فیدیبو نماینده قانونی آسیم و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شفای دل

کتاب شفای دل
رسیدن به آرامش بعد از بروز جدایی، طلاق و مرگ

نسخه الکترونیک کتاب شفای دل به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب شفای دل

قلب شکسته در عین حال قلبی است گشوده. شرایط هرچه که باشد، وقتی شما کسی را دوست دارید و زمان با هم بودنتان به پایان می‌رسد، طبیعتاً احساس اندوه و ناراحتی می‌کنید. غم از دست دادن کسی که شما دوستش دارید بخشی از زندگی است، بخشی از این سفر، اما مصیبتی نباید وجود داشته باشد. گرچه طبیعی است که وقتی شما عزیزی را از دست می‌دهید قدرت خودتان را فراموش کنید، اما حقیقت این است که بعد از بروز جدایی، طلاق یا مرگ عزیزی، نیرویی در درون شما باقی می‌ماند تا واقعیت جدیدی را خلق کنید. اجازه بدهید که در اینجا مقصودمان را خیلی روشن بیان کنیم: درواقع، ما از شما می‌خواهیم که فکر خودتان را بعد از اینکه فقدانی اتفاق می‌افتد عوض کنید ــ از درد اندوهی که برایتان پیش آمده فرار نکنید، بلکه آن را پشت سر بگذارید. می‌خواهیم افکار شما در جایی قرار بگیرد که از عزیزتان فقط با عشق یاد کنید، نه با افسوس و ناراحتی. حتی بعد از بدترین جدایی‌ها، رذیلانه‌ترین طلاقها و غم‌انگیزترین مرگ و میرها، رسیدن به این مهم در طی زمان امکان‌پذیر است. این بدین معنا نیست که شما غم و درد خودتان را انکار کنید یا از آن بگریزید. بلکه در عوض، به خودتان اجازه غم خوردن بدهید و سپس درهای زندگی جدیدی را به روی خویش بگشایید ــ زندگی‌ای که در آن عشق برایتان عزیز باشد، نه غم و اندوه.

ادامه...
  • ناشر آسیم
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.42 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۱۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب شفای دل

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل اول: افکارمان را درباره از دست دادن عوض کنیم

وقتی با اتومبیل عازم ساندیگو بودم تا برای نخستین بار ملاقات کاری با لوییز داشته باشم، به این فکر می کردم که چه سوءالاتی باید از او بکنم. لوییز به این معروف است که می گوید: «افکار خلق می کنند.» از این گفته چطور می توان در مسئله از دست دادن استفاده کرد؟ درمورد از هم پاشیدن یک رابطه فکر کردم، و همین طور به از دست دادن کسی در اثر مرگ. به یاد دوستی افتادم که از مرگ ناگهانی و غیرمنتظره شوهرش ناراحت و عزادار بود. می خواستم نظر لوییز را در مورد چنین موقعیتی بدانم. آخر او عملاً مادر یک نهضت جدید فکری بود.
لوییز هی، از پیشگامان مقوله شفای ذهن ـ بدن، یکی از نخستین کسانی بود که ارتباط میان بیماریهای جسمی را با انگاره های فکری متناسب با آنها و پیامدهای احساسی شان مطرح کرد. حالا من باید از او می خواستم که دانش، تجربه و بینش خود را روی این زمان زندگی یک شخص که با چالش زیادی همراه است، پیاده کند. منظورم این است که، به راستی، چطور افرادی می توانند بگویند که همه چیز را در مورد مقوله از دست دادن می دانند؟
لوییز به تنهایی روی این مسئله مهم تحقیقات زیادی داشت و کتابهای متعددی نوشته بود. و من مشتاقانه در انتظار این بودم که با نگرش منحصربه فرد او آشنا شوم. به محض اینکه زنگ آپارتمان لوییز را زدم، با روی خوش در را گشود و از من خواست که داخل شوم. همین طور که محل زندگی اش را به من نشان می داد، به تحسین از محیطی پرداختم که در اطرافش به وجود آورده بود. بلافاصله احساس کردم که این خانه قشنگ با مبلمان بسیار شیک و یادگاریهای متعددی که او از سفرهای بی شمارش به اقصا نقاط جهان در آن گرد آورده بود، کاملاً درخورزنی با محبوبیت لوییز بود.
از پنجره به مناظر زیبای بیرون خیره شده بودم که لوییز رو به من کرد و گفت: «چطور است سر میز ناهار با هم حرف بزنیم؟ رستوران خیلی خوبی سر چهارراه هست.»
لحظاتی بعد، من داشتم در کنار لوییز هی در خیابانهای ساندیگو راه می رفتم. هیچ کس نمی توانست حدس بزند که ما می خواهیم سر میز ناهار در مورد غم انگیزترین مسئله جهان با هم حرف بزنیم. وقتی نشستیم، متوجه شدم که چهره گارسونها از دیدن حضور لوییز بسیار روشن شد. او رو به من کرد و گفت: «مطمئن باش که از غذا خوردن در اینجا لذت خواهی برد.»
بعد از اینکه غذایمان را سفارش دادیم، ضبط صوتم را بیرون آوردم و گفتم: «لوییز، من کتابهای زیادی در مورد جنبه های پزشکی، روانشناختی و احساسی مقوله از دست دادن و اندوه نوشته ام. و در همه آن کتابها به جنبه های معنوی هم پرداخته ام. اما یک روز وقتی در کتابفروشی بودم، به این کتاب فکر کردم و دریافتم که قرار است یکی از معدود کتابهایی باشد که عمیقا به بررسی جنبه معنوی مسئله پایان رابطه، طلاق، مرگ و انواع دیگر فقدانها بپردازد. بنابراین برایم بگو ببینم فکرهای اولیه تو در مورد این جنبه های معنوی چه هستند.»
و او با این جمله آغاز کرد: «افکار ما وقایع زندگی مان را می سازند. این بدین معنی نیست که فقدانی پیش نیامده یا اندوه ما واقعی نیست. این یعنی که افکار ما به تجربه ای که از فقدان نصیبمان می شود شکل می دهند.»
بعد این طور ادامه داد: «از آنجایی که می گویی هر کدام از ما اندوه را به طریقی تجربه می کنیم، بگذار ببینیم که چرا.»
من از دوستم با لوییز حرف زدم که شوهرش به طور ناگهانی در اثر خونریزی مغزی درگذشت. اما لوییز مرا بسیار متعجب کرد، چون چیزی در مورد ماهیت فقدانی که دوستم گریبانگیر آن شده بود، نپرسید. بلکه در عوض گفت: «بگو ببینم دوستت چه افکاری داشت. هر کدام از ما اندوه را به گونه متفاوتی تجربه می کنیم چون افکار متفاوتی داریم. کلید اصلی افکار اوست.»
دلم می خواست بپرسم: «من از کجا باید بدانم او چطور فکر می کند؟»، اما بعد فهمیدم که لوییز اشاره اش به چیست. گفتم: «اوه، کلمات او، رفتارش و اندوهش افکار وی را نشان می دهند.»
لوییز به من نگاه کرد و لبخندی زد. بعد گفت: «بله! حالا بعضی از حرفهایی را که دوستت می زند، برایم بگو.»
«خوب. بعضی حرفهایی که از او شنیده ام اینها هستند: نمی توانم باور کنم که این اتفاق برایم افتاده، این بدترین اتفاق عمرم بود، یا دیگر هرگز نمی توانم کسی را دوست داشته باشم.»
لوییز گفت: «خوب، او خیلی چیزها را به ما می گوید. بگذار عبارتی مثل دیگر هرگز نمی توانم کسی را دوست داشته باشم را در نظر بگیریم. تو می دانی که به نظرم جملات تاکیدی چقدر مهم هستند. جملات تاکیدی همان خودگویی مثبت است، حالا فکر کن ببین او در زمانی که سوگوار است به خودش چه می گوید. دیگر هرگز نمی توانم کسی را دوست داشته باشم. این عبارت می تواند به واقعیت تبدیل شود. اما مهم تر اینکه، به او و داغی که دارد هم هیچ کمکی نمی کند. درد اندوه یک چیز است. اما بعد افکار ما هم به رنج آن افزوده می شود. در اثر غمی که دارد ممکن است احساس کند که دیگر نمی تواند کسی را دوست داشته باشد. اما اگر ذهنش راههای دیگری را هم می پذیرفت و به توصیه های دیگری گوش می داد، می توانست به برخی باورهای اصلی در مورد این عبارتش هم پی ببرد. بعضی افکار دیگر می توانند اینها باشند:

