فیدیبو نماینده قانونی هرمس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب قتلهای الفبايی

کتاب قتلهای الفبايی

نسخه الکترونیک کتاب قتلهای الفبايی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب قتلهای الفبايی

من تا این جوان را دیدم، دلم به حالش سوخت. سیمای خسته، رنگ و روی پریده و چشمان بی‌فروغش نشان می‌داد که ضربه روحی شدیدی را تحمل کرده است. او جوانی خوش‌هیکل و سالم بود با قدی نزدیک به یکصد و نود سانتی‌متر، اما زیاد خوش‌قیافه به نظر نمی‌رسید. صورتی بشّاش و کک‌مکی، با گونه‌های برجسته و موهای قرمز برّاق داشت. گفت: ــ چه خبر شده مگان؟ چرا اینجا این طوری است؟ تو را به خدا بگو... من همین الآن شنیدم... بتی... و صدایش قطع شد. پوآرو یک صندلی جلو کشید و او روی آن نشست. بعد دوستم یک فلاسک کوچک از جیبش بیرون آورد، مقداری از محتویات آن را توی فنجانی که دم دستش روی کابینت آشپزخانه بود ریخت و گفت: ــ کمی از این را سر بکش، برایت خوب است. مرد جوان قبول کرد، آن را نوشید و کمی رنگ و رویش باز شد. بعد راست‌تر نشست. حرکاتش کاملاً آرام و عادی بود. دوباره رو به دختر کرد و پرسید: ــ آره؟ حقیقت دارد؟ بتی مُرده؟ او را کشته‌اند؟

ادامه...
  • ناشر هرمس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.49 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۷۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب قتلهای الفبايی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱. نامه

