فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب من آنا کارنینا نیستم

نسخه الکترونیک کتاب من آنا کارنینا نیستم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب من آنا کارنینا نیستم

مجموعه داستان «من آنا کارنینا نیستم» نوشته چیستا یثربی ( -۱۳۴۷) نمایش‌نامه نویس و نویسنده معاصر است. یثربی تا کنون جوایز متعددی از جشنواره‌های مختلف دریافت کرده است.
این مجموعه حاصل دوازده داستان کوتاه از این نویسنده است که پیش از این در نشریات مختلف (سال ۶۸ تا ۷۵) به چاپ رسیده است.
داستانهای این مجموعه شامل؛ «پیرمرد و یاقوت»، «اینجا زنی گم شده‌است»، «داماد ژاپنی»، «من آناکارنینا نیستم»، «من عاشق کسی شدم که به من گفت»، «عشق روی آب» و ... است.
در بخشی از کتاب «من آنا کارنینا نیستم» می‌خوانیم:
«پیرمرد هر شب با دقت هفت‌تیرش را پاک می‌کرد و زیر سرش می‌گذاشت. پنجاه سال ـ از زمان جنگ دوم جهانی ـ هر شب قبل از خواب، کارش همین بود. هفت‌تیر سیاه‌رنگ عهد عتیق را که از پدرش به ارث برده بود، هر شب با وسواس بسیار پاک می‌کرد. توی لوله‌اش فوت می‌کرد و ضامنش را برق می‌انداخت. اسمش را یاقوت گذاشته بود. آن وقت‌ها جوان‌تر بود و عینک به چشم نداشت. هر بار همسرش، گل‌خانم از او می‌پرسید: «برای چی هفت‌تیر را تمیز می‌کنی؟» همیشه یک جواب می‌داد: «خدا را چه دیدی؟ آدم که از فردای خودش خبر ندارد!»
آن روزها پیرمرد تازه بیست سالش تمام شده بود و یک ماه نمی‌شد که خدا پسری به او داده بود. پیرمرد خودش را مسئول گل‌خانم و پسر یکی یک دانه‌اش می‌دانست و دلش نمی‌خواست در ایام جنگ، اتفاقی برای خانواده‌ی کوچکش بیفتد ـ هر اتفاقی که می‌خواهد باشد. ـ با خودش فکر می‌کرد، جنگ به‌زودی تمام می‌شود و او یاقوت را جایی دور از چشم همه پنهان خواهد کرد و آن وقت همه‌ی غصه‌ها و نگرانی‌ها به پایان خواهد رسید و همگی خوشبخت و آسوده در کنار هم زندگی خواهند کرد...
وقتی که جسد را پیدا کردند، هنوز بدنش گرم بود. خون یا اثری از جراحت در بدنش پیدا نکردند. مرد سرایدار هم چیزی ندیده بود، فقط صدای گلوله شنیده بود. پیرمرد سرایدار مثل جادوشده‌ها روبه‌رویش را نگاه می‌کرد و مدام می‌گفت: «چرا آقا؟ چرا این طوری آقا؟».

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.67 مگابایت
  • تعداد صفحات ۹۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب من آنا کارنینا نیستم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیرمرد و یاقوت

پیرمرد هر شب با دقت هفت تیرش را پاک می کرد و زیر سرش می گذاشت. پنجاه سال ـ از زمان جنگ دوم جهانی ـ هر شب قبل از خواب، کارش همین بود. هفت تیر سیاه رنگ عهد عتیق را که از پدرش به ارث برده بود، هر شب با وسواس بسیار پاک می کرد. توی لوله اش فوت می کرد و ضامنش را برق می انداخت. اسمش را یاقوت گذاشته بود. آن وقت ها جوان تر بود و عینک به چشم نداشت. هر بار همسرش، گل خانم از او می پرسید: «برای چی هفت تیر را تمیز می کنی؟» همیشه یک جواب می داد: «خدا را چه دیدی؟ آدم که از فردای خودش خبر ندارد!»
