فیدیبو نماینده قانونی انتشارات رهنما و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دیداری دوباره در بهشت

کتاب دیداری دوباره در بهشت

نسخه الکترونیک کتاب دیداری دوباره در بهشت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب دیداری دوباره در بهشت

کلاودیا مرده است. خدای مهربان، خواهش می‌کنم او را ببخش و به‌خاطر نیرو و شهامتش به او پاداش بده. جریان را خودم روز دوشنبه از زبان میشائل شنیدم. اول باورم نمی‌شد. کلاودیا همیشه برای من کسی بود که در برابر بیماری مقاومت کرده و بر آن پیروز شده بود. در ماه ژوئن آرزو کرده بودم که من هم مثل او تا این حد مقاوم باشم. چه کسی حدس می‌زد که این خانم جوان که شهامت زیادی از خودش نشان می‌داد به این سرعت بمیرد. وقتی دیگر جرئتی برایم باقی نمانده بود، و حتی می‌توان گفت زندگی‌ام به مویی بند بود، کلاودیا به من جرئت زیادی داد. او برای من الگوی شکیبایی و قاطعیت بود. بعداً باخبر شدم که در آغاز بیماری ناامید بوده و فقط در چند ماه آخر، وقتی که دیگر خیلی دیر شده بود چنین روحیه‌ای پیدا کرده بود. اما کلاودیا مسلماً بی‌جهت از دنیا نرفته است. حداقل امیدوارم که از اشتباهات او درس بگیرم. سعی خواهم کرد کمتر بی‌صبری کنم و به توصیه‌ دکترها عمل کنم. این کار را خواهم کرد، حتی اگر فایده کمی برایم داشته باشد، حتی اگر درد داشته باشم و تومور باز هم رشد کند. کلاودیا بدون اینکه درد بکشد در طی چهار روز از دنیا رفت. او هرگز درد نداشت و به همین دلیل وقفه بین دوره درمان را طولانی‌تر کرد و درمانش را ناتمام گذاشت. امیدوارم از اشتباهات او درس بگیرم!

ادامه...

بخشی از کتاب دیداری دوباره در بهشت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



از تمام دوستانی که در سرنوشت ما سهیم بودند، و همه کسانی که به ما کمک کردند تا آن را بپذیریم تشکر می کنیم.

کریستل و هانس زاخرت،
کریستیان و ماتیاس
نوامبر ۱۹۹۲

از زمان انتشار این کتاب بیش از ۱۷۰۰۰۰ نسخه از آن به فروش رفته است و از خوانندگان آن نامه های تکان دهنده و تشکرآمیز بسیاری دریافت کرده ام. به علاوه این کتاب به هجده زبان ترجمه شده است. هرگز فکر نمی کردم که این کتاب به چنین موفقیتی دست پیدا کند.
آرزوی من این بود که با انتشار این کتاب وضعیت کودکان مبتلا به سرطان و بستگان آنها را به نوعی بهبود ببخشم. پس از استقبال وسیع و دلگرم کننده خوانندگان کتاب، بنیاد آلمانی کودکان سرطانی را بنا نهادم تا به کودکان مبتلا به سرطان و بستگان آنها کمک کنم بهتر بتوانند با سرنوشت خود مواجه شوند. از خدمات بنیاد به موارد زیر می توانم اشاره کنم: تهیه تجهیزات لازم برای والدین کودکان تا بتوانند شب را در کنار فرزندان خود در مراکز درمان سرطان به سر ببرند، ارائه خدمات مشاوره روا ن شناسی به بیماران و خانواده آنها و اعطای کمک های مالی در موارد استثنایی.
به همین دلیل حسابی برای بنیاد افتتاح کردم و بخشی از حق التالیف خودم را به آن واریز کردم. اما بنیاد ایزابل زاخرت سازمان بزرگی است و تنها با کمک افرادِ بیشتر، می تواند پابرجا باشد و به کار خود ادامه دهد.

کریستل زاخرت
دسامبر ۱۹۹۴

ده سال بعد

دختر عزیزم!

