فیدیبو نماینده قانونی گروه هم‌میهن و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
مجله ماهنامه‌ی تجربه

مجله ماهنامه‌ی تجربه
شماره ۴۵

نسخه الکترونیک مجله ماهنامه‌ی تجربه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره مجله ماهنامه‌ی تجربه

ماهنامه «تجربه» - شماره ۴۵- شهریور ۱۳۹۵ این ماهنامه با موضوعات فرهنگی، اجتماعی، ادبی، هنری و معلومات عمومی منتشر می‌شود. در این شماره از ماهنامه «تجربه» می‌خوانیم: -خواننده تاریخ ایران هستم / یک گفت‌وگوی بلند با شهرام ناظری -بار سنگین مصدق بودن / گفتگو با فرهاد آییش و پرونده‌ای درباره راپورت‌های شبانه دکتر مصدق -من خواب زیاد می‌بینم / جعفر مدرس صادقی از رمان جدیدش می‌گوید نمایش راپورت‌های شبانه دکتر مصدق روی صحنه رفت

ادامه...
  • ناشر گروه هم‌میهن
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 33.84 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۸۰ صفحه

بخشی از مجله ماهنامه‌ی تجربه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



یادداشتِ مدیر مسوول

در سوگ درخت

کتایون بناساز

هیچ مرگی خبر نمی کند و به این اعتبار هر مرگی را می توان غیرمنتظره و ناگهانی دانست چراکه اگر آدمی می دانست کی و کجا می میرد چه بسا دست از کارهای روزمره یا برنامه های آتی می شست و به انتظار مرگ می نشست و همین که آدمیان در سنین مختلف درمی گذرند و در عین حال امیدوارند که بیشتر زندگی کنند از الطاف الهی است که شامل حال انسان ها می شود.
با این نگاه، هر مرگی ناگهانی و شوک آور است چراکه اگر فرد یا اطرافیان فرد می دانستند که این اتفاقکی می افتد تدارک می دیدند و با آمادگی بیشتر با آن مرگ روبه رو می شدند و این همه شکوه و ناله هم سر نمی دادند. اما واقعیت این است که نحوه روبه رو شدن با مرگ آدمی که نشانی از بیماری از او یا در او دیده نمی شده یا چنین گمان می رفته یا وقتی به خاطر سانحه ای رخ داده و در سنی پایین تر مرگ به سراغ او رفته با درگذشت بیماری که یک دوره طولانی را پشت سر گذاشته یا خود به استقبال مرگ رفته متفاوت است. اگر از مرگ می نویسم ببخشایید که چهلمین روز فراق عباس کیارستمی، کارگردان، عکاس، پژوهش گر و شاعر ایرانی است و به تعبیر دوستِ ۶۰ ساله، او جهانی ترین ایرانی پس از خیام بود و هم او که بیش از مدعیان مبارزه با نمادهای سرمایه داری با یکی از مهم ترین نمادهای سرمایه داری-هالیوود- رقابت و مقابله کرد و می کوشید سینمای هنری و غیرتجاری و کم هزینه را به دنیا معرفی کند؛ هم او که تصویر زلال و شاعرانه ای از ایران و ایرانی به دنیا ارایه داده که یک سر ستایش گر زندگی بود اما مرگ با او بد تا کرد.
کیارستمی در ۷۶ سالگی درگذشت در حالی که سینماگر یا شاعر مورد علاقه او- سهراب شهید ثالث و سهراب سپهری- بسیار کمتر از او در این دنیا زیستند؛ منتها کیارستمی جوان مرگ به نظر می رسد چون هیچ کس انتظار نداشت که یک جراحی ساده به مرگی چنین فجیع بینجامد.
برخی از مرگ ها مانند رفتن عزیزان و بستگان نزدیک انسان را دچار تنهایی می کند و تنها اندوه در پی دارد. بعضی مانند از دست دادن دوست یا همکاری در سانحه رانندگی، شگفتی هم در پی دارد و باور نمی کنیم و مدام با خود می گوییم اگر یک لحظه زودتر یا دیرتر به آن صحنه می رسید چه بسا این اتفاق رخ نمی داد و دچار شگفتی و تاسف عمیق و ناباوری می شویم و تا مدت ها نمی توانیم این واقعیت را به خود بقبولانیم و حتی به گردن تقدیر و سرنوشت بیندازیم. مرگ هایی را باور می کنیم اما می گوییم افسوس که زندگی چه کوتاه است و به تعبیر قیصر امین پور چقدر زود دیر می شود و می کوشیم قدر دیگران را بدانیم.
درباره مرگ عباس کیارستمی اما ضمن اینکه هر یک از این احساسات مجال بروز دارند، بیش از همه این حس خشم است که می چربد. نه ظاهری داشت که باور کنی مرگ همسایه او شده و دیر و زود سراغش می آید و نه قبل از عید ۹۵ خبری از بیماری او منتشر شده بود تا این مرگ را در پی یک بیماری طولانی بدانی و هر چند که هنوز نمی توان با قاطعیت نظر داد و نتیجه گرفت اما گویا قصه این است که کارگردان در تعطیلات نوروز در بیمارستان بستری می شود و عید هم فصل سفر و گشت و گذار است و انگار متخصص عفونت نبوده یا کار را به دیگری سپرده و عفونت پس از جراحی به خون منتقل شده و وقتی متوجه می شوند که دیر شده بوده و انتقال به فرانسه هم افاقه نمی کند و کار از کار می گذرد و تمام... و تمام این ماجرا از عید تا تیر ۹۵ رقم می خورد. اگر ماجرا همین باشد و مرگ نه در پی بیماری یی که مدت ها با آن دست و پنجه نرم می کرده که به خاطر قصور پزشکی یا حتی عارضه جراحی بوده باشد در وهله اول خشم است که به سراغ انسان می آید. دست کم خشم و تاسف با هم در می آمیزند و هر که واکنشی نشان می دهد. یکی مثل داریوش مهرجویی در قالب پرخاش آن را سر ریز می کند؛ یکی مانند ناصر تقوایی خود را در خانه حبس می کند؛ یکی مثل محمد رحمانیان می خواهد باور نکند و هر که به یک شیوه اما در همه خشم غلبه دارد؛ به یک دلیل ساده و آن هم اینکه مرگ به کیارستمی نمی آمد. شاید هم او را چشم زدند. در سال های اخیر و در بیشتر مقدمه هایی که برای گفت وگو با وی نوشته می شد به این شادابی و جوانی هم اشاره ای می کردند. همین چند ماه پیش بود که هنرمند نازنینی پیش بینی کرد مانند مادرش ۱۰۰ سالگی را هم می بیند و چه می دانست که چند ماه دیگر با این اتفاق از دنیا می رود.
این نوشته ای علیه قصور پزشکی یا عارضه جراحی و به قصد متهم کردن این و آن نیست اما واقعیت این است که همه کسانی که عباس کیارستمی را دوست داشتند و می شناختند نتوانستند با این واقعه کنار بیایند. این در حالی است که شاعران و نویسندگان و کارگردانان دیگری نیز در اوج فعالیت های هنری خود ناگهان از دنیا رفته اند اما اینجا انگار قصه متفاوتی رخ داده است. شاید اگر شب خوابیده و صبح برنخاسته بود این موج برنمی خاست. این که صحیح و سالم به بیمارستان بروی و با تن رنجور و صدای خسته خارج شوی شاید برای شماری از پزشکان امری عادی به حساب آید اما نزد مردم پذیرفتنی نیست. همچنان نمی خواهم قضاوت کنم و هنوز گزارش نهایی نیز منتشر نشده ولی انگار این مرگ با بقیه مرگ ها تفاوت دارد و آن تفاوت را می شد از زمزمه های مردمی که روز یکشنبه ۲۰ تیرماه در محوطه کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان گرد آمده بودند شنید.
۱۶ سال پیش و باز در تابستان مردم با پیکر احمد شاملو وداع کردند. دریغ می خوردند و شعر می خواندند اما شوکه نبودند چون می دانستند شاعر سه سالی است با پایی نیمه، خانه نشین است. اینجا اما احساس می شد که خطایی که قابل اجتناب بوده کارگردان را از ما گرفته است.
مرگ عباس کیارستمی با این توضیحات و توصیفات، بیش از هر رفتن و وداع دیگری واژه «ناگهانی» را می برازد.
او که موفقیت های پیاپی و شهرت خود را بیش از کوشش شخصی از سر بخت و اقبال می دانست در این یک قلم خیلی بداقبالی آورد و نه بگذار بگوییم ما با یک بداقبالی بزرگ روبه رو شدیم. این شماره «تجربه» چنان که احتمال هم می داده اید بیش از هر موضوعی به «عباس کیارستمی» پرداخته و اگر برخی نکات و اشارات و نوشته ها را نه در این قالب که به شکل های دیگر در شماره های قبل نیز دیده اید از آن روست که «تجربه» هیچ گاه از یاد او فرونکاست و وقتی در «حیات» چنان بود، شگفت نیست که در «ممات» نیز چنین باشد. برخی از نوشته ها حال و هوای مرگ ندارند و انگار نویسندگان یا همکاران ما هنوز نتوانسته اند باور کنند که او رفته است و او مرده است. این قصه هم محدود به جماعتی نیست که اندیشه ورزند و به نادرست روشن فکر لقب گرفته اند که انگار تافته های جدابافته ای اند؛ که روستازادگان گیلانی که در سه گانه «کوکر» او مجال دیده شدن یافتند نیز بهت زده بودند و آن دکان کبابی که در تمام این سال ها و در هنگام اقامت او در تهران برای خانه ای که گاه تنها بود و گاه با فرزندی و گاه با دوستان، نان داغ کباب داغ می فرستاد هم.
عباس کیارستمی زندگی را به غایت ساده گرفت و حق او بود که مرگ او نیز به سادگی اتفاق افتد نه با این پیچ و تاب. نه این که یک جراحی ساده پیچیده شود و با تن رنجور به فرانسه انتقال یابد و پیکر بی جان او را به میهن بازگردانند.
وقتی بر او خرده می گرفتند که چرا در قبال وقایع مختلف زمانه موضع نمی گیرد و احساس یا تفسیر خود را تغییر نمی دهد و به گونه ای دیگر سخن نمی گوید پاسخ می داد من ساختمان نیستم یا خیابانی که نام آن تغییر کند. من درختی هستم که در این خاک ریشه دارم. سبز می شوم، میوه می دهم و دوباره پاییز را تجربه می کنم و باز بهار که می آید میوه می دهم.
شاید راز این که مرگ او را باور نکرده ایم همین باشد که درختان بسیار بیش از آدمیان زندگی می کنند و مرگ آنها نه در پی حادثه ای طبیعی، که به خاطر دخالت انسان است.
همین درخت های خیابان ولی عصر تهران را نگاه کنید. چرا مردم از مرگ آنها افسرده می شوند؟ چون می دانند و می شناسند درختانی را که عمری بسیار درازتر دارند و باور نمی کنند که این چنارها به مرگ طبیعی از پا افتاده باشند. برخی به دنبال نور خمیده می شوند. نوری که به خاطر برکشیدن ساختمان های بلندمرتبه از آنها دریغ شده و آن قدر خم می شوند که به این بهانه قطع شان می کنند. بعضی به عمد از پا درمی آیند و هر یک قصه ای دارند اما عمر هیچ یک به صورت طبیعی به سر نیامده، که چنارهایی می شناسیم چند هزار ساله.
عباس کیارستمی به گواه آنچه از او در خانه هنرمندان ایران بر جای مانده شیفته چنار و صنوبر بود و تنها با درختانی که میوه می دادند نسبت نداشت.
این درخت حالا افتاده و در لواسان آرام گرفته است. در همان نیمه تیرماه که خبر مرگ ناباورانه و ناگهانی عباس کیارستمی بر سر من و دوستداران او آوار شد؛ نخستین جملاتی را که بر ذهنم گذاشت یادداشت کردم و بعدتر هم درصدد برنیامدم بر آن بیفزایم چون حس و حال همان لحظه را باز می تاباند.
راستی می دانید عباس کیارستمی فیلمی هم به نام «تجربه» دارد؟
سوت سکوت، دیوار صوتی را شکست/ خانه ی دوست از پشت دیوار نمایان گشت/ مهربانی، سیب و ایمان/ در خانه تنها مانده بودند/ خانه دوست، همین جاست، / پس دوست، کجاست؟
***
در هیچ یک از ۴۵ شماره دوره جدید «تجربه» سابقه نداشته که سراسر سرمقاله به مرگ اختصاص داشته باشد. آن هم درباره هنرمندی که سرشار از امید و شور زندگی بود و این مرا از این نوشته راضی نمی کند ولو به قصد آن بوده باشد که یاد او را پاس داشته باشیم. برای اینکه گمان نرود یک شیفته زندگی به مرگ اندیشی افتاده سروده ام را هم خارج از آن حال و هوا می آورم:
حال و روزم خوب است/ می روم، می آیم، می گویم، می خندم/ و گاهی نیز زندگی می کنم/ و گل می کارم/ گلدان ها را آب می دهم/ و کمی هم «شاعری» تمرین می کنم./ صبح ها با «مشکلات»/ سر یک میز می نشینیم/ «شکلات» تلخ و چای می نوشیم/ با تفاله اش «فال نیک» می گیریم/ رنج می کشیم، رشد می کنیم/ و قوی تر می شویم/ غروب که می شود/ با کودک درون به پارک کوچکی می رویم/ که دوستان می گویند دل گیر است/ و من در آن/گربه ای را تماشا می کنم/که به کمین سار کوچک خاکستری نشسته است...

