فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب جسیکا

کتاب جسیکا

نسخه الکترونیک کتاب جسیکا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب جسیکا

جسیکا شب به محوطه‌ی پارک ویلایی رسید. راننده‌ی تاکسی همان‌طور که به در بسته‌ی محوطه خیره شده بود پرسید: «شما مطمئنید همین‌جاست؟» جسیکا توان حرف زدن نداشت. اگر می‌توانست لغات را بر زبان بیاورد، می‌گفت: «بله، این‌جا متعلق به مادرم است.» کرایه به رنگ قرمز روی تاکسی‌متر نمایان شده بود، اما اعداد و ارقام از ذهنش پاک شده بودند. اسکناسی به دست راننده داد، با این تصور که همین کافی باشد، و از ماشین پیاده شد. وقتی‌که راننده رفت، میان بوته‌های تمشک ایستاد که در تابستان بسیار سرسبز و زیبا و حالا همه یخ زده بودند. جسیکا فراموش کرده بود که شب‌های این‌جا چه‌قدر تاریک است. زنگ را به صدا درآورد و منتظر ایستاد. چند دقیقه بعد چراغ‌های محوطه روشن شدند. در باز شد و مادرش جلو او ظاهر شد. «چه اتفاقی افتاده؟» «من فقط...» صدایش از ته گلو بیرون می‌آمد، انگار کس دیگری به جایش حرف می‌زد. «امروز صبح که از خواب بیدار شدم به فکر این‌جا افتادم.» حقیقت نداشت، اما نمی‌توانست ماجرا را برای مادرش تعریف کند و بگوید که کف آشپزخانه بی‌هوش افتاده بود و دست و پایش کبود شده بود. جسیکا مادرش را در مسیر تاریک پارک دنبال کرد. شب آن‌قدر تاریک بود که بدون نور چراغ‌قوه هیچ چیز قابل‌مشاهده نبود. بدنش از شدت درد و خستگی بی‌حس شده بود، و اعضای بدنش به فرمانش نبودند. به راه‌شان ادامه دادند تا به کاروان رسیدند که هم اقامتگاه مادرش بود، و هم دفتر کارش. مادرش گفت: «اگر بخواهی می‌توانی پیش من بمانی، اما من این‌جا فقط یک اتاق دارم.» «پس ویلای نوزده چه‌طور؟»

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.9 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۹۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب جسیکا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



جسیکا منتظر جواب مادرش شد، اما وقتی از او جوابی نشنید به اتاق برگشت، و با همان لباس ها به رختخواب رفت. تازه چشمانش گرم شده بود که صدایی او را از خواب بیدار کرد. حتم داشت صدای برخورد چیزی را با شیشه شنیده. به طرف پنجره رفت، اما کسی آن جا نبود. تنها یک پرنده را دید که آن اطراف پرواز می کرد.
مرغک به این فصل، فصل مرده می گفت. حال و هوای عجیبی داشت.
جسیکا یک شب و روز کامل خوابید. صبح روز دوم، با تابش نور آفتاب از خواب بیدار شد. گیج و مبهوت بود. از جا بلند شد و ساعتش را کف اتاق دید. همیشه عادت داشت وسایلش را در اتاق پخش می کرد. به همین خاطر چند بار حلقه ی ازدواجش را گم کرده بود، که البته چند روز بعد آن را زیر بالش یا بین درزهای پارکت اتاق پیدا کرده بود. شوهرش همیشه از این عادت او می خندید و سر به سرش می گذاشت. به او می گفت: «منظورت از این کار چیست؟ شاید غیرمستقیم می خواهی چیزی به من بگویی.»
جسیکا نگاهی به دست چپش انداخت و دید که حلقه دستش نیست. وقتی بالشش را بلند کرد و آن را زیر بالش نیافت، یادش آمد که آن را کجا گذاشته.
