فیدیبو نماینده قانونی نشر هیرمند و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آنری پیک ِمرموز

کتاب آنری پیک ِمرموز

نسخه الکترونیک کتاب آنری پیک ِمرموز به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۹۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب آنری پیک ِمرموز

فردریک که نفسش بند آمده بود نمی‌دانست چه جوابی بدهد. دلفین به‌نظرش بسیار صادق بود. وقتی مجیز رمان او را می‌گفت، می‌توانست اغراق‌هایش را حس کند. فکر می‌کرد شاد به نظر رسیدن نوعی اجبار حرفه‌ای است. ولی حالا لحنش تعیین‌کننده بود. باید چیزی می گفت و کلماتش تکلیف رابطه‌ی آن‌ها را مشخص می‌کرد. آیا لازم نبود از او فاصله بگیرد؟ فقط روی رمانش و اتفاقات پس از آن تمرکز کند؟ ولی هر دو موضوع به هم ربط داشتند. نمی‌توانست نسبت به زنی که آن‌قدر خوب او را درک می‌کرد و مسیر زندگی‌اش را تغییر می داد بی‌تفاوت بماند. او که در پیچ و خم افکارش گم شده بود دلفین را مجبور کرد دوباره سر حرف را باز کند: «شک دارین که اگه این علاقه دوطرفه نبود من با همین هیجان رمان رو چاپ کنم.» «از این صراحت ممنونم.» فردریک با لحنی مشتاقانه ناگهان گفت: «اگر به‌فرض با هم باشیم...» «بله به‌فرض...» «اگه از هم جدا بشیم چه اتفاقی می‌افته؟» «شما واقعاً منفی‌بافین. هنوز هیچ‌چیز شروع نشده از جدایی حرف می‌زنین.» «فقط می‌خوام جواب بدین: اگه روزی از من متنفر بشین، همه‌ی نسخه‌های کتابم رو تیکه‌پاره می‌کنین؟» «بله البته. پذیرفتنش برای شما خطر داره.» «...» کوسکاس لبخند زد و با این نگاه همه‌چیز آغاز شد.

ادامه...
  • ناشر نشر هیرمند
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.41 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۷۵ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب آنری پیک ِمرموز

