فیدیبو نماینده قانونی نشر هیرمند و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سیم‌های جادویی فرانکی پرستو

کتاب سیم‌های جادویی فرانکی پرستو

نسخه الکترونیک کتاب سیم‌های جادویی فرانکی پرستو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سیم‌های جادویی فرانکی پرستو

سیم‌های جادویی فرانکی پرستو رمانی است درباره‌ی پیوستن ما به گرو‌ه‌های مختلف و قدرت قریحه‌ها در تغییر زندگی‌مان. این داستان سحرآمیز از زبان موسیقی روایت می‌شود.

  • ناشر نشر هیرمند
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.35 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۳۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب سیم‌های جادویی فرانکی پرستو

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



نکته: نامِ تمامِ آهنگ ها و خوانندگان و موسیقی دان ها همراه با برابرِ انگلیسی شان (یا زبان های دیگر) در واژه نامه ی انتهای کتاب آمده تا اگر خواننده ای قصدِ پی گیری داشت بتواند راحت تر از منابعِ غیرفارسی هم استفاده کند.

تقدیم نامه ی نویسنده:

به عمویم، مایک، اولین موسیقی دانِ زندگی ام
که کاری کرد بگویم «دلم می خواهد این شکلی بزنم.»

بخش یکم



۱

آمده ام تا جایزه ای که داده ام پس بگیرم.
همین جاست؛ توی تابوت. راستش همین الانش هم مال من است. می توانم بردارم. اما هر موسیقی دانِ محترمی تا اجرای آخرین نُت صبر می کند. ملودیِ این مرد تمام شده، اما عزادارانش از جاهای دور آمده اند تا چند بند یا استانزای دیگر هم به اثر اضافه کنند. انگار می خواهند خاتمه یا کوُدای زندگی اش را بنویسند.
گوش کنیم و ببینیم ماجرا چیست.
بهشت مشکلی ندارد که منتظر بماند.
ترساندمتان؟ نباید این کار را می کردم. من مرگ نیستم. یعنی خیال کردید ملک الموت هستم و باشلقِ سیاه روی سرم انداخته ام و عفنِ مرگ می دهم؟ به قول شما جوان ها... بی خیال!
قاضیِ محشر هم نیستم که همه تان از او می ترسید. کی باشم که بخواهم یک زندگی را قضاوت کنم! من با خوب ها و بدها بوده ام، با پرهیزگاران و شرافتمندها، با دَغَل کارها و مست ها. به من ربطی ندارد که این مرد چه اشتباهاتی مرتکب شده یا نشده. هیچ طور هم نمی توانم فضایل و خوبی هایش را اندازه بگیرم.
ولی چیزهای بسیاری از او می دانم: جادوهایی که با گیتارش در کار می بست، مردمی که با آن صدای بم و سوزناکش مسحور می کرد.
زندگی هایی که با آن شش سیمِ آبی رنگِ سازش زیر و رو کرده بود.
می توانم همه ی این ها را با شما در میان بگذارم.
می توانم هم استراحت کنم.
همیشه حواسم هست که استراحت کنم.
خیال می کنید خیلی محجوب هستم؟ گاهی هستم راستش. ولی دل نشین و آرامش بخش و ناساز و خشمگین و بغرنج هم هستم؛ گاهی روان ام مثل شنی که از روی تلماسه ها می ریزد و گاهی نافذ مثل نوک سوزن.
من «موسیقی» هستم. آمده ام دنبالِ روحِ فرانکی پرِستوُ. البته نه همه ی روحش. فقط آن بخشِ کمابیش بزرگِ روحش که وقتی به دنیا آمد از من گرفت. هر قدر هم از آن تکه ی روح خوب استفاده کرده باشد من امانت هستم، نه مِلکِ طِلق. موقعِ رفتن باید امانتی را پس بدهید.