من عشق عمیقی را در زندگی خودم تجربه کرده ام.
من مطمئنم این عشقی که به شوهرم دارم تا ابد ادامه خواهد یافت.
وقتی به شوهرم و عشقی که به او داشتم فکر می کنم،
دلم آواز سر می دهد.»

اضافه کردم: «آدمهایی که دلشان می خواهد زودتر عمیق شوند یا کسانی که مدتی از مرگ عزیزشان گذشته حتی ممکن است بگویند:

عشق دوباره به سراغم خواهد آمد.
تا زمانی که زندگی می کنم،
عشق را به اشکال مختلفش تجربه خواهم کرد.»

لوییز به پشتی صندلی تکیه داد و گفت: «امیدوارم بدانی که ما این چیزها را فقط بعد از مرگ یک عزیز به زبان نمی آوریم، بلکه بعد از گسستن رابطه و انجام طلاق هم آنها را می گوییم.»
* * *
همان طور که با لوییز حرف می زدم، به این فکر بودم که چطور بعضی از آدمها هستند که همیشه راه منفی را درپیش می گیرند، درحالی که بعضیهای دیگر نهایت سعی خودشان را می کنند تا همه چیز را در روابط به بهترین وجه سر و سامان بدهند و راه مثبت را پیدا کنند. برای نمونه، مورد دارن و جسیکا را درنظر بگیریم. دارن مذهبش را فقط چیزی می دانست که از پدر و مادر و خانواده اش به او رسیده بود، نه چیزی که خودش برای خودش انتخاب کرده باشد. اما بعد او و جسیکا مطالعاتی در زمینه مذهبشان انجام دادند و شروع به کلیسا رفتن کردند.
دارن گفت: «مراسم مذهبی برایمان جا افتاد، مثل هر موضوع دیگری، مثل خانه خریدن، عاشق شدن، ازدواج کردن، پول درآوردن و خیلی چیزهای دیگر، اما بدون هیچ قضاوتی. فقط پذیرش و آگاهی. این صحبت معنوی خیلی فراتر از آن عشقی بود که من و جسیکا در محیطش بزرگ شده بودیم. تا سالها ما به مطالعه، مراقبه کردن و شرکت در جلسات ادامه دادیم. خنده دار اینجا بود که سالها بعد فهمیدیم عبارت هرکسی به سزای عمل خودش می رسد، که ملکه ذهن ما شده بود، خیلی شبیه به قانون طلایی پدر و مادرهایمان بود.»
بعد از ۲۲ سال ازدواج که دارن آن را وصلت موفقی می دانست، یک مرتبه دید که همه چیز تغییر کرده است. جسیکا بعدا برایم این طور گفت: «ظاهرا نیمی از عمر ما گذشته بود و هنوز خیلی چیزها بود که از آن سر درنیاورده بودیم. من اول به این نتیجه رسیدم. می خواستم از این رابطه بیرون بیایم. از نظر روابط جنسی یا امور روزمره زندگی با هم مشکلی نداشتیم. مشکل اینجا بود که من تعهدی را برای تمام عمر امضا کرده بودم، بدون اینکه به درستی بدانم این عمر چقدر طول می کشد و چه کارهایی هست که باید انجام شود. من دارن را خیلی دوست داشتم، اما او دوست داشت بدون اینکه کاری بکند فقط در منزل بماند و استراحت کند. آن زندگی بدون تحرکی که مناسب دارن بود مرا خسته می کرد.
«وقتی به او گفتم از این نوع زندگی که بین ما جریان دارد خسته شده ام و دلم می خواهد که به آن خاتمه بدهم، خیلی عصبانی شد. فکر کرد دارم به زندگی مان پشت پا می زنم. این مسئله را شخصی قلمداد کرد، اما مسئله اصلاً شخصی نبود. مرا متهم به این کرد که دیگر دوستش ندارم، اما این واقعیت نداشت. من هنوز او را دوست داشتم، ولی واقعیت این بود که زندگی رویایی بین ما دیگر تمام شده بود. می دانستم که اگر به این زندگی ادامه بدهم، به هر دو نفرمان بد خواهد گذشت. خیلی ناراحت کننده بود، اما من باید می رفتم.»
واقعیت این است که همه ما دائما در راستای کشف زخمهایی در وجودمان حرکت می کنیم که باید شفا پیدا کنند. حرکت ما ممکن است همیشه هموار یا مشخص نباشد، اما عشق همیشه همه چیزهای غیر همگون با خودش را برای التیام پیدا کردن به در خانه ما می آورد. بنابراین درحالی که دارن دلش از این جدایی شکسته بود، همسرش احساس ترس و ناراحتی نمی کرد و می رفت تا چیزهای تازه ای را کشف کند. او درحالی که وسایلش را جمع می کرد، اشکهای دارن را از صورتش پاک کرد و گفت: «تو فکر می کنی که دارم ترکت می کنم، اما این طور نیست. از این خانه بیرون می روم، اما هنوز در این دنیا با تو خواهم بود. فکر می کنی که من دیگر دوستت ندارم، ولی دارم و این کاری است که برای هر دوی ما بهتر است. می دانم که اگر این کار در سطحی برای آینده من بهتر است، پس باید برای آینده تو هم بهتر باشد.»
دارن بدون اینکه چیزی از ناراحتی و عصبانیتش کاسته شود، گفت: «این را قبول کن، تو دیگر مرا دوست نداری.»
جسیکا جواب داد: «بعضی وقتها جدا شدن راه دیگری است برای گفتن اینکه دوستت دارم.»
داستانهایی نظیر داستان این دو نفر غالبا در دنیای جدایی بازگو نمی شود. من اغلب فکر می کنم که ما در مورد به انتها رسیدن روابط، ازدواجها و مشاغل چقدر کم چیز می دانیم. اصلاً نمی دانیم که چطور آنها را کامل کنیم، و برایمان سخت است که بپذیریم همان طور که هر رابطه ای آغازی دارد، بعضی از آنها پایان هم دارند.
ارزش قائل شدن برای عشق
همین طور که من و لوییز به شدت سرگرم حرف زدن بودیم و در مورد اینکه چطور باید با اندوه کنار آمد بحث می کردیم، غذایمان را آوردند. او با لبخند به غذایش نگاه کرد و آن را بویید؛ بعد تشکر کرد. تشکری که از نظر من خیلی عمیق تر از تشکر معمولی بود که ما از روی عادت یا وظیفه به زبان می آوریم.
بعد از اینکه دعا خواندن لوییز تمام شد، از او پرسیدم: «این را از ته دل گفتی، مگرنه؟»
جواب داد: «بله، چون زندگی مرا دوست دارد، و من هم زندگی را دوست دارم، واقعا سپاسگزارم.»
باید قبول کنم که در وهله اول خیلی اغراق آمیز به نظر می رسید. اما بعد یادم آمد که در کنار چه کسی نشسته ام ــ کسی که بارها و بارها ثابت کرده بود عبارات تاکیدی اثرگذار هستند. وقتی دیدم که لوییز واقعا از این وسیله در زندگی خودش هم استفاده می کند، غافلگیر شدم. درحالی که از خوردن تک تک لقمه های غذایش لذت می برد، برایم این طور توضیح می داد که عبارات تاکیدی برای این نیستند که وانمود کنند هیچ غم و اندوهی وجود ندارد. «اندوه شما، وقتی وانمود کنید که اصلاً وجود ندارد، از بین نمی رود. فکر می کنید چه اتفاقی برای آن می افتد؟»
گفتم: «به نظرم اگر آمادگی تجربه کردن آن را نداشته باشی، همین طور باقی می ماند تا وقتی که آمادگی لازم را پیدا کنی. اگر حالا نه، کمی دیرتر. انتخاب زمانش در دست شماست، و زمانهایی هست که ما نیاز داریم اندوهمان را برای بعد بگذاریم. ممکن است برایمان خیلی زود باشد، خیلی دردناک باشد؛ یا شاید سخت مشغول بزرگ کردن کودکتان یا درگیر انجام کاری باشید. در هر شرایطی که باشید، بالاخره زمانی می رسد که اندوه شما مدتهای زیادی روی تاقچه باقی مانده است. کهنه می شود، درحالی که به آن پرداخت نشده و عصبانی است، و شروع به گذاشتن تاثیرات منفی روی زندگی شما خواهد کرد. اما لزومی ندارد که این واقعیت شما باشد.»
لوییز سری به علامت تصدیق تکان داد و گفت: «شما نیرویی در درون خودتان دارید که یک واقعیت جدید و بسیار مثبت تر بسازید. وقتی شما افکارتان را درباره اندوه و از دست دادن عوض می کنید، به این معنی نیست که درد و رنجی احساس نمی کنید یا اندوهگین نمی شوید. بلکه فقط به این معنی است که در یک احساس گیر نمی کنید. وقتی آدمها به عقب برمی گردند و به فقدانی که دچارش شده بودند نگاه می کنند، اغلب از اینکه هیجاناتشان را به طور کامل احساس کردند اظهار خوشحالی می کنند. غالبا از اینکه به خودشان وقت کافی دادند تا برای از هم گسستن یک رابطه اندوهگین بشوند و غصه بخورند، خوشحالند. یا خوشحالند که بعد از مرگ یک عزیز آن طور که باید عزاداری کرده اند. و باز این را هم شنیده ام که آدمها بعد از مدتها سوگواری اذعان کرده اند که نیازی نبود من این همه مدت غصه بخورم.»
بعد از آن ما درباره زن ۲۹ ساله ای به نام کارولین حرف زدیم که به تازگی حاضر شده بود باردیگر کسی را ملاقات کند. او می گفت از ازدواجی که داشته هیچ پشیمان نیست، اما از این پشیمان است که پنج سال طول کشیده تا از غصه ازدواجی که فقط سه سال ادامه داشته بیرون بیاید.
گفتم: (می فهمم. یک بار زنی با من شروع به کار کرد که ده سال از مرگ شوهرش در یک حادثه رانندگی می گذشت. بالاخره به این نتیجه رسید که تا آخر عمر نمی تواند عشق و دلتنگی اش را نسبت به او از یاد ببرد. اما خیلی زود یاد گرفت چیزی که باید به خاطر بسپارد عشق است. وقتی کار ما داشت با هم تمام می شد، به من گفت: ‎«کاری که من از حالا به بعد می خواهم بکنم این است که برای عشق ارزش قائل باشم، و نه برای درد و رنج.»)