آن روزها پیرمرد تازه بیست سالش تمام شده بود و یک ماه نمی شد که خدا پسری به او داده بود. پیرمرد خودش را مسئول گل خانم و پسر یکی یک دانه اش می دانست و دلش نمی خواست در ایام جنگ، اتفاقی برای خانواده ی کوچکش بیفتد ـ هر اتفاقی که می خواهد باشد. ـ با خودش فکر می کرد، جنگ به زودی تمام می شود و او یاقوت را جایی دور از چشم همه پنهان خواهد کرد و آن وقت همه ی غصه ها و نگرانی ها به پایان خواهد رسید و همگی خوشبخت و آسوده در کنار هم زندگی خواهند کرد...
***
وقتی که جسد را پیدا کردند، هنوز بدنش گرم بود. خون یا اثری از جراحت در بدنش پیدا نکردند. مرد سرایدار هم چیزی ندیده بود، فقط صدای گلوله شنیده بود. پیرمرد سرایدار مثل جادوشده ها روبه رویش را نگاه می کرد و مدام می گفت: «چرا آقا؟ چرا این طوری آقا؟»
***
ده سال از جنگ جهانی دوم گذشته بود. پیرمرد حالا عینک می زد و در بخش بایگانی اداره ای کار می کرد. از صبح تا غروب، پشت میز بلندی می نشست و یادداشت برمی داشت. شب ها پیش از خواب، عینکش را درمی آورد، هر دو شیشه ی آن را ها می کرد، بعد با دقت و با دستمال کتان سفیدرنگی که گل خانم برایش دوخته بود، شیشه ها را پاک می کرد. کارش که تمام می شد، سری به اتاق بچه ها می زد تا مطمئن شود که هر چهار بچه راحت خوابیده اند، سپس آهسته به اتاقش بازمی گشت، با آن عینکی که با بند به پشت سرش بسته بود. هفت تیر قدیمی پدرش را از جلد چرم گاوی اش درمی آورد، نخست آن را فوت می کرد و بعد با همان دستمال کتان سفید، تن سرد یاقوت را نوازش می کرد، به او شب به خیر می گفت و بعد با دقت و علاقه ای که حالا دیگر به شکل عادت در آمده بود، هفت تیر را پاک می کرد. ناگهان پسر بزرگش که امشب هم خودش را به خواب زده بود در برابرش سبز می شد و می پرسید: «پدر چرا هر شب این هفت تیر را پاک می کنی؟»
پیرمرد لبخندی می زد و می گفت: «خدا می داند پسرم، آدم که از فردای خودش خبر ندارد.» و درحالی که هفت تیر را در جلد چرمی اش می گذاشت با خود می اندیشید: «اوضاع مملکت نابه سامان است. قحطی و گرسنگی به زودی مجال این مردم را خواهد گرفت. حالا من پدر چهار بچه هستم. یاقوت کمکم می کند که از خانواده ام مراقبت کنم... یاقوت دوست قدیمی خودم!...»
***
پلیس هر قدر سعی کرد، اثری از کس و کار خانواده ی مقتول به دست آورد، کسی را پیدا نکرد. توی دفتر تلفن مرد مُرده، فقط چند شماره ی تلفن بود. یکی از آن ها با مداد نوشته شده بود و بر اثر مرور زمان کم رنگ شده بود. دوتای دیگر جواب نمی دادند. چهارمی مدام اشغال بود و پنجمی روی پیغام گیر بود. صدای خسته ی زنی از آن سو می گفت: «لطفا پیغام بگذارید.» سرایدار به روبه رویش خیره بود و پلیس مانده بود که روی پیغام گیر زن خسته ای که نمی شناسد چه بگوید. تنها آن جسد، آن مرد زیر ملافه سپید همه چیز را می دانست. اما او سخنی نمی گفت. نمی خواست یا نمی توانست...
***
شهریور امسال پنجاه سالش تمام می شد. پسر بزرگش چند سال پیش به خارج رفته بود. همان جا با یک زن فرنگی ازدواج کرده و مقیم شده بود. پسر دومش در جنگ مفقودالاثر شده و پسر سومش خانه را ترک کرده بود. چند سال پیش، پسر کوچک، یک روز ناگهان تصمیم گرفت ترک تحصیل کند. موهایش را بلند کرد، یک شلوار جین کهنه پوشید و از خانه بیرون رفت. در تمام این چند سال، به ندرت پیدایش می شد، مگر زمانی که به پول نیاز داشت...
