فیدیبو نماینده قانونی آسیم و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب اشک و لبخند

کتاب اشک و لبخند

نسخه الکترونیک کتاب اشک و لبخند به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب اشک و لبخند

زندگی مجموعه‌ای از اشکها و لبخندهای ما می‌باشد: اما در زندگی عشق را دریابید چون عشق یعنی زندگی و زندگی یعنی عشق. به کودکی گفتند: «عشق چیست؟» گفت: «بازی.» به نوجوانی گفتند: «عشق چیست؟» گفت: «دوست بازی.» به جوانی گفتند: «عشق چیست؟» گفت: «پول و ثروت.» به پیرمردی گفتند: «عشق چیست؟» گفت: «عمر.» به مادری گفتند: «عشق چیست؟» گفت: «لبخند فرزندم.» به خردمندی گفتند: «عشق چیست؟» گفت: «زندگی توأم با ایمان.» به عارفی گفتند: «عشق چیست؟» گفت: «فنا شدن.» به شاعری گفتند: «عشق چیست؟» گفت: «واژه‌ها.» به شمع گفتند: «عشق چیست؟» گفت: «اشک.» و بالاخره به عاشقی گفتند: «عشق چیست؟» ساکت ماند، اما آهی کشید و سخت گریست...

ادامه...
  • ناشر آسیم
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.98 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۶۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب اشک و لبخند

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

ایستگاه اول(۱)

زنده بودن را به بیداری مان بگذرانیم و ارج بگذاریم
زیرا
سالها به اجبار خواهیم خفت.
لبخندها را به امروز بسپاریم
اشکها را به فردا