سرمقاله

یادداشت سردبیر

دست های پاک

چرا نویسنده گان جدید ایران مقاله و جستار نمی نویسند؟

مهدی یزدانی خُرّم

سنتِ مقاله نویسی یکی از حلقه های مفقوده ی زیستِ بسیاری از نویسنده گان امروز ایران است. مقاله یا جستارنویسی که در ذهنِ و زبانِ بسیاری از نویسنده گانِ جدی جهان جایگاهِ ویژه ای دارد چندان برای نویسنده گان ایرانی جدی نیست. منظورم از این امر جمع آوری نظرها و یادداشت های مطبوعاتی یا مجموعه ای از مصاحبه ها در یک کتاب نیست که در این صورت خیلی از نویسنده گان ما مقابلِ نمونه های فرنگی کم نمی آوردند! بلکه توجه نویسنده است به برخی واقعیت های فکری و زیستی اش و روایت شان در فرمی زیبایی شناسانه. جالب این که عمده ی آثاری که از نویسنده گان فرنگی اعم از کلاسیک ها تا معاصران به فارسی ترجمه شده آثار داستانی شان بوده و جز چند چهره ی معدود مانندِ مارکز (که از قضا مقاله نویس چندان مهمی نیست)، آلبر کامو، امبرتو اِکو و تا حدی بارگاس یوسا و چند نام دیگر شاهد ترجمه ی مقالات و جستارهای این نویسنده گان به فارسی نبوده ایم. چه بسیاری از نویسنده گان مهم شاید به اندازه ی آثار داستانی خود روایت های غیر داستانی هم دارند که بیان گرِ جهانِ ذهنی شان است در برخورد با پدیده های مختلف. یکی از دلایلی که احتمالا باعث شده نویسنده گانِ ایرانی چنین کم کار باشند در جستار یا مقاله نویسی تعریفِ غلط شان است از این امر. چه این امر را مترادف به نظریه پردازی می دانند یا تن دادنِ به نوعی نگاهِ به زعمِ نادرست شان ژورنالیستی. فارغ از یادداشتِ کتاب هایی که این نویسنده گان می نویسند و چاپ می شود چند نویسنده ی ایرانی معاصر را سراغ دارید که جستارنویسی حرفه ای باشد؟ حال چه در مطبوعات یا فضای مجازی این تکه ها را چاپ کند چه به شکلِ کتاب. مهم نوشتن است و درکِ جدیِ جهان. شاید در سال های اخیر کسی مانندِ رضا امیرخانی بیشتر به این امر توجه کرده باشد. فارغ از جایگاهِ نوشته های غیرداستانی اش او کتاب هایی مانندِ «نشتِ نشاء» یا «نفحات نفت» و... را درباره ی پاره ای از دغدغه های خود نوشته است. منظور من از جستارنویسی دقیقا چنین روندی ست. توجه به مساله ای اجتماعی و زیستی با استفاده از ذهنی روایت مند. مثلِ نوشته های بارگاس یوسا یا گزارش های روزانه ی کامو. اگر در قرنِ نوزدهم این سنت بیشتر در نامه نگاری مطرح بود و انبوهی نامه ی مهم از نویسنده گانی چون بالزاک، چخوف، زولا و... برای ما باقی مانده است در دوران معاصر و جدیدتر مقاله نویسی به معنای درکِ نویسنده بود از جهانِ پیرامون. پاموک را نگاه کنید که یک جستارنویس خبره است یا گونتر گراس که انبوهی مقاله و روایت های شخصی دارد از مسائل مختلفِ روزگارش و...
اما مساله ای که می خواهم مطرح کنم دقیقا در همین مفهوم خلاصه می شود که چرا بسیاری از نویسنده گان ایرانی نمی خواهند از تمامِ فرصت هایی که تاریخِ ادبیات و نوشتن به آن ها داده بیشتر استفاده کنند؟ فارغ از این که نویسنده گان دهه ی هشتاد زیادی را می شناسم که هنوز در باد کتابِ اول خود خوابیده اند، شاهد کارنکردنِ نویسنده گانی دیگر نیز هستم که صرفا مشغولِ تکرارِ پاره ای نظریاتِ ادبی هستند از چند متفکرِ خاص، بی هیچ طراوت و نوشدنی. بسیاری از همین دوستان اصلا توانِ نزدیک شدن به دغدغه های سیاسی یا اجتماعی روزگارِ خود را ندارند و مدام دنبالِ الگویی بینِ نظریه پردازانِ فوق هستند تا در فضاهای مجازی آن را بنویسند و تایید خلق را دریافت کنند. اما سنتِ مقاله نویسی در استاتوس خلاصه نمی شود. در نظرهای چند کلمه ای آمیخته با عکس که آن جهانی ست دیگر و می شود درباره اش روایت کرد و بحث. اشاره ی من این است که چند داستان نویسِ امروزِ ایران را می شناسیم که بتوانند جستار یا به قولِ فرنگی ها «اِسِی» بنویسند؟ حتا در بحث های جدلی عمده ی اختلاف ها به تهمت زدن و این و آن را وابسته دانستن و توهم زدن می انجامد. در حالی که سنتِ جدل را می شود در آثار نویسنده های فراوانی دید که در عینِ حملاتِ تند و بی رحمانه به همدیگر طرحِ مساله می کردند. نمونه اش جدل های قلمی بین کامو و فرانسوا مورایاک است در سال های بعد از آزادی فرانسه سرِ مجازات کسانی که با نازی ها همکاری کرده بودند... از این دست مثال ها کم نیستند و در ادبیاتِ ایران نیز می توان نمونه هایی چون براهنی و گلشیری را یافت که گاه در این جدل ها بحث های جذابی را مطرح می کردند که با هویت و بودنِ نویسنده ی ایرانی ارتباط پیدا می کرد. به بیانی دیگر کارکردِ ذهنِ تحلیلی و توصیفی در نویسنده گانِ نسلِ جدید بسیار افت پیدا کرده است. این ربطی به تخصص گرایی ندارد. چه معتقدم نویسنده حق دارد در تمامِ حوزه ها سرک بکشد و درباره شان فکر کند. عناصری که تشکیل دهنده ی جهان او هستند در ساختارهای سیاسی، اجتماعی و زیستی ای خلاصه می شوند که گاهی هویتِ او را نیز تحت تاثیر قرار می دهند. نامِ این کار را روشنفکری نمی گذارم که به شدت گریزان هستم از این تعریفِ پیامبرگونه برای نویسنده. اما می شود آن را بازیابی وجودی نویسنده دانست در جهان. درکِ سوال ها و تحلیل های او. همان لرزش های وجودی ای که مثلا در یادداشت های رومن گاری می بینیم (که بسیاری شان از نظرِ جامعه شناختی ارزش خاصی ندارند اما اهمیت شان در بیانِ درک یک نویسنده از روزگارش است) یا در نوشته های اومبرتو اِکو یا میلان کوندرا. در واقع این فرصتی ست که تاریخِ ادبیات به نویسنده و شاعر می دهد تا با روایت گری از پرسش هایی مثال بزند که گاهی کاملا روزمره هم هستند. چه کسی گفته نویسنده نباید درباره ی روزگارش نظر بدهد؟ چه کسی حکم داده که نویسنده باید درباره ی مصادیقی بنویسد که به زعمِ حضرات پاک و ابدی- ازلی هستند؟ مگر کامو انبوهی جستار درباره ی الجزایر ننوشت؟ مگر کویستلر درباره ی اعدام روایت نکرد؟ مگر گراس درباره ی مشکلاتِ نژادپرستی در سال های دهه ی نود در آلمان متن ننوشت؟ مصادیقِ مذکور کاملا با روزمره ی این نویسنده گان در ارتباط بودند. آیا آن ها آلوده شدند. مگر نویسنده ی ایرانی قرار است از ابدیت بنویسد و امورِ به زعمِ او پیش پاافتاده را بگذارد برای دیگران؟! مگر اظهار نظر نویسنده درباره ی مسائلی کاملا گذرا اما تاثیرگذار چون انتخابات یا تندروی های رادیکال کم اهمیت است؟ تازه این ها ساده ترین مصادیقِ بحثِ من است و قطعا روزمره ترین شان. همان طور که مثلا بارگاس یوسا مقاله ای در نقد ترامپ می نویسد هم اوست که به کشفِ فلوبر یا همینگوی می پردازد. برای همین است که نویسنده گان همواره مشغولِ سرک کشیدن بوده اند در تمامِ وجوه جامعه ی خود و کافی ست این رفتار را درک کنیم در جامعه ی امروز نویسنده گان مان. با کمالِ تاسف این نگاهِ مستند و تحلیلی به جامعه نیازمند دانش است، تاریخ خواندن، برخورد و مواجهه ی همیشه گی با جامعه، دچار ابتذال نشدن و در بسیاری مواقع شجاعتِ اعتراف به اشتباه. چیزی که من در خیلی از نویسنده گانِ هم نسلِ خودم نمی بینم و بیشتر متن های غیرداستانی کم شمارشان هم یادداشتِ کتاب است یا در نهایت استاتوس هایی در فضای مجازی. درکِ برخی شان از زنده گی روزمره عکس گل و بلبل و آشپزخانه و آوازخواندن است در کوه و صحرا. فرار از نگاه به جامعه و تبدیل نشدنِ این درک به جستار و مقاله است که باعث شده در این ادبیات نویسنده -مقاله نویس کمتر داشته باشیم. و تا دل تان بخواهد غرغرنویس و کلی گو درک کنیم که به ندرت وارد بحث هایی جدی می شوند حتا در حوزه های تخصصی ترِ ادبیات. من فکر می کنم یکی از بزرگ ترین فقدان های ادبیات امروز ما همین عدمِ توجه نویسنده گان ایرانی ست به مقاله نوشتن. به انواعِ شیوه های روایی اعم از خاطره نویسی هدف مند یا گزارشِ سفر. چه با نگاهی کوتاه می توان دید رمان نویسِ ایده مند معمولا مقاله نویسی صاحبِ نگاه است در بسیاری مواقع. و شاید فارغ از رمان که مهم ترین اتفاقِ سیاسی ای ست که در فرایند نوشتن می افتد این جستارنویسی و دوری از ناله کردن علیه این و آن باعث می شود جهان هایی تازه درک کنیم از نویسنده گان مان. حتا گاهی این مقالات درباره ی شخص هاست. آدم هایی که به هر دلیلی برای نویسنده اهمیت داشته اند. مثلا یک نقاش یا فیلم ساز. درکِ نویسنده از پدیده ها حق همیشه گی اوست و بیانِ این درک باید با اصول، منش و ساختاری روایی باشد که از کلی نویسی و خاطره گویی و مدح و ذم صرف دور شود. قرار نیست نویسنده ای روشنفکر باشد که دورانِ روشنفکری چپ نما و گرا تمام شده است. اما عملِ روشنفکرانه برای کشفِ خود و درکِ انسان و جهان و روزمره اش همیشه فراتر از چپ و راست باقی می ماند... نامه ها و یادداشت های صادق هدایت را به یاد بیاورید یا جستار بلند ابراهیم گلستان را به سیمین دانشور... گمان می کنم اگر نویسنده درباره ی روزگارش بنویسد و او را متهم به آلوده شدن دست ها کنند بسیار ارزشمندتر باشد تا با دستانی پاک و کارنکرده از این دنیا خداحافظی کند. پس زنده باد دست های آلوده... دست هایی که می نویسند، خطا می کنند یا حتا هیجان زده می شوند... دست های نویسنده...