لوییز مستقیم در چشمهای من نگاه کرد و گفت: «این چیزی است که ما می خواهیم آموزش بدهیم. ما می خواهیم برای عشق ارزش قائل باشیم، نه برای درد و رنج و نه برای عذاب کشیدن. در این کتاب ما به آموزش قصد و نیتها می پردازیم. روی آن دسته از جملات تاکیدی کار می کنیم که در رابطه با اندوه و بروز فقدان به کار می روند. این امید را به اندوه و ماتم می آورد. ما می توانیم به آدمها آموزش بدهیم که می توانند از غم و اندوه به آرامش برسند، و راه انجام این کار را به آنها نشان بدهیم. آنها می توانند ضایعه ای را که برایشان اتفاق افتاده، التیام ببخشند و دلهای خود را شفا بدهند. نیازی نیست که آنها بقیه عمرشان را تا آخر عذاب بکشند، اما یک روزه هم به این مهم دست پیدا نمی کنند.»
من در جواب گفتم: «کاملاً درست است. التیام پیدا کردن از درد فقدان مثل وقتی نیست که شما سرما می خورید و یک هفته بعد هم حالتان بهتر می شود. مدتی طول می کشد تا شما از درد ناشی از یک ضایعه رها شوید، اما ما می توانیم به آدمها یاد بدهیم که بگویند در انتظار این هستند تا باردیگر به آرامش برسند. این بسیار مهم است که شما قبل از رسیدن به آرامش به اندوه خوردن بپردازید، چون وقتی می خواهید یک بنیان تازه و قوی تر را در خودتان بسازید، باید ابتدا احساساتتان را به طرز صحیحی ابراز نمایید.»
* * *
من اغلب پنج مرحله سوگ و اندوه الیزابت کوبلر راس را به خاطر می آورم: انکار، خشم، چانه زنی، افسردگی و پذیرش. دل شما وقتی شفا پیدا می کند که در نهایت موضوع را بپذیرید و با واقعیتها زندگی کنید. نمی خواهم به شما بگویم از ضایعه ای که برایتان پیش آمده خوشحال باشید یا بگویید چیز مهمی نیست. اما باید واقعیت را بپذیرید، حتی اگر با تمام وجود خواهان بازگشت عزیزتان باشید.
کریستینا هنوز خیلی جوان بود که فهمیدند به سرطان تخمدان مبتلاست. پیشرفت بیماری خیلی سریع انجام می گرفت. و از قرار اطرافیان او تازه داشتند با این مسئله کنار می آمدند که معلوم شد دیگر هیچ امیدی به زنده ماندن کریستینا نیست و او دارد می میرد. برخلاف معمول، گاهی اوقات کسانی که خیلی جوان هستند مرگ را راحت تر از والدینشان می پذیرند. در مورد کریستینا، این مادرش دبرا بود که سعی می کرد خودش را با اتفاقاتی که داشت می افتاد هماهنگ کند. کریستینا روحی بسیار قوی و عالی داشت، که می دانست چه چیزهایی را می تواند تغییر بدهد و چه چیزهایی را نمی تواند. او می دانست که دارد می میرد و این واقعیت را پذیرفته بود. و همین امر آرامش خاصی در او به وجود آورده بود.
در زمان بیماری کریستینا، او و مادرش دائما با هم بحث می کردند. دبرا می گفت: «هنوز خیلی زود است که تو بمیری.»
کریستینا این طور جواب می داد: «خوب شما این واقعیت را که من دارم می میرم چطور بیان می کنید؟»
«زندگی تو هنوز کامل نشده، نمی توانی به این جوانی بمیری.»
«فقط دو چیز لازم است که یک زندگی را کامل کند: تولد، و مرگ. به زودی زندگی من کامل خواهد شد چون هم زندگی کرده ام، و هم مرده ام. همین است که هست، و هرطور شده ما باید آرامش را در آن پیدا کنیم.»
تنها چیزی که فکر کریستینا را خراب می کرد و نمی گذاشت او شب ها راحت بخوابد، نگرانی در مورد مادرش بود. بعد از اینکه کریستینا مرد، من هر چند ماه یک بار دبرا را می دیدم، و هنوز فکر می کنم که چطور کریستینا این قدر برای مادرش خواهان آرامش بود، درحالی که آرامش دائما از او دور و دورتر می شد. اما چند سال بعد که به سراغ دبرا رفتم، بلافاصله تغییری را احساس کردم که برایم قابل توجیه نبود. از او پرسیدم که آیا چیزی عوض شده، و او پاسخ داد: «من پذیرفتم بیشتر از اینکه خواهان آرامش باشم، می خواهم که کریستینا برگردد. بعدها به این نتیجه رسیدم که برای خودم و کریستینا آرامش می خواهم. در نهایت فهمیدم وقتی می خواهی کسی که دوستش داری در آرامش بیارامد به چه معناست.»
به لوییز گفتم: «تا به امروز کریستینا و دبرا دائما به خاطرم می آورند که خواستن آن آرامش چقدر اهمیت دارد.»
لوییز تایید کرد: «ما معمولاً فراموش می کنیم کلماتی را که با آنها بار آمده ایم، درک و احساسشان کنیم. به عبارت در آرامش آرمیدن خوب فکر کن. همه ما این کلمات را شنیده ایم، اما در شرایط دبرا، وقتی او فهمید که عشق ابدی است و به هیچ عنوان از بین نمی رود، بالاخره خواست تا دخترش به آن آرامش برسد. و به همین شکل، کریستینا هم این را برای مادرش می خواست که هر شب در آرامش بخوابد، چون می دانست پیوند میان آنها چیزی است که با مرگ از هم گسسته نمی شود. حالا دبرا با این اعتقاد راسخ که یک روز آنها دوباره در مقابل هم قرار خواهند گرفت به راحتی می خوابد.»
حالا دلیل و منشا اندوه شما هر چیزی که باشد، باید حتما بخواهید که به آرامش و شفای دل برسید و این فکر را به هیچ طریق از سرتان بیرون نکنید. وقتی می دانید اندوهگین شدن تمام و کمال و رسیدن به آرامش گزینه ای است که همیشه به آن دسترسی دارید، این به شما احساس راحتی و قدرت می بخشد. درواقع، این کتاب شامل برخی گزینه هاست که احتمالاً پیش از این شما هیچ توجهی به آنها نداشتید، از قبیل مبارزه کردن با افکار خودتان و استفاده از جملات تاکیدی برای تغییر دادن انگاره های فکری ناسالم.
فقط این را به خاطر بسپارید که التیام دادن فقدانی که گریبانگیرش شده اید و شفای دلتان امکان پذیر است. آدمها دائما این کار را با موفقیت انجام می دهند، اما نباید این را فراموش کنید که اندوه شما درست مثل اثر انگشتتان منحصربه فرد است. شما باید به فقدانی که با آن روبه رو شده اید و سوگ و اندوه خود توجه کنید تا بتوانید دلتان را تمام و کمال شفا بدهید. آدمها غالبا از دست دوستانی که فقدان پیش آمده برای آنها را درک نمی کنند دیوانه می شوند. ممکن است آنها متوجه نباشند و شاید هرگز هم آن را درک نکنند، اما فقط شما می توانید فقدانی را که برایتان پیش آمده، به خوبی درک و احساس کنید چون این شما و فقط شما هستید که می توانید آن را التیام ببخشید.
انواع مختلف فقدان
اغلب آدمها وقتی می فهمند فقدان انواع مختلفی دارد، تعجب می کنند. آنها می گویند: «فقدان فقدان است دیگر.» از یک جهت این کاملاً درست است؛ اما به هر شکل، چون انواع خاصی از فقدان وجود دارد، بد نیست که به نمونه های مختلف آن نگاهی بیندازیم.
در ادامه فصل، ما روی فقدانهایی متمرکز می شویم که پیچیده هستند، روی فقدان در بلاتکلیفی، روی سوگی که دست و پای ما را می بندد. این اهمیت دارد که بدانیم اندوه و ماتم واکنشی است به آن فقدانها. درحالی که ما نمی خواهیم در جزئیات این فقدانها گیر کنیم، اما گاهی دانستن اینکه با چه نوع فقدانی مواجه هستید، می تواند کمکتان کند تا بهترین جایگاه خودتان را در آن موقعیت پیدا کنید.
فقدان پیچیده
به بیان ساده، فقدان پیچیده نوعی فقدان است که با برخی عوامل دیگر درهم پیچیده است. اغلب ما می دانیم که وقتی پیوند ازدواجی به طور طبیعی ازهم می پاشد، ما فقدان را تجربه می کنیم. وقتی دو نفر آدم با هم توافق می کنند که طلاق بگیرند و از هم جدا شوند، این فقدانی ساده است. وقتی مرگ یکی از بزرگان فامیل بعد از یک زندگی خوب و طولانی و چنان که انتظار می رود اتفاق می افتد، این فقدانی ساده است. چه تعداد از این نوع فقدانها هست؟ چقدر می شود که همه با هم توافق کنند، چندبار اتفاق می افتد که همه چیز به خوبی پایان بگیرد؟
زندگی همه آدمها پیچیده است، و البته، همین طور هم فقدانهایشان. فقدانها وقتی پیچیده هستند که شما انتظار پیش آمدنشان را ندارید. به عبارت دیگر، فقدانی که دور از انتظار بوده است. وقتی شما فقدانی را پیچیده می دانید، اگر واقعا هم پیچیده باشد، حالا به هر اندازه پیچیده، امکان شفا همیشه وجود دارد. با هم به نمونه هایی نگاه می کنیم تا ببینیم چطور می توانیم فکر خودمان را عوض کنیم.
در یک رابطه، وقتی یکی از طرفین خواهان جدایی است و طرف دیگر این را نمی خواهد، شاید شما بخواهید این را به فکر خودتان اضافه کنید:

من چیزی را که وجود دارد با آغوش باز می پذیرم،
و شفای من از این لحظه آغاز می شود.

همین فکر می تواند در مورد طلاق هم به کار برده شود:

نظر من این نیست که باید از هم طلاق بگیریم،
اما همسرم این طور می خواهد. من باور دارم که هرکس سرنوشتش را
خودش انتخاب می کند، و همسرم سرنوشت خودش را دارد.
هرکسی حق این را دارد که انتخاب کند دلش می خواهد در ازدواج با
همسرش باقی بماند یا نه.

وقتی کسی جوان می میرد، شما می توانید به خودتان بگویید:

من انتظار مرگ او را نداشتم.
فکر می کنم چیزهای زیادی بود که این شخص می توانست در زندگی
تجربه شان کند، اما باید یادم باشد که من همه چیزها را نمی بینم
و از همه چیز خبر ندارم.
گرچه ممکن است خیلی گیج و عصبانی شده باشم،
ولی اینکه قرار است هرکسی چه سفری را در زندگی
پشت سر بگذارد من نمی دانم.

به خاطر داشته باشید، درحالی که فقدان می تواند پیچیده باشد، اما شفا یافتن لزوما کار پیچیده ای نیست.
فقدان در بلاتکلیفی
در اینجا به نمونه هایی از این نوع فقدان اشاره می کنیم. بعد از اینکه رابطه ای برای بار سوم به هم می خورد، ممکن است زوجین بگویند: «این جدایی دارد ما را می کشد. ای کاش می توانستیم این کار را به خوبی فیصله بدهیم یا در نهایت برای همیشه به آن خاتمه می دادیم.»
برخی جملات تاکیدی سودمند می توانند اینها باشند:

این جدایی اطلاعات سودمندی را برای ما آشکار خواهد کرد.
این رابطه یا بهتر می شود و یا در زمان مناسب از هم خواهد گسست.

اشخاصی که با بیماری جدی ای دست به گریبان هستند ممکن است بگویند: «این روزهایی که باید در انتظار گرفتن جواب آزمایشاتم سپری کنم روزهای سخت و طاقت فرسایی هستند.» یا «کاش حالم کاملاً خوب می شد و یا اصلاً می مردم.»
جمله تاکیدی خوبی که می توانید به کار ببرید می تواند این باشد:

وضع سلامتی ام فقط به جواب یک آزمایش بستگی ندارد.

نگرانی در مورد احتمال پیش آمدن فقدان می تواند به اندازه خود آن فقدان بد باشد. زندگی گاهی اوقات شما را در بلاتکلیفی نگه می دارد، نمی دانید که آیا فقدانی را تجربه خواهید کرد یا نه. ممکن است شما چاره ای جز این نداشته باشید که چند ساعت انتظار بکشید تا ببینید آیا عمل جراحی عزیزتان با موفقیت انجام شده است، یا مجبور باشید روزها در انتظار بیرون آمدن عزیزتان از حالت کما باقی بمانید. وقتی کودکی گم می شود، شاید شما ساعتها، روزها، هفته ها یا حتی زمان درازتری را در بلاتکلیفی به سر ببرید. خانواده سربازی که در خلال انجام عملیاتی ناپدید شده اغلب دهها سال را در غم ناشی از بلاتکلیفی می گذرانند. و حتی سالها بعد هم هنوز بازماندگان این افراد نتوانسته اند با فقدانی که برایشان پیش آمده کنار بیایند و احتمالاً تا زمانی هم که به واقعیت پی نبرند نخواهند توانست این کار را بکنند. اما ممکن است هیچ وقت اطلاعی از آنها به دست نیاید. در اصل به سر بردن در بلاتکلیفی فقدان هم چیزی از خود فقدان کم ندارد.
البته هیچ لزومی ندارد که وضع به این شکل باشد. موقع توفان، شما می توانید لنگرگاهی بیابید. وقتی در بلاتکلیفی بروز فقدانی هستید، ممکن است با فکر کردن به بدترین نتیجه ممکن خودتان را دچار ترس و وحشت کنید. نمی دانید اگر چنین فقدانی رخ بدهد، چطور باید به زندگی تان ادامه بدهید. در چنین شرایطی، شما درمانده می شوید و دیگر کاری از دستتان برنمی آید که برای کمک به خودتان و دیگران انجام بدهید. یکی از جملات تاکیدی سودمند برای چنین مواقعی این است:

گرچه من از جا و مکانی که عزیزم در آن هست اطلاعی ندارم،
اما یقین دارم که دستان گرم خداوند پشت و پناه اوست
و از او به خوبی حمایت می کند.

مثلاً وقتی جدایی اتفاق می افتد، ممکن است شما فکر کنید: حتما باید او را برگردانم؛ من هنوز آمادگی این جدایی را ندارم. دوباره فکر کنید! چطور است به جای آن این جمله را بگویید:

ممکن است من از عاقبت کار خبر نداشته باشم،
اما زندگی مرا دوست دارد،
و من چه با او و چه بدون او خوب و خوش خواهم بود.

اگر به دلیل از هم گسستن رابطه تان با یک شخص در وضعیت بدی به سر می برید، سعی کنید این عبارت را با خودتان تکرار نمایید:

اگر من شخص مناسبی برای او نیستم، حتما یک نفر دیگر هست!
بگذار من از سر راه کنار بروم تا آنها بتوانند به یکدیگر برسند.
اندوهی که حق آن به رسمیت شناخته نمی شود
چنین اندوهی نتیجه آن دسته از فقدانهاست که سایرین حق اجتماعی شناخته شده ای برای آن قائل نیستند. غالبا مورد تایید دیگران نیست و نمی شود علنا برای آن غصه خورد و عزاداری کرد. نمونه هایی از این قبیل عبارت اند از:
*رابطه ای که بیشتر به گذشته مربوط می شود. مثلاً، وقتی شخص متوفی زن یا شوهر سابق شماست.
سعی کنید فکر کنید:

گرچه عزیزم از من جدا شده بود، اما عشق ما فقط به گذشته تعلق ندارد،
بلکه به حالا هم مربوط می شود.
من برای عشقی که به او داشتم اندوه می خورم و ماتم می گیرم.

