فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب رویای بی‌انتها (۲ )

نسخه الکترونیک کتاب رویای بی‌انتها (۲ ) به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب رویای بی‌انتها (۲ )

کتاب «رویای سپید 2: رویای بی‌انتها»‌ نوشته استیون کینگ ( -۱۹۴۷) نویسنده آمریکایی و خالق بیش از ۲۰۰ اثر در ژانر وحشت است.
رمانهای تا کنون او با استقبال بسیار زیاد خوانندگان در سراسر دنیا روبرو شده و چند کارگردان مطرح دنیا نیز آثار ماندگاری را بر اساس کتابهای او ساخته‌اند که از جمله می‌توان به «رهایی از شاوشنگ» ،‌ «مسیر سبز» ،‌«درخشش» و «مه»‌ اشاره کرد.
این کتاب جلد آخر از مجموعه «آهنگ آخر دنیا» است که همچون دیگر آثار کینگ سرشار از لحظات تکان‌دهنده و فراموش نشدنی است.
این مجموعه روایتگر داستانی است که در آن یک بیماری ویروسی دست ساخته بشر،‌ تمام مردم دنیا را گرفتار خود کرده و روزانه بسیاری از آدمها را به کام مرگ می‌کشاند.
در بخشی از این کتاب می‌خوانیم:
«جسد مردی وسط خیابان اصلی شهر می، در اوکلاهما درازبه‌دراز افتاده بود. نیک تعجب نکرد. از وقتی شویو را ترک کرده بود، اجساد زیادی را دیده بود؛ با این حال، فکر می‌کرد حتی یک‌هزارم آن‌ها را در طول سفرش ندیده است. در بعضی مناطق، بوی تعفن اجساد آن‌قدر شدید بود که حس می‌کرد هر لحظه از حال می‌رود. یک مرده‌ی دیگر! کم‌تر یا بیش‌تر، چه فرقی می‌کرد؟
اما وقتی جسد نشست، آن‌قدر وحشت کرد که کنترل دوچرخه‌اش را از دست داد و تلوتلوخوران زمین افتاد. محکم به کف جاده‌ی شماره‌ ۳ اوکلاهما خورد، دست‌هایش زخمی شد و پیشانی‌اش خراش برداشت.
جسد گفت: «خدای من! حسابی کله‌پا شدی.» سلانه‌‌سلانه به‌طرف نیک آمد و گفت: «اوه، خدای من! عجب تصادفی!»
نیک چیزی ندید و نشنید. می‌خواست بداند بعد از آن‌که در کم‌تر از یک‌دقیقه، برای دومین بار به زمین خورد، بدنش چه‌قدر زخمی شد. خون پیشانی‌اش روی آسفالت ریخته بود. وقتی دستی شانه‌اش را لمس کرد، تازه به‌یاد جسد افتاد. چهاردست‌وپا، درحالی‌که چشم‌هایش از وحشت برق می‌زد، فرار کرد.
جسد گفت: «هی، این‌قدر نترس.»

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.34 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۱۷ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب رویای بی‌انتها (۲ )

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بر عرشه ی کشتی۵ ژوئیه ـ ۶ سپتامبر ۱۹۹۰

ما با کشتی می فلاور(۹) به این جا آمدیم
با کشتی ای که ماه را درنوردید، به این جا آمدیم
در ناامن ترین لحظه ی زندگی مان به این جا آمدیم
تا ترانه ای بخوانیم
ولی اوضاع روبه راه است. اوضاع روبه راه است.
تاابد نمی توان شاد بود...
ـ پل سیمون(۱۰)

دنبال جایی می گردیم که در ماشین های مان غذا بخوریم
دنبال جایی برای توقف می گردیم
جایی که همبرگرها شبانه روز روی کباب پزها جلزوولز کنند
بله! گرامافون، موسیقی پخش می کند
ما خوش حالیم که این جا زندگی می کنیم
این جا هر چه بخواهی، پیدا می شود.
ـ لاری آندروود(۱۱)

یادداشت نویسنده

مجموعه ی «آهنگ آخر دنیا»، کتابی خیالی است که بسیاری از وقایع آن در مکان های واقعی رخ می دهد؛ مانند اوگان کوییت، مین، لاس وگاس، نوادا، بولدر و کلرادو. من این مکان ها را انتخاب کرده ام تا وقایع داستان واقعی تر به نظر برسند. امیدوارم خواننده هایی که در این مکان ها و سایر مکان های واقعی که در این کتاب به آن ها اشاره کرده ام، زندگی می کنند، از گستاخی من ناراحت نشده باشند. به هرحال، این پیشنهاد دوروتی سیرز بود که خودش نیز از این جنس کارها زیاد انجام می دهد.
سایر مکان ها، مانند آرنت در تگزاس و شویو در آرکانزاس، خیالی و ساخته ی ذهن خودم هستند. از دکتر راشل دور و دکتر ریچارد هرمان تشکر می کنم که به سوال های من درباره ی مراحل مختلف بیماری آنفولانزا و تغییر شکل ویروس آن پاسخ دادند و از بیل تامپسون و بتی پرشکر هم تشکر می کنم که این کتاب را با بهترین کیفیت، چاپ و منتشر کردند.