ماه ژوئن ۱۹۳۵ بود که من از مزرعه ای که در امریکای جنوبی داشتم برای یک اقامت شش ماهه به کشور بازگشتم. من و همسرم در آنجا دوران سختی داشتیم و مانند بسیاری از مردم دنیا از رکود اقتصادی رنج می بردیم. در انگلستان من چندین کار مختلف داشتم که فکر می کردم حتما خودم باید بروم و به آنها رسیدگی کنم تا به نتیجه برسند. اما همسرم را نبردم تا به کار مزرعه برسد.
لازم به گفتن نیست که یکی از کارهایی که بعد از رسیدن به انگلستان می خواستم انجام بدهم پیدا کردن دوست قدیمی ام هرکول پوآرو بود.
او را در یکی از جدیدترین آپارتمانهایی که خدمات ویژه به مستاجرانشان ارائه می کنند دیدم. گفتم:
ــ تو این آپارتمان را مخصوصا به خاطر شکل ظاهر و تناسب ابعاد بی نظیری که دارد انتخاب کرده ای.
او قبول کرد و گفت:
ــ بله، این یکی از قشنگترین بناهای متقارن است. به نظر تو این طور نیست؟
گفتم:
ــ به نظر من خیلی وسواس در آن به خرج داده شده.
و با اشاره به یک طنز قدیمی گفتم:
ــ یعنی در این مهمانخانه فوق العاده مدرن، می شود مرغها را هم گول زد تا تخم چهارگوش بگذارند.
ــ آه، تو هنوز آن را یادت هست؟ نه، متاسفانه علم هنوز نتوانسته مرغها را مجبور کند خودشان را با سلیقه مردم امروزی تطبیق دهند. تخمهایی که می گذارند مثل گذشته در اندازه ها و رنگهای گوناگون است.
با علاقه دوست قدیمی ام را برانداز کردم ــ خیلی خوب مانده بود. به نظرم نسبت به آخرین باری که او را دیده بودم، حتی یک روز هم پیرتر نشده بود.
گفتم:
ــ خیلی خوب مانده ای پوآرو. اصلاً پیر نشده ای. در حقیقت اگر با عقل جور درمی آمد، می گفتم موهای سفیدت از دفعه آخری که من دیدمت کمتر هم شده.
پوآرو از ته دل خندید و گفت:
ــ چرا با عقل جور درنمی آید؟ کاملاً همین طور است که می گویی.
ــ یعنی می خواهی بگویی به جای اینکه موهای سیاهت سفید شوند، موهای سفیدت سیاه شده اند؟
ــ بله، دقیقا همین طور است.
ــ اما این از نظر علمی غیرممکن است؟
ــ نه، به هیچ وجه.
ــ چرا، خیلی عجیب است. برخلاف قانون طبیعت است.
ــ طبق معمول تو آدم ساده ای هستی هستینگز. به عمق مسائل فکر نمی کنی. گذشت زمان هم تو را عوض نکرده! یک چیزی را که می بینی، بدون اینکه فکر کنی فورا راجع به آن قضاوت می کنی؛ خودت هم متوجه نیستی!
با تعجب به او خیره شدم.
بدون اینکه حرفی بزند به اتاق خوابش رفت، یک بطری آورد و به من داد. من آن را گرفتم، اما متوجه نشدم منظورش چیست.
روی آن نوشته بود: رِویویت(۱) ــ رنگ موها را به حالت طبیعی در می آورد. رویویت در یک رنگ نیست، بلکه در رنگهای خاکستری، بلوطی، خرمایی، قهوه ای و مشکی عرضه می شود.
با تعجب گفتم:
ــ تو موهایت را رنگ کرده ای پوآرو!
ــ انگار بالاخره متوجه شدی که موضوع چیست.
ــ برای همین الآن موهایت از دفعه قبل که من آمده بودم پیشت مشکی تر است؟
ــ بله، درست است.
من که تازه از تعجب بیرون آمده بودم گفتم:
ــ فکر می کنم دفعه بعد که به انگلستان بیایم، سبیلهایت هم مصنوعی باشند. یا نکند الآن هم هستند؟!
پوآرو از این حرف یکه خورد. او همیشه به سبیلهایش حساس بود و فوق العاده به داشتنشان افتخار می کرد. این حرف من به او برخورد.
ــ نه، نه. دوست عزیز. شکر خدا تا آن موقع خیلی مانده. سبیل مصنوعی! خیلی وحشتناک است!
و محکم آنها را کشید که به من بفهماند اصل هستند.
گفتم:
ــ آره، هنوز شکیل هستند.
ــ بله که شکیل هستند. من در تمام لندن کسی را ندیده ام که سبیلش به این خوبی باشد.
در دل گفتم: «الکی خوش.» اما به خودش نگفتم چون به هیچ وجه دوست نداشتم او را برنجانم. در عوض سعی کردم ببینم اگر پیش بیاید، باز هم به کار سابقش علاقه نشان می دهد. به او گفتم:
ــ می دانم که سالهاست بازنشسته شده ای...
