فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زنی که با من در یک خانه زندگی می‌کرد

کتاب زنی که با من در یک خانه زندگی می‌کرد

نسخه الکترونیک کتاب زنی که با من در یک خانه زندگی می‌کرد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۷۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب زنی که با من در یک خانه زندگی می‌کرد

کتاب «زنی که با من زندگی می‌کرد» نوشته سالواتور سیبونا است. این کتاب مجموعه‌ای از داستان‌هایی است که موفق به دریافت جایزه اوهنری شده‌اند.  داستان‌های این مجموعه به خاطر نگاه انسانی‌شان مورد توجه مخاطبان و منتقدان یوده‌اند. در مجموعه داستان «زني كه با من در يك خانه زندگی مي‌كرد» مخاطب با دوازده داستان کوتاه همراه می‌شود که هر یک به نوعی تشریح‌کننده این موقعیت به شمار می‌روند.

ادامه...

بخشی از کتاب زنی که با من در یک خانه زندگی می‌کرد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



زنی که با من در یک خانه زندگی می کرد

سالواتور سیبونا

وقتی پیشخدمت رستوران کانال تلویزیون را عوض کرد و گذاشت روی شبکه سی اِن اِن(۱۴)، خبر دستگیری سِرگِی(۱۵) را شنیدند. اسموندور(۱۶) و همسرش که طبق عادت، آخرهفته ها را توی رستورانی در آمستردام سپری می کردند، با نگرانی به صفحه تلویزیون زل زده بودند. این زوج براساس یک قانون نانوشته یکشنبه ها به یکی از رستوران های شهر می رفتند، در آنجا قهوه و شیرینی سفارش می دادند و روزنامه می خواندند. البته مرد به زبان انگلیسی و زن به زبان هلندی. همسر اسموندور با لحنی ناامیدانه پرسید: «حالا دیگر به جز پوتین(۱۷) و دیگر سردمداران حکومت روسیه، رهبران جماهیر شوروی هم تمام پول ها را توقیف می کنند، این طور نیست؟»
چهره اسموندور از شدت اضطراب و خشم سرخ شده بود. انگار تمام خون بدنش یکجا دویده بود به سمت صورت. آن قدر حواسش پرت بود که سیگارش را به اشتباه در ظرف شکر خاموش کرد: «احتمالاً». و هر دو شان خوب می دانستند که در آن شرایط، این «احتمالاً» گفتنِ مرد یعنی «بله. حتماً.»
پیشرف شغلی و مالی سِرگِی در میادین گازی سیبری(۱۸) حتمی بود. آن قدر همه چیز خوب و مرتب بود که اصلاً احتمال شکست و از بین رفتن سرمایه وجود نداشت. ارتباطاتی که او به طور پنهانی با سران مملکت داشت جای هیچ گونه احتمال برای لو رفتن باقی نمی گذاشت. پروژه های او آن قدر موفق بودند که تمام آنهایی که به عنوانی با او نسبت داشتند تمام سرمایه و گیلدر(۱۹) هایشان را دست او سپرده بودند. حتی بعضی ها هم از بانک وام گرفته بودند و خانه شان را در ازای بازپرداخت آن به رهنِ بانک سپرده بودند.
در راه برگشتن به خانه، زن مدام فریاد می زد: «این شد آخر وعاقبت ما.» بی شک آن ساعاتی که او یک دستش را در بازوی مرد قلاب کرده و با دست دیگر گره روسری اش را نگه داشته بود و با ناراحتی قدم در راه خانه برمی داشت، تلخ ترین ساعات آخرین روز هفته شان بود. هوا هر چه که بود به نظر او سرد و جانسوز می آمد.
هر دو غرق در افکارشان بودند که با صدای بوق یک راننده به خود آمدند و متوجه شدند که به جای عبور از پل عابر پیاده، از عرض خیابان در حال عبور هستند. اما دیگر دیر شده بود و راننده برای اینکه از روی پای زن عبور نکند مسیرش را تغییر داد و محکم خورد به نرده های پل عابر. از سر و صورتش خون می آمد، با این وجود اسموندور اصلاً حال و حوصله این را نداشت که جلو برود و احوال راننده را بپرسد. همسرش هم که با بوق موتورسوار کمی تلو تلو خورده بود، به روی خودش نیاورد و به راهش ادامه داد. شاید این اسموندور بود که باید مراقب زنش می شد. اما حتی حواس هیچ کدام شان به این موضوع هم نبود، گرچه شاید بعداً با یادآوری آن دچار اختلاف و درگیری می شدند.
همسرش بارها و بارها به اسموندور اخطار داده بود تا بیشتر مراقب سِرگِی باشد. مراقب شریک جدیدش که گاه و بیگاه با او ملاقات می کرد. یک مرد روسی تبار که قیافه اش بیشتر شبیه صدام حسین(۲۰) بود و انگشتان نرم و تپلی داشت. یک بار وقتی اسموندور و همسرش برای دیدن خواهرِ اسموندور، ایریش(۲۱)، به رستورانِ «شب دوازدهم» رفته بودند آن مرد را آنجا دیدند. ایریش به همراه دختر کوچکش، فریگ(۲۲)، برای دیدن برادرش از ایسلند به هلند آمده بود. موقع صرف دسر دخترِ ایریش از خواب بیدار شد و شروع کرد به گریه کردن. سِرگِی بچه را از داخل کالسکه برداشت تا آرامش کند. او کودک را روی دستانش گرفته بود و تاب می داد تا دوباره خوابش ببرد. کودک هم مثل یک بچه گربه روی شکم سِرگِی به خواب رفت. از همان موقع همسر اسموندور نظر خوبی نسبت به این مرد نداشت و الآن اسموندور می فهمید که آن وقت ها همسرش خیلی هم بی راه نمی گفت.
حالا هم شاید این موتورسوار نشانه ای بود که از طرف خدا فرستاده شده بود تا آنها به خودشان بیایند. که بگوید زندگی یک فرد حتی اروس(۲۳) می تواند در عرض بیست سال دچار زلزله شدیدی شود و او همه چیزش را از دست بدهد. شاید اتفافاتی که در آن شب در رستوران افتاده بود هم نشانه هایی بودند تا اسموندور بیشتر به اطرافش دقت کند. اتفاقاتی مثل شکستن کاسه دست شویی وقتی او می خواست قبل از شام دست هایش را بشوید. اصلاً شاید دنیا پر از نشانه بود. مثل چکیدن آب از سقف زیرزمین خانه شان وقتی تصمیم داشتند آن را برای سرمایه گذاری بفروشند. یا ریختن شیر در کارتون ها موقع اسباب کشی. شاید نباید زیاده خواهی می کردند و می چسبیدند به عشق اسطوره ای که میان شان بود.
اسموندور گادماندسون(۲۴) یک پسرک دهاتی بود که در روستا به دنیا آمده بود و حالا تبدیل شده بود به یک انسان مدرن شهری. بیست سال پشت کامپیوتر نشستن و تایپ کردن و جواب دادن به تلفن آن هم با کمک شانه و گردن، حالا به گردنش آسیب رسانده بود. اما از همان اوایل خیلی باهوش بود و البته بلندپرواز. علاوه بر شغل ثابتی که داشت همیشه دنبال موقعیت های بهتر، هرچند خطرناک بود. وقتی موهایش شروع به ریختن کرد با خودش فکر کرد که استرسِ کدام یک از سرمایه گذاری هایش باعث این تغییر شده اند. بعد هم با خودش به این نتیجه رسید که این همان نشانه های بلوغ و پختگی است. درست مثل قورباغه ای که وقتی به بلوغ می رسد دُمَش را از دست می دهد.
او با زنی که عاشقش بود ازدواج کرد. او زن باهوشی بود. راه و رسم ارتباط با غریبه ها را او یادش داد. زن فقط با طرح چند سوال می توانست ذهن طرف مقابلش را بخواند. او برای اِن جی اُ(۲۵)کار می کرد. یک نهاد محرمانه غیردولتی. اما کاملاً امانتدار بود و امکان نداشت چیزی راجع به کار از دهانش بیرون بیاید. همیشه بر روی گردن باریک و ظریفش گردنبند زیبایی می بست و گیسوان روشنش مثل یک قاصدک دور این گردن زیبا در رفت و آمد بودند. یک دختر بیست ساله باهوش و زیبا.
اسموندور دلش می خواست دوتا بچه داشته باشند و همسرش اصلاً بچه دوست نداشت. آخرش هم حرف، حرفِ او شد و آنها صاحب فرزند نشدند. فقط وقتی ورشکست شدند، اسموندور خوشحال بود که بچه ای نداشتند تا شرایط را برایشان سخت تر کند. درست وقتی مشغول خواندن فیلم نامه ای با مضمون گروگان گیری بود، به این نتیجه رسید. در این فیلم فردِ گروگان گیر به خاطر خصومت با شخصی، فرزندش را می دزدد، کلاشینکف را می گذارد روی شقیقه اش و او را می کشد.
بعد از ماجرای سِرگِی، اسموندور احساس کرد که دچار اختلال روحی شده. احساسی که هیچ گاه حتی در کودکی که غرق در خواندن آثار لوتر(۲۶) بود و خلق و خوی او را به دست آورده بود، تجربه نکرده بود. جلو دوستان همسرش مست می کرد و لطیفه های نامربوط و زشت تعریف می کرد. بعد هم با یک دانشجوی موقرمزِ دانمارکی آشنا شد و با او به خوشگذرانی و پرسه در شهر و رانندگی های طولانی پرداخت. شاید به استنباطِ خام و باطل خودش می خواست با پرداختن به این هرزگی ها از فکر های عذاب آور روزانه رها شود. لهجه دخترک موقعِ تلفظِ کلمات انگلیسی او را مجذوب کرده بود. حتی یک کلمه از حرف هایش را نمی فهمید. سه ماه از آشنایی شان می گذشت و این دختر داشت با سواد انگلیسی اش که از ارسال پیامک به زبان انگلیسی به دست آورده بود، مرد را شگفت زده می کرد.
حس زنانه همسرِ اسموندور به کمکش آمد و او را از ارتباط شوهرش با آن دختر باخبر کرد. البته این میان بوی عطر زنانه ای که از کت وشلوار اسموندور می آمد هم بی تاثیر نبود. بلافاصله درخواست طلاق داد و پدرش هم که یک قاضی هلندی بود خیلی سریع پرونده را به جریان انداخت و با حفظ منافع هر دو طرف دستور طلاق را صادر کرد. در ایمیلی اسموندور را از درخواست و تصمیم دخترش باخبر کرد و برای ایجاد حس همدلی به او گفت که خودش هم مرد است و او را درک می کند، اما دخترش دیگر حاضر به ادامه زندگی نیست و باید از هم جدا شوند. گفت که زندگی هر زوجی می تواند در خطر بیفتد و شاید به خاطر ارتباط نزدیکی که همسرِ خودِ او با کلیسا داشته و ترسی که از آتش جهنم دارد تا الآن زندگی شان حفظ شده.
موقع طلاق، همسرش به او گفت که دلش می خواهد رها باشد. هرچند می دانست شاید اسموندور از این حرف او خوشش نیاید، اما گفت که: «دلم می خواهد با کسی زندگی کنم که مرا بفهمد» و با این حرف تمام امیدها برای شروعی دوباره را برباد داد. پس دیگر فرقی نمی کرد که اسموندور تلاشی برای بازگشت همسرش بکند یا نه. او تصمیمش را گرفته بود و به اسموندور گفت که دیگر با او تماس نگیرد چون جوابش را نمی دهد.