استیفن کینگ

نمی دانم نظر شما چیست، اما به نظر من، این داستان ناقص است و پرداخت زیبایی ندارد؛ مثل کادیلاک زردی که به مرور زمان، رنگ بدنه اش ریخته و مانند تکه آهنی قراضه، گوشه ای بلااستفاده افتاده است.
من کل چهارصد صفحه ای را که از کتاب حذف کرده بودم، عیناً بازنویسی نکردم؛ بلکه تغییراتی در آن ایجاد کردم. بعضی از قسمت ها را همان طور که بودند، باقی گذاشتم، اما درباره ی بقیه قسمت ها، مثل ملاقات فرانی با مادرش در ابتدای کتاب، دیالوگ ها و قسمت های دیگری به آن اضافه کردم تا خواننده از خواندن این قسمت ها لذت ببرد.
به داستان هانسل و گرتل برمی گردیم. شاید به خاطر داشته باشید که نامادری بدجنس از همسرش می خواهد که بعد از آن که فرزندانش را کشت، به عنوان مدرک، قلب آن ها را با خودش به خانه بیاورد. هیزم شکن بیچاره هم قبول می کند. هیزم شکن بعد از آن که فرزندانش را در جنگل رها می کند، زرنگی می کند و قلب دو خرگوش را برای زن بدجنسش می برد. هانسل هم وقتی همراه با خواهرش در جنگل به راه می افتد، تکه های نان را پشت سرش برجای می گذارد تا او و خواهرش بتوانند راه برگشت به خانه را پیدا کنند؛ اما هنگام بازگشت به خانه، هانسل متوجه می شود که پرنده ها خرده های نان را خورده اند. درست است که این نقشه برای آن ها ثمری نداشت، اما آن قدر زیرکانه و جالب بود که بیش از صد سال است که هر خواننده ای با خواندن این داستان، شیفته ی آن می شود.
منظورم این نیست که قسمت هایی که به این کتاب افزوده ام، حکم نقشه ی هانسل را دارند، اما همیشه افسوس خورده ام که هیچ کس جز خودم و چند خواننده ی دیگر، تا به حال به دیوانه ای که خودش را بچه می نامد، برخورد نکرده اند، یا با تجربه ای مشابه اتفاقی که برای لاری آندروود در تونل لینکلن نیویورک افتاد، مواجه نشده اند.
بنابراین، خواننده ی وفادار من، این داستان به این شکل که می بینی، به وجود آمد. خوب یا بد، بدنه ی اصلی داستان دست نخورده باقی مانده است.
اگرچه این کتاب، رمان مورد علاقه ی من نیست، اما بازخورد مردم نشان می دهد که این رمان، یکی از محبوب ترین رمان هایی است که تا به حال خوانده اند. وقتی با مردم حرف می زنم، معمولاً درباره ی این کتاب از من سوال می پرسند. همیشه می گویند شخصیت های این داستان چه قدر واقعی هستند و بارها از من می پرسند که چه طور این داستان را نوشته و شخصیت های آن را خلق کرده ام و من هم تمام مطالب فوق را برای شان توضیح می دهم.
مردم معمولاً از من می پرسند که آیا قرار است این رمان تبدیل به فیلم شود؟ احتمالاً این اتفاق می افتد. البته خوب یا بد، فیلم ها اثر عجیبی روی کارهای فانتزی دارند و در بعضی مواقع، از زیبایی آن ها می کاهند. (البته دراین باره استثنا نیز وجود دارد؛ مثل فیلم جادوگر از(۳).) همیشه فکر می کنم رابرت دوال(۴) می تواند نفس رندال فلگ را خیلی خوب ایفا کند؛ اما مردم اغلب کلینت ایستوود(۵)، بروس درن(۶) و کریستوفر والکن(۷) را پیشنهاد می دهند. همه ی این بازیگر ها برای این نقش مناسب هستند. بروس اسپرینگتین(۸) هم برای ایفای نقش لاری آندروود مناسب است، البته اگر دوست داشته باشد این نقش را ایفا کند؛ اما در نهایت، من فکر می کنم که شاید بهتر باشد استو، لاری، گلن، فرانی، رالف، تام کالن، لوید و مرد تاریکی در ذهن خلاق خواننده خلق شوند، نه در فیلم؛ خواننده ای که آن ها را با نگاه خلاقانه ی خود در ذهنش می بیند، نه با دوربین فیلمبرداری. فیلم ها، تصاویر متحرکی متشکل از هزاران عکس ثابت هستند؛ اما ذهن خلاق انسان ها سیال است. فیلم ها هرقدر هم خوب ساخته شوند، داستان را فلج و محدود می کنند، اما ذهن انسان هیچ محدودیتی ندارد. زیبایی داستان، در سیال و نامحدود بودن است. یک داستان خوب، متعلق به تک تک خواننده هایی است که تصاویر آن را در ذهن شان می سازند.
و در نهایت، من این کتاب را به خواست خودم و تمام مردم نوشتم. امیدوارم که در جلب رضایت هر دو موفق بوده باشم.

استیفن کینگ

مقدمه ی دو بخشی نویسنده

بخش اول: این بخش را پیش از خریدن کتاب بخوانید

پیش از آن که از کتابفروشی بیرون بروید، باید چند نکته درباره ی این کتاب بدانید. البته امیدوارم پیش از هر کاری، اول بقیه ی خرید های تان را کنار بگذارید و این کتاب را باز کنید. در واقع، امیدوارم پیش از آن که کیف پول تان را بیرون بیاورید، این بخش را بخوانید. آماده اید؟ خیلی خوب. متشکرم. قول می دهم خلاصه بگویم.
اول از همه، داستان این کتاب نسبت به نسخه های قبلی آن، تغییری نکرده است. اگر با توضیحات فروشنده دچار سوءتفاهم شده اید، فوراً کتاب را پس بدهید و پول تان را پیش از پرداخت به صندوق، در جیب تان بگذارید. نسخه ی اصلی این کتاب، ده سال پیش چاپ شده است.
دوم، این نسخه ی جدید، تفاوت عمده ای با نسخه ی قدیمی ندارد، فقط مفصل تر از آن است و قسمت هایی به آن اضافه شده است.
در این کتاب، من گسترده تر و مفصل تر از نسخه ی قدیمی، به شرح داستان و ماوقع آن پرداخته ام. همان طور که گفتم، شخصیت های این کتاب نسبت به نسخه ی قبلی تغییری نکرده اند، اما تقریباً تمام شخصیت های اصلی کتاب درگیر وقایع بیش تری می شوند؛ بنابراین، اگر نسخه ی قدیمی این کتاب را دارید و نمی خواهید نسخه ی جدید آن را بخوانید، میل خودتان است. اگر هم این کتاب را خریده اید، امیدوارم هنوز فاکتور خرید آن را داشته باشید.
اگر دوست دارید نسخه ی جدید این کتاب را که کامل تر است، بخوانید، از شما می خواهم که در ادامه ی این مقدمه، با من همراه شوید. من حرف های زیادی برای گفتن دارم و فکر می کنم می توانیم با هم به شناخت بیش تری دربا ره ی این کتاب دست یابیم.