همیشه سراغ خدا را از خودمان بگیریم

(پدر ستون و مادر سقف ساختمان زندگی)
پدر روح رونده، مادر قلب تپنده
همواره دست به دعا برداریم که هیچ خانه ای بی پدر و هیچ کانون خانوادگی بدون مادر نباشد که این دو بناکنندگان کاشانه عشق و استواری پایه های مهر، محبت، ایثار می باشند، زیرا چنان عشقی در قلوب آنان موج می زند که نمی توان نظیر آن را متصور بود؛ عشق خالص، پایدار، حقیقی که پایه های جامعه بر آن استوار است. آنان مظهر ازخودگذشتگی و وفاداری هستند، به طوری که چشمهای نافذ و قلوب پرمحبت آنان همواره فرزندان شان را در آیینه وجودشان به نظاره، و در خواستگاه روحشان مراقبت می کنند. آیا می توان مثل و مانندی همچون این دو فرشته ر مثال آورد؟! هرگز؛ زیرا آنان زاییده عشق، وفا، ایثار، شوق و هر آنچه صفات پسندیده اند را در خود جای داده اند و به منصر ظهور رسانده اند. آنان فرزندان خود را همواره در اوج می بینند، چشمها و گوشها و تمام حواس آنان به فرزندانشان دوخته شده است و جز سربلندی و سلامتی فرزندان درخواستی ندارند. چه زیباست که فرزندان نیز این موهبتهای زندگی را پاس بدارند و چه بدبخت اند کسانی که از این عنایتها و توجهات بی خبر و ناآگاه باشند.
گویند شخصی پدری پیر و ناتوانی داشت. روزی پدر را بر دوش نهاد و بر اسبی سوار و به صحرا بر دودر دوردستهای بیابان از اسب فرود آمد و کنار درختی پدر پیر را رها کرد و خود سوار بر اسب به شهر بازگشت.
پدر هنگامی که چنین دید، آهی کشید و فرزند را صدا زد، فرزند درنگی کرد و شنید که پدر می گفت: «ای فرزند وقتی به شهر رسیدی این عمل و اقدام خود را برای کسی تعریف مکن تا مبادا تو را به ناخلفی و بدفتاری متهم کنند...»
سالها از این اتفاق گذشت. پسر جوان دیروز، پیر امروز شد و ناتوانی او را از پای درآورد. پس، از پدر پیرش به تنگ آمد. وی را بر اسب نهاد و به همان بیابان برد. پدر پیر با خود گفت: «وای برمن! از مکافات عمل غافل مشو...!»
شخصی به حضور رسول خدا (ص) رسید و گفت: «ای رسول خدا! مادری مریض و پیری دارم، تمام ایام پرستاری و تیمارداری او را برعهده دارم و فرصت خدمت دیگری در فلان موضوع را ندارم.» رسول خدا (ص) او را دعا کردند و فرمودند: «این عبادت نزد خداوند پاداش عظیم دارد.»
ایرج میرزا قصیده ای زیبا دراین باره دارد پسری عاشق و دلباخته دختری شد و از او خواستگاری کرد. دختر برای ازدواج خود شرطی گذاشت که پسر مادر خود را بکشد و قلب او را برای دختر بیاورد. پسر ضعیف النفس به سوی مادر شتافت و مادر را به قتل رساند. سینه وی را شکافت و قلبش را به دست گرفت و دوان دوان به سوی دختر روانه شد. ناگاه پایش به سنگی برخورد کرد. در این هنگام از قلب تپنده و گرم مادر فریادی برآمد: «آه، پای پسرم خورد به سنگ. آه، پای پسرم خورد به سنگ.»
این نهایت عشق، مهر، فداکاری، ایثار، ازخودگذشتگی و... می باشد که مانندی ندارد.
برای هر یک از ما بسیار اتفاق افتاده که هنگام خارج شدن از خانه به پدر و مادر تلفن می کنیم و یا خدمتی برایشان انجام می دهیم که آنها در مقابل این کار دعایمان می کنند و می گویند: «ای فرزندم، خداوند نگهدارت باشد، خدا پشت و پناهت باشه، خداوند از تو راضی باشد، خداوند تو را از ناراحتیها دور نگه دارد! خدایا، او را در پناه خود نگه دار...!»
