فیدیبو نماینده قانونی نشر جامه‌دران و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زنده بگور

کتاب زنده بگور

نسخه الکترونیک کتاب زنده بگور به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب زنده بگور

گاهی با خودم نقشه‌های بزرگ می‌کشم، خودم را شایسته‌ی همه کار و همه چیز می‌دانم، با خود می‌گویم. آری کسانی که دست از جان شسته‌اند و از همه چیز سر خورده‌اند تنها می‌توانند کارهای بزرگ انجام بدهند. بعد با خودم می‌گویم. به چه درد می‌خورد؟ چه سودی دارد؟... دیوانگی، همه‌اش دیوانگی است! نه، بزن خودت را بکش، بگذار لاشه‌ات بیفتد آن میان، برو، تو برای زندگی درست نشده‌ای، کمتر فلسفه بباف، وجود تو هیچ ارزشی ندارد، از تو هیچ کاری ساخته نیست! ولی نمی‌دانم چرا مرگ ناز کرد؟ چرا نیامد؟ چرا نتوانستم بروم پی کارم آسوده بشوم؟ یک هفته بود که خودم را شکنجه می‌کردم. این هم مزد دستم بود! زهر به من کارگر نشد، باور کردنی نیست، نمی‌توانم باور بکنم. غذا نخوردم، خودم را سرما دادم، سرکه خوردم، هر شب گمان می‌کردم سل سواره گرفته‌ام، صبح که برمی‌خواستم از روز پیش حالم بهتر بود، این را به کی می‌شود گفت؟ یک تب نکردم. اما خواب هم ندیده‌ام، چرس هم نکشیده‌ام. همه‌اش خوب به یادم است. نه باور کردنی نیست.

ادامه...
  • ناشر نشر جامه‌دران
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.02 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۳۱ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب زنده بگور