کافه

تازه های هنر و ادبیات

جمشید ارجمند روزنامه نگار، منتقد و مترجم  در ۷۷سالگی درگذشت

مرگ ارجمند



مرد هزار هنر

فرید مرادی
پژوهشگر و ویراستار

جمشید ارجمند هم درگذشت، اما شگفت سکوت خبری در اطراف مرگ او بود، تقریبا در هیچ جا یادکردی از او ندیدم، غیر از یک صفحه پروپیمان و پرامضا عمدتا از اهالی سینما در تسلیت درگذشت وی. جمشید آرام و بی حاشیه بود، نه هیاهویی داشت، نه اهل منم منم بود و نه دوستدار دیده شدن، در سکوت و بی جنجال کار می کرد و این سال های آخر که بیماری قلبی امان از او گرفته بود، یا گرفتار بستر بود یا در کنج خلوت خانه اش، اما جمشید از تبار آن مردانی بود که اگرچه از شمار دو چشم یک تن کم شده، اما از شمار خرد هزاران بیش بود. یک انسان باسواد، زبان دانی با قلمی روان و استادانه، فارسی دانی درستگو و مترجمی برجسته بود. نقاد بود و قدرت تحلیل شگفتی داشت، دوستی دیرینی با او داشتم، بارها محضرش را درک کرده و خوشه چین خرمن معرفت او بوده ام. دینی به گردنم هست که درباره او بنویسم و گوشه ای از کار سترگ او را در حدود شصت سال کار حرفه ای اش نمایان سازم که این حداقل وامداری قدر اوست.

