فیدیبو نماینده قانونی آسیم و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بهانه بی بهانه

کتاب بهانه بی بهانه
افکار کهنه و زیانبار خود را متحول کنید

نسخه الکترونیک کتاب بهانه بی بهانه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب بهانه بی بهانه

ادراکات شما قدرت آن را دارند که ساختار ژنتیک شما، یعنی باورها و ترکیب زیست‌شناسی شما را مدیریت کنند. شخصیت و هویت شما باورهای شماست، نه آنچه که به طور ژنتیک به شما رسیده است. ما تقدیر خود را چه خوب و چه بد، خودمان می‌سازیم. من آن چیزی هستم که خودم و فقط خودم، در این لحظه و در لحظات آینده تصمیم می‌گیرم، باشم. برای کسانی که ذهن خود را متوجه کاری می‌کنند، هیچ کار سختی در دنیا وجود ندارد. هیچ چیز نمی‌تواند مانع شکوفایی ایده‌های خلاق من شود. من هرگونه تردیدی را کنار گذاشته‌ام. به زودی شاهد شکوفایی خودم خواهم بود. مفهوم همدردی واقعی این نیست که سکه‌ای به فقیری بدهیم... همدردی یعنی باید ساختاری را که فقیر را به وجود می‌آورد اصلاح نمود. هرگز قدرت خود را برای متحول ساختن خودتان دست‌کم نگیرید. هیچ‌گاه در مورد قدرت خود برای تغییر دیگران مبالغه نکنید.

ادامه...
  • ناشر آسیم
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.04 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۲۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بهانه بی بهانه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



هر چیزی را که به فکرتان می رسد باور نکنید!

بخش اول. شناخت عادتهای فکری و اصلاح آنها

«هویت و ذات اصلی هر انسانی کامل و بدون عیب است،
اما پس از چند سال غرق شدن در زندگی
به راحتی ریشه و اساس خود را فراموش می کند
و هویت جعلی پیدا می کند.»
ــ لائو ـ تسو(۲)

فصل ۱. بله، شما می توانید عادتهای قدیمی و کهنه را تغییر دهید

«عذر و بهانه بدتر و زشت تر از دروغ است...»
ــ آلکساندر پاپ(۳)

می گویند عادتهای قدیمی به راحتی از بین نمی روند، ضمن اینکه تغییر افکار قدیمی تقریبا غیرممکن است. با این حال کتابی که در دست دارید، با این باور خلق شده است که روشها و شیوه های ریشه دار و محکم فکری و رفتاری را می توان واقعا اصلاح کرد. در ضمن، بهترین ابزار برای از بین بردن عادتهای فکری این است که دقیقا روی آن شیوه ای کار کنیم که این عادتهای فکری را به وجود آورده است و همچنان آنها را پشتیبانی می کند. این شیوه از یک سری توجیهات مختلف شکل گرفته است که در یک کلمه خلاصه می شوند: بهانه. به همین دلیل، عنوان این کتاب اخطاری است به شما و به آن شیوه و روشی که برای سیستم توجیهات ساخته اید. منظور من این است که هیچ بهانه ای... وجود ندارد!
به این سوالها دقت کنید:

آیا می توانم روش زندگی خودم را کاملاً متحول کنم؟ آیا امکان دارد افکار و رفتارهایی را که یک عمر همراه من بوده اند و باعث آزار و رنجش من شده اند، اصلاح کنم؟ آیا در حالی که هیچ وقت به روش دیگری برای افکار و رفتار خودم فکر نکرده ام، واقعا می توانم خودم را متحول کنم؟ من همیشه و در تمام عمرم غمگین و افسرده [یا لجباز یا چاق، محروم، بدبخت یا هر عنوان دیگری که بخواهید در اینجا قرار دهید [بوده ام. آیا می توانم این روشهای عادی و قدیمی زندگی را رها کنم و خودم را با یک هویت جدیدی روبه رو ببینم؟

