فیدیبو نماینده قانونی نشر هیرمند و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مردی که خودش را تا کرد

کتاب مردی که خودش را تا کرد

نسخه الکترونیک کتاب مردی که خودش را تا کرد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۲۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب مردی که خودش را تا کرد

«می‌خوای درسو بذاری کنار؟» شانه بالا انداختم: «بدون اونم می‌تونم زندگی کنم.» به‌قصد اعلام موافقت گفت: «درسته، بدون اونم می‌تونی.» از قراین پیدا بود که حرف دیگری برای گفتن دارد، اما منصرف شد و به جای آن گفت: «من نمی‌خوام درباره‌ی ارزش آموزش واسه‌ت سخنرانی کنم. به ‌مرور زمان خودت ارزششو می‌فهمی. گذشته از اون، راه‌های دیگه‌ای هم واسه یادگیری وجود داره.» سرفه‌ای کرد و سینه‌اش به خس‌خس افتاد. بدجور لاغر شده بود. «می‌دونی الان دقیقاً چقدر پول داری؟» «نه، چقدر؟» متفکرانه‌ لب‌هایش را به‌هم فشرد و پوست صورتش چروک برداشت و از هم باز شد و گفت: «صدوچهل‌وسه میلیون دلار.» من سوتی کشیدم: «شوخی‌تون گرفته؟!» «نه، شوخی نیس‌.» «این ‌که خیلی پوله!» «ترتیب همه‌ی کارا داده شده.» صدوچهل‌ وسه میلیون دلار! پرسیدم: «خب‌ الان کجاس‌؟» و چه سؤال‌ ابلهانه‌ای بود. «تو سهام، اوراق قرضه، مستغلات، و از این قبیل چیزا.» «پس من نمی‌تونم بهش دست‌ بزنم، درسته؟» عمو جیم نگاهی تحویلم داد و لبش به خنده باز شد: «دنی، من همه‌ش یادم می‌ره که تو چقدر عجول بودی... یعنی هستی.»

ادامه...
  • ناشر نشر هیرمند
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.11 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۸۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب مردی که خودش را تا کرد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

یادداشتِ اول مترجم

دلم می خواست مطابق رسم معمول، در ابتدای کتاب، توضیحاتی در باب این اثر ارائه کنم ، لیکن ارائه ی پیش زمینه ی فکری و توضیح درباره ی رمان مردی که خودش را تا کرد امری است حساس، دشوار، و احتمالاً خطا.
نکات و مسائل فراوانی در دل این اثر وجود دارد که شخص خواننده باید به تنهایی آن ها را تجربه و مسیر داستان را گام به گام طی کند. از این رو در یادداشت اول، به همین توضیح مختصر بسنده می کنم و از خواننده ی عزیز خواهشمندم یادداشت دوم مترجم را پس از اتمام رمان بخواند و پیش از مطالعه ی کامل رمان، لذت داستان را با خواندن یادداشت دوم زائل نکند.