اسموندور در باشگاه بیلیارد پدرِ همسرش مشغول بازی بود. توپی را با شدت پرتاب کرد. در همین موقع پیرمردِ فربه، که هرلحظه امکان داشت از شدت چاقی بترکد، پیشانی گوشت آلودش را چین داد و گفت: «باید آرام تر ضربه بزنی. این جور ضربه ها به هدف نمی خورند.»
اسموندور وسط حرفش پرید: «بی خیال الکسیس(۲۷)». اما بلافاصله خودش را جمع و جور کرد. چشمش را دوخت به سقف و با لحنی آرام ادامه داد: «راستش را بخواهی الکسیس من باید کاری انجام دهم. این جوری نمی شود.»
پیرمرد قاطعانه گفت: «فکر می کنم داری عجولانه بازی می کنی. به نظرم بهتر است کار دیگری انجام دهی تا کمی آرام شوی. البته متاسفم که ناامیدت کردم. خودت پیشنهادی نداری؟». با گفتن این حرف به سمت توپ های ایت بال خم شد و ضربه آرامی نواخت به یکی از توپ ها که اتفاقاً هم به هدف نشست.
اسموندور احساس کرد که باید آنجا را ترک کند. تصمیمش را عنوان کرد، به امید اینکه پیرمرد هم قبول کند: «فکر کنم بهتر است بروم خانه مادری. بروم سراغ مزرعه مان».
پیرمرد فریاد زد: «مزخرف نگو! تو چه ت شده؟ فکر می کنی کی هستی؟ توماس جفرسون(۲۸)؟! او از فرط ناراحتی یک شبه مزرعه اش را آتش زد.»
اسموندور جواب داد: «من هم شکست خورده ام. چیزی در درونم خرد شده.»
اسموندور وقتی جوان بود در دانشگاه، اقتصاد خواند به این امید که بتواند در واقعیت هم شرایط اقتصادی اش را تغییر دهد و از آن آپارتمان یک خوابه در آلمان خلاص شود. با خودش عهد کرده بود که در وضعیت بدِ مالی نَمیرد. قسم خورده بود که خودش را درگیر کارهای سخت با درآمد ناچیز و زندگی در شرایط دشوار آن هم در کشوری مثل ایسلند نکند؛ جایی که در آنجا بزرگ شده بود و خانواده اش هنوز همان جا زندگی می کردند.
اما حالا در سن پنجاه سالگی حس می کرد زندگی اش را باخته. یک سال از جدا شدن همسرش می گذشت و آن دخترک دانشجو، هولدا(۲۹) را هم جواب کرده و گفته بود تا ترکش کند. هرچند هنوز پیش همکارانش از اسم و رسمی برخوردار بود، اما تمام سرمایه اش را از دست داده بود. در افکارش غوطه ور بود که دید در فرودگاه لندن نشسته و از بلندگو صدایی به زبان مادری اش شماره پرواز ایسلند را اعلام می کند. داشت دوباره با خودش عهد و پیمان می بست و به خودش قول می داد. شاید این آخرین وعده عمرش بود. علی رغم گذشته ای که از دستش داده بود و حالا با یادآوری اش دچار اندوه می شد. اما باید به خودش قول می داد که در میان این همه تاریکی روزنه ای به آینده ای روشن پیدا کند. باید زندگی اش را از نو می ساخت. حتی با کار سخت. با خودش فکر کرد که راهش را می داند.

در ترمینال، روزنامه اش را انداخت داخل سطل زباله و در راهرویی که به سمت روشنایی های زندگی اش پیش می رفت قدم گذاشت. تمام دارایی اش حالا کت و شلواری بود که به تن داشت، کیف، بلیت، کارت پرواز، گذرنامه، کارت شناسایی و دیگر هیچ. قبلاً هم که برای کار به بارسلون، فرانکفورت و لندن سفر کرده بود بار زیادی با خود حمل نمی کرد. همیشه سبک سفر می کرد. البته زنجیر قدیمی مادرش را همیشه به همراه داشت و هم چنین مقداری پول که در نوجوانی، وقتی در ریکیاویک(۳۰) زندگی می کرد، پس انداز کرده بود و تا به حال هم دلش نیامده بود خرجش کند. شاید آن را نوعی برکت برای کیف پولش می دانست. هر وقت هم خانواده اش تصمیم می گرفتند او را ببینند، اسموندور ازشان می خواست تا به هلند بیایند و تمام خرج و مخارج سفرشان را تقبل می کرد.
صدایی از بلندگو به زبان ایسلندی و بعد انگلیسی از مسافران خواست تا به سالن ترانزیت بروند. نفس عمیقی کشید و تمام هوای اطراف را در یک نفس وارد ریه کرد. حین عمل دَم، گذشته اش را فرو خورد و بعد هم با بازدم تمام شان را بیرون ریخت. شاید که رها شود از این گذشته ای که دوش به دوش او به سمت آینده می آمد.
بلیتش را گذاشت روی دستگاه اِسکَنر و بعد به سمت هواپیما رفت تا سوار شود. تا نشست روی صندلی یک وُدکا سفارش داد. پاهایش را دراز کرد و صورتش را چرخاند سمت پنجره. سعی کرد تا آرام بگیرد و به اتفاقاتی که بر سرش گذشته بود و به تصمیمات آینده اش فکر کند. به مزرعه و سرزمین مادری.