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بخش اول

۱

ریچارد براتیگان(۳)، نویسنده ی آمریکایی در سال ۱۹۷۱ کتاب سقط جنین(۴) را منتشر کرد. کتاب درباره ی رابطه ی عاشقانه ی خیلی خاص بین یک کتاب دار و یک زن جوان با بدنی استثنایی است. بدنی که آن زن به نوعی قربانی اش است، گویی همیشه زیبایی نفرین شده است. اسم قهرمانِ داستان ویدا(۵) ست، تعریف می کند مردی به خاطر او تصادف کرده و مرده است. راننده که شیفته ی این رهگذر بی نظیر شده بود، از مسیر منحرف شد. پس از تصادف، زن جوان به سوی ماشین رفت. راننده که خونریزی کرده و در حال مرگ بود، پیش از مردن فقط فرصت کرد بگوید: «چقدر شما زیبایید خانم.»
راستش برای ما ماجرای ویدا اندازه ی کتاب دار جذاب نیست. چون ماجرای این رمان، داستان کتاب دار است. قهرمان داستان ما کارمند کتابخانه ای است که متون ردشده توسط همه ی ناشران را می پذیرد. مثلاً به مردی برمی خوریم که نوشته اش را پس از چهارصد بار رد شدن به آن جا می آورد. بنابراین، همه نوع کتاب زیر نگاه راوی انباشته می شود. متون زیرخاکی هم می شود پیدا کرد، مثل فرهنگ گل ها در کورسوی شمع های اتاق هتل یا یک کتاب آشپزی یادآور همه ی غذاهایی که در رمان های داستایوفسکی بودند. از مزایای خوب این ساختار؛ خود نویسنده انتخاب می کند کتابش را در کدام طبقه قرار دهد. او می تواند پیش از پیدا کردن جایگاهش بین این نمونه های بی آینده، میان صفحات همکاران لعنت شده اش گشتی بزند. از طرفی، هیچ متن ارسالی توسط پست پذیرفته نمی شود. خود نویسنده باید بیاید و متنی را که هیچ کس قبول نکرده آن جا بگذارد، گویی این کار نماد اراده ی نهایی برای رها کردن ابدی بود.
نویسنده ی سقط جنین چند سال بعد، در سال ۱۹۸۴ در شهر بولیناس(۶) کالیفرنیا به زندگی خود پایان داد. کمی بعد در مورد زندگی براتیگان و شرایطی که او را به سوی خودکشی راند حرف خواهیم زد ولی فعلاً از کتابخانه ای می گوییم که سرچشمه گرفته از تخیلات اوست. اوایل سال ۱۹۹۰ ایده ی او به واقعیت پیوست. یکی از خوانندگان مشتاق او به رسم یادبود «کتابخانه ی کتاب های مردودی» را راه اندازی کرد. این گونه بود که کتابخانه ی براتیگان(۷) که کتاب های بدون ناشر و یتیم را می پذیرد در آمریکا چشم به جهان گشود. این بنیاد، امروزه در حال جابه جایی برای استقرار در ونکوور کاناداست(۸). طرفدار این ابتکار بی شک براتیگان را به هیجان آورده، ولی آیا هیچ وقت می توان از احساسات یک مرده سر در آورد؟ هنگام تاسیس این کتابخانه، خبرگزاری های زیادی در موردش سخن گفتند و در فرانسه بحثش داغ شد. کتاب دار شهر کروزون(۹) در بروتانی(۱۰) هم دلش می خواست دقیقاً همین کار را بکند. در سال ۱۹۹۲، او هم نسخه ی فرانسوی کتابخانه ی رفوزه ها را تاسیس کرد.