این کتاب پاسخ من به این سوالات است. بله شما می توانید، هم اکنون و از همین لحظه. می توانید هرگونه افکار قدیمی و ناخواسته ای را که هویت شما را ساخته اند رها کنید. این کتاب روش قوی و ساده ای ارائه می کند برای از بین بردن عادتهای فکری که در عمق وجود شما ریشه کرده اند و نمی گذارند شما همان شخصیتی باشید که می خواهید باشید.
قدرت باورهای شما برای اینکه شما را ثابت نگه دارد، بسیار زیاد است. آن باورهای عمیق مانند زنجیر نمی گذارند شما سرنوشت منحصر به فرد خود را پیاده کنید. شما قابلیت آن را دارید این زنجیرها را مطیع خود کنید تا به جای اینکه علیه شما عمل کنند، برای شما کار کنند، به نحوی که بتوانید آنچه را که توجیهات علمیِ محدودیتها و خصوصیات انسانی خود می دانستید، متحول کنید. منظور من چیزهایی است مانند ساختار ژنتیک و دی اِن اِی(۴) شما یا شرایطی که در دوران جنینی، نوزادی و کودکی تان بر شما تحمیل شده است. بله، درست خواندید. باورهای شما، همان قالبهای انرژی غیرمادی هستند و در تصویری که شما از خود دارید شکل گرفته اند، قابلیت آن را دارند کاملاً متحول شوند و به شما قدرت لازم را بدهند تا بتوانید بر عادتهای ناخواسته خود و بر آنچه که از آن ناراحت هستید و تصور می کنید تقدیر و سرنوشت شما هستند، غلبه کنید.
علوم خشک و سازش ناپذیری مانند علم ژنتیک، علم پزشکی، روان شناسی و جامعه شناسی ممکن است باعث شوند که شما احساس کنید برای غلبه بر حقایق «مسلّم و قطعی» که گفته می شود همه چیز شما را به طور قطعی تعیین می کنند، ناتوان هستید. مثلاً: «من نمی توانم نحوه افکار خودم را تغییر دهم... همیشه این گونه بوده ام. ماهیت من این طور است و نمی توان آن را تغییر داد. آگاهی من همیشه همین بوده است. از همه مهم تر، شما همان چیزی را به دست می آورید که به شما ارائه می شود و بهترین بهره را از آن می برید.» این سخنان نوحه و سوگواری کسانی است که برای توجیه روش زندگی خود از بهانه های مختلف استفاده می کنند. (توجه: منظور من از کلمه بهانه همان چیزی است که بسیاری به آن روشهای بسته و عادی زندگی می گویند.)
از هر فکر ضعیفی که استفاده می کنید تا علت عدم برخورداری کامل خود را از زندگی توجیه کنید و در نتیجه احساس هدفمندی، رضایت خاطر و نشاط کامل نداشته باشید، می توانید آن را متحول کنید، صرف نظر از اینکه چه مدت گرفتار این باور بوده اید و صرف نظر از اینکه چقدر این باور ریشه در سنتها، علوم یا تجربه زندگی ممکن است داشته باشد. حتی اگر این امر مانند یک مانع غیرقابل نفوذ به نظر می رسد، می توانید بر این افکار غلبه کنید. برای این کار می توانید بررسی کنید و ببینید این افکار چگونه مانع حرکت شما بوده اند. سپس می توانید با یک حرکت برنامه ریزی شده، زندگی جدید و بدون عذر و بهانه را سپری کنید و هر روز شاهد زندگی جدید، معجزه و یک باور جدید باشید.
واژه جدید باورها
آیا هرگز برای شما پیش آمده است که بخواهید برخی از ابعاد شخصیت خود را عوض کنید، اما بخش دیگری از شخصیت شما اصرار داشته است که این امر غیرممکن است زیرا برنامه ریزی ژنتیک شما عامل نحوه تفکر، احساس و رفتار شماست؟ این بخش اخیر وجود شما، به ژن غمگین، ژن خجالتی، ژن چاقی و ژن بدبخت که به صورت ژنتیک تعیین شده اند، باور دارد. به دلیل عدم آگاهی شما، این بخش وجودتان به شما می گوید که می خواهید از بدبختی و چاقی رها شوید اما یک سری ژن بدبختی به علاوه یک سری ژن مشخص چاقی دارید. یعنی خواست شما مطلوب به نظر می رسد، اما در عین حال احتمالاً می خواهد از اینکه از عهده این کار برنمی آیید، ناامید نشوید و شما را در یک زندگی گرفتار نماید که همه چیز را توجیه کنید. استفاده از توجیهات ژنتیک و عدم تلاش برای تغییر خصوصیات شخصیتی که آنها را دوست ندارید، متداول و در فرهنگ امروز کاملاً پذیرفته شده است.
بنابراین، استفاده از این استعداد ژنتیک یاد شده به عنوان توجیه و بهانه تراشی و در نتیجه زندگی در یک اضطراب دائمی و غیرضروری ممکن است این گونه توجیه شود که شما مقدار زیادی سلولهای ترس دارید که محکوم آنها هستید. بنابراین، توجیه جدی و دقیق مشخص شده است. لذا وقتی تلاش می کنید شجاع باشید اما بخشی از شخصیت شما عصبانی و آشفته می شود تعجب نکنید، زیرا این بخش از وجودتان بر این باور است که من نمی توانم ساختار ژنتیک خودم را عوض کنم. اگر تصمیم به تغییر خود بگیرید، احساس ضعف و ناتوانی در وجود شما آن چنان جدی می شود که گویی واقعا ضعیف و ناتوان هستید. این امر به خصوص هنگامی واقعیت پیدا می کند که متوجه خصوصیات و رفتارهایی می شوید که احساس می کنید تا آنجا که به خاطر دارید همیشه همراه شما بوده اند. گویی برای اینکه این باور که «شما همیشه این طور بوده اید» در شما جدی تر شود، بخشی از وجود شما تاکید می کند که: هیچ کاری برای آن نمی توانید بکنید؛ از همه مهم تر اینکه من نمی توانم ساختار ژنتیک خودم را تغییر دهم.