*فقدانی که پنهانی است و به آسانی به چشم دیده نمی شود. فقدانهای پنهانی عبارت اند از کورتاژ یا سقط جنین.
سعی کنید فکر کنید:

من فقدان کودکم را می بینم و به آن اهمیت می دهم.

*طرز مردن شخص شرم آور است. این مرگی است که از یک تصمیم گیری نادرست یا چیزی که دیگران آن را گناه به شمار می آورند ناشی می شود. خودکشی، بیماری ایدز، الکلی بودن یا مصرف بیش از حد موادمخدر همه نمونه هایی از این نوع هستند.
سعی کنید فکر کنید:

برای خودکشی:
عزیز من رنج می کشید و راهی برای خروج از این وضع نمی یافت.
من حالا او را در سلامتی و آرامش می بینم.

برای ایدز:
عزیز من جدا از بیماری اش فردی زیبا و ارزشمند است.

برای الکلی یا معتاد به موادمخدر بودن:
عزیز من هر کاری که از دستش برمی آمد انجام داد.
من زمانی را که او هنوز معتاد نبود، به خاطر می آورم،
و حالا او را جدای از اعتیادش می بینم.

*غم ناشی از فقدان حیوان خانگی معمولاً از ترس اینکه مضحک به حساب بیاید به شراکت گذاشته نمی شود.
سعی کنید فکر کنید:

علاقه ای که من به حیوان خانگی ام دارم کاملاً واقعی است.
من سوگم را فقط با کسانی در میان می گذارم که فقدان مرا می فهمند.

به خاطر داشته باشید، وقتی پای سوگهایی به میان می آید که دیگران حقی برای آن قائل نیستند، شما نمی توانید طرز فکر دیگران را عوض کنید، اما همیشه می توانید طرز فکر خودتان را تغییر بدهید.

من برای آن چیزی که از دست داده ام ارزش قائل هستم.
* * *
همین طور که می بینید، برای انواع مختلف از دست دادن اسامی مختلفی وجود دارد. درحالی که هر کدام از ما به روش خاص خودمان اندوه می خوریم، اما تجربه از دست دادن چیزی است جهانی. پس این مهم است که ما توجه داشته باشیم، اگر از دست دادن امری جهانی است، شفا یافتن هم همین گونه است. درحالی که شما غالبا کنترلی روی جدایی، طلاق یا مرگی که پیش می آید ندارید، اما می توانید روی افکاری که در پی آن می آیند کنترل داشته باشید. شما می توانید اندوهتان را تمام و کمال احساس و تجربه کنید و امید داشته باشید که شفا پیدا کنید، یا می توانید قربانی رنج خود شوید. عبارات تاکیدی وسیله ارزشمندی هستند که می توانند افکار شما را در جهت رسیدن به شفا هدایت، و از رنج کشیدن دور کنند.
حالا بیایید نگاهی دقیق تر به فقدان ناشی از گسستن رابطه بیندازیم و یاد بگیریم که چطور افکارمان را روی رسیدن به شفا متمرکز کنیم. درعین حال، راههایی برای نفوذ بر افکار منفی بیابیم تا بتوانیم در آینده به عشق عمیق تری نسبت به خودمان دست پیدا کنیم.

