فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تجربه‌های کوتاه ۲

کتاب تجربه‌های کوتاه ۲
دست تکیده

نسخه الکترونیک کتاب تجربه‌های کوتاه ۲ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب تجربه‌های کوتاه ۲

رودا احساس سبک‌باری کرد، و خانم لاج به راه خود رفت. زن شیردوش از لحظه‌ئی که شنید او را اُم‌الاخبار کارهای این مرد نام برده‌اند، دید که، باری، حتماً در میان کارگرجماعت این احساس طعنه‌آمیز هست که یک زن جادوگر قاعدتاً جای جن‌گیر را می‌داند. پس به او سوظن دارند. تا همین چندی پیش چنین چیزی نگرانی و ناراحتی خاطر در زنی چون او، که صاحب عقل سلیم بود، بر نمی‌انگیخت. اما اکنون دلیل و موجب خاصی داشت که خرافی باشد، و ترسی ناگهانی او را در پنجه گرفت که مبادا این ترندل جادوگر از او به عنوان عامل ضایع‌کننده‌ی زیبایی گرترود نام ببرد، و موجب شود که دوست‌اش برای همیشه از او دوری کند و او را به چشم دیوی در هیئت انسان ببیند. اما جریان به همین جا پایان نپذیرفت. دو روز بعد، در پرتوی خورشید عصرگاهی، ناگهان سایه‌ئی از روی شبکه‌ی پنجره گذشت و بر کف اتاق رودا بروک افتاد. زنْ در‌حالی‌که نفس‌اش به شماره افتاده بود، در دم در را گشود.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.35 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب تجربه‌های کوتاه ۲

