فیدیبو نماینده قانونی نشر جامه‌دران و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سه قطره خون

کتاب سه قطره خون

نسخه الکترونیک کتاب سه قطره خون به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سه قطره خون

سرش را با حالت پر معنی تکان داد، مثل اینکه خودکشی او اهمیتی نداشته. دوباره خاموشی آنها را به فکر وادار کرد. ولی همایون حس کرد که حرف‌های زنش ساختگی و محض مصلحت روزگار است. همین زن که هشت سال پیش او را می‌پرستید، که آنقدر افکار لطیف راجع به عشق داشت! درین ساعت مانند اینکه پرده‌ای از جلو چشمش افتاد، این دلداری زنش در مقابل یادگارهای بهرام او را متنفر کرد. از زنش بیزار شد که حالا مادی، عقل رس، جا افتاده و به فکر مال و زندگی دنیا بود و نمی‌خواست غم و غصه به خودش راه بدهد. و دلیلی که می‌آورد این بود که بهرام زن و بچه نداشته! چه فکر پستی، چون او خودش را از این لذت عمومی محروم کرده مردنش افسوسی ندارد. آیا ارزش بچه‌ی او در دنیا بیش از رفیقش است؟ هرگز! آیا بهرام قابل افسوس نبود؟ آیا در دنیا کسی را مانند او پیدا خواهد کرد؟...

ادامه...
  • ناشر نشر جامه‌دران
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.75 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۸۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب سه قطره خون

