فیدیبو نماینده قانونی نشر اختران و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب اقتصاد را تسخیر کنید! به چالش کشیدن نظام سرمایه‌داری

کتاب اقتصاد را تسخیر کنید! به چالش کشیدن نظام سرمایه‌داری

نسخه الکترونیک کتاب اقتصاد را تسخیر کنید! به چالش کشیدن نظام سرمایه‌داری به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب اقتصاد را تسخیر کنید! به چالش کشیدن نظام سرمایه‌داری

در ایالات متحد و جاهای دیگر، نقد و بحث حول و حوش مناسب بودن یا نبودن نظام سرمایه‌داری در مقایسه با بدیل‌های واقعی سرکوب شده است. از دیگر سو، شواهد مورد بررسی در این کتاب نشان می‌دهد که اکنون، بیش از هر زمان دیگری، به این نقدها و بحث‌ها نیاز داریم. بنابراین، در این مصاحبه‌ها، از طرح سؤا‌ل‌های منطقیِ زیر که از موضوعات مورد بحث ناشی می‌شوند طفره نرفته‌ایم: آیا نظام سرمایه‌داری در خدمت منافع اکثر مردم است؟ آیا می‌توان نظامی بهتر از سرمایه‌داری برپا کرد؟ این مصاحبه‌ها به سؤا‌ل‌هایی مانند موارد زیر پاسخ شفاف می‌دهد: «آیا دموکراتیزه کردن اقتصاد امکانپذیر است؟»، و «آیا می‌توان جامعه را ورای نظام سرمایه‌داری برد؟» و اما چه گام‌هایی باید در این راه برداشت؟ غلبه‌ی روان‌شناختی و ایدئولوژیک برای دست زدن به عملگرایی‌هایی از نوع «جنبش تسخیر» گام‌های اصلیِ برپایی جنبشی اجتماعی در این راستاست. گام بعدی کار کردن روی انگاره‌ها، پنداشت‌ها، اصول و ارزش‌های مورد نیاز برای قدرت‌بخشی، بسیج، کمک به رشد و متحد کردن نسل فعالانِ نوخاسته را ضروری می‌سازد. این کتاب سعی دارد عهده‌دارِ سهمی در این راستا باشد.

ادامه...
  • ناشر نشر اختران
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.41 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۹۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب اقتصاد را تسخیر کنید! به چالش کشیدن نظام سرمایه‌داری