زندگی

جمشید ارجمند در ۲۴ دی ماه ۱۳۱۸ در کوچه پیرنیا واقع در لاله زار نو دیده به جهان گشود، خودش می گوید: «زاده تهران، پرورده خانواده ای میان حال از تبار میرزاهای فراهان، درس خوانده همین آب و خاک و عاشق همین آب و خاک، تجربه ها کرده، دود چراغ ها خورده، سختی ها کشیده، آبدیده شده در کوره عشق به آزادی، سینه زده زیر علم بلند و سرفراز مصدق بزرگ، عاشق پاک سینما و فرهنگ ایران باستان، نان خورده از سفره روزنامه نگاری و ترجمه و ویرایش.» پدر جمشید به گفته خود وی شهربانی چی بود، اما مردی اهل ادب و دوستدار شعر، بنابراین روحیه خشک و خشن نظامی نداشت. جمشید در ۱۳۲۵ راهی دبستان قائم مقام در دروازه دولت تهران می شود، تصدیق شش ابتدایی را که می گیرد، در ۱۳۳۰ به عضویت حزب پان ایرانیست در می آید که از احزاب ملی گرا و پرجنجال آن سال ها بود، کودکی و نوجوانی جمشید در اوج التهابات سیاسی و ماجرای ملی کردن نفت و خیزش جبهه ملی می گذرد و همین حوادث برای همه عمر در ذهن او ماندگاری می یابد. جمشید دوران دبیرستان را به عنوان محصل در «فیروز بهرام» آغاز می کند که از معروف ترین و بهترین دبیرستان های تهران بود و بسیاری از صاحبان هنر و ادب و فرهنگ پرورده همین دبیرستانند.
جمشید در دوره دبیرستان شیفته آموختن زبان فرانسه می شود، آن زمان زبان دوم در دبیرستان ها انگلیسی بود، او نزد ناصر نیرمحمدی از اعضای هیات تحریریه مجله فردوسی و همزمان در کلاسی وابسته به مدرسه «آلیانس» در کوچه برلن لاله زار کنار سفارت آلمان به آموزش زبان فرانسه مشغول می شود. خودش می گوید: «معلم هاش هم یادمه، قیافه شون رو یادمه، یه مادام نصرت بود که معلم اولین کلاسم بود، بعد یه مادام بوکیون بود، یه مادام ژولین، یه مادموازل آنتوانت بود که ایتالیایی بود ولی فرانسه یاد می داد... بعد پیش دوست برادرم که فرانسه اش خوب بود می رفتم، یعنی گاه در یک روز من سه نوبت درس فرانسه می خواندم.» وی از همان سال اول دبیرستان شوق روزنامه نگاری هم پیدا می کند، آن زمان در مدارس روزنامه دیواری باب بود، اما او گامی بلندتر بر می دارد و در کلاس دوم دبیرستان تصمیم می گیرد روزنامه چاپی راه بیندازد. خودش در این باره می گوید: «دیدم که روزنامه دیواری راضی ام نمی کند، باید یه چیزی باشد نزدیک به واقعیت، یه چیزی باشد که تقلید واقعیت را بکنم، تقلید بزرگ ترها را بکنم، این بود که روزنامه چاپ کردم. رفتم یک چاپخونه ای، چند تا مقاله برداشته بودم، با یک دوستی که با هم شریک این عشق بودیم، آقای حسین فریدونی و مخارجشم شریکی دادیم، یادمه که شماره اولمون سی قران خرجش شد، البته دو صفحه بیشتر در نمی آوردیم.» جمشید شاهد ریزش آرزوهای سیاسی خود است، دولت ملی مصدق با کودتای آمریکایی - انگلیسی فرو می ریزد و آزادی خواهان تحت فشار، تعقیب، حبس و شکنجه قرار می گیرند، سانسور دامن گستر می شود، محرمعلی خان کارمند بی سواد اداره شهربانی به قلع و قمع مطبوعات می پردازد و قیچی او به پر روزنامه جمشید هم می گیرد. «یه بار هم محرمعلی خان توقیفمون کرد، دوره بعد از نهضت ملی بود که ما همه با اینکه نوجوان بودیم ولی مصدقی بودیم - ملی بودیم - بعد از ۲۸ مرداد روزنامه های نهضت ملی به شکل یکنواختی همه با قطع کوچک در می آمدند... هر روزنامه ای این قطعی بود یعنی اینکه مال طرفداران مصدق و دارای جنبه ملی است... روزنامه ما هم به همین قطع بود برای اینکه روزنامه هزینه کمتری داشته باشد، به این قطع چاپ می کردیم، ولی می دادیم به روزنامه فروش محلمون، اونار رو تخت که می گذاشتند مردم فکر می کردند که این از روزنامه های نهضت ملی است و می خریدند... البته مطالبمان چیزهای نسبتا بچه گانه داشت دیگه، یه داستان من خودم می نوشتم، یه سر مقاله داشتیم، شعر داشتیم، یک مقاله اخلاقی و اجتماعی داشتیم، یه همچین چیزهای پیش پاافتاده ای، من بودم و دوستم آقای فریدونی... سه شماره درآورده بودیم و تا یک روز محرمعلی خان رفته بود به چاپخانه ای که ما این را اونجا چاپ می کردیم، چاپخونه اخترشمال که از قضا مال توده ای ها بود... دیده بود که یه روزنامه غریبه ناشناسی هست و گفته بود که این چیه و جمعش کرده بود، برده بود به شهربانی. من صبح که رفتم روزنامه را تحویل بگیرم از چاپخونه، مدیر چاپخونه گفت دیشب محرمعلی خان اومد و روزنامه را برد. وقتی فهمیدم محرمعلی خان روزنامه ما را جمع کرده، به پدرم گفتم. پدرم شهربانی چی بود و محرمعلی خان را می شناخت، تلفن کرده بود و به او گفته بود که اون روزنامه که دیشب از چاپخونه اختر شمال جمع کردی، روزنامه پسر منه. بعد پدرم گفته بود این روزنامه سیاسی نیست، صددرصد دانش آموزیه و فلان. محرمعلی خان گفته بود خب به هر حال باید یه مجوزی چیزی داشته باشه. پدرم دوستی داشت به نام آقای محمدعلی دبیری که صاحب امتیاز روزنامه «مرد روز» بود. از اون یه دستخط گرفت که روزنامه «مشعل دانش آموز» مجاز است به صورت ضمیمه روزنامه «مرد روز» منتشر شود و در انتشار به هیچ وجه حق دخالت در سیاست ندارد. خب پشتمون قرص شد و یه چند صباحی راحت بودیم، بعدشم نشد دیگه.»
علت عدم انتشار روزنامه دخالت اعضای حزب سومکا بود، آنها در دبیرستان فیروزبهرام بسیار فعال بودند، حزب سومکا حزبی طرفدار فاشیسم بود که رهبر آن دکتر داوود منشی زاده بود، آنها که قصد دارند در دبیرستان نشریه ای چاپ کنند موفق نمی شوند و از طریق مدیر دبیرستان جلوی کار جمشید و دوستش را هم می گیرند. اما عشق به کار روزنامه نگاری، دست از سر جمشید بر نمی دارد، آنقدر به پروپای پدرش می پیچد که در تابستان ۱۳۳۳ پدر او را به دفتر مجله فردوسی می برد و به دکتر نعمت الله جهانبابویی می سپارد تا در آنجا کارآموزی کند. جمشید تمام تابستان را در کنار ناصر نیرمحمدی که روزنامه نگاری باسواد و کاربلد بود و بعدها هم سردبیر فردوسی و بعد سردبیر مجله «فرهنگ و زندگی» شد، کار می کند. با حروف، چاپ، نمونه خوانی و غلط گیری آشنا می شود.
جمشید طبع لطیفی داشت، شعر هم می گفت، اشعار را به اسماعیل شاهرودی و نصرت رحمانی می سپرد تا آنها را چک و اصلاح کنند، اولین شعرش هم در مجله فردوسی چاپ شد. جمشید شیفته کار مطبوعات می شود، عشقی که تا پایان عمر گریبانش را رها نکرد. به گفته خودش همه امور مطبوعات را دوست داشت، حروف چینی، گارسه، بوی سرب، چاپخانه و غلط گیری نمونه ها همه او را بر سر ذوق می آوردند. جمشید پس از یک سال آموزش زبان فرانسه به جایی می رسد که به پیشنهاد ناصر نیرمحمدی که تاثیری نمایان در کار او دارد، داستانی کوتاه از چخوف ترجمه می کند که باعث شوق استاد شده و آن را در مجله فردوسی چاپ می کند.