۲

ژان پی یِر گوروِک(۱۱) از اعلان کوچکِ آویزان جلوی ورودی کتابخانه اش لذت می برد. موعظه ای از امیل چوران(۱۲) که برای مردی که هرگز از بروتانی خارج نشده خنده دار بود: «پاریس مکانی ایده آل برای باختن زندگی است.»
او یکی از مردانی بود که منطقه ی خود را به کشور خود ترجیح می دهند، بی آنکه این حس از آن ها ملی گرایان دوآتشه بسازد. از ظاهرش چیز دیگری برمی آمد؛ همه ی اعضای بدنش شق و رق و خشک بود، گردن شیاردارش از رگ های متورم با رنگدانه های مایل به قرمز بلافاصله جغرافیای فیزیکی خلق وخویی بد را در ذهن تداعی می کرد. خدا به دور. گوروک، انسانی عاقل وفرهیخته بود که کلمات برایش معنا و هدف داشتند. کافی بود چند دقیقه با او هم کلام می شدید تا تصور غلط اولیه از بین برود.
این مرد باعث می شد حس کنیم قادر به عقب نشینی در خود است.
او بود که قفسه های انتهای کتابخانه ی شهرداری را به متون مشتاقِ یک پناهگاه اختصاص داد. عملی که یادآور این گفته ی خورخه لوییس بورخس است: «برداشتن یک کتاب از کتابخانه و گذاشتن آن سرجایش، قفسه ها را خسته می کند». گوروک لبخندزنان با خود فکر کرد قفسه ها امروز باید خیلی خسته باشند. این یک شوخ طبعی عالمانه بود، البته؛ عالمانه و انزواجویانه. او خود را این طور می دید و البته به واقعیت خیلی نزدیک بود. گوروک خیلی اجتماعی نبود، اغلب به چیزی که همشهریانش می خندیدند نمی خندید، ولی خود را وامی داشت به یک شوخی گوش دهد. هرازگاه برای نوشیدنی به کافه ی سر خیابان می رفت، با بقیه ی مردان از همه چیز و هیچ چیز می گفت، به نظرش بیشتر حرف هایشان بیهوده بود و در این لحظات بزرگ با هم بودن، گاهی هم می پذیرفت یک دست کارت بازی کند. برایش مهم نبود فکر کنند مثل بقیه ی مردان است.
از زندگی اش کم می دانستند، فقط می دانستند تنها زندگی می کرد و سال ۱۹۵۰ ازدواج کرده بود. ولی هیچ کس نمی دانست چرا همسرش چند هفته بعد او را ترک کرده بود. همه می گفتند از طریق آگهی ازدواج با او آشنا شده بود؛ پیش از ملاقات یکدیگر با هم مکالمه می کردند. آیا دلیل شکست این زوج همین بود؟ شاید گوروک از آن دست آدم هایی بود که دلبسته ی شنیدن اظهارات آتشین بود، و حاضر بود به خاطرشان همه چیز را ترک کند ولی در پسِ زیبایی کلمات، واقعیتی ناامیدکننده پنهان بود. آن زمان بعضی زخم زبان می زدند که شاید ناتوانی او باعث شده بود همسرش آن قدر زود ترکش کند. تئوری ای که بعید به نظر می رسد ولی چون روانشناسی انسان پیچیده است، آدم دوست دارد بر تصورات پیش پاافتاده پافشاری کند. بنابراین رموز این اپیزود احساسی فاش نمی شد.