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل ۱: دلمشغولی ها

مصاحبه در شهر سانتافه، ایالت نیو مکزیکو، ۱۲ سپتامبر ۲۰۱۱

*در جایی نوشته اید: «۱۵۰ سال گذشته جالب توجه بوده است. در این مدت، سطح زندگی زحمتکشان پیوسته بهتر می شد.»
این روند کی و چرا متوقف شد؟
نکته ی جالب توجه درباره ی تاریخ ایالات متحد که از بسیاری جهات آن را تقریباً از همه ی دیگر تجربه های نظام های سرمایه داری متمایز می کند این است که از ۱۸۲۰ تا ۱۹۷۰، هر دهه شاهد افزایش دستمزد واقعی(۵) بود. دستمزد واقعی مبلغی است که پس از تعدیل قیمت­ها (از بابت اثر تورم) دست­گیرتان می­شود. احتمالاً نظام سرمایه­داری در هیچ کشور دیگری طبقه ی زحمتکش را از چنین تاریخی برخوردار نساخته است که طی ۱۵۰ سال هر نسل­اش از نسل پیشین بهتر زندگی کند.
پیش از پاسخ به پرسش­تان درباره ی چراییِ توقف این روند، فقط لحظه ای هم که شده، ضربه ی دردناکِ توقف آن روند بر مردمی را تصور کنید که به این انگاره خو کرده اند که ما در سرزمینی جادویی به سر می بریم که ارمغانش برای زحمتکشان آمریکایی رفاه شگفت­انگیز و فزاینده است. برای بسیاری، توقف این روند نشان از پایان جهان دارد، پایان زنجیره ای از انتظارات، پایان پنداره ی آینده ای خوب که قرار بود پاداشی برای تلاش­ها و سخت­کوشی­هامان باشد. و ضربه ی دردناکِ توقفِ این روند وقتی دردناک­تر است که نه بحث صادقانه ای درباره اش صورت می گیرد و نه راه ساده ای برای برقراری ارتباط با کسانی وجود دارد که گرفتار همین مخمصه شده اند.
اما، چرا این­طور شد؟ مثل همه ی پدیده های تاریخ بشر، این هم دلایل و علل بسیاری دارد. اما، از آن میان، من چهار علت اصلی را برخواهم گزید: دو علت نخست در ارتباط با ایجاد فرصت های شغلی است. در نظام ما، ایجاد فرصت های شغلی به تشخیص کارفرمایان بخش خصوصی درباره ی سودآوریِ استخدام نیرو بستگی دارد. در دهه ی ۱۹۷۰، کارفرمایان آمریکایی دو کار انجام دادند که باعث کاهش نیاز به کارکنان شد.
اول: پیشرفتی کارساز در عرصه فناوری به نام رایانه بود که به کارفرمایان امکان کاستن از تعداد کارکنان را می­داد زیرا رایانه ها می­توانستند کارهای خیلی بیشتری انجام دهند. ساده ترین مثال این است که به یاد آوریم که روزگاری، فروشگاه­های بزرگ برای نگه­داری حساب موجودی بسته­های گندمک، سوپ، دستمال توالت یا چیزهای دیگر در قفسه ها به لشگری از کارکنان نیاز داشتند. همان­طور که همه می دانیم، در سیستم رایانه­ای، یک دستگاه اسکنر(یا پویشگر) در قسمت صندوقِ پرداخت وجه برای همین کار نصب شده و دیگر لازم نیست کسی حساب تعداد بسته های خروجی را نگه دارد. در جایی ناشناخته، یک نفر پشت رایانه ای نشسته و می تواند به شما بگوید که دقیقاً چه تعداد بسته جدید، در کدام فروشگاه و کدامین شهر باید سفارش داده شود، زیرا همه ی اینها خودکار انجام می شود و دیگر نیازی به یک لشگر انبارگردان نیست.
دومین چیزی که در دهه ی ۱۹۷۰ روی داد این بود که کارفرمایان ایالات متحد دریافتند که سطح ملی دستمزد، که در طول تمام این سال­ها صعودی بوده، بسیار بالاتر از سایر کشورها است و، بنابراین، انتقالِ تولید به کشورهایی با دستمزد کمتر با سودآوری بیشتری همراه خواهد بود. پس، با نشاندن رایانه به جای انسان و برون­سپاریِ بین المللیِ مشاغل، تقاضا برای نیروی کار در ایالات متحد افت کرد.
همزمان، دو پدیده ی دیگر هم به افت تقاضا برای نیروی کار کمک کرد: اولین پدیده جنبش زنان در ایالات متحد برای پیوستن به نیروی کار بود. با شروع دهه ی ۱۹۷۰، میلیون ها زن خانه­دار آمریکایی تصمیم گرفتند نقش اضافیِ نیروی کارِ مزدبگیر را هم بر عهده گیرند. در همان حال، با موج جدیدِ ورود مهاجرانی از آمریکای لاتین روبه­رو بودیم که در جستجوی کار و زندگی بهتر وارد کشور می شدند. کاهش تقاضا برای نیروی کار از سوی کارفرمایان و افزایش شمار جویندگان کار ــ یعنی اضافه شدن زنان و مهاجران ــ همزمان در دهه ی ۱۹۷۰ روی داد. برای نخستین­بار در تاریخ ایالات متحد، دیگر کمبود نیروی کار وجود نداشت. نظام سرمایه داریِ ما موفق بود. کارفرمایان پول درمی آوردند، می خواستند کسب وکارشان را گسترش دهند و به این منظور، نیروی کار استخدام می کردند. اما همواره با کمبود نیروی کار روبه­رو بودند. همین امر درها را به روی مهاجران گشود.
در دهه ی ۱۹۷۰، سرمایه­داران ایالات متحد دریافتند که دیگر نیازی به افزایش دستمزدها نیست: به لطف رایانه، هم به نیروی کار کمتری نیاز بود و هم افراد بیشتری در جستجوی کار بودند. سرمایه­داران دریافتند آنچه را که بسیاری در دانشکده های مدیریت کسب وکار آموخته بودند می توان عملی کرد، یعنی این آموزه ی بزرگ را که: اگر ناچار نیستید بر دستمزد کارکنانتان بیفزایید، نیفزایید زیرا پول بیشتری نصیبتان می شود. و این همان کاری است که کارفرمایان ایالات متحد در بیش از ۳۰ سال گذشته کرده اند.
به گزارش «اداره ی آمار نیروی کار» در واشنگتن، که این آمار و ارقام را نگه می دارد، میانگین دستمزد [واقعی] نیروی کار آمریکا در سال ۲۰۱۱ تقریباً همان است که در سال ۱۹۷۸ بود. یعنی ۳۳ سال را پشت سر گذاشته­ایم که در آن دستمزد واقعی، به­طور میانگین، در ایالات متحد بهبود نیافته است. این یک دنیا تغییر در تاریخ ما است. در همین حال، در سی سال گذشته شاهد افزایش کارایی نیروی کار بوده­ایم. نیروی کار بیش از هر زمان دیگری تولید می کرد تا کارفرما بفروشد، در حالی که کارفرما بابت کاراییِ بیشتر، مبلغ بیشتری به نیروی کار پرداخت نمی­کرد.

