فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتیبه پارسی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کارآفرینی به روش دارن هاردی

کتاب کارآفرینی به روش دارن هاردی

نسخه الکترونیک کتاب کارآفرینی به روش دارن هاردی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب کارآفرینی به روش دارن هاردی

این کتاب را نخوانید. آن را مطالعه و بررسی کنید. هضم کنید. شبیه یک کتاب تمرین از آن استفاده کنید. زیر آن خط بکشید، آن را برجسته کنید، دایره بکشید، ستاره بزنید، در زیر جملاتش بنویسید و در حاشیه‌ها علامت تعجب بگذارید. آنقدر بخوانید که لبه‌های کتاب برگردد و ساییده شود. ایده‌ی کلیدی را در هر بخش با برنامه‌ی کاری و کاربرگ خلاصه به‌کار ببرید. نقل‌قول‌ها و مفاهیمی از کتاب که برایتان جالب است، در شبکه‌های اجتماعی‌تان به اشتراک بگذارید. ما مواردی را که به نظر خودمان جالب بود، پررنگ کردیم. ما را در هدفمان برای الهام‌بخشی و تشویق کارآفرینان سراسر جهان یاری کنید. از سواری جالب و هیجان‌انگیز لذت ببرید. دارن

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتیبه پارسی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.78 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۸۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب کارآفرینی به روش دارن هاردی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



خواندنِ کتاب خوب، به منزله ی همنشینی با مردم شریف است
دکارت

پیشگفتار، در ستایش کتاب قطار بازی کارآفرینی

-چرا اکنون زمان ملحق شدن به سواری فرا رسیده است

«دارِن هاردی یک بار دیگر موفق شد! کتاب قطار بازی کارآفرینی، کتاب سال است؛ کتابی که خواندنش برای هر کسی که شغل و تجارت خودش را دارد و یا می خواهد داشته باشد، لازم است. کاش ۲۰ سال پیش این کتاب به دستم می رسید، زمانی که سفر کارآفرینی ام را شروع کردم، چون باعث می شد هزاران درد و رنج را از خودم دور کنم و منحنی یادگیری ام را کوتاه ترکنم. اکنون نوبت شماست به سواری ملحق شوید!»
-دیوید باخ(۱)، نُه بار برنده ی پرفروش ترین کتاب نیویورک تایمز و مولف کتاب "دیر شروع کنید" و کتاب "انتهای ثروت و میلیونر خودکار"

«دارن هاردی(۲) یک فرد تمام و کمال است. کتاب کارآفرینی او پُر از ترفند های زیرکانه است. پس همین الان از آن استفاده کنید.»
Shark Tales-باربارا کورکوران(۳)، مولف "ماجرا های نهنگ و ستاره"  
ABC

«برای موفقیت در تجارت باید سرسخت باشید و افکار بزرگ داشته باشید. مهارت تان را افزایش دهید. برای بهتر شدن با بهترین ها آموزش ببینید. دارن هاردی با موفقیت زندگی کرده و آن را لمس کرده است! اگر شما در مورد موفقیت جدی هستید این کتاب به شما کمک می کند به اوج برسید. مطمئناً عاشق دیدگاه های او می شوید.»
-دونالد ترامپ(۴)، سرمایه گذار، رئیس و نماینده ی سازمان ترامپ

«هیچ زمانی بهتر از حالا زمان تبدیل شدن به یک کارآفرین شجاع نیست. دارن هاردی به ملزوماتی در کارآفرینی می پردازد که هیچ کس در هیچ دانشگاهی آموزش نمی دهد؛ شجاعت، شور و اشتیاق، هدف مندی، پشتکار، تفکر شجاعانه و چیزهای دیگر. این کتاب از آن دسته کتاب هایی است که قبل از ملحق شدن به سوار کاری، خواندن آن برای همه لازم است.»
-پیتر اچ.دیاماندیس(۵)، رئیس اجرایی دانشگاه تکنیکی، بنیانگذار و مدیر ایکس پرایز و مولف پرفروش ترین کتاب نیویورک تایمز: "فراوانی؛ آینده بهتر از آنی است که فکر می کنید"

«دارن هاردی بزرگان عصر ما را مورد مطالعه قرار داده، با آنها مصاحبه کرده، از آنها درس گرفته و چکیده ی دستاوردهایش را در این کتاب آورده است. انصافاً چگونه می توانستید به این همه عقلانیت و درایت بزرگ ترین تاجران تاریخ دست پیدا کنید؟»
-داو لینی گر(۶)، موسس و رئیس شرکت RE/MAX