بعد از رفتن همسرش، او هیچ رابطه ی پایدار و در نتیجه بچه ای نداشت. دانستن اسرار جنسی اش سخت بود. می شد او را عاشق زنان رهاشده تصور کرد، اِما بوواری(۱۳)های عصر خود. بعضی ها به یک خیال عاشقانه رضایت نمی دادند و بین قفسه ها جست وجو می کردند. کنار این مرد که هنرِ گوش دادن داشت، چون خواندن بلد بود، می شد از زندگی ماشینی فرار کرد. اما هیچ مدرکی دال بر این موضوع وجود ندارد. یک چیز حتمی ست؛ شور و هیجان گوروک برای کتابخانه اش هیچگاه کم نشد. با آغوش باز از هر خواننده ای پذیرایی و به حرف های شان گوش می کرد تا با کمک او از طریق کتاب های پیشنهادی اش مسیر خود را پیدا کنند. به نظرش، موضوع دوست داشتن یا دوست نداشتن مطالعه نبود، بلکه بیشتر دانستن انتخاب کتاب مناسب فرد بود. ممکن است هرکس با دست گرفتن یک رمان خوب عاشق مطالعه شود، رمانی که از آن خوش تان بیاید، با شما حرف بزند و شما نتوانید آن را از سر باز کنید. او برای رسیدن به این هدف، روشی تقریباً فراطبیعی ابداع کرده بود؛ با توجه به ظاهر خواننده، می توانست نویسنده ی مناسب او را معرفی کند.
انرژی بی بدیلی که برای پویا کردن کتابخانه اش به کار می برد، او را مجبور می کرد آن جا را گسترش دهد. به نظرش پیروزی بزرگی بود. گویی کتاب ها ارتشی بیش از پیش نحیف بودند و هر مقاومت در برابر ناپدید شدن از پیش تعیین شده، عطر و طعم انقلاب بزرگی به همراه داشت. حتی شهرداری شهر کروزون قبول کرد یک دستیار برایش استخدام کند. بنابراین، برای استخدام یک دستیار، آگهی داد. گوروک انتخاب کتاب برای سفارش دادن، منظم کردن قفسه ها و خیلی از فعالیت های دیگر را دوست داشت، ولی تصمیم گیری در مورد یک موجود زنده او را می ترساند. با این وجود، او در جست وجوی فردی بود که مانند یک هم دست ادبی باشد: «کسی که بتواند ساعت ها با او در مورد استفاده ی سه نقطه در آثار سِلین(۱۴) بحث کند یا «از دلایل خودکشی توماس برنهارد(۱۵) عیب جویی بکند.» تنها یک مانع وجود داشت؛ «خیلی خوب می دانست قادر به نه گفتن به هرکس نبود. بنابراین کارها آسان می شد. شخص استخدام شده اولین نفری بود که به آن جا مراجعه می کرد. این طور شد که مگلی کروز(۱۶) مسلح به این کیفیت غیرقابل انکار وارد کتابخانه شد؛ سرعتِ پاسخگویی به پیشنهاد کار.»