راهروی هواپیما خیلی باریک بود. درست مثل راهروی کلیسا برای وقتی که عروس و داماد کنار هم راه می روند تا به محراب برسند.
آن وقت ها کمتر همسرش را با اسم صدا می زد. وقتی با پدرِ همسرش صحبت می کرد می گفت: «او» یا «دخترِشما». موقع حرف زدن با بقیه می گفت: «همسرم». وقتی هم که می خواست خودش را در امرِ همسری دخالت ندهد می گفت: «زنی که با من در یک خانه زندگی می کند.» نه اینکه اسم همسرش را دوست نداشته باشد، نه، بلکه آن قدر عاشق اسمش بود که مثل پسربچه ها که مادرشان را فقط برای خودشان می خواهند، دوست داشت تا اسم همسرش را فقط در خلوت شان صدا کند.
همسرش اغلب این سوال را از اسموندور می پرسید: «من تنها آدم دوست داشتنی زندگی تو هستم؟»
و او جواب می داد: «بله. معلوم است.» و البته این پاسخ مربوط به گذشته بود.
الآن دیگر هیچ چیز با او در زندگی همراه نبود به جز نفس هایش.
خانه شان در بخش جنوبی کشور قرار داشت و از آخرین باری که آن را دیده بود، یعنی زمان دانشگاه، تغییر چندانی نکرده بود. فقط بعضی از سنگ های نمای ساختمان در اثر تابش خورشید رنگ باخته بودند. درست مثل گذشته خودِ او. ساخت این خانه را پدربزرگ قبل از جنگ جهانی از روی یک کاتالوگ نروژی سفارش داده بود و بعضی مصالح آن را هم از خارج از کشور آورده بودند و تا امروز همان سبک و سیاق قدیمی خود را حفظ کرده بود. خانه هشت وجه داشت که تنها وجه جنوبی آن که رو به آفتاب بود کمی فرسوده شده بود. سقف خانه به رنگ قرمز بود و در فصل تابستان درخشش خاصی داشت. البته بیشتر روزهای سال خانه آفتابگیر بود، به جز یکی، دوماه زمستان. ایریش، هر سال موقع تعطیلات با اتوبوس، همراه دختر کوچکش به آنجا می آمد. حالا هم آمده بود. این بار برای دیدن برادرش. کنار مزرعه برادرش را دید. دوید به سمت تاکسی که از فرودگاه ِریکیاویک اسموندور را تا آنجا آورده بود و به او خوشامد گفت. چهره برادر را شکسته و درهم یافت. از همان نگاه اول فهمید که هیچ چیز سرجایش نیست و برادرش هم مثل سابق نیست. اصلاً از این بی هوا آمدن اسموندور به شهر مادری آن هم بعد از این همه سال باید این را می فهمید که حتماً اتفاقی افتاده. از همان پنجره صورت برادرش را بوسید.
دریا دو کیلومتر با خانه فاصله داشت. از آنجاییکه در مسیر خانه تا دریا گیاهی نروییده بود از همان فاصله هم می شد سنگ ریزه های داغ ساحل را دید. پشت خانه شان زمینی بود که در فصل بهار می شد پاتوق خانواده شش نفری آنها. همیشه بوی گوگردی که از زمین آنجا بلند می شد،برای او نوستالژی خاصی داشت و او را به یاد سوپ ِخانگی هُداک(۳۱) می انداخت. یک جورهایی مفهوم زندگی را در ذهن او بیدار می کردند. مادر، پدر بزرگ و مادربزرگشان خیلی وقت پیش مُرده بودند. خاله زاده ها و عموزاده ها هم برای کار و تحصیل در کل دنیا پراکنده شده بودند. بعضی ها رفته بودند دانمارک، کانادا، شانگهای و بعضی ها هم هیوستن(۳۲). ایریش از اینکه برادرش را آنجا، در سرزمین مادری شان، می دید خیلی خوشحال بود. او به عنوان کارمند فروش در فروشگاهی در پایتخت کار می کرد. تنها مکانی در دنیا که به آنجا سفر می کرد آمستردام بود، آن هم فقط برای دیدن تنها برادرش. سعی می کرد تمام مدت سفر از برادرش جدا نشود. حتی وقتی با هم قدم می زدند یا به رستوران می رفتند دست برادرش را می گرفت. درست مثل عاشق و معشوق ها. این اواخر هم همراه دخترش به دیدن برادرش می رفت. پدرِ این دختر را برای اولین و آخرین بار در یک مهمانی دیده بود.
قبل از اینکه اسموندور درِ اتومبیل را باز کند خواهرزاده اش که به دستگیره در آویزان شده بود خودش را بالا کشید و گفت که می خواهد سوار شود.
به محض جاگیر شدن شروع کرد به خریدن گوسفند. درست به تعداد گوسفندانی که زمانی مادرِ ناتوانش با هزار زحمت از آنها نگهداری می کرد. چهارده تا میش و سه تا قوچ. تا جایی که یادش می آمد هیچ وقت از گوسفندها بدش نیامده بود. به آنها تنباکو می داد تا بجوند و کرم هایشان را دفع کنند. اگر شانس یاری اش می داد می توانست در عرض دوسال از پشم و گوشتشان سود خوبی به جیب بزند.
برای اینکه انگیزه اش را دوباره به دست بیاورد تصمیم گرفت تا کاری را در دست بگیرد. مثلاً تعمیر گلخانه متروکه. جایی که مدت ها پیش پدربزرگ دور تا دورش را شاتوت کاشته بود و بیشتر اوقاتش را آنجا سپری می کرد. لوله های تهویه هوای گلخانه آسیب دیده بودند و گلخانه شده بود کوره آتش. اسموندور اول یک ژنراتور جدید خرید برای تولید برق از بخار. هر چند در آن شرایط شاید خرج کردن برای گلخانه نوعی کار بیهوده و ولخرجی به نظر می آمد. اما او دلش می خواست خودش را به خودش ثابت کند. ثابت کند که می تواند و هنوز انگیزه زندگی کردن دارد. به خاطرگدازه های آتش فشانی که زیر زمین حرکت می کردند هرجا را نگاه می کردی از زمین بخار بلند می شد. در واقع اینجا بخار، رایگان بود. وقتی ژنراتور را روشن کرد یک دفعه گلخانه تبدیل شد به شهری چراغانی در دل شب. چراغ های گلخانه را از یکی از همسایه ها خریده بود. همسایه می خواست چراغ های خانه اش را عوض کند و دیگر به این چراغ ها نیازی نداشت. در نتیجه اسموندور توانست با قیمتی پایین آنها را تهیه کند.
چند وقت بعد نامه ای از طرف پدرِهمسرش به دستش رسید که داده بود منشی اش تایپ کند و فِد اکسِ(۳۳) پستچی آن را در خانه آورده بود:

«اسموندور عزیز. تنها آرزویم برای تو این است که بشنوم دوباره به زندگی برگشته ای. توصیه ای برایت دارم. کمتر خودت را درگیر روابط انسان ها بکن. کمتر الکل بنوش. حواست بیشتر به چربی خونت باشد. خطاهای گذشته ات را فراموش کن. تعطیلات را با خواهرت و فریگ خوش بگذران. همیشه لباس هایت را اتو کن. یادت نرود روغن اتومبیلت را چک کنی. کاری که اذیتت می کند را انجام نده. و این را بدان که همیشه می توانی روی من به عنوان پدر حساب کنی.»

در اتاق پدربزرگش می خوابید. گوشه اتاق یک کاسه روشویی قرار داشت که از شیربالای آن فقط آب داغ می آمد و یک فرچه اصلاح که همان جا توی کاسه روی کنسولِ آینه کوچکِ اتاق جا خوش کرده بود. تمام مبلمان خانه دست ساز بودند. هرچند دیگر زیبایی سابق را نداشتند. پیرمرد خودش تخت را از درختِ قان(۳۴) درست کرده بود. گوشه و کنار خانه هم چند رشته سیم کابل آهنی افتاده بود. شاید پدربزرگ قصد داشت خانه را سیم کشی کند، اما مرگ به او فرصت نداده بود.
بالشت ها از کاه پُر شده بودند، اما با گذر زمان و با استفاده مکرر پفشان خوابیده بود و البته بوی بدی هم می دادند. همین که یک هفته در هوای آزاد قرار گرفتند و باد خوردند مشکل حل شد. حالا شدند همان چیزی که اسموندور می خواست. تفنگ قدیمی پدربزرگ را از روی دیوار برداشت، لوله اش را تمیز کرد و برق انداخت، چند تا فشنگ خرید و یادگار پدربزرگ را توی ساحل امتحان کرد. تفنگ هنوز کار می کرد. اتفاقِ بهتر اینکه خواهرش یک دست ملحفه و روبالشی یونانی از مرکز شهر خرید و برایش آورد تا شب ها با خیال راحت بخوابد. بعضی از دیوارهای سیمانی تا نصفه گچ شده بودند. شاید پیرمردِ بیچاره فکر می کرد که نوه و یا نتیجه هایشان می آیند و می خواسته تا خانه شکل و ظاهر بهتری پیدا کند، اما باز هم فرصت نکرده. شاید هم آن قدر ناتوان شده بود که دیگر قادر به اتمام کارش نبوده. به هرحال اسموندور کارِ نیمه تمام پدربزرگ را تمام کرد. با این اوصاف گویا پدربزرگ بیشتر از خودِ اسموندور به او و توانایی هایش ایمان داشته.
تمام شب های زمستان را در تخت پدربزرگ خوابید و صبح با رویای حرف زدن با ساکنین خانه که حالا هیچ کدام شان در دنیا نبودند بیدار شد. گاهی رویای همسرش را می دید. زنی که در نصف بیشتر روزهای زندگی او وجود داشته. واقعاً وجود داشته. نه مثل افراد این خانه که دیگر وجود خارجی نداشتند، اما او بود. هنوز هم هست. هنوز هم در خواب های اسموندور می آید. هنوز هم در جهانِ اسموندور زندگی می کند. برای تعطیلات با خواهرش رفت به کافه ای به نام کیهان. معماری این کافه درست مثل سیاره کیهان بود. حتی حلقه های سیاره را هم در اطراف سالن کافه طراحی کرده بودند. در کل منظره ای تماشایی برای جلبِ توجه هر بیننده ای ایجاد می کرد. ایریش همان طور که داشت از پنجره بیرون را نگاه می کرد گفت: «تو هیچ وقت مرا درک نکردی. من هم هیچ وقت این کار را درقبال تو انجام ندادم.»
پول لازم داشت. مجبور شد تا به پول ناچیزی که برای دوران پیری در بانک پس انداز کرده بود دست بزند. یک ماشین قدیمی دست دوم، چند تا قطعه یدکی، بنزین،کمی علوفه، بلغور و یک بطری ویسکی خرید. کمی بیشتر از آنچه قرار بود، خرج کرد. اما چه اهمیتی داشت؟ پول درست مثل آبی می ماند که از شیر خارج می شود و داخل لیوان می ریزد. وقتی هم که لیوان پر شد بقیه اش سرازیر می شود و هدر می رود. تا جایی که یادش می آمد در طول زندگی اش هی پول به دست آورده و هی خرج کرده بود. پول هایی را هم که در دستش مانده بود همه اش را تبدیل به ارز کرده بود. از گیلدر به پوند(۳۵)،به روبل(۳۶) و این اواخر هم به یورو. همه چیز آدم در دنیا تغییر می کند. پول هایش، دوستانش و حتی شریک بازی و شریک تجاری اش. تغییر هم که نکنند برای مدتی جاهایشان عوض می شود.
توی کافه که نشسته بودند یاد همسرش افتاد. یاد زنی که با او در یک خانه زندگی می کرد. در یک سیاره. زنی که ترجیح می داد تا در لیوان او مشروب بنوشد تا مجبور نشود دوتا لیوان را بشوید، اما او معاوضه پذیر نبود. اصلاً همسر آدم قابل تعویض نیست. هیچ کس نمی تواند جای او را بگیرد. او اصلاً قیمت نداشت. همسرِ آدم در واقع خودِ آدم است. آدم مگر می تواند خودش را با کس دیگری عوض کند یا روی خودش قیمت بگذارد. او تنها موجودی در زندگی اش بود که هیچ کس نمی توانست جای او را بگیرد. کسی که گرچه خودش رفت، اما خاطراتش دست بردار نبودند.