وی برای گسترش دامنه کار مطبوعاتی اش سری هم به مجله سپید و سیاه می زند که مدیرش دکتر علی بهزادی است، پیشنهاد می کند که برای مجله مطلب ترجمه کند، دکتر بهزادی که قد و قامت و سن و سال وی را می بیند، می پرسد می توانی قصه کودکان ترجمه کنی و ارجمند بله می گوید، به این ترتیب به ترجمه داستان های کودکان برای سپید و سیاه هم می پردازد. حالا علی رغم سن کم سری بین سرها درآورده. با پایان تابستان جمشید برای ادامه تحصیل با مشکلی روبه رو می شود، او علاقه دارد در رشته ادبی درس بخواند و فیروزبهرام رشته ادبی ندارد. پس او به دبیرستان مدرس می رود تا به ادامه درس در رشته مورد علاقه اش بپردازد. ولی کلاس وی منحل می شود و او به ناچار راهی دبیرستان سعید می شود. در دبیرستان سعید او با پرویز نوری آشنا می شود، نوری سردبیر مجله «ستاره سینما» است. این دوستی باعث تغییر مسیر کار مطبوعاتی جمشید می شود، او به نوری پیشنهاد ترجمه مطالب سینمایی می دهد و از ۱۳۲۷ شمسی کارش را آغاز می کند. در آن زمان چند تا از نشریات سینمایی فرانسه زبان به ایران می آید نظیر «سینه موند» «سنیه رود» و البته از نشریات تخصصی تری نظیر «کایه دوسینما» و «پوزیتیف» نیز چند تایی وارد ایران می شد، مجله دیگری که مورد توجه او قرار می گیرد «سینما»ست. خودش می گوید: «مجله خیلی خوبی بود که هر سال تاریخ اون سال به اسمش اضافه می شد، مثلا در سال ۲۰۰۵ اسم مجله می شد سینما دو صفر پنج. دوره ما دهه شصت میلادی بود... مجله هایی که می آمد «سینما ۶۰»، «سینما ۶۱» و «سینما ۶۲» بود، یعنی هر سال یکی اضافه می شد.» در آغاز کار ترجمه وی عینا مطالب را به فارسی بر می گرداند، علتش این بود که هنوز فضای مطبوعات سینمایی را نمی شناخت، با سبک کار آشنا نبود، بالاخره یاد می گیرد که ضمن ترجمه کار را راهبری نیز بکند و همین باعث آشنایی او با مقوله سینما و نقد آن به طور جدی می شود خودش می گوید نقد کردن را از مجله «کایه دو سینما» آموختم.
عشق به سینما از کودکی در جان جمشید ریشه می دواند. خودش علت این دلبستگی را البته آشنایی اولیه اش با سینمای قصه گو می داند: «اولین فیلمی که دیدم سندباد مجری بود، با دوگلاس فرنبکس پسر. شاید اگر اولین فیلم زندگی ام «سند باد مجری» نبود، عشق به سینما این جور در من ایجاد نمی شد. قصه ای بود به زبان تصویر، از هزار و یک شب. دنیای دیگری با این فیلم برای من باز شد. واقعا موقعیت بسیار استثنایی و شیرینی برایم شد... به این ترتیب عشقم به سینما بیدار شد. چیزی طول نکشید که پایم به تماشای سریال های سینما البرز باز شد، سریال های صاعقه، مسافرت به کره مریخ، کاپیتان آمریکا، سر عقرب و بلای جان نازی.
پدر بیچاره ام را می کشاندم روزهای جمعه به سینما برای سریال تماشا کردن. به هر حال رابطه من با سینما از طریق سینمای روایتگر، سینمای قصه گو و سینمای فانتزی ایجاد شد که از شانسم بود.»
جمشید در جرگه سینمایی نویسانی قرار می گیرد که نقد جدی فیلم و هنر فیلم دیدن را برای نسل های بعد در ایران نهادینه می کنند، در اواخر دهه سی و بعد دهه چهل کسانی که در ستاره سینما گرد می آیند جدی ترین مباحث نقد و بررسی فیلم را در ایران رقم می زنند. پرویز نوری، پرویز دوایی، جمشید ارجمند، کیومرث وجدانی، منوچهر جوانفر، روبرت اکهارت، بهرام ری پور و بعد بیژن خرسند. نقدهای ارجمند در معرفی و ارزش گذاری فیلم ها یگانه و درخشانند، خوشبختانه گزیده ای از این نقدها چند سال پیش به همت نشر فرزان روز چاپ شد تا ماندگاری بیشتری بیابد.
در سال ۱۳۳۷ مادر وی در یک حادثه و در برابر چشمانش جان می بازد، ضربه ای هولناک، اما مشکلات بیشتری در راهند، او پس از مرگ مادر در رشته حقوق و علوم اقتصادی دانشگاه تهران پذیرفته می شود تا شاید با تحصیل مرهمی بر فقدان مادر نهد، سال اول را به پایان می رساند که ضربه دوم بر پیکرش وارد می آید، پدر نیز در می گذرد، جمشید متوجه می شود که آه در بساط ندارد، جمشید در تمام زندگی اش هیچگاه دست و روی نیاز به طرف کسی نگشاد، انسانی همیشه آزاده بود که دست به زانو می گرفت و روی پای خود می ایستاد. خانه پدری وی در کنار خانه پیرنیا بود. آن سال ها داوود پیرنیا در رادیو سرپرست برنامه گل ها بود، جمشید راهی دفتر وی می شود و از او درخواست کار می کند، پیرنیا که همسایه جوان خود را خوب می شناسد، او را به پیرزاده رئیس خبرگزاری پارس معرفی می کند. او در آنجا پذیرفته می شود، کارش ویرایش خبرهای خارجی است، از ۴ بعدازظهر تا ۹ شب، یک ماهی کار می کند اما چون به علت دانشجو بودن معافیت تحصیلی دارد، عذرش خواسته می شود، حتی حقوقش نیز داده نمی شود، جمشید مجددا نزد پیرنیا می آید و این مرد بزرگ او را در دفتر رادیو مشغول کار می کند. کارش فهرست نویسی نوارهای گل ها، تنظیم و مرتب کردن آنها، ایجاد رابطه با اعضای ارکستر گل ها، حضور و غیاب آنها، ارائه برنامه های مختلف گل ها به ایستگاه های مختلف رادیویی بود. حقوقش روزانه ۱۳۳ ریال تعیین می شود که جمع ماهانه اش ۳۹۹۰ ریال است، این کار ترفند پیرنیا بود زیر اگر حقوق او به چهارصد تومان بالغ می شد بابت مالیات چهل تومان از آن کسر می شد.
بخشی از برنامه گل ها «گل های صحرایی» بود که در آن آهنگ های محلی با تنظیم ارکستری ضبط و پخش می شد. در سال ۱۳۴۰ ترانه ی مازندرانی به اسم «رعنا» با صدای خواننده ای به اسم رشید پخش شد که حسابی گل کرد و سر زبان ها افتاد. آهنگ شادی بود و پیرنیا از جواد معروفی می خواهد تا برای آن آهنگی تنظیم کند، نکته جالب این که پیرنیا با توجه به عشق و علاقه جمشید به شعر و ترانه از وی می خواهد در مدتی کوتاه شعری فارسی برای این آهنگ بسازد، جمشید در اتاق کوچک برنامه کودک آن زمان رادیو می نشیند و ترانه رعنا را می سازد. ترانه ای که توسط بانو الهه خوانده شد. پیرنیا کار همکار جوانش را می پسندد و سفارش ساخت ترانه آهنگ های بیشتری را به جمشید می دهد و استعداد جمشید در ترانه سرایی هم شکوفا می شود، ترانه های ماندگاری چون: «دلم را بی خبر می بری»، «باز هم من این منم که سویت روانم»، «خواهم شوی روزی چومن بسته دامی»، «شکوفه خندان به جهان»، «دامن کشان ساقی می خواران» و «من امشب دیده به راه تودارم» که خوانندگان مطرحی چون الهه، ویگن و کورس سرهنگ زاده خواننده این ترانه ها بودند.
جمشید در ترانه سرایی از نام مستعار «کاوه» استفاده می کرد، علتش فعالیتش در دانشگاه در تشکیلات دانشگاهی جبهه ملی بود که ترانه سرایی را کار سبکی می دانست و نمی خواست نامش به عنوان ترانه سرا شناخته شود. حاصل فعالیت های سیاسی جمشید دو بار دستگیری و زندانی شدن در زندان قزل قلعه است. کار در رادیو تا حدی گشایشی در وضع اقتصادی او پدید می آورد. در سال ۱۳۴۲ با روشنک صدر دختر محمدعلی کشاورز صدر از اعضای جبهه ملی پیمان زناشویی می بندد. در سال ۱۳۴۳ نخستین فرزندش به دنیا می آید که به یاد مصدق نام محمد را بر او می نهد. پس از پایان تحصیلات دانشگاهی و گرفتن لیسانس به ادامه تحصیل در رشته مدیریت و علوم اداری می پردازد، همزمان در موسسه تحقیقات اقتصادی دانشگاه تهران به عنوان پژوهشگر اقتصادی اجتماعی زیرنظر دکتر هوشنگ ساعدلو مشغول کار می شود، اما جمشید چندان با این رشته انسی ندارد و اگرچه تا مرحله آخر کارشناسی ارشد این رشته را طی می کند، اما از ادامه انصراف داده و به تحصیل در دوره فوق لیسانس فرهنگ و زبان های باستانی ایران زیر نظر اساتیدی چون دکتر بهرام فره وشی، دکتر محمود نجم آبادی، دکتر مهرداد بهار، دکتر صادق کیا و دکتر ژاله آموزگار می پردازد. همزمان با تحصیل علاوه بر کار در رادیو و موسسه تحقیقات اقتصادی، در سازمان برنامه و بودجه به کار کارشناسی و پژوهش مشغول شده و پس از استخدام در این سازمان مدیریت یکی از بخش های سازمان جلب سیاحان را به عهده می گیرد.