من به خانه ییلاقی یکی از دوستان عزیزم در آردنن آمده ام. خوشحالم که در این فرصت من و تو حرف ها و افکار زیادی را با هم در میان می گذاریم. اینجا برای به یاد آوردن خاطراتم آرامش خوبی دارم.
تو ده سال پیش ما را ترک کردی و به بهشت خداوند پا گذاشتی. حق با تو بود: ما تو را از دست ندادیم.
در دوران بیماری ات ، این تو بودی که ما را تحمل کردی و با امیدواری ات به ما روحیه دادی! وقتی در حالت کما فرو رفتی، برای اولین بار دفتر خاطراتی را که برای ما نوشته بودی برای بقیه خواندم. خواسته قلبی من این بود که حرف هایت را با انسان های دیگر درمیان بگذارم، مطمئن هستم که این خواسته تو هم هست.
امیدوارم بتوانم بر اشک هایم غلبه کنم و خاطرات گذشته را بی کم و کاست به یاد بیاورم. اینجا همه چیز خوب است. به خاطر مراقبت های مادرانه دوستم احساس امنیت می کنم. دوستی که تو دیگر با او آشنا نخواهی شد، اما من درباره تو با او زیاد حرف زده ام. او مرا در تصمیمی که برای نوشتن کتابی درباره تو داشتم مصمم تر کرد. حالا مرا به خانه ییلاقی خودش در آردنن دعوت کرده و وسایل آسایش ام را فراهم ساخته است. او دائماً مراقب است تا من با به یاد آوردن خاطرات گذشته غرق در اشک نشوم.
سعی می کنم سخت ترین سال زندگی خودم و آخرین سال زندگی تو را دوباره در خاطرم زنده کنم. آن سال، سالی پر از فراز و نشیب، پر از دردهای توصیف ناپذیر و پر از امیدواری های بیهوده و نومیدی های بی حد و حصر بود. آن سال برای ما با وجود تمام این مشکلات، سالی پر از جذابیت هم بود: ما شاهد بودیم که چطور تو در آن یک سال از دختری جوان، شاداب، کاملاً سالم و سرشار از زندگی به خانمی جا افتاده تبدیل شدی. تمام پزشکان و پرستاران، یا بهتر بگویم، تمام مردمی که در این مدت در سرنوشت تو و سرنوشت ما سهیم شده بودند، مجذوب قدرت و بالندگی تو شدند.
از لطف خدا بود که مثل یک ملکه چشم از جهان فرو بستی، با تمام کسانی که تو را دوست داشتند وداع کردی و خودت نیز ترتیب مراسم خداحافظی را دادی.
خلاصه سعی می کنم خاطرات آن سال را مرور کنم. نمی خواهم وقتی خداوند در پایان زندگی ام از من می پرسد که از نعمت زندگی چگونه استفاده کرده ام در پیشگاه او عذر و بهانه بیاورم. به همین دلیل لازم است آنچه را که تو با زندگی و مرگ خودت به ما هدیه دادی با دیگران نیز تقسیم کنیم.
من و پدرت تازه از رُم برگشته بودیم. این اولین باری بود که بدون بچه ها به سفر رفته بودیم. تو و برادرانت، کریستیان و ماتیاس از اینکه شما را برای یک هفته تنها گذاشته بودیم احساس غرور می کردید. اما من و پدرت احساس می کردیم که در زندگی زناشویی مان قدم به مرحله جدیدی گذاشته ایم و به همین خاطر با خوشحالی و شادی بسیار به خانه بر می گشتیم. آن روز عصر شنبه بود. ما می خواستیم به موقع در خانه حاضر باشیم، چون آن روز ماتیاس چهارده ساله می شد. کریستیان و ماتیاس با خوشحالی به ما سلام کردند، اما تو، آن طور که آنها به ما گفتند، از چند ساعت قبل به اتاقت رفته و خوابیده بودی. خیلی عجیب بود. تو بعد از مدت نسبتاً کوتاهی بیدار شدی و از اتاقت بیرون آمدی. مثل آدم های مریض، رنگ پریده و خسته بودی. نگران شدیم. صبح روز یکشنبه پدرت تو را به مطب پزشک خانوادگی مان برد. دکتر تشخیص داد که سرماخورده ای و پنی سیلین تجویز کرد. همچنین به ما توصیه کرد، بعد از پایین آمدن تب، از ریه ات عکس بگیریم.