همراه رختخوابش نقل مکان کرد به اتاق مادربزرگ. هرچند آنجا سر وصدایش بیشتر بود، اما در عوض گرم تر بود. این اتاق رادیاتور جداگانه ای داشت و هربار آب داخل لوله هایش جریان پیدا می کرد قیل و قال عجیبی به راه می انداخت. انگار که یک گله گوسفند با هم سر وصدا کنند.

حالا بهار از راه رسیده بود. این اولین بهاری بود که اسموندور بعد از مراجعتش به مزرعه مادری می دید. تصمیم گرفت تا بذر علوفه و بلغور بکارد. می خواست خوراک دامش را خودش تامین کند. کاربراتورِ کثیفِ تراکتورِ مادربزرگ باید عوض می شد. رفت به سمت فروشگاه تا این قطعه را بخرد. آنجا یک سگ یک ساله دُم خمیده دنبالش راه افتاد. وقتی از فروشگاه آمد بیرون، سگ هنوز داشت تعقیبش می کرد. ده متری را دنبالِ او آمد. بدون اینکه چیزی بگوید.
یک هفته ای گذشت. حالا دیگر مزرعه شکل و شمایل پیدا کرده بود. سگ هنوز آنجا بود و در این مدت اسموندوررا تنها نگذاشته بود. تصمیم گرفت تا برایش اسمی انتخاب کند. صدایش زد: «هولدا». با این امید که او هم مثل آن دخترک دانشجو وفادار باشد و فکر رفتن به سرش نزند. درست برخلاف همسرش. با هربار صدا زدنِ او، یاد دخترک دانمارکی موقرمز می افتاد. یادش آمد که چندماه بعد از آنکه به او گفت که دیگر مایل نیست ملاقاتش کند، یک بار دخترک او را غافلگیر می کند و می آید به رستورانی در آمستردام که اسموندور و الکسیس آنجا نشسته بودند و داشتند دارایی های اسموندور را بررسی می کردند که ببینند چقدر بدهکار و چقدر طلبکار است. یک بار هم وقتی با خواهر و خواهرزاده اش برای تعطیلات رفته بودند سفر و یک خانه اجاره کرده بودند، دخترک به او زنگ می زند. فریگ تلفن را جواب می دهد و بعد با لهجه ایسلندی بلند فریاد می زند: «دایی! باز هم آن آدم بده است.» مادرش هم پهلویش را نیشگون می گیرد. اسموندور مثل جو می ماند و آن دختر حکم آبمیوه را داشت. هر دو کنار هم یک نوشیدنی گوارا تشکیل می دادند که فقط برای استفاده در تعطیلات مناسب بود و نه بیشتر.
اگر فکر می کرد که با این نامی که روی سگش گذاشته می تواند برای لحظاتی غمِ سنگین گذشته و خطایی را که مرتکب شده بود فراموش کند، سخت در اشتباه بود. درست وقتی از این اسم گذاری ناامید شده بود، متوجه شد که هربار این نام را صدا می کند سگ گوش هایش را تیز کرده و به او خیره می شود. این، یعنی او هم با اسمش ارتباط برقرار کرده بود. این سگ حسی را به او انتقال می داد که از وقتی به ایسلند آمده بود تجربه نکرده بود.
فریاد می زد: «آهای هولدا! بیا اینجا عزیزم.» بعد هم سگ فوراً می آمد و گردنش را برای نوازش در اختیار او قرار می داد.
تا جایی که یادش می آمد آن موقع ها که در ایسلند زندگی می کرد همه می گفتند نژاد سگ های ایسلندی بارور نیستند. این سگ بسیار باهوش،کنجکاو، بازیگوش،زرنگ و شجاع بود. اسموندور هم از او مراقبت می کرد. او را حمام می برد، موهای قهوه ای اش را می شست و تیمارش می کرد. با او بازی می کرد و هر وقت هم لازم می شد ادبش می کرد. دُمِ این سگ مثل عقرب همیشه پشتش خم شده بود. فقط واق واق می کرد. آن هم به نشانه سلام دادن. گوش هایش را هیچ وقت پایین نمی انداخت. لب های سیاهی هم داشت.
انگار تمام اعضایش در زبانش جمع شده بود. هر حسی را که می خواست انتقال دهد از زبانش کمک می گرفت. موقع خواب، زبانش آن قدر آرام و بی حرکت بود که گویی قبلاً هیچ وقت تکان نمی خورده. وقتی بین بلغور و علوفه دنبال غذا می گشت این زبان از همیشه چابک تر بود و بیشتر از هروقت دیگر تکان می خورد. وقتی هم که در اطراف باتلاق سرش را می کرد داخل لانه مینک(۳۷)، نوک زبانش را از دهانش بیرون می گذاشت وبه نظر کودن تر از هر حیوان دیگری می آمد. زمانی هم که از آب داخل گودال می خورد زبانش را مثل قاشق گود می کرد. خلاصه از زبانش برای هر کاری استفاده می کرد: مثل بوسیدن، لیسیدن به منظور ابراز محبت و جدا کردن حشرات از میان موهای تنش. وابستگی این حیوان به زبانش آن قدر زیاد بود که اگر زبانش را می بریدند یا از بین می بردند، دیگر قادر به ادامه حیات نبود. اسموندور هم این عضو را در بدن خودش داشت. زبان، اما کمتر به آن توجه می کرد، به خصوص حالا که تنها زندگی می کرد و گاهی ساعت های متمادی می گذشت که اصلاً حرف نزده بود. شاید تنها کارایی زبانش برای او در این شرایط فقط چشیدن غذاها بود. مثل لذت بردن از طعم کاکائو که خیلی دوست داشت.