حضرت موسی (ع) گفت: «خدایا مرا عنایتی فرما!» ذات اقدس الهی فرمود: «وصیت می کنم تو را به اطاعت و عبادت خودم.» حضرت موسی سه بار این جمله را عرض کرد و همین جواب را شنید و چهارمین بار خداوند خطاب فرمود وصیت می کنم تو را درباره پدر و مادرت. باز عرض کرد، فرمود وصیت می کنم تو را درباره مادرت، باز عرض کرد و این بار فرمود وصیت می کنم درباره پدرت.(۱)
پدر مانند مغز و مادر، قلب فرزند است. مادر روح و پد جسم هر فرزند است. پدر نور و مادر سرپناه فرزند می باشد. پدر کوه استوار و مادر، تکیه گاه فرزند است. پدر اعتمادبه نفس و مادر احساس و عشق فرزند می باشد.
سه چیز است که خداوند اجازه ترک آن را نداده است: ۱) نیکی به والدین اگرچه خوب یا بد باشند، ۲) وفای به عهد برای خوب و بد، ۳) ادای امانت برای خوب یا بد. یا آنجا که می فرمایند: «و وصینا الانسان بوالدین احسانا: وصیت نمودم انسان را به والدینش خوبی کردن.»
در کتاب هدیه سهراب سپهری(۲) دراین باره شرح کاملی داده ام. آنجا که سهراب خطاب می کند: «مادر! چرا گرفته دلت؟» مثل آنکه تنهایی / چقدر هم تنها / خیال می کنم دچار / آن رگ پنهان / رگ هستی / دچار یعنی عشق! / و فکر کن چه تنهاست / اگر ماهی کوچک / دچار آبی دریی بی کران باشد / چه فکر نازک غمناکی! / دچار باید بود!
عشق پدر و مادر قابل توصیف نیست و واژگان در این توصیف ناقص و ناتمامند، زیرا مانند این است که دریا را به قطره ای، کوه را به سنگ ریزه ای، خورشید را به نوری تشبیه کنیم.
چنین تشبیهی مع الفارغ خواهد بود. بنابراین نباید از یاد بردکه یگانه تفاوت بین انسان و حیوان نطق و بیان نیست، زیرا ثابت شده است حیوانات و گیاهان نیز به نوعی سخن می گویند، بلکه تفاوت بین این دو «عشق، علم و آگاهی» است. بنابراین باید برای آگاهی و عشق شتاب کرد و سینه چاک داد. یکی از این عشق ها، محبت و احترام به پدر و مادر است.
در کتاب دیدار با خدا نوشتم: کلام و سخن کشتی وجود انسان است.
خلاصه اینکه: پدر و مادر علت حضور و وجود ما در این جهان هستند که اگر آنان نبودند، من و مایی وجود نداشت. پس حرمتشان را پاس بداریم و قلوبشان را شاد سازیم.
آیا شنیده اید که می گویند: هنگامی که انسان محزون است، همه چیز اشتباه به نظر می رسد اما وقتی شاد و مسرور است همه چیز درست به نظر می رسد، چرا؟ اندکی فکر کنید و آن گاه پاسخ دهید؟ آیا تاکنون پدرتان را رنجانده اید؟ چرا؟ چندبار... آیا مادرتان را خوشحال کرده اید، چرا؟ چند مرتبه...
پرسش از خدا
روزی پسری از مادرش پرسید: «چرا گریه می کنی؟» مادر فرزند را در آغوش گرفت و گفت: «عزیزم! نمی دانم.»
پسر قانع نشد. از پدر سوال کرد. پدر پاسخی نداشت و گفت: «شاید دلش گرفته چون زنها وقتی غمگین شوند، گریه می کنند.»