دخترش هم عروسی کرده بود. حالا هر وقت که به دیدن پدرش می آمد حامله بود و عُق می زد. پیرمرد هر شب بعد از این که دندان های سیاهش را می شست، به سراغ یاقوت می رفت. نخست دستی از سر مهر به تن سردش می کشید و سپس آهسته در گوش او می گفت: «حالا فقط من مانده ام با تو و گل خانم. ولی اشکالی ندارد. ما با همیم و باید مواظب هم باشیم...»
گل خانم سرفه کنان می گفت: «بیا بخواب مرد.»
و مرد می گفت: «آمدم.»
یاقوت را تمیز می کرد. به او شب به خیر می گفت و سپس آن را در جلد چرم گاوی اش می گذاشت و در همان حال با خود می اندیشید: «آدم از فردای خودش که خبر ندارد. شهر باز هم شلوغ است. پس کی می توانیم آرام باشیم؟» همین چند روز پیش بود که چند دانشجو، شبانه در خانه ی آن ها را کوبیدند و خواهش کردند که پیرمرد به آن ها پناه دهد. صدای شلیک گلوله از خیابان باعث شد که پیرمرد دانشجویان را راه دهد و در را پشت سرشان ببندد. او نه می خواست بداند که آن ها چه کار کرده اند و نه می خواست بداند که چه کسانی دنبال شان هستند و چه می خواهند. او فقط می دانست که باید امشب این بچه ها را پناه دهد. آن شب دانشجوها در زیرزمین او خوابیدند و پیرمرد پشت پنجره اش در طبقه ی بالا با لبخندی پرغرور نشسته بود و درحالی که به صدای صفیر گلوله ها در دوردست تاریک گوش می سپرد، فاتحانه اندیشید: «تا وقتی یاقوت هست، غمی نیست... من هنوز می توانم از خانواده ام مراقبت کنم... من و دوست قدیمی ام یاقوت...» و جلد چرمی یاقوت زیر نوازش دست هایش، گویی که جان گرفته بود و می تپید...
***
یکی از تلفن هایی که مدام اشغال بود، بالاخره آزاد شد، جوانی سرخوش از آن سو، گوشی را برداشت.
ـ الو
ـ الو. سلام. من از نیروی انتظامی تماس می گیرم. می خواستم ببینم شما آقای آرام رو می شناسین؟
ـ کدوم آرام؟
ـ یعقوب آرام.
ـ بله پدربزرگمه. چه طور مگه؟
ـ ما از منزل ایشون زنگ می زنیم. ممکنه شما یا یک نفر از اعضای خانواده تون تشریف بیارین این جا.
ـ الان؟ (سکوت) من که الان نمی تونم... بیزینس دارم... پدر و مادرم هم نیستن...
ـ پدر و مادرتون کی میان؟
ـ نمی دونم، براشون پیغام می ذارم. گفتین برای بابابزرگ چه اتفاقی افتاده؟
ـ متاسفانه ایشون فوت کردن...
ـ ای بابا... طفلکی پیرمرد! خدا رحمتش کنه. می دونستیم که همین روزا این اتفاق می افته. هشتاد، نود سالی داشت...
ـ اما مرگ ایشون طبیعی نیست آقا... احتمال داره که ایشون کشته شده باشن. برای همینم می خوایم...
ـ چی؟ کشته؟ (صدای خنده) شوخی می کنین؟!... آخه کی می خواسته بابابزرگ بیچاره ی منو بکشه؟ اون بنده ی خدا که نه پولی داشت، نه رنج و آزاری. مثل سریش چسبیده بود به رختخواب... پنج، شش سالی می شد که پاشو از خونه بیرون نذاشته بود!
ـ گفتین پدر و مادرتون کی میان؟
ـ پدرم که این جا نیست. مادرم هم دیروقت میاد. براش یادداشت می ذارم.
ـ شماره ای نیست که بشه باهاشون تماس گرفت؟
ـ نه... می گم زنگ بزنن. بیچاره بابابزرگ... ولی نه، خوش به حالش، راحت شد!
***
سه روز از شصت سالگی اش می گذشت که زنش مرد. گل خانم سه روز قبل، درست در جشن تولد شصت سالگی پیرمرد یک کیک بزرگ شکلاتی پخته بود. از همان کیک هایی که پیرمرد دوست داشت و گل خانم گفته بود: «زیاد نخور، قندت بالاست.» و هر دو منتظر شده بودند که بچه ها بیایند و با هم کیک را بخورند. اما بچه ها نیامده بودند. فقط دخترشان زنگ زده بود و تلفنی تبریک گفته بود و اضافه کرده بود که حالش خوش نیست و استخوان هایش تیر می کشد هم چنین بچه هایش مریض هستند و نمی تواند بیاید.