«این کتاب یک منبع باور نکردنی است. نه تنها ترکیب کاملی از ذهنیت ها و مهارت های لازم را برای تبدیل شدن به کارآفرین موفق فراهم کرده، بلکه به گونه ای سرراست و ساده نوشته شده و راهکارهایی را ارائه داده که به راحتی نمی توانید از آنها بگذرید. شفافیت، شوخ طبعی و روان بودن نوشته های او باعث شد که من صفحه به صفحه ی آن را مرور کنم تا ببینم بعد از آن چه چیزی می آید. حتی بعد از ۴۵ سال مدیریت و اداره ی تجارت های موفق و متعدد همچنان چیزهای تازه ای یاد می گیرم. به همه خواندن آن را سفارش می کنم.»
-جک کان فیلد(۷)، مولف مجموعه داستان های "سوپ جوجه برای روح" و "اصول موفقیت" با بالاترین فروش بین المللی

«دارن هاردی مرد ماموریت های خطرناک است. او راهی برای پیشرفت به شما ارائه داده است. او به اندازه ی کافی سخاوتمند هست که تجربیاتش را با شما درمیان بگذارد. به حرف او گوش دهید!»
-ست گادین(۸)، مولف کتاب گاو بنفش و "فریب ایکاروس(۹)"

«زندگی یک قطار بازی است، همان گونه که دارن هاردی می گوید موفقیت هم همین است. هر دوی ما معتقدیم که هر یک از ما مقیاسی برای اندازه گیری موفقیت داریم، شما نیز باید مفهوم موفقیت را در طول زندگی برای خودتان تعریف کنید. این کتاب به شما کمک می کند که موفقیت را با تعابیر خودتان تعریف کنید.»
-ماریا شریور(۱۰)، شش بار برنده ی بهترین فروش کتاب نیویورک تایمز، برنده ی روزنامه نگاری، برنده ی جایزه ی اِمی(۱۱) و بانوی اول سابق کالیفرنیا

«آینده متعلق به کارآفرینان است. کتاب جدید دارن، کتاب راهنمایی است که کارآفرینان جدید برای شروع، رشد و دوام تجارت موفق در جهان کارآفرینی به آن نیاز دارند.»
-رابرت کیوساکی(۱۲)، آموزش دهنده، کارآفرین، سرمایه گذار و مولف کتاب "پدر پولدار، پدر بی پول"

«مجله ی موفقیت کلیدهایی را در اختیار قرار داده است. دارن هاردی نه تنها خودش در سواری قطار کارآفرینی مهارت پیدا کرده، بلکه زمان زیادی را با بزرگ ترین کارآفرینان که امروز در قید حیات هستند صرف کرده، با آنها مصاحبه کرده و آنها را مورد مطالعه قرار داده است. من این کتاب را به کسانی که قصد ورود به دنیای کارآفرینی را دارند، توصیه می کنم. این کتاب، راهنمای شماست تا پتانسیل های تان را بشناسید و غول کارآفرینی را که آماده و منتظر درون شما خوابیده، بیدار کنید.»
-آنتونی رابینز(۱۳)، رئیس هفت شرکت خصوصی، مولف پرفروش ترین کتاب نیویورک تایمز "مربی رده بالا"

«ضربان قلب من بالاتر می رود وقتی که صفحات این کتاب را ورق می زنم. دارن، روح کارآفرینی را بهتر از هر کسی که من می شناسم گرفته و گسترش داده است. من به مدت ۲۵ سال یک کارآفرین موفق بوده ام اما این کتاب مرا هیجان زده کرده و همه چیز را برایم روشن کرده است. شما باید آن را بخوانید و بلافاصله به کار ببرید.»
-درک سیورز(۱۴)، بنیانگذار CD Baby کودک و مولف "هر آن چه می خواهی"

«شفافیت و بینشی که دارن هاردی منتقل می کند، می تواند یک کارآفرین را به کارآفرینِ موفق باورنکردنی تبدیل کند. هاردی همه ی مسائل را از تعیین اولویت ها و واگذاری مسئولیت ها تا رهبری با بینشی وسیع، مطرح و بررسی کرده است. هر کسی که می خواهد به موفقیت بزرگی دسترسی پیدا کند، باید این کتاب را در لیست کتاب های ضروری اش قرار دهد.»
-ژان آساراف(۱۵)، کارآفرین سریالی، مولف پرفروش ترین کتاب نیویورک تایمز، مولف کتاب "همه را از آن خود سازید" و کتاب "پاسخ"