قریحه ی فرانکی را جمع می کنم و بین ارواحِ نوزادانِ بعدی پخش می کنم. یک روز هم با شما همین کار را خواهم کرد. بی خود نیست وقتی ناگهان آهنگِ تازه ای می شنوید سرتان را بالا می گیرید یا با شنیدنِ صدای طبل و درام پا به زمین می کوبید.
تمامِ انسان ها موسیقایی هستند.
وگرنه چرا پروردگار به انسان قلبِ تپنده داده؟
***
مسلماً بعضی هایتان سهمِ بیش تری از بقیه می گیرید. این هم چند مثال: باخ، موتزارت، ژوبیم، آرمسترانگ، کلاپتون، پرینس. در وقتِ تولدِ تک تکِ این آدم ها، من دست های نُقلی شان را که به طرف من دراز شده بود گرفتم. یک راز را به شما بگویم: قریحه ها و استعدادها این طور اعطا می شوند. ما بین نوزادها می چرخیم (راستش به شکل رنگ هایی درخشان)؛ بعد وقتی شما دست های ریزه میزه تان را برای اولین بار مشت می کنید، رنگ هایی که در چشم تان از همه جذاب تر است می گیرید. آن قریحه ها تمامِ عمرتان با شما می مانند. خوش اقبال ها (خوب، البته از نظرِ من، خوش اقبال ها) من را انتخاب می کنند. موسیقی. از آن لحظه به بعد، من در تک تکِ زمزمه ها و سوت هایتان، در تک تکِ جرنگ جرنگ های پیانو یا نفس زدن های مضطربتان در دهانیِ سازها زندگی می کنم.
نمی توانم زنده نگه تان دارم. از چنین قدرتی محرومم.
ولی شما را آکنده می کنم.
بله؛ این مردی هم که در تابوت خوابیده آکنده کرده بودم؛ این مرد، این فرانکی پرستوُی مرموز و درک نشده، این ستاره ی سابقاً مشهورِ پاپ که در کنسرتی در یک جشنواره مرگش را آدم هایی از سرتاسرِ جهان دیدند و جسدش بالای سرِ جمعیت تا تیرهای سقف بالا رفت و بعد غلافِ بی جانِ بدنش به روی صحنه افتاد.
چه غوغا و چه بلوایی به پا کرد. حتا امروز که هم برای تشییعِ جنازه اش جمع می شوند از هم می پرسند «چه کسی فرانکی پرستو را کشت؟»؛ چون می گویند هیچ کس به میلِ خودش آن طور نمی میرد.
درست می گویند.
خبر داشتید اسمش در اصل «فرانسیسکو» بوده؟ مدیربرنامه هایش خیلی تلاش کردند تا این ماجرا فاش نشود. به نظرشان، «فرانکی» به مذاقِ طرفدارانِ امریکایی اش خوش تر می نشست. دخترها توی کنسرت هایش اسمِ او را فریاد می زدند ــ «فرانکی! دوستت دارممممم! فرانکی!» ــ انگار حق با آن ها بود. اسم های مختصرتر بیش تر به دردِ جنون و از خود بی خود شدن می خورَد. ولی آدم نمی تواند گذشته اش را تغییر بدهد؛ هر قدر هم آینده اش را بَزَک دوزک کند.
فرانسیسکو نامِ حقیقی اش بود.
فرانسیسکو دو آسیس پاسکوال پرستوُ.
راستش از این اسم خوشم می آمد.
شبی که این اسم را به او دادند من آن جا بودم.
***
درست است. من از نکاتِ «مجهولِ» تولدِ فرانکی پرستو مطلع هستم؛ همان نکاتی که تاریخ دان ها و منتقدهای موسیقی ــ حتا خود فرانکی ــ همیشه در نظرشان رازِ سربسته می خواندند.
اگر خوش تان بیاید می توانم برایتان تعریف کنم.
متعجب شدید؟ از این متعجب شدید که با چنین قصه ی غبطه برانگیزی قصد دارم شروع کنم؟ چرا کار را به تاخیر بیندازم؟ من از آن قریحه های «کُند»، مثل منطق یا ریاضیات، نیستم. من موسیقی هستم. اگر به شما عطیه ی آواز بدهم، از اولین تلاش تان برای خواندن کارتان موفقیت آمیز از کار درمی آید. آهنگسازی؟ بهترین جمله های موسیقایی ام معمولاً در نت های آغازین است. آینه کلاینه ناخت موزیک؟ بام، باـ بام، باـ بام باـ بام باـ بام؟ موتزارت وقتی آن را روی فوُرته پیانویش اجرا کرد، زد زیر خنده. یک دقیقه هم طول نکشید.