*به موازات کسادیِ دستمزدها، چیز دیگری نیز در جریان است. باورم این است که نیروی کارِ آمریکا در مقایسه با نیروی کار در سایر کشورهای جهان، ساعات بیشتری کار می کند. درست است؟
همین­طور است. طبق آمارِ «سازمان همکاری های اقتصادی و توسعه»(۶)، که مرکز خدماتی مهمی برای گردآوری آمار و ارقام برای کشورهای صنعتی است، آمریکایی ها در مقایسه با سایر نیروهای کار در همه ی کشورهای صنعتی پیشرفته، سالانه تعداد ساعت های بیشتری کارِ با مزد انجام می دهند. نیروی کار در آمریکا برای زنده نگه داشتن «رویای آمریکایی»(۷) و به امید فراهم آوردن زندگی بهتر برای خانواده و فرزندانش، ساعت های بیشتری را به کار اختصاص داده است. مردان به شغل دوم روی آوردند. زنان هم، همان­طور که گفتم، خانه را ترک کردند و به نیروی کار پیوستند. بازنشستگان، برای کمک به خانواده، از بازنشستگی بیرون آمدند و نوجوانان در تعطیلات آخر هفته شروع به کار کردند. درعین حال، مردم در آمریکا پیوسته هدف این بمباران های تبلیغاتی قرار گرفتند که موفقیت را داشتن خانه ای بهتر، خودرویی بهتر، تعطیلاتی بهتر و تحصیلات دانشگاهی بهتر برای فرزندانشان تعریف کنند. مردم برای عقب نماندن از قافله و پا به پای این فشارها پیش رفتن، شروع کردند به این که ساعات بیشتری را صرف کار کنند.
و، البته، در کنار اینها، طبقه ی زحمتکش ایالات متحد شروع کرد به وام گرفتن. وقتی دستمزد کسی بالا نرود، یک راه برای تامین افزایش مصرف و ارتقای سطح زندگی وام گرفتن است. در دهه ی ۱۹۷۰، نیروی کار ایالات متحد در چنان مقیاسی شروع به وام­گیری کرد که پیش­تر در هیچ کشوری سابقه نداشت. سرمایه­داران برای دادن اعتبار به توده های مردم سازوکارهای نویی ابداع کردند. پیش از آن، تنها صاحبان کسب وکار بودند که این کارت های پلاستیکیِ اعتباری را در کیف پول خود حمل و، با استفاده از آن، به حساب شرکت هزینه می­کردند. اما، در دهه ی ۱۹۷۰ همه چیز عوض شد. بانک ها شروع کردند به این که کارت های اعتباری را هرچه سریع­تر در کیف پول همه بچپانند. کسب وکار جدیدی شکل گرفت: صدِور مستر کارت(۸)، ویزا کارت(۹) و غیره، تا اعتبار انبوه در دسترس مردم قرار گیرد.