پسر قانع نشد و به خواب رفت. در خواب دید با خدا صحبت می کند و می پرسد چرا زنها گریه می کنند. خداوند جواب داد: «من زن را به شکل ویژه ای آفریده ام، به طوری که به شانه هایش قدرتی عطا کردم تا بتواند بار سنگین زندگی و زمین را تحمل کند. به جسم او قدرتی دادم تا بتواند درد زایمان را تحمل کند. به دستان او قدرتی دادم که بتواند مانند دیگران و حتی بهتر هم کار کند. به او احساسی لطیف دادم تا باتمام وجود به فرزندانش عشق بورزد و حتی اگر هزاران بار او را اذیت کنند. به او قلبی دادم تا از خطاهای همسرش بگذرد و او را دوست بدارد و همواره کنارش باشد. به او اشکی دادم تا هروقت خواست فرو ریزد که مملو از مهر، دوستی، عشق و... است. چون زیبایی زن در لباس و اندامش نیست بلکه باید در چشمان پرفروغش جست و جو کرد که تنها راه ورود به قلب است. پس قلبی از مهر و محبت و عشق به وسعت تمام جهان به او دادم. بنابراین گریه مادر تو ناشی از شور، عشق، ایثار ازخودگذشتگی، مهر، محبت و... می باشد که باید آن را پاس داشت.
عبارتهای تاکیدی را باید بلعید و هضم کرد.
عبارات زیر را چندین بار آرام در ذهن خود با قلبی مملو از عشق تکرار و زمزمه کنید:
  • خداوندا! قلب مهربان مادرم و عزت نفس پدرم را به من بده و لطف خود را شامل حال کنم تا که از من راضی باشند.
  • پروردگارا! به گونه ای هدایتم کن که رضایت قلبی پدر و مادرم را جلب کنم.
  • اگر بر روی آتش قدم بگذارم، به یقین می دانم که به قدرت خداوند و محبت او سالم بیرون خواهم آمد.
  • با عشق به خداوند همه را می بخشم چون خداوند بخشنده و مهربان است چون او مرا عفو می فرماید.
  • من می دانم خیلی آسان است هنگامی که اوضاع مانند یک آب روان پیش می رود خشنود باشی، اما انسان عاشق خدا انسانی است که بتواند در شرایط خیلی بد لبخند بزند، بنابراین من لبخند می زنم.
  • فقط با عشق می توانیم به ارتباط صمیمانه با خدا دست یابیم. خداوند پایه زندگی را براین اساس قرار داده که: او را با عشق ورزیدن در زندگی هایمان احساس کنیم.
  • خداوندا! قلبمان را چنان به عشق پدر و مادرم لبریز کن که بتوانیم فرزند شایسته و بایسته برایشان باشیم.
  • عشق، شاه کلیدی است که دروازه های محبت کردن به دیگران را برای خوشحالی من می گشاید.
  • همواره نعمت نور پدر، مادر، عشق به خداوند از درون و بیرون بر من می تابد، باشد که این خورشید فرخنده بر دشمنانمان و حسودانم نیز بتابد و قلبشان را گرم سازد و مانند یک آتش عظیم و برافروخته نماید تا غریبه، دوست و دشمن بیایند و خود را با آن گرم کنند.
  • پدرم می گفت: «وقتی بصیرت داشته باشید، می گویند در بین جزئیات غیرمنطقی زندگی، زیبایی عظیم و پنهان شده ای بیابید اما وقتی گوشهای دلتان باز می شوند، می توانید موسیقی ظریف و دوست داشتنی هستی را بشنوید.»
  • از صمیم قلب ایمان دارم که خداوند کامل است و این کمال خواست او برای آفرینش است. بنابراین با اتکای به نیروی خداوندی، آرامش، خوشبختی، لذت و خرسندی همیشه با من است.
  • خداوند بالاترین قدرت و حکیم ترین و مهربان ترین به من است که یار و یاورم می باشد. بنابراین هرآنچه در ذات خداوند وجود دارد، در زندگی من وارد می شود.
  • خداوندا! می دانم که ترانه لذت و شادمانی و عشق و آرامش برای همیشه با عشق به تو در زندگی ام نواخته می شود، سرود الهی نیایش، ستایش و زیبایی در کانون وجود من هم نواخته می شود. پس، از ذهنم ساز کوک نشده ناخرسندی، بدبختی و افکار منفی را پاک می سازم.
  • هرگونه اضطراب و نگرانی را از خود دور می سازم و اجازه می دهم عشق الهی تو از طریق من خواسته ها و آرزوهایم را هدایت نماید.