۳

مگلی علاقه ای به مطالعه نداشت(۱۷)، ولی چون مادرِ دو پسر کوچک بود، باید هرچه سریعتر کار پیدا می کرد. مخصوصاً که همسرش شغلی نیمه وقت در گاراژ شرکت رِنو داشت. اوایل سال ۱۹۹۰ که تولید اتومبیل در فرانسه کمتر شده بود. مگلی هنگام امضای قرارداد به دستان همسرش فکر کرد، دستانی که همیشه پر از کثافت بودند. با دست زدن به کتاب ها در طول روز، این اتفاق برای او نمی افتاد. تفاوتی اساسی خواهد داشت، از نقطه نظر دستانشان، این زوج مسیرهایی کاملاً متفاوت طی خواهند کرد.
در نهایت، گوروک از کار کردن با کسی که کتاب ها برایش مقدس نبودند استقبال کرد. او فهمید می توان رابطه ی بسیار خوبی برقرار کرد با همکاری که هر روز صبح درباره ی ادبیات آلمانی بحث نمی کند. او به مشتری ها مشاوره می داد و مگلی هم به اداره ی امور می پرداخت. این دو کاملاً متعادل بودند. مگلی کسی نبود که نوآوری های رئیسش را زیر سوال ببرد، با این وجود نمی توانست تردید خود را نسبت به کتاب های مردودی پنهان کند: «هدف از انبار کردن کتاب هایی که هیچ کس اونا رو نمی خواد چیه؟»
«این یه ایده ی آمریکاییه.»
«خب؟»
«به رسم یادبود براتیگان.»
«اون دیگه کیه؟»
«براتیگان. شما کتاب در رویای بابل(۱۸) اونو نخوندین؟»
«نه. چه اهمیتی داره؟ ایده ی مسخره ایه. درضمن، شما واقعاً می خواین اونا بیان و کتاباشون رو بذارن این جا؟ این طوری همه ی روانی های منطقه رو دور خودمون جمع می کنیم. نویسنده ها دیوونه ن، همه اینو می دونن. حالا اگه آثارشون چاپ نشه که دیگه بدتر!»
«بالاخره باید جایگاهی داشته باشن. به دید یه کار خیریه بهش نگاه کنین.»
«فهمیدم، شما می خواین من مادرترزای نویسنده ای شکست  خورده بشم.»
«آفرین، چیزی تو همین مایه ها.»
«...»
مگلی به تدریج پذیرفت این ایده زیباست و تلاش کرد با کمال میل آن را پیش ببرد. همزمان، ژان پی یِر گوروک یک آگهی در روزنامه های تخصصی چاپ کرد از جمله روزنامه ی «Lire» و «مجله ی ادبی(۱۹)». آگهی ای که به هر نویسنده ی مشتاقی پیشنهاد می داد دست نوشته اش را به کتابخانه ی متون مردودی بسپارد و تا کروزون سفر کند. خیلی زود از این ایده استقبال شد و افراد بسیاری سفر کردند. بعضی نویسنده ها در فرانسه سفر می کردند تا خود را از ثمره ی شکست شان رها سازند. به مسیری مرموز می ماند، نسخه ی ادبی کامپوستل(۲۰). همچنین، پیمودن صدها کیلومتر برای پایان دادن به ناامیدی ناشی از عدم انتشار آثار، ارزشی نمادین داشت. راهی بود به سوی پاک کردن کلمات. شاید در این قسمت از فرانسه، جایی به نام کروزون، فینیستِر(۲۱)، آخر دنیا، نیروی بزرگتری داشت.