مقدمه

قلب شکسته در عین حال قلبی است گشوده. شرایط هرچه که باشد، وقتی شما کسی را دوست دارید و زمان با هم بودنتان به پایان می رسد، طبیعتاً احساس اندوه و ناراحتی می کنید. غم از دست دادن کسی که شما دوستش دارید بخشی از زندگی است، بخشی از این سفر، اما مصیبتی نباید وجود داشته باشد. گرچه طبیعی است که وقتی شما عزیزی را از دست می دهید قدرت خودتان را فراموش کنید، اما حقیقت این است که بعد از بروز جدایی، طلاق یا مرگ عزیزی، نیرویی در درون شما باقی می ماند تا واقعیت جدیدی را خلق کنید.
اجازه بدهید که در اینجا مقصودمان را خیلی روشن بیان کنیم: درواقع، ما از شما می خواهیم که فکر خودتان را بعد از اینکه فقدانی اتفاق می افتد عوض کنید ــ از درد اندوهی که برایتان پیش آمده فرار نکنید، بلکه آن را پشت سر بگذارید. می خواهیم افکار شما در جایی قرار بگیرد که از عزیزتان فقط با عشق یاد کنید، نه با افسوس و ناراحتی. حتی بعد از بدترین جدایی ها، رذیلانه ترین طلاقها و غم انگیزترین مرگ و میرها، رسیدن به این مهم در طی زمان امکان پذیر است. این بدین معنا نیست که شما غم و درد خودتان را انکار کنید یا از آن بگریزید. بلکه در عوض، به خودتان اجازه غم خوردن بدهید و سپس درهای زندگی جدیدی را به روی خویش بگشایید ــ زندگی ای که در آن عشق برایتان عزیز باشد، نه غم و اندوه.
در اینجا کار اصلی ما آغاز می شود. سه جنبه اساسی وجود دارد که ما تا آخر کتاب به آنها می پردازیم:
۱. به شما کمک می کنیم که احساسات خودتان را درک کنید
اگر شما به سراغ خواندن این کتاب آمده اید، پس حتما باید غمی در سینه داشته باشید ــ و این چیزی است که ما نمی خواهیم از شما بگیریم. اما این بار این می تواند فرصتی خیلی خوب برای شما باشد، که نه تنها درد شما را التیام ببخشد، بلکه وقتی هر یک از هیجاناتتان را با تمام وجود حس می کنید، درعین حال شروع به رها کردن آنها نمایید. یکی از بزرگ ترین مشکلات این است که شاید بخواهید احساسهای خودتان را کنار بزنید یا آنها را انکار نمایید. این احساسها را نادرست، خیلی ناچیز، یا بیش از اندازه در نظر می گیرید. شما هیجانات فروخورده زیادی در وجود خود دارید، و غالبا خشم یکی از این هیجانات سرکوب شده است. و به هر شکل، اگر بخواهید آنها را التیام بدهید، حتما باید بیرون ریخته شوند.
ما فقط در مورد خشمی حرف نمی زنیم که با مرگ و میر در ارتباط باشد، بلکه صحبت در مورد همه مواقعی است که خشم به سراغمان می آید. الیزابت کوبلر راس، متخصص شناخته شده در امر اندوه و ماتم، اظهار داشت که ما باید بتوانیم خشم خودمان را احساس کنیم، و بگذاریم که از وجودمان بیرون بریزد، و در عرض چند دقیقه از شر آن خلاصی پیدا کنیم. و در ادامه گفت هر خشمی که بیشتر از ۱۵ دقیقه در وجود ما دوام بیاورد، خشم کهنه به شمار می رود.
البته خشم فقط یکی از احساسهایی است که در وجود ما قلیان پیدا می کند. وقتی رابطه ای از هم گسسته می شود، وقتی طلاقی صورت می گیرد و حتی وقتی مرگی اتفاق می افتد، هیجانات زیادی در وجود ما شکل می گیرد. حس کردن تمام این هیجانات نخستین قدم برای رسیدن به شفاست.
۲. اجازه بدهیم همه زخمهای کهنه از وجود ما بیرون کشیده شوند تا شفا پیدا کنیم
هر فقدانی که برای شما اتفاق بیفتد، درعین حال روزنه ای به سمت زخمهای کهنه وجودتان باز می کند، و چه بخواهید و چه نخواهید، آنها دوباره آشکار می شوند. حتی ممکن است شما از برخی از آنها اطلاع هم نداشته باشید. به عنوان مثال، وقتی جدایی برایتان اتفاق می افتد، ممکن است فکر کنید: می دانستم که ماندنی نیست. در جریان طلاق، ممکن است باور شما این باشد: من اصلاً لایق عشق نیستم. یا وقتی عزیزی را از دست می دهید، با خودتان فکر می کنید: همیشه اتفاقات بد برای من می افتند. اینها افکار منفی ای هستند که در جریان فقدان تازه به ذهنتان خطور می کنند.
یقینا این به شما کمک می کند که از اندوهتان به عنوان فرصتی استفاده کنید تا نگاهی عطوفت بار به گذشته خود داشته باشید ــ اما به یاد آوردن دوباره و دوباره آن خاطرات دردناک است و هیچ ثمری هم ندارد. این کاری است که وقتی شما فقط به گذشته برمی گردید بدون اینکه خیالی برای التیام یافتن داشته باشید، انجام می دهید.
این افکار منفی از کجا به وجود آمدند؟ پاسخ این است که آنها در گذشته شکل گرفتند و با عشق و محبت التیام پیدا نکردند. ما با هم به جریان به وجود آمدن آن زخمها و افکار منفی نگاهی می اندازیم و روند شفای آنها را با به کار گرفتن عشق و محبت آغاز می کنیم.
۳. افکار تحریف شده شما را در مورد روابط، عشق و زندگی عوض کنیم
وقتی شما در اندوه هر نوع چیزی که از دست داده اید می نشینید، از افکاری که در سرتان جاری است استفاد می نمایید، که در بهترین شکل خود غالبا تحریف شده است. مقصود از این جمله چیست؟ این وقتی است که افکار و باورهای شما از زخمهای دوران کودکی و صدماتی که از روابط قبلی خورده اید شکل گرفته اند. افکار تحریف شده غالبا به وسیله والدین شما و افراد دیگری که در زندگی تان بودند ساخته شده اند که نهایت تلاش خود را کردند، اما آنها هم افکار تحریف شده ای را که از زمان کودکی شان داشتند با خود آورده بودند. همه اینها دست به دست هم دادند تا حرفهایی را که شما در حال حاضر در ذهن خودتان مرور می کنید، بسازند، همان افکار گذشته ای که بارها و بارها در ذهن به خودتان می گویید. بعد همین افکار قدیمی یا خودگویی های منفی را به فقدانی که تازه گریبانگیر آن شده اید، می آورید.
برای همین است که ما آدمها وقتی کسی را که به او علاقه زیادی داشتیم از دست می دهیم، غالبا این طور ظالمانه و عاری از عطوفت با خودمان حرف می زنیم. خودمان را سرزنش می کنیم، مجلس ترحیمی برپا می کنیم و حتی فکر می کنیم مستحق این درد و رنجی که دچارش شده ایم، هستیم. اما چطور می توانیم از این دور باطل بیرون بیاییم؟ مطالب کتاب را بخوانید تا به اهمیت جملات تاکیدی مثبت و تاثیر فوق العاده ای که آنها روی افکار تحریف شده دارند، پی ببرید.
اثر فراوانی که جملات تاکیدی روی التیام بخشیدن به اندوه دارند
