فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب داستان‌های پراکنده

نسخه الکترونیک کتاب داستان‌های پراکنده به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب داستان‌های پراکنده

کتاب «داستان‌های پراکنده» نوشته استیون ادوین کینگ ( -۱۹۴۷)، معروف به استیون کینگ و خالق بیش از ۲۰۰ اثر ادبی در ژانر وحشت است.
از بسیاری از آثار او اقتباسهای سینمایی شناخته‌شده‌ای صورت گرفته که از جمله می‌توان به اثر شاهکار استنلی کوبریک، (Shining)، «رستگاری در شاوشنگ»، «مسیر سبز» و «مه» اثر فرانک دارابونت، «میزری» به کارگردانی راب راینر و «ارواح» به کارگردانی استن وینستون اشاره کرد.
در بخشی از کتاب «داستان‌های پراکنده» می‌خوانیم:
«یکی بود، یکی نبود. پسری بود به اسم جاناتان(۲). جاناتان باهوش و خوش‌تیپ و بسیار شجاع بود. او پسر یک پینه‌دوز بود. یک روز پدرش به او گفت: «جاناتان، تو باید بروی دنبال بختت. دیگر وقتش است.»
جاناتان، که خیلی باهوش بود، می‌دانست که باید برای کار پیش پادشاه برود، پس راه افتاد. توی راه، یک پری را دید که به شکل خرگوش درآمده بود. شکارچی‌ها داشتند آن حیوان زخمی را دنبال می‌کردند، و او پرید تو بغل جاناتان. وقتی شکارچی‌ها رسیدند، جاناتان با هیجان به سمت دیگری اشاره کرد و بعد داد ‌زد: «از اون‌ور، از اون‌ور!»
شکارچی‌ها که رفتند، خرگوش به شکل پری درآمد و گفت: «تو به من کمک کردی. من سه تا آرزویت را برآورده می‌کنم. چه آرزویی داری؟»
اما چیزی یاد جاناتان نیامد، و پری قبول کرد که بعداً هر موقع جاناتان آرزویی داشت، برایش برآورده کند. جاناتان قدم‌زنان رفت و بدون این‌که اتفاقی برایش بیفتد، رسید به قصر پادشاه. بعد رفت پیش پادشاه و از او کار خواست. اما از شانس بدش پادشاه آن روز خیلی بداخلاق بود. برای همین عصبانیتش را سر جاناتان خالی کرد.
ــ بله، یک کاری هست که می‌توانی انجام بدهی. روی کوه آن‌طرفی سه تا جادوگر هست. اگر آن‌ها را بکشی، پنج هزار تا سکه به تو می‌دهم. اگر نتوانی بکشی سرت را می‌زنم! بیست روز وقت داری.
و بعد جاناتان را مرخص کرد.
جاناتان با خودش گفت: «حالا چی‌کار کنم؟ خب، تلاشم را می‌کنم.»
بعد آن سه تا آرزویی که پری گفته بود یادش آمد و به سمت کوه به راه افتاد».

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.72 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۸۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب داستان‌های پراکنده

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



جاناتان و جادوگرها

از کتاب «نخستین کلمات»: اولین نوشته های نویسندگان محبوب معاصر (۱۹۹۳). کینگ این داستان را در سال ۱۹۵۶، وقتی ۹ سالش بود، برای عمه «گرت»(۱) اش نوشت که آن زمان به ازای هر داستان یک سکه ی بیست و پنج سنتی به او می داد.