هیچ وقت سر درنمی آوردم چرا کسی خرسندی و رضایت را به تاخیر می اندازد.
دوست دارید بدانید فرانکی پرستو چطور به این دنیا آمد؟
برایتان تعریف می کنم.
به همین سادگی.
***
همین جا اتفاق افتاد، در شهرِ کوچکِ ویارئال در اسپانیا، در حجره ای تنگ در این کلیسا که چند قرن قدمت دارد. دوست دارم همه چیز را با یک جور کسرِ میزان شروع کنم، یعنی ضرب آهنگِ قصه را به زبانِ موسیقایی توضیح بدهم؛ در نتیجه بگذارید این طور بگویم که این صحنه در سال ۱۹۳۶ رخ داد با یک جور تِمپوُ یا ضربِ شش پنجمِ پریشان و بی نظم؛ چون دورانِ بدی در تاریخِ این کشور بود. جنگِ داخلیِ خونین به پا بود. اتفاقی به نامِ «آل تِرور روُخوُ» ــ وحشت سرخ ــ قرار بود پا به این شهر بگذارد و به طور خاص به این کلیسا. اغلبِ اعضای این کلیسا که از چنین حمله ای می ترسیدند به حومه ی شهر گریخته بودند و ساختمان کمابیش متروکه افتاده بود.
آن شب خوب یادم مانده. (بله، من هم حافظه دارم. دست وپا ندارم، ولی حافظه ای دارم با گنجایشِ بی پایان). رعد و برق آسمان را می لرزاند و بارانی بی امان پیاده روها را خیس می کرد. مادری جوان و آبستن، دوان دوان، آمد تا برای بچه ای که در شکمش بود دعا کند. نامش کامِنسیتا بود. کالبدی زار و نزار داشت با گونه های برجسته و موهای مجعد و پرپشتش به رنگِ حبّه های تیره ی انگور. تک شمعی روشن کرد و صلیب کشید و دست هایش را روی شکمِ برآمده اش گذاشت، بعد از شدتِ درد به خود پیچید. دردِ زایمانش شروع شده بود.
از درد جیغ کشید. راهبه ای جوان و تنها، با چشم های عسلی و شکافی کوچک میان دندان هایش، از صومعه ی مجاور آمد و دوید به طرفش تا او را بلند کند. گفت: «ترانکیلو... آرام باش». صورتش را لای دست هایش گرفت. اما قبل از آن که بخواهند به بیمارستان بروند، ناگهان درهای ورودیِ کلیسا باز شد.
مهاجمان رسیده بودند.
انقلابیون و میلیشیا بودند و خشمگین از دولتِ جدید. آمده بودند کلیسا را ویران کنند؛ یعنی همان کاری که در سرتاسرِ اسپانیا انجام می دادند. مجسمه ها و محراب ها را هتکِ حرمت می کردند و ساختمان ها را می سوزاندند و کشیش ها و راهبه ها را در همان مکان های مقدس می کشتند.
شاید خیال کنید وقتی چنین دهشت انگیزیِ تلخی رخ می دهد، شکل گیریِ حیاتِ تازه متوقف می شود. این طور نیست. نه لذت و نه وحشت تولد را به تعویق نمی اندازد. فرانکیِ پرستوی آینده از جنگی که در بیرونِ رَحِمِ مادرش به پا بود هیچ خبر نداشت. آماده ی ورود به دنیا بود.
من هم همین طور.
راهبه کارمِنسیتا را از طریق پله هایی مخفی که قرن ها پیش تر ساخته شده بود شتابان به حجره ای مخفی در طبقه ی بالا برد. وقتی مهاجمان خشمِ خود را خالی می کردند و ویرانی به بار می آوردند، راهبه مادرِ فرانکی را بر روی پتویی خاکستری در کُنجی از اتاق خواباند که با نورِ شمع روشن می شد. هر دو زن تندتند نفس می کشیدند و ضرب آهنگی منظم می ساختند؛ دم، بازدم...