«کتاب جدید دارن هاردی به نام قطار بازی کارآفرینی، الهام بخش تمام کارآفرینان است. او شما را به تجربه ی سواری در صندلی جلو دعوت می کند تا گذر از قله ها و دره ها را کنار او تجربه کنید و با آخرین سرعت پیش بروید. مفاهیم دارن اثبات شده و استراتژی های او بسیار ارزشمند است. آن را بخرید و از سواری موفق تان لذت ببرید.»
-جِفری گیتومِر(۱۶)، مولف "کتاب کوچک قرمز فروش"

«اگر می خواهید سوار قطار بازی کارآفرینی شوید، اطمینان حاصل کنید که در صندلی جلو نشسته اید. شما مهم ترین سواری عمرتان را با کتاب ماجراجویی دارن انجام می دهید تا به کمک آن رویاهای تجارت تان را محقق سازید. بلیت را تهیه کنید.»
-گرانت کاردون(۱۷)، مولف بهترین و پرفروش ترین کتاب نیویورک تایمز به نام "اگر شما اولین نباشید، آخرین نیستند"، کارآفرین و موسس شبکه ی "هرچه لازم باشد"

«خودش است! من ۲۰ سال صبر کردم تا چیزهایی را یاد بگیرم که دارن در ۲۰۰صفحه خلاصه کرده است. این کتاب را بخوانید، مرور کنید و جذب کنید. این کتاب منحنی یادگیری شما را کوتاه می کند، موفقیت شما را شتاب می بخشد و رفاه و آسایش آینده تان را دستخوش تحول می کند.»
-دایموند جونز(۱۸)، ستاره ی برنامه ی مخزن کوسه(۱۹) در ABC، موسس و مدیر FUBU

«اگر می خواهید یاد بگیرید که چگونه عدم اطمینان را در تجارت و زندگی شخصی تان مدیریت کنید، باید این کتاب را دوبار بخوانید. یک بار آن را بخوانید تا مهارت هایی را که برای ماندن در سواری لازم است، به دست آورید و بار دوم بخوانید تا ابزارهایی را به کار ببرید که دارن به شما می دهد تا از هیجان سواری تان لذت ببرید. زمانی که مهارت های جدید را به کار ببرید، ترس تان کمتر می شود!»
-اَلکس ماندوسین(۲۰)، رئیس و مدیر امور بازاریابی آنلاین

«این کتاب سوختی برای آتش کارآفرینی شماست. اگر بخواهید، این کتاب ایده و انگیزه ی ضروری را برای موفقیت به شما می دهد. دیگر منتظر نمانید این کتاب را بخوانید و به دنبال رویاهایتان بروید.»
-مارک سان بورن(۲۱)، مولف کتاب پرفروش (Fred Factor & EncoreEffect(۲۲

«دارن هاردی یکی از برجسته ترین کارشناسان در زمینه ی پیشرفت در کارآفرینی است. این کتاب را بخوانید و بر اساس آن عمل کنید تا موفق شوید.»
-رابین شارما(۲۳)، مولف پرفروش ترین کتاب: "رهبری که عنوانی نداشت"

«این کتابِ قابل توجه، پُر است از ارزش های اثبات شده، روش های عملی و تکنیک هایی که با استفاده از آنها می توانید هزاران دلار و سال ها کار سخت را پس انداز کنید.»
-برایان تریسی(۲۴)، مولف "راه رسیدن به ثروت"