بخش دوم: این بخش را بعد از خریدن کتاب بخوانید

در واقع، نمی توانم نام این بخش را «مقدمه» بگذارم؛ بلکه می خواهم توضیح بدهم که اصلاً چرا نسخه ی جدید این کتاب به وجود آمد. نسخه ی جدید این رمان بلند، طولانی تر از قبلی است و استقبال بی نظیر مخاطب ها از این کتاب، مرا بر آن داشت که داستان آن را کمی گسترده تر کنم. البته تعریف از خود نباشد. من آن قدر احمق نیستم که ندانم نقدهایی نیز بر این کتاب وارد است. به هرحال، بسیاری از منتقدان معتقدند که داستان این رمان، خیلی طولانی است.
این که این رمان بیش ازحد طولانی و خسته کننده است، بستگی به نظر خواننده ها دارد. من فقط می خواهم بگویم که نسخه ی جدید و طولانی تر این کتاب را چاپ کرده ام، نه به این دلیل که خودم تمایلی به این کار داشته ام، بلکه من به درخواست خود خوانند ه ها این کار را کرده ام. البته اگر بگویم خودم نظر خواننده ها را قبول نداشتم و برای انجام دادن این کار کنجکاو نبودم، دروغ گفته ام.
حالا به شما می گویم این داستان چه طور به وجود آمد و زنجیر افکار من چه طور به هم پیوست و نتیجه اش روایت این داستان شد. بعضی از نویسنده ها فکر می کنند که فرمول خاصی برای نوشتن رمانی موفق وجود دارد، اما این طور نیست. کافی است سوژه ای در ذهن داشته باشید که دایم فکرتان را مشغول می کند. وقتی با این سوژه ارتباط برقرار می کنید، شخصیت هایی در ذهن تان شکل می گیرند. همان موقع است که پشت میز می نشینید، قلم و کاغذی برمی دارید و شروع به نوشتن می کنید، یا پای رایانه تان می نشینید و تایپ می کنید.
شاید برای خواننده ها جالب باشد بدانند که تقریباً چهارصد صفحه از کل داستان این مجموعه، پاک و دوباره نوشته شده است. علتش ویرایش آن صفحه ها نبود؛ بلکه می خواستم گسستگی ای را که در برخی قسمت های داستان به وجود آمده بود، از بین ببرم؛ بنابراین، تصمیم گرفتم در داستان دست ببرم و آن را شیوا تر شرح بدهم. اگر نظر مرا بخواهید، حتی دوست دارم با خودم نیز این کار را بکنم.
شاید بپرسید اگر کل داستان به جراحی و تغییر نیاز داشت، اصلاً چرا خودم را به دردسر انداختم و بهتر نبود آن را همان طور به حال خود رها می کردم؟ آیا انجام دادن این کار وقت تلف کردن نبود؟ امیدوارم وقت تلف کردن نبوده باشد، اما اگر هم این طور باشد، باید اعتراف کنم که بخش اعظمی از زندگی من، وقت تلف کردن بوده است. برای روشن تر شدن توضیحاتم، می خواهم به داستان «هانسل(۱) و گرتل(۲)» اشاره کنم.
هانسل و گرتل دو کودک بودند که پدر و مادر مهربانی داشتند. مادر مهربان شان مُرد و پدر هم با زنی بدجنس و خبیث ازدواج کرد. زن می خواست هر طور شده، بچه ها را از خانه بیرون کند تا پول بیش تری برای خودش باقی بماند. او همسرش را وادار می کند که بچه ها را به جنگل ببرد و آن ها را بکشد. پدر وقتی بچه ها را به جنگل می برد، از تصمیمش پشیمان می شود و اجازه می دهد آن ها فرار کنند؛ بنابراین، بچه ها به جای آن که با چاقوی پدر، مرگی سریع و آسان داشته باشند، گرسنه و سرگردان در جنگل پرسه می زدند و مرگی تدریجی در پیش داشتند. درحالی که در جنگل گم شده بودند و بی هدف راه می رفتند، خانه ای پیدا کردند که از شکلات و آب نبات درست شده بود. صاحب خانه جادوگری بود که آدم می خورد. جادوگر بچه ها را زندانی کرد و به آن ها گفت که خوب غذا بخورند تا چاق شوند و او بتواند آن ها را بخورد؛ اما بچه ها نقشه ی خوبی کشیدند. هانسل جادوگر را در تنوری که برای پختن آن ها درست کرده بود، هل داد. بعد بچه ها گنج جادوگر را پیدا کردند. حالا باید نقشه ی گنج را نیز پیدا می کردند. بالاخره، هانسل و گرتل بار دیگر به خانه برگشتند و پدرشان نیز زن بدجنسش را از خانه بیرون کرد و آن ها تا ابد، خوش بخت و شاد، در کنار هم زندگی کردند.