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱. سه قطره خون

دیروز بود که اطاقم را جدا کردند، آیا همانطوری که ناظم وعده داد! من حالا به کلی معالجه شده ام و هفته دیگر آزاد خواهم شد؟ آیا ناخوش بوده ام؟ یک سال است! در تمام این مدت هر چه التماس می کردم کاغذ و قلم می خواستم به من نمی دادند. همیشه پیش خودم گمان می کردم هر ساعتی که قلم و کاغذ به دستم بیفتد چقدر چیزها که خواهم نوشت... ولی دیروز بدون این که خواسته باشم کاغذ و قلم را برایم آوردند. چیزی که آنقدر آرزو می کردم، چیزی که آنقدر انتظارش را داشتم...! اما چه فایده ـ از دیروز تا حالا هر چه فکر می کنم چیزی ندارم که بنویسم. مثل اینست که کسی دست مرا می گیرد یا بازویم بی حس می شود. حالا که دقت می کنم ما بین خط های درهم و برهمی که روی کاغذ کشیده ام تنها چیزی که خوانده می شود اینست:
«سه قطره خون.»
***
آسمان لاجوردی، باغچه سبز و گل های روی تپه باز شده، نسیم آرامی بوی گل ها را تا اینجا می آورد. ولی چه فایده؟ من دیگر از چیزی نمی توانم کیف بکنم، همه اینها برای شاعرها و بچه ها و کسانی که تا آخر عمرشان بچه می مانند خوبست ـ یک سال است که اینجا هستم، شب ها تا صبح از صدای گربه بیدارم، این ناله های ترسناک! این حنجره ی خراشیده که جانم را به لب رسانیده! صبح هم هنوز چشممان باز نشده که انژکسیون بی کردار..! چه روزهای دراز و ساعت های ترسناکی که اینجا گذرانیده ام! با پیراهن و شلوار زرد روزهای تابستان در زیر زمین دور هم جمع می شویم و در زمستان کنار باغچه جلو آفتاب می نشینیم، یک سال است که میان این مردمان عجیب و غریب زندگی می کنم. هیچ وجه اشتراکی بین ما نیست، من از زمین تا آسمان با آنها فرق دارم ـ ولی ناله ها، سکوت ها، فحش ها، گریه ها و خنده های این آدم ها همیشه خواب مرا پر از کابوس خواهد کرد.
***
هنوز یک ساعت دیگر مانده تا شاممان را بخوریم، از همان خوراک های چاپی: آش ماست، شیر برنج، چلو، نان و پنیر، آنهم به قدر بخور و نمیر، ـ حسن همه ی آرزویش اینست! یک دیگ اشکنه را با چهار تا نان سنگک بخورد، وقت مرخصی او که برسد عوض کاغذ و قلم باید برایش دیگ اشکنه بیاورند. او هم یکی از آدم های خوشبخت اینجاست، با آن قد کوتاه، خنده ی احمقانه، گردن کلفت، سرطاس و دست های کمخته بسته برای ناوه کشی آفریده شده، همه ی ذرات تنش گواهی می دهند و آن نگاه احمقانه او هم جار می زند که برای ناوه کشی آفریده شده. اگر محمدعلی آنجا سر ناهار و شام نمی ایستاد، حسن همه ی ماها را به خدا رسانیده بود، ولی خود محمد علی هم مثل مردمان این دنیاست، چون اینجا را هرچه می خواهند بگویند! ولی یک دنیای دیگرست ورای دنیای مردمان معمولی. یک دکتر داریم که قدرتی خدا چیزی سرش نمی شود، من اگر به جای او بودم! یک شب توی شام همه زهر می ریختم می دادم بخورند، آن وقت صبح توی باغ می ایستادم دستم را به کمر می زدم، مرده ها را که می بردند تماشا می کردم ـ اول که مرا اینجا آوردند همین وسواس را داشتم که مبادا به من زهر بخورانند، دست به شام و ناهار نمی زدم تا اینکه محمد علی از آن می چشید، آن وقت می خوردم، شب ها هراسان از خواب می پریدم، به خیالم که آمده اند مرا بکشند. همه ی اینها چقدر دور و محو شده...! همیشه همان آدم ها، همان خوراک ها، همان اطاق آبی که تاکمرکش آن کبود است.
دو ماه پیش بود یک دیوانه را در آن زندان پائین حیاط انداخته بودند، با تیله شکسته شکم خودش را پاره کرد، روده هایش را بیرون کشیده بود با آنها بازی می کرد. می گفتند او قصاب بوده، به شکم پاره کردن عادت داشته. اما آن یکی دیگر که با ناخن چشم خودش را ترکانیده بود، دست هایش را از پشت بسته بودند. فریاد می کشید و خون به چشمش خشک شده بود. من می دانم همه ی اینها زیر سر ناظم است:
مردمان اینجا همه هم اینطور نیستند. خیلی از آنها اگر معالجه بشوند و مرخص بشوند بدبخت خواهند شد. مثلاً این صغرا سلطان که در زنانه است، دو سه بار می خواست بگریزد، او را گرفتند. پیرزن است اما صورتش را گچ دیوار می مالد و گل شمعدانی هم سرخابش است. خودش را دختر چهارده ساله می داند، اگر معالجه بشود و در آینه نگاه بکند. سکته خواهد کرد، بدتر از همه تقی خودمان است که می خواست دنیا را زیر و رو بکند و با آنکه عقیده اش اینست که زن باعث بدبختی مردم شده و برای اصلاح دنیا هرچه زن است باید کشت، عاشق همین صغرا سلطان شده بود.
همه ی اینها زیر سر ناظم خودمان است. او دست تمام دیوانه ها را از پشت بسته، همیشه با آن دماغ بزرگ و چشم های کوچک به شکل وافوری ها ته باغ زیر درخت کاج قدم می زند. گاهی خم می شود پائین درخت را نگاه می کند، هر که او را ببیند می گوید چه آدم بی آزار بیچاره ای که گیر یکدسته دیوانه افتاده. اما من او را می شناسم. من می دانم آنجا زیر درخت سه قطره خون روی زمین چکیده. یک قفس جلو پنجره اش آویزان است، قفس خالی است، چون گربه قناریش را گرفت، ولی او قفس را گذاشته تا گربه ها به هوای قفس بیایند و آنها را بکشد.
دیروز بود دنبال یک گربه ی گل باقالی کرد؛ همین که حیوان از درخت کاج جلو پنجره اش بالا رفت، به قراول دم در گفت: حیوان را با تیربزند. این سه قطره خون مال گربه است، ولی از خودش که بپرسند می گوید مال مرغ حق است.
از همه ی اینها غریب تر! رفیق و همسایه ام عباس است، دو هفته نیست که او را آورده اند، با من خیلی گرم گرفته، خودش را پیغمبر و شاعر می داند. می گوید که هر کاری، به خصوص پیغمبری، بسته به بخت و طالع است. هرکسی پیشانیش بلند باشد، اگر چیزی هم بارش نباشد، کارش می گیرد و اگر علامه ی دهر باشد و پیشانی نداشته باشد به روز او می افتد. عباس خودش را تارزن ماهر هم می داند. روی یک تخته سیم کشیده، به خیال خودش تار درست کرده و یک شعر هم گفته که روزی هشت بار برایم می خواند. گویا برای همین شعر! او را به اینجا آورده اند، شعریا تصنیف غریبی گفته:

دریغا که باردگر شام شد،
سراپای گیتی سیه فام شد،
همه خلق را گاه آرام شد،

مگر من، که رنج و غمم شد فزون.
جهان را نباشد خوشی در مزاج،
به جز مرگ نبود غمم را علاج،
ولیکن در آن گوشه در پای کاج،

«چکیده است بر خاک، سه، قطره خون»