ــ راستش دلم می خواهد بروم کدو بکارم، سبزی کاری کنم. اما تا به این فکرها می افتم، یک قتل پیش می آید و من هم همه این کارها را ول می کنم به امان خدا. و از آن وقت تا حالا...البته می دانم الآن داری چه فکری می کنی... من شده ام مثل سردسته خواننده های زن در اُپراها که هر بار از مردم خداحافظی می کند و می رود اما این خداحافظی ها دوباره و دوباره تکرار می شود.
خنده ام گرفت. پوآرو ادامه داد:
ــ در حقیقت، درست همین طور است که الآن گفتم. هر دفعه با خودم می گویم: این دیگر آخری اش است. اما نه، باز یک اتفاق می افتد! و من انگار نه انگار که بازنشسته شده ام. می دانی دوست عزیز، اگر سلولهای خاکستری مغز بیکار بمانند، زنگ می زنند، می پوسند.
گفتم:
ــ آهان، فهمیدم، کم و بیش آنها را به کار می اندازی.
ــ بله، درست است. اما به میل خودم انتخاب می کنم. این روزها هرکول پوآرو فقط به دنبال جنایتهای پیچیده و جالب است.
ــ خُب، تا حالا به چیزی که جالب و باب میلت باشد برخورده ای؟
ــ آره، چند وقت پیش در موقعیت خطرناکی بودم.
ــ یعنی داشتی شکست می خوردی؟
پوآرو با حیرت به من نگاه کرد و گفت:
ــ نه، نه. اما من، هرکول پوآرو، نزدیک بود از بین بروم.
با شگفتی سوتی کشیدم و گفتم:
ــ چه آدمکش اعجوبه ای بوده او!
پوآرو گفت:
ــ نه، بیشتر بی احتیاط بود تا اعجوبه. خُب حالا ولش کن. می دانی هستینگز، من از خیلی جهات تو را «پیام آور خوشبختی» برای خودم می دانم.
گفتم:
ــ راستی؟ از چه جهت؟
پوآرو به جای اینکه مستقیما به پرسش من جواب دهد، ادامه داد:
ــ به محض اینکه فهمیدم تو داری می آیی اینجا، به خودم گفتم: «یک حادثه ای پیش می آید و ما مثل آن روزها دوباره با هم به شکار می رویم. ما دو نفر.» البته نباید یک چیز ساده و معمولی باشد.
و همان طور که دستهایش را با حرارت تکان می داد و حرف می زد گفت:
ــ آره، باید یک چیز حسابی... جالب... و خوب باشد...
او کلمه «خوب» را با آب و تاب تمام ادا کرد.
گفتم:
ــ باور کن پوآرو که تو یک طوری حرف می زنی که هرکس ببیند فکر می کند داری در هتل ریتس(۲) غذا سفارش می دهی.
او آهی کشید و گفت:
ــ منظورت این است که اختیار یک جنایت در دست ما نیست که سفارش ارتکاب آن را بدهیم؟ بله، کاملاً درست است. اما راستش من به بخت و اقبال، به سرنوشت، اعتقاد دارم. این سرنوشت توست که کنار من باشی و مرا از ارتکاب یک گناه نابخشودنی باز داری.
ــ تو به چی می گویی گناه نابخشودنی؟
ــ نادیده گرفتن بدیهیات.
کمی به این حرف او فکر کردم اما چیزی دستگیرم نشد.
و با خنده پرسیدم:
ــ خُب، هنوز این جنایت بزرگ و هولناک اتفاق نیفتاده؟
ــ نه، هنوز نه... حداقل... یعنی...
بعد، مکث کرد و در حالی که کمی گیج به نظر می رسید چینی به پیشانی انداخت، بی اختیار یکی دو تا از وسایلی را که من سهوا از جایشان تکان داده بودم مرتب کرد و آهسته گفت:
ــ مطمئن نیستم.
آهنگ صدایش آن قدر عجیب بود که من با تعجب به او نگاه کردم.
چین روی پیشانی اش هنوز سر جایش بود.
ناگهان قیافه مصمّمی به خود گرفت، آهسته سرش را تکان داد و به طرف میزِ کنار پنجره رفت. لازم نیست بگویم که تمام کاغذها و پرونده های داخل کشوها همه مرتب و برچسب دار بودند. به طوری که فورا کاغذی را که می خواست پیدا کرد و برداشت. یک نامه باز شده بود. آن را می خواند و آهسته به سمت من می آمد. وقتی تمام شد، آن را به طرف من گرفت و گفت:
ــ بگو ببینم دوست عزیز، از این چی می فهمی؟
با علاقه نامه را از او گرفتم.
روی یک کاغذ یادداشتِ نسبتا ضخیم با ماشین تحریر نوشته بود:

آقای هرکول پوآرو، تو به خیال خودت می توانی مسائل اسرارآمیزی را که برای پلیس بیچاره و کودن بریتانیا فوق العاده پیچیده است حل کنی. این طور نیست؟ خُب، آقای هرکول پوآروی باهوش، اجازه بده ببینیم شما چقدر باهوش هستی. شاید حلّ این یکی هم زیاد برایت مشکل نباشد. ببین بیست و یکم این ماه در اندوور(۳) چه اتفاقی می افتد.