پایان

این کتاب ترجمه ای است از:
Stand
Stephen King

فصل اول

جسد مردی وسط خیابان اصلی شهر می(۱۲)، در اوکلاهما(۱۳) درازبه دراز افتاده بود. نیک(۱۴) تعجب نکرد. از وقتی شویو(۱۵) را ترک کرده بود، اجساد زیادی را دیده بود؛ با این حال، فکر می کرد حتی یک هزارم آن ها را در طول سفرش ندیده است. در بعضی مناطق، بوی تعفن اجساد آن قدر شدید بود که حس می کرد هر لحظه از حال می رود. یک مرده ی دیگر! کم تر یا بیش تر، چه فرقی می کرد؟
اما وقتی جسد نشست، آن قدر وحشت کرد که کنترل دوچرخه اش را از دست داد و تلوتلوخوران زمین افتاد. محکم به کف جاده ی شماره ۳ اوکلاهما خورد، دست هایش زخمی شد و پیشانی اش خراش برداشت.
جسد گفت: «خدای من! حسابی کله پا شدی.» سلانه سلانه به طرف نیک آمد و گفت: «اوه، خدای من! عجب تصادفی!»
نیک چیزی ندید و نشنید. می خواست بداند بعد از آن که در کم تر از یک دقیقه، برای دومین بار به زمین خورد، بدنش چه قدر زخمی شد. خون پیشانی اش روی آسفالت ریخته بود. وقتی دستی شانه اش را لمس کرد، تازه به یاد جسد افتاد. چهاردست وپا، درحالی که چشم هایش از وحشت برق می زد، فرار کرد.
جسد گفت: «هی، این قدر نترس.» نیک دید که جسد با لبخند به او نگاه می کند. یک بطری نوشابه در دست داشت. تازه نیک متوجه شد چیزی که دیده بود، جسد نبود؛ ولگردی بود که وسط خیابان ولو شده بود.
نیک سرش را تکان داد و انگشت شست و سبابه اش را گرد کرد. همان موقع، قطره خون گرمی از پیشانی اش چکید و توی چشمی که ری بوث(۱۶) زخمی کرده بود، رفت. نیک دستی به چشمش کشید و آرام به طرف جدول کنار خیابان رفت، کنار پلیموثی(۱۷) که نمره ی کانزاس(۱۸) داشت، نشست. نیمی از بادِ چرخ های ماشین خالی شده بود. در انعکاس سپر پلیموث، زخم روی پیشانی اش را دید. زخم بدی بود، اما عمیق نبود. باید دنبال داروخانه ای می گشت تا بتواند زخمش را ضدعفونی کند و روی آن چسب بزند. گمان می کرد آن قدر پنی سیلین در بدنش وجود دارد تا با هر میکروبی بجنگد؛ ولی وضعیت وخیم زخم پایش، او را از عفونت می ترساند. درحالی که اخم کرده بود، سنگ ریزه ها را از کف دستش جدا کرد.
مردی که بطری نوشابه در دست داشت، با بی تفاوتی به نیک نگاه می کرد. وقتی رو به سپر ماشین کرد تا زخمش را ببیند، مرد بی حرکت ایستاد. لباس سرهمی رنگ ورفته ی تمیز و بدون چروکی پوشیده بود و کفش های سنگین کار به پا داشت. یک متروهفتاد سانت قدش بود و موهایش از شدت طلایی بودن، به سفیدی می زد. چشم های آبی براقش، خالی از احساس و موهایش شبیه پرز ذرت بود. بی تردید از نژاد سوئدی یا نروژی بود. تقریباً ۲۳ ساله به نظر می رسید، ولی نیک بعدها فهمید ۴۵ساله است؛ چون پایان جنگ کره(۱۹) یادش بود و می گفت که پدرش یک ماه بعد از پایان جنگ، به خانه آمد. البته احتمال داشت این داستان را از خودش ساخته باشد. خیالبافی، از ویژگی های بارز تام کالن(۲۰) بود.
تام با چهره ای بی احساس، مثل آدم آهنی ای که پریزش را کشیده باشند، آن جا ایستاده بود. بعد کم کم روح به چهره اش بازگشت. چشم های قرمزش درخشید. لبخند زد. بار دیگر به یاد آورد در چه وضعیتی است.
«خدای من! آقا، حسابی زخمی شدی. مگه نه؟ خدای من.» با دیدن آن همه خون روی پیشانی نیک، پلک چشم هایش به هم می خورد.
نیک تکه ای کاغذ و خودکار بیکی(۲۱) توی جیب پیراهنش داشت که هیچ کدام هنگام زمین خوردن از جیبش نیفتاده بود. روی کاغذ نوشت: «تو منو ترسوندی. من دو نفرو در شرق این جا دیدم؛ ولی از اون وقت تا حالا کسی رو ندیدم. فکر کردم مُردی، تا این که یه دفه نشستی. من حالم خوبه. تو شهر داروخونه هست؟»
کاغذ را به مردی که شلوار سرهمی پوشیده بود، نشان داد. مرد آن را گرفت و به نوشته نگاه کرد. بعد آن را پس داد و درحالی که می خندید، گفت: «من تام کالن هستم. خوندن بلد نیستم. فقط تا کلاس سوم درس خوندم. اون موقع هم ۱۶ سالم بود. پدرم مجبورم کرد ترک تحصیل کنم. می گفت سنم زیاده.»
نیک با خود اندیشید: حتماً اون شیرین عقله. من نمی تونم حرف بزنم. اونم نمی تونه بخونه.
لحظه ای یکه خورد.
«خدای من! هی آقا، بدجوری صدمه دیدی!» چنان با هیجان صحبت می کرد که گویی اولین بار بود در این باره حرف می زد. «خدای من! چه تصادفی!»
نیک با تکان سر، حرفش را تایید کرد. کاغذ و خودکارش را توی جیبش گذاشت. دستش را روی دهانش گرفت و سرش را به نشانه ی نفی، تکان داد. بعد همین کار را با گوش هایش هم کرد. بعد دست چپش را روی حنجره اش گذاشت و سرش را تکان داد.
کالن نیشش باز شد. با تعجب گفت: «دندونت درد می کنه؟ منم یه وقتی دندون درد داشتم. آره، خیلی درد داره، مگه نه؟ خدای من.»
نیک بار دیگر به نشانه ی نفی، سرش را تکان داد و نمایش پانتومیم خود را دوباره تکرار کرد. تام این بار فکر کرد او گوش درد دارد. نیک به نشانه ی تسلیم دست هایش را بالا برد و به طرف دوچرخه اش رفت. کمی از رنگ دوچرخه کنده شده بود؛ ولی سالم بود. سوار دوچرخه شد و مسافت کوتاهی را پیمود. دوچرخه آسیب ندیده بود. تام با خوش حالی و لبخند بر لب، کنار دوچرخه دوید. به نیک زل زده بود. تقریباً یک هفته می شد کسی را ندیده بود.
تام پرسید: «حوصله ی حرف زدن نداری؟» اما نیک سرش را برنگرداند؛ چون چیزی نشنیده بود. تام آستینش را کشید و سوالش را تکرار کرد.
نیک بار دیگر دستش را روی دهانش گذاشت و سرش را به نشانه ی نفی، تکان داد. تام اخم کرد. نیک دوچرخه اش را روی جک گذاشت و به ویترین مغازه ها نگاه کرد. گویا می دانست چه می خواهد. به پیاد ه رو و به طرف داروخانه ی آقای نورتن(۲۲) رفت. اگر می خواست آن جا برود، بدبیاری آورده بود؛ چون داروخانه تعطیل بود. آقای نورتن از شهر رفته بود. ظاهراً همه ی مغازه ها بسته و مردم شهر را تخلیه کرده بودند؛ همه، جز مادر تام و دوستش، خانم بلیکلی(۲۳) که آن دو هم مرده بودند.
نیک تلاش کرد در داروخانه را باز کند. تام می خواست به او بگوید با آن که تابلوی «باز است» روی در بود، نمی تواند در را باز کند. تابلوی «باز است»، دروغ بود. تام خیلی هوس نوشابه و بستنی کرده بود. سرش بدجوری درد می کرد. برای رهایی از سردرد، خوابیده بود، ولی خواب های عجیبی درباره ی مرد سیاه پوشی دیده بود که لباس کشیش دیفن بیکر(۲۴) را به تن داشت. در خواب، مرد سیاه پوش دنبال او بود.
تام فکر می کرد او مرد بدی است. مردی که حرف نمی زد، می خواست چه کار کند؟ نیک سطل آشغال را از پیاده رو برداشت و می خواست... ویترین آقای نورتون را بشکند؟ صدای شکستن شیشه آمد. «خدای من. شیشه ی ویترین رو شکست.» بعد دستش را داخل برد تا قفل را باز کند.
«هی آقا، این کار جرمه.»
صدای تام از عصبانیت و هیجان، دورگه شده بود. «این کار خلافه؛ مگه نمی دونی... هی...»
ولی نیک داخل رفته بود و فریادهای تام را نمی شنید.
تام با ناراحتی فریاد زد: «تو چه مرگته؟ مگه کری؟ خدای من...»