در سال ۱۳۴۵ جمشید به خدمت سربازی اعزام می شود و در همین سال با همکاری چند دوست «مجمع منتقدان فیلم» را بنیان می نهد. در سال ۱۳۴۶ دومین فرزندش لیلا چشم به جهان می گشاید. پس از برگشت از سربازی با بورس تحصیلی سازمان جلب سیاحان برای دریافت دکترا راهی فرانسه می شود. هدفش آموزش و پژوهش در یکی از رشته های مورد نیاز سازمان یاد شده است. با توجه به پیشینه اش در رشته اقتصاد رشته «اقتصاد جهانگردی» با گرایش امور انتشاراتی و تبلیغاتی را انتخاب و در دانشگاه اکسی - مارسی به تحصیل می پردازد، پس از گذراندن واحدهای درسی با پیشنهاد استاد راهنمای خود برای تز دکترا موضوعی در زمینه اقتصاد جهانگردی ایران را انتخاب و برای بررسی، مطالعه، تحقیقات میدانی و جمع آوری دانسته ها به ایران می آید. اما در ایران کارش به درازا می کشد، گرفتاری های زندگی و تامین معیشت خانواده او را به کار ترجمه کتاب نیز می کشاند. پیش از آن با آشنایی هایی که با طنزنویسانی چون الرالوتر و منوچهر محجوبی پیدا کرده، در نشریاتی چون خوشه، امید ایران و سپید و سیاه مطالب طنز می نویسد.
در سال ۱۳۴۸ کتاب های «حقوق نویسنده» اثر الکساندر سوشر نیتسین نویسنده ناراضی روس و «نیکلا کوچولو» اثر مشترک سامپدوگوسینی را ترجمه کرده و آنها را به صورت پاورقی در مجلات تماشا و فردوسی به چاپ می رساند.
پس از بازگشت از فرانسه کتاب های «جامعه شناسی رادیو و تلویزیون» اثر ژان کازنوو: «تلویزیون در خانواده و جامعه نو» اثر انریک ملون مارتینز را انجام می دهد و صفحه طنز مجله تماشا به اسم «میان پرده» را نیز می نویسد.
در سال ۱۳۵۰ جمشید همچنان پرکار و پرنفس است، برنامه هفتگی «اندیشه و احساس در هنر هفتم» را برای معرفی سینمای برتر جهان و شخصیت های مهم سینمایی تنظیم کرده و می نویسد، کتاب «دنیای کوچک دون کامیلو» جووانی گوارسکی را نیز ترجمه می کند. در سال های ۱۳۵۱ و ۱۳۵۲ نیز دو جلد کتاب «درباره چند سینماگر» و «حقوق نویسنده»، «درباره سینما» و ترجمه کتاب «جامعه شناسی رادیو و تلویزیون» و ترجمه رمان طنز «شوهر مدرسه ای» جووانی گوارسکی را به انجام می رساند.
در سال ۱۳۴۹ با نمایش فیلم قیصر، سینمای نوین ایران وارد مرحله جدیدی می شود و جمشید از نخستین کسانی است که تمام قد به حمایت از اثر مسعود کیمیایی می پردازد، از همین زمان دوستی پایداری میان این دو شکل می گیرد که تا پایان راه جمشید ماندگاری می یابد. در آغاز سال ۱۳۵۳ آن همه دوندگی و تلاش دو دهه ای آثار خود را آشکار می کند. قلبش ناهماهنگ می زند و سکته ای شدید روند زندگی اش را دستخوش دگرگونی می کند. پس از رهایی از بستر با همکاری محمود خوشنام، داریوش آشوری، چنگیز پهلوان و مهشید امیرشاهی ماهنامه فرهنگی- هنری رودکی را بنیان می نهد، نشریه ای که دو سال بعد سردبیر آن می شود. در سال ۱۳۵۴ کتاب «تلویزیون در خانواده و جامعه نو» چاپ می شود. در سال ۱۳۵۶ گرفتار سکته دوم می شود و برای عمل جراحی پیوند شریان راهی انگلستان می شود، گویی زمانه تاب آن همه جنب و جوش و کار مدام وی را ندارد. در سال ۱۳۵۷ در اوج جنب و جوش سیاسی و خیزش مردم ایران برای انقلاب، او مامور به «مرکز ایرانی مطالعه فرهنگ ها» می شود تا سرپرست بخش ویرایش این مرکز شود. اولین کار ویراسته او کتاب مهم «ارض ملکوت یا کالبد رستاخیز» اثر هانری کربن ترجمه ضیاءالدین دهشیری است. اما خیلی زود این کار را رها می کند و بیشتر به طرف کار مطبوعاتی می رود. با آشنایی با عمید و کیومرث نائینی، شهروز جویانی و م.قائد با همکاری با روزنامه آیندگان می پردازد. پس از انقلاب جمشید به کار مطبوعاتی ادامه می دهد. در ۱۳۵۸ به همکاری با هفته نامه «آهنگر» به سردبیری منوچهر محجوبی می پردازد، اما این نشریه تعطیل می شود، روزنامه میزان پایگاه بعدی اوست، کارش در سرویس خارجی است. با کسانی چون امید روحانی، رحیم قاسمیان و بهزاد رحیمیان در همین نشریه آشنا می شود، اما عمر میزان هم کوتاه است. در سال ۱۳۶۰ به سردبیری مجله «علمی» انتخاب می شود و در همین سال کتاب چهره عریان آمریکا را چاپ می کند. در سال ۱۳۶۲ با همکاری باقر پرهام کتاب «جنبش مقاومت ایرلند» را ترجمه می کند که در ۱۳۶۳ توسط انتشارات خوارزمی به چاپ می رسد. در سال ۱۳۶۳ بازنشسته می شود و به کار در «انجمن مدیران صنایع» به عنون ویراستار متون می پردازد، در سال ۱۳۶۴ به شکل قراردادی به عنوان ویراستار بخش اقتصادی به استخدام مرکز نشر دانشگاهی در می آید. بیماری قلبی در سال ۱۳۶۶ باز هم او را راهی انگلستان می کند، پس از بازگشت به کار در ماهنامه صنعت حمل و نقل مشغول می شود. به ریاست اولین دوره انجمن منتقدان فیلم ایران برگزیده می شود و در ۱۳۶۸ کتاب «تاریخچه رادیو و تلویزیون» را چاپ می کند. در سال ۱۳۷۲ به تاسیس و سردبیری فصل نامه علمی - پژوهشی اقتصاد کشاورزی و توسعه برای مرکز مطالعات، برنامه ریزی و اقتصاد کشاورزی می پردازد که تا سال ۱۳۸۰ منتشر می شود. برای همین مرکز نیز «دستور خط و نگارش» تدوین و چاپ می کند. بین سال های ۱۳۷۷ تا ۱۳۸۰ فعالیت پرثمری دارد. کتاب های اصفهان، تصویر بهشت؛ گربه روی شیروانی داغ، دستنامه شیوه نگارش، میان پرده و مینیاتور ایرانی از او منتشر می شود. در ۱۳۷۹ به تدریس مباحث نظری سینما در مدرسه عالی سینمایی سوره اصفهان می پردازد و در سال ۱۳۸۰ داور بیستمین جشنواره فیلم فجر می شود، جمشید پس از آن در موسسه آزاد فیلم و کارنامه هم تدریس می کند، در سال ۱۳۸۰ باز هم قلب خود را به دست جراح می سپارد. در سال ۱۳۸۲ با بانک کشاورزی همکاری و به سردبیری و انتشار فصل نامه پژوهشی «بانک و کشاورزی» مشغول می گردد، در سال ۱۳۸۳ داور دومین جشنواره فیلم کوتاه اصفهان می شود. در همین سال مجددا تن به یک جراحی دیگر می دهد. در سال ۱۳۸۴ با همت زاون قوکاسیان و حسین رسول اف جشن نامه ای برایش تدارک می شود و در خانه هنرمندان در مراسمی از او تجلیل می شود. جمشید که به عنوان یکی از مشاهیر نقدنویسی سینمایی شناخته می شود تصویرش در موزه سینما قرار گرفته، وقتی خودش با این تصویر روبه رو می شود، نکته ای را می گوید که نشان از اوج تعهد فرهیخته ای چون او دارد: «آن روز که تصویر خودم را در موزه سینما دیدم به جای آنکه شادان و غره شوم، به فکر فرو رفتم و امروز که با چنین رویدادی روبه رویم غمی آرام دلم را می گزد، نه به سبب فرا رسیدن پاییز زندگی و حافظ وار مصداق از میخانه بیرون شدن، بل از این بیم که مبادا توان و فرصت کار برای مردم، به ویژه جوانان از کفم رفته یا در آستانه رفتن باشد، من خودم آسان تسلیم نخواهم شد.»
چند سال پیش در دوران دولت مهرورز که جمشید کاملا خانه نشین شده بود در دیداری گفت برای مدتی می خواهد به شمال برود تا رمانی را که در ذهن دارد بنویسد، نمی دانم که او به این خواسته دلش پاسخ داد و آن رمان را نوشت یا نه. فکر می کنم اگر این گونه باشد یک وصیت نامه مهم فرهنگی و اجتماعی از او به جا مانده است. در ادامه به چند وجه مهم دیگر از شخصیت این انسان هزار هنر با بهره گیری از دیدگاه های دوستانش می پردازم. ترجمه، ویرایش، واژه سازی، طنز و انسانیت وجه مناسب زندگی و سلوک او بود.