ارادتمند یا هرچیِ شما، اِی. بی. سی.

نگاهی به پاکت نامه انداختم. نوشته های روی آن هم ماشین شده بود.
همین که به مهر آن نگاه کردم، پوآرو گفت:
ــ مربوط به (۴)WC1 است. خُب، حالا نظرت چیه؟
همان طور که نامه را به او می دادم شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:
ــ فکر می کنم کار یک دیوانه یا از این جور آدمهاست.
ــ فقط همین را داری بگویی؟
ــ یعنی... به عقیده تو این آدم دیوانه نبوده؟
ــ چرا دوست عزیز. بوده.
آهنگ صدایش خیلی غمگین بود. من با تعجب به او نگاه کردم و گفتم:
ــ تو این را خیلی جدی گرفته ای پوآرو.
ــ دیوانه را جدی باید گرفت دوست عزیز. آدم دیوانه موجود خیلی خطرناکی است.
ــ بله، درست می گویی... من به این نکته توجه نکردم... منظور من این بود که بیشتر به نظر می رسد نوعی شوخی جنون آمیز باشد. شاید کار یک دیوانه سرخوش که یکی بیشتر از هشت تا بالا انداخته.
ــ یعنی نُه تا؟ نُه تا چی؟
ــ هیچی، این یک اصطلاح است. منظورم یک نفر «سرخوش» است. نه، چطور بگویم. یک نفر که زیادی مشروب نوشیده.
ــ متشکرم هستینگز، من با اصطلاح «سرخوش» آشنا هستم. این طور که تو می گویی، ممکن است بیش از این چیزی نباشد...
از آهنگ صدایش فهمیدم قانع نشده. پرسیدم:
ــ یعنی به نظر تو هست؟
پوآرو با تردید سرش را تکان داد، اما حرفی نزد. پرسیدم:
ــ تا حالا در این مورد اقدامی کرده ای؟
ــ چه کار می توانستم بکنم؟ به جَپ نشان دادم. او هم حرف تو را زد: یک شوخی احمقانه. این اصطلاح را به کار برد و گفت که آنها هر روز در اسکاتلندیارد از این نامه ها به دستشان می رسد. این هم سهم من بوده...
ــ اما تو این را جدی گرفته ای.
پوآرو آهسته جواب داد:
ــ هستینگز، این نامه یک جوری است، که من دوست ندارم...
حرف او برخلاف میل باطنی ام مرا تحت تاثیر قرار داد. پرسیدم:
ــ فکر می کنی... که چی؟
او سرش را تکان داد، نامه را برداشت و دوباره توی کشو گذاشت. من پرسیدم:
ــ اگر فکر می کنی واقعا جدّی است، نمی توانی یک کاری بکنی؟
ــ من مثل همیشه اهل عمل هستم! اما چه عملی هست که انجام بدهم؟ پلیس استان نامه را دیده. آنها هم آن را جدّی نمی گیرند. هیچ اثر انگشتی روی آن نیست و هیچ سرنخی که نویسنده آن را به محل بخصوصی ربط دهد وجود ندارد.
ــ در حقیقت می ماند حسّ غریزی خودِ تو؟
ــ غریزه نه، هستینگز. استفاده از کلمه «غریزه» درست نیست. اطلاعات... و تجربیاتم است که به من می گویند یک اشکالی در آن نامه وجود دارد...
و چون نمی توانست کلمات مناسبی پیدا کند، سعی کرد با اشاره و حرکت دستها منظورش را بفهماند. و بعد دوباره سرش را تکان داد و گفت:
ــ شاید من دارم از کاه کوه می سازم. اما به هر حال جز صبر کار دیگری نمی شود کرد.
ــ خُب، روز بیست و یکم جمعه است. اگر یک سرقت بزرگ نزدیک اندوور اتفاق افتاد، بعد...
ــ آه، اگر می دانستم این طور می شود که خیالم راحت بود!
به اعتراض گفتم:
ــ خیالت راحت بود؟
استفاده از کلمه «راحت» در اینجا به نظرم فوق العاده شگفت انگیز بود. در ادامه گفتم:
ــ یک سرقت ممکن است ایجاد هیجان کند، اما هیچ وقت نمی تواند خیال آدم را راحت کند.
پوآرو با ناراحتی سرش را تکان داد و گفت:
ــ اشتباه می کنی دوست عزیز. متوجه منظورم نشدی. می گویم سرقت مایه آرامش است، چون ترس از چیز دیگری را از سرم می اندازد.
ــ از چی؟
هرکول پوآرو گفت:
ــ قتل.

۲. (این بخش از روایتهای شخص ِ سروان هستینگز گرفته نشده است)

آقای الکساندر بناپارت کاست(۵) از روی صندلی برخاست و با حالتی که حاکی از نزدیک بینی اش بود بدقت نگاهی به اطراف اتاق خواب ریخته و پاشیده اش انداخت. چون معمولاً موقع نشستن بدنش را خم می کرد، پشتش قوز پیدا کرده بود، به طوری که اگر بدنش را کاملاً راست نگه می داشت، هرکس او را می دید متوجه می شد که در واقع مرد قدبلندی است. خمیدگی پشت و چشمان نزدیک بینش ظاهر غلط اندازی به او می داد.
به طرف یک کت خیلی کهنه که پشت در آویزان بود رفت و یک بسته سیگار و یک قوطی کبریت از داخل جیب آن برداشت. سیگاری روشن کرد و رفت دوباره پشت همان میزی که قبلاً نشسته بود دفترچه راهنمای حرکت قطارها را برداشت، نگاهی به آن انداخت و بعد به یک صورت اسامیِ ماشین شده نگاه کرد و با قلم کنار اولین نامِ آن صورت یک علامت زد.
پنجشنبه، بیستم ماه ژوئن بود.

