فیدیبو نماینده قانونی نشر شمشاد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سه‌شنبه‌ها با موری

کتاب سه‌شنبه‌ها با موری

نسخه الکترونیک کتاب سه‌شنبه‌ها با موری به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سه‌شنبه‌ها با موری

یک‌شب، او یک نوار تانگو آورد و درخواست کرد که آن را پخش کنند. بعد تمام سالن رقص را تصرف کرد و مثل عاشقان لاتین جلو و عقب می‌رفت. زمانی که کارش تمام شد، همه دست می‌زدند. او می‌توانست تا آخر عمر در همان لحظه بماند. اما رقص دیگر برای او به پایان رسیده بود. او در شصت‌سالگی به بیماری تنفسی دچار شد. نفسش به‌سختی بالا می‌آمد. یک روز که او در امتداد رودخانه چارلز قدم می‌زد، به خاطر باد سردی که می‌وزید راه تنفسی‌اش بسته شد. به‌سرعت به بیمارستان منتقل شد و به او آدرنالین تزریق کردند. چند سال بعد، در راه رفتن دچار مشکل شد. در جشن تولد یکی از دوستانش بدون علت مشخصی سکندری خورد. ‌شبی دیگر، از پله‌های سالن تئاتر پایین افتاد و گروه کوچکی از مردم دورش جمع شدند. شخصی فریاد زد: «کنار بروید! بگذارید هوا به او برسد!» او در آن زمان در هفتادسالگی‌اش به سر می‌برد، بنا براین آن‌ها زیر لب زمزمه کردند از عوارض پیری است و کمک کردند تا از جایش بلند شود؛ اما موری که همواره بیش‌تر از همه ما با درون خودش در ارتباط بود به‌خوبی می‌دانست که مشکل از جای دیگری است. مشکل چیزی فراتر از عوارض پیری بود. او همیشه خسته و کسل بود. به‌سختی به خواب می‌رفت و همیشه خواب می‌دید که مرده است. برای معاینه پیش دکتر رفت. تعداد زیادی از آن‌ها. از او آزمایش خون گرفتند و آزمایش ادرار، آزمایش روده، درنهایت زمانی که هیچ علامتی برای تشخیص بیماری پیدا نکردند، یکی از دکترها پیشنهاد داد تا از ماهیچه‌اش نمونه‌برداری کنند، بنابراین تکه‌ی کوچکی از ساق پایش را برداشتند. نتیجه‌ی آزمایش حاکی از مشکل در سیستم عصبی بود و موری برای انجام یک سری آزمایش دیگر بستری شد. دریکی از این آزمایش‌ها باید روی صندلی مخصوص می‌نشست، چیزی شبیه صندلی الکترونیکی تا پزشکان با عبور جریان برق از بدنش واکنش‌های عصبی‌اش را بسنجند.

ادامه...
  • ناشر نشر شمشاد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.14 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۰۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب سه‌شنبه‌ها با موری