جملات تاکیدی اظهاراتی هستند که یک باور مثبت یا منفی را تقویت می کنند. ما می خواهیم توجه شما را به آن جملات منفی که احتمالاً به کار می برید جلب کنیم و به تدریج جملات تازه و مثبتی را به زندگی تان راه بدهیم. متاسفانه وقتی افکارتان تحریف شده هستند، شما مدام جملات تاکیدی منفی را تکرار می کنید.
و حالا ما می خواهیم از صمیم قلب جملات تاکیدی مثبت را به زمانی که در اندوه هستید، به زندگی شما وارد کنیم. این جملات مثبت ممکن است نخستین باری که از آنها استفاده می کنید غیرواقعی به نظر برسند. اما به هر شکل این کار را بکنید. ممکن است از این بترسید که ما بخواهیم غم و اندوه شما را از دلتان بیرون ببریم یا به طریقی آن را کم کنیم، اما این نمی تواند از حقیقت به دور باشد. غم شما مال شماست و باید احساسش کنید، اما جملات تاکیدی مثبت می تواند رنج را از وجود شما دور کند و همین طور برخی از دردهای کهنه و انگاره های افکار منفی شما را درمان ببخشد. آن جملات منفی که شما با خودتان تکرار می کنید واقعی نیستند، با وجود این شما آنها را احساس می کنید و هیچ مشکلی هم ندارید. خیلی از آدمها ناخودآگاه جملات منفی را با خودشان تکرار می کنند و با بی رحمی خودشان را آزار می دهند. یکی از هدفهای اصلی ما در این کتاب این است که راهی پیدا کنیم تا جای آن جملات تاکیدی منفی را با جملات بهتری عوض نماییم.
وقتی جملات تاکیدی مثبت را در فصلهای بعدی کتاب می خوانید، حتما آنها را در مورد خودتان به کار بگیرید. آنها را در ارتباط با انگاره های فکری خودتان ــ باورهایتان و طرز نگاهی که به دنیا دارید ــ به کار ببرید و برای از بین بردن افکار محدود و منفی خودتان از آنها استفاده نمایید. برخی از جملات تاکیدی احتمالاً زخمهای قدیمی شما را که کهنه شده اند، از میان می برند و به شما کمک می کنند تا زخمهای جدیدتان را حل و فصل کنید و در نهایت هم بتوانید با عشق به شفای کامل برسید.
موهبت زندگی بعد از بروز فقدان
ما مطمئن هستیم که شما می دانید چطور به یک رابطه پایان بدهید. حتی می دانید چطور به یک زندگی پایان بدهید. اما آیا می دانید که چطور یک رابطه یا پیوند ازدواج را کامل کنید؟ آیا می دانید چطور یک زندگی را به کمال برسانید؟ این جنبه دیگری است که ما امیدواریم در طول سفر مشترکمان به شما آموزش بدهیم. بعد از هر فقدانی هدایا و موهبتهای غیرمنتظره زیادی در زندگی هست که شما می توانید پیدایشان کنید.
اینها ممکن است به زعم شما مفاهیم جدیدی باشند، اما واقعیت این است که قرار نیست همه رابطه ها تا آخر دوام بیاورند. بعضی از رابطه ها یک ماه ادامه پیدا می کنند، بعضی یک سال و بعضی یک دهه. وقتی شما معتقدید که رابطه یک ساله ای باید پنج سال دوام بیاورد، حتما عذاب خواهید کشید. همین طور وقتی فکر می کنید که رابطه ۱۰ ساله ای باید ۲۵ سال ادامه پیدا کند، دچار رنج و عذاب می شوید. در مورد پیوندهای ازدواج هم مسئله به همین شکل است. آیا وقتی ازدواجی به طلاق می انجامد شما می توانید آن را یک ازدواج موفق به شمار بیاورید؟ خوب، می تواند چنین باشد. به دلیل به دست آوردن تجربیاتی که شما و همسرتان به آن نیاز داشتید این می تواند یک ازدواج کامل باشد.
حتی وقتی زندگی به پایان می رسد، ریتمی در آن مستتر است. البته اتفاق ناراحت کننده ای است، چون شما می خواهید وقت بیشتری را با عزیزتان سپری کنید ــ و این کاملاً طبیعی است. اما فقط دو شرط برای کامل بودن زندگی وجود دارد: یک تولد، و یک مرگ. این یعنی ما وقتی وارد صحنه نمایش می شویم که شروع شده و وقتی خارج می شویم که هنوز ادامه دارد. ما می خواهیم ارتباطمان را با عزیزی که از دنیا رفته حفظ کنیم؛ می خواهیم خاطراتمان را با او در یاد نگه داریم... و می توانیم در نهایت رنجمان را فراموش کنیم.
در فصل اول، ما به بررسی افکارمان می پردازیم تا ببینیم که به مسئله از دست دادن چگونه نگاه می کنیم. در مورد جدایی چطور فکر می کنید؟ چه حسی در مورد طلاق و پایان یک زندگی دارید؟ به مرگ یک عزیز چگونه واکنش نشان می دهید؟ در اثنای توضیح دادن به این سوالات، ما به شما کمک می کنیم که کم کم افکارتان را در مورد مسئله از دست دادن تغییر بدهید.
در فصل دوم، به موضوع رابطه ها می پردازیم. گرچه ممکن است شما در حالی مشغول خواندن این کتاب باشید که در گیر و دار جریان جدایی قرار دارید، بعضی دیگر ممکن است در بحبوحه جریان طلاق یا مرگ عزیزی قرار داشته باشند. به شما توصیه می کنیم بدون توجه به اینکه با کدام یک از این موقعیتها روبه رو هستید، حتما این فصل را بخوانید چون هر ازدواج و طلاقی هم با یک رابطه آغاز شده است. هر مرگی نیز با یک رابطه درگیر و دار است.
فصل سوم، اختصاصا روی اندوه ناشی از مسئله طلاق متمرکز شده است. و بعد، در فصل چهارم به اندوهی که بعد از مرگ یک عزیز در دل ما به وجود می آید، می پردازیم. همان طور که پیشنهاد کردیم، فصل مربوط به رابطه را بخوانید، به همان شکل توصیه می کنیم فصل مربوط به مرگ را نیز مطالعه کنید، چون هر جدایی، و طلاقی هم یک مرگ است در سطح خاص خودش.
در بقیه فصول، ما انواع دیگری از موارد از دست دادن را که در طول زندگی خود با آنها روبه رو می شویم، برایتان شرح خواهیم داد: از موضوع از دست دادن حیوان خانگی گرفته تا از دست دادن شغل و یا سقط جنین و خیلی موارد دیگر. حتی راههای شفا یافتن برخی از دست دادنها را بررسی می کنیم که در ظاهر به آسانی دیده نمی شوند، مثل اندوه در مورد چیزی که هرگز نبوده و نخواهد بود.
صفحات بعدی کتاب شامل افکار جدید، داستانهای دلگرم کننده و جملات تاکیدی مناسب برای برخی موقعیتهای خاص می باشد. داستانهای مندرج در کتاب مربوط به آدمهای واقعی در مواجهه با موقعیتهای واقعی است که خالصانه انتخاب کرده اند چالش های زندگی خود و درسهایی را که از آنها گرفته اند، با ما در میان بگذارند تا ما هم آنها را برای شما بازگو کنیم.
نهایت آرزویی که برای شما داریم این است که دریابید مهم نیست با چه مسئله ای مواجه باشید، به هر شکل می توانید دل خودتان را شفا بدهید. شما شایسته زندگی سرشار از عشق و توام با آرامش هستید. حالا بیایید تا این فرایند شفا را با هم آغاز کنیم.