چگونه این کتاب را بخوانید

۱: آن را نخوانید.
آن را مطالعه و بررسی کنید. هضم کنید.
شبیه یک کتاب تمرین از آن استفاده کنید. زیر آن خط بکشید، آن را برجسته کنید، دایره بکشید، ستاره بزنید، در زیر جملاتش بنویسید و در حاشیه ها علامت تعجب بگذارید.
آنقدر بخوانید که لبه های کتاب برگردد و ساییده شود.
۲: ایده ی کلیدی را در هر بخش با برنامه ی کاری و کاربرگ خلاصه به کار ببرید. می توانید همه ی کاربرگ ها و منابع مفید را (رایگان) در آدرس زیر داشته باشید:
RollerCoasterBook.com/Resources.
۳: نقل قول ها و مفاهیمی از کتاب که برایتان جالب است، در شبکه های اجتماعی تان به اشتراک بگذارید. ما مواردی را که به نظر خودمان جالب بود، پررنگ کردیم. ما را در هدفمان برای الهام بخشی و تشویق کارآفرینان سراسر جهان یاری کنید.
در آدرس زیر به ما ملحق شوید:
@ Darren Hardy and the book’s hashtag # Join the Ride
از سواری جالب و هیجان انگیز لذت ببرید.
دارن
***
همه ی انسان ها کارآفرین هستند. زمانی که در غار زندگی می کردیم، همه خوداشتغال بودیم. غذایمان را پیدا می کردیم، خودمان را تغذیه می کردیم و تاریخ بشر از اینجا شروع شد. هنگامی که تمدن آمد جلوی آن را گرفتیم. به کارگر تبدیل شدیم، زیرا به ما عنوان «کارگر» دادند و ما فراموش کردیم که «کارآفرین» هستیم.

* محمد یونس برنده جایزه صلح نوبل و پیشگام امور مالی(۶۷)
***
***
زمانی که تصمیمی می گیرید جهان توطئه می کند تا آن اتفاق بیفتد
رآلف والدو اِمرسُون(۶۸)
***

مقدمه

باجه ی بلیت فروشی: سوار شدن یا سوار نشدن

در تابستان ۱۹۸۹ در بلوغ ۱۸ سالگی، من کارآفرین شدم. بگذارید شفاف صحبت کنم. این کار عمدی یا برنامه ریزی شده نبود. آن تابستان، برای من هم مثل تابستان همه ی ۱۸ساله ها شروع شد. دبیرستان را تمام کرده بودم و درگیر انجام کاری بودم که از من انتظار می رفت و آن رفتن به دانشگاه بود. برنامه ی من یا (اگر دقیق تر گفته باشم) برنامه ی پدرم این بود که هشت سال در سالن های دانشگاه UCLA (دانشگاه کالیفرنیا، لس آنجلس) قدم بزنم و بعد از آن با تکان دادن یک مدرک حقوق یا یک "ژتون غذا برای زندگی" آن طور که پدرم می خواست، بیرون بیایم. این یک برنامه ی کاملاً سرراست بود. مدرکی می گرفتم، شغل خوبی با حقوق عالی پیدا می کردم و به دنبال زندگی خودم می رفتم. واقعاً دکتر شدن اولین انتخاب پدرم بود. اما بعد از اینکه متوجه شد که من با دیدن خون (خودم یا هر کس دیگری) غش می کنم، به دنبال انتخاب دوم در لیست خودش رفت. من همیشه عاشق انجام کارها خارج از ساختار سنتی بودم. من ایده های دیگری برای پیشرفت در زندگی داشتم و کار کردن برای دیگران، جزء ایده هایم نبود، اما پدرم در تمام طول زندگی، مرا برای برنامه ی دیگری آماده کرده بود. گاهی برخلاف طغیان های درونی، احساس می کردم که در همان خط نخست هستم.
در آن تابستان انتظار هر چیزی را داشتم... هیچ چیز دور از انتظار نبود!
در یک بعدازظهر گرم، دوست خوبم با من تماس گرفت و پیشنهادی داد که نمی توانستم رد کنم. دوستم با شور و اشتیاق گفت برادرش یک فیلم ویدئویی دارد و با هیجان به توضیح ادامه داد که همه ی دوستان را برای تماشای فیلم دعوت کرده است. «ما حتی پیتزا و نوشیدنی هم سفارش داده ایم!» نوشیدنی، پیتزا و یک فیلم حیرت انگیز، البته نه PG، فیلم؟(۶۹)
من یک پسر ۱۸ساله بودم و این مهمانی دوستانه برایم عالی بود. پس به دوستم گفتم که روی من حساب کند.