۳. اندوور

ترس و وحشتی که پوآرو در این مدت از دریافت آن نامه بی نام و نشان پیدا کرده بود مرا نیز تحت تاثیر قرار داد. با وجود این باید اقرار کنم وقتی روز بیست و یکم رسید، این موضوع را فراموش کرده بودم و اولین چیزی که باعث شد دوباره آن را به یاد بیاورم، آمدن سربازرس جپ از اسکاتلندیارد برای ملاقات با دوستم بود. ما از سالها قبل با سربازرس جپ آشنا بودیم. او با من به گرمی احوالپرسی کرد و با تعجب گفت:
ــ خُب سروان هستینگز، من اطلاع نداشتم شما دوباره از آن سرزمینهای خیلی دور، که نمی دانم به آن چه می گویید مراجعت کرده اید و مثل آن قدیمها با دوستتان موسیو پوآرو هستید. خیلی خوب و سرحال هم هستید. فقط یک کمی موهای سرتان ریخته. هان؟ مهم نیست، این وضع برای همه پیش می آید. برای من هم همین طور.
من کمی یکه خوردم، چون همیشه موهایم را با دقت روی قسمت بالای سرم که جَپ گفت موهایش ریخته شانه می کردم و اصلاً فکر نمی کردم کسی متوجه شود که کم پشت شده است. خُب، تا آنجا که من می دانستم، جَپ در این موارد آدم بی ملاحظه ای بود. من هم به دل نگرفتم و در جواب گفتم:
ــ ما دیگر هیچ کدام از این که هستیم، جوانتر نمی شویم.
جَپ گفت:
ــ به جز موسیو پوآرو که تابلو آگهی خوبی برای داروهای تقویت موست. با خلافکارهایی روبه رو می شود یکی زیرکتر از دیگری. با وجودی که سنی از او گذشته در صحنه های مبارزه حاضر می شود. در جریان همه حوادث و اتفاقات مهم روز هست: در جریان حوادث مرموز قطارها، هواپیماها و مرگ و میر اشخاص سرشناس. او اینجا، آنجا، همه جا هست. از وقتی که بازنشسته شده هیچ وقت این قدر معروف نبوده.
پوآرو خندید و گفت:
ــ قبلاً به هستینگز گفته ام که من مثل سردسته خواننده های زن در اُپراها هر خداحافظی ای که می کنم، یک خداحافظی دیگر هم به دنبال دارد.
ــ تعجبی ندارد اگر تو علت مرگ خودت را هم کشف کنی.
بعد در حالی که از ته دل می خندید گفت:
ــ خوب حرفی است. باید در کتابها بنویسند.
پوآرو یک چشمک به من زد و گفت:
ــ وظیفه هستینگز است که این کار را بکند.
جَپ خندید و گفت:
ــ خوب طنزی از کار درمی آید.
نتوانستم بفهمم چرا این موضوع این قدر خنده دار است. به نظر من که اصلاً خنده دار نبود. بیچاره پوآرو دارد پیر می شود. فکر نمی کنم از شوخی ای که نشان دهد دارد به پایان عمرش نزدیک می شود زیاد خوشش بیاید.
شاید جَپ از قیافه ام فهمید که زیاد از حرفش خوشم نیامده، چون موضوع صحبت را عوض کرد و پرسید:
ــ شما خبر داری که یک نامه بی نام و نشان برای موسیو پوآرو آمده؟
دوستم گفت:
ــ چند روز پیش، خودم آن را به هستینگز نشان دادم.
ذوق زده گفتم:
ــ آره، آره. هیچ یادم نبود. بگذار ببینم تاریخش کی بود...
جَپ گفت:
ــ بیست و یکم. برای همین است که من آمدم این اطراف یک دوری بزنم. دیشب از روی کنجکاوی به اندوور زنگ زدم. شوخی کرده بودند. اتفاق مهمی نیفتاده بود. شیشه یک مغازه شکسته بود ــ بچه ها با سنگ زده بودند ــ یک زن و شوهر مست کرده بودند و از این جور بی نظمیها. یعنی با این حساب دوست بلژیکی ما برای اولین بار اشتباه کرده.
پوآرو حرف او را تصدیق کرد و گفت:
ــ بله، من هم خیالم راحت شد.
جَپ با لحنی دوستانه گفت:
ــ تو انگار خیلی ترسیده بودی، آره؟ این که چیزی نبود. هر روز دهها نامه این جوری به دست ما می رسد! بعضیها کار دیگری ندارند بکنند. بالاخانه شان را هم که اجاره داده اند. این چیزها را می نویسند. منظوری ندارند! فقط می خواهند کمی هیجان به وجود بیاورند.
پوآرو گفت:
ــ من واقعا احمق بودم که این قدر آن را جدّی گرفتم. اشتباه می کردم، به نظرم خیلی مهم آمده بود.
جپ گفت:
ــ تو فیل و فنجان را با هم قاطی می کنی.
ــ ببخشید، چی؟
ــ هیچی، این یک اصطلاح است... خُب، من باید بروم. یک کار کوچک در این خیابان بغلی دارم. می روم آنجا سر بزنم ــ مقداری جواهرات سرقتی هست، باید تحویل بگیرم. سر راه گفتم بیایم به شما سر بزنم خیالتان راحت شود. حیف است سلولهای خاکستری مغزتان را بیهوده به کار بگیرید.
بعد خنده بلندی کرد و رفت.
پوآرو پرسید:
ــ جپ قیافه اش زیاد عوض نشده، شده؟
من گفتم:
ــ نسبت به سابق خیلی پیرتر شده.
و با لحنی کینه جویانه اضافه کردم:
ــ موهایش همه سفید شده، پیر کفتار.
پوآرو سرفه ای کرد و گفت:
ــ می دانی هستینگز، آرایشگر من مرد هنرمندی است. یک چیزی دارد که آدم می گذارد روی پوست سر خودش و موهایش را روی آن شانه می کند. کلاه گیس نیست، متوجه هستی... اما...
من با خشم فریاد زدم:
ــ پوآرو، یادت باشد برای آخرین بار می گویم: من هیچ کاری با آن مردک آرایشگر تو و اختراع لعنتی اش ندارم. مگر موهای خودم چه عیبی دارند؟
ــ هیچ ــ واقعا هیچ.
ــ یعنی سرم دارد طاس می شود؟
ــ نه، البته که نه.
ــ تابستانهای آنجا گرم است. باعث می شود موهای سر آدم بیشتر بریزد. یک شامپوی تقویت مو می خرم و با خودم می برم.
ــ بله، فکر خوبی است.
ــ اصلاً به جپ چه مربوط است که فضولی می کند؟ او همیشه از خودراضی و چرندگو بوده؛ شوخی هم بلد نیست بکند. از آنهایی است که تا یک نفر بخواهد بنشیند، اگر صندلی را از زیرش بکشند، او می زند زیر خنده.
ــ خیلی ها هستند که به این کار می خندند.
ــ هیچ کار خوبی نیست.
ــ از نظر کسی که می خواهد روی صندلی بنشیند، بله، حتما همین طور است.
در حالی که سعی می کردم به اعصابم مسلط باشم (البته باید بگویم به ریختن موی سرم تا اندازه ای حسّاس هستم) گفتم:
ــ متاسفم از اینکه ادعای نویسنده آن نامه بی نام و نشان درست از آب درنیامد.