روز یکشنبه را با تعریف کردن خاطراتی از رم و جواب دادن به سوالات آزاردهنده شما گذراندیم. حتماً علتی وجود داشت که تو به چنین ”سرماخوردگی“ سختی مبتلا شده بودی. چند روز قبل به یک مهمانی رفته بودی، اما این نمی توانست علت بیماری باشد. دو روز قبل از آن به استخر رفته و دو هزار متر شنا کرده بودی، بعد از آن به سونا رفته و با دوچرخه به خانه برگشته بودی. این دوچرخه همان دوچرخه کهنه ای بود که دنده نداشت و سخت رکاب می خورد. بله حتماً علت بیماری تو همین بود (می دانی، ماتیاس هنوز آن دوچرخه کهنه را نگه داشته و هر روز با آن به دانشگاه می رود). روز یکشنبه چیزی گفتی که ما را به شک انداخت و به شدت نگران کرد. گفتی: ” اگر من واقعاً مریض هستم، پس بیماری سختی دارم و مدت ها است که به آن مبتلا شده ام. “
روز دوشنبه و سه شنبه تب تو پایین آمد، اما هر لحظه ضعیف تر می شدی. دنده ات هم ورم کرده بود، اما هیچ اثری از کبودی در بدنت دیده نمی شد و ما هم علت آن را نمی دانستیم.
چهار هفته قبل از آن در جریان گردش دسته جمعی مدرسه دچار حادثه شده بودی. چهارشنبه صحبت کردن برایت مشکل شد. یادم می آید که روی تخت نشسته بودی و نفس نفس می زدی. به پدرت تلفن کردم. او از سر کار برگشت و ما تو را به بیمارستان بردیم. باید می فهمیدیم که بیماری ات ذات الریه خفیف است یا شدید.
بعد از نزدیک به یک ساعت فهمیدیم که علت بیماری وجود یک تومور در بدن تو است. دکترها از ریه ات عکس گرفتند و به ما گفتند که در وضعیت بحرانی قرارداری و باید هرچه سریع تر در بیمارستان تحت درمان قرار بگیری. پزشک ارشد بیمارستان را هم در جریان قرار دادند. باید فوراً مایعی را که در ریه ات جمع شده بود خارج می کردند تا باعث خفگی ات نشود. ما کنار تو بودیم و مایع قرمز رنگی را که از ریه ات خارج می شد، می دیدیم. بعد از آنکه دکتر پتری لوله دوم را اضافه کرد، لوله اول را برای آزمایش به آزمایشگاه فرستاد و رییس بیمارستان دکتر توبلیوس را در جریان گذاشت.
به او گفت: ”دختر جوانی را به اینجا آورده اند که گمان می کنم وضعیتش برایتان جالب توجه باشد“
پزشکان با دقت و جدیت تمام کار می کردند و هیچ توضیحی به ما نمی دادند. من و پدرت سعی می کردیم آرام باشیم. تو خیلی شجاع بودی.
برای خارج کردن مایع ریه ات بیشتر از سه بار نمی توانستند لوله بگذارند، چون این کار باعث کاهش گردش خون و ضعف جسمی تو می شد. در این میان، مسئولان بیمارستان تختی را در یک اتاق در کنار یک دختر جوان برایت آماده کردند. بعد از اینکه در آن اتاق جا گرفتی، به سراغ پزشکانت رفتیم. دکتر پتری را در آزمایشگاه پیدا کردیم و فوراً نظر او را درباره وضعیت تو پرسیدیم. او با صراحت گفت: ”تومور بدخیمی در بدن دخترتان وجود دارد. هنوز نمی توان گفت که روش درمان به چه شکل خواهد بود. “با اینکه من و پدرت از شنیدن این حرف شوکه شدیم ولی سعی می کردیم خونسرد باشیم. در آن لحظه به یاد ماجرایی افتادم که ۲۲ سال پیش اتفاق افتاده بود. آن زمان من نه ساله بودم. پزشک معالج مادرمان به ما چهار خواهر و برادر گفت: ”در ریه مادر شما توموری وجود دارد و فقط خداوند با یک معجزه می تواند او را نجات دهد. “دو هفته بعد مادرم از دنیا رفت. فوراً متوجه خطری شدم که آینده تو و خودمان را تهدید می کرد.