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



واحد درسی

آخرین کلاس استاد قدیمی من هفته ای یک بار در خانه اش برگزار می شد؛ کنار پنجره ی اتاق مطالعه اش، جایی که می توانست ریزش برگ های صورتی گیاه بامیه اش را تماشا کند. کلاس سه شنبه ها بعد از صبحانه برگذار می شد. موضوع کلاس مفهوم زندگی (هستی شناسی) بود. همه چیز بر اساس تجربیات آموزش داده می شد.
هیچ نمره ای داده نمی شد، اما هر هفته امتحان شفاهی برگزار می شد. از شما انتظار می رفت که به سوال ها پاسخ بدهید و سوالات شخصی تان را مطرح کنید. گه گاهی هم مجبور بودی کارهای فیزیکی انجام بدهی، کارهایی مثل بلند کردن سر استاد و قرار دادن آن در راحت ترین قسمت بالش، یا گذاشتن عینک بر روی قوز بینی او. بوسیدن او هنگام خداحافظی نیز اعتبار بیشتری برایت به ارمغان می آورد.
به هیچ کتابی نیاز نبود با این حال موضوعات زیادی طرح شد؛ موضوعاتی از قبیل عشق، کار، جامعه، خانواده، گذر عمر، بخشش و درنهایت، مرگ. آخرین درس خیلی کوتاه بود؛ تنها چند کلمه.
به جای جشن فارغ التحصیلی مراسم خاک سپاری برگزار شد.
باوجود این که امتحان آخر ترم در کار نبود اما می بایست یک مقاله ی طولانی درباره ی هر آنچه یاد گرفته شده بود، تهیه می کردی. این مقاله در اینجا ارائه شده است.
آخرین کلاس استاد پیر من، تنها یک دانشجو داشت.
آن دانشجو من بودم.
***
اواخر بهار سال ۱۹۷۹ است، بعدازظهر شنبه ای گرم و شرجی. صدها تن از ما، شانه به شانه، بر روی صندلی های تاشوی چوبی در محوطه ی دانشگاه کنار هم نشسته ایم. همگی ردای گشاد آبی به تن داریم. با بی حوصلگی به سخنرانی های طولانی گوش می دهیم. زمانی که مراسم تمام می شود، کلاه هایمان را به هوا پرتاب می کنیم و رسماً از مقطع کارشناسی دانشگاه براندیز(۱۱)، واقع در شهر والتهامِ(۱۲) ماساچوست(۱۳)، فارغ التحصیل می شویم. برای خیلی از ما دوران کودکی دیگر به پایان رسیده است.
بعدازآن، استاد موردعلاقه ام، موری شوارتز را پیداکرده و به خانواده ام معرفی می کنم. او مرد کوچک اندامی است که با گام های کوتاه راه می رود، انگار هر تندبادی می تواند او را از روی زمین بلند کند و تا ابرها به آسمان ببرد. موری در آن ردای روز فارغ التحصیلی، شبیه چیزی بین یک پیامبر کتاب مقدس و آدم کوتوله های جشن کریسمس شده است. او چشمانی درخشان و سبز-آبی دارد، موهای کم پشت نقره فامش به سمت پیشانی متمایل شده است، گوش هایش بزرگ، بینی اش سه گوش و ابروهایش خاکستری رنگ است. باوجود اینکه دندان هایش نامرتب است و دندان های پایینش طوری تورفته است که انگار کسی در همان لحظه به او مشت زده، همیشه طوری می خندد، گویی اولین لطیفه در تاریخ بشریت را برایش تعریف کرده ای.
او به پدر و مادرم می گوید که چطور من در تمام کلاس هایش حضور داشتم. به آن ها می گوید: «شما پسر خارق العاده ای دارید.» و من از فرط خجالت سرم را پایین می اندازم. قبل از رفتن، هدیه ای به استادم می دهم، یک کیف به رنگ قهوه ای روشن که حرف اول اسمش روی آن حک شده است. روز قبل، آن را از یک مرکز تجاری، خریده بودم. نمی خواستم او را فراموش کنم. شاید هم نمی خواستم او مرا از خاطر ببرد.
کیف را می پسندد و می گوید: «میچ، تو یکی از دانشجویان خوب من هستی». بعد مرا در آغوش می گیرد. دستان باریکش را پشتم حس می کنم. من از او بلندتر هستم و زمانی که مرا بغل می کند حس عجیبی دارم، حس پیری، انگار من پدری هستم که فرزندش را در آغوش گرفته. از من می پرسد که آیا ارتباطم را با او حفظ می کنم و من بی درنگ پاسخ می دهم «البته.»
زمانی که یک قدم به عقب می روم اشک هایش را می بینم.