چقدر درباره خود فکر می کنید؟

همیشه به اطرافیان این عبارت را گوشزد می کنم و آن را به دیوار اتاق کارم نصب کرده ام و به آن اعتقاد دارم و عمل کرده ام: «هرگز کسی را ناامید مکن، زیرا ممکن است این امید تمام دارایی و زندگی او باشد.» انسانها با روحیه های گوناگون گاه به فریب و نیرنگ، زمانی با ابراز دوستی و محبت زندگی می کنند.
شاعری می گوید: گروه اول نه تنها به خود ضرر و زیان می رسانند، بلکه دیگران را نیز به دردسر می اندازند. اما گروه دوم در زندگی همیشه راضی و خشنود هستند. گفتم قفس، ولی چه بگویم؟ که پیش از این / آگاهی از دورویی مردم مرا نبود / دردا، که این جهان فریبای نقشباز / با جلوه و جلای خود آخر مرا ربود / اکنون منم که خسته زدام فریب و مکر / بار دیگر به کنج قفس رو نموده ام / بگشای در که در همه دوران عمر خویش / جز پشت میله های قفس خوش نبوده ام / پای مرا دوباره به زنجیرها ببند / تا فتنه و فریب ز جایم نیفکند / بندی دگر دوباره به پایم نیفکند.
دیدگاه ما از زندگی متفاوت است و این تفاوت نتیجه برداشتهای خوب و بد از زندگی مب اشد که باید با مرین و مطالعه و ممارست دیدگاه خود را در زندگی تغییر دهیم و همواره راه جدیدی برای یک زندگی سالم و شاد بیابیم. شاعر می گوید: «کوک کن ساعت خویش / اعتباری به خروس سحری نیست دگر / دیر خوابیده و برخاستنش دشوارم است / کوک کن ساعت خویش که موذن شب پیش / دسته گل داده به آب / و در آغوش سحر رفته به خواب / کوک کن ساعت خویش / شاطری نیست در این شهر بزرگ / که سحر برخیزد / شاطران بامدادان با آهن جوش شیرین دیر برمی خیزند / کوک کن ساعت خویش / که سحرگاه کسی بقچه در زیر بغل / راهی حمامی نیست / که تو از لخلخه دمپایی و تک سرفه او برخیزی / کوک کن ساعت خویش / آه! رفتگر مرده و این کوچه دگر / خالی از خش خش جاروی شب رفتگر است / کوک کن ساعت خویش / ماکیانها هم مست و خوابند / شهر هم خواب اینترنتی عصراتم می بیند / کوک کن ساعت خویش / که در این شهر دگر مستی نیست / که تو وقت سحر / آن گاه که از میکده برمی گردد / از صدای سخن و زمزمه زیر لبش برخیزی / کوک کن ساعت خویش / اعتباری به خروس سحری نیست دگر / و در این شهر سحرخیزی نیست / و سحر نزدیک است» آه، نزدیک سحر است، ساعت نور خدا / ساعت عشق و وفا / ساعت...
واقعا آدم کیست و انسان چیست؟! آیا این پرسش را از خود کرده اید؟!
تعدادی زندگی می کنند برای زندگی اما بعضی زندگی می کنند برای زنده بودن! تفاوت این دو در چیست؟ اندیشه کنید. آیا شما زنده اید برای خوردن، گشت و گذار و غیره، یا زنده اید تا منشا خیر، برکت، تلاش، خدمت و... هزاران سجایای اخلاقی باشید؟ خداوند که روح خود در انسان دمیده و او را اشرف مخلوقات قرار داده و به ملائکه اش دستور به سجده به او را داده، پس وی را عبث و بیهوده نیافریده است، یا به قول جلال آل احمد «آدم دارای یک سوراخ بالا و یک سوراخ پایین و کیلومترها روده اگر چنین است، حیوانات نیز از آن برخوردارند.» پس انسان چیست یا کیست آیا مرحوم جلال آل احمد منطقی می گوید؟
به نظرم تفاوت آدم و انسان حقیقی در اندیشه، تفکر، خدمت، عفو، اغماض، ایثار، ایمان و هزاران مکارم اخلاقی می باشد. جبران خلیل جبران این شاعر معروف فلسطینی، می گوید: «کاش میت وانستید با بوی خوش زمین زندگی کنید / و مانند گیاهان هوایی / تنها روشنی آفتاب، خوراک شما باشد.»
همواره به فرزندانم نصیحت کرده ام که از نامردی و نامرادی آدمها ناراحت نشوند چون عده ای به مصداق: نیش عقرب نه از کین است / بلکه اقتضای طبیعتش این است، عمل می کنند بنابراین از آنان دوری و به خداوند پناه ببرید.
دانشجویی در کلاس، هنگامی که سخن از بخشش و عضو به میان آمد، گفت: «چرا همیشه ما باید ببخشیم.»
پاسخ وی را در یک عبارت دادم و گفتم: «چون تو آدمی، انسانی، فرشته ای، اشرف مخلوقاتی و...»
به شیدا، فرزندم که خود چند کتاب تالیف کرده است، گفتم: «هیچ گاه تسلیم زندگی نشو! زیرا تسلیم یعنی مرگ، مرگ آخر دنیا به همین زودیها باشه، تو باز یک درخت می کاری چون زندگی ادامه می یابد، و شاید جهان تو را یک قدم جلوتر ببرد.»
شاید به همین جهت است که در نوشتن این کتاب دخترم، هدیه، همگامی و همراهی کرد و پا به پای من نوشت و گفت و تصحیح کرد آن هم با قلمی و قلبی مهربان و صمیمی... به دخترم، شیلا، گفتم: «دیدگاهتان را الهام بخش کنید و به خود شجاعت سپاس، بخشیدن، دوست داشتن بدهید. از سرعت قطار زندگی و از مسیر یک رنگین کمان یاد بگیرید و قدم بردارید، در مسیر یک آواز گام بردارید، در نتیجه همه چیز را در رابطه با خود و دیگران، جذاب و زیبا خواهید دید. برای بیرون آمدناز غبار اندوه و نامردمی و ناکامی و هزاران و "او" دیگر در مسیر یک رنگین کمان، بدانید حتما راهی وجود دارد به شرط آنکه حقیقتا خواستار آن باشید، زیرا پیروزی متعلق به همه انسانهاست و همه ما می توانیم شاهین سلامتی و خرسندی را بر بام خانه مان بنشانیم چرا که نه.»