راهبه مدام زیر لب می گفت: «ترانکیلو، ترانکیلو...»
باران مثل چکش بر بام می کوبید. صدای تُندر مثل طبلِ تیمپانی بود.
در طبقه ی پایین، مهاجمان ناهارخوریِ صومعه ی کلیسا را به آتش کشیده بودند و شعله ها مثل هزار قاشقکِ سنتور خرچ خرچ می کردند. معدود کسانی که از کلیسا نگریخته بودند جیغ می کشیدند، آن هم جیغ های تیز و از سرِ التماس؛ صدایشان با غرشِ دستورهای کسانی می آمیخت که آن شقاوت ها را مرتکب می شدند. صداهای زیر، صداهای بم، ویژاویژِ حریق، بادِ تازیانه زن، بارانِ طَبّال، رعدِ کوبنده سمفونیِ خشم ساخته بودند و تا کرِشِندو پیچ وتاب می خوردند و اوج می گرفتند و درست وقتی مهاجمان گورِ سان پاسکوال را گشودند تا استخوان هایش را دور بریزند، ناقوس های بالای کلیسا نواختند و باعث شدند همه سرهایشان را بالا بگیرند.
درست در همان لحظه، فرانکی پرستو به دنیا آمد.
دست های کوچکش را مشت کرد.
تکه ای از من را گرفت.
***
آخ آخ آخ. نکند زیاد به این قصه فکر نکرده ام؟ باید اول به کمپوزیسیونِ داستان فکر کنم. تعریفِ قصه ی یک تولد چیزی است و تعریفِ کلِ یک زندگی چیزی سراپا متفاوت.
بیاید تابوت را رها کنیم و لحظه ای از کلیسا به بیرون برویم که آفتابِ صبحگاهی اش باعث می شود آدم ها چشم هایشان را تنگ کنند؛ اکثرشان از ماشین هایی پیاده می شوند که در خیابانی تنگ کنار پارکی کوچک پر از درختِ زیتون پارک کرده اند. تعدادشان باید خیلی بیش تر از این حرف ها باشد. بنا بر محاسبه ی من (که همیشه دقیق است) فرانکی پرستو، در ایّامش بر روی زمین، با سیصد و هفتاد و چهار گروه کار کرد.
این محاسبه حکایت از تشییعی بزرگ می کند.
ولی همه در این زندگی به گروهی ملحق می شوند. اما فقط بعضی از آن ها گروهِ موسیقی هستند و چیزی می نوازند. فرانکی، شاگردِ ارزشمندِ من، فراتر از گیتارنوازِ صِرف بود، فراتر از خواننده ی صرف بود، فراتر از هنرمندِ مشهوری بود که بخشِ اعظمِ زندگی اش ناپدید شد. در کودکی اش رنجِ بسیاری دید و به سببِ همین رنج، هدیه ای به او اعطا شد. یک دست سیم که به او اجازه می داد زندگی ها را دگرگون کند.
شش سیم.
شش زندگی.
به همین خاطر است که تصور می کنم این وداع جالبِ توجه از کار دربیاید. به همین خاطر است که می مانم تا حرف های عزاداران را بشنوم. سمفونیِ شگفت انگیزِ فرانکی را می خواهم بشنوم، آن طور که دیگران می نوازند. طبعاً آن مسئله ی مختصرِ حلِ معمای مرگش هم هست و مسئله ی سایه ای که او را تعقیب می کرد و مسئله ی شیوه ی غریبِ رفتنِ او از جهانِ شما. می خواهم این معما هم حل شود.
موسیقی تشنه ی فرجام است. یعنی بداند عاقبت چه شد و چرا.
اما علی الحساب خسته ام. نغمه های بسیاری طنین انداخته. آن مردهای روی پله های کلیسا را می بینید که سیگار می کشند؟ آن یکی که قدبلند است و کلاهِ لگنی سرش گذاشته؟ او هم موسیقی دان است. ترومپت نواز. زمانی انگشت های چالاک و ماهری داشت، اما الان آرتروز خمیده و فرسوده شان کرده.
یک لحظه به حرف هایش گوش بدهید.
من می روم استراحت کنم.
هر کسی در این زندگی به گروهی ملحق می شود.
فرانکی زمانی در گروهِ او بود.