اما ما نمی خواستیم و نباید ترس خودمان را به تو منتقل می کردیم و تو را هم به وحشت می انداختیم. تو باید از تمام نیرویت استفاده می کردی تا بتوانی با آن همه درد و ناراحتی کنار بیایی. به همین دلیل از آنچه که می دانستیم، نمی توانستیم چیزی به تو بگوییم. گذشته از این، از قبل برنامه ریزی کرده بودیم که آن روز را جشن بگیریم.
آن روز مادربزرگ، مادر پدرت، از سفر ژاپن بر می گشت. برنامه ما این بود که به فرودگاه برویم و او را به خانه بیاوریم و بازگشت او را جشن بگیریم. از بیمارستان به او خبر دادیم که نمی توانیم به استقبالش برویم. عصر آن روز تو خیلی خسته بودی. من و پدرت می خواستیم به خانه مادربزرگ برویم و با او صحبت کنیم.
گمان می کنم که به او حرفی از تومور نزدیم و فقط درباره یک بیماری خیلی سخت صحبت کردیم. قبل از رفتن به خانه دوباره به بیمارستان آمدیم. مرد جوانی مسئول شیفت شب بود و به ما پیشنهاد کرد یک بار دیگر تو را ببینیم، اما جرئت این کار را نداشتیم. تنها چند دقیقه پشت در اتاقت ایستادیم. مرد جوان ما را دلداری داد و گفت که تو راحت خوابیده ای.
وقتی به خانه برگشتیم در مورد وضع تو اطلاعات زیادی به برادرهایت ندادیم. ماتیاس و کریستیان گیج شده بودند. آنها متوجه موضوع نمی شدند و نمی دانستند که چه چیزی در انتظار آنها است. آن روز احساس کردم که دوران کودکی و نوجوانی هر دوی آنها به پایان رسیده است!
من و پدرت گریه می کردیم و در این فکر بودیم که به تو و بقیه چه بگوییم. در همین حال بودیم که خوابمان برد. روز بعد کارهای زیادی داشتیم که باید انجام می دادیم. پزشکان بیمارستان با تمام امکاناتی که در اختیار داشتند تو را تحت درمان قراردادند. ما باید تمام گزارش های پزشکی، نتایج رادیوگرافی و نتایج آزمایش های مربوط به تو را تا قبل از این بیماری جمع آوری می کردیم. تا جایی که یادم می آید سوابق و آزمایشات پزشکی زیادی داشتی. از زمان آخرین معاینه تنها چهار هفته می گذشت: این معاینه شامل رادیوگرافی دنده و آزمایش شمارش گلبول خون هم می شد.
یادم هست که وقتی از سفر تفریحی مدرسه و قایق سواری در رودخانه های هلند برگشتی از کبودی غیرعادی و دردناکی در سمت راست دنده هایت شکایت می کردی. به همین خاطر تو را به مطب پزشک خانوادگی مان بردیم و او هم دستور این آزمایش ها را داد. خوشبختانه هیچ یک از دنده هایت نشکسته بود و جواب تمام آزمایش ها منفی بود .
بعد از آن به سراغ گزارش هایی درباره عمل قوزک پایت رفتیم. بدنت در تابستان گذشته دچار نکروز شد و این بیماری آنقدر دردناک بود که هم پزشکان کلینیک دانشگاه و هم پروفسور ددریش به ما توصیه کردند که هر چه زودتر تحت عمل جراحی قرار بگیری.
خوشبختانه نتیجه بررسی بافت ها منفی بود. با وجود این تو این عمل جراحی را سرنوشت ساز می دانستی، زیرا بعد از عمل، تمام فعالیت های ورزشی و حرکات بدنی ات محدود می شد.
برای تو که تنیسور پرشوری بودی بدترین نتیجه عمل این بود که دیگر اجازه نداشتی تنیس بازی کنی!
هنوز که هنوز است جام قهرمانی تو را در قفسه گذاشته ام و از آن نگهداری می کنم. علاوه بر این، پزشکان دویدن را هم برای همیشه برایت ممنوع کردند.
البته قبول این وضعیت برای تو خیلی سخت بود. بعد از باز کردن گچ جراحی سعی کردی دوباره شنا و دوچرخه سواری را شروع کنی. اگرچه آن روزها این فعالیت ها برای شاد کردن زندگی تو کافی نبود ولی جز این چاره ای نداشتیم.