دخترم، شیلا، در تحقیقی که در یکی از روزنامه های کانادا خوانده بود، آورده بود: «انسان روزی حداقل ۱۰ ساعتکار می کند، ۸ ساعت می خوابد، یک ساعت غذا می خورد و به طور متوسط ۳۵ دقیقه دستشویی می رود» این ارقام را اگر در یک ماه، ۳۰ روز، یک سال، ۳۶۵ روز، ضرب کنید، به اهمیت آن پی خواهید برد و از رقم به دست آمده به سادگی نخواهید گذشت. یا به قول دیل کارنگی «انسان در هر دقیقه ۲۰۰ کلمه می تواند حرف بزند و برای هر هزار کلمه حدود ۷۰۰ ـ ۵۰۰ کالری حرارت تولید می شود. بنابراین در ظرف ۱۰ ساعت در روز برای حرف زدن چه اندازه کالری از دست می دهیم؟! و اگر به عمر متوسط جامعه که حدود ۶۵ سال می باشد ضرب شود هر یک از ارقام فوق ما را دچار حیرت خواهد کرد. این ارقام تخیلی نیست بلکه از واقعیتی انکارناپذیر به نام "زندگی" حکایت دذارد و کسی از فردای خود آگاه نیست، برای مثال، دخترم هدیه می گفت: پدر بزرگوار همسرم، حسن لایشان جمالی که خدایش بیامرزد، ۳۰ سال در شهر کلن کشور آلمان زندگی می کرد، دذو هفته قبل برای دیدار اقوامش به تهران آمد. هنوز یک هفته نگذشته بود که خبر رسید سکته کرده و فوت نموده است. در سن ۶۷ سالگی که سن متوسط آدمی است که خود گویای بارزی از این است که ما نباید عمر خود را بیهوده و در مسایل پوچ و بی معنی که جز ضرر و زیان چیزی دیگر ندارند، صرف کینم. واقعا در دنیای ماشینی امروز چرا پول خود را در بانک پس انداز می کنیم و آن را صرف تقلید، چشم هم چشمی و... می کنیم و چرا عمر خود را حداکثر بین ۶۰ تا ۷۰ سال می باشد، بیهوده به هدر می دهیم؟ درحالی که: نام نیکو گر بماند ز آدمی / به کز او ماند سرای زرنگار.»
توصیه می کنم انگیزه را به هیچ وجه از نظر دور نداشته باشید، زیرا انگیزه هر فرد، به منزله سکوی پرش وی و موجب خود آگاهی انسان می گردد. بنابراین بزرگی و سروری هر کسی بسته به آن است که چه می خواهد و چه هدفی را دنبال می کند، زیرا عظمت و قدرت آدمها در میزان هدف آنها نهفته است و اهدافشان نیز در زندگی هماهنگی تنگاتنگی با کارکردشان دارد، در شما به چه صورت و چه اندازه می باشد؟
عبارتهای تاکیدی
  • به ای عبارتها توجه نمایید و در ذهن خود آن را مرور کنید:
  • بعضی از انسانها مانند کتاب، زندگی می کنند و می مانند.
  • بعضی از انسانها جلد زرکوب دارند و برخی جلد نازک و عده ای جلد ندارند.
  • بعضی از آدمها با کاغذ کاهی نامرغوب چاپ می شوند و بعضی با کاغذ درجه ۱.
  • بعضی از انسانها با قیمت روی جلدی که دارند به فروش می رسند، اما بعضی ازآدمها با چند درصد تخفیف.
  • عده ای از افراد را باید جلد گرفت، برخی از آدم ها را می شود توی جیب گذاشت و بعضیها را توی کیف.
  • بعضی از انسانها فقط جدول سرگرمی و بعضیها معلومات عمومی هستند.
  • عده ای از انسانها نمایشنامه اند که در چند پرده نوشته و اجرا می شوند و کار گذاشته می شوند.
  • از روی برخی از آدمها باید مشق نوشت و از روی بعضی آدمها باید جریمه نوشت.
  • بعضی از افراد را باید نخوانده دور انداخت، اما بعضی دیگر را باید چند بار خواند.
  • برخی از آدمها کتاب رمان و تخیلی هستند و بعضی کتاب روانشناسی و عده ای کتاب مرجع می باشند.
  • برخی از افراد کتابهای نقاشی شده نقاشان بنام می باشند، اما عده ای دیگر نیاز به نقاشی ندارند بلکه خود نقش آفرین هستند.
  • گروهی از انسانها کتابهای متعلق به کودکانند چون تفکر کودکانه دارند، اما عده ای خلاق کتابهای زندگی موفق هستند.
  • عده ای از افراد کتابهای پاره پاره و اوراق درهم برهم هستند که سودی دارند و برخی اگر اوراق کهنه و فرسوده می باشند اما چنان گرانبها و قیمتی هستند که سالیان سال باقی خواهند ماند.
  • برخی از انسانها کتابهایی با جلد تمیز و زرق و برق دارند، اما مطالب داخل آنها چیزی جز ضرر برای جامعه و خانواده ندارند.
  • گروهی مانند روزی، نامه اند اما بعضی همانند روزنامه با اخبار و مطالب جالب هستند.
  • بعضی آدمها مجله با محتوا و قیمتی هستند، اما بعضی مجله ای هستند که تنها عکس دارند و ارزش یک بار دیدن را دارند.
  • برخی از انسانها همچون کتاب قانون هستند، اما عده ای کتاب تخیلی هستند که با خیال بافی زندگی می کنند.