ملحفه ها را که در اثر رطوبت نم دار شده بودند کنار زد. پرده ها را عقب کشید و سر جایش نشست. گرانی میم را دید که با آن موهای وزوزی، از ساحل داشت برمی گشت و به سمت او می آمد. نگاهش او را دنبال کرد و دید که جلو ویلای نوزده ایستاد. با صدای باز شدن در، ملحفه را روی سرش کشید و چشمانش را بست. گرانی میم بدون در زدن وارد اتاق شد. پاهای جسیکا را تکان داد و گفت: «زود باش بیدار شو. قرار نیست همه ی عمرت را بخوابی.» یک دسته لباس تمیز و شسته شده را کنار تخت گذاشت و گفت: «مامانت لباس هایت را شسته.»
جسیکا وقتی که از بسته شدن در مطمئن شد، بلند شد و سر جایش نشست. کبودی روی دست چپش را که از شانه تا آرنج ادامه داشت بررسی کرد. ژاکت بافتنی ضخیم و گشادی انتخاب کرد، و هم چنان که آن را به تن می کرد، به تصویر خودش در پنجره نگاه کرد. موهایش را شانه زد. حالا تمیز و مرتب شده بود. گرانی میم در آشپزخانه لیوانی چای به او تعارف کرد. زیرچشمی نگاهی معنادار به او انداخت و گفت: «خوب است که افراد در شرایط سخت و مشکلات زندگی، به خانه ی خودشان پناه بیاورند.»
جسیکا در جواب گفت: «این جا بیش تر از این که خانه ی من باشد، خانه ی توست. چند سال است که این جا زندگی می کنی؟»
گرانی میم نگاهی به او انداخت و سوالش را نشنیده گرفت، و گفت: «به هرحال باید فراموش کنی و به زندگی ادامه دهی.»
«کسی به شما چیزی گفته؟»
«مامانت چیزی نگفته، اما من در سن هفتاد و شش سالگی، با یک نگاه همه چیز را متوجه می شوم.»
چای جوشیده و بدمزه ای بود، اما جسیکا آن را تمام کرد. حوصله ی شنیدن حرف های پیرزن را نداشت.
«دیشب صدای هق هق گریه شنیدم.»
جسیکا لبخندی زد و گفت: «من یک قطره اشک هم نریختم.»
گرانی میم که به چایش اصلاً لب نزده بود، نگاهی به جسیکا انداخت و گفت: «شاید بهتر باشد بریزی. فردا دوباره می بینمت.»
بعد از آن که میم از آشپزخانه بیرون رفت، جسیکا کمی به حرف او فکر کرد. خاطرات گذشته را مرور کرد تا شاید یکی از آن ها او را وادار به گریه کند. سپس کنار تخت نشست. جایی که همه ی خاطره ها از آن جا شروع شده بود. ضربه ی آرامی به در خورد.
«چای؟» مرغک با یک لیوان چای در دستش وارد ویلا شد. نگاهی به اتاق آشفته و به هم ریخته انداخت و گفت: «دیشب چه طور خوابیدی؟»
«خیلی بد.» تقصیر گرانی میم بود. حرف او روی جسیکا اثر گذاشته بود.
«سروصدای طوفان دیشب مرا هم بیدار نگه داشت. قسمت هایی از سقف ویلا در اثر طوفان آسیب دیده.»
جسیکا حدس می زد که مادرش به اصرار گرانی میم پیش او آمده. «طوفان نبود که دیشب مرا بیدار نگه داشت.»
«خب، فکر کنم تو در شهر به شلوغی و سروصدا عادت کرده ای.»
«تا حالا راجع به منطقه ی تریپنی راو برایت گفته ام؟»
مادرش از قفسه ی زیر سینک یک دستمال گردگیری برداشت. «آن جا به ملاقاتت آمده بودم، اگر خاطرت باشد.» یک بار مرغک به ملاقاتش رفته بود، اما داخل خانه نرفته بود.
جسیکا ادامه داد: «بوی میوه ی گندیده می داد. ما به آن جا می گفتیم هلو گندیده.» و زیر لب با خودش گفت: «من و جکوز.»
مادرش لیوان های چای کنار سینک را خالی کرد و مشغول شستن آن ها شد. «از ویلای چهارده می توانی دریا را ببینی.»