*پس، در این برهه، شاهد ثابت ماندن دستمزدها، افزایش ساعات کار، کارایی بیشترِ نیروی کار، و انباشته شدن بدهی های کلان فردی هستیم. گویی بانک ها ابتدا می گویند: «بفرمایید! این هم وام با شرایط آسان». اما بعد بهره هایی رباخوارانه مطالبه می کنند.
سی سال گذشته شاهد خودفریبیِ جمعیِ حیرت­آوری در ایالات متحد درباره ی مسئله ی وام­گیری بود. دانشِ موشکی نمی خواهد! همه می­دانند که وقتی حقوق و دستمزد در جا می زند و فرد برای مصرفش پی در پی وام می گیرد، سرانجام نقطه ای می رسد که دیگر از پسِ پرداخت اقساط وام برنمی­آید.
تا سال ۲۰۰۷، طبقه زحمتکش آمریکا به قدری بدهی بالا آورده بود که بیش از آن دیگر امکان نداشت. با ناتوانیِ مردم در بازپرداخت، حباب اعتبارات شروع به ترکیدن کرد. نطفه ی این بحران در دهه ی ۱۹۷۰ بسته شد، یعنی همان موقعی که افزایش حقوق و دستمزدها متوقف شد. اما بروز بحران به مدت یک نسل یا سی سال به تعویق افتاد. علت بحران رسیدن سطح بدهی به مرزی بود که دیگر نمی توانست از آن فراتر رود. در سال ۲۰۰۷، کلاً توده مردم آمریکا، به معنای واقعیِ کلمه، فرسوده شده بودند: از یک سو، شدت کار جسمشان را فرسوده بود. از سوی دیگر، به سبب پیامدهای ویرانگرِ کارِ توان­فرسا بر خانواده، و از آنجایی که خانواده ــ یعنی نهادِ پیوندِ زندگی اعضای خانواده ــ از هم پاشیده بود، مردم به لحاظ روان شناختی هم فرسوده شده بودند.
زنان عامل حفظ زندگیِ عاطفی خانواده بودند. وقتی کار به دلایل گوناگون، خوب یا بد، پدر و مادر، هر دو، را از محیط خانه بیرون بکشد و به محل کار ببرد، پیامدش اغلب ناتوانی در مدیریت تنش های خانوادگی است. بی­خود نیست که نمونه سریال های خانوادگی تلویزیون در دهه های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ خانواده ی خوشبختِ «نلسون ها» بودند، در حالی که آنچه در سریال های خانوادگیِ این دوران می بینیم خانواده ی ناهنجار است. از همین­روست که فکر می کنم در سال ۲۰۰۷ طبقه زحمتکش آمریکا دیگر به لحاظ روان شناختی فرسوده و پرتنش شده بود. باید به مردم یادآور شد که ما با فقط ۵ درصد جمعیت دنیا، ۶۵ درصد داروهای روان درمانی، آرام­بخش و نشاط­آورِ دنیا را مصرف می کنیم.
یکی از دلایل وخامت و دیرپاییِ بحرانِ امروز و ناکام ماندنِ تلاش های دولت ایالات متحد برای حل مشکل این است که بحران جاری نوعاً یکی از آن چرخه های تجاریِ معمول نیست، بلکه نتیجه ی پایان گرفتنِ یک دوره ی ۱۵۰ ساله ی سیر صعودیِ حقوق و دستمزدها است ــ نتیجه­ای که سی سال به تعویق افتاد. بحران جاری نقطه اوجِ این تعویق است.