رضا اسکندری آذر/
شهریور ۱۳۹۵

درون جعبه یک کمربند بود، و یک دفتر خاطرات.
ماه ها بود که عمو جیم را ندیده بودم.
ظاهرش افتضاح بود. پوستش آویزان و پر از چین و چروک شده بود. رنگ رخسارش به خاکستری می زد، از لاغری مثل نی قلیان شده و قوز کرده بود. انگار یک شبه ده سال پیرتر شده باشد، یا حتی بیست سال. آخرین باری که دیده بودمش، تقریباً هم قد بودیم، اما حالا می دیدم که از او بلندترم.
گفتم: «عمو جیم! حالتون خوبه؟» دستم را پس زد و گفت: «من خوبم، دنی. فقط یه کم خسته م، همین.» و بعد وارد آپارتمانم شد. راه رفتنش دیگر شباهتی به راه رفتن نداشت، بیشتر مثل «لِخ لِخ » بود. با آهی خودش را روی کاناپه انداخت.
«چیزی می خواین براتون بیارم؟»
سری به مخالفت جنباند: «نه، اون قدرا وقت ندارم. یه کار خیلی مهم داریم که باید بهش برسیم. ببینم، تو چند سالته، پسر؟» و با دقت به من خیره شد.
«ها؟... خب، نوزده سالمه. خودتون که می دونید!»
ظاهراً عمو جیم از این جواب خیالش راحت شد و گفت: «آها... خوبه، همه ش می ترسیدم زیادی زود باشه، قیافه ت که خیلی جوون می زن....» باقی حرفش را خورد و ادامه داد: «اوضاع درسات چطوره؟»
با بی تفاوتی جواب دادم: «خوبه.» دانشگاه واقعاً حوصله سربر بود، اما عمو جیم هزینه ی تحصیلم را می پرداخت. هفته ای ۴۰۰ دلار، به علاوه ی آپارتمان و اتومبیل و ۱۰۰ دلار هم اضافه برای اینکه پی دردسر نروم.
«ولی انگار خیلی از دانشگاه خوشت نمیاد، نه؟»
جواب دادم: «راستش، نه.» چرا باید به او می گفتم که دانشگاه را دوست دارم؟ این، چیزی جز دروغ نبود و او خیلی راحت می فهمید.
«می خوای درسو بذاری کنار؟»
شانه بالا انداختم: «بدون اونم می تونم زندگی کنم.»
به قصد اعلام موافقت گفت: «درسته، بدون اونم می تونی.» از قراین پیدا بود که حرف دیگری برای گفتن دارد، اما منصرف شد و به جای آن گفت: «من نمی خوام درباره ی ارزش آموزش واسه ت سخنرانی کنم. به مرور زمان خودت ارزششو می فهمی. گذشته از اون، راه های دیگه ای هم واسه یادگیری وجود داره.» سرفه ای کرد و سینه اش به خس خس افتاد. بدجور لاغر شده بود.
«می دونی الان دقیقاً چقدر پول داری؟»
«نه، چقدر؟»
متفکرانه لب هایش را به هم فشرد و پوست صورتش چروک برداشت و از هم باز شد و گفت: «صدوچهل وسه میلیون دلار.»
من سوتی کشیدم: «شوخی تون گرفته؟!»
«نه، شوخی نیس .»
«این که خیلی پوله!»
«ترتیب همه ی کارا داده شده.»
صدوچهل وسه میلیون دلار!
پرسیدم: «خب الان کجاس ؟» و چه سوال ابلهانه ای بود.
«تو سهام، اوراق قرضه، مستغلات، و از این قبیل چیزا.»
«پس من نمی تونم بهش دست بزنم، درسته؟»
عمو جیم نگاهی تحویلم داد و لبش به خنده باز شد: «دنی، من همه ش یادم می ره که تو چقدر عجول بودی... یعنی هستی.» حرفش را تصحیح کرد و از گوشه ی چشم نگاهی به من انداخت ؛ نگاهش قدری دودو می زد. گفت: «فعلاً که لازمش نداری، داری؟» من به حرفش فکر کردم . صدوچهل وسه میلیون دلار. حتی اگر همه ش را به اسکناس های پنجاه دلاری تبدیل می کردند، توی آپارتمانم جا نمی شد. جواب دادم: «نه، گمون نکنم.»
عمو گفت: «پس بهتره بذاریم سر جاش بمونه، اما به هر حال پول خودته، اگه لازمش داری، می تونی برش داری.»
صدوچهل وسه میلیون دلار! با این پول چه کار می توانستم بکنم؟ درواقع با این پول چه کار نمی توانستم بکنم؟ می دانستم که والدینم قدری پول برایم به ارث گذاشته اند، اما... صدوچهل وسه میلیون...
احساس کردم نمی توانم آب دهانم را قورت بدهم، گفتم: «فکر می کردم تا بیست وپنج سالگی نمی تونم بهش دست بزنم.»