مارکوس بِلگرِیو

ترومپت نواز جاز، مارکوس بلگریو، و کوینتتِ او؛
گروه ری چارلز؛ نوازنده ی کمکیِ مک کوُی تاینِر، دیزی گیلِسپی، اِلا فیتزجرالد و دیگران.

فندک رو بده ببینم... ممم... ممم... ممنون...
نه، عمراً، منم باورم نمی شه. هیچ کی اون طوری نمی میره. ولی از من بشنُفید، این خط این نشون، فرانکی این اواخر یه کاسه ای زیرِ نیم کاسه ش بود، یه چیزی بلد بود، جادو، وودو، جمبل، چه می دونم... تا حالا واسه کسی این ماجرا رو تعریف نکرده م، ولی جانِ خودم یک کلمه ش دروغ نیس...
توی یه کلوب بودیم توی دیتروُیت، گمونم ۱۹۵۱ بود یا ۵۲، یه جایی بود به ش می گفتن بلَک باتِم. قبلاً یه مشت کلوبِ باحال اون جا بوده؛ ولی بعدِ جنگ وضعش ناجور شده بود.
بگذریم. یه شبِ شنبه اجرا داشتیم، چهار نوبت ــ هشت، ده، نصفه شب، دوی شب ــ فرانکی هم باهامون بود... تازه پشت لبش سبز شده بود، هیکلش ریقو. فامیلیش رو هم خبر نداشتم چیه. چون خیلی کم سن وسال بود اصلاً نباید اون جا می اومد، ولی هیچ وقت پول نمی خواست. واسه ی یاروی صاحبِ کلوب هم این یعنی فرانکی بیست ویک سالشه و مشکلی نداره بیاد اون جا. گرفتی چی شد که؟
بگذریم، فرانکی کارش درست بود، خیلی درست بود. بابت همین به ش اجازه دادیم پشتِ بچه ها بشینه که نورافکن روش نیفته. کپّه ی موهای مشکیش توی سایه هِی تاب می خورد. تهِ شب، یه بشقاب مُرغ می گرفت با یه خرده سبزیجات. ما هم یه گیتارنوازِ مجانی گیرمون می اومد.
می دونم بابا، الان می رسم به ش. گفتم که... خیلی سطح پایین بود، آدمای ناجور کم نداشت. یه بار داشتیم «بلوزِ دودخانه» می زدیم، یه یاروی ریشوی گُنده بک کنجِ سالن نشسته بود با یه بلوندِ جیگر و کم سن که کلّی رژ لب زده بود... شاید بابت این که می خواسته سنّش بیش تر بزنه. نمی دونم...
خوب، لابد یه اتفاقی افتاد، چون ریشوئه پرید بالا و دختره رو کوبوند به دیوار. صندلیِ یارو پرت شد عقب. یه چاقو درآورد، گذاشت روی گلوش. مَرده داشت خفه ش می کرد، هوار می زد، هزار جور لیچار بارِ دختره ی بدبخت می کرد. تیلی، پیانوزن مون، بلند شد، سریع زد به چاک؛ همچین آدمی بود کلاً ــ صداش می کردیم «تیلیِ دردسر الفرار». ولی بقیه مون ریف گرفته بودیم و هی ترجیع بند رو می زدیم. یه جوری بودیم که انگاری نمی خواستیم نیگا کنیم، ولی نمی شد چشم برداریم. می دونی چی می گم؟ انگار اگه نمی زدیم، ریشوئه دختره رو می کشت. یارو نعره می کشید، چاقو رو تکون تکون می داد، دختره داشت خفه می شد؛ ولی هیچ کی هیچ غلطی نمی کرد، چون یارو بدرقم گُنده بود.