۴

پس از حدود ده سال، کتابخانه پذیرای هزار دست نوشته شد. ژان پی یِر گوروک زمان خود را به تماشای آن ها می گذراند و مجذوب نیروی این گنج بیهوده بود. در سال ۲۰۰۳ به شدت بیمار و مدتی طولانی در بیمارستانی در شهر بِرِست(۲۲) بستری شد. در نظرش رنجی مضاعف بود؛ نبودن با کتاب هایش بیش از حال و روزش برایش اهمیت داشت. از اتاق بیمارستان همچنان به مگلی دستورالعمل می داد و در کمین رویدادهای ادبی بود تا بداند کدام کتاب را سفارش دهد. نباید هیچ چیز را از دست می داد. آخرین توانش را صرف ساخته اش می کرد. به نظر می رسید دیگر هیچ کس به کتابخانه ی کتاب های مردودی علاقه ای نداشت و او از این موضوع متاثر بود. با پایان یافتن شور و هیجان اولیه، فقط تبلیغ های دهان به دهان این پروژه را زنده نگه داشته بود. حتی در آمریکا هم، کتابخانه ی براتیگان دست و پا می زد. دیگر کسی نمی خواست پذیرای این کتاب های رهاشده باشد.
گوروک خیلی لاغر شد. نیازی نبود فالگیر باشیم تا بفهمیم چیزی از عمرش باقی نمانده بود. مردم شهر، در واکنشی خیرخواهانه به قرض گرفتن کتاب علاقه مند شدند. مگلی که متوجه شده بود این آخرین دلخوشی ژان پی یِر است، به این هیجان مصنوعی ادبی دامن زده بود. او، ضعیف و بی رمق از فرط بیماری، نمی توانست بفهمد هجوم ناگهانی خوانندگان طبیعی نیست. برعکس، متقاعد شد کارش بالاخره نتیجه داده است. او با این خشنودی بزرگ از دنیا می رفت.
مگلی از بسیاری از آشنایان خواست با عجله رمانی بنویسند تا قفسه های کتاب های مردودی پر شود. حتی به مادرش هم اصرار کرده بود:
«ولی من نوشتن بلد نیستم.»
«الان وقتشه. خاطراتت رو تعریف کن.»
«هیچ چی یادم نمی آد و خیلی اشتباه می کنم.»
«مهم نیست مامان. ما به کتاب نیاز داریم. حتی لیست خریدت هم به درد می خوره.»
«جدی؟ به نظرت جالبه؟»
«...»
بالاخره مادرش قبول کرد تقویم سالانه را کپی کند.
با نوشتن کتاب هایی برای مردود شدن، از پروژه ی اولیه دور شدند ولی هیچ اهمیتی نداشت. هشت نوشته ای که مگلی پذیرفت، ژان پی یِر را خوشحال کرد. لرزیدن دل ژان پی یِر نشان از این بود که زحمتش به باد نرفته است. نمی توانست بیش از این شاهد پیشرفت کتابخانه اش باشد بنابراین از مگلی قول گرفت حداقل کتاب هایی را که طی سال ها جمع شده بودند نگه دارد.
«قول می دم ژا ن پی یر.»
«این نویسنده ها به ما اعتماد کردن... نمی تونیم بهشون
خیانت کنیم.»
«از کتابخونه مراقبت می کنم. جای کتابا این جا امنه. این جا همیشه برای چیزایی که هیچ کس نمی خوادشون جا هست.»
«ممنون.»
«ژان پی یر...»
«بله؟»
«می خواستم ازتون تشکر کنم...»
«برای چی؟»
«این که کتاب عاشق رو بهم هدیه دادین... خیلی زیباست.»
«...»
او دست مگلی را گرفت و دقایقی طولانی رها نکرد. مگلی چند ساعت بعد، تنها در اتومبیلش زیر گریه زد.
***
هفته ی بعد ژان پی یِر گوروک روی تخت بیمارستان مُرد. حرف این مرد دلنشین که دل همه برایش تنگ می شد سر زبانها بود. ولی در مراسم خاکسپاری افراد کمی حاضر بودند. در آخر از این مرد چه چیز باقی مانده بود؟ شاید آن روز می شد هدف او برای بزرگ کردن کتابخانه ی کتاب های مردودی را فهمید. این کتابخانه گوری مقابل فراموشی بود. هیچ کس سر مزارش نخواهد رفت، همان طور که هیچ کس متون مردودی را نخواهد خواند.
***
مگلی به قول خود برای نگه داشتن کتاب ها دست به عمل زد، ولی وقت نداشت برای قبولاندن پروژه صرف کند. طی چند ماه، شهرداری تقریباً از همه جهت صرفه جویی کرد، مخصوصاً در همه ی اقدامات فرهنگی. بعد از مرگ گوروک، مگلی که حالا مسوول کتابخانه بود حق نداشت کسی را به عنوان جایگزین استخدام کند. او تنها مانده بود. به تدریج قفسه ها رها می شدند و گرد و خاک این کلمات بی مقصد را می پوشاند. مگلی هم که از سر وظیفه آن جا بود به ندرت به این چیزها فکر می کرد. چطور می توانست تصور کند ماجرای کتاب های مردودی، هستی و وجود او را متحول خواهد کرد؟