صدایش قطع شد. شور و هیجانش از بین رفت و دوباره به روباتی تبدیل شد که پریزش را کشیده بودند. تامِ احمق همیشه گیج و منگ بود. در خیابان پرسه می زد و به ویترین مغازه ها نگاه می کرد. درحالی که صورت گردش غرق شادی و شبیه مردم اسکاندیناوی بود، ناگهان می ایستاد و مسخ می شد. رهگذری می گفت: «تام دوباره رفته تو خلسه!» و بقیه می خندیدند. اگر پدر تام همراهش بود، اخم می کرد و به او سقلمه می زد یا مرتب به شانه اش می کوبید تا به حال عادی برگردد؛ ولی از اوایل دهه ی ۱۹۸۵، پدر تام با پیشخدمت موقرمزی که در رستوران بومر(۲۵) کار می کرد، ازدواج کرده بود و کم تر به خانه می آمد. اسم زن، دی دی پکلات(۲۶) بود. خیلی ها درباره ی اسم او لطیفه ساخته بودند. یک سال قبل، دان(۲۷) کالن و زن پیشخدمت غیب شان زده بود.
بیش تر مردم مسخ شدن های تام را به حساب عقب ماندگی اش می گذاشتند؛ اما تام کالن خیلی هم عقب مانده نبود و می توانست با افراد ارتباط ساده ای داشته باشد. گاهی هنگام مسخ شدن هایش حتی می توانست ارتباط پیچیده تری را در ذهنش تصور کند. او برقراری چنین روابطی را احساس می کرد، همان طور که آدم های عادی گاهی برای به یاد آوردن موضوعی، چیزی را روی نوک زبان شان احساس می کنند. وقتی این اتفاق می افتاد، تام از دنیای واقعی جدا می شد و به دنیای درونش می پیوست. او مثل آدمی بود که در اتاقی تاریک و ناآشناست. در یک دستش دوشاخه ی لامپی داشت و درحالی که به وسایل اتاق می خورد، چهاردست وپا و کورمال کورمال به دنبال پریز می گشت و اگر آن را پیدا می کرد (همیشه این اتفاق نمی افتاد)، آن وقت نور برق تمام اتاق (و ذهن او) را روشن می کرد. تام فقط بازتابی از احساساتش را تجربه می کرد. چیزهای مورد علاقه اش عبارت بودند از: مخلوط نوشابه و بستنی، پیشخوان آقای نورتن و تماشای رهگذرانی که می خواستند به آن طرف خیابان بروند. عطر گل ها و لمس کردن ابریشم را دوست داشت، ولی بیش از این ها، به چیزهایی علاقه داشت که ملموس نبودند. وقتی ارتباط برقرار می شد (هرچند مدت آن کوتاه بود) و چراغ، اتاق تاریک را روشن می کرد، بی نهایت خوش حال می شد. البته همیشه این اتفاق نمی افتاد و معمولاً سرگردان می شد؛ ولی این بار لامپ ذهنش روشن شد.
تام گفت: «تو چه مرگته؟ مگه کری؟»
معلوم بود که نیک صدایش را نمی فهمد، مگر مواقعی که مستقیم به او نگاه می کرد. او حرفی نزده و حتی به او سلام هم نداده بود. دیگران هم گاهی جواب تام را نمی دادند، چون از قیافه اش معلوم بود شیرین عقل است؛ ولی به نظر نمی آمد سکوت این مرد، به این دلیل باشد. او با انگشت سبابه و شستش دایره ای برای تام درست کرده بود و تام فکر می کرد مفهومش این است که اوضاع روبه راه است... اما هنوز حرف نمی زد.
دست هایش را روی گوش هایش گذاشته بود و سرش را به نشانه ی نفی، تکان داده و همین کار را با دهان و گردنش هم انجام داده بود.
تام گفت: «اوه، خدای من.» و چهره اش جان گرفت. چشم های قرمزش برق زد. با عجله به داروخانه ی نورتن رفت. فراموش کرده بود این کار جرم است. نیک ماده ای را که بوی بتادین می داد، روی پنبه ریخت و آن را روی پیشانی اش مالید.
تام گفت: «هی، آقا.» با عجله به طرف او رفت. نیک به او توجه نکرد. تام لحظه ای تعجب کرد، ولی چیزی را به خاطر آورد. ضربه ای به شانه ی نیک زد و نیک برگشت.
تام گفت: «تو کر و لالی، درسته؟ نمی تونی بشنوی و حرف بزنی؟»
نیک با تکان سر، حرفش را تایید کرد. به نظر نیک، واکنش تام فوق العاده بود. او به هوا پرید و دیوانه وار کف زد.
«خودم فهمیدم! آفرین به من. دمت گرم، تام کالن! آفرین!»
نیک خنده اش گرفت. به یاد نمی آورد که معلولیت او تا این حد باعث خوش حالی کسی شده باشد.
***
میدان کوچکی در مقابل کاخ دادگستری بود. در میدان، مجسمه ی تفنگدار آمریکایی جنگ جهانی دوم به چشم می خورد. پلاک پایین مجسمه اعلام می کرد که این یادبود به تمام پسرهایی تقدیم می شود که در جنگ جان خود را فدای میهن شان کردند. نیک اندروس(۲۸) و تام کالن زیر مجسمه نشستند. نیک زخم بالای چشم چپش را پانسمان کرده بود. او لب های تام را می خواند (هرچند به سختی می توانست لب خوانی کند، چون تام در حین غذا خوردن، حرف می زد.) و با خود فکر می کرد او از خوردن آن همه کنسرو لعنتی خسته نمی شود؟ دلش می خواست یک استیک بزرگ با تمام مخلفاتش را توی دستش می گرفت و با ولع گاز می زد. از وقتی در سایه نشستند، تام یک بند حرف می زد. بیش تر حرف هایش تکراری بود. دایم می گفت: اوه، خدای من! اما برای نیک اهمیتی نداشت. تا وقتی تام را ندیده بود، نمی دانست چه قدر دلش برای آدم ها تنگ شده است، یا چه قدر می ترسد تک وتنها سفر کند. لحظه ای به ذهنش رسیده بود که شاید این بیماری همه ی آدم ها را می کشت، جز کر و لال ها را. اکنون احتمال دیگری به ذهنش خطور کرده بود که لبخند روی لبش نشاند؛ شاید این بیماری همه ی آدم ها را می کشت، جز کر و لال ها و عقب مانده های ذهنی را! تا شب به این موضوع فکر می کرد.
از خود پرسید تام می داند مردم شهر کجا رفته اند؟ او ماجرای پدر تام را شنیده بود که با زن پیشخدمت ازدواج کرده بود و از دو سال پیش، تام در مزرعه ی نوربات(۲۹) کارگری می کرد. بعد تام برای او تعریف کرد که چه طور جسد مادرش و خانم بلیکلی را در اتاق نشیمن خانه ی خانم بلیکلی پیدا کرده و از آن جا پا به فرار گذاشته بود.
نیک دستش را به آرامی روی سینه ی تام گذاشت تا دست از پرچانگی بردارد. تام پرسید: «چیه؟»
نیک به ساختمان های بخش تجاری شهر اشاره کرد. سگرمه هایش را درهم کشید، سرش را کج کرد و پشت سرش را خاراند. بعد روی چمن، انگشت هایش را با حالت راه رفتن، به حرکت درآورد. در نهایت به صورت تام نگاه کرد.
از آن چه می دید، ترسید. تمام اعضای صورت تام بی حرکت مانده بود. اکنون ابری سیاه، چشم هایش را که لحظاتی پیش، می درخشیدند و حرف های زیادی برای گفتن داشتند، مات کرده بود. دهانش نیمه باز بود و نیک می توانست باقیمانده ی سیب زمینی سرخ کرده ی جویده شده را روی زبانش ببیند. دست هایش هم شل و ول آویزان بودند.
نیک با نگرانی دستش را دراز کرد تا او را تکان دهد؛ اما بدن تام ناگهان به رعشه افتاد. چندین بار چشم هایش را باز و بسته کرد و مانند آبی که داخل سطل بریزند، چشم هایش جان گرفت و باز شد. شروع به خندیدن کرد. گویی همان موقع، چیزی را کشف کرده بود.
تام گفت: «تو می خوای بدونی مردم کجا رفتن؟»
نیک سرش را تکان داد.
«خوب، فکر کنم رفتن کانزاس. همیشه همه می گفتن اون جا شهر کوچیکیه. اصلاً امکانات تفریحی نداره. حتی پیست اسکیتشم دیگه به درد نمی خوره. فقط چند تا رستوران سرپایی داره. مامانم همیشه می گفت آدمایی که می رن، دیگه برنمی گردن. مثل بابام که با اون زن پیشخدمت ازدواج کرد و رفت و دیگه برنگشت. اسمش دی دی پکلات بود. به هر حال، فکر می کنم مردم رفته باشن کانزاس. اوه، خدای من. حتماً رفتن اون جا. البته به جز خانم بلیکلی و مامانم. خدا الان اونا رو برده بهشت و تا ابد اون جان.»
تام هم چنان حرف می زد.
نیک با خود گفت: رفتن کانزاس. منم همین حدس رو می زنم. مردم یا مردن، یا رفتن کانزاس.
به پشت تکیه داد و چشم هایش را بست. دیشب در طویله خوابیده و کابوس های بدی دیده بود. حالا که شکمش سیر شده بود، تنها چیزی که می خواست...
اوه خدای من...
و بعد خوابش برد.
***
بیدار که شد، گیج و منگ بود. حسابی عرق کرده بود. نشست. ساعت ۴:۳۰ بعدازظهر بود. دو ساعت ونیم خوابیده بود. اکنون خورشید پشت مجسمه ی جنگ جهانی دوم بود. فقط این نبود. تام کالن دو پتو روی او انداخته بود تا سردش نشود.