عذر می خواهم ــ سپاسگزار اصولی باشیم که من در این کتاب با شما در میان می گذارم، شما یقینا می توانید خود را تغییر دهید.
***
این باور که ما نمی توانیم ساختار ژنتیک خودمان را تغییر دهیم با تلاش دانشمندان و محققانی که در حوزه زیست شناسی سلولی تحقیق می کنند مورد سوال و چالش قرار گرفته است. به نظر می رسد که انسان این قابلیت را دارد تا برخی از ساختارهای ژنتیک خود را تغییر دهد و یا حتی آنها را متحول سازد. اشتیاق و کنجکاوی همراه با تمایل برای رهایی از توجیهات مختلف، شرط لازم و اساسی برای آگاهی از شواهد هیجان انگیز مربوط به استعدادها و توانمندیهای ژنتیک است.
یکی از پیشگامان شیوه جدید شناخت دی اِن اِی، دکتر بروس لیپتون(۵)، زیست شناس سلولی است که به دانشجویان پزشکی آموخت قبل از اتمام تحصیل به طور تمام وقت به تحقیق و ارائه سخنرانی بپردازند. لیپتون در کتاب زیست شناسی باورها(۶) که با ابتکار و نوآوری همراه است، می نویسد زندگی توسط ژنها کنترل نمی شود ــ در حقیقت، وی در تحقیق خود به این نتیجه رسید که ژنها ساختار دقیق و محکمی دارند. انرژی غیرمادی و غیرقابل رویتی که اطراف ژنها را فراگرفته است، معماری است که این نقشه را به پدیده مرموزی تبدیل می کند که به آن حیات می گوییم. وی با فهرست کردن صدها نتیجه تحقیقاتی، نتیجه گیری می کند که مدل قدیمی پزشکی که ذرات اولیه حیات را ذرات مادی تشخیص داده بودند، گمراه کننده، ناقص و در غالب موارد اشتباه است. لذا درمان بیماریها که کم وبیش فقط با دارو یا جراحی انجام می شود تا بهبودی تسهیل گردد باید بازنگری شود.
نتایج لیپتون منجر به این شد که از دانشکده پزشکی دانشگاه ویسکانسین(۷) استعفا دهد زیرا متوجه شد آنچه او تدریس می کرده است (مدل ذرات مادی نیروی کنترل کننده حیات) اشتباه بود. وی دریافت که هم جسم انسان و هم خود جهان هستی و خلقت، ماهیت عقلایی و الهی دارند. یک کانون انرژی غیرقابل رویت و نامرئی وجود دارد همراه با خصوصیاتی غیرمادی که ذراتی را خلق می کند که ما به آن «سلول» می گوییم و این کانون نامرئی تنها نیرویی است که بر کارکردِ بدن تاثیر می گذارد. لذا، از آنجا که بدن فقط یک ماشین مادی نیست، همه ما می توانیم دریابیم که چگونه سلامت خود را مدیریت کنیم و بر آن تاثیر بگذاریم.
حتی جالب تر از آن این شناخت و درک لیپتون است که نظام باورهای شخصی ما، از جمله ادراکات ما، این قابلیت را دارد که میراث ژنتیک و دی اِن اِی سلولهای ما را تغییر دهد. این امکان وجود دارد که بتوان بر این ذرات بی نهایت کوچک که تعیین کنندگان نهایی حیات ما هستند، تاثیر گذاشت.
ادراکات شما قدرت آن را دارند که ساختار ژنتیک شما، یعنی باورها و ترکیب زیست شناسی شما را مدیریت کنند. ممکن است این امر خیلی عجیب یا حتی غیرممکن به نظر برسد، اما همین آگاهی است که باعث می شود شما بهانه هایی را که ناخواسته به کار گرفته اید، فراموش کنید.
به شما توصیه می کنم که در کتاب زیست شناسی باورها تعمق و تامل کنید. اگر ذهن خود را اصلاح کنید و دریابید که قدرت باورهای شما در آنچه که می توانید انجام دهید، بر مسئولیتی که بر عهده خواهید گرفت و قابلیت و استعدادی که برای پیشرفت دارید، تاثیر بسیار زیادی دارد، حیرت خواهید کرد. حال نگاهی داشته باشیم بر تحقیقی دیگر که به شما کمک می کند تا متوجه شوید قابلیت شما برای پیشرفت و تکامل چقدر است.
تاثیر دارونما(۸)
در اینکه ذهن، بدن را کنترل می کند جای تردید نیست و در این مورد اختلاف نظری وجود ندارد. احتمالاً شنیده اید تحقیقات مستندی وجود دارد که قرص شیرین یا قرص قند را به یک گروه کنترل داده اند که تصور آنها این بوده که این قرصها مثلاً داروی درد مفاصل هستند و تاثیر آن به اندازه دارویی بوده که برای درد مفاصل تجویز می شود. ظاهرا این تاثیر دارونما به خاطر باور به تاثیر قرص اتفاق می افتد. اما ببینید وقتی از دادن قرص قند فراتر می رویم و وارد دنیای جراحی می شویم، قدرت ذهن چقدر است:
در تحقیقی در دانشکده پزشکی بایلر(۹) که در مجله پزشکی نیوانگلند(۱۰) به چاپ رسید، یک جراح بیمارانی را که از درد شدید زانو رنج می بردند مورد سنجش قرار داد. دکتر بروس موسلی(۱۱) نویسنده و هدایت کننده تحقیق، «یقین داشت» که جراحی زانو به نفع بیماران او بود. «تمام جراحان خوب می دانند که دارونما در جراحی تاثیر ندارد.» اما موسلی سعی کرد بفهمد کدام بخش از جراحی به بیماران او آرامش و تسکین می دهد. بیمارانی که تحقیق بر روی آنها انجام می شد به سه گروه تقسیم شدند. موسلی غضروف آسیب دیده را در زانوی یک گروه اصلاح نمود. در گروه دیگر، مفصل زانو را خارج نمود تا این فکر را که چیز مادی عامل التهاب است، حذف کرده باشد. هر دوی این عملها برای التهاب زانو درمان استاندارد تلقی می شوند. در گروه سوم جراحی «ساختگی» یا «کاذب» صورت گرفت. به بیمار داروی مسکن و بی حسّی داده شد، موسلی سه شکاف استاندارد ایجاد کرد و سپس به گونه ای سخن می گفت و رفتار می کرد که در جریان یک عمل جراحی واقعی قرار دارد، حتی آب نمک می ریخت تا صدای شستن زانو را شبیه سازی کند. موسلی بعد از ۴۰ دقیقه، شکافها را دوخت به نحوی که گویی جراحی کرده است. به هر سه گروه مراقبتهای یکسان بعد از عمل توصیه شد که از جمله برنامه تمرینات ورزشی بود.
نتایج شگفت انگیز بود. دو گروهی که روی آنها جراحی صورت گرفته بود، همان طور که انتظار می رفت، بهبود یافته بودند. اما گروهی که نمایش جراحی روی آنها صورت گرفته بود نیز دقیقا مانند دو گروه دیگر بهبود پیدا کرده بودند! با توجه به این حقیقت که هر سال ۰۰۰, ۶۵۰ جراحی التهاب زانو صورت می گیرد و هزینه هر یک حدود ۰۰۰, ۵ دلار می شود، نتایج برای موسلی معلوم بود: «مهارت من به عنوان یک جراح بر این بیماران مزیتی دربر نداشته است. مزیت نهایی جراحی برای التهاب بدخیم مفصل زانو همان تاثیر دارونما بود.» در برنامه های خبری تلویزیون نتایج خیره کننده به صورت نمودار تشریح شد. در حاشیه خبر اعضای گروهی که نمایش جراحی روی آنها صورت گرفته بود در حال قدم زدن و بازی بسکتبال نشان داده شدند، به طور خلاصه می توان گفت کارهایی انجام می دادند که طبق اظهار خودشان قبل از «جراحی» نمی توانستند انجام دهند. بیمارانی که نمایش جراحی روی آنها صورت گرفته بود تا دو سال از این امر اطلاع نداشتند. یکی از اعضای این گروه، به نام تیم پِرِز(۱۲)، که قبل از جراحی مجبور بود با عصا راه برود، اکنون قادر است با نوه های خود بسکتبال بازی کند. او در گفت وگو با کانال کشف سلامت(۱۳)، موضوع این کتاب را این گونه خلاصه نمود: «در این جهان هر کاری امکان پذیر است به شرطی که ذهن خود را روی آن متمرکز کنید. من مطمئن هستم که ذهن انسان می تواند معجزه خلق کند.»
من فکر می کنم که این نوع تحقیقات دلیل محکمی است برای اینکه وفاداری خود را به تفکر جدید اعلام کنیم.
ممکن است شیوه جدید دیگری مدل قدیمی پزشکی را کاملاً متحول کند. این طور به نظر می رسد که انگشت اشاره مردی در اثر حادثه ای از بند انگشت بالا قطع شد، و با تغییر دستورالعملهای ژنتیک، تیمی موفق شد کاری کند که در عرض چهار هفته نوک انگشت او حدود یک و نیم سانتی متر رشد کند. انگشتان به طور ژنتیک طوری برنامه ریزی شده اند که در جراحیهای این چنینی قطع می شوند، لذا تیم پزشکی به جای قسمت قطع شده، سلولهایی قرار دادند که طبق برنامه ریزی انجام شده یک انگشت به وجود آید. قسمت جدید شامل ناخن، پوستِ دور ناخن و گوشت بود. دی اِن اِی این مرد با اضافه کردن دستورات برنامه ریزی شده جدید تغییر پیدا کرده بود.
در مطالعات متعدد بر روی افسردگی شدید، بیماری قلبی، التهاب مفصلی روماتیسمی، زخم معده و حتی سرطان، قدرت ذهن برای درمان این اختلالات دانش متداول پزشکی برای درمان سلولها در شرایط مربوطه را تحت تاثیر قرار داده است. بدیهی است زیست شناسی جدید نشان می دهد که باورها ــ که برخی از آنها آگاهانه و بسیاری از آنها ناخودآگاه (یا به صورت عادت) هستند ــ بر سلامت ذهنی و جسمی ما و نیز بر میزان خوشبختی و موفقیت ما تاثیر دارند.
جیمز آلن(۱۴) نویسنده معروف معتقد بود: «ما آن چیزی را که می خواهیم جذب نمی کنیم، بلکه آنچه را که هستیم و هویت ماست، جذب می کنیم.» مدت زیادی روی این نکته فکر کرده ام. تا اینکه اخیرا، این نکته را این گونه پذیرفتم، آنچه که ما هستیم با داده های پیچیده ای که در ژن ما قرار دارد و رشته های دی اِن اِی که از والدین و منسوبینمان به ما ارث رسیده است، مشخص شده است. اما من ذهن خود را تغییر داده ام. طرز تفکر جدید شخص من این است که شخصیتم را قبل از همه و مهم تر از همه باورهایم تعیین می کنند و این طرز تفکر باعث می شود من به طور آگاهانه به روی این حقیقت تمرکز کنم که محدودیتها یا خصوصیاتی که از اجدادم به ارث رسیده است، حرف آخر را نمی زنند. از نظر من اکنون نکته ای در عبارت جیمز آلن اضافه شده است: من با تغییر باورهایم، شخصیت خود را متحول می کنم.(۱۵) در نتیجه این تحول در باورهایم، خصوصیات و ویژگیهای جدید و جالبی را در زندگی ام جذب کرده ام از جمله اینکه ترغیب شده ام این کتاب را بنویسم و نکات آن را در اختیار شما قرار دهم.