توجه

دکتر داریوش شایگان که با ارجمند دوستی و همکاری داشت می گوید: «او را اول بار در ۱۳۵۴ ملاقات کردم. از طرف چنگیز پهلوان ماموریت داشت مقاله ای را که من برای یونسکو درباره هنر ایران نگاشته بودم به فارسی برگرداند. جمشید ارجمند مردی خوش سیما، مبادی آداب و مهربان به نظر می آمد و از همان لحظه اول با او احساس همدلی کردم و بعد به مرور زمان با هم دوست شدیم و سرنوشتمان با هم گره خورد. موقعی که تصدی «مرکز ایرانی مطالعه فرهنگ ها» را به عهده گرفتم از او خواهش کردم که در امر ویراستاری انتشارات موسسه مرا یاری دهد و ارجمند بی دریغ در این کار همت گماشت و مسوول ویراستاری بسیاری از نوشته هایی شد که در دست تالیف یا ترجمه بود. بعد از انقلاب هم رابطه عمیقی که ما را به هم پیوند می داد گسسته نشد و ارجمند در نشر نوپای فرزان روز با ما همکاری کرد. ابتدا کتاب بسیار زیبای «اصفهان، تصویر بهشت» را به فارسی برگرداند و بعد به ترجمه «آیین هندو و عرفان اسلامی» [شرح انتقادی به مجمع البرحرین محمد داراشکوه نوشته داریوش شایگان] که اثری بسیار غامض و پیچیده است، مشغول شد، خوب به خاطر دارم که موقع برگرداندن این اثر که مملو از اصطلاحات فنی فلسفه هندو و عرفان اسلامی است، ارجمند تا چه حد وقت صرف کرد و با چه حوصله خستگی ناپذیری به پیچ و خم این افکار رخنه کرد و بر آنها مسلط شد. او در سیر و سلوک مجدد در کنه این عوالم کم آشنا آنها را از نو احیاء کرد و مفاهیم موجود در آنها را به زبان رسا و فاخری آراست.»
جمشید در کار ترجمه واقعا به عرق ریزی روح می پرداخت، کتاب را می خواند، خود را در موج کلمات و جملات اثر رها می ساخت، سپس به کندو کاو ذهنی دست می زد، معادل های مناسب پیدا می کرد با چینش استادانه کلمات، ریخت شناسی فارسی کتاب را پی می نهاد، سخت گیر و نکته یاب بود و از این رو آنچه ترجمه کرده در حد اعلای دقت و صحت است.

ویرایش

هرمز همایون پور که از دوران دانشکده حقوق با جمشید دوستی داشته درباره ویراستاری وی می گوید: «از سرآمدان فن ویرایش بود و در این حوزه بی تردید، یکی از کسانی که بیشترین دین را به او دارد، منم!... می خواهم بر نکته ای ظریف انگشت بگذارم، جمشید هرگز «تدریس» نمی کند. با ملایمت و ظرافتی که دارد، آنچه را لازم می بیند به شکل غیرمستقیم به تو حالی می کند، خوب نوشته ای، اما شاید آنچه فلان کس هم می گوید بد نباشد، البته عیب نمی گیرم، اما در فارسی شاید بهتر باشد جمله های معترضه را به تقلید از انگلیسی به آخر عبارت نبری. خب، در فارسی چندان معمول نیست، عیبی هم ندارد، ولی شاید رعایت علامت گذاری ها (سجاوندی=punctuations) به سهولت خواندن و فهم راحت تر مطالب کمک کند. فارسی نویسی، حتی گاهی فارسی سره نویسی، خوب است، اما افراط در این کار به جز آنکه درک مطالب را دشوار کند چه خاصیتی دارد؟! جمشید نزدیک به ۵ دهه به طور جدی کار ویرایش کرد و آثار بسیاری به لطف هنر او قابل خواندن و ماندن شدند و این همه را در سکوت و بدون هیاهو انجام می داد، جالب اینکه انجمن نشر کتاب مقدس برای انتشار بین المللی این کتاب دست به دامان جمشید شد و او ویراسته ای پاکیزه از متن کتاب مقدس به فارسی انجام داد که این روزها در همه جای جهان در دسترس است.