پتوها را کنار زد. ایستاد، کش و قوسی به بدنش داد. اثری از تام نبود. نیک سلانه سلانه به طرف ورودی اصلی میدان رفت و از خود پرسید اگر اتفاقی برای او یا تام می افتاد، چه باید می کرد. نیک با خود فکر می کرد تام به هیچ چیز جز خوردن و خوابیدن فکر نمی کند.
اما او هیچ حس بدی نسبت به تام نداشت. نیک با خود گفت: درسته که تام عقب افتاده ست، اما اون قدر عقب افتاده نیست که احساس دلتنگی نکنه. مادرش و زنی که براش کار می کرد، مرده بودن. پدرش مدت ها قبل اونا رو ترک کرده بود. اربابش، آقای نوربات و بقیه ی مردم شهر یه شبه شهرو ترک کردن، درحالی که تام خواب بوده و حالا مثل یه شبح دیوونه، تو خیابون اصلی شهر، هاج و واج ول می چرخه. ممکن بود این دیوونه ی تنها کار دست خودش بده. چون کسی نبود که به دادش برسه. اگه شانس نمی آورد، حتماً کارش تموم بود.
اما از یک کر و لال و یک عقب مانده ی ذهنی چه کاری برمی آمد؟ آن ها می توانستند به هم کمک کنند؟ یکی نمی توانست حرف بزند و دیگری نمی توانست فکر کند؛ اما این انصاف نبود. تام حداقل می توانست کمی فکر کند، اما خواندن بلد نبود. نیک نمی دانست چه قدر طول می کشد تا از سر و کله زدن با تام خسته شود. نکند تام زودتر از او خسته می شد؟ اوه، نه، خدای من!
روی جدول پیاده رو نشست و دست هایش را توی جیب هایش کرد. با خود گفت: من می تونم امشب پیش تام بمونم. یه شب که هزار شب نمی شه. حتی می تونم براش یه غذای خوشمزه درست کنم.
این فکر لبخند روی لبش نشاند. بلند شد و رفت تا تام را پیدا کند.
***
نیک آن شب در پارک خوابید، اما نفهمید تام شب را کجا خوابید. ولی صبح روز بعد، درحالی که صورتش از شبنم صبحگاهی خیس شده بود، قبراق از خواب بیدار شد. وقتی داشت از میدان شهر عبور می کرد، تام را دید که روی ماشین های اسباب بازی کوچک و یک پمپ بنزین پلاستیکی بزرگ خم شده بود و بازی می کرد. عرض خیابان را پیمود، کنار تام ایستاد و به بازوی او ضربه زد. تام با دستپاچگی از جا پرید و پشت سرش را نگاه کرد. لبخندی گناهکارانه بر لب هایش نقش بست و صورتش گل انداخت.
تام گفت: «می دونم که اینا مال بچه هاست، نه آدم بزرگا. خودم می دونم. بابام بهم گفته.»
نیک شانه هایش را بالا انداخت. لبخند زد و دست هایش را از دو طرف باز کرد. تام آرام گرفت.
«حالا همه ش مال منه. اگه بخوام، همه چی مال منه. اگه تو می تونی بری داروخونه و دارو برداری، منم می تونم. مجبور نیستم اونا رو پس بدم، مگه نه؟»
نیک سرش را به نشانه ی تایید تکان داد.
تام با خوش حالی گفت: « همه ش برای خودمه.» بعد به طرف مغازه ی اسباب بازی فروشی رفت. نیک بار دیگر به او ضربه زد و تام برگشت و پرسید: «چیه؟»
نیک آستینش را کشید، او هم ایستاد. او را به جایی که دوچرخه اش را روی جک گذاشته بود، برد. اول به خودش و بعد به دوچرخه اشاره کرد. تام سرش را تکان داد.
«فهمیدم. این دوچرخه مال توئه. اون پمپ بنزین هم مال منه. من دوچرخه ی تو رو برنمی دارم. تو هم به پمپ بنزین من کاری نداشته باش، باشه؟»
نیک سرش را تکان داد. به خود و بعد به دوچرخه و خیابان اصلی اشاره کرد و دستش را به نشانه ی خداحافظی تکان داد.
تام بار دیگر مسخ شد. نیک صبر کرد. تام مردد بود. گفت: «می خوای بری؟»
نیک با تکان سر، پاسخ مثبت داد.
تام فریاد زد: «من نمی خوام بری.» چشم هایش گرد شده بود و از اشک برق می زد. «من از تو خوشم اومده. نمی خوام بری.»
نیک سرش را تکان داد. تام را به طرف خود کشید و بازویش را دور شانه ی او انداخت و به خودش و بعد به تام، دوچرخه و جاده ی خارج از شهر اشاره کرد.
تام گفت: «نمی فهمم چی می گی.»
نیک بار دیگر با صبر و حوصله حرکات پانتومیمش را تکرار کرد. این بار دستش را تکان داد و خداحافظی را هم به آن افزود.
تام پرسید: «می خوای منم باهات بیام؟» لبخندی ناشی از ناباوری روی لب هایش نشست.
نیک نفس راحتی کشید و سرش را تکان داد.
تام فریاد زد: «حتماً. من باهات میام. تام کالن باهات میاد. تام...» ناگهان ساکت شد. خوش حالی اش از بین رفت. «من می تونم پمپ بنزینم رو بیارم؟»
نیک لحظه ای فکر کرد و با تکان سر به او فهماند که «اشکالی ندارد».
خنده ی تام مانند خورشید که از پس ابرها بیرون بیاید، دوباره ظاهر شد و گفت: «تام کالن باهات میاد.»
نیک او را به طرف دوچرخه برد. به تام و بعد به دوچرخه اشاره کرد. تام با تردید گفت: «من تا حالا سوار همچین دوچرخه ای نشدم.» به دنده ها و زین باریک دوچرخه نگاه کرد. «بهتره این کارو نکنم. تام کالن از دوچرخه می افته.»
اما نیک کمی خوش حال شد و حرف تام را در ذهنش مرور کرد: «من تا حالا سوار همچین دوچرخه ای نشدم»، به این معنا بود که سوار دوچرخه ی دیگری شده بود. حالا باید دوچرخه ا ی ساده پیدا می کرد. به هر حال، تام باعث می شد که سرعتش کم شود؛ اما اهمیتی نداشت. در هر حال، مقصد مشخصی نداشتند که بخواهند با عجله خود را به آن جا برسانند. به خواب هایش هم نمی توانست اطمینان کند؛ ولی حسی درونی به او می گفت باید عجله کند؛ حسی قوی اما توصیف ناپذیر که از ناخودآگاهش سرچشمه می گرفت، از واقعه ای خبر می داد.
بعد تام را به طرف پمپ بنزین پلاستیکی اش برد. به او اشاره کرد و لبخند زد و سرش را تکان داد. تام با خوش حالی زانو زد، ولی برای برداشتن پمپ بنزین تردید داشت. به نیک نگاه کرد. ناراحتی و تردید در چهره اش پیدا بود.
«تو که بدون تام کالن از این جا نمی ری؟»
نیک سرش را به نشانه ی نفی تکان داد.
تام گفت: «خیلی خوب.» بعد با اعتمادبه نفس چشمش به اسباب بازی اش افتاد و روی آن تمرکز کرد. نیک نتوانست جلو خود را بگیرد و موهایش را نوازش کرد. تام سرش را بلند و با شرمندگی به او نگاه کرد. نیک هم لبخندی گرم تحویلش داد. معلوم بود که او نمی توانست تام را به حال خود رها کند. از این بابت مطمئن بود.
***
نزدیک ظهر، دوچرخه ی مناسبی پیدا کرد. فکر نمی کرد این کار آن قدر طول بکشد؛ ولی بیش تر مردم، درِ خانه ها و گاراژ های شان را قفل کرده بودند. در بیش تر مواقع، مجبور می شد از پنجره های کثیف تارعنکبوت بسته، به گاراژ های نیمه تاریک نگاه کند تا دوچرخه ی مناسبی برای تام پیدا کند. در حین جست و جو، به فروشگاه دوچرخه فروشی برگشت، اما بی فایده بود؛ چون دوچرخه های داخل ویترین، سه دنده بودند و بقیه هم هنوز مونتاژ نشده بودند.
بالاخره دوچرخه ای را که می خواست، در گاراژی دورافتاده در جنوب شهر پیدا کرد. درِ گاراژ قفل بود، ولی پنجره اش آن قدر بزرگ بود که می شد از آن رد شد. نیک با سنگ، شیشه را شکست و بعد خُرده شیشه ها را به دقت از چهارچوب پنجره پاک کرد. داخل گاراژ بی نهایت گرم بود و بوی روغن مانده و گرد و خاک به مشام می رسید. یک دوچرخه ی قدیمی پسرانه کنار اتومبیل استیشن، جا خوش کرده بود.
نیک با خود گفت: از شانس من، دوچرخه خرابه. یا زنجیر نداره یا چرخاش پنچره.
اما این بار شانس با او یار بود. دوچرخه نرم و راحت حرکت می کرد. لاستیک هایش پرباد و عاج هایش هم سالم بود. همه ی پیچ ها و دنده هایش محکم بود، اما سبد نداشت. باید یک سبد برای آن دست وپا می کرد. یک تلمبه ی دستی تقریباً نو هم کنار دوچرخه بود.