بعدش یهو دیدم فرانکی پرید جلو و بلند با تمامِ سرعت زد. چنان خوب می زد که مردم نمی دونستن کجا رو نیگا کنن؛ یارو رو یا فرانکی رو. فرانکی داد کشید «هوُی!» ریشوئه که مست بود برگشت و یه چیزی داد زد گفت. ولی فرانکی چیزی نگفت، فقط تندتر زد. من و تونی و اِلروُی جون می کَندیم پابه پاش بریم، ولی انگار یه چیزی مصرف کرده بود. انگشتاش یه طوری حرکت می کرد انگار روح اومده تسخیرش کرده.
فرانکی دوباره داد کشید «هوی!» صداش خیلی قوی بود. تا اون شب خبر نداشتم. عین چی سریع می زد، ولی تمومِ نُتا رو درست و دقیق می زد. یاروی نکبت برگشت، چاقو رو گرفت سمتِ فرانکی. انگار فرانکی نفس کِش طلبیده باشه و یارو هم پا پیش گذاشته.
ریشوئه از تهِ گلو غرید «تندتر بزن.»
فرانکی هم سریع تر زد. چند تایی از آدمای اون جا تشویق می کردن، جیغ می کشیدن؛ انگار بازیه. این جا که رسید فرانکی بی خیالِ «دودخانه» شد، مشغولِ زدنِ «پروازِ زنبورعسل» شد. می شناسین که؟ واسه همون اپرای روسی. من به مخم فشار می آوُردم نُتش یادم بیاد؛ الروی یه طوری می کوبید روی پدال که چیزی نمونده بود پاهاش قطع بشه.
بعد یارو دوباره داد کشید «تندتر!»
ماها گفتیم مادرِ دَهر کسی رو نزاده که بتونه از این تندتر بزنه... ولی هنوز هیچی نشده فرانکی دوباره تندتر زد؛ انگشتاش همچین سریع از سر تا تهِ سیم می رفت که به خدا انگار یه مشت زنبور از گیتارِ پسره داشت می ریخت بیرون. ولی حتا به دستاش نیگا نمی کرد. فقط به یارو زل زده بود، دهنش نصفه نیمه باز بود، موهاش ریخته بود روی پیشونیش. ملّت هم پای ریتمِ الروی دست می زدن که فرانکی یهو شروع کرد زدنِ یه تحریر یا غلت از نوکِ دسته ی ساز تا پرده های زیرِ زیرش. ریشوئه عینِ سگ هیپنوتیزم شده بود. اومد وایساد جلوِ صحنه تا بهتر ببینه. فرانکی سرشو تکون داد طرفِ اون دختر بلونده و دختره هم عین فشنگ زد به چاک.
کلِ اون سالن مث همیشه شروع کرد جیغ و هوار و هورا ــ ‹وو! وو! وو! وو!› ــ پسره لَبشو می گزید و نُتای زیر می زد؛ انگاری یه مشت جوجه رو گرفته داره توی مشتش له می کنه. ریشوئه دمِ صحنه بود، فرانکی دسته ی سازو یه طوری گرفت طرفش انگار مسلسله ــ بَنگَدِدیبنگددیبنگ! ــ بعد یهو ول کرد! تموم شد. بندِ گیتارو از سرش رد کرد و سالن قاطی کرد. همه مون عین سگ لَه لَه می زدیم؛ پسر! همه کف کرده بودیم که این پسره عجب می زنه. شنگول بودیم هیچ کی نمرده!
بعد تندی زد بیرونِ سالن، رفت دنبال دختره.
حالا نکته ی ماجرا این جاست.
به گیتارش نیگا کردم؛ دیدم یکی از سیماش آبی شده. به خدا راس می گم. آبی شده بود؛ انگار وسطِ شعله ی کبریته.
پیش خودم گفتم نمی دونم این بچه هه از کجا اومده. شاید بهتر باشه ندونم.