لحظه ی آه

برای شرکت در مهمانی شبانه به خانه ی دوستم رفتم. همان طور که برنامه ریزی شده بود پیتزا و نوشیدنی آنجا بود و اما فیلم به هیچ وجه شبیه آنچه که انتظار داشتم نبود.
مجذوب شده بودم. به مدت ۲۰دقیقه نمی توانستم چشم از آن بردارم. وقتی تمام شد به اطراف اتاق نگاه کردم تا ببینم آیا دوستانم هم به تلویزیون خیره شده اند. واضح بود که آنها هم انتظار نمایش متفاوتی داشتند، اما دوستانم تحت تاثیر آنچه که دیده بودند، قرار نگرفتند. درحالی که مرا به شدت جذب کرده بود! (به خاطر داشته باشید که دهه ی ۸۰ بود)
فیلم متعلق به شرکتی بود که به شما این شانس را می داد که سیستم تصفیه آب خانگی را به قیمت عمده بخرید، سپس آن را به قیمت های خرده بفروشید و سود ببرید. خوشبختانه این فیلم شانسی برای ورود من به تجارت بود.
یک دقیقه با خودم فکر کردم که می توانم این کار را انجام دهم. هی! این همان چیزی است که می خواهم. برنده شدن، باارزش بودن، مسئولیت داشتن و انجام کارهای متفاوت... این ایده در عمق وجودم نفوذ کرد. گرچه هنوز خیلی جوان بودم، تمایل داشتم که فرصت ها را ببینم درحالی که دیگران کورکورانه از کنار آن می گذشتند.
در تابستان ها زمانی که دوستانم مشغول کارهای مک دونالد(۷۰) بودند، من کارهای متفاوتی انجام می دادم. شغل های غیرمتعارف داشتم مانند چمن زنی و جمع آوری میخ پرچ ها در اماکن ساختمانی. برای هر تکه یک پنی می گرفتم. همچنین توسط یک مدرسه ی تجاری محلی استخدام شدم تا از غریبه ها بخواهم پرسش نامه ی تحقیقی را در اتوبوس ها و ایستگاه های راه آهن برای یک استراتژی استخدام پر کنند. سخت کار می کردم اما با گام های خودم پیش می رفتم و به روش خودم چیزهای بیشتری یاد می گرفتم.