تلمبه را با تکه ای طناب روی باربند گلگیر عقب دوچرخه بست. بعد قفل گاراژ را باز کرد و سوار دوچرخه شد. هیچ وقت هوای تازه آن قدر برایش معطر نبود. چشم هایش را بست و نفس عمیقی کشید و سوار بر دوچرخه، به طرف خیابان اصلی حرکت کرد.
در امتداد خیابان به آرامی رکاب می زد. دوچرخه نرم حرکت می کرد. کاملاً مناسب تام بود؛ البته اگر می توانست سوارش شود.
دوچرخه ی جدید را کنار دوچرخه ی خودش پارک کرد. بعد به فروشگاه رفت. یک سبد سیمی مناسب در فروشگاه لوازم ورزشی پیدا کرد و آن را برداشت. می خواست از فروشگاه خارج شود که یک بوق براق و چراغ قرمز پلاستیکی، توجه اش را جلب کرد. لبخندزنان بوق را برداشت و بعد به سمت جعبه ابزار رفت و یک پیچ گوشتی و آچار فرانسه در سبد گذاشت و از آن جا خارج شد. تام در سایه ی مجسمه ی تفنگدار آمریکایی متعلق به جنگ جهانی دوم دراز کشیده بود.
نیک سبد را روی فرمان دوچرخه قرار داد و بوق را هم کنار آن نصب کرد. بار دیگر به فروشگاه رفت و با ساکی پارچه ای برگشت.
بعد به سوپرمارکت رفت و ساک را از گوشت، میوه و سبزیجات کنسروشده پر کرد. ایستاد تا قوطی های کنسرو لوبیا را نگاه کند که سایه ای متحرک را در راهروی روبه رویش دید. اگر می توانست بشنود، تابه حال فهمیده بود که تام دوچرخه اش را پیدا کرده است. صدای بم بوق همراه با طنین خنده های تام کالن در خیابان پیچیده بود.
نیک از سوپرمارکت خارج شد و دید تام با سرعت در خیابان رکاب می زند. موها و دنباله ی پیراهنش به پرواز درآمده بود. پمپ لاستیکی بوق را با تمام قدرت فشار می داد. به محض رسیدن به پمپ بنزین، دور زد و برگشت. لبخند پیروزمندانه ای بر لب داشت. پمپ بنزین پلاستیکی در سبد دوچرخه اش قرار داشت. جیب های شلوار و جیب های روکش دار پیراهنش، پر از ماشین های کوچک اسباب بازی بود. آفتاب حلقه های درخشانی را روی چرخ های دوچرخه ایجاد می کرد.
نیک دلش می خواست صدای بوق را بشنود تا ببیند صدای آن، او را هم خوش حال می کند، یا نه.
تام کنار نیک توقف کرد. ردِ ترمز لاستیک ها کف خیابان دیده می شد. دانه های درشت عرق صورتش را پوشانده بود. شلنگ لاستیکی تلمبه بالا و پایین می رفت. تام لبخند بر لب داشت و نفس نفس می زد.
نیک به خارج از شهر اشاره کرد و دستش را به نشانه ی خداحافظی تکان داد.
«می تونم پمپ بنزینم رو با خودم بیارم؟»
نیک با تکان سر پاسخ مثبت داد و بند ساک را به گردن تام انداخت.
«همین الان راه می افتیم؟»
نیک بار دیگر سر تکان داد و با انگشت سبابه و شستش دایره ای درست کرد.
«می ریم کانزاس؟»
نیک سرش را به نشانه ی نفی تکان داد.
«هر جا که بخوایم می ریم.»
نیک با حرکت سر حرفش را تایید کرد. هر جا که دل شان می خواست می رفتند، اما احتمالاً سرانجام از جایی در نبراسکا(۳۰) سردرمی آوردند.
تام با خوش حالی گفت: «هورا! عالی شد!»
***
در جاده ی ۲۸۳ به طرف شمال به راه افتادند. وقتی توده ی ابرهای باران زا غرب آسمان را پوشاند، دو ساعت ونیم رکاب زده بودند. طوفان با سرعت هرچه تمام تر به طرف آن ها هجوم می آورد و رعدوبرق آسمان را می شکافت. رگبار شروع شد. نیک نمی توانست صدای طوفان را بشنود، اما برقی را که ابرها را می شکافت و چشم را خیره می کرد، به وضوح می دید. به حومه ی روستون(۳۱) که رسیدند و وارد جاده ی ۶۴ شدند، باران بند آمد و آسمان آرام گرفت و سایه ای زرد و بدشگون آن را پوشاند. باد خنکی که به صورتش می خورد، ناگهان فروکش کرد. نیک بی آن که دلیلش را بداند، نگران و مشوش شد. احساس بدی داشت. تا به حال کسی به او نگفته بود که این حس، یکی از واکنش های غریزی انسان در مقابل تغییر ناگهانی و قابل توجه فشار هواست.
نیک به تام نگاه کرد و متوجه شد که رنگش پریده است. چشم هایش به اندازه ی نعلبکی گشاد شده بود.
تام فریاد زد: «گردباد! گردباد!»
نیک نگاهی به بادگیر انداخت و چیزی ندید. رو به تام کرد و کوشید او را آرام کند؛ اما تام رفته بود. سوار بر دوچرخه اش، وارد زمینی پوشیده از علف های بلند شده بود که سمت راست جاده قرار داشت.
نیک با عصبانیت با خود گفت: خدای من! احمق دیوونه. الان اون چرخ لعنتیت داغون می شه.
تام به طرف اصطبلی می رفت که تقریباً سیصد متر از جاده فاصله داشت و در انتهای مسیری کثیف و متروکه بود. نیک که هنوز عصبانی بود، سوار دوچرخه اش شد و رکاب زد و وارد بزرگراه شد و بعد مسیر اصطبل را در پیش گرفت. دوچرخه ی تام بیرون اصطبل افتاده بود. حتی به خود زحمت نداده بود آن را روی جک بگذارد. اگر قبلاً تام چند بار از جک استفاده نکرده بود، نیک فکر می کرد شاید فراموش کرده است دوچرخه اش را روی جک بگذارد. نیک با خود فکر کرد: تام اون قدر ترسیده که همون یه ذره عقلش رو هم از دست داده.
با اکراه از بالای شانه اش نگاهی به پشت سرش انداخت و از آن چه دید، یکه خورد.
توده ای سیاه و ترسناک که شباهتی به ابرهای سیاه باران زا نداشت، کل آسمان غرب را پوشانده بود؛ انگار ناگهان شب شده بود. نیک چیزی شبیه تونل را دید که در نگاه اول هزار متر ارتفاع داشت و سر آن پهن تر از انتهایش بود. انتهایش به زمین نمی رسید و به نظر می آمد قدرت تخریبی اسرارآمیزی دارد.
تونل سیاه، ساختمان بزرگ آبی رنگی را که شاید انبار الوار بود، با صدای بلندی تخریب کرد. نیک صدای آن را نشنید، اما ارتعاش هایش را احساس کرد و یک قدم عقب رفت؛ انگار تونل سیاه همه چیز را به درون خود می مکید. لحظه ای بعد، سقف ساختمان دونیم شد و به طرف بالا چرخید و چرخید. نیک مبهوت و سردرگم، سرش را بلند کرد تا پرواز سقف غول پیکر را تماشا کند.
با خود اندیشید: انگار دارم کابوس می بینم؛ اما این دفه از مرد تاریکی خبری نیست. هر چند این تونل سیاه دست کمی از مرد تاریکی نداره؛ اما در واقع، آن چه می دید، گردباد بود؛ گردبادی سیاه که هر چیزی را که سر راهش قرار داشت، به درون خود می مکید.
نیک بلافاصله به طرف اصطبل دوید. چشمش به تام کالن افتاد و با دیدنش جا خورد. آن قدر مبهوت گردباد شده بود که تقریباً فراموش کرده بود تام کالنی وجود دارد.
تام نفس زنان گفت: «از پله ها بیا پایین! زود باش! زود باش! به خاطر خدا! گردباد! گردباد!»
سرانجام نیک که کاملاً وحشت کرده بود، در حالتی نیمه هشیار، متوجه منظور تام شد. به محض آن که همراه تام از پله های زیرزمین اصطبل پایین دوید، لرزشی شدید و عجیب را احساس کرد. سرش تیر کشید. وقتی پشت سر تام از پله ها پایین می رفت، چیزی را دید که تا ابد فراموش نمی کرد. دیوارهای اصطبل شروع به لرزیدن کردند. الوارها از جا کنده شدند، چرخیدند و به هوا رفتند؛ درست مثل این که کسی با انبری نامرئی، دندانی را از ریشه بکند. کاه و یونجه های کف اصطبل به هوا برخاست و چرخ زنان در کام گردباد سیاه فرورفت. حالا لرزش و ارتعاشات شدیدتر شده بود.
تام درِ چوبی سنگینی را باز کرد و وارد زیرزمین شد. بوی کپک و تعفن، بینی نیک را پر کرده بود. در آخرین لحظات دید زیرزمین، پر از جسد موش است. تام در را بست و تاریکی محض، زیرزمین را فراگرفت. ارتعاش های ترسناک کم تر شد، اما کاملاً از بین نرفت.