بخش دوم

۱

دلفین دِسپِرو(۲۳) به خاطر محدودیت های شغلی تقریباً ده سالی می شد در پاریس زندگی می کرد، ولی خود را همیشه اهل بروتانی می دانست. بدون کفش پاشنه بلند از آنچه بود قدبلندتر نشان می داد. توضیح این که چطور بعضی آدم ها می توانند قد بکشند سخت است. آیا دلیلش جاه طلبی است یا محبوبیت در کودکی یا قطعیت آینده ای درخشان؟ شاید همه ی این ها. دلفین زنی بود که همه دوست داشتند به حرف هایش گوش بدهند و او را دنبال کنند، گیرایی غیرتهاجمی داشت. دختر یک استاد ادبیات بود و با ادبیات زندگی کرده بود. او کودکی اش را به بررسی برگه های شاگردان مادرش گذرانده بود. مجذوب جوهر قرمز تصحیح برگه ها بود، غلط ها و عبارات ناشیانه را نگاه و اشتباهاتی را که هرگز نباید مرتکب می شد از بر می کرد.
پس از دیپلم گرفتن، برای تحصیل در رشته ی ادبیات به رِن(۲۴) رفت، ولی اصلاً دلش نمی خواست استاد شود. رویایش کار کردن در انتشارات بود. قصد داشت در تابستان دوره های کارآموزی بگذراند یا هر کاری بکند که او را به دنیای ادبی نزدیک کند. خیلی زود متوجه شده بود قادر به نوشتن نیست، اصلاً ناامید نشد و تنها یک چیز می خواست؛ کار کردن با نویسنده ها. هیجان ناشی از اولین دیدار با میشل اوئِلبِک(۲۵) را هیچگاه فراموش نمی کرد. آن زمان، در انتشارات فایار(۲۶) کارآموزی می کرد، این نویسنده کتاب امکان یک جزیره(۲۷)را آن جا منتشر کرده بود. اوئِلبِک لحظه ای جلوی او ایستاده بود، نه این که بخواهد وراندازش کند، بلکه محکم فین کرده بود. دلفین زیر لب سلام داده بود بی آنکه جوابی بشنود و این به نظرش فوق العاده ترین مکالمه آمد.
آخر هفته که دیدن والدینش رفت قادر بود یک ساعت از این لحظه ی هیچ صحبت کند. او اوئِلبِک و حس بی سابقه ی رمانش را تحسین می کرد. شنیدن آن همه اظهار نظر در موردش خسته اش می کرد. هیچ وقت به طور کافی از زبان، ناامیدی ها و شوخ طبعی های او حرفی در میان نبود. دلفین طوری از او حرف می زد گویی همیشه او را می شناخت. انگار برخورد در راهرو به دلفین اجازه می داد مفهوم اثر را بهتر از هرکس دیگر درک کند. او پرحرارت بود و والدینش با لذت تحسینش می کردند. هرچه باشد، دخترشان را طوری تربیت کرده بودند که پرشور و اشتیاق و پرهیجان باشد. از این بابت نسبتاً موفق شده بودند. دلفین توانایی داشت ضربان داخلی یک متن را که به آن جان می بخشیدند حس کند. هرکس او را ملاقات می کرد، آینده ای روشن در انتظار او می دید.
پس از گذراندن دوره ی ویراستاری در انتشارات گِرَسه(۲۸)، به عنوان سردبیری جوان مشغول به کار شد. جوانی او در آن انتشارات بی نظیر بود ولی موفقیتش ثمره ی زمان مناسب بود. او زمانی وارد آن جا شد که ناشر تصمیم داشت برای گروه سردبیران خود از جوانان و زنان استفاده کند. بعضی نویسنده ها به او اعتماد کردند، البته باید اعتراف کنم خیلی معروف نبودند ولی خوشحال بودند که سردبیری جوان با تمام انرژی کارشان را پیگیری می کرد. همچنین موظف بود در زمان بیکاری نگاهی به متون پست شده بیندازد. در اصل او باعث شد تا اولین رمان لوران بینه(۲۹) به نام HHhH که داستانی بی نظیر در مورد راین هارد هایدریش(۳۰) مامور اس اس بود منتشر شود. وقتی چشمش به این متن افتاد، با عجله به سوی الیویه نورا(۳۱)، مدیر انتشارات گِرَسه رفت و خواهش کرد آن را بخواند. هیجان او بی تاثیر نبود. بینه پیش از آنکه انتشارات گالیمار همان پیشنهاد را بدهد با انتشارات گرسه قرارداد بست. چند ماه بعد، این رمان جایزه ی گنکور رمان اول را گرفت و دلفین دسپرو جایگاه ویژه ای در انتشارات پیدا کرد.