شبی که گل خانم را خاک کردند، باز پیش از خواب، یاقوت را تمیز کرد و در جلد چرمی اش گذاشت. به یاقوت گفت: «حالا فقط ما دو تا مانده ایم، کسی چه می داند؟ شاید گرگ یا آدم شروری به خانه حمله کند... شاید هم کسی دوباره به ما پناه بیاورد، همیشه باید آماده بود» و حالا درست نمی دانست که قرار است یاقوت او را نجات دهد و یا او یاقوت را... فقط می دانست که به یاقوت احتیاج دارد. شاید چون پنجاه سال، محرم اسرارش بود. زیرلب گفت: «فقط خدا می داند» و مطمئن بود که یاقوت بهترین دوست او در این سال ها بوده است. دسته ی سیاه یاقوت را نوازش کرد، حس کرد که تمیز کردن یاقوت، کم ترین کاری است که با آن می تواند، حق شناسی خود را نسبت به دوست دیرین و مهربانش نشان دهد.
***
سه روز گذشت. علی رغم تماس های مکرر پلیس، از خانواده ی مقتول خبری نشد. سرایدار هنوز همان یک جمله را می گفت: «چرا این طوری آقا؟ چرا این طور؟» او اولین کسی بود که صدا را شنیده بود و به در اتاق پیرمرد کوبیده بود. پیرمرد طاق باز کف اتاق افتاده بود، با هفت تیری در کنارش. خون زیادی در کار نبود. پیرمرد با چشم های نیمه باز و لبخندی فاتحانه به دوردست نگاه می کرد. گویی چیزی را می دید که هیچ کس جز او نمی توانست ببیند یا معنای آن را دریابد.
بالاخره روز چهارم، سروکله ی زنی پیدا شد. گفت که دختر پیرمرد است. از درد پا و کمر نالید و گفت که مریض است و به برادرهایش لعنت فرستاد که همیشه از زیر بار مسئولیت پدرشان شانه خالی کرده اند و بعد از سکته ی دوم پیرمرد او را تنها گذاشته اند.
پلیس از او پرسید آخرین بار پدرش را کی دیده است. زن بغض کرد و گفت، هفت ماهی می شود و گفت خودش هزار مشکل دارد و نمی توانسته از پدرش مراقبت کند، پسرش از دانشگاه اخراج شده و ده ها درد جورواجور امانش را هم بریده و بعد درحالی که گریه می کرد، گفت: «چه کسی به درد من می رسد؟»
بالاخره فرم های لازم را با عجله پر کرد و گفت می خواهد پدرش را بدون مراسم به خاک بسپارد و اضافه کرد: «به هر حال کسی نیست که بیاید» و بعد پرسید: «شما می دانید از کجا می توانم قبر ارزان پیدا کنم. آخر من باید پول دانشگاه آزاد بچه ها را بدهم... دستم تنگ است...»
***
یک هفته بعد، وقتی که دختر داشت خرت و پرت های ناچیز پدر را جمع می کرد، در میان قرآن قدیمی پدرش که او هم از پدربزرگش به ارث برده بود، کاغذی پیدا کرد. روی کاغذ با خطوط لرزانی نوشته شده بود:
«فرزندان عزیزم... کاش پنج سال پیش با همان سکته اول رفته بودم.
حالا فهمیده ام که درد جسمی و تنهایی نیست که آدم را می کشد... آدم فقط از غصه می میرد و من غصه می خورم. چون نمی خواهم باری روی شانه ی شما یا هر کس دیگر باشم.
مرا ببخشید که بی خداحافظی می روم. چون شما را یک روز دوباره خواهم دید. یک روز که دوباره مرا پدر صدا کنید و از دیدنم خوشحال شوید، و تا آن وقت باید شجاع باشم. یاقوت، دوست قدیمی ام این بار هم به من کمک می کند تا شجاع باشم... چیزی ندارم تا برای شما به ارث بگذارم. از شما هر کدام تان که مسئولیت می پذیرید، یاقوت را پیش خودتان نگه دارید، به دردتان می خورد. برای روز مبادا... خدا را چه دیدید؟ کسی که از فردای خود خبر ندارد...»