نظرات کاربران درباره کتاب رویای بی‌انتها (۲ )

در قسمت درباره کتاب نوشتین جلد اخر از مجموعه اهنگ اخر دنیا و شماره کتاب ۲ هست، خواهش میکنم وقت و توجه بیشتری بگذارید. یک اپلیکیشن خوب و مانا فقط به فروش فکر نمیکنه! اینو در نظر داشته باشید که خدمات به مشتری از همه چیز مهمتره، این که الان خیلیها با وجود مشکلات زیاد اپلیکیشن ، ازش استفاده میکنند شاید به خاطر اجبار و دسترسی نداشتن به منابع دیگه هست، لطفا به نظرات توجه کنید.
در 7 ساعت پیش توسط
سلام، چرا شما قسمت درج نظر دارید اما هیچ توجهی به نظرات نمیکنید؟ لطفا وقتی انقدر قیمتهای دلاری زیاد از حد برای کتابها میگذارید حداقل زحمت خوندن نظرات و اعمال تغییرات برای بهتر شدن رو به خودتون بدید! نکته بعدی اینکه وقتی کتاب ۲و ۳ رو میگذارید ، منطقی نیست که کتاب ۱ رو هم بگذارید؟
در 7 ساعت پیش توسط
فیدیبوی عزیز؛ خواهش می کنم پیگیر جلد اول این سه گانه بی نظیر باشید. ممنون
در 7 ماه پیش توسط
سلام چرا کتاب اول رو اینجا تو فیدیبو نزاشتین و فقط کتاب دوم و سوم هست؟ اخه بدون خوندن کتاب اول چطور بریم کتاب دوم و سوم رو بخونیم؟ درظمن همونطور که یه دوست دیگه هم انتقاد کرده بود قیمتهارو خیلی بالا درنظر گرفتین برای این دو کتاب لطفا هم کتاب اول رو بزارید هم یه بازبینی رو قیمت داشته باشید یکم معقول تر بشه
در 2 سال پیش توسط