لوییز و دیوید

این کتاب برگدانی است از:
YOU CAN HEAL YOUR HEART
Finding Peace After a Breakup, Divorce, or Death
by
Louise L. Hay
and
David Kessler
Hay House, Inc., U.S.A., 2014

یادداشت نویسنده

منظور ما از نگارش این کتاب این بود که پی ببریم وقتی نوعی غم و اندوه مثل جدایی، طلاق و مرگ گریبانمان را می گیرد، چطور سوگواری کنیم، و به دنبال آن چگونه درد و رنجمان را التیام بدهیم و بهبود بیابیم. سوگواری کردن سخت و دشوار است، اما این افکار ماست که غالباً دردمان را فزونی می بخشد. ما امیدواریم که این کتاب فکر و آگاهی شما را در مورد غم فقدان بالا ببرد و آن را با عشق و درک همراه کند. قصد ما بر این است که شما اندوهتان را کاملاً احساس کنید، اما به درد و رنج خود نچسبید و در آن باقی نمانید.
اندوه و ماتم حالتی نیست که نیاز به درمان داشته باشد، بلکه یک قسمت طبیعی از زندگی است. برای روح هیچ گونه فقدانی وجود ندارد؛ روح می داند که هر داستانی آغازی دارد و پایانی، با وجود این عشق ابدی است. ما امیدواریم که مطالب مندرج در این صفحات به شما آسودگی و آرامش خاطری در طول سفر زندگی تان عطا کند. اگرچه هیچ کتابی نمی تواند جای کمکی را که در صورت نیاز می توانید از متخصصان حرفه ای دریافت کنید، بگیرد. ما برای شما عشق و شفای کامل آرزو می کنیم.

ــ لوییز و دیوید

نظرات کاربران درباره کتاب شفای دل

کتابهای لوئیز عالیه
در 12 ماه پیش توسط noo...azn
عالی بود مثل همه کتابای لوئیز و با تشکر از فیدیبو که مطالعه رو راحتتر کرده
در 3 ماه پیش توسط ملیحه خدابخشی