فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خاطرات حسنعلی خان مستوفی

کتاب خاطرات حسنعلی خان مستوفی

نسخه الکترونیک کتاب خاطرات حسنعلی خان مستوفی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب خاطرات حسنعلی خان مستوفی

کتاب «خاطرات حسنعلی خان مستوفی» نوشته ابوالفضل زوریی نصرآباد( -۱۳۴۸)، شاعر، طنزپرداز و پژوهشگر ایرانی است.
زرویی در این اثر دست به خلق دو شخصیت خیالی با عناوین حسنعلی خان مستوفی و میرزا حسین پیشکار زده است، که یکی به تقریر و بازگویی خاطرات دیگری مشغول است و جالب اینجاست که هر دو نیز از اساس وجود خارجی ندارند.
او در این کتاب روایتی کلاسیک - به سبک ادبیات دوران قاجار- برای بیان خاطرات حسنعلی خان انتخاب کرده است، روایتی که می‌شود رد پای آن را در آثار متفاوت و بکری همچون روزنامه خاطرات اعتماد السلطنه جست و البته زرویی با زیرکی تمام با حفظ ساختار زبانی این خاطرات در این سبک روایی؛ از برخی عبارت و اصطلاحات قدیمی و ناملموس قجری آن را پرهیز کرده و با عبارات و اصطلاحات رایج که به حد لزوم به آن افزوده شده است به این متن جذابیت زیادی بخشیده است.
در بخش آغازین این کتاب می خوانیم:
«حضرت استاد سرپرفسور حسنعلی خان مستوفی کیست؟
اردیبهشت ماه امسال (سال ۱۳۷۹ ه‍.ش) که دوست عزیزم سیدعلی میرفتاح از من خواست تا صفحه طنزی برای «مهر» دوره جدید تدارک ببینم، به لطایف‌الحیل زیر بار نرفتم.
این شانه خالی کردن دلایلی متعددی داشت؛ یکی اینکه در خود هیچ میلی به طنزنویسی احساس نمی‌کردم. خسته شدن حق طبیعی انسان است. از طنز و طنزپردازی خسته‌ام. شاید عزیزی بگوید طنز نوشتن که خستگی ندارد. مگر کسی از خندیدن و خنداندن خسته می‌شود؟... در پاسخ به این سؤال، ناچارم مثال بزنم: ببینید وقتی سر ظهر یا تنگ غروب، خسته و گرسنه به خانه برمی‌گردید، اگر احتمالاً از کنار یک رستوران عبور کنید، بوی خوش چلوکباب، مست و مدهوش‌تان می‌کند؛ چه بسا در دل با خود می‌گویید خوش به حال کارگران این چلوکبابی‌ها، سر و کارشان با چه چیز نازنینی است! صبح کباب، ظهر کباب، شب کباب...! اگر پای درد دل کارگران چلوکبابی بنشینید، حتماً به شما خواهند گفت که چقدر از کباب خسته شده‌اند. حتی بوی کباب آزارشان می‌دهد. نفرمایید «خوشی زیر دلشان زده» نخیر، واقعاً تکرار ملال‌آور است و چه قدر سخت است که آدم از چیزهای نازنینی مثل طنز یا چلوکباب خسته شود.
پس این از دلیل اول. دلیل دوم آنکه این بنده از چند ماه پیش از این، مشغول مطالعه و ویرایش دست نوشته­های ارزشمند حضرت استاد حسنعلی‌خان مستوفی بودم. شیرینی و جذابیت این اثر به حدی بود که ترجیح می‌دادم وقت خود را صرف تکمیل و آماده‌سازی این کتاب ارزشمند کنم. استاد حسنعلی‌خان مستوفی برای کارگزاران سیاسی، اجتماعی و فرهنگی این مرزوبوم، نام و چهره‌ای شناخته شده‌اند و به جرات می‌توان گفت که در صد سال گذشته، ایشان بیشترین تأثیر را در روند تحولات فرهنگی و اجتماعی و سیاسی ایران داشته‌اند. نثر موجز و بیان صادقانه ایشان در نگارش خاطرات به قدری جذاب و گیراست که خواننده اثر را دچار شگفتی می‌کند».