عمو جیم گفت: «نه. قرار بر این بود که من مراقب پول باشم تا وقتی که تو آمادگی برداشتشو داشته باشی. هر وقت دلت بخواد می تونی برش داری.»
به آرامی گفتم: «فکر نکنم دلم بخواد برش دارم. نه، منظورم اینه که... البته، معلومه که می خوامش! موضوع فقط اینه که...» چطور باید توضیح می دادم؟ همیشه در افکارم خودم را می دیدم که در عمارتی بزرگ میان یک لشگر خدم و حشم گیر افتاده ام. خدمه ای که تنها وظیفه ی روزانه شان این است که مطمئن شوند من کوه پول هایم را به خوبی گردگیری می کنم. صدوچهل وسه میلیون دلار. حتی اگر همه اش را اسکناس صد دلاری می کردم، باز هم چند اتاق برای انبار کردنشان لازم بود. گفتم: «من با پونصد دلار در هفته م اوضام خوبه.»
عمو جیم اخمی کرد: «پونصد دلار؟! همه ش همین؟!» و بعد ادامه داد: «آره، همه ش یادم می ره. خیلی خب، من پول توجیبی تو می کنم هفته ای دوهزار دلار، دنی. اما عوضش ازت می خوام کاری برام انجام بدی.»
گفتم: «حتماً.» از این بابت خوشحال بودم؛ چون این رقم برایم قابل درک بود.(صدوچهل وسه میلیون دلار... حتی مطمئن نبودم این همه پول توی دنیا وجود داشته باشد، ولی تا دوهزار تا را می توانستم بشمارم.)
«خب، عمو جیم، چه کار باید بکنم؟»
«خاطرات روزانه تو بنویسی.»
«خاطرات؟!»
«درست شنیدی.»
«منظورتون اینه که تمام وقایع روزو تو یه دفتر بنویسم؟ مثلاً، دفترچه ی خاطرات عزیز، امروز یه دخترو بوسیدم و از این جور حرفا؟!»
«نه، دقیقاً می خوام چیزایی رو که به نظرت مهم میان، ثبت کنی. هر روز فقط چند صفحه بنویس ، همین. حالا اینا می تونن وقایع مهم باشن یا چند خط درباره ی هر چیزی که به نظرت ارزش نوشتن داره. تنها چیزی که می خوام، اینه که قول بدی هر روز یه چیزی بهش اضافه کنی... یا اصلاً چطوره بگیم... هر هفته. می دونم که گاهی اوقات یه کمی سهل انگار می شی.»
ازش پرسیدم: «اون وقت شما می خواید نوشته هامو بخونید؟» او شتاب زده گفت: «اوه، نه، نه، نه! فقط می خوام مطمئن بشم که تو می نویسی شون. نیازی نیست نشونم بدی. ناسلامتی اون خاطرات روزانه ی توئه. اینکه باهاشون چه کار کنی، به خودت مربوطه.»
ذهنم شروع کرد به چرتکه انداختن... دوهزار دلار در هفته. پرسیدم: «اجازه دارم از دیکتافون(۱) استفاده کنم، و همین طور یه منشی؟» عمو جیم سری به مخالفت جنباند: «اون باید یه مجموعه خاطرات شخصی باشه، دنی. اصلاً هدف از خاطره نویسی همینه. اگه قرار باشه به دست کسای دیگه بیفته... این کارو اکیداً منع می کنم. خواهش می کنم باهام صادق باش .» او کمرش را قدری صاف کرد و برای یک لحظه شبیه عمو جیمی شد که قبلاً می شناختم؛ بلندقامت و قوی.
«یه وقت منو بازی ندی، دنی! خاطراتتو صادقانه رو کاغذ بیار. در غیراین صورت، فقط خودتو گول زدی. و یادت باشه، هر چیز... هر چیزی رو که از نظرت مهمه ثبت کنی.»
مثل احمق ها تکرار کردم: «هر چیز.»
عمو جیم سری به تایید تکان داد و در آن سر جنباندن یک دنیا حرف وجود داشت.
گفتم: «باشه، اما آخه چرا؟»
«چرا؟!» او نگاهم کرد:«وقتی بنویسی، خودت می فهمی.»
مثل همیشه، حق با او بود.
***

نظرات کاربران درباره کتاب مردی که خودش را تا کرد

چرا جلد کتاب چیز دیگه ای رو نشون میده؟
در 6 ماه پیش توسط نازی آذر
بی نهایت کتاب بدی بود به نظرم موضوع کتاب و مبحث سفر در زمان به اندازه ی کافی عجیب و گیج کننده هست که با روایت و ترجمه بد به طور کلی غیرقابل فهم و همراهی بود
در 6 ماه پیش توسط نازی آذر