وقتی این صفحات را پی می گیرید، به خاطر داشته باشید که شخصیت و هویت شما باورهای شماست، نه آنچه که به طور ژنتیک به شما رسیده است. اگر بر این نکته تمرکز کنید که شما یک سری باور هستید، با انواع انرژیِ این باورها هماهنگ می شوید. با ادامه مطالعه کتاب، شما همان چیزی را جذب می کنید که هویت شما است نه آنچه را که می خواهید. در ضمن، هویت شما باورهای شماست نه سلولهای شما. همان گونه که زیست شناسی باورها نشان می دهد، فعالیت ذهن شما آن قدر قدرت دارد که بر ذرات و عناصر مادی و آثار ساختار و شرایط اولیه که ناخواسته در دوران تکوین و شکل گیری به دست آورده اید، غلبه کند.
شرایط اولیه زندگی شما
علاوه بر ترکیب یا ساختار ژنتیک، بهانه بزرگ دیگری که غالب ما برای توجیه بدبختی، نداشتن سلامت و ناکامی از آن استفاده می کنیم، شرایط خانوادگی و فرهنگی است که بر زندگی ما حاکم بوده است. بدین ترتیب، زمینه تحقیقاتی جالبی وجود دارد که با عنوان میمتیکز(۱۶) یا انتقال خصوصیات از طریق فرهنگ معروف است و به ذهن مربوط می شود و مشابه رابطه علم ژنتیک با جسم است. همان طور که واحد اصلی علم ژنتیک، ژن می باشد، واحد اصلی علم میمتیکز هم میم(۱۷) می باشد. اما برخلاف اتم یا الکترون، میم عنصر مادی ندارد. طبق نظر ریچارد برودی(۱۸) در کتاب ویروس ذهن(۱۹)، «فکر، باور یا طرز فکر شما می تواند از ذهن شما به ذهن دیگران و یا از ذهن دیگران به ذهن شما سرایت کند.»
ریچارد داوکینز(۲۰)، زیست شناس دانشگاه آکسفورد که کلمه میم را ابداع کرده است، در کتاب خود تحت عنوان ژن خودخواه(۲۱) فرایند را شرح داده است. استنباط من این است که ریشه واژه میمتیکز واژه میمیک(۲۲) است که به معنای مشاهده و تقلید یا دنباله روی از رفتار است. این رفتار تکرار می شود و به دیگران سرایت می کند و فرایند میمیکینگ یا سرایت رفتار ادامه می یابد. نکته اصلی این است: انتقال باور، طرز فکر یا دیدگاه به دیگران از طریق ذهن انجام می شود. ما نمی توانیم عناصر میم را زیر میکروسکوپ مشاهده کنیم ــ این عناصر از طریق تقلیدهای مکرر و مکرر از یک ذهن به ذهن دیگر منتقل می شود. تا سن شش یا هفت سالگی همه ما تحت تاثیر میمهای بی پایانی قرار داریم که کاملاً شبیه ویروس عمل می کنند. این میمها الزاما خوب یا بد نیستند؛ فقط خیلی ساده بین مردم شیوع پیدا می کنند.
وقتی یک باور(۲۳) در ذهن شما قرار دارد، خیلی ظریف بر رفتار شما تاثیر می گذارد. این یکی از راههایی است که از طریق آن بهانه های مختلف را کسب می کنیم تا ما را در یک عادت باقی نگه دارد. به عنوان مثال: «باورهای من این کار را می کند! از دست من کاری ساخته نیست! این عقاید [باورها یا طرز فکرها نسل به نسل و از یک ذهن به ذهن دیگر منتقل شده تا به من رسیده است، و در مورد نحوه فکر کردن خودم از دست من کاری ساخته نیست. این باورها آجرهای ساختمان ذهن من هستند و من نمی توانم خودم را از این ویروسهای ذهنی که دائم تکثیر می شوند و گسترش می یابند رها کنم. این عقاید [باورها] آن چنان بخشی از وجود مرا شکل داده اند که غیرممکن است بتوانم خود را از آثار تمام این ویروسهای ذهنی ‎مصون» کنم.» هر توجیهی که در مورد آن در این کتاب مطالعه می کنید، درواقع، یک باور است که روزگاری در ذهن شما کار گذاشته شده است.
ریچارد برودی از واژه ویروس استفاده می کند تا نشان دهد از طریق میمیکینگ و تقلید چه اتفاقی می افتد. هدف اصلی ویروس این است که هر جا امکان داشته باشد نفوذ کند و خود را تکثیر کند و پیشرفت کند. به همین ترتیب، شما میزبان باورهای بی شماری هستید؛ آنها افکار و خصوصیات رفتاری ریشه دار شخصیت شما هستند. شما سالهای سال این باورها را که از یک ذهن به ذهن دیگر منتقل می شوند، تکرار و تکثیر کرده اید و این عقاید و باورها را به افراد بسیاری انتقال داده اید.
باورها خیلی سخت از بین می روند زیرا شخصیتی شده اند که فکر می کنید همان شخصیت شماست؛ دور کردن آنها مانند آن است که تلاش کنید یکی از اعضای حیاتی خود را از دست بدهید، لذا نیروی زندگی شما را اسیر می کند. در حقیقت، بسیاری از باورها، در دوران تاریخچه اولیه خانواده شما توسط والدینتان بسیار محکم شکل گرفته اند. بنابراین، تعجبی ندارد که از والدین و از اجدادتان به راحتی به شما منتقل شده اند. از آنجا که باورها از طریق ذهن دیگران در ذهن شما نفوذ و تثبیت پیدا می کنند، غالبا برای همه عمر هویت شما را شکل می دهند.