آن دو شده بودند همدم یکدیگر، اما این وسط چیزی کم بود. اسموندور گادماندسون مردی مدرن و امروزی بود، در حالی که این سگ نمادی از بَدَوی ترین خلقت ها بود. سگ ها پیشرفت نمی کردند. امروزی نمی شدند. اصلاً همه شان کلاسیک بودند. نسل به نسل هیچ چیز در موردشان فرق نمی کرد. تنها وسیله ارتباطش با اسموندورواق واق کردن بود. همین. حتی مدل این واق واق کردن هم فرق نمی کرد و همیشه یک جور بود. حافظه سگ محدود می شد به یادآوری غرایزی که از بدو تولد در وجودش نهاده شده بود و هیچ فرقی با نسل های قبلش نداشت. ماه ها طول می کشید تا یک حرکت ساده را یاد بگیرد. اما رفتن دنبال گله و محافظت از آن را به طور غریزی می دانست. برخلاف انسان ها که بیشتر از به کاربردن غریزه، نیازمند آموزش و یادگیری هستند. ضمیر انسان ها موقع تولد خالی است. در مغزشان حفره هایی وجود دارد تا بعدها و در طول زندگی با احساسات، عقاید،قضاوت ها، بینش ها و خاطرات پر شود. مثل خانه ای خالی که تازه ساخته شده و بعدها با وسایل مختلف پر می شود. اما سگ از همان ابتدا آنچه را که باید بداند می داند و دیگر در طول زندگی اش چیزی به دانسته هایش اضافه نمی شود.
تصورش را بکنید: یک سگ بدون قلاده از روی تپه ای از گدازه های آتش فشانی به سمت شهر پایین می آید و دنبال مردی، وارد فروشگاه لوازم یدکی اتومبیل می شود و بعد بیست کیلومتر را دنبال اتومبیل او می دود و وقتی رسیدند خانه یک گوشه می نشیند و با پاهایش سرش را می خاراند و به آن مرد زل می زند تا اجازه بگیرد و بیاید پیشش. در این موقع مرد هم در درون چیزی احساس می کند و تصمیم می گیرد تا این سگ را کنار خودش بپذیرد. مطمئناً اینها اتفاقی نیستند. شاید در ضمیر ناخودآگاه این حیوان به او سپرده شده تا چنین وظیفه ای را انجام دهد. مرد در آن لحظه یاد انتخاب زنِ زندگی اش می افتد. دیدن این سگ او را با خود می برد به گذشته. تمام انتخاب هایش تا آن روز را پیش چشمانش مرور می کند. یعنی آمدن این سگ چه پیغامی داشته برای او. در تمامی انتخاب هایش دلیلی برای انتخاب بوده. مثلاً برای یک مرد در انتخاب یک زن، زیبایی، اندام، اخلاق، احساسات و خیلی چیزهای دیگر مهم است، اما واقعاً در انتخاب این سگ چه عواملی را باید مدنظر قرار می داد. اصلاً مگر گزینه دیگری هم بود برای انتخاب. در واقع سگ انتخاب نمی شود، بلکه آگاهی می دهد برای انتخاب. مثل یک پیش فرض برای انتخاب شدن. شاید این هولدا بوده که اسموندور را انتخاب کرده. شاید در درون او حس نیاز برای همراهی دیده و خودش را برای کمک رسانده.
موقعی که عاشق یک زن می شوی، از او خواستگاری می کنی. در کلیسا و طی مراسم خاصی عقدنامه امضا می کنی. بعد زندگی مشترک تان آغاز می شود. با هم پیشرفت می کنید. سفر می روید. از لحظات تان لذت می برید. با هم دعوا و آشتی می کنید. خطاهای یکدیگر را می بخشید. گاهی هم صبح بعد از صرف صبحانه هر کدام به تنهایی سراغ زندگی اش می رود تا دوباره شب شود و هرکدام به محل صرفاً خواب خودش برگردد. اسموندور خاطراتِ خوشی از زندگی مشترکشان داشت. روزها و شب هایی که با عشق سپری شد. صبحانه هایی که با لذت خورده شد و فعالیت هایی که در کنار هم آگاهانه انجام شد. اما زندگی با یک سگ مطمئناً متفاوت خواهد بود و نمی تواند خلا ناشی از یک همدم واقعی را برای انسان پر کند، ولی شاید برای خودِ سگ ماجرا فرق می کرد.