جسیکا همان طور که به بیرون نگاه می کرد گفت: «من این یکی را دوست دارم. این جا خیلی بزرگ است، تریپنی راو خیلی کوچک بود. آسمان این جا آبی و زیباست.»
مرغک با تکان سر حرف او را تایید کرد.
«جکوز وحشت زده بود. می گفت شب ها خوابش نمی برد، و در کابوس هایش مرا می بیند که در آتش می سوزم. در خواب تخت را تکان می دهد و من سرش فریاد می زنم و از خواب بیدارش می کنم.»
مرغک مشغول پاک کردن شیشه ی بالای سینک بود. «حالا او کجاست؟»
جسیکا کمی مکث کرد، و دیگر حرفی نزد.
«من برای تعمیر سقف به کمی کمک احتیاج دارم.» مرغک داشت از اتاق خارج می شد که ناگهان ایستاد و گفت: «راستی داشتم فراموش می کردم. دیروز که خواب بودی یک نفر دنبالت می گشت.»
«کی؟»
«یک خانم.»
با دلهره ی شدیدی پرسید: «چه شکلی بود؟»
جسیکا صورتش را برگرداند تا مادرش نگرانی را در چهره ی او نبیند، اما دیر شده بود. مرغک متوجه اضطراب جسیکا شد و جواب داد: «به او گفتم که تو این جا نیستی.»
«باور کرد؟»
«فکر کنم.»
جسیکا کمی آرام شد. «ممنونم.»
مرغک در ازای این لطف، از جسیکا خواست که در تعمیر سقف ها به او کمک کند.
بعدازظهر بود و باد سردی می وزید. جسیکا لباس های گرمی را که مرغک برایش شسته و آماده کرده بود به تن کرد. بوی پارچه ی اتوکشیده، همراه با بوی پودر و صابون می داد.
جسیکا به ویلای شماره ی دو رفت و مرغک را دید که با لباسی بلند بالای نردبان ایستاده بود. نردبان زیر پایش لق می زد. «چه کار خطرناکی کردی.»
مرغک تخته های شکسته را از سقف جدا کرد و گفت: «آن تخته ی جدید را با چند تا میخ به من بده.»
جسیکا با یک دست نردبان را محکم نگه داشته بود، و با دست دیگر میخ و تخته را به او داد. مرغک تخته را در جایش قرار داد و با کوبیدن چکش روی میخ ها آن را به سقف نصب کرد.
انگشتان جسیکا بی حس شده بود. کمی آن ها را ماساژ داد تا خون در آن ها جریان پیدا کند. «تو واقعاً از این کار لذت می بری، نه؟ چیزی هست که نتوانی آن را تعمیر کنی؟»
«ماشین.»
جسیکا مطمئن نبود که مادرش جدی می گوید یا نه. مرغک اضافه کرد: «ماشین ها و انسان ها. انسان ها را هم نمی توانم مداوا کنم.»
ناگهان قلب جسیکا به تاپ تاپ افتاد. «اگر منظورت به من هست، من برای مداوا شدن به این جا نیامده ام.» مادرش چکش و بقیه ی لوازم را در جیب لباسش گذاشت و آرام از نردبان پایین آمد.
جسیکا همان طور که به صورت مادرش خیره شده بود، کمک کرد تا تخته های شکسته و اضافی را از روی زمین جمع کنند.
مرغک گفت: «همان طور که گفتم ماشین ها و انسان ها.»
جسیکا از عصبانیت لب هایش را گاز گرفت و هم چنان به او خیره شد.
کمی دورتر از پارک سی سالت، جسیکا سقف خانه ای را می دید که در آن بزرگ شده بود. خانه ای که در پوربروک رایز واقع شده بود. دودی که از دودکش خانه خارج می شد، میان باد و طوفان گم می شد. حالا یک خانواده ی جدید در خانه ی قدیمی آن ها زندگی می کردند.
«خانه را کی فروختی؟ ماه ژانویه؟»
مرغک نگاهی به سقف خانه انداخت و گفت: «مارس. البته طولانی تر به نظر می رسد.»