این ایده ی دنبال کردن تجارت خودتان است؟

کنترل آینده تان را در دست بگیرید و خودتان را به دستمزدهای حداقل و قوانین بی معنی محدود نکنید. طغیان درونی من بروز کرد. این درست مثل این بود که کسی ناگهان درخشان ترین لامپ دنیا را روشن کرده باشد. من وارد کارآفرینی شده بودم!
هزینه ی امضای قرارداد و خرید موجودی اولیه، فقط ۵ هزار دلار بود و من یک لحظه هم درنگ نکردم. بلافاصله چکی برای کل مبلغ کشیدم. این همه ی پولی بود که در ازای چمن زنی، جمع آوری میخ پرچ ها و پر کردن پرسش نامه ها به دست آورده بودم. چند روز بعد، گاراژ پدرم پر از دو پالت بلند بود که از فیلترهای تصفیه آب پر شده بود. نمی دانستم با آنها چه کنم، اما مهم نبود زیرا وارد تجارت شده بودم. هنوز به خاطر می آورم که چقدر هیجان زده بودم. من در گاراژ ایستادم و دست به کمر به تپه ای از سیستم های تصفیه آب خانگی خیره بودم و فقط سرم را تکان می دادم. می خواستم در زمینه ی تصفیه آب تبحر پیدا کنم.
هنوز ۳ساعت از شروع تجارت جدیدم نگذشته بود که اولین انتقاد را دریافت کردم؛ پدرم نمی توانست ماشینش را به داخل گاراژ بیاورد.
او گفت: «این آشغال ها را از اینجا بیرون ببر».
«اما آن را کجا می توانم ببرم؟»
«دارن! بهتر نیست که آنها را بیرون ببری و بفروشی؟»
من که انتخاب دیگری نداشتم ۲۰دقیقه بعد به خیابان رفتم. معمولاً لباس پوشیدنم زیاد طول نمی کشد. ناگهان فکر متفاوتی به ذهنم رسید. ناراحت و عصبی بودم، اما نفس عمیقی کشیدم و کارم را به صورت خانه به خانه، از همسایه ها شروع کردم. خودم را وادار کردم که به درِ همه ی خانه ها بروم و زنگ همه ی خانه ها را بزنم. هر کسی که جواب می داد، در مورد دستگاه های تصفیه ای که نوید آب بهتر را می داد و از شیر آب خانه بیرون می آمد، توضیح می دادم. به آنها می گفتم: «آب سالم را در آشپزخانه تان داشته باشید. دیگر لازم نیست که بسته های سنگین آب را از مغازه تا خانه حمل کنید. آیا هرگز فکر می کردید چنین انتخابی برایتان به وجود آید؟»
اولین روز تجارت بسیار طولانی بود. با هر دری که باز می شد، زاویه ی جدیدی را امتحان می کردم. آنها را از آب تهوع آوری که خودشان و حیوانات خانگی شان استفاده می کردند، می ترساندم. به آنها دید بهتری از جهانی را می دادم که در آن آب تمیز، تازه و نامحدود بود. من افسونگری هم می کردم یا خودم این طور تصور می کردم. آمار و ارقام وسوسه انگیز و تکنیک های فروشی را به کار می بردم که هیچ گاه توسط شخص دیگری استفاده نشده بود (یا احتمالاً هرگز استفاده نخواهد شد). مصمم و متمرکز بودم. در شرایط ناامیدی هم پشتکارم را حفظ می کردم.
و در پایان روز من چیزی نفروخته بودم!
نمی توانستم باور کنم. چطور امکان دارد؟ من در ابتدای روز چهل دستگاه تصفیه آب در گاراژ پدرم داشتم و وقتی برمی گشتم هر چهل تا آنجا بود. بعدازظهر وقتی که دیدم در گاراژ بسته است و ماشین پدرم بیرون پارک شده، فهمیدم که دردسر بزرگی در راه است. بدتر از آن، اینکه برای اولین بار فکر کردم شاید به درد تجارت نمی خورم. شاید پدرم درست می گفت. شاید دانشگاه و شغل خوب، بهترین مسیر باشد. درحالی که تحت فشار و سرخورده بودم (و کمی هم از پدرم می ترسیدم)، کاری را کردم که هر تاجر نوجوان و طردشده زمانی که با شکست روبه رو می شود، انجام می دهد. به مادربزرگم تلفن کردم. من بدون مادر، بزرگ شده بودم. پدرم سرپرست خوبی نبود. او از آن دسته پدرهایی بود که می گفت گریه را بس کن، در غیر این صورت کاری می کنم که بیشتر گریه کنی. اگر فیلم استنلی کوبریک(۷۱) را به یاد آورید "ژاکت کاملاً فلزی(۷۲)"، متوجه می شوید که بزرگ شدن در خانه ی ما همچون ماندن در جوخه ی سرگرد هارت من(۷۳) بوده است.