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتاب نیستان
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 14.17 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۲۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب خاطرات حسنعلی خان مستوفی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

حضرت استاد سِر پروفسور حسنعلی خان مستوفی کیست؟

اردیبهشت ماه امسال (سال ۱۳۷۹ ه‍.ش) که دوست عزیزم سید علی میرفتاح از من خواست تا صفحه طنزی برای «مهر» دوره جدید تدارک ببینم، به لطایف الحیل زیر بار نرفتم.
این شانه خالی کردن دلایلی متعددی داشت؛ یکی اینکه در خود هیچ میلی به طنزنویسی احساس نمی کردم. خسته شدن حق طبیعی انسان است. از طنز و طنزپردازی خسته ام. شاید عزیزی بگوید طنز نوشتن که خستگی ندارد. مگر کسی از خندیدن و خنداندن خسته می شود؟... در پاسخ به این سوال، ناچارم مثال بزنم: ببینید وقتی سر ظهر یا تنگ غروب، خسته و گرسنه به خانه برمی گردید، اگر احتمالاً از کنار یک رستوران عبور کنید، بوی خوش چلوکباب، مست و مدهوش تان می کند؛ چه بسا در دل با خود می گویید خوش به حال کارگران این چلوکبابی ها، سر و کارشان با چه چیز نازنینی است! صبح کباب، ظهر کباب، شب کباب...! اگر پای درد دل کارگران چلوکبابی بنشینید، حتماً به شما خواهند گفت که چقدر از کباب خسته شده اند. حتی بوی کباب آزارشان می دهد. نفرمایید «خوشی زیر دلشان زده» نخیر، واقعاً تکرار ملال آور است و چه قدر سخت است که آدم از چیزهای نازنینی مثل طنز یا چلوکباب خسته شود.
پس این از دلیل اول. دلیل دوم آنکه این بنده از چند ماه پیش از این، مشغول مطالعه و ویرایش دست نوشته­های ارزشمند حضرت استاد حسنعلی خان مستوفی بودم. شیرینی و جذابیت این اثر به حدی بود که ترجیح می دادم وقت خود را صرف تکمیل و آماده سازی این کتاب ارزشمند کنم. استاد حسنعلی خان مستوفی برای کارگزاران سیاسی، اجتماعی و فرهنگی این مرزوبوم، نام و چهره ای شناخته شده اند و به جرات می توان گفت که در صد سال گذشته، ایشان بیشترین تاثیر را در روند تحولات فرهنگی و اجتماعی و سیاسی ایران داشته اند. نثر موجز و بیان صادقانه ایشان در نگارش خاطرات به قدری جذاب و گیراست که خواننده اثر را دچار شگفتی می کند.
این بزرگ مرد که در حال حاضر در یکی از روستا - شهرک های غرب تهران گوشه عزلت اختیار کرده و کمتر کسی را به حضور می پذیرد، گنجینه اسرار و تجارب سده گذشته است. خدا می داند چه مایه خون دل خوردم تا دستم به دامان این بزرگوار رسید و چه اندازه همت و پایمردی به خرج دادم تا ایشان را راضی به انتشار خاطرات شان کردم. خدای ناکرده قصد منت گذاری یا فخر فروشی ندارم. خوانندگان فهیم و صاحب نظر پس از مطالعه این نوشته ها حتماً اذعان خواهند داشت که بنده برای دستیابی به این خاطرات و تدوین و ویرایش آن، متحمل چه مشقاتی شده ام.
اینکه چگونه استاد را به انتشار خاطراتشان راضی کردیم، خود حکایت مفصلی دارد که شرح آن در این مجال نمی گنجد و ان شاالله بعدها اگر مجالی بود، به تفصیل در باب آن سخن خواهم گفت. با این همه، برخود لازم می دانم که از ریاست محترم دفتر ریاست جمهوری، معاونت محترم مطبوعاتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و همچنین ریاست محترم حوزه هنری و سازمان فرهنگی و هنری شهرداری تهران و غیره تشکر کنم.
بعید می دانم که کسی از خوانندگان فهیم این کتاب، با استاد آشنایی نداشته باشد، مع هذا برای آشنایی جوان ترها با شخصیت این بزرگ مرد، اظهارنظر برخی از شخصیت های داخلی و خارجی را درباره استاد حسنعلی خان مستوفی ذیلاً درج می کنیم:

آقای من ای حسنعلی خان
ای جان به شمایل تو قربان

کس مثل تو قهرمان نباشد
بهتر ز تو در جهان نباشد

در ساز غم تو پرده دارم
قربان تو زخمه سه تارم

«استاد شهریار»
(بخشی از یک نامه منظوم)

«...سیاست گزاری فرهنگی در کشور، بدون عنایت و رویکرد به آرا و اندیشه های استاد مستوفی قطعاً محکوم به شکست است. بنده همواره از ایشان با عنوان بزرگ مهر معاصر یاد می کنم...»