۲

خوب.
نکته ای در این بین هست.
اگر فرانکی آن کار را نمی کرد دخترِ بلوندی که زیادی رژِ لب زده بود می مُرد. اما فرانکی کم سن وسال تر از آن بود که این چیزها را بداند یا حتا بداند صاحبِ چه قدرتی است...
آه! شرمنده ام.
این بالا را نگاه کنید. روی هرّه ی پنجره.
مشغولِ گوش دادن به رادیوی توی یک آشپزخانه بودم که «قلبِ شیشه ایِ» بلوندی را برای کوچه ای پشتِ کلیسا پخش می کرد. مسحورکننده. تا حالا دقت کرده اید چقدر موسیقی در فضای باز فرق می کند؟ فلوت و ویولونسل در عروسی های توی باغ؟ آکاردئون و کالیوپه توی یک پارکِ تفریحیِ ساحلی؟
دلیل دارد. به معمارهایتان توهین نکنم، ولی ذاتِ من به چاردیواری نمی خورَد. من در فضای باز زاده شدم. در اولین کالبدهای انسانی ام، از نِی هایی نواخته می شدم از جنسِ استخوان های تراش خورده ی پرنده ها (شک نکنید که توی تالار کنسرت نبوده).
اما حتا قبل از آن، من در شکنجِ موج های اقیانوس و در زوزه ی توفان های شن، در هوهوی جغدها و قارقارِ زاغ، بودم. در پژواک ها سفر می کنم. سوار بر نسیم هستم. من موسیقی ام؛ نیاسوده زاده شده ام و ناسوده زیسته ام. انسان است که صیقلم می دهد تا مرا زیبا کند.
این کار را هم کرده اید. قبول. اما در این بین، تصوراتی باطل هم داشته اید؛ مثل این که محیط هرچه ساکت تر باشد، من ناب تر هستم. چرند است. یکی از شاگردانم، ساکسیفون نوازی دیلاق به اسم سوُنی رولینز، سه سال زیر پُلی در نیویورک سازش را می زد و ملودی های جازِ ملایم و لطیفش بین سروصدای ترافیک به گوش می رسید. زیاد پیش می آمد که آن جا، روی شاه تیرهای پل، بنشینم تا فقط به او گوش بدهم.
یا همین فرانکیِ عزیزم که میان آواهای ناموزونِ ناقوس ها و نابودیِ پرهیاهو به دنیا آمد. آن شب یادتان هست؟ داخلِ کلیسای مشتعل؟ کارمنسیتا، مادر فرانکی، باید مراقبِ بچه ی نوزادش می بود که گریه نکند مبادا میلیشیای آدمکش پیدایشان کنند. این چنین کارمنسیتا که روی پتویی خاکستری در همان حجره ی مرگِ سان پاسکوال دراز کشیده بود، بچه را به سینه اش گرفت و آوازی در گوشش خواند. آهنگی بود از گذشته، از دهه ها پیش، اما آهنگی که در شهرِ ویارئال مشهور بود و یکی از پسرانِ همان شهر آن را نوشته بود؛ گیتارنوازِ بی نظیرِ من، فرانسیسکو تارگا. کارمنسیتا آواز را خواند، به ناب ترین شکلِ ممکنی که بشود آواز خواند و اشک از چشم هایش جاری شد و روی پوستِ نوزاد ریخت.
گریه نکرد.
اتفاقِ خوبی بود، چون چند دقیقه ی بعد مهاجمان به محرابِ اصلی رسیده بودند و صدایشان را می شد شنید که همه چیز را در آن پایین نابود می کردند. نزدیک تر می شدند و خیلی زود ممکن بود از پله ها بالا بیایند. راهبه که چشم هایش فندقی بود و دندان هایش فاصله داشت، می لرزید. می دانست که مادرِ زائو را نمی توان جایی برد؛ زیادی ضعیف بود و همه جا پر از خون.
این را هم می دانست که مهاجمان هر راهبه ای که ببینند می کشند.
زیر لب دعایی خواند و رَدایش را از سرش برداشت و با انگشت هایش شعله ی شمع ها را کُشت و همه جا را تاریک کرد.
زیر لب گفت: «سیلِنسیو...» ساکت.
کارمنسیتا دیگر نغمه ای را نخواند که قرار بود تنها آوازی باشد که برای فرزندش می خوانَد.
نامِ آهنگ «لاگریما» بود.
یعنی «قطره ی اشک».