برای شخص من خیلی جالب بود که عناصر کوچک ناپیدایی هستند که خود من اجازه داده ام در ذهنم جای بگیرند که همچنان تا امروز بر افکار و رفتار من تاثیر می گذارند. در ضمن، من براساس این ویروسهای ذهنی عمل کرده ام و آنها را به فرزندانم منتقل کرده ام... و ناخواسته، ناقل و حمل کننده آنها بوده ام.
در اینجا به چند نمونه اشاره می کنم که در زندگی من نقش داشته اند:
من با ذهن افسرده بزرگ شدم. اگرچه من در سال ۱۹۴۰ و پس از پایان یک افسردگی بزرگ(۲۴) متولد شدم، اما والدین و پدربزرگ و مادربزرگم در دوران بد اقتصادی، زندگی و مقدار زیادی از پیامهای مربوط به فقر و کمبود را به من منتقل کرده بودند. مثال: بدون فکر و ملاحظه خرج نکن؛ به فکر پس انداز برای آینده باش زیرا همه چیز بدتر خواهد شد؛ قحطی همه جا وجود دارد؛ مواد غذایی به حداقل خود رسیده است؛ در هیچ چیز اصراف نکن؛ همه چیز را به اندازه خودت بخور؛ پول کافی نداریم... در دهه ۱۹۴۰ که در حال رشد بودم این پیامها به من منتقل می شد. من این باورها را سرمشق قرار دادم و به خودم اجازه دادم که ابزار انتقال این ویروسهای ذهنی باشم. این باورها در من رشد کردند و هر جا که رفتم آنها را گسترش دادم تا اینکه کاملاً بر ذهن و بسیاری از اعمال من حاکم شدند.
اگرچه اکنون من بیش از ۶۰ سال دارم، اما این باورها امروز کاملاً زنده هستند و همچنان تلاش می کنند تا تکثیر شده و گسترش پیدا کنند. این باورها تا حدودی هدفمند هستند. اگرچه گهگاه اضافه کاری هم می کنند. به عنوان مثال، فقر زندگی مرا به خطر نینداخته است، اما همچنان از نظر مالی آدم بااحتیاطی هستم و به جای اینکه برخی از اقلامی را که تا حدودی قابل استفاده هستند دور بریزم، مایل به نگهداری آنها هستم. من به این دیدگاهها احترام می گذارم و بدون شک در دوران کودکی من شکل گرفته اند و در ذهن نیمه هشیار من ساختار پیدا کرده و عادی شده اند. اما آیا واقعا لازم است قوطی خالی خمیردندان را که بچه های من در سطل کاغذهای باطله انداخته اند بردارم و آنها را با زور فشار دهم تا دو هفته دیگر از آنها استفاده کنم... در حالی که آن قدر درآمد دارم که کارخانه خمیردندان را خریداری کنم؟!
مثال دیگری در مورد ویروس ذهنی که اخیرا متوجه آن شدم این است که: وقتی بین سه تا پسر خانواده، من کوچک ترین آنها بودم، یا وقتی به عنوان فرزندخوانده در یک خانواده پذیرفته شده بودم و راه زندگی خودم را پیدا نکرده بودم، حتما ادای آدمهای اخمو و بداخلاق را تقلید می کردم زیرا شکلهای مختلف بداخلاقی (اخم کردن و حتی داد و فریاد) را در دوران بزرگسالی یعنی وقتی ۳۰ تا ۴۰ ساله بودم، یادم می آید. اخیرا در دفتر کارم تنها بودم، احساس عجز و ناکامی می کردم زیرا نمی توانستم چیزی را که نیاز داشتم، پیدا کنم. وقتی احساس عجز من بیشتر شد، رفتارهای کاملاً غیرمنطقی کردم: صدای خودم را بالا بردم، با صدای بلند اعتراض می کردم (اگرچه کس دیگری در آنجا نبود) الفاظ زشت به کار می بردم و شروع کردم به کوبیدن با پا به زمین تا اینکه آشفته شدم و دل پیچه گرفتم. این حادثه یک یا دو دقیقه طول کشید، تا اینکه بالاخره آرام شدم و متوجه کتابی شدم که فکر کردم عامل این شور و هیجان من بود.
با توجه به اینکه دوست دارم به عنوان یک معلم معنویِ عاقل شناخته شوم، چرا به خودم اجازه دادم گرفتار این صحنه احمقانه شوم؟ زیرا نکته ای را نشان می دهد که در این فصل نخست می خواهم به آن اشاره کنم. به عنوان یک جنین، یک کودک و یک پسربچه، حتما این نوع رفتار را دیده ام و آن را گرفته ام، انتقال مرا مبتلا کرده، تحت تاثیر قرار داده است و از ذهن یک فامیل یا یک دوست به ذهن من منتقل و تکثیر شده است. و اکنون، حدود ۶۰ سال بعد، برای رفتار غیرعقلایی توجیهی دارم که در درون من و در شخصیت من به قدری ریشه دوانده که از رفتار کودکانه خود و از اینکه خودم را ناراحت کرده ام، احساس شرمندگی کنم. بهانه کاملاً در اختیار من است و می توانم از آن استفاده کنم: همیشه بی جهت احساس عصبانیت می کنم؛ این امر بخشی از شخصیت من شده است. هیچ کنترلی بر کوبیدن پا ندارم و همه را سرزنش می کنم، از الفاظ زشت و سبک استفاده می کنم، بی حس می شوم و نمی توانم عصبانیت خودم را کنترل کنم. دلایل توجیه این رفتار بی پایان است اما سوالی که باید از خودم بپرسم این است: آیا واقعا می خواهم همچنان به این رفتارها که به صورت عادت درآمده اند و در نهایت ممکن است مرا بیمار کنند، ادامه دهم؟