یکی بود، یکی نبود. پسری بود به اسم جاناتان(۲). جاناتان باهوش و خوش تیپ و بسیار شجاع بود. او پسر یک پینه دوز بود. یک روز پدرش به او گفت: «جاناتان، تو باید بروی دنبال بختت. دیگر وقتش است.»
جاناتان، که خیلی باهوش بود، می دانست که باید برای کار پیش پادشاه برود، پس راه افتاد. توی راه، یک پری را دید که به شکل خرگوش درآمده بود. شکارچی ها داشتند آن حیوان زخمی را دنبال می کردند، و او پرید تو بغل جاناتان. وقتی شکارچی ها رسیدند، جاناتان با هیجان به سمت دیگری اشاره کرد و بعد داد زد: «از اون ور، از اون ور!»
شکارچی ها که رفتند، خرگوش به شکل پری درآمد و گفت: «تو به من کمک کردی. من سه تا آرزویت را برآورده می کنم. چه آرزویی داری؟»
اما چیزی یاد جاناتان نیامد، و پری قبول کرد که بعداً هر موقع جاناتان آرزویی داشت، برایش برآورده کند. جاناتان قدم زنان رفت و بدون این که اتفاقی برایش بیفتد، رسید به قصر پادشاه. بعد رفت پیش پادشاه و از او کار خواست. اما از شانس بدش پادشاه آن روز خیلی بداخلاق بود. برای همین عصبانیتش را سر جاناتان خالی کرد.
ــ بله، یک کاری هست که می توانی انجام بدهی. روی کوه آن طرفی سه تا جادوگر هست. اگر آن ها را بکشی، ۵ هزار تا سکه به تو می دهم. اگر نتوانی بکشی سرت را می زنم! بیست روز وقت داری.
و بعد جاناتان را مرخص کرد.
جاناتان با خودش گفت: «حالا چی کار کنم؟ خب، تلاشم را می کنم.»
بعد آن سه تا آرزویی که پری گفته بود یادش آمد و به سمت کوه به راه افتاد.
حالا جاناتان روی کوه بود و می خواست یک چاقو آرزو کند تا با آن جادوگر را بکشد، که صدایی در گوشش شنید: «جادوگر اول چاقو نمی خورد، جادوگر دوم نه چاقو می خورد نه خفه می شود، جادوگر سوم نه چاقو می خورد نه خفه می شود، و نامرئی هم هست.»
وقتی جاناتان این را فهمید دور و برش را نگاه کرد و دید هیچ کس نیست. بعد دوباره یاد پری افتاد و لبخند زد. بعد شروع کرد به گشتن دنبال جادوگر اول. بالاخره پیداش کرد. او پیرزن عجوزه ی بدشکلی بود که توی غاری نزدیک دامنه ی کوه زندگی می کرد. جادوگر نگاه ترسناکی به جاناتان کرد و قبل از این که بتواند کار دیگری بکند، جاناتان یاد حرف های پری افتاد و آرزو کرد که جادوگر خفه بشود. آهان! برآورده شد. بعد رفت بالاتر تا دنبال جادوگر دوم بگردد. آن بالاتر یک غار دیگر بود. آن جا جادوگر دوم را پیدا کرد. آمد آرزو کند که او خفه بشود، اما یادش آمد که خفه نمی شود. جادوگر نگاه ترسناکی به جاناتان کرد و قبل از این که بتواند کار دیگری بکند، جاناتان آرزو کرد که او بترکد. آهان! برآورده شد. حالا فقط باید جادوگر سوم را می کشت تا ۵ هزار سکه گیرش بیاید. اما همان طور که بالا می رفت با خودش فکر کرد که چه طور؟
بعد نقشه ی عالی ای به ذهنش رسید. بعدش آخرین غار را دید. بیرونِ در غار ایستاد تا این که صدای پای جادوگر را شنید. بعد چند تا سنگ بزرگ برداشت و آرزو کرد که جادوگر به یک زن معمولی تبدیل شود. آهان! جادوگر مرئی شد و بعد جاناتان با سنگ هایی که داشت زد توی سرش.
جاناتان ۵ هزار سکه را برداشت و بعد از آن با پدرش به خوبی و خوشی زندگی کرد.

این کتاب ترجمه ایست از:
Uncollected Stories
Stephen King

نظرات کاربران درباره کتاب داستان‌های پراکنده

این کتاب رو سن نورده سالگى خریدم.مجموعه اى از داستان هاى کوتاهاستیفن کینگ هستش،از کودکى تا بزرگ سالى که چندتاشون براى اولین بار چاپ شدند.تو داستان هاش داستان جعبه و گربه جهنمى رو خیلى پسندیدم.
در 1 سال پیش توسط