***
البته همه ی این حرف ها بی مناسبت به نظر می آید اگر فرانکی پرستو را فقط از سال های اوجِ محبوبیتش بشناسید، یعنی اواخرِ دهه ی ۱۹۵۰ و اوایل دهه ی ۱۹۶۰ که به او می گفتند «الویس پریسلیِ دوم» و آن آهنگ ها را نوشت که خیلی می فروخت و مدام توی تلویزیون می آمد و کنسرت های شلوغ برگزار می کرد و آن عکسش مشهور شد که کتِ اسپرتِ چرمی و پیراهنی با یقه ی صورتی پوشیده بود و دندان هایش مثل مروارید می درخشید و از پنجره ی ماشین به بیرون خم شده بود تا روی دستِ یک دخترِ چشم وابرومشکیِ را امضا کند که از دیدنِ او از خود بی خود شده بود.
آن عکس جلدِ پرفروش ترین آلبومش شد: فرانکی پرستو می خواد دوستت داشته باشه. میلیون ها نسخه فروخت و آن قدر پول به دامنِ آن جوان ریخت که هرگز در زندگیِ فقیرانه اش در خیابان های ویارئال به خواب هم نمی دید؛ در آن شهر که مردمش پرتقال را با گاری به این ور و آن ور می بردند.
اما در آن مرحله از زندگی اش، فرانکی هنرمندی امریکایی بود با مدیربرنامه ی امریکایی و هیچ اثری از لهجه ی اسپانیایی در خوانندگی اش نبود. حتا گیتارنوازی اش هم به حاشیه رفته بود. حقیقتش را بخواهید آهنگ هایی که مجبورش می کردند اجرا کند، دونِ شانِ استعدادش بود.
ولی هنوز قصه ی اولین سازش را به شما نگفته ام، یا قصه ی سگِ بی مویش را، یا قصه ی دخترِ بالای درخت، یا اِل مایستروُ، یا جنگ، یا الویس یا جانگو یا هَنک ویلیامز یا این قصه که چرا فرانکی در اوجِ محبوبیتش ناپدید شد.
یا این قصه که چرا معلق در هوا بالای سرِ تماشاچی های متحیر مُرد.
قصه ی فرانکی. چه داستانِ غنی و پراتفاقی. توجه نشان می دهید؟ وسوسه انگیز است. مخاطب همیشه وسوسه ام می کند.
ماشین ها می رسند. خورشید تا بالای سرِ شهر می آید. کشیش هنوز در حجره اش مشغولِ لباس پوشیدن است.
به گمانم وقت داریم.
پس بیایید بزنیم به دل ماجرا، چنان که در خورِ مردی است به نام «پرِستوُ». امروزه روز در چند زبان، مثل انگلیسی، «پرِستوُ» را بعد از کارهای شعبده بازانه می گویند (مثلاً: «پرِستوُ! خرگوش از توی کلاه بیا بیرون!»)؛ ولی زمانی آهنگسازان این کلمه را در اشاره به سریع ترین ضرب ها یا تمپوها به کار می بردند، قطعه های سریع و درخشان و پرتب وتاب و پرانرژی، مثل خودِ فرانکی.
پرِستوُ.
یک معنای دیگرش هم می شود «آماده».
شما هم آماده اید؟
این هم الباقیِ قصه ی فرزندم.

نظرات کاربران درباره کتاب سیم‌های جادویی فرانکی پرستو

یک کتاب احساسی در مورد زندگی عجیبِ کسی که بزرگترین گیتاریست تاریخ لقب گرفته، یک شخصیت خیالی. با این حال موزیسین‌های اطرافش تقریبا همه واقعی هستن. شاید میشه گفت یکم کتاب یه جاهایی کش‌دار می‌شد و می‌تونست حجم کمتری داشته باشه و یا یه جاهایی خیلی خیالی و فانتزی می‌شد که البته خود ژانر کتاب فانتزی هم هست. ولی این باعث نمی‌شد که کتاب و شخصیت‌ها قابل لمس و درک نباشن. در کل از خوندنش خیلی لذت بردم و یکی از بهترین کتاب‌هاییه که تا حالا خوندم. البته من نسخته کاغذیش رو خوندم و می‌تونست هم ترجمه بهتری داشته باشه :)
در 1 سال پیش توسط Sahel Haidary
سلام من دقیقا این کتاب رو نخوندم اما کتاب سه‌شنبه ها با موری و یک روز دیگر البوم عالی بود..
در 1 سال پیش توسط fateme pournian