حتی فکر کردن به آن حال جسیکا را بد می کرد. روزی را به خاطر آورد که از لندن به این جا آمده بود تا وسایل دوران بچگی اش را جمع کند. همان روزی که جعبه اش را از مخفیگاهش در شومینه برداشته بود. با خودش فکر کرد که ای کاش آن را همان جا گذاشته بود. این خاطره، لیبی را به یادش آورد. آیا آن زمان لیبی را می شناخت؟ کدام یک را زودتر می شناخت؟ جعبه یا لیبی؟ سعی کرد وقایع را به هم ربط دهد، اتفاقات و خاطرات را در ذهنش مرور کرد، اما بی فایده بود. ای کاش جعبه را در مخفیگاهش گذاشته بود. ای کاش هیچ وقت لیبی را نمی دید. هم چنان که غرق در افکارش بود، صدای مرغک رشته ی افکارش را از هم پاره کرد. «با این که کل دیروز را خواب بودی، اما به گمانم به استراحت بیش تری نیاز داری.»
این طولانی ترین جمله ای بود که مادرش از زمان ورودش به او گفته بود.
مرغک تیوپ رنگ سقف و بقیه ی تخته ها را در جیبش گذاشت و از اتاق بیرون رفت. با دیدن او، جسیکا در خاطرات کودکی اش غرق شد. وقتی که کوچک بود عادت داشت دست های کوچکش را در جیب مادرش کند و در آن دنبال گنج بگردد. گاهی اوقات چیزی در آن پیدا نمی کرد، اما مادرش می گفت: «زود ناامید نشو. باز هم بگرد.» و یواشکی دور از چشم جسیکا یک شیرینی خوشمزه، یا یک تیله ی بازی، و یا یک اسباب بازی دیگر در آن می انداخت.

فصل دوم

نه ماه قبل، ژانویه ی ۲۰۱۲، لندن

تمام میز و صندلی های داخل رستوران سفیدرنگ بودند، و جسیکا اصلاً آن ها را نمی پسندید. آن همه رنگ سفید باعث سردردش شده بود. در عوض، خودش همیشه در لباس پوشیدن از رنگ های تند استفاده می کرد. وسط هر میز یک جعبه قرار داشت که طرحی به رنگ صورتی و نقره ای روی آن کشیده شده بود، و با پارچه ی سفید روی میز اصلاً تناسبی نداشت. بهتر بود از رنگ ملایم تری استفاده می کردند.
او از پنجره های بلند رستوران، که باغ زیبایی از پشت آن نمایان بود، آسمان خاکستری و بارش برف را تماشا می کرد. ترکیب این منظره با دکوراسیون داخل رستوران، ترکیب جالبی بود.
زنی که منتظر دیدنش بود، الیزابت هارگریوز، دیر کرده بود. قصد داشت اگر تا پنج دقیقه ی دیگر نرسد از آن جا برود.
خدمتکار یک سبد نقره ای رنگ که مقداری خرده نان روی درش ریخته شده بود روی میز گذاشت. در حال پاک کردن آن ها بود که چیزی توجهش را جلب کرد. زنی با ژاکتی صورتی رنگ وارد رستوران شد. صورتی تند لباسش در میان وسایل سفیدرنگ رستوران جلب توجه می کرد و چشمان جسیکا را به خود خیره کرد. زنی قدبلند و درشت هیکل، با صورت درشت و استخوانی، که مشخص بود از ایستادن وسط رستوران و جلب توجه افراد احساس رضایت می کند.
جسیکا لبخندی زد و با خود گفت: «دردسر شروع شد.» چشمان زن به جسیکا افتاد، و ناگهان او را دچار دلشوره کرد. با خودش فکر کرد که این زن باید الیزابت هارگریوز باشد.
زن سر میز جسیکا رفت. «شما باید جسیکا برن باشید.»
جسیکا که از اضطراب دستانش خیس عرق شده بود، دستان سرد و خشک او را در دست گرفت و گفت: «از کجا فهمیدید؟»
«حدس زدم.»
جسیکا منتظر شد تا الیزابت بنشیند و دستمال سفره اش را باز کند. سپس جعبه را جلوش گذاشت و گفت: «بفرمایید.»