ما حتی مدارک پزشکی مربوط به سال ۱۹۶۸ را از کلینیک کودکان تهیه کردیم. تو در دو سالگی هم به شدت زمین خورده بودی و به خاطر ضربه شدیدی که به تو وارد شده بود سه ماه تحت مراقبت بودی. آن روزها من و پدرت احساس می کردیم خداوند مهربان دخترمان را دوباره به ما داده است.
با اینکه در جریان تمام گزارش های پزشکی بودیم ولی احساس می کردم از دست دکترها کار زیادی ساخته نیست.
دکترها بعد از ظهر آن روز با انجام معاینه های جدید فهمیدند که تومور در سرتاسر بدنت پخش شده است، اما ما هنوز از این موضوع خبر نداشتیم. هنگام غروب دکتر توبلیوس به اتفاق رئیس تیم جراحی به اتاق تو آمد. من هر دوی آنها را زیر نظر داشتم. آنها پشت سر تو روی تخت نشستند و دنده هایت را معاینه کردند. آنها هیچ حرفی نمی زدند، بلکه با نگاه با همدیگر صحبت می کردند. وقتی معاینه تمام شد دکتر جراح با دلسوزی دستی به پشتت کشید و زیر لب گفت: «تومور در سراسر بدن پخش شده».
در این لحظه بود که متوجه تشخیص او شدم. هر دوی آنها تصمیم گرفته بودند با عمل جراحی قسمتی از بافت بدنت را بردارند. این کار برای تشخیص نوع تومور لازم بود. اما در ابتدا باید به کمک یک سوند دائمی، آبی را که در ریه ات جمع شده بود خارج می کردند. این کار به فردای آن روز موکول شد.
روز جمعه برای اولین بار گفتگویی طولانی با دکتر توبلیوس داشتیم. او حال ما را درک می کرد. از نظر پزشکان بیماری تو درمانی نداشت. علت آن هم وجود یک تومور بدخیم در بافت پیوندی بود. با این وجود او سعی می کرد به ما امید بدهد .
وقتی از او پرسیدم: «ایزابل ما چه مدت می تواند زنده بماند؟» جوابی نداد. اما وقتی مصرانه به او گفتم: «اگر ضعف بدنی دخترمان به همین منوال ادامه پیدا کند که بیشتر از پنج روز زنده نخواهد ماند»، فقط با چشمان درشت قهوه ای رنگش به من نگاه کرد. می دانستم که او بر اساس دانش و تجربه پزشکی اش امید نداشت که تو بیشتر از چند روز زنده بمانی؛ مگر اینکه معجزه ای اتفاق می افتاد. اما بسیار عجیب است که خود او امید به معجزه را در ما به وجود آورد و مهم تر از آن به ما فهماند که باید به او و به تو کمک کنیم. از آن روز به بعد احساس می کردیم که به آن مرد اعتماد زیادی داریم.
قرار بود روز دوشنبه از بافت تومور نمونه برداری صورت بگیرد. ما تمام مدت در کنار تو بودیم. افراد زیادی به دیدنت آمدند و می خواستند یک بار دیگر تو را ببینند. خوشبختانه موضوعات زیادی بودند که توجه تو را جلب می کردند و باعث می شدند ساکت و آرام نمانی و سوالی هم از ما نپرسی. بعد از ظهر شنبه برادر کوچکم، زیگفرید، به همراه همسرش اُلی و دختر کوچک شان ساشا که فقط چهار هفته از عمرش می گذشت از مانهایم برای دیدنت به بیمارستان آمدند. دایی زیگفرید مثل همیشه دوربینش را با خودش آورده بود و فقط از پشت دوربین به تو نگاه می کرد و از تو عکس می انداخت. خوشبختانه تو به همین خاطر نمی توانستی حقیقت را از چشمان اشک آلود او بخوانی و سرگرم بازی با ساشا کوچولو بودی. به نظرم این مسئله برای تو بسیار جالب بود که می توانستی یک بچه کوچک را در دستانت نگهداری. در واقع ساشا کوچولو برای تو نمادی از زندگی بود. زیگفرید و اُلی متوجه این مسئله شده بودند و می خواستند هر طور شده قدری از نیروی این زندگی نوپا را به تو منتقل کنند.
در این زمان بود که تو شروع به نامه نوشتن کردی. روز جمعه به اینس، عمه تعمیدی ات، نامه ای نوشتی. او از شش ماه پیش به سرطان مبتلا شده بود و تو از مدت ها قبل ارتباط بسیار نزدیکی با او داشتی.