خودشناسی، خودباوی، خودآگاهی و...

(خدا را از طریق خویشتن خویش بشناسیم)
من و دخترم، هدیه، از تهران به آلمان طی مسافرت صحبتی گرم و صمیمی داشتیم و تفکرات و اندیشه هایمان را درباره خودشناسی و خودباوری در میان می گذاشتیم که چکیده گفت و گوی دلچسب و شیرین ما در آن شب این عبارت از او بود که گفت: «غذای تلخ از لب شیرین خوش تر است و خار از گلزار دلکش تر می گردد و زهر از دست معشوق عسل می باشد.» این عبارت خیلی به دلم نشست. نقل کرده اند: در همسایگی ابوبصیر، یکی از عمال سلاطینی ظلم زندگی می کرد به طوری که منزل او مرکز فساد و عیش و نوش و لهو و لعب و... بود. ابوبصیر گوید: من در همسایگی او همواره در رنج و ناراحتی بودم و چاره ای هم نداشتم. یک روز فریادم به آسمان بلند شد. به من گفت: من اسیر و گرفتار شیطان شده ام. به عیش و نوش عادت کرده ام و نمی توانم ترک نمایم، بیمارم نمی توانم خود را معالجه کنم، تو برای من همسایه خوبی هستیو من همسایه بدی هستم. وقتی خدمت امام صادق (ع) رسیدی احوال مرا بر آن حضرت عرضه کن، شاید راه نجاتی برایم پیدا کند.
ابوبصیر از سخن همسایه متاثر شد و صبر کرد. تا اینکه از کوفه به قصد زیارت امام صادق (ع) به مدینه رفت. وقتی به حضور حضرت رسید احوال همسایه و سخنان او را برایش عرض کرد.
حضرت فرمودند: وقتی به کوفه برگشتی به او بگو جعفر بن محمد گفت: «از گناهانت دست بردار و به دیگران هم رحمت و محبت روا دار و همه را دوست بدار تا برای تو بهشت را ضامن شوم.»
ابوبصیر پیام را به همسایه رساند. می گوید چنان از سخنان حضرت، احوال همسایه ما متحول شد و پیام امام آنچنان قلب او را تصرف کرد که پس از چند روز مرا به خانه اش دعوت نمود. دیدم تمام اسباب لهو و لعب را شکسته و خو د را طیب و طاهر نموده است. بالاخره پس از چندی او مرد. خبر مرگ او را به امام دادم. امام فرمودند به وعده خود فدا کردیم (منتهی الامال، ۲/۵۶).

شاه جهان امر جسم را ویران کند
 بعد ویرانیش آبادان کند

ای خنک جانی که بهر عشق و حال
 بذل کرد او خان و مان و ملک و مال

کرد ویران خانه، بهر گنج زر
 وز همان گنجش کند معمورتر

(مثنوی معنوی، دفتر اول).