موضوع درسی

مرگ استاد در تابستان سال ۱۹۹۴ سررسید. وقتی به گذشته نگاه می کنم متوجه می شوم که استاد از مدت ها قبل می دانست که اتفاق بدی در حال وقوع است. از همان روزی که رقص را کنار گذاشت، به این موضوع پی برد.
استاد قدیمی من، همیشه می رقصید. نوع موسیقی برایش مهم نبود. راک اندرول(۱۴)، بیگ بند(۱۵)، بلوز(۱۶). او عاشق همه شان بود. او چشم هایش را می بست و با لبخندی مسرت بخش همگام با ضرب آهنگ حرکت می کرد. این رقص همیشه زیبا نبود. به هرحال او نگران شریک رقصش نبود. موری همیشه به تنهایی می رقصید.
او چهارشنبه شب ها به کلیسای میدان هاروارد(۱۷) می رفت و در مراسمی به نام «رقص آزاد» شرکت می کرد. آنجا نورهای چشمک زن و بلندگوهای قوی داشت. موری با آن بلوز سفید آستین کوتاه، شلوار گرم کن سیاه و حوله ای دور گردن بین دانشجویان پرسه می زد و با هر آهنگی که پخش می شد، می رقصید. با آهنگ های جیمی هندریکس(۱۸) به سبک لیندی(۱۹) می رقصید. او می چرخید و می چرخاند، دست هایش را مثل رهبر ارکستر که تحت تاثیر آمفی تامین قرار داشت، تکان می داد تا جایی که قطرات عرق به طرف کمرش سرازیر می شد. هیچ کس نمی دانست او یک دکتر سرشناس در رشته ی جامعه شناسی با سال ها تجربه ی تدریس در دانشگاه بود که چندین کتاب تحسین برانگیز نوشته بود. آن ها فقط تصور می کردند که او یک پیرمرد دیوانه است.
یک شب، او یک نوار تانگو آورد و درخواست کرد که آن را پخش کنند. بعد تمام سالن رقص را تصرف کرد و مثل عاشقان لاتین جلو و عقب می رفت. زمانی که کارش تمام شد، همه دست می زدند. او می توانست تا آخر عمر در همان لحظه بماند.
اما رقص دیگر برای او به پایان رسیده بود.
او در شصت سالگی به بیماری تنفسی دچار شد. نفسش به سختی بالا می آمد. یک روز که او در امتداد رودخانه چارلز(۲۰) قدم می زد، به خاطر باد سردی که می وزید راه تنفسی اش بسته شد. به سرعت به بیمارستان منتقل شد و به او آدرنالین تزریق کردند.
چند سال بعد، در راه رفتن دچار مشکل شد. در جشن تولد یکی از دوستانش بدون علت مشخصی سکندری خورد. شبی دیگر، از پله های سالن تئاتر پایین افتاد و گروه کوچکی از مردم دورش جمع شدند.
شخصی فریاد زد: «کنار بروید! بگذارید هوا به او برسد!»
او در آن زمان در هفتادسالگی اش به سر می برد، بنا براین آن ها زیر لب زمزمه کردند از عوارض پیری است و کمک کردند تا از جایش بلند شود؛ اما موری که همواره بیش تر از همه ما با درون خودش در ارتباط بود به خوبی می دانست که مشکل از جای دیگری است. مشکل چیزی فراتر از عوارض پیری بود. او همیشه خسته و کسل بود. به سختی به خواب می رفت و همیشه خواب می دید که مرده است.
برای معاینه پیش دکتر رفت. تعداد زیادی از آن ها. از او آزمایش خون گرفتند و آزمایش ادرار، آزمایش روده، درنهایت زمانی که هیچ علامتی برای تشخیص بیماری پیدا نکردند، یکی از دکترها پیشنهاد داد تا از ماهیچه اش نمونه برداری کنند، بنابراین تکه ی کوچکی از ساق پایش را برداشتند. نتیجه ی آزمایش حاکی از مشکل در سیستم عصبی بود و موری برای انجام یک سری آزمایش دیگر بستری شد. دریکی از این آزمایش ها باید روی صندلی مخصوص می نشست، چیزی شبیه صندلی الکترونیکی تا پزشکان با عبور جریان برق از بدنش واکنش های عصبی اش را بسنجند.
دکترها بعد از بررسی نتایج آزمایش ها گفتند: «نیاز به بررسی بیش تر است.»
موری پرسید: «چرا؟ مشکل چیست؟»
«مطمئن نیستیم. سرعت واکنش اعصابتان کند شده است.»
سرعتش کند شده است؟ یعنی چه؟
بالاخره یک روز شرجی و گرم در اوت ۱۹۹۴، موری و همسرش، شارلوت(۲۱)، به مطب متخصص اعصاب رفتند و او از آن ها خواست تا قبل از اینکه خبر را به آن ها بدهد، بنشینند: موری به بیماری ALS دچار شده بود، بیماری لو گریگ(۲۲)، یک مرض کشنده و لاعلاج در سیستم عصبی است.
موری پرسید: «چطور به آن مبتلا شدم؟»
هیچ کس جوابی برای این سوال نداشت.
«آیا این بیماری کشنده است؟»
بله.
«پس من دارم می میرم؟»
دکتر پاسخ داد، بله همین طور است. واقعاً متاسفم.