ــ من در آن مورد اشتباه می کردم. فکر می کردم جدّی است، اما این طور نبود. از حماقتم بود. افسوس! من پیر شده ام و سوءظنم زیاد شده. مثل سگ نگهبان کوری که چیزی نمی بیند، اما همین طور بیخودی عوعو می کند.
با خنده گفتم:
ــ اگر من بخواهم با تو همکاری کنم، باید به دنبال یک جنایت درست و حسابی دیگر باشیم.
پوآرو گفت:
ــ یادت هست چند روز پیش چه سوالی از من کردی؟ گفتی: «اگر همان طور که یک غذا سفارش می دهی بتوانی یک جنایت سفارش بدهی، چه جنایتی سفارش می دهی؟»
از این شوخی او خوشم آمد و گفتم:
ــ اجازه بده یک نگاه به صورت آنها بیندازم. سرقت؟ جعل اسناد؟ نه، اینها خیلی آبکی است. قتل خوب است ــ جنایت خونین ــ البته با مخلّفات.
ــ و طبیعتا با پیش غذا.
ــ خُب، قربانی کی باشد؟ زن یا مرد؟ به نظرم مرد بهتر است ــ یک آدم حسابی. یک امریکایی میلیونر. نخست وزیر. صاحب امتیاز روزنامه. و صحنه جنایت... یک کتابخانه قدیمی چطور است؟ خیلی هم خوب است. از نظر محیط، هیچ جا بهتر از آنجا نیست. اسلحه چی؟... اسلحه می تواند خنجری باشد که تیغه اش خمیدگی جالبی دارد... یا یک آلت قتاله کند... یا یک مجسمه سنگی...
پوآرو آهی کشید. گفتم:
ــ و البته سم... اما مسموم کردن دیگر خیلی تخصّصی است. یا یک تیراندازی پر سر و صدا با اسلحه در شب... یکی دو تا دختر خوشگل هم باید باشد....
دوستم آهسته گفت:
ــ با موهای خرمایی.
ــ بعد هم همان موضوعات خنده دار قدیمی: یکی از دخترهای زیبا باید بدون جهت مورد سوءظن قرار بگیرد... بین او و یک جوان سوءتفاهم وجود داشته باشد... و البته مظنونهای دیگری هم باید باشند... یک خانم مسن موذی و خطرناک... و چند دوست یا رقیب مرد متوفی... یک منشی کم حرف... و تودار... و یک مرد پر جنب و جوش و چاخان... چند تا خدمتکار اخراجی یا اشخاصی که برای نگهداری از حیوانات و پرندگان شکاری استخدام می شوند... از این جور آدمها... و یک سربازرس احمق تقریبا مثل جپ... خُب... گمانم همینها کافی است.
ــ منظورت از یک پرونده «درست و حسابی» این بود؟
ــ مثل اینکه تو موافق نیستی.
پوآرو با ناراحتی نگاهی به من انداخت و گفت:
ــ تو با این حرفها، تقریبا چکیده ای از تمام داستانهای کارآگاهی را که تا حالا نوشته شده گفتی.
گفتم:
ــ خُب، تو چی سفارش می دهی؟
پوآرو چشمهایش را بست، به عقب تکیه داد و با لحنی آرام گفت:
ــ یک جنایت ساده. جنایتی خالی از هرگونه پیچیدگی. جنایتی مربوط به زندگی ساده و ساکت خانوادگی... به دور از احساسات... و خیلی خودمانی.
ــ چطور ممکن است یک جنایت خودمانی باشد؟
پوآرو آهسته گفت:
ــ فرض کنیم چهار نفر سر یک میز مشغول بازی با ورق هستند. یک نفر هم روی یک صندلی کنار آتش بخاری نشسته. آخرِ شب، معلوم می شود مردی که کنار بخاری نشسته بود به قتل رسیده. وقتی او حواسش نبوده یکی از این چهار نفر جلو رفته و او را به قتل رسانده، و سه نفر دیگر که غرق بازی بوده اند متوجه چیزی نمی شوند. خُب، حالا شما هستی و این جنایت. کدام یک از آن چهار نفر این کار را کرده؟
ــ من که هیجانی در این قضیه نمی بینم.
پوآرو نگاه سرزنش آمیزی به من انداخت و گفت:
ــ بله، چون خنجری که تیغه آن به طرز عجیبی خمیده باشد، اخّاذی، سرقتِ چشمهای یک مجسمه که از جنس زمرّد باشند، یا سمّی از مشرق زمین که اثری از آن به جا نماند در این داستان دیده نمی شود. تو روحیه ماجراجویی داری هستینگز. به یک قتل هم راضی نمی شوی؛ باید چند قتل اتفاق بیفتد.
ــ بله، چون به نظر من قتل دوم موضوع داستان را جذابتر می کند. اگر در بخش اولِ کتاب یک قتل اتفاق بیفتد و شما تا یک صفحه به آخر مانده دائم مجبور باشی به دلایلِ انکارِ این و آن گوش کنی... طبعا داستان برایت کسل کننده می شود.
در این لحظه تلفن زنگ زد و پوآرو برخاست تا به آن جواب بدهد:
ــ الو، الو، بله، من هرکول پوآرو هستم.
دوستم یکی دو دقیقه گوش کرد و بعد من دیدم قیافه اش تغییر کرد.
جوابهایش کوتاه و بی ارتباط با یکدیگر بود:
بله... بله، البته... بله، ما می آییم... طبیعی است... ممکن است حرف شما درست باشد... بله، می آورمش، یعنی همین الآن...
بعد گوشی را گذاشت و آمد به طرف دیگر اتاق پیش من.
ــ جپ بود. هستینگز.
ــ چی می گفت؟
ــ تازه به اسکاتلندیارد برگشته بود. گفت یک پیغام از اندوور برایش رسیده...
من با تعجب پرسیدم:
ــ اندوور؟
پوآرو آهسته جواب داد:
ــ زنی مسن به نام آشر(۶) که یک مغازه کوچک سیگار و روزنامه فروشی داشته به قتل رسیده.
فکر می کنم با شنیدن این جریان کمی ناامید شدم. یعنی وقتی کلمه اندوور به گوشم خورد، خیلی به هیجان آمدم، اما ناگهان از شور و شوق افتادم. انتظار ماجرای جالبتری را داشتم ــ ماجرایی غیرعادی و جذاب! اما قتل یک پیرزن که دکان کوچکی داشته و سیگار می فروخته، چه جذابیتی می توانست داشته باشد. پوآرو با همان لحن آهسته و غم زده ادامه داد:
ــ پلیس اندوور گفته می تواند قاتل را شناسایی و دستگیر کند...
با شنیدن این حرف بیشتر احساس ناامیدی کردم.
ــ به نظر می رسد میانه این زن با شوهرش خوب نبوده. شوهرش مردی مشروبخوار و تقریبا آدم شرور و بدجنسی است. چند دفعه این زن را تهدید به قتل کرده... به هر حال پلیس با توجه به این اتفاق، تقاضا کرده یک بار دیگر نامه ای را که برای من ارسال شده ببیند. به آنها گفتم من و تو با هم می رویم اندوور، پیش آنها.
روحیه ام کمی بهتر شد. به هر حال این جنایت هر قدر هم ساده بود، بالاخره جنایت بود. در ضمن مدت زیادی بود که من سر و کاری با جنایت و جنایتکارها نداشتم. به بقیه حرفهای پوآرو زیاد توجه نکردم، اما بعدها به نظرم رسید مهم بوده است. هرکول پوآرو گفت:
ــ این تازه اولش است.