*تاریخچه ی نظامِ ذاتاً بی­ثباتِ سرمایه داری را پیاپی زنجیره ای از ورشکستگی، رکود و کسادی قطع می کند. آیا بحران جاری چیز متفاوتی است؟ اگر چنین است، تفاوتش با بحران های پیش از آن در چیست؟
به نظر من، این یکی واقعاً متفاوت است. اول بگذارید درباره ی نکته ی خوبی که برشمردید، یعنی بی­ثباتیِ ذاتی نظام سرمایه داری، اظهارنظر کنم. برایش واژه ی مودبانه ای وجود ندارد. گاهی دوست دارم با گفتن چیزی شبیه این با شاگردانم مزاح کنم: «اگر با کسی به بی­ثباتیِ این نظام اقتصادی هم­اتاق بودید، مدت ها پیش ترکش می کردید یا از او می خواستید برای مشاوره به یک پزشک حرفه ای مراجعه کند. اما ما در نظام سرمایه داری داریم زندگی می کنیم و هیچ یک از این دو کار را نمی توانیم انجام دهیم»، اگرچه دلایلی که برای آن دو کار داریم تا اندازه زیادی همان بی­ثباتی است. فراز و فرودهای نظام سرمایه داری رسوا و بدنامش کرده است و ما در زبان انگلیسی کلی واژه برای بیان آن داریم: رونق و ورشکستگی(۱۰)، کسادی(۱۱)، شکوفایی و رکود(۱۲)، و فراز و فرود(۱۳). می دانید؟ دلیل وجود واژه­های بسیار برای یک امرِ واحد میان مردم این است که آن امر در زندگی­شان پدیده بسیار مهمی است. بنابراین، به واژگان گسترده ای نیاز دارند تا بتوانند آن امر را درست تبیین کنند.
انتظار این است که در نظام سرمایه داری، مردم از بی­ثباتی در طول تاریخ نظامشان آگاه باشند و بنابراین باور نکنند که مشکل تمام شده و به کمک نوعی سحر و جادو، از مخمصه ی بی­ثباتی به نحوی گریخته اند. اما واقعیت این است که طی سی ـ چهل سال گذشته، جامعه ی ما در تفکر انتقادی از نظام سرمایه داری هم ناتوان و هم بی­میل بوده است. پیامدهایش را هم می بینیم. فکر می کردیم از این بحران هایی که مثلاً در دهه ی ۱۹۳۰ با رکودی ده ساله گریبانگیرمان بود، یا بیست سال است که از دهه ی ۱۹۹۰ در ژاپن حکمفرماست، دیگر خبری نخواهد بود. تصور این که این چیزها دیگر در زندگی مدرن ما جایی ندارد فقط خام خیالی بود. بنابراین، روشن است که چرا برای آنچه که گریبانمان را گرفت آماده نبودیم.
هیچ چیز بیش از ناتوانی رئیس جمهور بوش یا رئیس جمهور اوباما در برخورد موثر با این مسئله نمی تواند ناآمادگی ایالات متحد را نشان دهد. ما اکنون همان اندازه گرفتار ریسک ها و بن­بست های این اقتصادیم که سال پیش، و سال قبل از آن و سال پیش­تَرَش. این نشانه ی جامعه ای است که کلاً خود را با نظام سرمایه داری وفق نداده است.
آن زمان ها که با مدرک کارشناسی ارشد می خواستم دوره ی دکترای اقتصادشناسی ام را شروع کنم، برنامه ی آموزشی دانشکده ها عموماً واحدی داشت به نام «چرخه های تجاری» که، در یک ترم، دانشجویان با تاریخچه ی فراز و فرودهای نظام سرمایه داری، علل آن، و اقدامات صورت گرفته برای چیرگی بر مشکلات آشنا می شدند. اما حالا در سال ۲۰۱۱، اگر برنامه ی درسی دوره های کارشناسی ارشد را بررسی کنید، خواهید دید که در اکثریت بسیار بزرگی از دانشکده­ها واحد «چرخه های تجاری» وجود ندارد. گویی که نظام سرمایه داری بر مسائل و بی­ثباتی های ذاتی خود چیره شده و آنها را از میان برداشته است.
اما هیچ­گاه چنین نبوده است و درس «چرخه های تجاری» از برنامه ی درسی دانشکده های اقتصادشناسی هرگز نباید حذف می شد. اما حذف این واحد درسی به تبیین و نشان دادن این نکته کمک می کند که چرا مردم سی سال، با سرمستی، باور داشتند که از نظام اقتصادی نوین و سرمایه داری جاافتاده ای بهره مند شده اند و همه ی سازوکارهای لازم برای کنترل نظام را در اختیار دارند. از شگفتی­های روزگار، این سرمستی غافلگیرمان کرد، حال آن که برای آن می بایست از پیش آماده می بودیم. این امر یک نسل از اقتصاددانان را غافلگیر کرد، همان­هایی که باید بحران را مدیریت می کردند. نشانه های این غافلگیری ناتوانی مشاورانِ روسای جمهور بوش و اوباما، هردو، در ارائه ی طرحی منطقی برای پرداختن به این وضعیت بود.
بنابراین، فکر می کنم پاسخ این باشد که: علت فرود اقتصادیِ بسیار شدیدی که گریبانگیرمان شده، علاوه بر بی­ثباتیِ همیشگی نظام سرمایه داری، پایان یک برنامه ی سی ساله ی انکار و دروغ و اختصاص سی سال اعتبارهای بانکی به جای اقتصادی کارآمد است که رشد کند و بگذارد مردم از حقوق و دستمزد بیشتری برخوردار شوند. ما در درک هیچ­یک از این مطالب مردم را هرگز یاری نکردیم. همین است که ملت اکنون گویی گرفتار یک سونامی است که به نظر می رسد برای مقابله ی با آن، هم امکاناتمان واقعاً ناکافی است و هم آمادگی لازم را نداریم.