مادربزرگم نقطه ای آرام در میان توفان بود. او زنی بود که به من کمک کرد تا مردی باشم که امروز هستم. او عشق و محبت سرشار و بی قید و شرطی را که به آن نیاز داشتم، نثارم می کرد. او فکر می کرد که من شگفت انگیزم، حتی زمانی که نبودم! همه کاری که او انجام می داد لبخند زدن و گفتن کلمه ی «عزیزم» بود و اینکه بدانم مرا دوست دارد. مادربزرگم درباره ی پول چیزهای زیادی به من یاد داد، کمکم کرد تا اولین حساب بانکی ام را باز کنم، به من پس انداز کردن را آموخت و مرا تشویق کرد آن را اضافه کنم.
همه ی این کارها مادربزرگم را در ذهن من به فرد الهام بخشی تبدیل کرد. البته در آن روزهای خاص که برای تجارت تصفیه آب تلاش می کردم او برای من فقط یک مشتری خشک و خالی نبود. او همان کسی بود که من نیاز داشتم. به او تلفن می کردم و ترتیب ملاقات می دادم. در اولین ملاقات به او یک دستگاه تصفیه تر و تمیز دادم. اما قبل از اینکه به تعریف و تمجید از آن بپردازم، مادربزرگم وسط حرفم می پرید و می گفت: «عزیزم آن عالیست آن را برمی دارم».
سعی می کردم سورپرایز نشوم. آیا مادربزرگ قصد داشت فقط یکی از آنها را بردارد؟ من که از او الهام گرفته بودم ادامه دادم که خرید مدل پایه چندان عاقلانه نیست و بهتر است آن را به مدل کادیلاک (دستگاه تصفیه آب زیرسینکی) ارتقاء دهد. ظرف روی پیشخوان در معرض دید نیست، آلودگی هم ندارد و آب تصفیه شده در هنگام نیاز مستقیماً در شیر آب است.
او پرسید: «اما چه کسی می خواهد آن را نصب کند. مطمئناً نمی خواهی پدربزرگت این کار را انجام دهد. چون نمی دانم آخرش چه می شود» به او گفتم: «مشکلی نیست خودم آن را نصب می کنم، کار زیادی نمی برد» مادربزرگ گفت: «خب عزیزم هرکدام را پیشنهاد می کنی برمی دارم». با همین نُه کلمه ی کوچک، من اولین فروشم را داشتم. یک فروش خوب! وقتی مادربزرگ رفت چکش را بیاورد، من کار نصب را شروع کردم. در کمتر از یک ساعت یک فیلتر فروختم و یک مشتری به دست آوردم. موفقیت در چهره ام می درخشید. من وارد گام بعدی همه ی فروشندگان موفق شدم؛ یعنی درخواست معارفه.
کار راحتی بود. مادربزرگم در جامعه ی بازنشستگان ۵۰سال به بالا زندگی می کرد. جای خوبی که پر از آدم های خوب بود و همه دوست داشتند که نوه ی بزرگ شده ی مادربزرگ را ببینند. آیا آنها هم فیلتر می خواستند؟ البته که می خواستند و همه شان از همان مدلی که مادربزرگ داشت. بی درنگ من و مادربزرگم خانه به خانه رفتیم. من در ساختمان مادربزرگ ۱۸ فیلتر فروختم و نصب کردم. احساس کارآفرینی به من دست داد. در اوج پرواز می کردم. به خاطر موفقیتم دستگاه تصفیه ی بیشتری سفارش دادم. بزرگ ترین مشکلم نگه داشتن موجودی در خانه بود. من می توانستم ادامه ی تحصیل بدهم (کارهای حقوقی انجام دهم و پدرم را خوشحال کنم) و در کنارش امپراطوری فیلتر تصفیه آب را هم بسازم. همه ی کارها را جفت وجور کردم.
چند روز پس از فروش بی سابقه ام، مادربزرگم برای تعطیلات به هاوایی رفت و من به دانشگاه رفتم. یک روز صبح که در کافه مشغول نوشیدن قهوه بودم، پدربزرگ و مادربزرگم تلفنی از همسایگانشان در مجتمع دریافت کردند. کسی که تماس گرفته بود در طبقه اول، درست زیر واحد مادربزرگم زندگی می کرد.
به نظر می رسید مشکلی داشتند. یک مشکل نمناک! همسایه ی پایینی توضیح داده بود که وقتی در اتاق نشیمن مشغول تماشای برنامه ی «چرخ روزگار» بوده احساس کرده که از بست های بالای سرش چند قطره آب می چکد. بعد از اولین چرخش چرخ (مدت کوتاهی پس از حل معما)، قطره ها به نهر آب و سپس به سیلی از آب که از سقف می ریخت، تبدیل شد. همسایه ها که عصبانی و ناراحت بودند با تعمیرکار تماس گرفتند و از ترس به بالای پله ها آمدند. آب، خانه ی مادربزرگ را گرفته بود. پتوها، مبلمان، دیوار، کتاب ها، قفسه ها، کفش ها، لباس ها و وسایل برقی همه خراب شده بودند.