دختر یادش افتاد که پلیس، یاقوت را به خانواده ی پیرمرد تحویل نداده است. اول خواست اعتراض کند، اما بعد با خود فکر کرد: «به درد سرش نمی ارزد... به هر حال آن هفت تیر شگون ندارد.» این بود که نامه را پاره کرد و به هیچ کس درباره ی آن چیزی نگفت!

این جا زنی گم شده است

«سلام خانم»
پنج دقیقه مانده بود که بانک تعطیل شود. با تنی خیس از عرق، همراه دخترم درِ بانک را به طرف داخل فشار دادیم که زن سلام داد، نگاهش کردم. هم سن و سال من به نظر می رسید. یک دسته دعا با خطوط و رنگ های عجیب و غریب مقابلش گذاشته بود. چادر عربی اش را جلوتر آورد و گفت:
«اگر مشکلی دارید...»
با عجله گفتم: «الان وقت ندارم...»
ببخشید را زیر لب گفتم، نفهمیدم شنید یا نه، سراسیمه وارد بانک شدیم. مثل همیشه، لحظه ی آخر یادم آمده بود که پولم تمام شده است و حالا که دو روز تعطیل پیش رو بود، با کیف خالی، باز دچار افسردگی می شدم. زن پشت گیشه به ساعت اشاره کرد، التماس کردم:
«خواهش می کنم. لازم دارم...»
زن لب برچید، دفتر حساب را گرفت، پول را لای دفتر گذاشت و روی میز به سمت من سراند. تشکر کردم و از بانک بیرون آمدم، زن هنوز روی لبه ی جلو در بانک نشسته بود. دوباره گفت: «سلام خانم»
بی اختیار گفتم: «سلام...» متوجه خطوط کج و معوج روی کاغذ شدم. گفتم: «اینا دعاست؟» گفت: «بله... هر مشکلی که دارید، دعایی براش دارم...» و بعد بدون این که منتظر جواب من باشد، دسته ی دعاهایش را چون گنجی گرانبها باز کرد و یکی. یکی ورق زد. روی تمام کاغذها خطوط عربی کج و کوله ای بود که با ماژیک زرد فسفری روی بعضی قسمت های آن علامت زده بودند. همه زیراکسی و روی آن ها نایلون کشیده بودند. گفت: «برای هر جور گرفتاری یه دعایی دارم. این بازوبند حضرت علیه... این یکی اسماء خداونده... این یکی هم برای هر جور مرض و بدبختیه... بهش می گن دعای گشایش... شما نماز می خونی؟»
گفتم: «بله» گفت: «پس باید بعد از نماز صبح، این دعارو بخونی، بعدشم چهارده بار صلوات بفرستی، بعدشم...»
گفتم: «چنده؟»
گفت: «فرق می کنه. بعضیاش دوتومن... بعضی ها هزار و پونصد... کوچیکام هشتصد و پونصد... بستگی داره...»
دعای بزرگ تر را نشانم داد و گفت: «این بازوبند حضرت علیه... دو تومن بیش تر قیمتش نیست. وللّه معجزه می کنه، هم درد و بلا رو می بره، هم حاجاتو برآورده می کنه. صاحب این دعا، حتی اگه تا پای دارم بره، سالم برمی گرده. هیچ بلایی سرش نمیاد...»
دستش را مقابلم گرفت و گفت: «ببین، موهای دستم سیخ شد!...»
داشت وسوسه ام می کرد. دخترم با خستگی زیر آفتاب این پا و آن پا می کرد. روی زمین زانو زدم و به زن گفتم: «بقیه اش چی؟»
گفت: «بقیه چی؟»
گفتم: «دعاهای دیگه؟ چی کار می کنن؟» و بی اختیار یادم افتاد وقتی که هم سن دخترم بودم، دلم می خواست جادوگر شوم. بدون زحمت، تنها با خواندن یک ورد.
بار دیگر با شک پرسید: «نماز می خونی؟»
لحظه ای تردید کردم. گفتم: «چرا هی می پرسید؟ گفتم که، آره» گفت: «آخه این دعاها فقط برای نمازخونا جواب می ده...»