اینس عزیز
من باز هم در بیمارستان بستری شده ام. حالا می خواهم همه چیز را از اول برایت تعریف کنم.
شاید بدانی که مامان و بابا برای یک هفته به رم رفتند، چون قرار بود رُولی سمیناری در رم و بعد از آن در آمریکا برگزار کند. بنابراین خانه خالی بود و ما از فرصت استفاده کردیم.
آنها روز بیست و نهم همراه دوستان شان با اتومبیل به راه افتادند و مسئولیت خانه را به عهده ما پنج نفر گذاشتند: من و دو برادرم، یک خانم جوان بیست ساله بلژیکی و فرانسوی زبان به نام ماری که یک سالی می شود مهمان ما است و نفر پنجم هم یکی از دوستان بلژیکی ام به اسم کارولین بود که تعطیلات پائیزی را در بلژیک مهمان او و خانواده اش بودم. من و ماری همدیگر را خیلی خوب درک می کنیم.
از آنجا که ماتیاس و کریستیان زیاد احساس مسئولیت نمی کردند و گذاشتن مسئولیت به عهده مهمانان چندان خوشایند نبود، من انجام کارهای خانه را به عهده گرفتم. ماری هم به من خیلی کمک می کرد.
در طول آن هفته نفس کشیدن روز به روز برایم سخت تر می شد. راستش من به دکتر مراجعه نکردم، چون فکر می کردم این بیماری یک برونشیت ساده است و علاوه بر آن باید از خانه و پسرها مراقبت می کردم. روز جمعه کارولین و ماری از پیش ما رفتند. کارولین در تمام طول هفته من را تا مدرسه می رسانید.
شنبه خانه را تمیز و مرتب کردم. غروب مامان و بابا با حرف ها و خاطرات شنیدنی از رم به خانه برگشتند. آنها از دیدن من خیلی ترسیدند، چون صورتم مثل گچ سفید شده بود، تلوتلو می خوردم و به نفس نفس افتاده بودم. یکشنبه قبل از ظهر، بابا فوراً من را به مطب پزشک خانوادگی مان برد. دکتر گفت که من در آستانه ابتلا به بیماری ذات الریه قرار دارم. تبم پایین آمد و سایر علائم بیماری برطرف شد، اما نمی توانستم خوب نفس بکشم. کتف راستم هم در هر وضعیتی که قرار می گرفتم، خیلی درد می گرفت.
ظهر روز چهارشنبه پزشک خانوادگی مان از بیمارستان برای رادیوگرافی وقت گرفت. نظر دکترهای بیمارستان این بود که ممکن است من در وضعیت خطرناکی قرار داشته باشم، چون ریه راستم پر از آب شده بود و به قلب و ریه چپم فشار می آورد. آنها فوراً من را بستری کردند و شروع به نمونه برداری از بدنم کردند. دکترها روز پنجشنبه دوباره معاینه ام کردند، تا علت بیماری را پیدا کنند؛ آنها با سرنگ مقداری از آب نخاعم را بیرون کشیدند. روز جمعه هم بین ریه و دنده ام یک سوند دائمی گذاشتند.
هیچ وقت فکرش را هم نمی کردم که چنین اتفاق وحشتناکی برایم بیفتد. اما همه در این بیمارستان به طرز عجیبی مهربان هستند. من قبلاً هم در بیمارستان بستری شده ام، اما هیچ کس را اینقدر مهربان ندیده ام.
چهارشنبه مادربزرگ از ژاپن برگشت و برای ما سوغاتی های زیادی آورد. برای عمویم یک واکمن، یک ضبط صوت بسیار کوچک که هدفون داشت، آورده بود. دیروز که عمو به ملاقاتم آمد آن واکمن را به من هدیه کرد. به نظرم این کار او مهربانی عجیبی بود. مامان و بابا هم مرتب به دیدنم می آیند. کریستیان و ماتیاس هم زیاد اینجا می آیند. تا امروز حداقل هفت نفر و حتی یک بار پانزده نفر به ملاقاتم آمده اند. همه به من محبت می کنند و این خیلی خوب است.
همیشه از ساعت زیبا و شیک تو خوشم می آمد. از وقتی آن را به من هدیه دادی هر روز آن را به دستم می بندم.
اینس عزیز! از دور می بوسمت وتمام خوشی های ممکن را برایت آرزو می کنم.

