگوید، رهایش کند، برود. این حرکت آشنا، این نشانه ی شناخته شده، خنده ی دلسوزانه ای به لب های گوهر آورد. صدایش در آنی مهربان شد.
«این که خجالت ندارد دختر.»
صورت عروس از درد منقبض شد. رویش را برگرداند و به شکم خم شد و در را به روی گوهر بست. تو حیاط همه صدای گریه ی خفه و دردناک عروس را شنیدند. کسی در زد و بعد صدای سلام سلام آمد. عروس صدای شوهرش را شناخت. بعد صدای قدم هایش را شنید که داشت به دستشویی نزدیک می شد و ماجرا را هم می شنید. به در زد.
«این چه وضعی است راه انداخته ای؟»
عروس فریاد خفه ای زد که همه شنیدند. مادرشوهر گفت: «صابون بده بهش.»
یکی خندید، ولی کسی به خنده اش جواب نداد. صدای گریه ی بچه آمد. گوهر آمد پشت در.
«اقلاً چراغ را روشن کن.»
عروس کلید چراغ را زد و لامپ کوچک با نور کم جانش گوشه­های سیمانی مستراح را روشن کرد. عروس حالا دیگر با صدای بلند گریه می کرد. در قسمت پایین بدنش چیزی او را به ستوه می آورد. باور نمی کرد روزی این بلا سرش بیاید. با خودش می گفت ای کاش دستش می شکست یا پایش ضرب می دید، ولی این درد ناشناخته ی ناجور این قدر بی شرمانه غافلگیرش نمی کرد. شیر را باز کرد و آفتابه را پر و خالی کرد و به خودش پیچید. صدای پدرشوهر آمد.
«من می دانم چه می کشد. یک بار هم سر من آمده.»
گوهر دستور پشت سر دستور می داد. عروس هول شده بود و هر چه می شنید اجرا می کرد، ولی خلاصی نداشت. مثل زندانی طاقت از دست داده ای خودش را به در و دیوار دستشویی تنگ می کوبید و خواهش می کرد راحتش بگذارند.
مادرشوهر مایوسانه آه کشید.
«دختر بیچاره الان روده هایش می ترکد.»
صدای شوهرش آمد که بلند داد زد.
«بیا بیرون لباس بپوش برویم درمانگاه.»
صدای گوهر برای مدتی قطع شد. بعد که آمد عروس تمام زورش را زده بود و همه بی حاصل. گوهر چیزی از داروخانه خریده بود و داشت دستورالعملش را به عروس یاد می داد. عروس دستپاچه و خیس عرق، پمپی را که میله ای به آن وصل بود گرفت و نگاهش کرد. گوهر جدی شده بود.
«می دانم، مثل زاییدن بچه می ماند لامصب.»
باز هم خبری نشد. گوهر اصرار کرد عروس در را باز کند. عروس لای در را باز کرد. چشمانش گشاد شده بود و گریه دهانش را به طرز رنج آوری جمع کرده بود. گوهر آستین هایش را زد بالا و بی اعتنا به خواهش های عروس تقریباً به زور توی دستشویی رفت و در را از تو بست. دیگران صدای آن دو را شنیدند. یک صدای ضعیف و شرمگین و یک صدای قلدر و آمرانه.
آن ها یک سال بعد از آن خانه رفتند. عروس عروس ماند، ولی گوهر دیگر برای عروس خواهرشوهر نبود. گوهر بود.

نظرات کاربران درباره کتاب در راه ویلا

چرا دیگه از نشر تندیس کتاب قرار نمی دید. کلی کتاب جدید ترجمه شده .بخصوص نخستین قانون جو ابرکرومبی
در 9 ماه پیش توسط سپهر سعیدی
یرای دوستداران داستان کوتاه ایرانی و زنانه
در 1 هفته پیش توسط زهره ترابی
اگر داستان کوتاه دوست دارید بخونیدش، نثری روان و دلچسب.
در 1 ماه پیش توسط A Maz
بنظرم داستانها بد نیستند. البته سطح برخی از داستانها واقعا پایین است و از خانم وفی چنین انتظاری نمیرفت. اما مشکل اصلی داستانها این بود که اکثرا هیچ انگیزه روایتی نداشتند. و در داستان کوتاه این موضوع بسیار اهمیت دارد
در 1 ماه پیش توسط kha...neh