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۲. حاجی مراد

حاجی مراد به چابکی از سکوی دکان پایین جست، کمرچین قبای بخور خود راتکان داد، کمربند نقره اش را سفت کرد، دستی به ریش حنا بسته خود کشید، حسن شاگردش را صدا زد با هم دکان را تخته کردند، بعد از جیب فراخ خود چهار قران در آورد داد به حسن که اظهار تشکر کرد و با گام های بلند سوت زنان ما بین مردمی که درآمد و شد بودند ناپدید گردید. حاجی عبای زردی که زیر بغلش زده بود انداخت روی دوشش به اطراف نگاهی کرد، و سلانه سلانه به راه افتاد. هر قدمی که بر می داشت کفش های نو او غژغژ صدا می کرد. در میان راه بیشتر دکاندارها به او سلام و تعارف می کردند و می گفتند: حاجی سلام، حاجی احوالت چطور است؟ حاجی خدمت نمی رسیم؟... از این حرفها گوش حاجی پر شده بود، و یک اهمیت مخصوصی به لغت حاجی می گذاشت، به خودش می بالید و با لبخند بزرگ منشی جواب سلام می گرفت.
این لغت برای او حکم یک لقب را داشت در صورتی که خودش می دانست که به مکه نرفته بود، تنها وقتی که بچه بود و پدرش مرد، مادر او مطابق وصیت پدرش خانه و همه دارایی آنها را فروخت، پول طلا کرد و بنه کن رفتند به کربلا. بعد از یکی دوسال پول ها خرج شد و به گدایی افتادند، تنها حاجی به هزار زحمت خودش را رسانیده بود به عمویش در همدان. اتفاقا عموی او مرد و چون وارث دیگری نداشت همه دارایی او رسیده بود به حاجی و چون عمویش در بازار معروف به حاجی بود این لقب هم با دکان به او ارث رسیده بود. او در این شهر هیچ خویش و قومی نداشت، دو سه بار هم جویای حال مادر و خواهرش که در کربلا به گدایی افتاده بودند شده بود، اما از آنها هیچ خبر و اثری پیدا نکرده بود.
دوسال می گذشت که حاجی زن گرفته بود، ولی از طرف زن خوشبخت نبود. چندی بود که میان او و زنش پیوسته جنگ و جدال می شد، حاجی همه چیز را می توانست تحمل کند مگر زخم زبان و نیش هایی که زنش به او می زد، و او هم برای اینکه از زنش چشم زهره بگیرد عادت کرده بود او را اغلب می زد.
گاهی هم از این کار خودش پشیمان می شد، ولی در هر صورت زود روی یکدیگر را می بوسیدند و آشتی می کردند. چیزی که بیشتر حاجی را بدخلق کرده بود این بود که هنوز بچه پیدا نکرده بود. چندین بار دوستانش به او نصحیت کرده بودند که یک زن دیگر بگیرد، اما حاجی گول خور نبود و می دانست که گرفتن زن دیگر بر بدبختی او خواهد افزود، از این رو نصیحت ها از یک گوش می شنید از گوش دیگر بدر می کرد. وانگهی زنش هنوز جوان و خوشگل بود و بعد از چند سال با هم انس گرفته بودند و خوب یا بد زندگانی را یک جوری به سر می بردند، خود حاجی هم که هنوز جوان بود اگر خدا می خواست به آنها بچه می داد. از این جهت حاجی مایل نبود که زنش را طلاق بدهد ولی، این عادت هم از سر او نمی افتاد: زنش را می زد، و زن او هم بدتر لجبازی می کرد. به خصوص از دیشب میانه آنها سخت شکرآب شده بود.
حاجی همین طور که تخمه هندوانه می انداخت در دهنش و پوست دولپه کرده آن را جلو خودش تف می کرد، از دهنه بازار بیرون آمد. هوای تازه بهاری را تنفس کرد، به یادش افتاد حالا باید برود به خانه، باز اول کشمکش، یکی او بگوید و دو تا زنش جواب بدهد و آخرش به کتک کاری منجر بشود. بعد شام بخورند و به هم چشم غره بروند، بعد از آن هم بخوابند. شب جمعه هم بود می دانست که امشب زنش سبزی پلو درست کرده، این فکرها از خاطر او می گذشت، به این سو و آن سو نگاه می کرد، حرف های زنش را به یاد آورد: «برو برو، حاجی دروغی! تو حاجی هستی؟ پس چرا خواهر و مادرت در کربلا از گدایی هرزه شدند؟ من را بگو که وقتی مشهدی حسین صراف از من خواستگاری کرد زنش نشدم و آمدم زن تو بی قابلیت شدم! حاجی دروغی!» چند بار لب خودش را گزید و به نظرش آمد اگر در این موقع زنش را می دید می خواست شکم او را پاره بکند.
در این وقت رسیده بود به خیابان بین النهرین، نگاهی کرد به درختهای بید که سبز و خرم در کنار رودخانه درآمده بودند. به فکرش آمد خوبست فردا را که جمعه است از صبح با چند نفر از دوستان خودمانی با ساز و دم دستگاه برود به دره مرادبک، و تمام روز را در آنجا بگذراند. اقلا در خانه نمی ماند که هم به او و هم به زنش بد بگذرد. رسید نزدیک کوچه ای که می رفت به طرف خانه شان. یک مرتبه به نظرش آمد که زنش از پهلوی او گذشت، رد شد و به او هیچ اعتنایی نکرد. آری این زن او بود، نه اینکه حاجی مانند اغلب مردها زن را از پشت چادر می شناخت ولی زنش یک نشان مخصوصی داشت که در میان هزار تا زن حاجی به آسانی زن خودش را پیدا می کرد، این زن او بود، از حاشیه سفید چادرش شناخت، جای تردید نبود. اما چطور شده بود که باز بدون اجازه حاجی این وقت روز از خانه بیرون آمده بود؟ در دکان هم نیامده بود که کاری داشته باشد، آیا به کجا رفته بود؟ حاجی تند کرد دید بلی زن اوست حالا به طرف خانه هم نمی رود، ناگهان از جا در رفت. نمی توانست جلو خودش را بگیرد، می خواست او را گرفته خفه بکند بی اختیار داد زد:
- شهربانو!
آن زن رویش را برگدانید و مثل چیزیکه ترسیده باشد تندتر کرد. حاجی را می گویی سر از پا نمی شناخت. آتش گرفته بود، حالا زنش بدون اجازه او از خانه بیرون آمده هیچ، آن وقت صدایش هم که می زد به او محل نمی گذارد! به رگ غیرتش برخورد دوباره فریاد زد:
- آهان، به تو هستم! این وقت روز کجا بودی؟ بایست تا بهت بگویم!
آن زن ایستاد و بلند می گفت:
- مگر فضولی؟ به تو چه؟ مردکه جلنبری حرف دهنت را بفهم، با زن مردم چه کار داری؟ الآن حقت را بدستت می دهم. آهای مردم به دادم برسید ببینید این مردکه مست کرده از جان من چه می خواهد؟ به خیالت شهر بی قانون است؟ الان تو را می دهم به دست آژان... آقای آژان...
در خانه ها تک تک باز می شد، مردم از اطراف به دور آنها گرد آمدند و پیوسته به گروه آنها افزوده می شد. حاجی رنگ و رویش سرخ شده رگ های پیشانی و گردنش بلند شده بود. حالا در بازار سرشناس است مردم هم دو پشته ایستاده اند و آن زن رویش را سخت گرفته فریاد می زند:
- آقای آژان!...
حاجی جلو چشمش تیره و تار شد، پس رفت، پیش آمد و از روی چادر یک سیلی محکم زد به آن زن و می گفت:
- بیخود... بیخود صدای خودت را عوض نکن، من از همان اول تو را شناختم. فردا... همین فردا طلاقت می دهم. حالابرای من پایت به کوچه باز شده؟ می خواهی آبروی چندین و چند ساله مرا به باد بدهی؟ زنیکه بی شرم، حالا نگذار روبروی مردم بگویم. مردم شاهد باشید این زنیکه را فردا طلاق می دهم چند وقت بود که شک داشتم، هی خودداری می کردم، دندان روی جگر می گذاشتم اما حالا دیگر کارد به استخوان رسیده. آهای مردم شاهد باشید زن من نانجیب شده فردا... آهای مردم فردا...
آن زن رو به مردم کرده:
- بی غیرت ها! شماها هیچ نمی گویید؟ می گذارید این مرتیکه بی سر و بی پا میان کوچه به عورت مردم دست اندازی بکند؟ اگر مشدی حسین صراف اینجا بود، به همتان می فهماند. یک روز هم از عمرم باقی باشد، تلافی بکنم که روی نان بکنی سگ نخورد؟ یکی نیست از این مرتیکه بپرسد ابولی خرت به چند است؟ کی هست که خودش را داخل آدمیزاد می کند! برو.. برو... آدم خودت را بشناس. حالا پدری ازت در بیارم که حظ بکنی! آقای آژان...
دو سه نفر میانجی پیدا شدند حاجی را بکنار کشیدند. در این بین سرو کله ی آژانی نمایان شد، مردم پس رفته حاجی آقا و زن چادر حاشیه سفید با دو سه نفر شاهد و میانجی به طرف نظمیه روانه شدند. در میان راه هر کدام حرف های خودشان را برای آژان تکرار کردند، مردم هم ریسه شده به دنبال آنها افتاده بودند تا ببینند آخرش کار به کجا می انجامد. حاجی خیس عرق، همدوش آژان از جلو مردم می گذشت و حالا مشکوک هم شده بود. درست نگاه کرد دید کفش سگک دار آن زن و جوراب هایش با مال زن او فرق داشت. نشانی هایی هم که آن زن به آژان می داد همه درست بود، او زن مشهدی حسین صراف بود که می شناخت. پی برد که اشتباه کرده است. اما دیر فهمیده بود. حالا نمی دانست چه خواهد شد؟ تا اینکه رسیدند به نظمیه، مردم بیرون ماندند حاجی و آن زن را آژان در اطاقی وارد کرد که دو نفر صاحب منصب آژان پشت میز نشسته بودند. آژان دست رابه پیشانی گذاشته شرح گزارش را حکایت کرد و بعد خودش را به کنار کشید رفت در پایین اطاق ایستاد. رییس رو کرد به حاجی:
- اسم شما چیست؟
- آقا، ما خانه زادیم، کوچکیم، اسم بنده حاجی مراد، همه بازار مرا می شناسند.
- چه کاره هستید؟
- رزاز، در بازار دکان دارم هر فرمایشی که داشته باشید اطاعت می کنم.
- آیا راست است که شما نسبت به این خانم بی احترامی کرده اید و ایشان را در کوچه زده اید؟
- چه عرض بکنم؟ بنده گمان می کردم که زن خودم است.
- به کدام دلیل؟
- حاشیه چادرش سفید است.
- خیلی غریب است! مگر صدای زن خودتان را نمی شناسید؟
حاجی آهی کشید: - آخر شما که نمی دانید زن من چه آفتی است؟ زنم نوای همه جانوران را در می آورد، وقتی که از حمام می آید به صدای همه زن ها حرف می زند. ادای همه را در می آورد من گمان کردم می خواهد مرا گول بزند صدای خودش را عوض کرده.
آن زن: - چه فضولی ها آقای آژان شما که شاهد هستید توی کوچه، روبروی صد کرور نفوس به من چک زد حالا یک مرتبه موش مرده شد! چه فضولی ها! به خیالش شهر هرت است، اگر مشدی حسین بداند حقت را می گذارد کف دستت. با زن او؟ آقای رییس.
رئیس: - خوب خانم با شما دیگر کاری نداریم بفرمایید بیرون تاحساب حاجی آقا را برسیم.
حاجی: - والله غلط کردم، من نمی دانستم، اشتباهی گرفتم آخر من روبروی مردم آبرو دارم.
رئیس چیزی نوشته داد به دست آژان، حاجی را بردند جلو میز دیگر اسکناس ها را با دست لرزان شمرد، به عنوان جریمه روی میز گذاشت بعد به همراهی آژان او را بردند جلو در نظمیه. مردم ردیف ایستاده بودند و در گوشی با هم پچ پچ می کردند. عبای زرد حاجی را از روی کولش برداشتند و یک نفر تازیانه به دست آمد کنار او ایستاد. حاجی از روز خجالت سرش را پایین انداخت، و پنجاه تازیانه جلو مردم به او زدند، ولی او خم به ابرویش نیامد، وقتی که تمام شد دستمال ابریشمی بزرگی از جیب در آورد عرق روی پیشانی خودش را پاک کرد، عبای زرد را برداشته روی دوش انداخت، گوشه ی آن به زمین کشیده می شد. سربه زیر روانه خانه شد و کوشش می کرد پایش را آهسته تر روی زمین بگذارد تا صدای غژغژ کفش خودش را خفه بکند.
دو روز بعد حاجی زنش را طلاق داد!

پاریس ۴ تیر ماه ۱۳۰۹

نظرات کاربران درباره کتاب زنده بگور

خوب بود
در 2 ماه پیش توسط