الیزابت بدون توجه به جعبه، به احوال پرسی و صحبت با او مشغول شد. چند روز قبل در یک مکالمه ی تلفنی، الیزابت خودش را به او معرفی کرده بود و علت تلفنش را برایش توضیح داده بود. جسیکا کمی گیج شده بود.
«می دانم که کمی عجیب به نظر می رسد. مطمئنم قبلاً مشتری های اینترنتی تان را از نزدیک ملاقات نکرده اید.»
«نه. وب سایت من تازه سه هفته است که راه اندازی شده.»
الیزابت سری به نشانه ی تایید تکان داد و گفت: «به هرحال من مایلم کارهای شما را از نزدیک ببینم. نمی توان تنها به عکس های اینترنتی اکتفا کرد.»
جسیکا سعی داشت مانند الیزابت ملایم و مسلط صحبت کند. «البته که نه. باعث افتخار من است که کارم را به شما نشان دهم و حضوری شما را ملاقات کنم.»
خدمتکار با اشاره ی الیزابت سر میز آن ها آمد. میز را خالی کرد و بشقاب ها، و قاشق و چنگال ها را برداشت. سپس الیزابت جعبه را مقابل خودش گذاشت و به جای باز کردن در آن گفت: «می دانستی ما وجوه مشترک زیادی باهم داریم؟»
جسیکا دلش می خواست بگوید: «جعبه را باز کن، خواهش می کنم بازش کن.» اما جلو خودش را گرفت.
«من در بارنستو بزرگ شده ام.»
جسیکا سعی کرد روی حرف الیزابت تمرکز کند. «بارنستو، من آن جا را می شناسم. تقریباً چهل دقیقه با جایی که من در آن بزرگ شده ام فاصله دارد.»
جعبه در دست الیزابت بود، اما کاملاً آن را فراموش کرده بود. «می دانم. زندگی نامه ات را روی صفحه ی وب سایتت خوانده ام. پس باید سی سالت، و هالیدی پارک را بشناسی.»
جسیکا سری به نشانه ی تایید تکان داد و گفت: «مال مادرم است. من آن جا بزرگ شده ام.»
چشمان الیزابت از تعجب گشاد شد. «چه تصادفی. من در بچگی خیلی به آن جا می رفتم.»
لبخندی بر لبان جسیکا نقش بست. «من با بچه های ویلاهای اطراف دوست بودم، و آن ها را خواهر خودم می دانستم.»
الیزابت با لبخندی جذاب و دوست داشتنی گفت: «پس شاید ما باهم هم بازی بودیم.» سپس نگاهی به جعبه انداخت و بالاخره در آن را باز کرد.
«چه قدر بابت بسته بندی آن زحمت کشیده ای.»
در جعبه، هر تکه از جواهرات داخل پارچه ای مخملی پیچیده، و با دو روبان نارنجی در هر طرف بسته شده بودند. الیزابت آن ها را از داخل بسته بندی خارج کرد و مقابل خود گذاشت.
جسیکا از دیدن اشتیاق در چهره ی مشتریان، وقتی که برای اولین بار به جواهرات نگاه می کردند، بسیار لذت می برد. شب قبل برای جکوز توضیح داده بود که به چه علت باید آن ها را با این همه دقت بسته بندی کند.
الیزابت خیلی آرام و با دقت پارچه ها و روبان ها را باز کرد. جواهراتش روی پارچه ی سفید رومیزی عجب جلوه ای داشت. جسیکا با لذت به آن ها نگاه کرد. خودش عاشق جواهراتش بود، و اصلاً عقیده ی دیگران مهم نبود. الیزابت ژاکت صورتی اش را درآورد. دو دکمه ی بالایی بلوز سفیدش را باز کرد، یقه اش را کنار زد و گردنبند را دور گردنش انداخت. از سرجایش بلند شد و گفت: «آینه خدمت تان هست؟»
«آه متاسفم، فکر نمی کردم...» به محض این که سرش را بلند کرد متوجه شد که الیزابت سر میز نیست. نگاهی به دور و بر انداخت و دید که الیزابت در رستوران به دنبال آینه به راه افتاده. وقتی که برگشت و پشت میز نشست گفت: «به گفته ی مشتریانت، تو نوعی کیمیاگر هستی.»