به دعایی که پر از خطوط فسفری زرد رنگ و کلمات درهم و کج و معوج بود و سر آن از لای دسته ی دعاها بیرون آمده بود، اشاره کردم و گفتم: «این یکی چی کار می کنه؟»
دعا را از میان دسته ی کاغذ بیرون کشید. چند دایره تو در تو با خطوط کج و معوج عربی، وسط صفحه دیده می شد. دور کاغذ پر از «لااله الا اللّه» بود، اما «بسم اللّه» آن با بقیه بسم اللّه ها که تا به حال دیده بودم فرق داشت. گفتم: «اللّه بسم اللّه را نگذاشتید؟»
گفت: «این رمز است. یک دعای رمزی است. همه ی کلامش از قرآنه. اما جوری نوشتن که کسی به آسونی نتونه بخونه!»
گفتم: «چرا؟ مگه نباید همه دعارو راحت بخونن؟»
گفت: «این دعا نه! این رمزیه. برای خوندنش باید سختی کشید. این یه رمزه بین آدم و خدا... معجزه می کنه.»
بهش زل زدم و گفتم: «چنده؟»
این دعا مرا یاد نقشه های گنج کودکی ام انداخته بود. خوشحال بودم که با دعاهای دیگر فرق دارد. فهمید که دعای رمزی چشمم را گرفته است. گفت: «دو تومن» و ادامه داد: «می گن این دعا صاحبشو عاقبت به خیر می کنه، حالا می بینین... هر در بسته ای به روتون باز می شه...»
هنوز تردید داشتم. در ذهنم فکر کردم که با دو هزار تومن می توانم نیم کیلو گوشت برای دخترم بخرم. ادامه داد: «مشکل خاصی دارید؟»
گفتم: «بله»
گفت: «اگر مشکل خاصی دارید بگید تا راهنمایی تون کنم، دعایی رو بدم که بیش تر به کارتون بیاد.»
بی اختیار گفتم: «مادرم مریضه.»
پرسید: «چه جور مرضی؟»
گفتم: «سرطان»
گفت: «چه جور سرطانی؟»
گفتم: «می گن حنجره»
گفت: «دواش همینه. دعای رمزی هر مرضی رو خوب می کنه. باید به دیوار اتاقش بزنه... هر روزم که از خواب بلند می شه، نگاش کنه. قبل از نماز، بعد از نماز، مامانت که نماز می خونه؟»
گفتم: «یعنی رو سرطانم تاثیر داره؟»
گفت: «ببین این دعا معجزه ست، حتی الان که درباره ش حرف می زنم موهای تنم سیخ می شه... ببین!»
آستینش را بالا کشید و دستش را نشانم داد، موهایش راست ایستاده بودند. گفت: «یه فامیل داشتیم که به خدا مرضش...» دخترم گفت: «مامان دستشویی دارم.»
زن گفت: «فقط کافیه که به خود آقا شفاعت کنی... خودش این دعا رو نوشته، خودشم برات شفا می گیره...»
می خواستم بپرسم کدام آقا که گفت: «اگه مشکلت با این دعا حل نشد، از آقا دعانویس یه وقت برات می گیرم، نفسش شفاست. البته ایشون هر کسی رو نمی بینه، ولی شما شماره ات رو بده، من برات یه کاری می کنم.»
گفتم: «آخرش چند؟»
در همان لحظه سایه ی زنی میانه سال، کاغذ دعا را تیره کرد: «ببخشید خانم این دعاها برای چیه؟»
زن آفتاب سوخته، چادر عربی اش را جلو کشید و گفت: «بفرمایید خواهر. اول بگو شما نماز می خونید؟»
زن با اعتمادبه نفس گفت: «بله خانم معلومه که نماز می خونم... روزه هم می گیرم. سفره ی حضرت رقیه هم می اندازم...» و داشت ادامه می داد که زن با خیال راحت گفت: «خدا رو شکر... این دعاها هر دردی رو درمون می کنه... حالا بگو مشکلت چیه خواهرم؟»
زن گفت: «واللّه چی بگم... پسرم بی کاره...»
زن گفت: «یعنی بیرونش کردن؟...»
جواب داد: «نه، اصلاً از اول شغلی نداشت. این جام نیست... رفته دوبی.» سپس بغض کرد و ادامه داد: «رفته بودم ببینمش... دیدم اون جام بی کاره، چی بگم...» اشک هایش را پاک کرد: «می ترسم به فساد بیفته... پسرم... طفلکم... نمی خواست من بفهمم، صبح تا شب از خونه می زد بیرون، تو رو خدا یه کاری کن، یه دعایی به من بده گره از کار پسرم واشه... خیر از جوونیت ببینی...»