دیروز بود در باغ قدم می زدیم. عباس همین شعر را می خواند، یک زن و یک مرد و یک دختر جوان به دیدن او آمدند. تا حالا پنج مرتبه است که می آیند. من آنها را دیده بودم و می شناختم، دختر جوان یک دسته گل آورده بود. آن دختر به من می خندید، پیدا بود که مرا دوست دارد، اصلاً به هوای من آمده بود، صورت آبله روی عباس که قشنگ نیست، اما آن زن که با دکتر حرف می زد! من دیدم عباس دختر جوان را کنار کشید و ماچ کرد.
***
تاکنون نه کسی به دیدن من آمده ونه برایم گل آورده اند، یک سال است. آخرین بار سیاوش بود که به دیدنم آمد، سیاوش بهترین رفیق من بود. ما باهم همسایه بودیم، هر روز باهم به دارالفنون می رفتیم و با هم بر می گشتیم و درس هایمان را با هم مذاکره می کردیم و در موقع تفریح من به سیاوش! تار مشق می دادم. رخساره دختر عموی سیاوش هم که نامزد من بود اغلب در مجلس ما می آمد. سیاوش خیال داشت خواهر رخساره را بگیرد، اتفاقا یک ماه پیش از عقد کنانش زد و سیاوش ناخوش شد. من دو سه بار به احوال پرسیش رفتم ولی گفتند که حکیم قدغن کرده که با او حرف بزنند. هر چه اصرار کردم همین جواب را دادند. من هم پاپی نشدم.
خوب یادم است، نزدیک امتحان بود، یک روز غروب که به خانه برگشتم، کتاب هایم را با چند تا جزوه ی مدرسه روی میز ریختم، همین که آمدم لباسم را عوض بکنم صدای خالی شدن تیر آمد. صدای آن به قدری نزدیک بود که مرا متوحش کرد، چون خانه ی ما پشت خندق بود و شنیده بودم که در نزدیکی ما دزد زده است. ششلول را از توی کشومیز برداشتم و آمدم در حیاط، گوش به زنگ ایستادم، بعد از پلکان روی بام رفتم ولی چیزی به نظرم نرسید. وقتی که بر می گشتم از آن بالا در خانه ی سیاوش نگاه کردم، دیدم سیاوش با پیراهن و زیر شلواری میان حیاط ایستاده. من با تعجب گفتم:
«سیاوش تو هستی؟»
او مرا شناخت و گفت:
«بیا تو کسی خانه مان نیست.»
«صدای تیر را شنیدی؟»
انگشت به لبش گذاشت و با سرش اشاره کرد که بیا، و من با شتاب پائین رفتم و در خانه شان را زدم. خودش آمد در را روی من باز کرد. همین طور که سرش پائین بود و به زمین خیره نگاه می کرد پرسید:
«تو چرا به دیدن من نیامدی؟»
«من دو سه بار به احوال پرسیت آمدم ولی گفتند که دکتر اجازه نمی دهد.»
«گمان می کنند که من ناخوشم، ولی اشتباه می کنند.»
دوباره پرسیدم:
«این صدای تیر را شنیدی؟»
بدون اینکه جواب بدهد، دست مرا گرفت و بردپای درخت کاج و چیزی را نشان داد. من از نزدیک نگاه کردم، سه چکه خون تازه روی زمین چکیده بود.
بعد مرا برد در اطاق خودش، همه ی درها را بست، روی صندلی نشستم، چراغ را روشن کرد و آمد روی صندلی مقابل من کنار میز نشست. اطاق او ساده، آبی رنگ و کمرکش دیوار کبود بود. کنار اطاق یک تار گذاشته بود. چند جلد کتاب و جزوه مدرسه هم روی میز ریخته بود. بعد سیاوش دست کرد از کشو میز یک ششلول در آورد به من نشان داد. از آن ششلول های قدیمی دسته صدفی بود، آن را در جیب شلوارش گذاشت و گفت:
من یک گربه ماده داشتم، اسمش نازی بود. شاید آن را دیده بودی، از این گربه های معمولی گل باقالی بود. با دو تا چشم درشت مثل چشم های سرمه کشیده. روی پشتش نقش و نگارهای مرتب بود مثل اینکه روی کاغذ آب خشک کن فولادی جوهر ریخته باشند و بعد آن را از میان تا کرده باشند. روزها که از مدرسه برمی گشتم نازی جلوم می دوید، میومیو می کرد، خودش را به من می مالید، وقتی که می نشستم از سر و کولم بالا می رفت، پوزه اش را به صورتم می زد، با زبان زبرش پیشانیم را می لیسید و اصرار داشت که او را