«این طورها هم نیست.»
«اما تو با مواد بی ارزش، گنج می سازی، مگر نه؟»
جسیکا که از شدت هیجان صورتش داغ شده بود، با حرکت سر، حرفش را تایید کرد.
«خب، حالا بگو ببینم من دقیقاً چه چیزی دور گردنم انداخته ام.»
«یعنی می خواهی لیست مواد استفاده شده را به تو بدهم؟»
«به هرحال باید یک جوابی به دوستانم بدهم.»
جسیکا کمی فکر کرد و گفت: «خیلی خب، می گویم. یاقوت زرد و سنگ سترین تراشیده نشده، خرده ریزه های سنگی، و تکه های کاشی شکسته. آن تکه های بنفش و نارنجی را می بینی؟ سولفور آهن، و گلبرگ لعابی یک گل رز مصنوعی که از یک حراجی خریدم. آن حباب های براق زرد و قهوه ای هم دندان های یک گوزن هستند.»
الیزابت بدون آن که حرفی بزند، به پیش خدمت اشاره کرد. جسیکا نفس راحتی کشید و با خودش فکر کرد که بالاخره تمام شد. اما به جای درخواست صورت حساب، الیزابت سفارش دیگری داد و به جسیکا چشمکی زد.
«فکر کنم باید جشن بگیریم.»
«دوستش داری؟»
الیزابت محکم دستان جسیکا را فشرد و گفت: «خیلی عالی است. منتظرم قیافه ی دوستانم را با دیدن این گردنبند فوق العاده ببینم و به آن ها بگویم که این شاهکار از یک مشت لوازم به دردنخور درست شده، البته اگر ناراحت نمی شوی.» با خوشحالی و هیجان گردنبند را در دستش گرفته بود و به آن نگاه می کرد. «واقعاً عاشقش هستم.»
«من برای ساختن جواهراتم از یک حقّه استفاده می کنم. اگر آن را باز کنی، بیش تر برایت توضیح می دهم.»
الیزابت گردنبند را درآورد و به او داد. جسیکا آن را روی میز گذاشت و به اشکال الماس قلب مانند و مثلثی که شکل اصلی را تشکیل داده بودند اشاره کرد.
«فوق العاده است. اما از مقابل نمی توانی این اشکال را ببینی. به همین دلیل به آن می گویم حقه. چون تمام توجه فرد به رنگ ها و درخشندگی آن جلب می شود و شکل اصلی آن مخفی می ماند.»
«جسیکا، تو واقعاً نابغه ای. از حالا به بعد دوست های خوبی برای هم خواهیم بود. راستی دوستانم مرا لیبی صدا می کنند. تو هم می توانی به من لیبی بگویی.»

این کتاب ترجمه ای است از:
Jellybird
Lezanne Clannachan

فصل اول

اکتبر ۲۰۱۲، سی سالت، هالیدی پارک

جسیکا شب به محوطه ی پارک ویلایی رسید. راننده ی تاکسی همان طور که به در بسته ی محوطه خیره شده بود پرسید: «شما مطمئنید همین جاست؟»
جسیکا توان حرف زدن نداشت. اگر می توانست لغات را بر زبان بیاورد، می گفت: «بله، این جا متعلق به مادرم است.» کرایه به رنگ قرمز روی تاکسی متر نمایان شده بود، اما اعداد و ارقام از ذهنش پاک شده بودند. اسکناسی به دست راننده داد، با این تصور که همین کافی باشد، و از ماشین پیاده شد.
وقتی که راننده رفت، میان بوته های تمشک ایستاد که در تابستان بسیار سرسبز و زیبا و حالا همه یخ زده بودند. جسیکا فراموش کرده بود که شب های این جا چه قدر تاریک است. زنگ را به صدا درآورد و منتظر ایستاد. چند دقیقه بعد چراغ های محوطه روشن شدند. در باز شد و مادرش جلو او ظاهر شد. «چه اتفاقی افتاده؟»
«من فقط...» صدایش از ته گلو بیرون می آمد، انگار کس دیگری به جایش حرف می زد. «امروز صبح که از خواب بیدار شدم به فکر این جا افتادم.»