مکان دستخوش فاجعه شده بود و منبع نشت، فیلتر تصفیه آب زیر سینک، کار دست من بود! وحشت زده شدم. ایراد از یک فیلتر شل بود. بلافاصله متوجه بحث و جدل داغی شدم که به خاطر فیلتر درگرفته بود. چه سازنده ی بی مسئولیتی! اجازه ندهید فیلترهای معیوب و خراب وارد خانه ی افراد بی گناه و قربانیان آن شود، کاری بسیار شرم آور! قبل از اینکه بتوانم کاری انجام دهم، اوضاع بدتر شد. مشخص شد که ایراد از سازنده ی فیلتر نیست. یک لوله کش ماهر کمتر از یک دقیقه متوجه می شد که هر کسی که فیلتر آب را نصب کرده اشتباه فاحشی مرتکب شده و سرپوش اصلی را از قلم انداخته است. البته کسی که اشتباه فاحش را انجام داده بود، من بودم؛ نوه ی بزرگ شده ی مادربزرگم. اشتباه کاملاً از من بود، نه فقط برای آنچه که در آپارتمان مادربزرگم اتفاق افتاده بود، بلکه برای آنچه که بدون شک ممکن بود در واحد های دیگر هم رخ دهد!
همه ی فیلترهایی را که فروخته بودم، خودم نصب کرده بودم. قبل از اینکه به دانشگاه بروم و احساس غرور کنم ۱۸بمب ساعتی را در ساختمان های دوستان مادربزرگم کار گذاشته بودم!
در پایان، کسی که بمب ها را خنثی کرد، من نبودم، مادربزرگ و لوله کش این کار را انجام دادند (یا همان طور که مادربزرگم گفت کسی که می داند چه کار می کند).
آنها به هر واحد رفتند و دوباره فیلتر را درست نصب کردند. بعد از آن، من که اشتباهم را جبران نکرده بودم از مادربزرگم پرسیدم: «من به تو مدیونم، چگونه جبران کنم؟» و او به سادگی جواب داد: «این را بگذار به حساب سهم ما برای هزینه ی دانشگاه رفتنت». درحالی که من کالج رسمی را تمام نکردم، اکنون که به گذشته برمی گردم متوجه می شوم که پول خوبی صرف شهریه ام در مدرسه ی کارآفرینی شده است.
به لطف شرکت بیمه و اطمینان از مادربزرگ به خاطر زیرکی اش، خانه ی پدربزرگ و مادربزرگم مرمت و بازسازی شد. می توانستم سرم را بالا نگه دارم و خودم را جمع و جور کنم و به کار دستگاه تصفیه آب ادامه دهم، درست مثل همان روز اول. هنگامی که به دستگاه تصفیه آب در گاراژ پدرم نگاه می کردم واقعاً بر خودم مسلط شدم.
این به سال های خیلی قبل برمی گردد. اما همان طور که داستان را گفتم شبی که فیلم را مشاهده کردم، به وضوح به یاد می آورم. انگار دیروز بود. به یاد می آورم که چه احساسی داشتم. هیجان دیدن یک فرصت منحصربه فرد و لذت کشف چیزی که با من سازگار است و به درد آدمی مثل من که دوست دارد کارهای متفاوتی انجام دهد، می خورد.
هیجان و اضطراب اولیه ی من جهشی در تاریکی بود. سرمایه گذاری پولی که مدت ها به سختی پس انداز کرده بودم، لحظه ی ترسناکی که احساس کردم ممکن است به درد تجارت نخورم و بقیه ی پس اندازم را هم از دست بدهم، هیجان دیدن اولین محموله ی تولیداتم را به خاطر می آورم و اینکه چه احساس بدی داشتم، وقتی پدرم مرا آزار می داد. احساس خوش بینی نسبت به اینکه همه، کالای مرا می خرند به خاطر می آورم و احساس خالی شدن و ناامیدی را وقتی همه می گفتند نه! و احساس غرور ناشی از فروش اولین محصول، حتی اگر به مادربزرگم باشد و احساس فروش های بیشتر یکی پس از دیگری... و البته هرگز خجالت ها، سردرگمی ها و تلاش برای غلبه بر شکست را که در هفته های اول تجارت در من ایجاد شد، فراموش نمی کنم.
تابستانی که تبدیل به یک کارآفرین شدم، به طور تصادفی یک سواری غیرقابل پیش بینی بر امواج سرخوشی و وحشت بود. یک قطار پرپیچ و خم تفریحی شهربازی که من در آن میخ کوب شده بودم. با وجود همه ی پیچ و خم ها، به زودی متوجه شدم که دیگر نمی توانم روش زندگی ام را عوض کنم. از آنجایی که به ماجرای موفقیت آمیز دیگری وارد شده بودم (و موارد دیگری که موفقیت آمیز نبوده) من هرآنچه را یک تاجر می داند، یاد گرفتم.
تجارت این گونه است. تجارت چنین حالتی دارد مانند یک سواری، پر از ترس، هیجان، شکوه و در عین حال اعتیادآور است(۷۴).

نظرات کاربران درباره کتاب کارآفرینی به روش دارن هاردی

این کتاب،همون "دیوانگان ثروت ساز" و یا "قطار سرعت به سوى ثروت" هست،اشتباه نخرید.
در 12 ماه پیش توسط soheil
چرا با اسم های متفاوت این کتاب رو گذاشتید،سه نسخه از این کتاب رو خریدم و الان میبینم اسم ها عوض شده ولی همگی یکی هستن
در 10 ماه پیش توسط pag...110
این ترجمه خیلی ضعیف هست، من ترجمه دیگه این کتاب رو خریدم و واقعاً متوجه شدم که مترجم خیلی خیلی نامفهوم ترجمه کرده
در 11 ماه پیش توسط sha...uni