هولدا عاشق ماهی بود. دل و روده پرندگانی را هم که اسموندور شکار می کرد بیرون می کشید و می خورد. گاهی هم که گوشت گیرش نمی آمد به جو و حتی خیار راضی می شد. تمام غذایش را تا ته می خورد و کاسه اش را لیس می زد. به همین دلیل بود که درست پاییز همان سال وقتی هولدا اشتهایش را از دست داد، اسموندور علی رغم کار سنگینش در مزرعه متوجه این موضوع شد. هولدا همه اش ناله می کرد و مثل گرگ زوزه می کشید. حالا برای کی، اسموندور نمی دانست. از آن به بعد دیگر کمتر تکان می خورد و این طرف و آن طرف می رفت. یک روز صبح که آمد انگشت پای اسموندور را لیس زد و او را از خواب بیدار کرد، اسموندور متوجه موضوع جدیدی شد. شکم هولدا مثل یک تخم مرغ آب پز سفت شده بود. نوک پستان هایش هم برآمده شده بودند. در کمتر از یک ماه وقتی راه می رفت، شمکش تکان می خورد. اسموندور بیشتر از این دیگر نمی توانست خودش را گول بزند. سگ حامله بود.
ولی او که سنی نداشت!
حس حسادتش به جوش آمد. او از کدام سگ ِ احمق تر از خودش حامله شده بود؟ اصلاً کِی و از کجا او را پیدا کرده بود؟ هیچ وقت خیلی از او دور نمی شد. حداکثر به فاصله یک فریاد زدن که بلافاصله می دوید و می آمد.
یک روز موقع رفتن به شهرِسلفوس(۳۸) سگی را دید و با خودش گفت حتماً این همان سگ متجاوز است. یک سگ سیاه از نژاد کانادایی که موهای تنش بیشتر شبیه راسو بود و داشت دنبال یکی از میش های او می دوید و اذیتش می کرد. شِرارت از صورتش می بارید. میش پرید داخل علوفه های انباشه شده و سگ هم منصرف شد و رفت کناری نشست و شروع کردن به غلت خوردن تا اینکه خورد به تابلو راهنمای کنار جاده و متوقف شد. اسموندور اتومبیلش را به کنار جاده هدایت کرد تا با این حیوان برخورد نکند، اما یک لحظه احساس خشم بر او غلبه کرد و دور زد تا پای این حیوان پَست را زیر چرخ های اتومبیل اُپِلش له کند و او را به سزای عملش برساند. اما زود بر اعصابش مسلط شد و از کنار سگ گذشت و با اتومبیل رفت روی چمن های کنار جاده.
بسیار آن طرف تر، در خانه، هولدا داشت به خودش می لرزید و بالا می آورد. قبلاً اصلاً سگ عصبی ای نبود، اما الآن خیلی عصبی شده بود. ساعت ها دور اسطبلِ اسب راه می رفت و ناله می کرد. اسموندور یک کارتُن خالی مشروب را آورد روی زمین گذاشت و داخلش را با کاه پوشاند و کاملاً نرم کرد. هولدا لنگان لنگان آمد وداخل آن نشست. نوک پستان هایش را هم گذاشت لبه کارتن. همچنان داشت ناله می کرد. با هر انقباض شکمی ناله هایش شدت می گرفت.
وقتی که اسموندور شروع کرد به نوازش کردن کمر سگ، هولدا سرش را بلند کرد تا اسموندور از داخل چشمانش به دردِدل او پی ببرد. درست مثل فرزندی که به آغوش مادرش پناه می برد و با نوازش های او آرام می گیرد.
هولدا تند تند نفس می کشید. درد به او اجازه نمی داد تا یکباره تمام ریه اش را پر از هوا کند. گاهی بلند می شد، دور کارتن می چرخید بعد دوباره می نشست و دست و پایش را دراز می کرد. یک بار هم شروع کرد به کندن کف زمین، آن هم از داخل کارتن. برای چه این کار را انجام می داد؟ چه چیزی را می خواست داخل این گودال دفن کند؟ فاصله انقباض های شکمش داشت کمتر می شد. سعی کرد حالت قوز کرده بایستد تا شاید مقداری از دردش کم شود. شرایط بدی بود. سگ داشت درد می کشید و هر آن ممکن بود که از بین برود. روی پهلویش دراز کشید. آب از دماغ و دهانش راه افتاده بود. با چشمانش از اسموندور می پرسید: «چه بلایی دارد سر من می آید؟»
اسموندور دلش خیلی برای سگ سوخت. با خودش گفت آیا دل خراش تر از این صحنه در دنیا وجود دارد؟ این که یک سگ جلو چشمانت درد بکشد و تو نتوانی کاری برایش انجام دهی.
پاهای سگ کاملاً باز شده بود و یک سر و گردن دیگر داشت از داخل آن می آمد بیرون. پاهایش را به سختی دراز کرده بود و تند تند نفس می کشید. دمش بالا و پایین می رفت و محکم می خورد به کاه ها. مایع زرد رنگی همراه با حباب بیرون زد. حباب بزرگ و بزرگ تر می شد. سگ تکان خورد و حباب به داخل کشیده شد.
سگ دوبار خودش را گاز گرفت. چند بار هم با حالتی عصبی بین دو پایش را لیس زد. انگار داشت با کمک دندان و زبانش چیزی را بیرون می کشید. چیزی شبیه یک صورت همراه با دوتا گوش و یک زبان که از دهانش بیرون افتاده بود. اول شکم این موجود را چند بار لیس زد و بعد با دندان هایش زائده طناب مانندی که به شکمش وصل بود را گاز گرفت تا اینکه کاملاً پاره شد. موجود تازه متولد شده ناله کوتاهی کرد و افتاد روی کاه ها. درست پشت پای عقبی مادرش. همان جا ورجه وورجه می کرد و سگ هم با پاهایش سعی می کرد او را عقب نگه دارد. به طور معجزه آسایی نوک پستان مادرش را پیدا کرد و شروع کرد به شیر خوردن.
اسموندور با حیرت داشت این صحنه را تماشا می کرد. صحنه تولد یک موجود زنده. دیدن این صحنه برایش خیلی جالب بود. البته گاهی کمی هم حالش به هم می خورد و حالت تهوع به او دست می داد.
هولدا سه تا موجود براق دیگر را هم به همین ترتیب بیرون کشید. رنگ همه شان زردتر از خود هولدا بود و جالب تر اینکه همه آنها اطراف پوزه هایشان لکه های قهو ه ای داشتند. اسموندور یاد سگ سیاهی افتاد که در جاده دیده بود. کجا بود تا توله هایش راببیند؟!
از بدن هولدا خون و خلط جاری شده بود و ریخته بود داخل کارتن. بدن توله ها هم کثیف بود و مایع لزجی به آنها چسبیده بود. هولدا شروع کرد به تمیز کردن توله هایش آن هم با زبان. دو تا جفتِ آخر هم از بدنش بیرون آمدند. شروع کردن به لیسیدن آنها. انگار داشت چند تا تخم مرغ تازه را با ولع لیس می زد. بعد برگشت و رفت سمت توله ها تا به تمیز کردن آنها بپردازد. حالا دیگر همه شان شبیه حیوان کامل بودند. دُم داشتند، پا داشتند و بسیار برای شیر خوردن حریص بودند.
از فرط خستگی خمیازه کشید.
اسموندور رفت تا از داخل خانه یک پتو بیاورد و این خانواده پرجمعیت را داخلش جا بدهد.
راستی پدر این خانواده کجا بود؟ مگر اصلاً خانواده بدون پدر می شود؟ یعنی برای حیوانات خانواده یعنی مادر و بچه ها؟ همین؟ پدر جایی ندارد؟ پدر همیشه محکوم به تنهایی است، حتی وقتی کمی آن طرف تر صاحب چند فرزند شده باشد؟ یعنی همیشه گربه های نر، اسب های نر،قوچ ها، گاوهای نر وخوک های نر حتی با داشتن فرزند بدون خانواده می مانند؟ چه تشابه جالبی! پدر خودِ او هم با آنها زندگی نکرد. حتی پدرِ فریگ. شاید اصلاً خبر نداشتند که فرزندی دارند. که کمی آن طرف خانواده ای بدون آنها تشکیل شده. هیچ کدامشان لذت داشتن خانواده را تجربه نکردند. و فرزندانشان را هم از لذت داشتن پدر محروم کردند. درمورد حیوانات شاید این امری غریزی و عادی باشد، اما درباره انسان ها چه؟ آیا در مورد آنها هم همین طور است؟ مطمئناً نه. انسان ها از نعمت یادگیری بهره مند هستند. آنها که نباید مثل حیوانات رفتار کنند. هنوز وقت آن نرسیده که ما انسان ها به خودمان بیاییم و ببینیم که داریم چه بر سر خود و اطرافیان مان می آوریم؟ هر مزرعه ای بعد از بذر پاشی نیاز به مراقبت دارد. یک مرد فقط در کنار زن است که معنا پیدا می کند، وگرنه همان واژه نر برای او مناسب تر است. مرد یعنی مراقبت. یعنی سرپرستی. یعنی حمایت. و همه اینها در کنار زن و خانواده مفهوم دارد.
وقتی برگشت دید که هولدا به اوضاع کارتن و توله ها سرو سامان داده. دوتا از توله ها نبودند. حتماً شیرشان را خورده و زیر کاه ها خوابیده بودند. اما اسموندور هر چقدر کاه ها را این طرف و آن طرف زد نتوانست پیدایشان کند. هولدا داشت دوتا توله دیگر را شیر می داد. وقتی اسموندور را دید با نگاهی سرشار از محبت به او خیره شد و دست هایش را لیس زد.
اسموندور گفت: «سگ دوست داشتنی من.» بعد پتویی را که با خودش آورده بود روی زمین باز کرد و آرام پوزه هولدا را در دست گرفت. هولدا باز هم دست های او را لیس زد. باز هم به نشانه تشکر به او نگاه کرد و باز هم دست هایش را لیس زد. بعد یکی یکی توله ها را با دندان از داخل کارتن بیرون آورد و گذاشت روی پتو. در آخر با زبانش توله کوچک تر را برداشت و کرد داخل دهانش و بلعید.
اسموندور گادماندسون خشکش زده بود.
سگ توله دیگری را برداشت و به او شیر داد. توله هم با پنجه هایش می کوبید به شکم مادر. حین اینکه توله مشغول شیر خوردن بود، او هم با زبان بدنش را تمیز می کرد.
اسموندور ماده سگ را از داخل کارتن برداشت و گذاشت روی پتو. باز هم کاه های خیس را کنار زد، اما چیزی پیدا نکرد. خبری از آن دوتا توله نبود. وقتی برگشت دید هولدا روی پتو خوابش برده و خرناس می کشد.
اسموندور رفت بیرون و روی گِل ها بالا آورد.
پاییز سال بعد وقتی که او سخت مشغول دِرو محصولات مزرعه اش بود، ایریش و فریگ آمدند پیشش تا تولد پنج سالگی فریگ را با هم جشن بگیرند. هولدا باز هم حامله بود.