ببوسم. گویا گربه ی ماده مکارتر و مهربان تر و حساس تر از گربه ی نر است. نازی از من گذشته با آشپز میانه اش از همه بهتر بود؛ چون خوراک ها از پیش او در می آمد، ولی از گیس سفید خانه، که کیا بیا بود و نماز می خواند و از موی گربه پرهیز می کرد، دوری می جست. لابد نازی پیش خودش خیال می کرد که آدم ها زرنگتر از گربه ها هستند و همه خوراکی های خوشمزه و جاهای گرم و نرم را برای خودشان احتکار کرده اند و گربه ها باید آنقدر چاپلوسی بکنند و تملق بگویند تا بتوانند با آنها شرکت بکنند.
تنها وقتی احساسات طبیعی نازی بیدار می شد و به جوش می آمد که سر خروس خونالودی به چنگش می افتاد و او را به یک جانور درنده تبدیل می کرد. چشم های او درشت تر می شد و برق می زد، چنگال هایش از توی غلاف در می آمد و هر کس را که به او نزدیک می شد با خرخرهای طولانی تهدید می کرد. بعد، مثل چیزی که خودش را فریب بدهد، بازی در می آورد. چون با همه ی قوه ی تصوّر خودش کله ی خروس را جانور زنده گمان می کرد، دست زیر آن می زد، براق می شد، خودش را پنهان می کرد، در کمین می نشست، دوباره حمله می کرد و تمام زبردستی و چالاکی نژاد خودش را با جست و خیز و جنگ و گریزهای پی درپی آشکار می نمود. بعد از آنکه از نمایش خسته می شد، کله ی خونالود را با اشتهای هرچه تمامتر می خورد و تا چند دقیقه بعد دنبال باقی آن می گشت و تا یکی دو ساعت تمدن مصنوعی خود را فراموش می کرد، نه نزدیک کسی می آمد، نه ناز می کرد و نه تملق می گفت.
در همان حالی که نازی اظهار دوستی می کرد، وحشی و تودار بود و اسرار زندگی خودش را فاش نمی کرد، خانه ما را مال خودش می دانست، و اگر گربه غریبه گذارش به آنجا می افتاد، به خصوص اگر ماده بود مدت ها صدای فیف، تغیر و ناله های دنباله دار شنیده می شد.
صدایی که نازی برای خبر کردن ناهار می داد با صدای موقع لوس شدنش فرق داشت. نعره ای که از گرسنگی می کشید با فریادهایی که در کشمکش ها می زد و مرنو مرنویی که موقع مستیش راه می انداخت همه با هم توفیر داشت. و آهنگ آنها تغییر می کرد: اولی فریاد جگر خراش، دویمی فریاد از روی بغض و کینه، سومی یک ناله ی دردناک بود که از روی احتیاج طبیعت می کشید، تا به سوی جفت خودش برود. ولی نگاه های نازی از همه چیز پر معنی تر بود و گاهی احساسات آدمی را نشان می داد، به طوری که انسان بی اختیار از خودش می پرسید: در پس این کله ی پشم آلود، پشت این چشم های سبز مرموز چه فکرهایی و چه احساساتی موج می زند!
پارسال بهار بود که آن پیشامد هولناک رخ داد. می دانی در این موسم همه جانوران مست می شوند و به تک و دو می افتند، مثل اینست که باد بهاری یک شور دیوانگی در همه جنبندگان می دمد. نازی ما هم برای اولین بار شور عشق به کله اش زد و با لرزه ای که همه ی تن او را به تکان می انداخت، ناله های غم انگیز می کشید. گربه های نر ناله هایش را شنیدند و از اطراف او را استقبال کردند. پس از جنگ ها و کشمکش ها نازی یکی از آنها را که از همه پر زورتر و صدایش رساتر بود به همسری خودش انتخاب کرد. در عشق ورزی جانوران بوی مخصوص آنها خیلی اهمیت دارد، برای همین است که گربه های لوس خانگی و پاکیزه در نزد ماده ی خودشان جلوه ای ندارند. بر عکس گربه های روی تیغه ی دیوارها، گربه های دزد لاغر ولگرد و گرسنه که پوست آنها بوی اصلی نژادشان را می دهد طرف توجه ماده ی خودشان هستند.