آورده اند که شخصی می گفت:
از خداوند درخواست کردم که عادتهای زشت مرا ترک بدهد. خدا فرمود خودت باید آنها را ترک کنی.
از خداوند خواستم که فرزند معلول دوستم را شفا دهد. خداوند فرمود روحش سالم است جسم هم امری موقتی است.
از خداوند درخواست کردم صبر مرا زیاد کند. فرمود صبر حاصل رنج و سختی است، عطاکردنی نیست بلکه آموختنی است.
از خداوند خواستم مرا خوشبخت کند. فرمود نعمت از من، خوشبخت شدن از تو.
از خداوند درخواست نمودم که مرا دچار درد و عذاب نکند. فرمود رنج انسان را از دلبستگی دنیا جدا و او را به من نزدیک تر می کند.
از خداوند خواستم روحم را شاد کند. فرمود تو خودت باید رشد کنی و من تنها زواید تو را از بین می برم تا تو رشد یابی و بارور شوی.
از خداوند درخواست نمودم کاری کند که از زندگی لذت ببرم. فرمود برای این کار من به تو زندگی عطا کردم.
از خداوند خواستم کمک کند همان اندازه که او را دوست دارد، من نیز دیگران را دوست بدارم. فرمود دانستی عرض کردم، بلی. باید به دوست داشتن خود جهت بدهم و ضمیر خود را خالص گردانم، زندگی یعنی خودآگاهی به گونه ای به انسان دست دهد که به کردار و رفتار و دوست داشتن انسان جهت بخشیده و هرگونه دشمنی، عناد، نافرمانی، بی ایمانی از ضمیر پاک شود به طوری که خودشناسی و خودآگاهی به منزله پیر و مراد او گردد و اگر شبی به دور از اصحاب و احباب با خود خلوتی نمود، از کردار و رفتار خود خرسند و از عفو و بخشش به دیگران سرشار از شراب عشق و مست، از باده معرفت و دوستی شود. آدم خود آگاه با عقل و عشقو محبت با هدایتگر خود به سرزمین عشق می رسد و جزء عرشیان خاک نشین(۳) و همراه فرشتگان خدا می گردد و به قول حافظ: دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند / و اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند.(۴)
خودآگاهی و خودشناسی نردبانی استک ه پله پله ما را به ملاقت و دیدار خدا می برد چون اطلاع یافتن از خویشتن خویش نوعی معراج فکری و عقیدتی است که محاسن زیادی دارد. نخست به این نتیجه می رسیم که هیچ مخلوقی از خود چیزی ندارد و هرچه هست تابش و جمال و کمال حق در اوست. این یقین شخص را از غرور و تکبر دور می کند و به این باور می رسد که هر موجود و مخلوقی چند صباحی به اندازه خود، محل تابش حق است.
از حکمتها و ارزشهای خودآگاهی و خودشناسی دیگر اینکه براثر توجه از درونگری بهره کافی می برد و فهم و درک آلودگیهای خود و دیگران را به خوبی درمی یابد و با حق سازگار می شود حتی در حق مستحیل می گردد. الکاف الهی، چون ندای غیبی، او را از رنجها، مشکلات و مسائل دیگر به آسانی دور می کند و همچون کشتی نجات وی را به ساحل آرامش می رساند. بنابراین تندبادهای دریای ناملایمات و بدیها و شکستها و نامرادیها نمی تواند کوچک ترین آسیبی به او برساند. چون زخود رستی همه برهان شدی / چونکه گفتی بنده ام، سلطان شدی
انسان هر بلا و مصیبتی که بر او وارد می شود از خودخواهی، زیاده خواهی، غرور، عدم تحمل ناملایمات، عدم بخشش... می باشد، زیرا تامین این «خود» یکی از عوامل سقوط انسان از مقام انسانیت می باشد. به طوری که آدمی را از حیثیت و موقعیت، «خلق آدم علمی صورته» (خداوند آدم را بر صورت خود آفرید)، اصول کافی به نقل از امام باقر (ع)، انداخته که نه تنها هیچ نشانی از حسن الهی نخواهد داشت بلکه نشان دهنده خصوصیتهای شیطانی است که همین عوامل او را از حلقه قدسی معتکفان قرب بیرون می اندازد:
ماهیان را بجز نگذارد برون / خاکیان را بحر نگذارد درون(۵)
دراین صورت این پرسش در ذهن انسان خودآگاه به وجود می آید که انسان چه رسالتی و چه مسئولیتی و چه وظیفه ای در این جهان هستی به عهده دارد؟
آیا به دنیا آمده ایم که بخوریم، بیاشامیم، گشت و گذاری کنیم، مغرور شویم، تجاوز کنیم، تعهدی روا داریم، حلال و حرام را یکسان بدانیم و...؟
پاسخ این سوالها ما را به حقیقت وجودی خودمان راهنمایی خواهد کرد. باید فکر کرد، باید واژه به واژه را فهمید. آری باید فهمید چون فهمیدن دروازه رسیدن به مقصود می باشد.

نظرات کاربران درباره کتاب اشک و لبخند