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱.شیردوش بی نوا

در گاوداری هشتادودو سر گاو بود، گروه دوشنده ها ــ اصلی و موقّت ــ همه مشغول کار بودند؛ چون با این که تازه اوایل آوریل بود، در مَرغ زار علف فراوان بود و گاوها در منتهای شیردهی بودند. ساعت حدود شش غروب بود، و کارِ سه چهارم آن حیوان های مستطیل شکل بزرگ و حنایی پایان پذیرفته بود، و فرصتی برای کمی گفت وگو بود.
«شنیده م عروس ش رو فردا می آره خونه. امروز تا انگلبِری اومده ند.»
صدا انگار از شکم گاوی که نام اش گیلاس بود در می آمد، اما صاحب صدا زن شیردوشی بود که چهره اش در پسِ پهلوی آن حیوانِ بی حرکت پنهان شده بود.
دیگری گفت: «کسی دیده ت ش؟»
پاسخ اولی منفی بود، اما افزود: «البته می گند موجود ریزه میزه ی لُپ قرمزِ گوگول مگولی ئه.» زن شیردوش ضمن صحبت روی بر گرداند تا از پسِ دُم گاو، نگاهی به آن سوی حیاط بیافکند، آن جا که زنی سی ساله و چروکیده قدری جدا از دیگران مشغول دوشیدن بود.
دومی هم با نگاهی محتاطانه به همان سو، دنباله ی سخن را گرفت: «می گند خیلی از مَرده جوون تر ئه.»
«مگه مَرده چند سال ش ئه؟»
«سی، یا چیزی در این حدود.»
مرد شیردوش سال مندی در همان نزدیکی، که روپوش یا پیش بندی سفید داشت و لبه ی کلاه اش را پایین کشیده بود و شبیه زن ها شده بود، وارد گفت وگو شد: «بل که هم چهل. پیش از ساختمان “آب بند بزرگه”متولد شد، اون موقع که من اون جا آب تنی می کردم هنوز قد مردها مزد نمی گرفتم.»
بحث طوری گرم شد که شُرشُر شیردوشیدن ها منقطع شد، تا این که صدائی از پهلوی گاوی دیگر به لحن تحکم آمیز گفت: «بابا، سن فارمر(۱) لاج یا خانمِ جدید فارمرلاج به گَرِه گوری ها چه مربوط ئه؟ سن خودش یا زن ش هرچی باشه، بنده باید سالی نُه پوند بابت هر سر از این گاوها اجاره بدم. کارتون رو بکنید، وگرنه هنوز تموم نکرده هوا تاریک می شه ها. از حالا گوشه ی آسمون سرخ شده.» گوینده شخص گاودار بود که شیردوش ها برایش کار می کردند.
دیگر علناً از عروسی فارمر لاج چیزی گفته نشد، اما زن اولی از پسِ شکم گاو به نجوا به کناری اش گفت: «به ش خیلی گرون می آد.» اشاره اش به همان زن شیردوش چروکیده بود.
دومی گفت: «نه بابا. سال ها ست مردکه با رودا حرف نزده.»
وقتی شیردوشی پایان پذیرفت، سطل ها را شستند و بر سطل آویز پُرشاخه ئی آویختند که طبق معمول از چوب بلوط پوست کنده ساخته شده بود و پایه اش را در زمین کار گذاشته بودند و شبیه شاخ عظیم گوزن بود. سپس جمع در راه خانه های خویش پراکنده شدند. پسربچه ئی ده دوازده ساله به زن نحیفی که سخنی نگفته بود، پیوست. این دو نیز راه دشت را در پیش گرفتند.
راه آن دو جدا از دیگران بود و به نقطه ئی پرت در بالای مَرغ زارها می رفتند که از حصار اگدن هیث(۲) چندان دور نبود، چنان که از فاصله ئی که به نظر آن دو نزدیک خانه شان بود، می شد سیمای گرفته ی آن را دید.
زن گفت: «توُ حیاط گاوداری داشتند می گفتند که بابات فردا زن جوون ش رو از انگلبری می آره خونه. می خوام بفرستم ت بازار یک چیزهائی بخری، حتماً اون ها رو هم می بینی.»
پسربچه گفت: «باشه، مادر. پس بابا زن گرفته؟»
«آره... اگه دیدی ش، یک نگاه به ش بنداز، به م بگو چه شکلی ئه.»
«باشه، مادر.»
«سبزه ست یا بور ئه. بلندبالا ست ــ قد من هست یا نه. قیافه ش قیافه ی زنی ئه که کار کرده یا، اون طوری که من حدس می زنم، خورده و خوابیده و دست به سیاه وسفید نزده و از اون خانم خانم ها ست.»
«باشه.»
در هوای گرگ و میش شام گاهی از تپه بالا رفتند و وارد کلبه شدند. دیوارهای کلبه چینه ای بودند و باران های بسیار چنان آن ها را شسته بودند و چندان جوی واره و چین خوردگی بر آن ها پدید آورده بودند که از سطح صاف اول شان اثری باقی نمانده بود، حال آن که از بام گالی پوشِ آن، جای جای، تیرکی چون استخوانی که پوست را شکافته باشد بیرون زده بود.
زن پای اجاق، جلوی دو تکه زغال سنگ نارس که مقداری خاربن در میان شان جا داده شده بود، زانو زده بود و خاکسترهای افروخته را پف می کرد، تا این که زغال سنگ ها شعله کشیدند. شعله، گونه ی پریده رنگ اش را بر افروخت و چشمان سیاه اش را، که یک وقت زیبا بودند، از نو زیبا نمود. زن سخن اش را دنبال گرفت: «آره، ببین سبزه ست یا بور ئه، اگه تونستی یک نگاه هم به دست هاش بنداز ببین سفید اند یا نه؛ اگه سفید نبودند، ببین دستی اند که کارِ خونه کرده ند، یا مثل دست های من دست یک شیردوش اند.»
پسرک باز هم قول داد، اما این بار با بی توجهی، مادرش متوجه نبود که او دارد با چاقوی جیبی اش روی صندلی ئی که پشتی اش از چوب آلش بود شکل می کَند.

نظرات کاربران درباره کتاب تجربه‌های کوتاه ۲