*در ناآگاهی نسبت به آنچه که روی داده، رسانه های طیف غالب تا چه اندازه نقش داشته­اند؟
من فقط رسانه ها را مقصر نمی دانم، هرچند که در این میان قطعاً نقش داشته اند. نخست این که رسانه های طیف غالب در جایگاه منتقدان نظام به لحاظ اندیشه­ورزی فعال نبوده اند. توصیف من از کار رسانه ها، درست مانند حرفه ی خودم (اقتصادشناسی)، بیش از تحلیلگری، ستایشگری است. روی هم رفته، حرفه ی اقتصادشناسی غریو ستایش سر داده که نظام سرمایه داری موتور رشد کارآمدی است که همه را خرسند و آمال ها را برآورده می کند. دوره های تحصیلیِ اقتصادشناسی، دانشجویانش، دوره های کارآموزی­اش، و کلیّتِ این رشته به عنوان یک نظام، نسلی ــ یا حتی دو نسل ــ را بار آورده که فکر می کردند کار رشته اقتصادشناسی تجلیل و بزرگداشت نظام سرمایه داری است، و نه برآورد متوازنی از توان­ها و ضعف های نظام سرمایه داری ــ برآوردی که شاید می توانست به بحثی ملی و سیاست هایی بهتر یاری رسانَد.
نظام سرمایه داری یک نهاد است، همان­طورکه نظام آموزش دولتی و نظام مراقبت های بهداشتی­مان نهاد هستند. ما، مردمِ آمریکا، فکر می کنیم بحث کردن و به پرسش کشیدن نحوه ی کار نظام آموزشی و بهداشتی­مان در رفع نیازهامان بجاست. پس آخر چرا پرسیدن این سوال باید ممنوع باشد که آیا نظام سرمایه­داری ــ یعنی سازماندهیِ موجود برای تولید و توزیعِ کالاها و خدمات ــ در راستای رفع نیازهامان کار می­کند یا نه؟
آری! پرسیدن سوا ل هایی ازاین دست را موضوعی ممنوعه کرده اند. «جنگ سرد» و بسیاری چیزهای دیگر صِرف پرسش از نظام سرمایه داری را ناممکن کرد. انتقاد که دیگر جای خود دارد! به جای این که این کار اقدامِ بهنجارِ جامعه­ای مردم­سالار برای ارزیابیِ نهادهایش محسوب شود، می بینیم که عملی خائنانه به شمار می آید، یا عملی که باید ممنوع شود. پرسش از نظام سرمایه داری را یا سرکوب می کنند، یا به حاشیه ها می رانند. رسانه های طیف غالبِ ایالات متحد با این نقشه کاملاً همداستان شدند و مردم آمریکا را از حس تشخیص انتقادی نسبت به معایب نظام محروم کردند. اگر مردم را از این موضوع بهتر آگاه کرده بودند، هنگام فروپاشی بزرگ در سال­های ۲۰۰۷ و ۲۰۰۸ از آمادگی بسیار بهتری برخوردار می بودیم، این­قدر غافلگیر نمی شدیم، و می توانستیم در وضعیت خیلی بهتری حریف مشکلات شویم.