زن گفت: «غصه نخور! مشکلت دعای کارگشاست...» و بعد دست کرد بین کاغذها و پس از چند لحظه کاغذی نصفه نیمه بیرون کشید. روی آن هم مثل دعاهای دیگر به عربی و با خطوط معوج حروف درهمی نوشته بود. فقط کلمه «یا علی» و «یا اللّه» را توانستم بخوانم. زن شروع به تجویز کرد: «هر شب قبل از خواب وضو می گیری، دو رکعت نماز می خونی، مثل نماز صبح، بعد این دعا رو سه مرتبه می خونی، سه بار صلوات می فرستی، اسم هفت تا مرده رو هم به زبون میاری، آخرشم...»
دخترم با بی قراری در گوشم گفت: «مامان، بریم، من دستشویی دارم.»
کیفم را باز کردم. زن به من گفت: «فقط دعای رفع مرض لازم داشتید؟ خودتون مشکلی ندارید؟»
گفتم: «راستش مشکل که زیاده خانم...»
گفت: «می تونم بپرسم مشکلت چیه خواهر؟ شاید دعاشو داشته باشم... از من نرنجیا... ولی همچین توی قیافه ی یه غمیه...»
فکر کردم و گفتم: «یکی تو محیط کار خیلی اذیتم می کنه، حسوده، برام می زنه...»
و خودم نمی دانستم که چرا این ها را می گویم... گویی سر درد دلم باز شده بود. از تنهایی بود یا از چشم های سیاه زن که مرا یاد مادرم می انداخت. یاد غریبی هایم... زن گفت: «دوای دردت پیش منه... دعای رفع حسد!»، داشت میان دعاهایش می گشت که پیرزنی خمیده به ما نزدیک شد.
سایه اش روی دعاها افتاد، خودش هم نزدیک بود بیفتد، من و زن میانه سال او را گرفتیم. زن آفتاب سوخته سر بلند کرد و گفت: «شما هم مشکلی داری مادر جان؟»
پیرزن گفت: «کی مشکل نداره دخترکم؟»
گفت: «مشکلت چیه مادر؟»
پیرزن دستمالش را درآورد، اشک امانش نداد. زن میانه سال به او گفت: «بنشین مادر...»
دخترم کمی کنارتر رفت تا پیرزن بنشیند و بعد خودش از بی قراری بلند شد و شروع کرد به راه رفتن.
زن آفتاب سوخته دعاهایش را روی زانویش جابه جا کرد و گفت: «انشاءاللّه به حق صاحب این دعا درست می شه... حالا بگو ببینم مشکلت چیه؟»
پیرزن گفت: «دخترم...» و با بغض ادامه داد: «گم شده»
همه با هم گفتیم: «گم شده...؟»
پیرزن گفت: «بیست ساله که گم شده. دخترم، دختر قشنگم... داشت دم در خونه بازی می کرد، دیگه ندیدمش... یه دفعه غیب شد!»
زن با بغض گفت: «دعای پیدا کردن گم شده رو دارم، هر شب قبل از خواب سه بار بخونی، سی شب طول نمی کشه که پیداش می شه. ببین حرفشم که می زنم موهای دستم سیخ می شه!» و دستش را با موهای سیخ نشان مان داد و با گوشه ی چادر اشک چشمش را پاک کرد. زن مسن هم با آستین، اشکش را پاک کرد. زن میانه سال گفت: «دعای کارگشا آخرش چند خواهر؟»
گفت: «قابلی نداره، برای شما، هزار تومن...»
زن میانه سال یک هزاری درآورد. زن آفتاب سوخته هزاری را بالا گرفت و گفت: «یکی دیگه بده خواهر، این از دل و جیگر من پاره تره، به کی بدمش؟»
زن گفت: «مگه چشه؟ همین الان یه بقالی بهم داد..»
گفت: «خیلی فسیله خانم جان، نگاه کن! دست بهش بزنم پودر می شه. آخه انصافتو قربون خواهرم، اینو کی از من می گیره؟» زن میانه سال داشت در کیفش دنبال هزاری دیگری می گشت که زن به پیرزن گفت: «قیمتش دو و پونصد... اگه بازم پیدا نشد، بهت یه شماره می دم. آقا هر کسی رو نمی بینه. اما من باش حرف می زنم، راضی اش می کنم، فقط یادت باشه، این دعا باید بعد از نماز مغرب خونده بشه...»