«دکتر سید عطاءالله مهاجرانی»

«...گفتند: یک شرطش این است که حسنعلی خان از پشت پرده به شما خط ندهد. گفتم محال است این یک شرط را بپذیرم. مگر ما در این مملکت چند تا مثل حسنعلی خان داریم...»

«سید ضیاءالدین طباطبایی»
(بخشی از خاطرات)

«دستیار ایرانی من ـ محمود حسابی ـ به شدت تحت تاثیر مردی به نام حسنعلی خان است. آن طور که او می گوید، این مرد موجود عجیبی است. خیلی مایلم او را ببینم...»

«آلبرت اینشتن»

«مردی است چو ماه و ماه، تابان باشد
هرچند به زیر ابر پنهان باشد
هر مملکتی شاه و امیری دارد
شاه دل ما، حسنعلی خان باشد»

«ملک الشعراء بهار»

«نظر به خدمات ارزشمند شما به دولت بریتانیا در طول اقامت تان در این کشور، شما را به لقب «سِر» مباهی و مفتخر می کنم و امیدوارم جهان بشریت، قدردان شما باشد.»

با احترامات فائقه؛ «ملکه الیزابت دوم»

«برعکس، من از شرق هم تاثیر گرفته ام. من با یک ایرانی ملاقات کردم. آقای مستوفی مردی موثر و با مطالعه بود. خیلی چیزها از او یاد گرفتم. حتی یکی از داستان هایم را براساس سوژه ای نوشتم که او به من داد. من برای او به همان اندازه ارزش قائلم که برای کاسترو.
ـ سوژه کدام داستان شما از ایشان است؟
ـ داستان «کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد.»

«گابریل گارسیا مارکز»
(مصاحبه با «ال پاییس» ۸ مه ۱۹۹۶)

با ذکر این مقدمه کوتاه، از خوانندگان عزیز دعوت می کنم تا خواننده خاطرات ارزشمند این بزرگ مرد تاریخ ایران باشند.