حقیقت نداشت، اما نمی توانست ماجرا را برای مادرش تعریف کند و بگوید که کف آشپزخانه بی هوش افتاده بود و دست و پایش کبود شده بود.
جسیکا مادرش را در مسیر تاریک پارک دنبال کرد. شب آن قدر تاریک بود که بدون نور چراغ قوه هیچ چیز قابل مشاهده نبود. بدنش از شدت درد و خستگی بی حس شده بود، و اعضای بدنش به فرمانش نبودند. به راه شان ادامه دادند تا به کاروان رسیدند که هم اقامتگاه مادرش بود، و هم دفتر کارش.
مادرش گفت: «اگر بخواهی می توانی پیش من بمانی، اما من این جا فقط یک اتاق دارم.»
«پس ویلای نوزده چه طور؟»
مادرش که از این سوال خوشش نیامده بود، اخم هایش را درهم کشید. داخل ویلا رفت، و با کلیدی که یک گل آبی از آن آویزان بود برگشت. سال ها قبل مادرش آن گل را درست کرده بود. برای هر ویلا یک گل، و یکی هم برای جسیکا درست کرده بود.
جسیکا کمی با خود فکر کرد تا به خاطر بیاورد که چه زمانی آخرین بار دسته کلیدش را دیده بود. خیلی عجیب بود که آن را گم کرده بود.
«از این طرف بیا. خاطرت که هست؟» چراغ قوه ای که مادرش در دست داشت، سنگ ریزه های کف زمین را به خوبی نمایان می کرد.
در ویلای نوزده، مادرش گرد و خاک و عنکبوت های مرده را از روی کوسن های مبل پاک کرد.
«چند تا پتوی اضافه زیر تخت هست.»
«بله، یادم هست.»
وقتی مادرش از آن جا خارج شد، جسیکا وسط اتاق روبه روی مبل ایستاد. یکی از کوسن ها را روی زمین انداخت و جایش نشست. روی انگشتانش پر بود از آثار زخم و خون مردگی. بعضی از آن ها تازه بودند، و برخی بسیار کهنه و تیره رنگ. صورتش را روی کوله پشتی اش گذاشت، آن را بغل کرد و دراز کشید، اما خواب به چشمانش راه پیدا نکرد. قبل از طلوع آفتاب از هالیدی پارک خارج شد.
روبه روی پارک یک باغ متروک وجود داشت. نور ماه کمی محوطه را روشن کرده بود. دستش را به سمت حصار، که قبلاً در ورودی باغ بود، دراز کرد. از روی حصار رد شد، و از پله های لغزنده ای که به ساحل می رسیدند پایین رفت. لابه لای شن و ماسه های ساحل، صدای خرد شدن تکه های یخ را زیر پایش می شنید. زمانی که منتظر روشن شدن هوا بود، ساعت زنگ داری را از کوله پشتی بیرون آورد و آن را در دست گرفت.
از دور کلبه ی چوبی زیبایی به چشم می خورد. نزدیک آن رفت. کلبه ی قدیمی ای بود که دیوارهای قرمز رنگش به مرور زمان به رنگ صورتی درآمده بود. درزهای عمیقی در دیوارهایش به چشم می خورد، و ترک های بزرگی در سقفش دیده می شد. خرید این کلبه از اول هم ایده ی عجیبی بود.
کلید آن با چسب به زیر پله ها چسبیده بود. چسب را با ناخن هایش جدا کرد و کلید را برداشت. صدای تیک تیک ساعت دیواری به گوش می رسید. جسیکا عقربه ی ساعت را روی دوازده برد. دو پنجره بالای ساعت باز شدند و در هر یک مجسمه ای ظاهر شد. زنی با لباس سفید که دسته گلی رنگی در دست داشت، و دیگری مردی با کت و شلوار مشکی. با باز شدن پنجره، چشمان مشکی داماد به سمت عروس چرخید، و سپس به سمت متن روی ساعت خم شد که نوشته بود شما در خلیچ لانگ هون عشق تان را پیدا می کنید.