*گونه ی خاصی از بنیادگرایی بازار ــ نظام بازار آزاد یا کسب و کار آزاد ــ وجود دارد که سرمایه داری را با آزادی برابر می نهد، و البته که همه ی ما هوادار آزادی هستیم. از برخی جهات، تا حد زیادی به آن یک بُعد آسمانی و الاهی هم داده اند که تردید در آن برابر با ارتداد شمرده می شود.
در دهه ی ۱۹۷۰، توقف افزایش دستمزد کارگران برای کارفرمایان آزاد شد. این «آزادیِ» کارفرمایان «محرومیت» توده های آمریکایی از بهبود سطح زندگی را در پی داشت، در حالی که کارایی کارگران از روندی صعودی برخوردار بود. یعنی پس از دهه ی ۱۹۷۰، کارگران همچون گذشته کارایی فزاینده ای داشتند اما حالا دیگر کارایی فزاینده شان به زندگی بهتری منجر نمی شد. سرمایه­داران دستمزدهای کارگرانشان را ثابت نگه می­داشتند زیرا دیگر ناچار نبودند که کارگران را در بخشی از ثمره ی کارایی فزاینده ی خود آنها سهیم کنند. بنابراین، آزادیِ بخش [کوچک]ی از جمعیتِ این کشور بخش [بزرگ] دیگری را از آزادیِ کامیابی از ثمره کار خودشان محروم کرد.
در پرتوِ آنچه گفته شد، می توان پی برد که: «آزادی» کالایی نیست که برای همگان مبارک باشد. انسان اگر با خود روراست باشد می پرسد «بسیار خوب! از دست رفتنِ آزادیِ یک گروه چه تاثیری بر آزادی دیگران می گذارد؟». با پرسیدن این سوال، درخواهیم یافت که آزادی موضوع پیچیده­ایست: بال و پر دادن به آزادیِ برخی ها اغلب به محرومیت دیگران از آزادی­شان می انجامد. روبه­رو شدن با این حقیقت نیازمندتصوری کاملاً انتقادی از مفاهیم آزادی و دموکراسی است ــ تصوری بس انتقادی­تر از آن ذهنیت شاد و شنگول و ساده­اندیشانه که گویا دادن آزادیِ بیشتر به یک نفر همیشه به نفع همه است. نه! این طور نیست.
با بیش از ۲۰ میلیون آمریکاییِ بیکار چطور می توان از آزادی سخن گفت؟ آیا اصلاً می توان آنها را آزاد به شمار آورد؟ نه! آنها آزاد نیستند، زیرا از آن آزادی ای که ثمره ی برخورداری از کاری آبرومند است محرومشان کرده اند، بی­آن که از این بابت تقصیری متوجه آنها باشد. آن ۲۰ میلیون آمریکایی ای که به یک­باره می­بینند دیگر نمی توانند کاری پیدا کنند یا، برخلاف گذشته، کاری را که می خواهند نمی توانند پیدا کنند خطایی مرتکب نشده­اند. این مسئله ناشی از قصور افراد نیست، بلکه ناشی از آن نظام اقتصادی ای است که بار را به مقصد نمی رساند.
بنابراین، فکر می کنم درست می گویید. این بحث و گفت وگو درباره ی آزادی، همانند بسیاری از اجزای دیگرِ فرهنگ­مان از دهه ی ۱۹۷۰ به این­سو، را با دقتی فراوان از واقعیت های اقتصادیِ ناگواری جداسازی کرده­اند که در آن برهه آشکار می شد و تعداد بی­شماری از مردم ما، و به واقع اکثریت مردم، را، به راستی، از آزادی هایی محروم می کرد که، پیش تر، سال­های سال از آنها برخوردار بودند.