سبب نگارش زندگی نامه خودنوشت

روز پنجم مهر ماه ۱۳۷۴، جوان خوش بیانی که خود را آقای «بابایی» معرفی کرد، از دفتر ریاست کتابخانه ملی با بنده تماس گرفت و گفت: «رییس محترم کتابخانه مایلند طی همین هفته با شما ملاقات کنند.» عذر آوردم که به علت کهولت سن و ضعف مزاج، توصیه اکید شده است که از خانه بیرون نیایم. ایشان گفت: «اگر اجازه بفرمایید، ایشان خودشان خدمت خواهند رسید.» باب اعتذار مسدود شد و به ناچار پذیرفتم.
رییس کتابخانه ملی را سال­ها پیش در هامبورگ دیده بودم. جوانی بود سرزنده و بشاش و در تشکیلات دانشجویی، فعال. سال ها بعد در روزنامه کیهان، در یکی از مقالات، ذکر خیری از بنده کرده بودند که نقل آن در این دفتر علتی ندارد. بی رغبت نبودم که باز هم ایشان را ببینم.
عصر روز هشتم مهرماه ایشان به باغچه آمد. [منظور استاد از «باغچه»، باغ و عمارت محل سکونت ایشان در احمدآباد مستوفی واقع در غرب تهران است. توضیح مصحح]
ریز مذاکرات آن روز توسط میرزا حسین، پیشکار بنده نوشته شده و در پرونده دیدارها مضبوط و محفوظ است و ما را با آن کاری نیست. مع­هذا در جریان آن دیدار موضوعی پیش آمد که این بنده را وادار به نگارش خاطرات خود کرد.
ایشان در خلال مذاکرات عنوان کردند که: «دریغ از شخصیت گرانقدری چون شما که عمر خود را مصروف وقایعی فرمودید که دستاوردهای آن بیشتر نصیب بلوک غرب و امریکا شد؛ نظیر نقشی که حضرت عالی در واقعه واترگیت اول و رسوایی نیکسون داشتید، یا تاثیر شما در به روی کار آمدن حزب کارگر در انگلستان، یا نقشی که در خلع باتیستا و روی کار آمدن کاسترو در کوبا داشتید. در شرق و به خصوص کشورهای آسیایی، حضرت عالی به عنوان یک شخصیت موثر و تعیین کننده، کمتر حضور داشته اید و بنده از این بابت همیشه مترصد فرصتی بوده ام تا دلیل این امر را از محضر جناب عالی سوال کنم.»
شاید آنچه نوشتم، عین کلام ایشان نباشد ولی فحوای کلام شان همین بود. بدیهی است که به واسطه ضعف و عدم تمایل، رغبتی به پاسخگویی نداشتم، مع الوصف به اصرار ایشان، ناچار شدم پاره ای توضیحات بدهم. توضیحاتی از قبیل نقشی که طی سال های ۱۹۷۰ تا ۱۹۷۴ در استقلال و عضویت بنگلادش در سازمان ملل متحد داشته­ام. مشارکت در تدوین اساسنامه اصلاح ساختار اقتصادی ژاپن و دریافت نشان سپاس از امپراتور «هیروهیتو» [این نشان در سال ۱۳۵۴ از طرف استاد به موزه «توپ کاپی» ترکیه اهدا شد. توضیح مصحح.]، ایفای نقش موثر در پایه گذاری «آ.س.آن» و... یادآوری و بازگویی خاطراتی از این دست برای کسی چون بنده که غبار فراموشی و کهولت بر خاطراتش نشسته، طبعاً نه ذوقی داشت، نه مایه مباهاتی بود. حالا هم ندارد و نیست.
در حین بیان توضیحات، بیشتر تاسف می­خوردم از اینکه رییس محترم کتابخانه که به خط و زبان فرنگی هم تسلط دارند، به جای مراجعه به دایرهالمعارف ها و انسیکلوپدی هایی نظیر «آمریکانا»، «بریتانیکا»، «انکارتا» و... و مطالعه و ملاحظه توضیحات مفصل و مصور این منابع درخصوص فعالیت­های این حقیر، پای صحبت این پیر شکسته، نشسته اند.

انّ آثارنا تدلّ علینا / انظروا بعدنا علی الاثار

ما را که به قول مولانا «حمیدالدین» صاحب مقامات، «قاضی شیب بر بناگوش است»، چه پروای فخر و مباهات است و لاف و گزاف. آنچه کردیم، حکم تجربه آموزی داشت. دریغ که فرصت به کار بستن تجارب نیست.

مرد خردمند جهان دیده را
عمر دو بایست در این روزگار

تا به یکی تجربه آموختن
در دگری تجربه بستن به کار

باری، آن روز گذشت، ولی موضوع مطرح شده توسط آن دوست نازنین، تا مدت ها ذهن بنده را به خود مشغول کرده بود. تصور اینکه قضاوت آیندگان درباره این بنده، محدود به مختصر اطلاعات موجود در منابع فارسی و احیاناً مندرجات نشریات باشد، به شدت آزاردهنده بود. وانگهی با مروری کوتاه بر منابع خارجی، دریافتم که اطلاعات ارائه شده در این منابع نیز بعضاً ناقص، تحریف شده و مختصر است. فی المثل در مرجعی چون «بریتانیکا» در شرح حال ۱۱ صفحه ای این حقیر، اشاره ای به نشست مشترک و تعیین کننده این بنده با مرحومان «تیتو» و «سوکارنو» رضی الله عنهما نشده است. یا در کتاب «وار انسیکلوپدیا» [دایرهالمعارف جنگ] چاپ ۱۹۹۳ آمریکا که از کتب مرجع عصر حاضر است، مولفین یا به غرض یا به علت عدم دسترسی به منابع موثق، فصل مشبعی را به نقش بنده در کمپ دیوید اول اختصاص داده­ند، حال آنکه در آن سال بنده از سوی رییس جمهور وقت آمریکا، تنها به عنوان مشاور دعوت شده بودم که به علت بیماری در هیچ یک از نشست ها، حضور پیدا نکردم.
این ها و بسیاری دلایل دیگر موجب شد تا تصمیم به نگارش خاطرات خود بگیرم. بدیهی است که به علت کهولت، توالی تاریخی در ذکر وقایع رعایت نشده است. در نهایت تواضع عرض می کنم که در نگارش این دفتر، جز روشن کردن نگاه آیندگان و کمک به اهل تاریخ اَعنیٰ مورخین قصد و هدفی نداشته ام. از میرزا حسین پیشکار که زحمت تحریر این وجیزه به او محول شد، متشکرم. خدا او را حفظ کند.