جسیکا مجسمه ی مرد را که پشت عروسش ایستاده بود و به دوردست خیره شده بود، از ساعت جدا کرد و با ناخن هایش محکم روی چشم های آن کشید. هوا کم کم در حال روشن شدن بود. ساعت دیواری را بالای سرش گرفت و با تمام نیرو آن را داخل دریا انداخت. ساعت به ته دریا رفت و ناپدید شد.
ماموریتش انجام شده بود. حالا خیالش راحت شد.
ده دقیقه ی بعد به پارک برگشت، و دید که مادرش با کیسه ی لباس چرک در زیر بغل از ویلای نوزده خارج شد. سینی صبحانه روی میز آشپزخانه چیده شده بود.
مادرش پرسید: «تا کِی این جا می مانی؟»
«فقط چند روز می مانم، مرغک.»
«راستی، ویلاهای بهتر از این هم خالی هستند.»
«همین جا راحتم.»
در سینی صبحانه سه تکه نان تست مثلثی و یک شیشه ی مربا بود. دیدن سینی غذا، خاطره ی نان فرانسوی روزهای یکشنبه را به یادش می آورد که مادرش صبحانه ای شامل نان دارچینی، کره، نیمرو و شیره ی افرا برایش می آورد. فکر غذا حالش را به هم می زد. سینی را بیرون گذاشت و در را قفل کرد.
وقتی وارد اتاق شد ناگهان دید که لباس هایش کف اتاق نیستند، همان طوری که قبل از رفتن به ساحل آن جا گذاشته بود، یک دفعه یادش افتاد که مادرش با کیسه ی لباس چرک از اتاقش بیرون رفته بود. حالا به جای این که برود توی تخت باید می رفت لباس هایش را پیدا می کرد.
به سمت اتاق لباس شویی راه افتاد. هالیدی پارک بسیار ساکت بود، مانند یک تابلوی نقاشی!
جسیکا دیوارهای اتاق را لمس می کرد انگار که می خواست به آن ها آرامش دهد. متروکی آن جا چه قدر برایش لذت بخش بود! لباس شویی در یک ساختمان بتونی چهارگوش با پنجره های کوچک برای تهو یه ی هوا قرار داشت. سال ها پیش مادرش یکی از دیوارهای ساختمان را با تصویر جنگلی پُر از پرندگان نقاشی کرده بود. اما گذر زمان نقاشی ها را کم رنگ کرده به طوری که پرندگان مانند موجوداتی ترسناک بین درختان به نظر می آمدند.
«این دختر دارد از بین می رود!» گرانی میم، بهترین دوست مادر جسیکا، داشت این حرف را به او می زد!
جسیکا صدای او را از لرزشی که در آن بود تشخیص داد. لرزش صدایش به خاطر کهولت سن نبود. گرانی میم همیشه صدایش همین طوری بود!
«من دخترت را دیدم که قبل از طلوع داشت به ساحل می رفت! به نظرم این دختر یک کم به خواب و استراحت نیاز دارد.»
مادر جسیکا در جواب گفت: «این دختر از آن چیزی که به نظر می رسد مقاوم تر است!»
«پس برای چه به این جا آمده؟»
جسیکا درحالی که منتظر بود جواب مادرش به گرانی میم را بشنود، نقاشی های دیوار را می کند!
مادرش گفت: «نمی دانم به من هیچ ربطی ندارد!»
گرانی میم گفت: «اما این بچه ی توست بچه ی ته تغاری. فقط ۲۹ سالش است.»
«اما او از من چیزی نمی خواد. هیچ وقت نخواسته است.»
«اما تو باید بهش کمک کنی!»

نظرات کاربران درباره کتاب جسیکا

کتاب زیبا و چالش برانگیزی در مورد عشق های قدیمی ...
در 2 سال پیش توسط mas...i_j