او تقریباً دو ساعت کنار موری و شارلوت نشست و با صبر و حوصله به تمام سوالاتشان پاسخ داد. زمانی که قصد داشتند مطب را ترک کنند، دفترچه راهنمایی کوچکی که شامل اطلاعاتی در مورد ALS بود به آن ها داد. درست مثل اینکه آن ها حساب بانکی بازکرده باشند. بیرون مطب، خورشید می درخشید و مردم مشغول انجام کارهایشان بودند. یک زن می دوید تا در پارکومتر سکه بیندازد. یکی دیگر خواربار حمل می کرد. میلیون ها فکر و خیال مختلف از مخیله شارلوت می گذشت: چقدر زمان برای ما باقی مانده است؟ چگونه از پس این موضوع بر خواهیم آمد؟ چگونه صورت حساب ها را پرداخت کنیم؟
در این حین، استاد سابق من از زندگی که به صورت عادی در اطراف جاری بود، شگفت زده بود. نباید دنیا متوقف شود؟ نمی دانند چه بلایی سر من آمده است؟
اما دنیا تمام نشد، اصلاً هیچ کس توجهی نکرد و همان طور که موری بی رمق در ماشین را باز می کرد حس می کرد در حال سقوط درون یک گودال عمیق است.
با خودش فکر می کرد. حالا چه می شود؟
همان طور که استاد به دنبال پاسخ تمام سوالاتش بود، بیماری اش روزبه روز و هفته به هفته وخیم تر می شد. یک روز ماشین را از گاراژ بیرون آورد درحالی که به سختی می توانست ترمز بگیرید؛ و این پایانی بود برای دوران رانندگی اش.
او عادت داشت پیاده روی کند بنابراین یک عصا خرید؛ و این، پایانی بود برای پیاده روی مستقلش.
او برای شنا به (YMCA(۲۳ می رفت اما متوجه شد که دیگر نمی تواند به تنهایی لباس هایش را دربیاورد، بنابراین اولین پرستار خانگی اش که یک دانشجوی رشته الهیات به نام تونی(۲۴) بود را استخدام کرد تا هنگام ورود و خروج از استخر و پوشیدن و یا درآوردن لباس شنا به او کمک کند. در رخت کن، سایر شناگران وانمود می کردند که به او زل نمی زدند؛ و این، پایان خلوتش بود.
در پاییز ۱۹۹۴، موری به دانشگاه براندیز آمد تا آخرین واحد دانشگاهی اش را تدریس کند. البته به راحتی می توانست از بار این مسئولیت شانه خالی کند. به هرحال مسئولین دانشگاه شرایط او را درک می کردند. چرا در مقابل این همه آدم عذاب بکشی؟ در خانه بمان. به کارهای عقب مانده ات رسیدگی کن؛ اما حتی فکر استعفا هم به ذهن موری خطور نکرد.
در عوض، او لنگان لنگان وارد کلاس شد؛ جایی که بیش از سی سال مثل خانه خودش بود. ازآنجایی که با عصا راه می رفت مدتی طول کشید تا به صندلی برسد. درنهایت، روی آن نشست، عینکش را روی بینی گذاشت و به چهره های جوانی نگاه کرد که در سکوت به او خیره شده بودند.
«دوستان من، فکر می کنم که همه شما برای شرکت در کلاس روان شناسیِ اجتماعی در کنار هم جمع شده اید. نزدیک به بیست سال است که این واحد را تدریس می کنم و این اولین باری است که می توانم به جرئت بگویم که ریسک بزرگی کرده اید زیرا من به یک بیماری لاعلاج مبتلا شده ام و شاید تا انتهای این ترم هم زنده نمانم.
«اگر فکر می کنید این موضوع برای شما مشکل آفرین است، کاملاً قابل درک
است که این واحد را حذف کنید.»
لبخند زد.
و این، پایان رازداری او بود.
ALS مثل یک شمع سوزان است: اعصابت را می سوزاند و بدنت را در توده ای موم رها می کند. معمولاً کارش را از پاهایت شروع می کند و بعد راهش را به اندام های بالایی ادامه می دهد. تو کنترل عضلات ران ات را از دست می دهی و دیگر نمی توانی بایستی. کنترل بالاتنه ات را از دست می دهی و دیگر نمی توانی راست بنشینی. آخر اگر زنده بمانی، تنها می توانی از طریق لوله ای که در گلویت قرار دارد، نفس بکشی درحالی که روحت کاملاً بیدار است و در درون یک جسم ناتوان زندانی شده است؛ شاید بتوانی پلک بزنی یا صدای بی مفهومی را با زبانت دربیاوری اما همه چیز مثل فیلم های علمی-تخیلی است که در آن فردی درون پوست خود منجمد شده است. تمام این مراحل بیش تر از پنج سال بعد از مبتلا شدن به بیماری طول نخواهد کشید.
دکتر موری حدس زد که او بیش تر از دو سال دیگر عمر نخواهد کرد؛ اما موری می دانست که زمانش کمتر از این حرف ها ست.