بمنه و کرمه
العبد المسکین، «حسنعلی خان مستوفی»

پیشگفتار

به قلم بنده بی مقدار
میرزا حسین خان پیشکار

لله المنّه و الحمد که خاطرات حضرت استادی، فخر المحقّقین و مجدالمُدَقّقین، آفتاب سپهر هنر و فرهنگ و رونق­شکنِ بازار مانی و ارتنگ، سِر پروفسور حسنعلی خان مستوفی - طالّ بقاه - به حلیه طبع آراسته گردید.
این خاطرات که پیشتر، به تفاریق در روزنامچه هفتگی مهر (۱۳۷۹) و روزنامه همشهری (۱۳۸۱) به چاپ رسیده بود، به واسطه اقبال و درخواست عاجزانه ابنای مملکت، حالیه به همّت و سرمایه انتشارات نیستان، مجموعاً و به صورت یک جا شرف انتشار می­یابد. امید که آقا سید مهدی شجاعی که مورد عنایت و التفات ویژه حضرت استادی اند، در نشر و طبع آراسته این کتاب شریف، از عرض هیچ گونه مراتب حق شناسی و جان نثاری و بذل هیچ گونه سرمایه در جهت نفاست طبع این گنجینه گرانسنگ مضایقه نفرمایند.
نفاست و ارجمندی این کتاب مستطاب، در درجه اوّل همانا مرهون فرمایشات حضرت استادی و در درجه بعد و اَدنی درجه، مدیون عبارت پردازی و شیوه نگارش این حقیر بی مقدار است.
خـواننده فاضل و گـرانقـدر به اندک تامـل و مداقه در مـی­یابد که لغزش های احتمالی به قطع و یقین، حاصل بی توجهی ویراستار ناسپاس و بی دقّتی او در انجام وظایف محوّله است.
کلیه حقوق نشر این کتاب به چهل و سه زبان زنده و هشت زبان مرده دنیا، به دارالطباعه نیستان واگذار گردید.

ذرّه بی اعتبار
میرزا حسین پیشکار

فداکاری در راه وطن یا سلطنت به صورت پاره وقت

بعدازظهر روز چهارم اردیبهشت ۱۳۰۵، راننده دربار با هماهنگی قبلی به منزل این بنده آمد. روز قبل از آن، نامه ای به این شرح به دستم رسیده بود:
«حضرت استادی جناب آقای حسنعلی خان با سلام و عرض ادب و احترام،
در نهایت افتادگی و خاکساری از آن جناب، مسالت دارد که در صورت امکان، عصر فردا بر این بنده منت نهاده، کاخ گلستان را به قدوم مبارک، متبرّک فرمایید. شرکت حضرت عالی در مراسم تاج گذاری این حقیر موجب سرفرازی دولت و ملت است.»
بنده کمترین؛ «رضاخان سردار سپه»