پیرزن با گریه گفت: «قربونت برم، حالا بدون نماز نمی شه؟»
خون در چشم های زن آفتاب سوخته دوید: «برای چی؟ مگه نماز نمی خونی مادر؟»
پیرزن گفت: «نه عزیزم...»
زن نیم خیز شد و گفت: «واسه ی چی؟»
پیرزن گفت: «من کلیمی ام خانم جان، نماز خودمو می خونم...»
دخترم با صدای بلند گفت: «مامان، کلیمی یعنی چی؟»
من آهسته گفتم: «هیس!...»
زن آفتاب سوخته نگاهی کرد و لبش را گزید. دعا را از دست پیرزن گرفت و گفت: «بده به من، این به درد تو نمی خوره...»
دخترم دوباره گفت: «کلیمی مگه چشه؟»
دستش را فشار دادم و آهسته گفتم: «ساکت باش... یعنی دینش با ما فرق داره...»
پیرزن گفت: «چرا؟ تو گفتی بچه مو برمی گردونه...»
زن گفت: «بچه تو رو نه، این فقط برای نمازخوناست، برو مادر... خدا روزی تو جای دیگه بده.»
دخترم گفت: «دین یعنی چی؟»
گفتم: «بعدا بهت می گم، حالا وقت این حرفا نیست.»
گفت: «بگو!»
گفتم: «ساکت!»
پیرزن درحالی که با دستمال مچاله ای، اشک هایش را پاک می کرد، بلند شد. من و زن میانه سال دعاهای مان را در کیف مان گذاشتیم و رفتیم... هنوز خیلی دور نشده بودیم که دخترم گفت: «مامان نگاه کن، خانمه داره دنبال پیرزنه می دوه!»
نگاه کردم. زن آفتاب سوخته با چادر عربی اش می دوید و پیرزن را صدا می کرد. «مادر صبر کن. بیا، سه تومن بهت می دم ببر، ولی بده یه نمازخون برات بخونه... وایسا! خیله خب همون دو و پونصد... صبر کن تو روخدا! بچه هام نون شب ندارن»
زن با چادر عربی در باد می دوید و به پیرزن کلیمی نمی رسید. فریاد می زد و او را صدا می کرد. ناگهان کنار جوی آب به زمین افتاد. چادر از سرش کنار رفت. دعاهایش میان جوی ریخت و خودش بی حرکت روی زمین افتاد. با دخترم به سمت او دویدیم. زیر بغلش را گرفتم و گفتم: «حالت خوبه خانم؟»
با نگاهی گنگ و غریب به روبه رویش خیره بود. دخترم پایش را در جوی آب گذاشت، خم شد و دعاهای زن را از میان آب ها جمع کرد و آن ها را در دامن زن ریخت. به زن گفتم: «می تونی بلند شی؟ خونه ت کجاست؟»
زن دوباره خیره به من نگاه کرد و سعی کرد از جا بلند شود، کاغذهای دعا از دامنش به زمین ریخت. دخترم دوباره خم شد و شروع به جمع کردن دعاهای خیس کرد. حتما دیگر نمی توانست جلو خودش را بگیرد، چون میان جوی خم شد، دامنش را بالا کشید و همان جا ادرار کرد.
به زن گفتم: «می خوای برات تاکسی بگیرم؟ خونه ت کجاست؟»
نگاهی غریب به من انداخت و گفت: «نمی دونم... یادم نمیاد... یادم نیست!»
و بعد با بغض بر زمین نشست و چادرش را روی سرش کشید و شروع کرد گریه کردن. دست روی شانه اش گذاشتم، با لحن سوزناکی گفت: «من گم شدم... گم شدم خانم... هیچی یادم نیست.»
طوری گریه می کرد که گویی تمام اندوه عمرش را در اشک هایش بیرون می ریخت و من همه ی موهای تنم راست شد.

نظرات کاربران درباره کتاب من آنا کارنینا نیستم

این آیا صوتی هست یا خود کتاب؟ من چون خود کتاب رو می خوام
در 6 ماه پیش توسط
مزخرف محض
در 9 ماه پیش توسط