روزها و به خصوص تمام شب را نازی و جفتش عشق خودشان را به آواز بلند می خواندند. تن نرم و نازک نازی کش و واکش می آمد، در صورتی که تن دیگری مانند کمان خمیده می شد و ناله های شادی می کردند. تا سفیده ی صبح این کار مداومت داشت. آن وقت نازی با موهای ژولیده، خسته و کوفته اما خوشبخت وارد اطاق می شد.
شب ها از دست عشقبازی نازی خوابم نمی برد، آخرش از جا دررفتم، یک روز جلو همین پنجره کار می کردم. عاشق و معشوق را دیدم که در باغچه می خرامیدند. من با همین ششلول که دیدی، در سه قدمی نشان رفتم. ششلول خالی شد و گلوله به جفت نازی گرفت. گویا کمرش شکست، یک جست بلند برداشت و بدون اینکه صدا بدهد یا ناله بکشد از دالان گریخت و جلو چینه ی دیوار باغ افتاد و مرد.
تمام خط سیر او چکه های خون چکیده بود. نازی مدتی دنبال او گشت تا رد پایش را پیدا کرد، خونش را بوئیده و راست سر کشته ی او رفت. دو شب و دو روز پای مرده او کشیک داد. گاهی با دستش او را لمس می کرد، مثل اینکه به او می گفت: «بیدار شو، اول بهار است. چرا هنگام عشقبازی خوابیدی، چرا تکان نمی خوری؟ پاشو، پاشو!» چون نازی مردن سرش نمی شد و نمی دانست که عاشقش مرده است.
فردای آن روز نازی با نعش جفتش گم شد. هر جا را گشتم، از هر کس سراغ او را گرفتم بیهوده بود. آیا نازی از من قهر کرد، آیا مرد، آیا پی عشقبازی خودش رفت، پس مرده ی آن دیگری چه شد؟
یک شب صدای مرنو مرنو همان گربه ی نر را شنیدم، تا صبح ونگ زد، شب بعد هم به همچنین، ولی صبح صدایش می برید. شب سوم باز ششلول را برداشتم و سر هوایی به همین درخت کاج جلو پنجره ام خالی کردم. چون برق چشم هایش در تاریکی پیدا بود ناله طویلی کشید و صدایش برید. صبح پائین درخت سه قطره خون چکیده بود. از آن شب تا حالا هر شب می آید و با همان صدا ناله می کشد. آنهای دیگر خوابشان سنگین است نمی شنوند. هر چه به آنها می گویم به من می خندند ولی من می دانم، مطمئنم که این صدای همان گربه است که کشته ام. از آن شب تاکنون خواب به چشمم نیامده، هر جا می روم، هر اطاقی می خوابم، تمام شب این گربه ی بی انصاف با حنجره ی ترسناکش ناله می کشد و جفت خودش را صدا می زند.
امروز که خانه خلوت بود آمدم همان جایی که گربه هر شب می نشیند و فریاد می زند نشانه رفتم، چون از برق چشم هایش در تاریکی می دانستم که کجا می نشیند. تیر که خالی شد صدای ناله ی گربه را شنیدم و سه قطره خون از آن بالا چکید. تو که به چشم خودت دیدی، تو که شاهد من هستی؟
در این وقت در اطاق باز شد رخساره و مادرش وارد شدند.
رخساره یک دسته گل در دست داشت. من بلند شدم سلام کردم ولی سیاوش با لبخند گفت:
البته آقای میرزا احمد خان را شما بهتر از من می شناسید، لازم به معرفی نیست، ایشان شهادت می دهند که سه قطره خون را به چشم خودشان در پای درخت کاج دیده اند.
«بله من دیده ام.»
ولی سیاوش جلو آمد قه قه خندید، دست کرد از جیبم ششلول مرا در آورد روی میز گذاشت و گفت:
می دانید میرزا احمد خان نه فقط خوب تار می زند و خوب شعر می گوید، بلکه شکارچی قابلی هم هست، خیلی خوب نشان می زند.
بعد به من اشاره کرد، من هم بلند شدم و گفتم:
«بله امروز عصر آمدم که جزوه ی مدرسه از سیاوش بگیرم، برای تفریح مدتی به درخت کاج نشانه زدیم، ولی آن سه قطره خون مال گربه نیست مال مرغ حق است. می دانید که مرغ حق سه گندم از مال صغیر خورده و هر شب آنقدر ناله می کشد تا سه قطره خون از گلویش بچکد. و یا اینکه گربه ای قناری همسایه را گرفته بوده و او را با تیر زده اند و از اینجا گذشته است، حالا صبر کنید تصنیف تازه ای که در آورده ام بخوانم، تار را برداشتم و آواز را با ساز جور کرده این اشعار را خواندم:

دریغا که بار دگر شام شد،
سرا پای گیتی سیه فام شد،
همه خلق را گاه آرام شد،

مگر من، که رنج و غمم شد فزون.
جهان را نباشد خوشی در مزاج،
به جز مرگ نبود غمم را علاج،
ولیکن در آن گوشه در پای کاج،

«چکیده است بر خاک سه قطره خون.»

به اینجا که رسید مادر رخساره با تغیر از اطاق بیرون رفت، رخساره ابروهایش را بالا کشید و گفت: «این دیوانه است.» بعد دست سیاوش را گرفت و هر دو قه قه خندیدند و از در بیرون رفتند و در را برویم بستند.
«در حیاط که رسیدند زیر فانوس من از پشت شیشه ی پنجره آنها را دیدم که یکدیگر را در آغوش کشیدند و بوسیدند.»

۲. گرداب

همایون با خودش زیر لب می گفت:
«آیا راست است؟.. آیا ممکن است؟ آنقدر جوان! آنجا! در شاه عبدالعظیم! مابین هزاران مرده ی دیگر، میان خاک سرد نمناک خوابیده... کفن به تنش چسبیده! دیگر نه اول بهار را می بیند و نه آخر پائیز را و نه روزهای خفه غمگین مانند امروز را... آیا روشنایی چشم او و آهنگ صدایش به کلی خاموش شد؟... او که آنقدر خندان بود و حرف های بامزه می زد...»
هوا ابر بود، بخار کمرنگی روی شیشه های پنجره را گرفته و از پشت آن، شیروانی خانه ی همسایه دیده می شد که یک ورقه برف رویش نشسته بود. برف پاره ها آهسته و مرتب در هوا می چرخیدند و روی لبه ی شیروانی فرود می آمدند. از دودکش روی شیروانی دود سیاه رنگی بیرون می آمد که جلو آسمان خاکستری پیچ و خم می خورد و کم کم ناپدید می گردید.
همایون با زن جوان و دختر کوچکش هما در اطاق سردستی خودشان جلو بخاری نشسته بودند. ولی بر خلاف معمول که روز جمعه در این اطاق خنده و شادی فرمانروایی داشت، امروز همه ی آنها افسرده و خاموش بودند. حتی دختر کوچکشان که آنقدر مجلس گرمی می کرد، امروز عروسک گچی خود را با صورت شکسته پهلویش گذاشته، مات و پکر به بیرون نگاه می کرد. مثل اینکه او هم پی برده بود که نقصی در بین است و آن نقص عمو جان بهرام بود که به عادت همیشه نیامده بود. و نیز حس می کرد که افسردگی پدر و مادرش برای خاطر اوست: لباس سیاه، چشم های سرخ بی خوابی کشیده و دود سیگار که در هوا موج می زد همه ی اینها فکر او را تایید می کرد.
همایون خیره به آتش بخاری نگاه می کرد،ولی فکرش جای دیگربود. بدون اراده یاد روزهای زمستان مدرسه افتاده بود، وقتی که مثل امروز یک وجب برف روی زمین می نشست، زنگ تنفس را که می زدند او و بهرام به دیگران فرصت نمی دادند ـ بازی آنها در این وقت همیشه یک جور بود: یک گلوله برف را روی زمین می غلتانیدند تااینکه توده ی بزرگی می شد، بعد بچه ها دودسته می شدند، آن را سنگر می کردند و گلوله برف بازی شروع می شد. بدون اینکه احساس سرما بکنند با دست های سرخ شده که از شدت سرما می سوخت به یکدیگر گلوله پرتاب می کردند. یک روز که مشغول همین بازی بودند، او یک چنگه برف آبدار را به هم فشرد و به بهرام پرت کرد که پیشانی او را زخم کرد؛خان ناظم آمد و چند تا ترکه ی محکم به کف دست او زد و شاید مقدمه ی دوستی او با بهرام از همانجا شروع شد و تا همین اواخر هر وقت داغ زخم پیشانی او را می دید یاد کف دستی ها می افتاد. در این مدت هژده سال، به اندازه ای روح و فکر آنها به هم نزدیک شده بود که نه تنها افکار و احساسات خیلی محرمانه ی خودشان را به یکدیگر می گفتند، بلکه خیلی از افکار نهانی یکدیگر را نگفته درک می کردند.
تقریبا هر دوی آنها یک فکر، یک سلیقه و یک اخلاق داشتند. تاکنون کمترین اختلاف نظر یا کوچکترین کدورت مابین آنها رخ نداده بود. تا اینکه پریروز صبح بود در اداره به همایون تلفن زدند که بهرام میرزا خودش را کشته. همایون همان ساعت، درشکه گرفت و به تاخت سر بالین او رفت، پارچه سفیدی که روی صورتش انداخته بودند و خون از پشت آن نشد کرده بود آهسته پس زد. مژه های خونالود، مغز سر او که روی بالش ریخته بود، لکه های خون روی قالیچه، ناله و بی تابی خویشانش! مانند صاعقه در او تاثیر کرد، بعد تا نزدیک غروب که او را به خاک سپردند پا به پای تابوت همراهی کرد. یک دسته گل فرستاد آوردند، روی قبر او گذاشت و پس از آخرین خدا نگهداری با دل پری به خانه برگشت ـ ولی از آن روز تاکنون دقیقه ای آرام نداشت، خواب به چشمش نیامده بود و روی شقیقه هایش موی سفید پیدا شده بود یک بسته سیگار رو برویش بود و پی درپی از آن می کشید.
اولین بار بود که همایون در مسئله مرگ غور و تفکر می کرد، ولی فکرش به جایی نمی رسید. هیچ عقیده و فرضی نمی توانست او را قانع بکند.