روی کوپه گدازه های آتشفشانی، هولدا سه تا توله به دنیا آورد که همان اول تا فریگ جایش را کشف کند، دوتایشان را خورد. فریگ به موقع رسید و توله آخری را از دهان هولدا بیرون کشید و آن را پیش مادرش آورد. مادر توله سگ را در سینک آشپزخانه شست و خشک کرد. فریگ هم او را لای یک دستمال پیچید، خواباند کنار خودش و برایش قصه گفت. قصه راجع به یک مادر ناتنی که فرزندش را از یک آبشار به پایین پرت می کند.
هرسه تایشان فکر کردند به این موضوع که چرا هولدا بچه های خودش را می خورد. فریگ قاطعانه گفت: «خوب آنها خیس هستند. مادرشان هم فکر می کند گوشت هستند و آنها را می خورد.». اسموندور هم حرف او را تایید کرد و گفت حالا که این توله دیگر خیس نیست بهتر است او را به مادرش بسپاریم تا کمی شیر بخورد.
فریگ اسم این توله سگِ نجات یافته را گذاشت: «ویگدیس(۳۹)». هرچند از همان ابتدا او را با نام کامل ایسلندی اش «ویگدیس هولداسدوتیر» یعنی «ویگدیس فرزندِ هولدا» صدا می زد. اسموندور هر از گاهی این توله را نزد مادرش می برد تا شاید کمی احساس مادرانه اش به جوش بیاید.
هولدا یک هفته ای به توله اش شیر داد. بعد از آن او را رها کرد و رفت سراغ گله تا از آنها محافظت کند. این توله حتی داخل حمام هم دنبال اسموندور می رفت و او مجبور می شد تا با لگد بیرونش کند و درِ حمام را ببندد.
مرخصی ایریش تمام شده بود و باید برمی گشت به شهر. به همین دلیل فریگ همان جا کنار دایی اش در مزرعه ماند. شیرِ میش ها را می دوشید، می ریخت داخل شیشه شیر و بعد می داد تا توله سگ بخورد. برای او کیسه کوچکی درست کرده و بالایش را باز گذاشته بود. هرجا که می رفت این کیسه را با خود می برد و توله سگ هم سرش را از بالای کیسه بیرون می آورد و اطرافش را نگاه می کرد.
محل بازی فریگ و سگش گلخانه شده بود. در این میان به علاقه فروخورده دایی اش برای تعمیر گلخانه هم تلنگری زد و او را وادار کرد تا دستی به سر و روی آنجا بکشد. چراغ ها را با فاصله ده پایی از سقف به طنابی بسته بود. با این کار می توانست ارتفاع نور را در فصل های مختلف تنظیم کند. روی سقف را هم با ورقه های پلاستیکی پوشانده بود تا چراغ ها از آب باران و چکه احتمالی لوله در امان بمانند، اما شیشه ها و قاب دور آنها نیاز به تعمیر اساسی داشتند.
نمی توانست همین طوری برود شهر و شیشه و قاب پنجره بخرد. مطمئناً هیچ کدام شان به این قاب ها نمی خوردند، چون پدربزرگش روزهای زیادی را صرف پیدا کردن و سرِهم کردن این قاب ها و شیشه ها کرده بود. او مغازه های دست دوم و کنار سطل های زباله را می گشت تا چیزهایی را که مردم دیگر به آنها نیاز نداشتند و کنار گذاشته بودند را پیدا کند و با خودش بیاورد و برای گلخانه از آنها استفاده کند.
از هر ده تا شیشه یکی شکسته بود. اسموندور بعداز ظهرها می رفت دنبال شیشه های دور ریخته شده تا از میان آنها چند تا انتخاب کند و بیاورد و داخل این قاب ها بیندازد. البته بعضی چیزها را هم از شهر خرید. مثل وسایل مورد نیاز برای عایق بندی و بندکشی شیشه ها که به همراه مقداری وسیله به امید زایمان میش ها در بهار، از فروشگاه تهیه کرده بود.
نمی توانست درک کند که چرا این دختربچه این قدر علاقه دارد که هرکجا دایی اش می رود همراه او باشد. به عنوان یک کودک قاعدتاً باید حوصله اش از این همه تکرار سر می رفت. وقتی خانه خودشان بود از کنار تلویزیون تکان نمی خورد، اما اینجا اصلاً به تلویزیون اهمیت نمی داد. صبح ها زود در تاریکی می نشست سر میز صبحانه و متنظر می شد تا دایی اش از خواب بیدار شود. وقتی هم که او را می دید می گفت: «صبح به خیر دایی. برای امروز چه کاری باید انجام دهیم؟ درز گیری پنجره ها؟»
نزدیک کریسمس بود. در این وقت از سال تاریکی بیشتر از هر وقت دیگر بود و اسموندور ترجیح می داد تا کمتر بیرون برود و بیشتر وقتش را زیر نور لامپ های قوی بگذراند. از تاریکی بیزار بود. درجه حرارت موتورخانه را روی بیست و پنج درجه فارنهایت تنظیم کرد تا علی رغم سرمای شدید بیرون،بتوانند با تی شرت در خانه راه بروند و کار کنند. هولدا هم همیشه دور و اطراف آنها بود. می نشست یک گوشه و کنجکاوانه و البته عصبی به فریگ و کیسه ای که همیشه همراهش بود نگاه می کرد.
امروز قرار بود اسموندور و خواهرزاده اش به تعمیر پنجره های گلخانه بپردازند. فریگ شمعی در دستش گرفته بود و با احتیاط به دنبال دایی اش روی تخته چوبِ داربست راه می رفت. باد شدیدی از بیرون می وزید و داشت شمع را خاموش می کرد. اسموندور با هر زحمتی که بود نوارهای سیلیکون را برداشت و یکی یکی درزها را پوشاند. بعد فریگ انگشتش را کرد توی لیوان آب و کشید روی درزگیر ها تا خوب بچسبند.
فریگ عاشقِ درخت موز بود. عکس این درخت را، وقتی همراه مادر برای پرستاری از سالمندان می رفت، در یکی از کتاب هایی که آنجا پیدا کرده بود دیده بود. صاحب خانه هم به او گفته بود که این درختان فقط در مناطق گرمسیر رشد می کنند. فریگ هر روز زیر توله سگش را تمیز می کرد. با اینکه بوی ادرار اذیتش می کرد، اما با علاقه این کار را انجام می داد و خسته نمی شد. هروقت هولدا می آمد نزدیکشان او فوراً درِ کیسه را می بست تا نکند هولدا، توله سگ او را ببیند. فقط یک سوراخِ کوچک را که خودش با قیچی روی کیسه ایجاد کرده بود باقی می گذاشت تا سگ بتواند نفس بکشد.
اسموندور به او گفت: «فریگ! تو باید اجازه بدهی که ویگدیس، فرزند هولدا، از کیسه بیرون بیاید و در هوای آزاد بازی کند. تو داری به این سگ کوچکِ بیچاره ظلم می کنی.»
فریگ با نوک شصت پایش اشاره کرد به هولدا که تقریباً دو متر آن طرف تر نشسته بود و گفت: «اما پس اون چی؟»
«خوب حداقل بگذار یک بار امتحان کنیم و ببینیم چه می شود.»
فریگ گفت: «نه. نمی خواهم.»
«فریگ تو باید کاری را که به تو می گویم انجام بدهی. اصلاً خودت خوشت می آید شب و روز داخل یک کیسه باشی؟»
«بله. خوشم می آید. سگ خودم است. دوست دارم داخل کیسه باشد.»
شاید هم راست می گفت. مادرش هم وقتی بچه بود ساعت ها زیر پتو روی کاناپه می ماند و فقط انگشتانش را از زیر پتو بیرون می گذاشت. بی آنکه خسته شود و یا حوصله اش سر برود.
- «گفتم او را بگذار زمین. همین حالا. یک ساعت صبر کنی می بینی که هولدا هم او را دوست خواهد داشت و آسیبی به او نمی رساند.»
اسموندور برای اولین بار سرِ خواهرزاده اش فریاد زده بود. فریگ بغض کرد و دهانش را جمع کرد و آماده شد تا بزند زیر گریه.
اسموندور گفت: «گریه نکن لطفاً. شنیدی؟» بعد سعی کرد تا همه ماهیچه های صورتش را به کمک بگیرد تا مثلاً ادای خندیدن را در بیاورد. موفق هم شد.
فریگ هق هق کنان از پله ها رفت پایین، نشست روی آخرین پله و توله سگ را از کیسه بیرون آورد و گذاشت روی زمین. در عین عصبانیت باز هم از فرمان دایی اش اطاعت کرده بود. در لحظه اول نورِ اتاق،چشمِ سگ را زد و چند لحظه همان جا نشست روی زمین. بعد عطسه شدیدی کرد و با دماغ خورد به سطح داغِ کف اتاق.
همین موقع اسموندور رفت تا شمعی را که خاموش شده بود دوباره روشن کند که صدای جیغ های ممتد فریگ را شنید.
هولدا بلند شده بود. توله سگ را از پشت قاپیده و دمش را گاز گرفته بود. در حمله دوم هم سر ویگدیس را کرده بود داخل دهانش. فریگ هم داشت با مشت می کوبید توی سر هولدا و فریاد می زد و از او می خواست تا توله اش را رها کند.
اسموندور از بالای نردبان پرید پایین. البته بعداً فهمید که در اثر این حرکت زانویش رگ به رگ شده. با نوکِ کفشش چند ضربه زد به سینه هولدا. هولدا فریادی کشید و توله سگ خیس را تُف کرد بیرون.
فریگ توله سگ را که حالا خونی شده بود چسباند به سینه اش.
هولدا اول رفت گوشه ای نشست، اما بلافاصله بلند شد و آمد کنار اسموندور و با دست هایش مچ پای او را در آغوش گرفت و واق واق کرد. بعد هم با زبانش دست های اسموندور را لیس زد تا خرده های سیلیکون را از روی دستش پاک کند.
فردا صبح اسموندور تقریباً تمام ماجرا را بدون کم و کاست برای خواهرش پشت تلفن تعریف کرد. او را مطمئن کرد که به دخترش آسیبی نرسیده، اما توله سگ حالا دیگر دُم نداشت. اسموندور روی محل زخم توله سگ مایع ضدعفونی کننده ریخت و آن را پانسمان کرد. بعد سگ را برداشت و دوباره تحویل فریگ داد. فریگ هم او را باخود برد به تختخوابش. وقتی فریگ خوابش برد اسموندور هولدا را برداشت، سوار ماشین کرد و راه افتاد. باید به این ماجراها پایان می داد. هولدا عادت داشت وقتی سوار اتومبیل می شد از پنجره صندلی عقب سرش را بیرون بیاورد تا هوای تازه بخورد به صورتش.