۴. خانم آشر

در «اندوور» ما با سربازرس گلن(۷) ملاقات کردیم. او مردی قدبلند و مو بور بود. با خوشرویی ما را پذیرفت و گفت:
ــ فکر می کنم برای پرهیز از اطاله کلام بهتر است اول خلاصه ای از آنچه را اتفاق افتاده تعریف کنم. این جنایت را ساعت یک بامداد روز بیست و دوم گروهبان پلیس دووِر(۸) کشف کرد. او در حال گشت متوجه می شود درِ یک مغازه باز است. اول فکر می کند کسی داخل آن نیست. وارد می شود، نور چراغش را از روی پیشخوان به داخل می اندازد و چشمش به جسد پیرزن می افتد که خودش را جمع کرده و کف مغازه افتاده. وقتی پزشک جراح پلیس به محل حادثه می رسد، معلوم می شود زن متوفی بر اثر وارد شدن ضربه جسم سنگینی به پشت سرش جان خود را از دست داده. احتمالاً او در آن لحظه مشغول برداشتن یک بسته سیگار از قفسه پشت پیشخوان بوده. جسد حدود هفت الی نه ساعت بعد کشف شده.
سربازرس در دنباله حرف خود گفت:
ــ اما ما توانستیم این محدوده زمانی را قدری کاهش دهیم. یعنی به مردی برخوردیم که ساعت پنج و نیم به آن مغازه مراجعه کرده و چند سیگار خریده. بعد مرد دیگری به آنجا می رود، اما کسی را نمی بیند. فکر می کند صاحب مغازه بیرون رفته. آن موقع ساعت شش و پنج دقیقه بوده. با این حساب قتل باید بین ساعت پنج و نیم الی شش و پنج دقیقه اتفاق افتاده باشد. تا این ساعت من نتوانسته ام کسی را پیدا کنم که این مردک، آشر، را اطراف مغازه دیده باشد. گرچه هنوز دیر نشده. او ساعت نُه به تری کراونز(۹) سر زده و مشروب زیادی خورده. وقتی پیدایش کنیم، به عنوان مظنون دستگیر خواهد شد.
پوآرو پرسید:
ــ آدم درست و حسابی ای که نباید باشد سربازرس؟
ــ نه، از آن تن لشهاست.
ــ با همسرش زندگی نمی کرده؟
ــ نه، چند سال پیش از هم جدا شده اند. آشر اصلاً آلمانی است. یک زمانی جایی خدمتکار بوده، اما بعد الکلی می شود و کم کم شغلش را از دست می دهد. زنش هم مدتی برای این و آن کار می کند. آخرین بار در خانه خانم مسنّی به نام رُز(۱۰) آشپز بوده و مقداری از دستمزدش را هم به شوهرش می داده تا خرج خودش کند. این مرد همیشه در حال مستی به محلهایی که همسرش کار می کرده می رفته و سر و صدا راه می انداخته. به همین دلیل بوده که این زن قبول می کند برای خانم رُز در گرانج(۱۱) که تقریبا در پنج کیلومتری اندوور است و جای بسیار دورافتاده و پرتی است کار کند تا شوهرش به آسانی به او دسترسی نداشته باشد. وقتی خانم رُز فوت می کند، مبلغ کمی ارث برای خانم آشر باقی می گذارد و او با این پول یک مغازه سیگار و روزنامه فروشی باز می کند ــ مغازه خیلی کوچکی است. این زن آنجا فقط سیگارهای ارزان قیمت، چند نوع روزنامه و از این جور چیزها می فروخته و به سختی روزگار می گذرانده. شوهر آشر گاه گاهی به او سر می زده و مزاحمش می شده، و این خانم هم برای اینکه از شرّش خلاص شود، مقداری پول به او می داد به طور مرتب هفته ای پانزده شیلینگ.
پوآرو پرسید:
ــ بچه هم دارند؟
ــ نه، فقط یک خواهرزاده. دختر زرنگ و سالم و خوبی است. نزدیک اووِرتون(۱۲) کار می کند.
ــ شما گفتید این آقای آشر همیشه همسرش را تهدید می کرده؟
ــ بله، وقتی مست بوده خیلی وحشتناک می شده ــ فحاشی می کرده و قسم خورده بوده که مغز او را متلاشی می کند. بله، این زن واقعا بدجوری گیر کرده بوده.
ــ چند سال داشته؟
ــ نزدیک به شصت سال ــ زن محترم و فعالی بوده.
پوآرو با جدیت پرسید:
ــ به نظر شما سربازرس، آقای آشر دست به این قتل زده؟
سربازرس سرفه ای کرد و با تردید گفت:
ــ هنوز در این مورد نمی شود نظر قطعی داد، آقای پوآرو. چون می خواهم از زبان خود فرانتس(۱۳) آشر بشنوم که دیروز بعدازظهر کجا بوده و چه کار می کرده. اگر دلیل قانع کننده ای ارائه کند که هیچ؛ وگرنه...
بعد مکث کرد. چیزی به نظرش رسیده بود. پوآرو پرسید:
ــ راستی، از آن مغازه چیزی کم نشده؟
ــ نه، به دخلش اصلاً دست نخورده. هیچ اثری از دزدی دیده نشد.
ــ به نظر شما، این آقای آشر در حال مستی وارد مغازه شده، شروع به فحاشی به زنش کرده، و بالاخره به او ضربه زده؟
ــ بله، این احتمالش از همه بیشتر است. اما دلم می خواهد یک بار دیگر به نامه بسیار عجیبی که برای شما ارسال شده نگاهی بیندازم قربان. چون به نظرم رسید شاید این مردک آشر آن را نوشته باشد.
پوآرو نامه را به سربازرس داد و او در حالی که چینی بر پیشانی اش دیده می شد، شروع به خواندن آن کرد و در پایان گفت:
ــ فکر نمی کنم آشر این را نوشته باشد. شک دارم او از عبارتی که ما استفاده می کنیم ــ «پلیس بریتانیا» ــ استفاده کند... نه، نمی کند، مگر اینکه خواسته باشد خیلی زیرکی از خودش نشان دهد. با وجود این شک دارم عقلِ این کار را داشته باشد... از اینها که بگذریم، دستهایش لرزش دارند؛ او هیچ وقت نمی تواند به این خوبی چیزی را ماشین کند. مرکب چاپ و کاغذ نامه هم از نوع بسیار عالی است. عجیب است که در نامه گفته شده بیست و یکم ماه. البته ممکن است تصادفی باشد.
ــ امکان دارد، بله.
ــ اما من از این تصادفها خوشم نمی آید آقای پوآرو. کمی غیرعادی به نظر می رسند.
بعد از یکی دو دقیقه سکوت، چینی به پیشانی اش انداخت و گفت:
ــ اِی. بی. سی. یعنی کی ممکن است باشد؟ باید ببینیم مری دراور(۱۴) (همان خواهرزاده) می تواند به ما کمک کند. مسئله پیچیده ای است. اما در مورد نامه، من باز هم تا اندازه زیادی به فرانتس آشر شک دارم.
پوآرو پرسید:
ــ شما چیزی درباره زندگی گذشته خانم آشر می دانید؟
ــ اهل همپشایر(۱۵) است. وقتی دختر مجردی بوده در لندن شروع به کار می کند. همان جا هم با آشر آشنا می شود و با هم ازدواج می کنند. زمان جنگ باید زندگی سختی را پشت سر گذاشته باشند. خانم آشر در سال ۱۹۲۲ برای همیشه از او جدا می شود. آن موقع آنها در لندن زندگی می کرده اند. این زن برای رهایی از دست او دوباره به اینجا برمی گردد. اما فرانتس ردّش را می گیرد، اینجا پیدایش می کند و باز برای گرفتن پول مزاحمش می شود...
همین موقع یک مامور وارد شد.
ــ بله بریگز(۱۶). چه خبر؟
ــ آشر است قربان، آوردیمش.
ــ خیله خُب، بیاوریدش اینجا. کجا بود؟
ــ داخل واگن یک قطارِ خارج از ریلهای اصلی، پنهان شده بود.
ــ آنجا بود؟ خُب بیاوریدش تو.
فرانتس آشر آدم بیچاره ای بود. سر و وضع درست و حسابی نداشت و با مِنّ و مِن حرف می زد. با چشمان خمارش کمی به این و آن نگاه کرد. بعد سر و صدای زیادی راه انداخت و گفت:
ــ چی از جان من می خواهید؟ من که کاری نکرده ام. خجالت نمی کشید مرا اینجا آورده اید؟ خوکهای احمق.
اما ناگهان به خودش آمد و گفت:
ــ نه، نه، منظوری نداشتم... شما یک پیرمرد بیچاره را اذیت نمی کنید... نه، مرا ناراحت نمی کنید... همه فرانتس پیر بیچاره را اذیت می کنند. منِ پیرِ بدبخت.
بعد شروع به گریه کرد.
سربازرس گفت:
ــ خُب آشر، دیگه بازی بس است. حواست را جمع کن. من فعلاً تو را به چیزی متهم نمی کنم. تو هم مجبور نیستی حرفی بزنی مگر اینکه خودت خواسته باشی. از طرفی اگر تو دخالتی در قتل همسرت نداشته ای...
آشر حرف او را قطع کرد و با فریاد گفت:
ــ من او را نکشتم! من او را نکشتم! دروغ می گویید! شما انگلیسی های لعنتی با من دشمنی دارید... خوکها... من هرگز قصد کشتن او را نداشتم... هرگز.
ــ تو دائم او را تهدید می کرده ای آشر.
ــ نه، نه، شما نمی فهمید. شوخی بود، شوخی بین من و آلیس(۱۷). خودش این را می دانست.
ــ شوخی مسخره ای بوده! حالا ممکن است بگویی دیروز بعدازظهر کجا بودی آشر؟
ــ بله، بله... من همه چیز را می گویم. من پیش آلیس نرفتم. با دوستانم بودم... دوستان خوبی دارم. اول به سِوِن استارز(۱۸) و بعد به رِد داگ(۱۹) سر زدم...
همان طور که با عجله و قاطی پاطی حرف می زد گفت:
ــ دیک یلوز(۲۰)... من با او... و با کوردی(۲۱) پیر... و جرج... و پلات و خیلی از بچه های دیگر بودم. گفتم که من هرگز پیش آلیس نرفتم. به خدا قسم، حقیقت را می گویم.
صدایش خیلی بلند بود. فریاد می زد. سربازرس به مامور زیردست خود اشاره کرد:
ــ او را از اینجا ببر. بازداشت است. به عنوان مظنون.
همان طور که آن مردک پیر بدقیافه را بیرون می بردند و او هم داد و بیداد می کرد و فحش می داد، سربازرس گفت:
ــ چیزی به فکرم نمی رسد. اگر آن نامه نبود، می گفتم او این کار را کرده. اشخاصی که اسمشان را آورد چی؟
ــ آنها آدمهای ناجوری هستند؛ هیچ کدام حرفشان حرف نیست. بدون شک او بعدازظهر بیشتر وقت خود را با آنها گذرانده. مهم این است که آیا کسی او را بین ساعت پنج و نیم تا شش نزدیک آن مغازه دیده یا نه.
پوآرو سرش را تکان داد، کمی فکر کرد و گفت:
ــ مطمئنید چیزی از مغازه دزدیده نشده؟
سربازرس شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
ــ نمی شود مطمئن بود؛ ممکن است یکی دو بسته سیگار برده باشند، اما بعید است که کسی به این خاطر مرتکب قتل شود.
ــ و چیزی هم ــ چطور بگویم ــ به داخل مغازه نبرده اند. یک چیزی که عجیب باشد، با محیط آنجا جور در نیاید؟
سربازرس گفت:
ــ چرا. دفترچه راهنمای حرکت قطارها.
ــ برنامه حرکت قطارها؟
ــ بله، باز بود و وارونه روی پیشخوان قرار داشت. مثل اینکه یک نفر می خواسته ساعت حرکت قطارهایی را که از اندوور حرکت می کنند از توی آن پیدا کند. خود آن پیرزن یا یک مشتری.
ــ مگر او از این چیزها هم می فروخته؟
ــ او نوع ارزان قیمت و کوچک این برنامه ها را می فروخته. اما آن دفترچه بزرگ بود. از آنهایی که فقط در فروشگاه اسمیت یا لوازم التحریرفروشی های بزرگ پیدا می شود.
پوآرو به جلو خم شد. چشمهایش از خوشحالی برق می زد.
چشمهای سربازرس هم برق می زد.
ــ گفتی برنامه حرکت قطارها... برادشو(۲۲)... یا اِی. بی. سی.؟
ــ راستش، اِی. بی. سی. بود.

نظرات کاربران درباره کتاب قتلهای الفبايی

ذهن نویسنده باز هم تو این کتاب شاهکار کرده
در 3 ماه پیش توسط باران
محشره
در 6 ماه پیش توسط گل پری بانو
جز کتابهای خوب آگاتا کریستی هست
در 1 سال پیش توسط sah...106
خیلی خوب بود.
در 7 ماه پیش توسط فاطمه س
عالی
در 1 سال پیش توسط man...a28
من قبلا خونده بودم ولی بازم خوب بود
در 3 ماه پیش توسط faezeh maleki
عالی بود. حتما بخوانید ارزششو داره
در 9 ماه پیش توسط هنگامه محمدی
نقد کلی داستان از مجموعه پوآرو هست... در داستان اصلا قاتل معرفی نمیشه و آخر داستان فقط اعلام میشه که قاتل آقای ....... است. داستان ها هم جذاب نیستند... ارزش خرید نداره
در 8 ماه پیش توسط امیرحسین