۲

چند هفته بعد، با خواندن اولین رمان نویسنده ای جوان به نام فِرِدریک کوسکاس(۳۲) شامه اش به کار افتاد. وان، داستان جوانی بود که از حمام خارج نمی شد و تصمیم داشت در وانَش زندگی کند. دلفین تا آن موقع چنین کتابی با قلمی همزمان شاد و افسرده نخوانده بود. برای متقاعد کردن کمیته ی بازخوانان زیاد به دردسر نیفتاد. با خواندن این نوشته، ابلوموف(۳۳) اثر ایوان گانچارف(۳۴) یا بارون درخت نشین(۳۵) اثر ایتالو کالوینو(۳۶) در ذهن تداعی می شد، ولی در این رمان زیبایی چشم پوشی از دنیا بُعدی معاصر داشت. تفاوت بزرگ این جا بود؛ هر جوانی می توانست با تصاویر پنج قاره، اطلاعات پیچیده و شبکه های اجتماعی زندگی را بشناسد. بنابراین دلیل بیرون آمدن از خانه چه می توانست باشد؟ دلفین می توانست در مورد این رمان ساعت ها صحبت کند. او خیلی زود کوسکاس را نابغه دانست. این کلمه ای بود که به رغم احساساتش به ندرت به کار می برد. بد نیست به یک نکته اشاره کنم؛ او بلافاصله در دام جذابیت نویسنده ی وان گرفتار شد.
قبل از امضای قراردادش، بارها همدیگر را ملاقات کرده بودند. اول در انتشارات گرسه، بعد در یک کافه و بعد در بار یک هتل. با هم از رمان و شرایط چاپش حرف می زدند. قلب کوسکاس به خاطر چاپ اثرش می تپید، اسم او روی جلد کتاب، یک رویای واقعی بود. متقاعد شده بود زندگی اش می تواند آغاز شود. همیشه تصور می کرد تا وقتی نامش روی یک کتاب نباشد، فردی شناور و بی ریشه است. او با دلفین احساساتش را در میان می گذاشت، چون صاحب فرهنگ ادبی وسیعی بود. آن ها از علایق خود می گفتند ولی مکالمه شان هیچ وقت خصوصی نمی شد. سردبیر داشت از فضولی می ترکید تا بداند آیا نویسنده ا ش همسری دارد یا نه ولی هیچ وقت به خود اجازه ی همچین سوالی نمی داد. دلفین تلاش می کرد با ترفندهای انحرافی اطلاعات کسب کند ولی شکست می خورد. بالاخره فردریک جرات کرد.
«می تونم ازتون یه سوال شخصی بپرسم.»
«بله، خواهش می کنم.»
«شما نامزد دارید؟»
«دوست دارید رک باشم؟»
«بله.»
«نامزد ندارم.»
«چطور ممکنه؟»
«چون منتظر شما بودم.»
دلفین ناگهان این جواب را داد و خودش از جواب سریعش متعجب شد.
خیلی زود خواست خود را جمع و جور کند و بگوید شوخی کرده، ولی خوب می دانست با تاکید این جمله را گفته است. هیچ چیز نمی توانست صداقت کلماتش را از بین ببرد. بی شک فردریک در این گفت وگوی اغواگرانه نقش خود را با گفتن این جمله بازی کرده بود: «چطور ممکنه؟» چنین جوابی ممکن بود باعث سوءتفاهم شود که از دلفین خوشش می آید، نه؟ دلفین خجالت می کشید مخصوصاً وقتی پیش خود قبول کرد این کلمات برآمده از حسی واقعی هستند. واقعیتی پاک و غیرقابل کنترل. بله، همیشه منتظر مردی مانند او بود. هم از لحاظ ظاهری هم فکری. همیشه می گویند عشق ناگهانی آگاهی پیدا کردن به حسی است که قبلاً داشته ایم. دلفین از اولین برخورد حس می کرد این مرد را می شناسد و حتی شاید او را در رویاهای صادقه اش دیده بود.
فردریک که نفسش بند آمده بود نمی دانست چه جوابی بدهد. دلفین به نظرش بسیار صادق بود. وقتی مجیز رمان او را می گفت، می توانست اغراق هایش را حس کند. فکر می کرد شاد به نظر رسیدن نوعی اجبار حرفه ای است. ولی حالا لحنش تعیین کننده بود. باید چیزی می گفت و کلماتش تکلیف رابطه ی آن ها را مشخص می کرد. آیا لازم نبود از او فاصله بگیرد؟ فقط روی رمانش و اتفاقات پس از آن تمرکز کند؟ ولی هر دو موضوع به هم ربط داشتند. نمی توانست نسبت به زنی که آن قدر خوب او را درک می کرد و مسیر زندگی اش را تغییر می داد بی تفاوت بماند. او که در پیچ و خم افکارش گم شده بود دلفین را مجبور کرد دوباره سر حرف را باز کند: «شک دارین که اگه این علاقه دوطرفه نبود من با همین هیجان رمان رو چاپ کنم.»
«از این صراحت ممنونم.»
فردریک با لحنی مشتاقانه ناگهان گفت:
«اگر به فرض با هم باشیم...»
«بله به فرض...»
«اگه از هم جدا بشیم چه اتفاقی می افته؟»
«شما واقعاً منفی بافین. هنوز هیچ چیز شروع نشده از جدایی حرف می زنین.»
«فقط می خوام جواب بدین: اگه روزی از من متنفر بشین، همه ی نسخه های کتابم رو تیکه پاره می کنین؟»
«بله البته. پذیرفتنش برای شما خطر داره.»
«...»
کوسکاس لبخند زد و با این نگاه همه چیز آغاز شد.

نظرات کاربران درباره کتاب آنری پیک ِمرموز

کلیت طریقه روایت داستان از نظر من مشکل بنیادی داره، ولی ادبیات بسیار گیرا و جذابی داشت که با پیچیدگی روان پیام زیبایی رو برای بمخاطب مطرح میکنه.. واقعا از خوندن این کتاب خوشحالم و سپاسگزار از کسی که این کتابو توصیه کرد
در 9 ماه پیش توسط آریو ذکائی