*یکی از ویژگی های بارزِ «کسادی بزرگ(۱۴)» بیکاری طولانی و مزمن است. آیا این همان چیزی است که این بحران اقتصادی را از بحران های اقتصادی پیشین متمایز می سازد؟
آمار و ارقام تکان­دهنده اند. اکنون، درصد بیکاریِ بالای یک­سال، یعنی معیار مورد استفاده ی اقتصاددانان، از هرآنچه که سال های بسیار در هر فرود اقتصادی دیده­ایم بزرگ­تر است. بنابراین، بی­هیچ تردید، دیرپاییِ بیکاری یکی از جهاتی است که این بحران را از هر آنچه که از زمان «رکود بزرگِ» دهه ی ۱۹۳۰به این­سو دیده­ایم وخیم تر می­کند.
در ایالات متحد، فرودهای اقتصادیِ مشابه در گذشته دست­کم برای چندی از یک «بهبود» برخوردار بوده اند. اما واقعیت در ایالات متحد این است که، با آن که حدوداً از بهار ۲۰۰۹ تا بهار ۲۰۱۱ به­عنوان دوره ی بهبودْ بسیار سخن به میان آمده، آن بهبود بر زندگی اکثریت بزرگ آمریکایی ها تاثیری نگذاشته است. اقتصاد آمریکا از اوایل ۲۰۰۹ تا اوایل ۲۰۱۱ به­واقع از یک دوره ی بهبود برخوردار شد، اما بهبودی فقط برای بانک­ها، شرکت های بیمه، ابرشرکت­ها، و بازار سهام. تردیدی نیست که اینها بخش های مهمی از اقتصاد ما است اما فقط بر یک اقلیت نسبی جامعه تاثیر می گذارد، در حالی که برای اکثریت بزرگ آمریکایی­ها بهبودی روی نداده است. درست نیست که از یک «فرود ثانوی» سخن بگوییم، زیرا هرگز فرازی روی نداد که این فرود فرودی ثانوی باشد. اگر به تعداد افرادی که کارشان را از دست دادند، یا کسانی که بانک ها خانه­هاشان را ضبط کردند، یا آنهایی که مزایایشان ــ مثلاً حقوق دوران بیماری، مستمری بازنشستگی، و همه ی چیزهای دیگرشان ــ کاهش یافته نظری بیفکنیم، اکنون بیش از چهار سال است که زندگی مردم آمریکا از نظر اقتصادی دستخوش بحران شده است.
سخن گفتن با این مردم از بهبود، آن­سان که رسانه ها کردند، بی رحمی است و حاصلش این است که هر فرد آمریکایی ای که از این بهبود سهمی نبرده حس می کند که گویی تقصیر خود او یا ناشی از بی­لیاقتی اش بوده است. با خود می­اندیشد: «همه وضعشان بهتر شده، جز من.» این عملی بی رحمانه و یک تنبیه روحی ــ روانی برای کسانی است که اولاً مسئول ایجاد این بحران نبوده اند و در ثانی نباید به آنها سخنی از بهبودی گفته می شد، گویی که بهبودی عمومی بوده است، در حالی که این بهبود هرگز شامل حال همه نمی­شد. دست­کم، جاروجنجال به پا نکردن درباره ی «بهبود» می توانست از بروز خشم و حس خیانت به آنها پیشگیری کند. هیچ چیز به اندازه چرخش های سیاسیِ جامعه ما ظرف چند سال گذشته نمی تواند خشم و احساس مورد خیانت واقع شدنِ مردم آمریکا را نشان دهد، چه خشمی که در جنبش «تی پارتی» می بینیم، و چه خشمی که در جاهای دیگر دارد شکل می گیرد. علتش هم تا حدی این است که پیش از این نمی توانستیم نظام سرمایه داری این کشور را مورد بحث قرار دهیم و برای مقابله با فراز و فرودهایش خود را آماده کنیم. در نتیجه، حالا توفانی را درو می کنیم که ناشی از ناتوانی­مان در بحث کردن درباره ی نظام اقتصادی­مان و رویارویی با مسائلش است.

*فکر می­کنم گاهشماریِ مرسومِ سقوط اقتصادی از تابستان ۲۰۰۸ شروع می شود که شرکت لمان برادرز(۱۵) کله پا شد. شما چه اتفاقی در سال ۲۰۰۷ را باعث و بانی این سقوط تشخیص می دهید؟
تغییر واقعی نخست در بخشی از اقتصاد ظاهر شد که از جهات بسیاری کانون بحران بوده است، یعنی بخش مسکن ــ شامل خانه سازی، مبله کردن و تجهیز خانه­ها، طراحی دوباره ی محله­ها و ساخت وساز. این بخش از سال ۲۰۰۱ از یک شکوفایی ناپایدار برخوردار بوده است.

نظرات کاربران درباره کتاب اقتصاد را تسخیر کنید! به چالش کشیدن نظام سرمایه‌داری