دوستدار تو
بلی بیمارت
۱۹۸۱.۱۱.۱۴

پی نوشت: من درد دارم و به همین دلیل نمی توانم خوب بنویسم.

دوشنبه روز نمونه برداری بود. خوشبختانه توانستی مرحله بیهوشی را پشت سر بگذاری. مسئولان بیمارستان یک اتاق خصوصی به تو دادند و یک تخت دو نفره هم در آن گذاشتند تا من و پدرت بتوانیم شب ها کنار تو باشیم. دوباره افکار ناراحت کننده ای به مغزم هجوم می آوردند. آن لحظات برای من پر از افکار تلخ و کابوس های وحشتناک بود.
از خودم می پرسیدم: آیا امکان مداوای تو وجود دارد؟ آیا اصلاً شانسی داری؟ چند وقت دیگر زنده خواهی ماند؟ آیا می توانی سلامتی ات را دوباره به دست بیاوری؟ من و پدرت سعی می کردیم وقتی کنار تو هستیم این افکار و سوالات را از ذهن مان دور کنیم، اما نگرانی ها و سوالاتمان را با نگاه با هم رد و بدل می کردیم. برای چند دقیقه از اتاقت بیرون رفتیم. به گمانم همین سوالات به ذهن تو هم رسیده بود.
تو می ترسیدی به این چیزها فکر کنی. شاید هم ضعیف تر از آن بودی که چنین سوالاتی را در سر بپرورانی. شب هایی که کنار تو بیدار می نشستم و مواظبت بودم، خاطرات آخرین هفته ای که مادرم زنده بود و آن رنج های توصیف ناپذیر، دردهای عذاب آور و عجز و التماس های مایوسانه اش برای زودتر مردن را در ذهنم زنده می کرد.
نمی توانستم این خاطرات تلخ را از ذهنم بیرون کنم. کنارت دراز کشیدم و روی صورتت خم شدم تا نفس کشیدن آرام و ضعیف تو را حس کنم. فکر وحشتناکی آزارم می داد: آیا می توانستم تو، ایزابل کوچولوی محبوب و دوست داشتنی ام را در برابر این سرنوشت دردناک حفظ کنم؟ خوشبختانه در این وقت بود که امید به معجزه به کمکم آمد.
خیلی سخت است که عزیزی را در رنج و عذاب ببینی و نتوانی برایش کاری بکنی. پدرت هم شب ها به تو فکر می کرد.

عزیزترینم!
قبل از خواب گفتگوی کوتاهی با تو داشتم. امیدوارم که بتوانم بخوابم، زیرا دلم برای شب بخیر گفتن ها و بوسه هایت تنگ شده! اگر این کار را می کردی، می توانستم با خیال راحت بخوابم؛ حالا به این فکر می کنم که تو چکار می کنی؟ آیا خوابیده ای؟ آیا درد داری؟ خیالم راحت است که مامان پیش تو است. شاید بتوانم کمی از تب و درد تو کم کنم. عزیزم، من هر کاری می کنم تا تو زودتر خوب شوی.
کودک دلبندم! شاید اگر احساس کنی که چقدر همه ما تو را دوست داریم قدرت و نیروی بیشتری پیدا کنی. من که پدرت هستم تو را دوست دارم و تو فرشته کوچکمان را به خاطر تمام خوبی ها و شادی هایی که برای ما به ارمغان آوردی ستایش می کنم. هرچه زودتر خوب شو، تا بار دیگر تو را به خانه ببریم. دل مان برایت خیلی تنگ شده !
در خیالم تو را می بوسم و با مهربانی غیر قابل وصفی تو را در آغوش می گیرم. امیدوارم که خواب تو را ببینم. محبت خالصانه تو را با تمام وجودم احساس می کنم.

پدرت
هانس زاخرت
بن ۱۹۸۱.۱۱.۱۷

هوا روشن شد و روز دیگری از راه رسید. آن روز هم وقتی با دکتر توبلیوس صحبت کردیم سعی کرد دو موضوع را برای ما روشن کند: حقیقت غم انگیزی از چشمان او خوانده می شد. بیماری تو بیماری کشنده ای بود که دائماً وخیم تر می شد. در واقع مدت زمان زندگی تو کوتاه بود. با درمان شاید چند هفته یا حداکثر یک ماه و بدون درمان تنها شاید چند روز دیگر زنده می ماندی. هیچکس نه می خواست و نه می توانست این مدت را تعیین کند.

نظرات کاربران درباره کتاب دیداری دوباره در بهشت