۳ /۲/ ۱۳۰۵

کثرت مشغله مانع از این بود که در مراسم شرکت کنم، مع الوصف پی گیری مستمر رضاخان و تماس های مکرر تیمورتاش، بنده را در محذور اخلاقی قرار داد. واقع این است که رضاخان عادت به دعوت های این چنینی نداشت و از مضمون نوشته مشخص بود که خواسته او فراتر از یک حضور خشک و خالی است. این را بدان جهت عرض کردم که خواننده محترم، عدم رغبت این بنده را به حضور مراسم تاج گذاری، خدای ناکرده، حمل بر غرور و خودبزرگ بینی این حقیر نکند.
باری، راننده به محض ورود و رویت بنده، دست روی قلبش گرفت و با تعجب، درحالی که به لکنت زبان دچار شده بود، گفت: «اعلیحضرتا...! شما که تا ساعتی پیش، کاخ گلستان تشریف داشتید.»
فی الواقع شباهت ظاهری بنده با رضاخان، او را به اشتباه انداخته بود. البته آن وقت ها این حقیر، هم از رضاخان جوان تر بودم هم پرجذبه تر. خواننده محترم، خود به خوبی واقف است که زیبایی و جذابیت، لطف خداداد است و اینکه این بنده زیبایی و رشادت و جذابیت خود را می ستاید، درواقع ذکر نعمت خداوندی است نه فخر و مباهات و خودستایی.
راننده را از اشتباه بیرون آورده، به سمت کاخ حرکت کردیم. برخلاف عرف که مدعوین را از در اصلی به حضور می بردند، راننده از راه مخصوص دیگر که ویژه ورود خاندان سلطنت بود، وارد کاخ شده بعد از پیاده شدن، تیمورتاش را دیدیم که به استقبال می آید. عبدالحسین تیمورتاش وزیر دربار بود و از قضا فامیلی سببی خیلی دوری با ما داشت.
به سرعت خود را به ما رساند و گفت: «قربان تان گردم چه قدر دیر تشریف فرما شدید، آقا الان یک ساعت است که در سرسرا قدم می زنند و منتظر شما هستند.» داخل کاخ گلستان شدیم. رضاخان با بی تابی منتظر بود. به محض ورود ما به کاخ، با هیجان پیش آمد و عرض ادب کرد. تا آن روز هیچ گاه رضاخان را به این اندازه پریشان ندیده بودم. خواهش کرد که در اتاق مخصوص با هم گفت وگو کنیم. باتوجه به نزدیکی زمان تاج گذاری، درخواست او معقول نبود، مع هذا پذیرفتم.
در اتاق مخصوص، روی میز، لباس ویژه مراسم تاج گذاری که برای رضاخان تدارک شده بود، به چشم می خورد. من نشستم، اما رضاخان که دستش را از پشت به هم قلاب کرده بود، کماکان با هیجان در اتاق قدم می زد. از نابسامانی اوضاع می گفت و اینکه وارث یک مملکت ویرانه از زمان قاجاریه است.
گفتم: اینها که می گویید، البته بعضاً درست است. اما گمان نمی کنم علت پریشانی و بی تابی شما، اینها باشد.» مکثی کرد و گفت: «البته.»
گفتم: «پس مشکل چیست؟ بنده چه باید بکنم؟»
گفت: «بر تخت سلطنت بنشینید.»
موضوع سلطنت، پیش از آن، دو بار از طرف احمدشاه فقید و مرحوم سیدضیاء به این بنده پیشنهاد شده بود، ولی طرح آن بدین صورت و در چنان زمانی، قدری شتاب زده و نامعقول به نظر می رسید. گفتم: «نمی پذیرم.» با چشمانی که اشک در آن حلقه زده بود، گفت: «شما باید پاسخ گوی تاریخ باشید آقا. کیان مملکت در خطر است. من از سلطنت چیزی نمی دانم. مرد جنگی ام. شایسته تر از شما کسی نیست. سلطنت برازنده شماست نه من که از بس پنیر روی نان مالیده ام، شصت دستم پهن شده است. شما اهل سیاستید. به ۱۴ زبان آشنایید [این موضوع مربوط به سال ۱۳۰۵ است. استاد در حال حاضر به نوشتن، خواندن و مکالمه ۸۳ زبان زنده و مرده جهان تسلط دارند ـ توضیح مصحح] زبان این روس ها و فرنگی ها را می فهمید. شما را به خدا قبول کنید. وقت تنگ است.»
نظر به شباهت چهره، پافشاری رضاخان به پذیرش سلطنت از جانب بنده بسیار شدید بود.
در نهایت پذیرفتم که سلطنت را به صورت پاره وقت قبول کنم چراکه به علت کثرت مشغله، سلطنت به صورت تمام وقت به هیچ وجه برایم امکان پذیر نبود. همچنین به جهت ناآشنایی رضاخان با مراسم تاج گذاری، قرار شد بنده در مراسم به جای رضاخان شرکت کنم.
علی رغم میل باطنی، با کمک رضاخان سردار سپه (و بعدها رضاشاه) لباس رسمی تاج گذاری را پوشیدم و وارد تالار کاخ گلستان شدم.
علما، سفرا، صاحب منصبان ارشد، اعیان، هیات قضاییه، نمایندگان تجار و اصناف، کارمندان رتبه ۸ و ۹ و نمایندگان مطبوعات همگی با لباس تمام رسمی (جبه ترمه) در مراسم حضور داشتند.
مراسم با شکوه خاصی برگزار شد و بنده به جای رضاشاه بر تخت نشستم. مرحوم خان بابا معتضدی که سال پیش از آن [۱۳۰۴] دوربین فیلمبرداری جدیدی از فرنگ آورده بود، از جریان مراسم فیلمبرداری کرد. آن فیلم اکنون در آرشیو تلویزیون موجود است.