به کلی مبهوت مانده بود و هیچ تکلیف خودش را نمی دانست و گاهی حالت دیوانگی به او دست می داد، هرچه کوشش می کرد نمی توانست فراموش بکند، دوستی آنها در توی مدرسه شروع شده بود و زندگی آنها تقریبا به هم آمیخته بود. در غم و شادی یکدیگر شریک بودند و هر لحظه که بر می گشت و عکس بهرام را نگاه می کرد تمام یادگارهای گذشته او جلوش زنده می شد و او را می دید: با سبیل های بور، چشم های زاغ که از هم فاصله داشت، دهن کوچک، چانه ی باریک، خنده ی بلند وسینه صاف کردن او همه جلو چشمش بود، نمی توانست باور بکند که او مرده، آنهم آنقدر ناگهانی...! چه جان فشانی ها که بهرام در باره ی او نکرد، در مدت سه سال که به ماموریت رفته بود و بهرام سرپرستی خانه ی او را می کرد به قول بدری زنش «نگذاشت آب تو دل اهل خانه تکان بخورد.»
اکنون همایون بار زندگی را حس می کرد و افسوس روزهای گذشته را می خورد که آنقدر خودمانی در همین اطاق دور هم گرد می آمدند، تخته نرد بازی می کردند و ساعت ها می گذشت بدون آنکه گذشتن آن را حس بکنند. ولی چیزی که بیشتر از همه او را شکنجه می نمود این فکر بود: «با اینکه آنها آنقدر یک دل و یکرنگ بودند و هیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند، چطور شد که بهرام ازین تصمیم خودکشی با او مشورت نکرد؟ چه علتی داشته؟ دیوانه شده یا سرّ خانوادگی در میان بوده؟» همین را پی درپی از خودش می پرسید. آخر مثل اینکه فکری به نظرش رسید. به زنش بدری پناهنده شد و از او پرسید:
«تو چه حدس می زنی، هیچ می دانی چرا بهرام این کار را کرد؟»
بدری که ظاهرا سر گرم خامه دوزی بود سرش را بلند کرد و مثل اینکه منتظر این پرسش نبود با بی میلی گفت:
«من چرا بدانم، مگر به تو نگفته بود؟»
«نه... آخر پرسیدم... من هم از همین متعجبم... از سفر که برگشتم حس کردم تغییر کرده. ولی چیزی به من نگفت، گمان کردم این گرفتگی او برای کارهای اداری است... چون کار اداره روح او را پژمرده می کرد، بارها به من گفته بود... اما او هیچ مطلبی را از من نمی پوشید.»
«خدا بیامرزدش! چقدر سر زنده و دل به نشاط بود، از او این کار بعید بود.»
«نه، ظاهرا این طور می نمود: گاهی خیلی عوض می شد. خیلی... وقتی که تنها بود... یک روز وارد اطاقش که شدم او را نشناختم، سرش را میان دست هایش گرفته بود فکر می کرد. همین که دید من یکه خوردم، برای اینکه مغلطه بکند خندید و از همان شوخی ها کرد بازیگر خوبی بود.!»
«شاید چیزی داشته که اگر به تو می گفت می ترسید غمگین بشوی، ملاحظه ات را کرده. آخر هر چه باشد تو زن و بچه داری، باید به فکر زندگی باشی. اما او...»
سرش را با حالت پر معنی تکان داد، مثل اینکه خودکشی او اهمیتی نداشته. دوباره خاموشی آنها را به فکر وادار کرد. ولی همایون حس کرد که حرف های زنش ساختگی و محض مصلحت روزگار است. همین زن که هشت سال پیش او را می پرستید، که آنقدر افکار لطیف راجع به عشق داشت! درین ساعت مانند اینکه پرده ای از جلو چشمش افتاد، این دلداری زنش در مقابل یادگارهای بهرام او را متنفر کرد. از زنش بیزار شد که حالا مادی، عقل رس، جا افتاده و به فکر مال و زندگی دنیا بود و نمی خواست غم و غصه به خودش راه بدهد. و دلیلی که می آورد این بود که بهرام زن و بچه نداشته! چه فکر پستی، چون او خودش را از این لذت عمومی محروم کرده مردنش افسوسی ندارد. آیا ارزش بچه ی او در دنیا بیش از رفیقش است؟ هرگز! آیا بهرام قابل افسوس نبود؟ آیا در دنیا کسی را مانند او پیدا خواهد کرد؟...
او باید بمیرد و این سیده خانم هف هفوی نود ساله باید زنده باشد، که امروز توی برف و سرما از پا چنار عصا زنان آمده بود، سراغ خانه بهرام را می گرفت تا برود از حلوای مرده بخورد. این مصلحت خداست، به نظر زنش طبیعی است و زن او بدری هم یک روز به شکل همین سیده خانم در می آید. از حالا هم بدون بزک، ریختش خیلی عوض شده، حالت چشم ها و صدایش تغییر کرده. صبح زود که به اداره می رود، هنوز او خواب است. پای چشم هایش چین خورده و تازگی خودش را از دست داده. لابد زنش هم همین احساس را نسبت به او می کند، که می داند؟ آیا خود او هم تغییری نکرده، آیا همان همایون مهربان فرمانبردار و خوشگل سابق است؟ آیا زنش را فریب نداده؟ اما چرا این افکار برای او پیدا شده بود؟ آیا در اثر بی خوابی بود؟ و یا از یادبود دردناک دوستش؟
درین وقت در باز شد و خدمتکاری که گوشه ی چادر رابه دندانش گرفته بود کاغذ بزرگ لاک زده ای آورد به دست همایون داد و رفت. همایون خط کوتاه و بریده بریده ی بهرام را روی پاکت شناخت، با شتاب سر آن را باز کرد، کاغذی از میان آن بیرون آورد و خواند:
«الان که یک ساعت و نیم از شب گذشته به تاریخ ۱۳ مهر ۳۱۱ اینجانب بهرام میرزای ارژن پور از روی رضا و رغبت همه دارایی خودم رابه هما خانم ماه آفرید بخشیدم ـ بهرام ارژن پور.»
«همایون با تعجب دوباره آن را خواند و به حالت بهت زده کاغذ از دستش افتاد.
بدری که زیر چشمی متوجه او بود پرسید:
«کاغذ کی بود؟»
«بهرام.»
«چه نوشته؟»
«می دانی همه دارایی خودش رابه هما بخشیده...»
«چه مرد نازنینی!»
این اظهار تعجب مخلوط با ملاطفت همایون را بیشتر از زنش متنفر کرد. ولی نگاه او بدون اراده روی عکس بهرام قرار گرفت. سپس برگشته به هما! نگاه کرد. ناگهان چیزی به نظرش رسید که بی اختیار لرزید. مانند اینکه پرده ی دیگری از جلو چشمش افتاد: دخترش هما بدون کم و زیاد شبیه بهرام بود، نه به او رفته بود و نه به مادرش. چشم هیچ کدام از آنها زاغ نبود، دهن کوچک، چانه ی باریک، درست همه اسباب صورت او مانند بهرام بود. اکنون همایون پی برد که چرا بهرام آنقدر هما را دوست داشت و حالا هم بعد از مرگش دارایی خود را به او بخشیده! آیا این بچه ای که آنقدر دوست داشت نتیجه ی روابط محرمانه ی بهرام با زنش بود؟ آن هم رفیقی که با او جان دریک قالب بود و آنقدر به هم اطمینان داشتند؟ زنش سال ها با او راه داشته بی آنکه او بداند و در تمام این مدت او را گول زده، مسخره کرده و حالا هم این وصیت نامه، این دشنام پس از مرگ را برایش فرستاده. نه، او نمی توانست همه ی اینها را به خودش هموار بکند. این افکار مانند برق از جلوش گذشت، سرش درد گرفت، گونه هایش سرخ شد، نگاه شررباری به بدری انداخت و گفت:
«تو چه می گویی، هان، چرا بهرام اینکار را کرده، مگر خواهر و برادر نداشت؟.»
«از بس که دور از حالا این بچه را دوست داشت. بندر گز که بودی هما سرخک گرفت، ده شبانه روز این مرد پای بالین این بچه پرستاری می کرد. خدا بیامرزدش!».
همایون خشمناک گفت:
«نه به این سادگی هم نیست...»
چطور به این سادگی نیست؟ همه که مثل تو بی علاقه نیستند که سه سال زن و بچه ات را بیندازی بروی. وقتی هم که برمی گردی دست از پا درازتر، یک جوراب هم برایم نیاوردی. خواستن دل دادن است. خواستن بچه ی تو یعنی خواستن تو و گرنه عاشق هما که نشده بود. وانگهی مگر نمی دیدی این بچه را از تخم چشمش بیشتر دوست داشت...
«نه، به من راستش را نمی گویی.»
«می خواهی که چه بگویم؟ من نمی فهمم...»
«خودت را به نفهمی می زنی.»
«یعنی که چه؟... یکی دیگر خودش را کشته، یکی دیگر مال خودش را بخشیده، من باید حساب کتاب پس بدهم؟»
«همین قدر می دانم که تو هم باید بدانی!»
می دانی چیست، من گوشه کنایه سرم نمی شود. برو خودت را معالجه کن، حواست پرت است، از جان من چه می خواهی؟
«به خیالت من نمی دانم؟»
«پس چرا از من می پرسی؟»
همایون با بی صبری فریاد زد:
«بس است، بس است، مرا مسخره کرده ای!»
«سپس وصیت نامه ی بهرام را برداشته گنجله کرد و در بخاری انداخت که گر زد و خاکستر شد.
بدری پارچه بنفشی را که در دست داشت پرت کرد، بلند شد و گفت:
«مثلاً به من لجبازی کردی؟ به بچه ی خودت هم روا نداری؟»
همایون هم بلند شد، به میز تکیه داد و با لحن تمسخرآمیز گفت:
«بچه ی من... بچه ی من. پس چرا شکل بهرام است؟»
با آرنجش زد به قاب خاتم که عکس بهرام در آن بود و به زمین افتاد.
بچه که تاکنون بغض کرده بود، به گریه افتاد. بدری با رنگ پریده و آهنگ تهدیدآمیز گفت:
«مقصود تو چیست؟ چه می خواهی بگویی؟»
می خواهم بگویم که هشت سال است مرا گول زدی. مسخره کردی. هشت سال است که تف سر بالا بودی نه زن...؟
«به من...؟ به دخترم؟»
همایون با خنده ی عصبانی قاب عکس را نشان داد و نفس زنان گفت:
«آره: دختر تو... دختر تو... بردار ببین. می خواهم بگویم که حالا چشمم باز شد، فهمیدم چرا بخشش کرده، پدر مهربانی بوده. اما تو به قولی خودت هشت سال است که...»
«که توی خانه ی تو بودم. که همه جور ذلت کشیدم، که با فلاکت تو ساختم، که سه سال نبودی خانه ات را نگه داشتم، بعد هم خبرش را برایم آوردند که در بندر گز عاشق یک زنیکه شلخته ی روسی شده بودی. حالا هم این مزد دستم است، نمی توانی بهانه ای بگیری، می گویی بچه ام شکل بهرام است. ولی من دیگر حاضر نیستم... دیگر یک دقیقه توی این خانه بند نمی شوم. بیا جانم... بیا برویم.»
هما به حالت وحشت زده و رنگ پریده می لرزید. و این کشمکش عجیب و بی سابقه میان پدر و مادرش را نگاه می کرد. گریه کنان دامن مادرش را گرفت و هر دو به طرف در رفتند. بدری دم در دسته کلیدی را از جیبش در آورد و به سختی پرتاب کرد که جلو پای همایون غلطید.

نظرات کاربران درباره کتاب سه قطره خون

مگه میشه خوندو کیف نکرد...عالی
در 4 روز پیش توسط moh...nal