اما استاد قدیمی من تصمیمی اساسی گرفت، تصمیمی که روزی که از مطب دکتر بیرون آمد و می دانست که داس مرگ بالای سرش منتظر است، گرفته شد. از خودش پرسید، آیا می خواهم مایوس شوم و از بین بروم یا از زمان باقی مانده بهترین استفاده را بکنم؟
او نا امید نمی شد. قرار نبود از مرگ خود سرافکنده و متاسف شود.
بلکه مرگ را به آخرین پروژه ی خود تبدیل می کرد، هدف اصلی زندگانی اش. ازآنجایی که همه یک روز می مردند، او می توانست برای همگان مفید واقع شود، مگر نه؟ او می توانست یک پروژه تحقیقاتی باشد. یک کتاب راهنمای بشری. مرگ آرام و تدریجی من را مطالعه کنید. ببینید که چه اتفاقی برای من می افتد. همگام با من بیاموزید.
او پل نهایی بین مرگ وزندگی را پشت سر می گذاشت و داستان این سفر را نقل می کرد.
ترم پاییزی به سرعت سپری شد. داروهای بیشتری تجویز شد. فرآیند درمانی به یک امر عادی و منظم تبدیل شد. پرستاران به خانه اش می آمدند تا پاهای ازکارافتاده اش را حرکت بدهند و عضلات را فعال نگه دارند؛ آن ها را خم و راست می کردند انگار که می خواهند آب از چاه بیرون بکشند. متخصصان ماساژ هفته ای یک بار به خانه اش می آمدند تا درد عضلانی که به طور مداوم حس می کرد را تسکین ببخشند. او با استادان مدیتیشن نیز ملاقات می کرد؛ چشمانش را می بست و افکارش را متمرکز می کرد تا جایی که تمام دنیایش در یک نفس خلاصه می شد، دم بازدم، دم بازدم.
یک روز هنگام پیاده روی با عصا، پایش به لبه ی پیاده رو گیر کرد و داخل خیابان زمین خورد. بعدازآن واکر جایگزین عصا شد. ازآنجایی که بدنش ضعیف شده بود و رفت و آمد به دست شویی او را از پا می انداخت، موری تصمیم گرفت تا در یک لگن بزرگ ادرار کند؛ و ازآنجایی که موقع این کار باید دستش را از جایی می گرفت تا زمین نخورد، به ناچار کسی باید لگن را برایش نگه می داشت.
اکثر قریب به اتفاق ما ممکن است از هر کدام از این اتفاقات خجالت زده شویم به ویژه اگر در سن و سال موری باشیم؛ اما موری با ما تفاوت داشت. زمانی که همکاران نزدیکش به عیادتش می آمدند به آن ها می گفت: «گوش کن! من باید ادرار کنم. ازنظر تو ایرادی ندارد که کمکم کنی؟ این کار را برایم انجام می دهی؟»
بیش تر مواقع، حتی خارج از انتظار خودشان، باکمال میل به او کمک می کردند.
درواقع تعداد ملاقات کنندگان او روزبه روز افزایش می یافت. با آن ها درباره ی مرگ صحبت می کرد؛ اینکه مفهوم مرگ چیست و اینکه چطور مدام جوامع همواره از آن می ترسیدند بدون اینکه الزاماً معنای آن را درک کرده باشند. به دوستانش گفت که اگر واقعاً قصد دارند تا به او کمک کنند، با او رفتار ترحم آمیز نداشته باشند. بلکه به دیدارش بیایند، تلفن بزنند و مثل همیشه مشکلاتشان را با او مطرح کنند چون او همواره شنونده ی فوق العاده ای بود.
باوجود تمام اتفاقاتی که برای او رخ داده بود، صدایش همچنان قدرتمند و گیرا بود و ذهنش پر بود از میلیون ها اندیشه. او مصمم بود تا به همگان ثابت کند که واژه ی مرگ با ازکارافتادگی و بی خاصیت بودن هم معنا نیست.
سال نو هم آمد و رفت. باوجوداینکه موری می دانست این آخرین سال زندگی اش خواهد بود، دراین باره به هیچ کس چیزی نگفت. حالا از صندلی چرخ دار استفاده می کرد و با زمان دست وپنجه نرم می کرد تا بتواند تمام چیزهایی که می خواهد را به افرادی که دوست دارد، بگوید. زمانی که یکی از همکارانش در براندیز براثر سکته ی قلبی فوت کرد، موری به مراسم تدفینش رفت و با غمی فراوان به خانه بازگشت.
گفت: «چقدر حیف شد! تمام مردم آن حرف های زیبا را به زبان آوردند اما ایرو(۲۵) هیچ کدام را نشنید.»
موری ایده بهتری داشت. با چند نفر تماس گرفت. تاریخی را تعیین کرد؛ و بعدازظهر سرد یک شنبه ای، جمع کوچکی از دوستان و خویشاوندان در خانه ی موری به او پیوستند تا در مراسم تدفین زنده اش شرکت کنند. هرکدام از آن ها حرف زدند و مراتب تقدیرشان را از استاد قدیمی من به جا آوردند. برخی گریستند. برخی خندیدند. یک زن برایش شعر خواند:

پسرعموی عزیز من، ای محبوب جان
قلب تو هست همواره جاودان
ای سرو دوست داشتنی
همان طور که سفر می کنی میان لایه های زمان...

موری همراه با آن ها می خندید و گریه می کرد؛ و آن روز موری، تمام آن حرف های احساسی، تمام آن سخن هایی که ته قلبمان می ماند و هیچ گاه فرصت نمی کنیم به کسانی که دوستشان داریم بگوییم را به زبان آورد. مراسم تدفین زنده او یک موفقیت تکان دهنده بود.
تنها تفاوتش این بود که موری همچنان زنده بود.
در حقیقت شگرف ترین قسمت زندگی او در حال شکفتن بود.

دانشجو

اکنون باید توضیح بدهم که بعد ازآن روز تابستانی که برای آخرین بار استاد فهیم و عزیزم را در آغوش گرفتم و قول دادم که با او در ارتباط باشم، چه اتفاقی برای من رخ داد.
من ارتباطم را با او حفظ نکردم.
درواقع، روابطم با بیش تر افرادی که در دوران دانشگاه می شناختم قطع شد- ازجمله دوستان هم پیاله ام و اولین دوست دخترم که هرروز صبح کنار او از خواب بیدار می شدم. سال های بعد از فارغ التحصیلی، مرا به شخص دیگر تبدیل کرد؛ به شخصی که با آن فارغ التحصیل پراِدعا که آن روز محوطه ی دانشگاه را به مقصد نیویورک ترک کرد و می خواست استعدادش را به تمام جهان هدیه کند، کاملاً فرق داشت.
من فهمیدم که دنیا آن قدرها هم علاقه ای به استعدادهای من ندارد. من اوایل دهه ی بیست سالگی ام را به بطالت گذراندم، اجاره پرداخت کردم و کتاب های تخصصی خواندم و در عجب بودم که چرا هیچ چراغ سبزی برایم روشن نمی شود و هیچ راهی به رویم باز نمی شود. آرزوی من این بود که یک آهنگساز معروف شوم (من پیانو می نواختم)، اما بعد از سال ها کار کردن در کافه کاباره های خلوت و تاریک، عهدهای وفا نشده، گروه های موسیقی که ازهم پاشیده می شد و تولیدکنندگانی که چشمشان همه را می گرفت به غیراز من، آن آرزو رنگ باخت. برای اولین بار در طول زندگی ام شکست خوردم.
در همان زمان اولین مرگ مهم زندگی ام را به چشم دیدم. دایی محبوبم، کسی که موسیقی را به من آموخت، به من رانندگی یاد داد، درباره ی دختران سربه سرم می گذاشت و به من یاد داد چطور فوتبال بازی کنم، تنها بزرگ سالی که در دوران کودکی به عنوان الگوی زندگی خود قراردادم و گفتم زمانی که بزرگ شوم می خواهم مثل او شوم، بر اثر ابتلا به سرطان لوزالمعده در سن چهل وچهارسالگی درگذشت. او مردی قدکوتاه، خوش تیپ و سبیل کلفت بود و من در آخرین سال زندگی اش در کنارش بودم. درواقع در طبقه ی پایین آپارتمانش زندگی می کردم. دیدم که چطور در جلو چشمانم بدن قوی او ذره ذره آب شد و بعد ورم کرد. شاهد درد و عذابش بودم وقتی هر شب پشت سر هم از درد به خود می پیچید و با چشمانی بسته شکمش را فشار می داد و از فرط درد دهانش کج می شد. فریاد می زد: آآآآه خدایا...آآآآه عیسی مسیح! همه ی ما- همسر و دو پسردایی ام- در سکوت محض می ایستادیم، بشقاب ها را تمیز می کردیم و نگاهمان را از او می گرفتیم تا شاهد درد کشیدنش نباشیم.
در طول زندگی ام هیچ گاه تا آن حد احساس ناتوانی نکرده بودم. یک شب در ماه مه، من و دایی روی بهارخواب آپارتمانش نشسته بودیم. هوا گرم بود و نسیم ملایمی می وزید. به افق های دوردست نگاه کرد و از میان دندان های فشرده شده اش گفت که تا سال دیگر زنده نخواهد ماند تا شاهد مدرسه رفتن فرزندانش باشد. از من پرسید که آیا مراقب آن ها خواهم بود. به او گفتم که این حرف ها را نزند.
او چند هفته بعد فوت کرد.
بعد از مراسم خاک سپاری، زندگی من عوض شد. احساس می کردم که زمان یک باره برایم ارزشمند شده است، درست مثل آبی که در جریان است و من هرچقدر هم که سریع حرکت کنم نمی توانم به آن برسم. دیگر خبری از نواختن موسیقی در کاباره های شبانه نبود. دیگر خبری از نوشتن آهنگ در آپارتمانم نبود؛ آهنگ هایی که هیچ کس نمی شنید.