متن تلگراف علیاحضرت ملکه بریطانی به حسنعلی خان

پس از مراسم تاج گذاری که به واقع بسیار ملال آور و خسته کننده بود، سراسر کشور، سه روز و سه شب چراغانی شد و نشان تاج گذاری هم البته در همان روز به تمامی مدعوین مرحمت گردید. جزئیات مراسم و متن کامل سخنرانی مرحوم محمدعلی فروغی (ذکاءالملک) در تواریخ مذکور است و تکرار آن ها، دلالت عقلی و نقلی ندارد.
خدا را سپاس که این سلطنت اجباری و تحمیلی بیش از ۴۷ روز به درازا نکشید و این بنده توانست با اعاده تخت سلطنت به رضاخان، وقت خود را مصروف کارهای مهم تر کند.
در روزهای آخر سلطنت بنده، مرحوم فروغی که منصب رییس الوزرایی داشت، استعفا داد (به تاریخ پانزدهم خرداد ۱۳۰۵ شمسی) و اسناد و مدارک و مهر نخست وزیری را به معاون خود محمود جم سپرد. روز بعد از آن (۱۶ خرداد ۱۳۰۵) حسن مستوفی الممالک به ریاست وزراء انتخاب شد.
برخی از مورخین به اشتباه، مرحوم حسن مستوفی (مستوفی الممالک) را با این حقیر (حسنعلی خان مستوفی) یکی دانسته اند که در این جا باید عرض کنم که این، اشتباهی بزرگ و نابخشودنی است. چه، ایشان در آن سال ها، در کشور منصب وزارت و وکالت داشتند و بنده از دور بر کار ایشان، بعضاً نظارتی داشتم، ضمن اینکه ایشان سن و سال شان خیلی بیشتر از بنده بود.
یک اشتباه تاریخی دیگر که لازم می دانم برای رفع آن و روشنی اذهان ابنای مملکت، توضیحاتی پیرامون آن عرض کنم، اشتباهی است که مرحوم ابراهیم خان صدرالکتاب به آن دامن زده اند. ایشان در کتاب خود با نام «صدرالاخبار» ذیل وقایع سال ۱۳۰۵، ضمن بیان اتفاقات سلطنت ۴۷ روزه، می نویسد:
«... و هم در این روز[ششم اردیبهشت ۱۳۰۵ شمسی] موکب همایونی حضرت شهریاری حسنعلی خان ـ حفظه الله تعالی ـ از کاخ معظم سعدآباد، عازم قصر قاجار گردیده، دو ساعت به ظهر مانده، تجهیزات تلگراف بی سیم که اخیراً مهندسی فرنگی به فرمان جهان مطاع همایونی به قاعده ترکیب آراسته، به دست مبارک ایشان شرف افتتاح یافت... تلگرافات بسیار از سوی ذات مبارک همایون به اطراف و اکناف عالم ارسال و جوابات رسیده از نظر کیمیا اثر حضرت پادشاهی گذشت. از تلگرافات رسیده، یکی تلگراف بانوی مکرمه الیزابت دوم، فرمانروای کل ممالک بریطانیه بود که در آن به ذات اقدس شهریاری اظهار عبودیت نموده و بلکه در اظهار بندگی و بیان مراتب دوستداری، مبالغه از حد گذرانیده، به اعلی حضرت حسن علی خان شاهنشاه ممالک ایران زمین، در پرده استعارات شیرین و عبارات نمکین، اظهار عشق فرموده بودند...»