واژه سازی

کیوان سپهر به عنوان یک روزنامه نگار حرفه ای و قدیمی و پس از انقلاب به عنوان ناشر که موسسه ای جمع و جور به اسم پرواز را اداره می کرد، دوستی دیرینی با جمشید داشت، به اینها حق هم محلی را باید افزود، هر دو ساکن دارآباد بودند، سپهر در انتشارات خود ترجمه های جمشید از جووانی گوارسکی را چاپ کرد، او از واژه سازی های ارجمند می گوید: «ارجمند در نیکلا کوچولو» واژه های عامیانه «ضایع» و «باحاله» را می سازد و در همان پرسوناژهای قصه می گذارد؛ دو واژه ای که به راحتی در محاوره روزمره در جامعه جا گرفتند و در کلام و گفت وگوی مردم کوچه و بازار، خصوصا بچه ها بدون کوچک ترین طعمی از غریبگی به کار گرفته شدند. در ترجمه متن های علمی «درون زا» و «برون زا» را به جای «اگزوژن» و «آندروژن» می نشاند و بعدها «گشت» را به جای «تور» و «زادوزایش» را به جای «زادوولد» به کار می گیرد و ده ها ترکیب و ابداع دیگر... هیچ کس واضع این ترکیب ها را نمی شناسد. در کدام اندیشه ای - جز اندیشه ای خلاق و محاط و محیط بر زوایای یک فرهنگ - می گذرد، وقتی که خواستگاری به طلب ازدواج دختری می رود که قبلا نام دختر در دفتر زنان به شوهر رفته ثبت شده است اما به حجله و خانه داماد پا نگذاشته، مادربزرگ، دختر را «منکوحه غیرمدخوله» و در موردی دوست وارونه، «مدخوله غیرمنکوحه» معرفی می کند؟ چنین توانمندی ای، چنین زیرکی و اعجازی در پرداخت کلام، تسلط و ظرافتی خارج از حد و عرف می خواهد.» راستی که فقط از ذهنی پویا، نقاد و از انسانی زیرک و رند می آید که چنین استادانه و با ظرافت واژه پردازی کند.

طنز

منوچهر احترامی که خود از قله های طنزنویسی معاصر است درباره طنزهای جمشید می گوید: «آنچه را او با امضای مستعار «ج.اسکندر قراچه داغی» و امضاهای دیگر یا بدون امضا نوشته است، خوانده ام و به این قضاوت رسیده ام که جمشید ارجمند چه بخواهد و چه نخواهد، هنگامی که طنز می نویسد، یک طنزنویس ششدانگ است و از بسیاری کسان که سال های متمادی فقط در وادی طنز گام زدند و قلم فرسودند، به مراتب شیواتر، اصولی تر و عمیق تر می نویسد.» غلامعلی لطیفی در این باره می گوید: «از هیچ یک از طنزنویسان قدیم و جدید تاثیر نپذیرفته، پلی است میان سنت طنزنویسی کهن و طنزنویسی معاصر و از این رو شاید طنز او دو گروه را راضی نکند. اول کسانی که طنز را به سنت قدما، پرخاشگر و ویران کننده می خواهند، دیگر آنانی که خواهان طنز بی عریان و بی پروا به شیوه طنزنویسان نوین هستند. طنز ارجمند نه این است و نه آن. در طنز ارجمند اگر جنبه هایی از حیات فردی و اجتماعی ما مورد انتقاد قرار می گیرد، این موارد مطلقا سرشت و ماهیت اجتماعی دارند و در نوشته های طنزآمیز او هیچ نشانی از حمله به حریم فردی دیده نمی شود و از این جهت طنز ارجمند برای خواننده بینا و آگاه بیشتر یادآور نیشگون های سوزش آور دهخدا در «چرند و پرند» است تا نیشترهای عبید یا نیشخندهای پزشکزاد.»
کامبیز درم بخش کاریکاتوریست بین المللی ایران درباره او می گوید: «عاشق طنز و لطیفه بود. هزاران لطیفه و کاریکاتور خارجی ترجمه و انتخاب کرده بود، خود من از دوران نوجوانی مشتری دائم ترجمه های طنزآمیزش بودم و عاشقانه آنها را می خواندم و جمع آوری می کردم. در دهه پنجاه، آقای مجید دوامی سردبیر وقت مجله زن روز از من و ارجمند برای همکاری دعوت کرد. نتیجه این شد که چهار صفحه طنز و کاریکاتور در مجله زن روز به نام «لبخند پارتی» راه انداختیم که در آن زمان یکی از موفق ترین و پرخواننده ترین مطالب بود.» و عمران صلاحی شاعر طنزپرداز درباره او می گوید: «در طنز امروز ما ارجمند چهره ای فراموش نشدنی است. او هم با طنزهایش (که گاه با امضای ج.اسکندرخان قراچه داغی می نوشت)، هم با لطیفه سازی ها و لطیفه پردازی هایش و هم با ترجمه های درخشانش از طنز جهان، مثل «دنیای کوچک دن کامیلو» اثر جووانی گوارسکی طنز امروز ما را پربارتر کرده است.

انسانیت

شاهرخ دولکو فیلم ساز و نویسنده و نقاد است، داماد جمشید ارجمند و همسر لیلا خانم ارجمند است که او دستی به قلم نقد و نقادی دارد. وی درباره ویژگی های اخلاقی جمشید می گوید: «اخم هایش را هنوز ندیده ایم، صدای بلندش را نشنیده ام، حرکت تندش را ندیده ام، ناسزایی از او نشنیده ام، بدی از او ندیده ام... دوری از تبختر و نرمی و لطافت و مهربانی و انسانیت، صفاتی است که از اندیشه ورزیدن حاصل می آید و روشنفکر ایرانی، اگر به مرز ورزش اندیشه برسد، حتما حامل چنین صفاتی خواهد شد. همانی که جمشید ارجمند، آن را به کمال دارد. اگر او بال داشت، می گفتم حتما فرشته است، اما او بالی ندارد، چه بهتر! زیرا که او انسانی است که تا مرز فرشته بودن پیش رفته است، اما همچنان انسان است.»
جواد طوسی که دوستی نزدیکی با جمشید داشت درباره صفات اخلاقی او می گوید: «یک رند آزادمنش است که تعصب قابل ستایشی نسبت به هویت ایرانی دارد. او انسانی است فرهیخته، دل زنده، خالی از هر گونه تفرعن، بسیار حسی و عاطفی، وطن دوست و علاقه مند به ارتباط و برقراری دیالوگ.» داریوش شایگان نیز می گوید: «آنچه او را از دیگران ممتاز می سازد، سجایای اخلاقی اوست. ارجمند از خشم و کینه توزی مبراست و از تورم نفس و خودنمایی هم آزاد است. او چنان به شفافیت درون، تواضع و صفای دل آراسته است که انسان در مقابل او خواه ناخواه انسان بهتری می شود.» و دیگر چه بگویم از مردی که دیگر در میان ما نیست، آن چهره مهربان، باصفا، گرم و پرمحبت علی رغم ادعای خودش بالاخره تسلیم شد که به گفته فردوسی بزرگ مرگ آدمی خوار است. اگر امروز جسم فیزیکی جمشید نیست، اما میراث او هماره ماندگار می ماند، آموزه اش صبوری، کار مدام، بی توقعی، مهرورزی و گام به جلو برداشتن بود. امیدوارم توانسته باشم گوشه ای از توانمندی و ویژگی های او را برای نسل جوان بازنمایی کنم که خود زیست و کارکردش الگویی برای همه است.
در تهیه این نوشته بیش از هر چیز از کتاب جمشید ارجمند جشن نامه ۴۵ سال کار که به کوشش زنده یاد زاون قوکاسیان و حسین رسول اف فراهم آمده بهره بردم.

نظرات کاربران درباره مجله ماهنامه‌ی تجربه

چرا نسخه های قدیمی را حراج نمیکنید؟
در 1 سال پیش توسط امین آشنا