دوباره در دانشگاه ثبت نام کردم. مدرک فوق لیسانسم را در رشته روزنامه نگاری گرفتم و اولین پیشنهاد شغلی که به عنوان نویسنده ی ورزشی به من داده شد را پذیرفتم. به جای اینکه در پی کسب شهرت برای خودم باشم، درباره ی ورزشکارانی می نوشتم که مسیر شهرت خود را طی می کردند. من برای روزنامه ها کار می کردم و به صورت قراردادی برای مجلات مطلب می نوشتم. با سرعت سرسام آوری کار می کردم که ساعت و دقیقه نمی شناخت و حدومرزی نداشت.
صبح ها از خواب بیدار می شدم، دندان هایم را مسواک می زدم و با همان لباس خواب پشت ماشین تحریر می نشستم. دایی من برای یک شرکت تجاری بزرگ کارکرده بود و از این که یک کار را هرروز تکرار می کرد متنفر بود و من مصمم بودم تا به چنین سرنوشتی دچار نشوم. بین فلوریدا و نیویورک در رفت وآمد بودم و درنهایت در دیترویت به عنوان یک ستون نویس در نشریه ی آزاد دیترویت استخدام شدم. تب ورزشی در آن شهر همیشه داغِ داغ بود- آن ها گروه های ورزشی مختلفی در رشته های فوتبال، بسکتبال، بیس بال و هاکی داشتند که با حال وروز من سازگار بود.
در طی چند سال، علاوه بر داشتن ستونی ثابت در نشریه، مولف کتاب های ورزشی و مجری برنامه های رادیویی شدم و به صورت منظم در برنامه های تلویزیونی ظاهر می شدم، نظراتم را درباره ی فوتبالیست های پولدار بیان می کردم و منتقد برنامه های ورزشی گوناگون شدم. من بخشی از گردباد رسانه ای شده بودم که درحال حاضرکشور را تحت پوشش قرار داده است. فعالیت های من پرطرفدار بود.
دوران اجاره نشینی تمام شده بود و دوران خرید آغاز. خانه ای در بالای تپه خریدم و چندین اتومبیل. در بازار سهام، سرمایه گذاری کردم و اوراق بهادار خریداری کردم. مثل ماشینی بودم که با دنده ی پنج حرکت می کرد و هر کاری می کردم و هر پروژه ای که قبول می کردم، سر موعد مقرر به پایان می رساندم. انگار با نیروی فرابشری کار می کردم. تخته گاز می راندم. پولی که درمی آوردم بیش ازحدی بود که حتی می توانستم تصورکنم.
با زنی مومشکی به نام ژانین(۲۶) آشنا شدم که علی رغم برنامه ی کاری شلوغ و غیبت های طولانی ام، من را دوست داشت. بعد از هفت سال دوستی عاشقانه باهم ازدواج کردیم. یک هفته بعد از ازدواج سر کارم برگشتم. به او- و البته خودم- گفتم، یک روز صاحب بچه خواهیم شد. این آرزوی همیشگی ژانین بود؛ اما آن روز هیچ گاه از راه نرسید.
برعکس، خودم را در زیر موفقیت های کاری ام مدفون کردم چون بر این باور بودم که به واسطه ی این موفقیت ها می توانم اوضاع را در اختیار بگیرم و این فرصت را دارم تا قبل از این که مثل دایی ام مریض شوم و بمیرم تا آخرین قطره ی عصاره ی شادی را که به اعتقاد من در تقدیرم بود بگیرم.
و اما در باره ی موری؟ خب، هرازگاهی به او فکر می کردم، درباره ی چیزهایی که به من آموخته بود؛ چیزهایی مثل انسانیت و رابطه با دیگران، اما همه ی آن ها مثل خاطره ای دور بود، انگار مربوط به زندگی دیگری بود. در این سال ها هر نامه ای که از دانشگاه براندیز می رسید را دور می انداختم چون فکر می کردم که به دنبال پول هستند؛ بنابراین از بیماری موری خبر نداشتم. مردمی که ممکن بود از او خبر بدهند مدت ها بود که فراموش شده بودند و شماره تلفن هایشان هم در انباریِ زیرشیروانی، درون جعبه ی اشیاء به دردنخور خاک می خورد.
و اگر شبی آخر وقت کانال های تلویزیون را بالا و پایین نمی کردم، ممکن بود این روند ادامه پیدا کند؛ اما آن شب موضوعی به گوشم خورد...