***
شما هم دقیقا مانند من هزاران افکار و اعمال تقلیدی دارید که در دوران کودکی از طریق ارتباط با افراد دیگر، جذب کرده اید. وقتی ویروسهای ذهنی در خدمت شما هستند، مشاهده آنها و ابراز شکر مطلوب و لذت بخش است. اما وقتی بر زندگی شما سایه می افکنند و مانع دستیابی شما به خواسته هایتان می شوند، متوجه می شوید که باید کم کم آنها را دور بریزید. نکته این است که اکنون این ویروسهای ذهنی یا باورها می توانند به طرق مختلف علیه شما کار کنند، اما در عین حال شما هم می توانید آنها را تغییر دهید. (در اینجا لازم می بینم این نکته را اضافه کنم که وقتی از تمایلاتم برای پاسخ دادن به عصبانیتهایم و واکنشهای قدیمی که دیگر نه آگاهانه هستند و نه منطقی و مطلوب، استفاده می کنم و میل دارم در مقابل افکار قدیمی خودم رفتاری داشته باشم غیر از رفتارهایی که به آنها عادت کرده ام، اکنون متوجه آن وسوسه های کودکانه می شوم و روش بهتر و سالم تری را انتخاب می کنم. خاصیت این کار این است که برای پیدا کردن نکات گمشده ای که باعث سردرگمی من شده بودند، کارآیی من بیشتر می شود!)
اینکه فکر کنید همیشه فقیر، بدبخت، زیادی چاق یا لاغر بوده اید؛ همیشه به چیزی معتاد بوده اید؛ هرگز محبوبی نداشته اید؛ همچنان رفتارهای تند و عصبانی دارید؛ هیچ وقت استعداد هنری نداشته اید؛ یا همیشه خجالتی باشید برای اینکه همیشه این طور بوده اید... همه اینها بهانه هستند. و اگر متوجه علت آنها بشوید، می توانید آنها را از بین ببرید. از سوی دیگر، احساس کنید که این موارد به خصلتهای جدی شخصیتی و عادتهای فکری تبدیل شده اند که یارای مقابله با آنها را ندارید، در این صورت وقتی به نظر می رسد که زندگی بر وفق مراد نیست باید بنشینید و توی سر خودتان بزنید. باور کنید، اگرچه این تفکر، یعنی توجیه نکردن و فراموش کردن بهانه ها شور و شوق و رضایت خاطر بسیاری به همراه دارد. به کار گرفتن عادتهای فکری جدید به بهبود زندگی شما کمک می کند و باعث می شود آنچه را که واقعا درخور شماست جذب کنید. در ضمن، روش جدید و بهتری برای زندگی اطرافیان خود ارائه می کنید که قربانیان ناخواسته ویروس بهانه هستند.
شما از زمان تولد یک هنرمند برجسته در انتقال باورها بوده اید، باورها و رفتارهایی را از عوامل دیگر غیر از خانواده و ساختارهای اجتماعی خود جذب کرده اید. نوع آموزشهای مذهبی و فرهنگ قومی یا نژادی شما، برنامه ها و تبلیغات تلویزیونی و امثال آن، بخش ثابتی از ذهن و عادت فکری شما را شکل داده اند. قصد من آن نیست تا شیوه های مختلفی را که باورهای خود را کسب کرده اید، بررسی کنم زیرا این کاری است که فقط از عهده خود شما برمی آید. قصد من این است که با نوشتن این کتاب به شما کمک کنم تا نسبت به توجیهاتی که به کار می برید تا رفتارهایی داشته باشید که نمی گذارند شما سلامت، خوشبختی و موفقیت مورد نظر خود را به دست آورید، آگاهی و شناخت پیدا کنید. من با مارکوس اوریلیوس(۲۵)، امپراتور رم، موافق هستم که به عنوان رهبر انسانها و به عنوان یک شخصیت آگاه معنوی درخشید. می نویسند که او گفته بود: «زندگیِ ما را، افکار ما می سازد.»
رفتارهای شما تابع الگوهای فکری شما هستند؛ یعنی افکار شما واقعا زندگی شما را می سازند و یا تخریب می کنند. در حالی که برخی از این افکار آگاهانه عمل می کنند و شناسایی آنها آسان است، دیگر افکار شما در عمق ضمیر ناخودآگاه شما قرار دارند. اما من ترجیح می دهم این بخش از شخصیت ثانویه شما را که خیلی عمیق برنامه ریزی شده و تقریبا به طور خودکار واکنش نشان می دهد «ذهن معتاد یا ذهن بسته»(۲۶) بنامم. به نظر من، منظور از ناخودآگاه یا نیمه هشیار یعنی پایین تر از سطح آگاهی خلاقانه و یک نوع هویت اسرارآمیز که قابل شناسایی نیست. از آنجا که موضوع اصلی این کتاب این است که از هر چیزی که برای توجیه افکار و رفتارهایی استفاده شود که به زیان خود ما می باشد، بهانه است، از نظر من اینکه آن را «ناخودآگاه» بنامیم واقعا تاکید روی این نکته است: چاره ای نیست، نمی توانم در مورد آن صحبت کنم، یقینا نمی توانم تغییری در آن بدهم؛ زیرا گذشته از همه چیز، خارج از سطح آگاهی من است و تمام زندگی ام براساس آن قرار دارد.
من شخصا به این نتیجه رسیده ام که کار کردن با آن بخش از شخصیتم که در زندگی آگاهانه من قرار ندارد، کار مشکلی است. بنابراین، تصمیم گرفته ام این خلا عظیم را ــ یعنی آن بخشی که ما را از باورهای قدسی و نیز از سلامتی، خوشبختی و موفقیت مورد نظرمان دور می کند ــ «ذهن بسته» بنامم. اگرچه ممکن است این نوع افکار دست نیافتنی به نظر برسند، به شما اطمینان می دهم که با دیدگاه رها کردن بهانه ها، تحقق پیدا خواهند کرد.