همو [ابراهیم خان صدرالکتاب] در ادامه می نویسد:
«... ترجمه تلگراف علیا حضرت ملکه بریطانی، به ترجمه میرزا یحیی اسفراینی، مترجم سفارت خانه ینگی دنیا که در فنون ادبی و ترکیب عبارات، ممتاز و بلکه یگانه روزگار است، به توقیع نظر مبارک رسیده، حضرت شهریاری در حاشیه آن مرقوم فرمودند: «آفت طاووس آمد پر او ـ ای بسا شه را که کشته فرّ او». عباراتی از تلگراف شیرین اوصاف این بانوی جلیله به ترجمه میرزا یحیی در این جا ذکر می شود: با بهترین سلام ها و آرزوها. معلوم آن بزگوار بوده باشد که ذوق زیارت مکتوب حضرت عالی، ما را از خود بی خود کرده، مایه مباهات بین الاقران گردید. بیت: من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود ـ سر و جان را نتوان گفت که مقداری هست. آن قدر هست که روح کوچک خود را ضمیمه این کاغذ کرده، جهت آن عالی جناب می فرستم. مصرع: بنگر که از کجا به کجا می فرستمت. این ضعیفه پا شکسته، دست خود را که مصرع: باشد که بینم آن را در گردنت حمایل، به جانب آن حضرت دراز کرده، استدعا دارد که کرانه نهر طمس [رودخانه تایمز] را به قدوم مبارک، متبرک و جان های خسته دلان را شاداب فرمایید. بیت: گفته بودی که طبیب دل بیمارانی ـ پس طبیب دلِ من باش که بیمار توام...[چند سطر از نوشته به جهت جلوگیری از جریحه دار شدن عفت عمومی حذف شد. مصحح]... نزدیکی هرچه بیشتر دولتین، آرزوی قلبی این ضعیفه است...»
(صدرالاخبار، ابراهیم خان صدرالکتاب، سروش، چاپ هشتم ۱۳۶۲، صفحات ۷۶۴ تا ۷۶۹)
این حقیر باید عرض کند که جز بخش اول نوشته مرحوم ابراهیم خان، تمامی آنچه درباره ملکه الیزابت دوم نوشته شده، کذب محض است.
اول آنکه اهل تاریخ می دانند که ملکه مذکور روز ۲۱ آوریل ۱۹۲۶ متولد شده اند. [اول اردیبهشت ۱۳۰۵] یعنی در زمان آغاز به کار تلگراف بی سیم در قصر قاجار، ایشان یک نوزاد پنج ـ شش روزه بوده اند. بدیهی است که ارسال تلگراف از جانب یک نوزاد، آن هم با این عبارات، دور از ذهن و محل اشکال است.
دوم آنکه این حقیر، خود به خواندن متن فرنگی آشنایی دارد و بالطبع نیازی به مترجم نبوده است.
البته چنین تلگرافی برای بنده ارسال شده است اما قریب چهل سال بعد از این تاریخ و در جای خود بدان اشاره خواهم کرد. متن این تلگراف در مرکز اسناد ملی ایران به شماره ۲۰۰۷۶۳۴۵۸ ج. ۴۳۵۶ ثبت گردیده و محفوظ است.
خداوند ما را از خطا و اشتباه محفوظ بدارد؛ ان شاءالله.

نظرات کاربران درباره کتاب خاطرات حسنعلی خان مستوفی

طنز خوبی داشت ولی از یک جایی به بعد دچار تکرار می‌شود. به نظر من ارزش مطالعه دارد
در 4 هفته پیش توسط
ﻋﺎﻟﻲ.
در 4 ماه پیش توسط
ﻋﺎﻟﻴﻪ
در 4 ماه پیش توسط
یعنی همه ش دروغه؟؟؟؟؟؟؟ نویسنده طنز پردازی رو با خیال بافی اشتباه گرفته
در 8 ماه پیش توسط
تنها با این نیت نوشته شده بود که بخنداند، اما من را نخنداند. نه اینکه دل و دماغ خندیدن نداشته باشم اما حرفی برای خندادن نداشت. تنها به دو علت این کتاب را خواندم. یک: سخاوتمندی فیدیبو و ناشر این کتاب که تابستان رایگانش کرد. دو:نثر نویسنده که سبکی قدیمی داشت و برایم جالب بود.
در 10 ماه پیش توسط