نظرات کاربران درباره کتاب سه‌شنبه‌ها با موری

قیمت چاپی این کتاب ١٨ هزارتومن هست
در 3 ماه پیش توسط sadafiii
این کتاب دید آدم رو به زندگی تغییر میده، میشه بارها خوندش و خسته نشد. البته فوق العاده غم انگیزه، با این حال بی نهایت تاثیر گذار.
در 5 ماه پیش توسط sor...day
سوالات شاگردی از استادش که در حال اتمام زندگیش در این دنیاست... موری (استاد) میگه:میشه از رنج هایِ زندگی هم لذت برد و در جزئیات زندگی اینو توضیح میده....
در 11 ماه پیش توسط lab...oda
در این کتاب با شخصیت استاد جامعه شناسی به نام موری آشنا میشوید که رفتارش طوری روی دانشجوش اثر میگذاره که بعد از فارق التحصیلی هم هر هفته مایلها زحمت سفر را به جانش میخره تا در محضر آن استاد درس زندگی بیاموزه در قسمتی از این داستان واقعی میخوانید که موری در زمان تدریسش در دانشگاه به دانشجوهاش نمره قبولی میداده تا مبادا مجبور به ترک دانشگاه بشوند و به اجبار به خدمت سربازی بروند تا در جنگ ویتنام دست به کشتار مردم بی گناه بزنند. من شخصیت و انسانیت موری را دوست داشتم. میچ شاگرد موری او را حتی در بستر بیماری هولناکی که روز به روز پیشرفته تر می شد هم تنها نگذاشت و از محضر این استاد درسهای فراوانی آموخت. انتهای کتاب چاپی دو تا عکس از این استاد و شاگرد مشاهده میکنید. حتما این کتاب را بخوانید.
در 2 ماه پیش توسط ..... .....