این کتاب برگردانی است از:
EXCUSES BEGONE!
How to Change Lifelong, Self-Defeating Thinking Habits
by
Dr. Wayne W. Dyer
Hay House, Inc., U.S.A., 2009

مقدمه نویسنده

سعی می کنم به جای اینکه افکار سخت و غیرقابل انعطافی داشته باشم، افکاری داشته باشم که آرام و انعطاف پذیر باشند. سعی می کنم به جای اینکه افکارم با تکبر و خودپسندی همراه باشند، متواضعانه باشند و بالاخره سعی می کنم به جای اینکه شیفته و دلبسته افکارم باشم، در افکارم بی طرف و مستقل باشم. سعی می کنم افکار ظریف و دقیق داشته باشم اما کارهای بزرگ انجام دهم و نیز سعی می کنم به جای اینکه افکارم با منیت و خودخواهی همراه باشند، با فطرت من هماهنگ باشند. به جای دخالت بیجا و نصیحت کردن دیگران سعی می کنم مداخله نکنم. راه حلهای مسالمت آمیز را بر نزاع و درگیری برای حل اختلافات ترجیح می دهم. رضایت خاطر را بر جاه طلبی و بلندپروازی و رسیدن به نتیجه را بر مبارزه ترجیح می دهم، و از همه مهم تر، به جای اینکه توهماتی داشته باشم که با خودخواهی و منیت همراه باشند، سعی می کنم افکار خداپسندانه داشته باشم.
کتابی که در اختیار شماست نتیجه این نوع طرز تفکر است. به این نتیجه رسیده ام که بدانیم به چه چیزی فکر می کنیم. الزاما مشخص نمی کند که چگونه نحوه تفکر خود را که یک عمر به آن عادت کرده ایم، متحول کنیم. راه حل این معضل، کتاب حاضر است که حاصل مطالعات من در چند سال اخیر می باشد.
این الگوی فکری، یعنی کنار نهادن بهانه ها، الگوی مثبت و موثری است. با هفت سوال که این الگو را شکل می دهند، عده زیادی را مورد بررسی قرار داده ام و با کمال تعجب مشاهده کرده ام که تحولات مهم و نتایج مثبتی به دست آمده است. از این الگو حتی در مورد خودم نیز استفاده کرده ام و برخی عادتهای فکری ام به نحو عجیبی تغییر کرده اند. سیستم فکری را که انسانها در بلندمدت به آن می رسند و غالبا این سیستم به دوران کودکی آنها برمی گردد، در این الگوی هفت مرحله ای مورد بررسی قرار دادم و به این نتیجه رسیدم که بهانه جویی به تدریج از بین می رود. به جای این بهانه ها، افکاری قرار می گیرند که با اشتیاق و با صدای بلند می گویند: «بله، شرایط هر چقدر که غالب و مدت آن هر چقدر طولانی بوده باشند، می توانید هر گونه بهانه ای را رها کنید!»
زنان و مردان بسیاری را دیده ام که خیلی ساده و با به کار گرفتن اصولی که در این کتاب گفته ام، توانسته اند از چاقی و یا انواع اعتیاد رها شوند. اگر جدا تصمیم گرفته اید خود را متحول کنید و از افکار بلندمدت خود و افکاری که باعث شده اند از بهانه های مختلف استفاده کنید تا شرایط خود را توجیه کنید رها شوید، توصیه می کنم تمرینات ارائه شده در این کتاب را پی بگیرید.
به قول شاعر بزرگ رینر ماریا ریلک(۱): «در پس دنیای محدودی که ساخته نام و شهرت ماست، دنیای ناشناخته ای قرار دارد که دنیای واقعی ماست.» من نیز این نکته را به این قطعه اضافه می کنم: «در پس دنیایی که بهانه های ما آن را می سازند، خدای بزرگ قرار دارد، با او زندگی کنید تا تمام آن توجیهات از بین بروند و شما یک بار دیگر و برای همیشه به زندگی برگردید.»

ــ وین دایر

مقدمه مترجم

چندی است با ترجمه کتابهای دانشمند گرانقدر، آقای دکتر وین دایر، در خدمت علاقه مندان به آثار وی می باشم. در مدتی که به این کار مشغول می باشم، خوانندگان عزیز به طرق مختلف بنده را مورد لطف و محبت خود قرار داده اند، به نحوی که احساس می کنم عمر خود را بیهوده تلف نمی کنم و تلاش ناچیز من موجب آرامش خاطر و نیز رشد و شکوفایی هم وطنان عزیزم می باشد.
از سوی دیگر، وین دایر ارادت خاصی به حافظ و مولانا دارد که حاکی از گرایش وی به سوی عرفان شرق است، به نحوی که در برخی از کتابهای خود از اشعار این دو عارف بزرگ ایرانی استفاده کرده است. اما در کتاب حاضر، نویسنده فقط یک بار به ابیات مولانا اشاره کرده است، لذا مصلحت دیدم برای تزئین بیشتر این کتاب ارزشمند و زیباتر شدن متن از اشعار بزرگان ادب فارسی بهره بگیرم تا تاثیر مطالب بر قلب و ضمیر خوانندگان ارجمند افزون تر شود.

با آرزوی توفیق روزافزون برای شما
علی علی پناهی

نظرات کاربران درباره کتاب بهانه بی بهانه