اول تصمیم گرفت به سمت شرق و مرغزار برود و در آنجا سگ را بکشد و بعد هم دفنش کند. این راه کوتاه تر بود و زمان کمتری می گرفت، اما زود تصمیمش عوض شد و به سمت غرب حرکت کرد. بعد از حدود دوساعت رانندگی، رسید به ریکیاویک و رفت به سمت پارک مرکزی شهر. قبلاً دیده بود که سگ های زیادی آنجا کنار هم زندگی و از زباله های مردم تغذیه می کردند. با خودش فکر کرد اینجا برای هولدا بهتر است. مطمئناً خوشش خواهد آمد. البته نباید فراموش کرد که این کار نوعی خیانت است به افراد، اما نه. هولدا که آدم نبود. همدم بود، اما آدم نبود. او فقط یک حیوان بود. همین. «چیزی» مثل بقیه چیزهای بی اهمیت. درست است که اسموندور را خیلی دوست داشت، اما این دوست داشتن تاثیری در زندگی اسموندور نداشت. چیزی را برای او عوض نمی کرد. اصلاً به چه دردش می خورد؟ با گفتن این حرف ها کمی آرام گرفت.
کنار پارک اتومبیل را نگه داشت و درِ عقب را باز کرد. برف می بارید. چمن پارک مثل یک پرده نمایشِ سبز وسط یک سالن سفید خودنمایی می کرد، اما هولدا از جایش تکان نخورد. این چیز از جایش تکان نخورد. اسموندور پیاده شد و رفت به سمت در عقب اتومبیل. باد شدیدی می وزید. سرما گوش هایش را آزار می داد. باید زود کارش را تمام می کرد تا فریگ در خانه از خواب بیدار نشده. یک سنگ آتش فشانی پیدا کرد و پرتابش کرد میان درخت ها، اما هولدا واکنش نشان نداد. انگار این همان حیوان سابق نبود. قاعدتاً باید می دوید دنبال سنگ، اما چنین نکرد. اسموندور شروع کرد به دویدن. چکمه های پلاستیکی اش داخل برف فرو می رفتند. علی رغم ممانعت برف با سرعت می دوید. هولدا راه افتاد دنبالش. مثل سابق. در چنین مواقعی علاقه داشت تا از اسموندور جلو بزند. هولدا به وجد آمده بود. این طرف و آن طرف می دوید و روی برف ها غلت می خورد. فکر می کرد اسموندور دارد با او بازی می کند. در فرصتی مناسب اسموندور دوید به سمت ماشین و گازش را گرفت. کمی جلوتر ایستاد تا در عقب را ببندد.
حالِ برگشتن به خانه را نداشت. ترجیح داد برود به قسمت خلوتی از شهر که در آنجا بتواند کمی شتاب بگیرد و با سرعت رانندگی کند. شاید حال و هوایش کمی عوض شود. از آینه به عقب نگاه کرد. هولدا دنبالش راه نیفتاده بود. خیالش راحت شد. پایش را گذاشت روی پدال و تا جایی که می توانست گاز داد. تاریکی شب را می شکافت و به پیش می رفت.
ایریش برای تعطیلات کریسمس مرخصی گرفت و آمد تا یک هفته پیش آنها بماند.
ایریش با بی اعتنایی گفت: «نگران نباش. بچه ها زود همه چیز را فراموش می کنند.» جوری حرف می زد که انگار هر دوی آنها دعواهای مادرشان و بعد هم تنبیه های پدربزرگ شان را فراموش کرده بودند.
حالِ فریگ به نظر خوب می آمد. حالا دیگر به «ویگدیس، فرزند هولدا» اجازه داده بود تا از کیسه اش بیاید بیرون و بازی کند، اما فقط در گلخانه و آنهم تحت نظارت خودِ او.
ایریش غازی را که اسموندور شکار کرده بود کباب کرد. اسموندور مشغول خواندن روزنامه تایمزِ(۴۰) لندن مربوط به دوهفته پیش بود که همه شان را ایریش از ریکیاویک برایش آورده بود. موقع صرف غذا فریگ نشست کنار اسموندور و مجله های کشاورزی آلمانی را به امید دیدن عکس های جالب ورق زد. عکس هایی مثل عکس میوه های خارجی و درخت های عجیب که تا به حال ندیده بود. از هر کدامشان که خوشش می آمد رو به اسموندور می کرد و می پرسید که آیا می شود آنها را درگلخانه خودشان پرورش دهند.
اسموندور هم جواب می داد: «بله. اگر تو بخواهی چرا که نشود؟! اما آواکادو چند سال طول می کشد تا رشد کند و میوه بدهد.» کشاورزهای زمین های مجاور گوجه و گل ِرز کاشته و توانسته بودند به قیمت خوبی آنها را در شهر بفروشند. البته خب زمان زیادی پای سوددهی مزرعه شان نشسته بودند. شاید از همان زمانی که اسموندور در مُسکو با زنی که با او در یک خانه زندگی می کرد مشغول خوش گذرانی بود. این یعنی خیلی وقت پیش.
اسموندور احساس خوشبختی می کرد که شام شب عید را کنار خواهر و خواهرزاده اش می خورد و برایشان غذا می کشید و از بودن کنار آنها لذت می برد. بعد از شام طبق سنت قدیمی خانواده، هر سه تا می رفتند روی کاناپه ای که از پوستین و یال اسب درست شده بود و البته هنوز هم قابل استفاده بود، دراز می کشیدند. بعد از آن هم با پای برهنه و در لباس رسمی می رفتند به طرف چشمه آب گرمی که در آن نزدیکی بود.
هرسه شان برهنه از تپه بالا رفتند تا به چشمه برسند. بخاری که در آن تاریکی از چشمه بلند می شد باعث می شد تا از دور مثل یک موتور قوی بخار به نظر بیاید. ماده معدنی دی اکسیدسیلیسیم(۴۱) که به وفور در این آب یافت می شد در طول سالیان دراز در دیوار های چشمه به عنوان سنگ چخماق رسوب کرده بود و باعث شده بود تا چشمه تبدیل به یک استخر شود. پدربزرگ می گفت که آب آنجا شفابخش است. او اعتقاد داشت که زیر این سنگ ها جادوگرهایی زندگی می کنند که می توانند بیماری های پوستی مانند اِگزما و کورک را درمان کنند. بزرگ ترها آبجو نوشیدند و فریگ آبمیوه. وقتی آب بیش از حد داغ می شد چند تکه برف می انداختند داخل آب تا دمایش معتدل شود.
هراز چند گاهی از جاده آن طرف، اتومبیلی رد می شد. سرگرمی فریگ شده بود شمردن اتومبیل ها. او، مادر و دایی اش را قانع کرده بود تا اجازه دهند سگ او هم همراه آنها داخل آب بیاید. آنها هم قبول کرده بودند به این شرط که خود فریگ مواظب باشد تا مبادا توله سگ در آب غرق شود. فریگ گفت: «یازده» و یک اتومبیل دیگر از جاده رد شد.
ایریش سیم بلندی را از ژنراتور داخل گلخانه کشیده بود آنجا تا بتوانند موسیقی هم گوش کنند. یک دستگاه پخش هم وصل کرد به سیم و صدایش را تا جایی که می شد بلند کرد. اسموندور تنها وقتی مست می شد می توانست این حد از صدا را تحمل کند.
صدای موسیقی آن قدر بلند بود که اولین بار که فریگ گفت «صدایی شنیده و انگار چیزی دارد برف ها را می شکافد و جلو می آید» کسی باور نکرد.
مادرش گفت: «هیس. نگران نباش. حتماً پری های کریسمس هستند.»
اما اسموندور هم صدا را شنید. صدای قدم زدن بود. اول قدم ها تند بودند انگار عجله داشتند، اما بعد آرام شدند. مثل جاسوسی که دارد آرام و بااحتیاط نزدیک می شود.
بعد فریگ مثل مادری که نگران فرزندش شده باشد فریاد زد: «هولدا! هولدا! هولدا!»
اسموندور از استخر بیرون پرید و همان طور برهنه از لابه لای بخار به سمت خانه دوید.
فشنگ های اسلحه داخل یک فنجان روی طاقچه بودند. به سرعت خشابِ اسلحه را پر کرد. همین که برگشت پایش لیز خورد و افتاد روی کف اتاق. دنبالچه اش محکم خورد به کاشی ها. بلند شد، کفش هایش را پوشید و رفت بیرون.
آن طرف تر توی استخر فریگ داشت یک سره فریاد می زد: «حتماً سگم را می خورد. حتماً سگم را می خورد.» سگش را محکم به خودش فشار داده بود و با دست به سمت گلخانه اشاره می کرد.
اسموندور رفت به طرف استخر تا مطمئن شود که حال خواهر و خواهرزاده اش خوب است. ایریش دخترش را در آغوش گرفته بود و با اطمینان در گوشش می گفت: «هولدا الآن برگشته بین تخته سنگ ها. همان جایی که متولد شده.» اسموندور خیالش که از بابت آنها راحت شد برگشت به سمت گلخانه.
وقتی از داخل تاریکی وارد گلخانه شد، نور چشمانش را زد. ایستاد کنار اسفناج هایی که هفته پیش کاشته بودند. از شدت نور چشمش جایی را نمی دید. اشکش سرازیر شده بود. در باز بود و باد داشت با تمام وجود به داخل می وزید. سوزش شدیدی روی پوستش حس می کرد. پوستش تاول زده بود، اما او اصلاً توجه نمی کرد. انگیزه کشتن حیوانی که داشت به آنها نزدیک می شد در وجودش قوی تر بود. صدای قدم هایش را می شنید. داشت نزدیک و نزدیک تر می شد. آن چیز داشت سر و کله اش پیدا می شد. سرعت وزش باد آن قدر شدید بود که حتی شش هایش را هم اذیت می کرد. رگ های تنش کلفت و به رنگِ آبی پررنگ شده بودند.
می خواست نفس عمیق بکشد، اما شدت سرما اجازه نمی داد. چند نفس کوتاه کشید و لوله تفنگش را نشانه رفت به سمت موجودی که داشت به خانه شیشه ای او نزدیک می شد. قنداق تفنگ را محکم چسبانده بود به بازویش. یکی از چشم هایش را به زور باز نگه داشته بود و هرچند لحظه یک بار جای چشم ها را عوض می کرد تا بتواند هدفش را به خوبی ببیند.
مثل یک شکارچی که صیدش را به سوی خود فرا می خواند فریاد زد: «بیا اینجا. بیا عزیزم.»
حیوان از پشت ساختمان بیرون آمد و به طرف او راه افتاد. بیرون تاریک بود و داخل روشن. قدو قواره حیوان قابل تشخیص نبود، اما هرچه که بود حیوان به صدای او اعتماد کرده بود و داشت با پای خودش به قربانگاه می آمد. نزدیک تر که شد اسموندور تعجب کرد. خیلی بلند بود. خیلی بلند تر از یک سگ. مردمک چشمانش در تاریکی می درخشیدند. اما این چشم ها بسیار کوچک تر از چشم های یک سگ بودند. آن چیز داشت همچنان پیش می آمد.
وای خدای من!
او یک زن بود!
بله یک زن بود. موهای سپیدش از کنار کلاه بیرون ریخته بودند. روی دو پای انسان مانندش ایستاده بود. توی یک پالتوی آبی. داشت می لرزید.
او یک زن بود!
تو بودی.

نظرات کاربران درباره کتاب زنی که با من در یک خانه زندگی می‌کرد

بعضی داستاناش خوبه ، اما ترجمه عالبه
در 11 ماه پیش توسط گل پری بانو خانوم جان